از برادری تا همبستگی شهروندی: بازسازی یک ایده‌ی سیاسی برای ایران آینده

امیدوارم که دوستان خوب باشین در اوضاعی که واقعاً بسیار استثنایه و نیازمند این هستیم که به طور جدی با همدیگه برای بیرون رفتن از این وضع و رسیدن به یک موقعیت واقعاً جدید و مطلوب تلاش بکنیم و با همدیگه گفتگو بکنیم عنوان این جلسه همون طور که میبینید در بالای این تصویر از برادری تا همبستگی شهروندیست اجازه بدید من بحثو با یک پرسش آغاز بکنم اگر امروز از بسیاری از دانشجویان یا فعالان سیاسی بپرسیم که آرمان بزرگ جهان مدرن چیه؟ تقریباً همه جواب میدن که آزادی، برابری و برادری سه تا واژه‌ای که یا سه تا آرمانی که شعار انقلاب فرانسه بوده اما اگر بپرسیم که کدوم یک از این سه تا آرمان کمتر مورد بحث قرار بگیره گرفته تا حالا تقریباً همشون میگن برادری یعنی بیشتر ما در فضای سیاسی و همین طور در فضای آکادمیک بحث بر سر آزادی و عدالته طی دو قرن گذشته آزادی به یکی از بنیادیترین مفاهیم فلسفه سیاسی تبدیل شد از کانتومیل گرفته تا آیزای برلین و دیگران برابری هم همین طور محور نظریه‌های عدالت بوده از مارکس تا جان رالز و دیگران و همه درباره اشکال مختلف برابری و عدالت صحبت کردن اما برادر یک مسیر دیگری رو پیدا کرد. این مفهوم که در سال‌های انقلاب فرانسه در کنار آزادی و برابری قرار داشت به تدریج از مرکز فلسفه سیاسی و دغدغه‌های سیاسی دور شد و کمتر فیلسوف معاصری میشه پیدا کرد که کتاب مستقلی درباره اون نوشته باشه و حتی در آثار متفکرانی که به هم‌بستگی اجتماعی پرداختن واژه برادری غالباً جای خودش رو به مفاهیمی مثل هم‌بستگی، جامعه مدنی، اعتماد اجتماعی یا شهروندی داده. خب این رو من می‌خوام یه مقدار توضیح بدم. [گلویش را صاف می‌کند] ببینید امروزه مسئله بسیاری از جوامع دیگه صرفاً این نیست که چطور آزاد میشیم، چگونه به آزادی برسیم، بلکه اینه که چطور با وجود اختلاف‌های عمیق همچنین همچنان بتونیم با همدیگه زندگی کنیم. این رو در مورد ایران به طور به اصطلاح مضاعفی میشه دید. جامعه ایران با شکاف‌های متعددی روبهروست. شکاف‌های سیاسی، شکاف‌های نسلی، شکاف‌های قومی، مذهبی، طبقاتی، شکاف بین حکومت و جامعه و حتی شکاف بین نیروهای مخالف حکومت. در چنین شرایطی آزادی و عدالت هر دو ضرورین اما کافی نیستن. این شکاف‌ها و موجب شده که نه حکومت اصلاح بشه و نه مخالفان حکومت بتونن جامعه رو بسیج بکنن برای در حقیقت تغییر وضعیت در نتیجه در یک بنبستی به وجود میاد اگر شهروندان نتونن یک همدیگه رو در سرنوشت مشترکی همراه بدونند نه آزادی ممکن هست نه عدالت در نتیجه که اگر قرن بیستم رو بشه یک قرن ایدئولوژی اسم گذاشت شاید بشه گفت که قرن بیست و یکم بیش از هر چیز با بحران اعتماد شناخته میشه. ما در جهانی زندگی می‌کنیم که در سراسر کشورهای جهان اعتماد در اون بسیار کاهش پیدا کرده. اعتماد به دولت، اعتماد به رسانه‌ها، اعتماد به دانشگاه، احزاب، به انتخابات، حتی اعتماد بین افراد. در بسیاری از کشورها نظرسنجی‌های اجتماعی نشون میده که شهروندان بیش از گذشته نسبت به نهادها و حتی نسبت به همدیگه حتی در سطح خانواده بی‌اعتماد شدن. [گلویش را صاف می‌کند] این بی‌اعتمادی یک مسئله روانشناختی صرفاً نیست، بلکه یک مسئله فلسفی و سیاسی‌ست. چرا؟ به دلیل اینکه دموکراسی، بازار، قانون و حتی علم همه بری اعتماد متقابل استوارن. اگر کسی به آدم‌ها به همدیگه اعتماد نکنن، همکاری اجتماعی دیگه به دشواری ممکن خواهد شد. اما یکی از خطاهای رایجی که در اندیشه سیاسی و همین طور در افکار عمومی هست اینه که اگر ما به آزادی برسیم جامعه خودخود سامان پیدا میکنه ولی واقعیت اینه که چنین نیست آزادی فقط امکان انتخاب رو فراهم می‌کنه آزادی به ما نمیگه که چطور با کسی که کاملاً با ما مخالفه زندگی کنیم همینطور قانون هم بخشی از مسئله رو حل می‌کنه کنه. قانون مثلاً می‌تونه خشونت رو محدود کنه اما نمی‌تونه اعتماد ایجاد بکنه. به همین دلیلی که مسئله برادری دوباره اینجا مطرح میشه. در انقلاب فرانسه شعار لیبخته اگلیتف ونیف خب بسیار اهمیت داشت و هر کدوم از این دو سه واژه در حقیقت یک ریشه تاریخی بسیار قوی داشت در قرن نوزدهم بیشترین توجه متفکران معطوف آزادی و برابری شد ولی فقط تقنیته یا برادری به تدریج در حاشیه قرار گرفت. چرا؟ به دلیل اینکه برابر برادری بر خلاف آزادی و عدالت یک مفهوم حقوقی نیست بلکه اخلاقیه. اهمیتشم به این بود دیگه. آزادی رو میشه در قانون نوشت. برابری رو میشه در قانون اساسی تضمین کرد. اما برادری چیزی نیست که شما بتونید با قانون تحمیل کنید. برادری به احساس تعلق، اعتماد و مسئولیت متقابل نیاز داره. به همین دلیل یکی از مهم‌ترین پرسش‌های فلسفه سیاسی این شد که آیا برادری صرفاً یک احساس اخلاقیه یا می‌تونه یه بان یک اصل سیاسی هم به شمار بیاد؟ خب فیلسوفان مختلف پاسخ‌های گوناگونی دادن به این سؤال. ادمون برک میگه که برادری از سنت میاد. شما نمی‌تونید برادری رو ایجاد بکنید. توکویل میگه که برادری برادری محصول انجمن‌های مدنیست. آرنت میگه که برادر برادری یک احساس انقلابیه و دیگران به اصطلاح نکته‌های دیگه اشاره کردن. اما مسئله اینه که چرا این مفهوم انقدر مهمه؟ از زمان هابز تا امروز یکی از پرسش‌های اصلی فلسفه سیاسی این بوده که چه چیزی انسان‌ها رو به جامعه تبدیل می‌کنه بهخاطر اینکه جامعه فقط مجموعه افراد نیست. اگر جامعه فقط مجموعه افراد باشه اونوقت هرکس ساز خودشو می‌زنه و دنبال منافع خودشه. هر کی اون وقت ما قراره به کی مالیات بدیم چرا اصلاً قانون رعایت کنیم اگر قراره هر کس کار خودشو بکنه چرا از محیط زیست دفاع کنیم چرا آزادی مخالفان مسئله مهمی باشه بنابراین با ارجاع به منافع شخصی شما نمیتونید صرفاً جامعه بسازید پس جامعه نیازمند یه چیزیست که برای پیوند دادن بین افراد در اینجا مفهوم هم‌بستگی و سلاریتی سولیداریتی به میان میاد که در حقیقت اساس جامعه رو می‌سازه. تاریخ اندیشه سیاسی مدرن رو میشه به منزله تاریخ دگرگونی مفهوم برادری به مفهوم هم‌بستگی فهمید. در قرن هجدهم برادری هنوز یه مفهوم عاطفی و خانوادگی بود. در قرن نوزدهم تبدیل شد به یک مسئله ملی مفهوم ملی و انقلابی. در قرن بیستم بعد از تجربه فاشیسم، کمونیسم و جنگ‌های جهانی بسیاری از متفکران به این نتیجه رسیدن که برادری مبتنی بر خون، برادری مبتنی بر ملت، نژاد یا ایدئولوژی می‌تونه به حذف و خشونت‌های گسترده‌ای تبدیل بشه. به همین دلیل یک اصطلاحات تازه‌ای به میان آمد. هم‌بستگی سولیداریتی یا سرمایه اجتماعی سوشال کپیتال یا اعتماد تراست جامعه مدنی و شهروندی اینا هر کدوم به یک معنا صورت‌های جدیدی از همون مسئله قدیمین اینکه چطور انسان‌های متفاوت می‌تونن با همدیگه در یک جامعه زندگی کنن و یک جامعه رو بسازن بنابراین در قرن بیست و یکم دیگه مسئله صرفاً آزادی و عدالت نیست آز آزادی و عدالت قطعاً ضروری اما کافی نیستن. تجربه بسیاری از جوامع نشون میده که جامعه‌ای ممکنه قانون اساسی داشته باشه، انتخابات داشته باشه، حقوق شهروندی داشته باشه و حتی رشد اقتصادی داشته باشه. اما اگر اعتماد عمومی، احساس تعلق و مسئولیت متقابل بین شهروندان از بین بره، اونوقت نهادهای دموکراتیک هم به تدریج فرسوده میشن و کارآمدی خودشونو از دست میدن. به همین دلیل مسئله برادری با یک نام تازه‌ای به صحنه برمی‌گرده. نه به عنوان یک رابطه مبتنی بر خون یا ایمان مشترک به یک مذهب یا ایدئولوژی، بلکه به عنوان پرسش از هم‌بستگی شهروند شهروندانی که با وجود عمیق‌ترین اختلاف‌ها تصمیم می‌گیرن یک جامعه مشترک رو بسازن. خب من یه مقدار حالا اشاره می‌کنم به تاریخ این مفهوم برادری. آیا برادری یک امر طبیعیست یا یک به اصطلاح رابطه سیاسیست؟ آیا انسان‌ها ذاتاً برادرن یا اینکه برادری محصول فرهنگ، دین و سیاست هست؟ تقریباً همه سنت‌های بزرگ فکری تلاش کردن که به این پرسش پاسخ بدن به شیوه‌های متفاوت مثلاً در فلسفه یونان یونان باستان برادری به معنای دقیق کلمه هنوز به میان نیاومده بود مطرح نبود اون چیزی که اهمیت داشت دوستی بود فیلیا که مفهوم سیاسی بسیار مهمی بود و هست در مسیحیت برادری به معنای عضویت در بدن مسیح تعریف میشه. خب می‌دونید که در کلیسا برادری یک به اصطلاح منصب و موقعیت یک درجه‌ایست از درجه درجات روحانیت کلیسا برادر روحانی میگن در اسلام اخوت بر پایه ایمان شکل می‌گیره. در انقلاب فرانسه این مفهوم از اون زمینه دینیش جدا میشه و تبدیل میشه به یکی از اصول جمهوری. بنابراین نکته نخستین اینه که برادری از ابتدا یک مفهوم تاریخی بوده نه یه مفهوم طبیعی و ازلی و تغییر ناپذیری. در یونان باستان سیاست با دوستی آغاز میشه. یعنی اگر بخوایم خواستگاه اندیشه برادری رو پیدا بکنیم باید بریم سراغ واژه فیلیا نه فقط در زبان یونانی فیلیا تنها به معنای دوستی شخصی نیست بلکه طیف گسترده‌ای از روابط رو در بر می‌گیره دوستی محبت وفاداری همدلی و پیوند مدنی فلسفه هم همینه دیگه فیلاسوفیا افلاون در رساله لیسیس میگه که چرا آدما دوست همدیگه میشن این سؤال به ظاهر اخلاقیه ولی پیامدهای سیاسی بسیار مهمی داره اگر شهروندان هیچ رابطه‌ای بین اون‌ها جز منفعت شخصی نباشه اونوقت شهر یعنی جامعه تبدیل میشه به مجموعه‌ای از افراد پراکنده در جمهوری افلاطون برای طبقه پاسداران حتی م مالکیت خصوصی و خانواده خصوصی رو محدود می‌کنه تا نوعی احساس تعلق مشترک ایجاد بشه و خب البته این امروزه یه مقدار توتالیتیستی و اقتدارگرایانه به نظر میاد اما مسئله اینه که از ابتدا فیلسوفان متوجه شده بودن که سیاست بدون نوعی پیوند عاطفی و اخلاقی بین شهرون نمیتونه پایدار باشه. ارسطو دوستی رو خیلی بهش اهمیت میده. یعنی میبره به یه سطح دیگری. یعنی نقطه اوج اندیشه یونانی در این زمینه در کتاب هفتم و هشتم اخلاق نیکوماخوس و همین طور در سیاست ارسطو دیده میشه. ارسطو یه جمله‌ای داره که میشه اون رو آغاز فلسفه هم‌بستگی تلقی کرد. میگه قانون‌گذاران بیش از عدالت به دوستی میان شهروندان اهمیت می‌دهند زیرا اگر دوستی باشد نیاز به عدالت کمتر می‌شود اما اگر عدالت باشد و دوستی نباشد جامعه همچنان دچار بحران خواهد بود این خیلی حرف عمیقیه ارسطو نمیگه عدالت اهمیت نداره بلکه میگهعدالت حداقل شرط زندگی مشترکه در حالی که دوستی کیفیت زندگی مشترک رو می‌سازه و در اخلاق نیکوماس ارسطو بین سه دوستی تمایز می‌گذاره. یکی دوستی بر پایه منفعت، دوستی بر پایه لذت و دوستی بر پایه فضیلت و تأکید می‌کنه که تنها دوستی بر پایه فضیلت هست که میشه می‌تونه بنیان جامعه سیاسی پایدار باشه به خاطر اینکه بر احترام متقابل و خیر مشترک استواره. خب همون طور که می‌بینید واژه برادری چند به کار نمیره اما ایده‌ای شکل می‌گیره که وعدها در قالب برادری و بعد بعدتر در با عنوان همبستگی به اصطلاح باز تفسیر میشه رواقیان اگه ارسطو بر پلیس یا دولتشهر تمرکز داره رف رواقیان از این فراتر میرن از نظر رواقیان همه انسان‌ها در لوگوس یعنی در عقل مشترکن و به همین دلیل اعضای یک جامعه جهانی برای نخستین بار با رواقیان این اندیشه رو در حقیقت به میان میارن که انسان‌ها پیش از آنکه عضو یک شهر عضو یک قم عضو یک جامعه و کشور باشن عضو جامعه جهانی هستن این اینجا کازمو پولیتنیسم یعنی جهان وطنی به وجود میاد. جهانوطنی رواقی بعدها تأثیر بسیار عمیقی بر مسیحیت و بعد بر نظریه‌های حقوق بشر می‌ذاره. در مسیحیت برادری به معنای عضویت در یک خانواده جهانیست. یک تحول بسیار عظیمی رخ میده. در عهد جدید به ویژه درنامه‌های پلس مفهوم برادری دیگه صرفاً یک فضیلت اخلاقی نیست بلکه برادری نتیجه ایمانه. یک در رساله بغلاتیان هست که میگه دیگر نه یهودی هست و نه یونانی نه برده و نه آزاد زیرا همه شما در مسیح یکی هستید خب این خیلی انقلابیه دیگه اتفاق خیلی مهمی در جهان باستان هویت بر اساس قم شهر و طبقه تعریف میشد مسیحیت ادعا می‌کنه که ایمان مرزهای طبیعی رو در هم می‌شکنه و همه مؤمنان رو به اعضای یک خانواده بدل می‌کنه. به همین دلیل واژه برادر اجتماعات به اصطلاح جوامع مسیحی اولیه بسیار معنای عمیقی داشت. سنت آگوستین در کتاب شهر خدا بین دو شهر تمایز می‌ذاره. یکی شهر زمینی و یکی شهر خدا و از نظر آگوستین برادری حقیقی تنها در شهر خدا تحقق پیدا می‌کنه. یعنی ا یعنی در سطح ایمان انسان‌ها به خاطر اینکه اونجا محبت کردیست آدم‌ها رو به هم پیوند میده. این ایده بعدها بر سنت جمهوری‌خواهی مسیحی و حتی بر انقلاب فرانسه اثر عمیقی می‌گذره. در اسلام اخوت ایمانی و امت هست. در قرآن یکی از مشهور‌ترین آیه‌ها درباره اخوت این همون آیه انم المؤمنون اخوه هست که در در حقیقت اخوت یا برادری نه بر اساس خون بلکه بر اساس ایمان تعریف میشه و پیوند میخوره به مفهوم امت که امت مفهوم بسیار کلیدیست در اسلام یعنی اسلام مثل مسیحیت پیوند طبیعی رو به پیوند ایمانی تبدیل می‌کنه. اما برخلاف انقلاب فرانسه در اسلام هنوز این برادری آخوت درون جامعه مؤمنان تعریف میشه. یعنی مثل مسیحی مثل اولاً مثل مسیحیت نیست که و حتی مسیح فراتر از دینه و و مثل مسیحیت نیست که با انقلاب فرانسه در حقیقت سکولار شده. این کلمه. فارابی در کتاب آراء اهل المدینهة الفاضله جامعه سیاسی رو تشبیه می‌کنه به یک اندام زنده و میگه اعضای جامعه مثل اعضای بدن هر عضوی برای بقای بقیه اعضای بدن ضروریست فارابی کلمه برادری رو کم استفاده می‌کنه ولی تصوری که داره از همکاری و همیا یاری اعضای جامعه در حقیقت شکل فلسفی همون عده است. خب ما در ادبیاتمونم می‌بینیم سعدی میگه بنی آدم اعضای یکدیگرن دقیقاً همینه ابن خلدون یک مفهومی رو در حقیقت ابداع می‌کنه به نام عصبیت میگه که دولت‌ها تنها با قانون ایجاد نمیشن بلکه نیاز هست به یک نیرویی که بتونه همبستگی ایجاد کنه بین افراد جامعه وقت عصبیت صرفاً یکی که پیوند خونی نیست بلکه احساس تعلق و آمادگی برای همکاری و دفاع متقابل هست. بنابراین ابن خلدون رو یکی از نخستین نظریه پردازان همبستگی اجتماعی می‌دونن. تا می‌رسیم به عصر روشنگری در قرن هجدهم که اروپا دچار شاهد دوگرونه‌های بسیار بزرگیست. روشنگری سعی می‌کنه مفاهیم دینی رو به زبان سیاسی ترجمه کنه در حقیقت سکولار بکنه مثلاً اخلاق نمیدونم خود قانون و مفاهیم دیگر روسو از اراده عمومی حرف میزنیم پابلیک مونتسکیو از فضیلت جمهوری سخن میگه و کمکم برادری از اون معنای صرف صرفندینیش فاصله می‌گیره و به رابطه‌ای بین شهروندان تبدیل میشه در انقلاب فرانسه خب شعار لیبخت اگلیته فقط آزادی برادری برابری به وجود میاد و این شعار مثل شعرایی که مثلا ما در انقلاب ایران میدادیم صرفاً شعار نبود بلکه هر کدوم از این سه ایده یک مشکل اساسی رو به اصطلاح جواب میدن. آزادی مسئله قدرت رو حل می‌کرد. برابری مسئله امتیازهای موروثی رو و برادری مسئله انسجام جامعه رو. نکته مهم اینه که انقلابیان فرانسه می‌دونستن که آزادی و برابری بدون احساس تعلق مشترک جامعه رو به مجموعه‌ای از افراد منفرد تبدیل می‌کنه. یعنی کهه مثلاً اگر آزادی هنوز برقرار نشده باشه یا برابری هنوز به اون سطح توقع همه جامعه نرسیده باشه جامعه می‌تونه از هم بپاشه ولی وقتی که انقلاب فرانسه پیروز شد تجربه نشون داد که همین برادری میتونه بعدها به ابزاری برای حذف به اصطلاح مخالفان تبدیل بشه و چیزی که موجب شد که متفکران بعدی روی این مفهوم بازنگری بکنن در بعد از انقلاب فرانسه و با تجربه بسیار دردناک و وحشتناکی که بلافاصله بعد از انقلاب تجربه شد این سؤالو مطرح کرد که وقتی ما از برادری حرف می‌زنیم. منظورمون از برادری چیه؟ آیا این برادری همه رو در بر می‌گیره یا فقط کسایی که ما میگیم برادر؟ خب می‌دونید که تو انقلاب ایرانم همین طور بود دیگه. در انقلاب ایرانم انقلابی‌ها همدیگه رو برادر و خواهر به اصطلاح صدا می‌کردن. حتی الان در سازمان‌های انقلابی مثل مجاهدین خلق هنوز برادر عنوان‌ها برادره. بنابراین هر موقع که برادری بر پایه یک هویت واحدی تعریف شده خطر حذف کسانی که بیرون از اون هویت قرار داشتن هم به وجود اومده مثلاً کسی برادری که خودی باشه اگه خودی نباشه دیگه این میشه خائن به اصطلاح خائن و دشمن و این حرفا بنابراین خیلی از متفکران مدرن به این ضرورت پی بردن که باید مفهوم برادر پدری رو نقد اصلاح و بازسازی کنه ادمونبرگ که خب مخالف انقلاب بود و نخستین منتقد بزرگ برادری انقلابی هست در اون کتاب مهمش رلکشنز ولشن فرنس تحملاتی بر فرانسه در اونجا نمیگه همبستگی بده ولی هشدار میده که همبستگی رو نمیشه با شعار و با فرمان مان سیاسی ایجاد کرد. جامعه محصول انباشت سنت‌ها، نهادها و عادت‌های مشترک هست و به تعبیر برگ برادری چیزیست که از پیمان بین زندگان و مردگان و نسل‌های آینده به وجود میاد. بنابراین پیوندهای اجتماعی ریشه در تاریخ دارن نه در شور انقلابی. اگر همه پیوندهای تاریخی رو بخوایم قطع بکنیم و بخوایم جامر از نو بسازیم اونوقت به جای برادری خشونت و بی بیعتمادی رو در حقیقت دامن زدیم برک نخستین کسیست که بین احساس برادری و پایداری نهادهای اجتماعی تمایز قائل بشه توکویل که شخصیت برجسته‌ایست در این دوران در همین دوران انقلاب فرانسه و از نظر هم از نظر دیپلماتیک و سیاسی هم از نظر تئوریک و نظری در مسئله انقلاب و دموکراسی هم در آمریکا هم در فرانسه بسیار چهره شاخصیه و کتابش درباره آمریکا دموکراسی در آمریکا کتاب در حقیقت بی‌نظیر و پایه‌ایست مسئله رو از یه زاویه دیگه می‌بینه توکویل میاد آمریکا و با مشاهده آمریکا یعنی مقایسه می‌کنه دیگه وضعیت یعنی هم انقلاب فرانسه رو می‌بینه هم وضعیت در آمریکا رو به این نتیجه می‌رسه که خطر اصلی دموکراسی استبداد نیست بلکه فردگراییه یعنی وضعیتی که افراد در زندگی خودشون غرق بشن و دیگه احساس مسئولیتی نسبت به خیر عمومی نداشته باشن از اصطلاح استبداد اکثریت و توکویل در حقیقت به کار میبره توکویل راه حل رو در دولت و احساسات انقلابی نمیبیم میگه که تنها راه حل برای مقابله با استبداد اینه که انجمن‌های داوطلبانه شوراهای محلی کلیساها مطبوعات آزاد و نهادهای میانجی در حقیقت به وجود بیان اجازه بدید من موبایل شارژ باشه. بنابراین از [صدای خرناس] نظر توکفیل برادری توکفیل با دیدن آمریکا به این نتیجه میرسه دیگه. میگه آمریکا میگن که گرس روت دموکراسی یعنی اینکه در حقیقت در جامعه اول به وجود میاد و جامعهست که دولتو درست می‌کنه یعنی مردم از طریق مشارکت در نهادها هست که یاد می‌گیرن با همدیگه همکاری کنن در اینجا برادری دیگه یک فضیلت اخلاقی یا دینی نیست بلکه نتیجه تمرین مستمر زندگی مدنیست امیل درک که از پیشگامان جامعه شناسی هست خب خیلی چهره برجسته‌ایست وقتی صحبت می‌کنیم از مفهوم همبستگی یه نقطه عطفی رو در تاریخ مفهوم ایجاد میکنه در کتاب تقسیم کار اجتماعی ترکیم دیگه از برادری صحبت نمیکنه بلکه مفهوم همبستگی یا دقیق رو جایگزین بکنه درک بین دو همبستگی تمایز میذاره یه همبستگی مکان مکانیکی هست که ویژگی جوامع سنتیست. مثلاً افراد به دلیل شباهت‌هاشون هست که با هم همگی دارن. مثلاً یه دین مشترک دارن یا یه سبک زندگی مشترک دارن یا ارزش‌های مشترک دارن. این چیزها باعث میشه که افراد شبیه هم بشن و در نتیجه جامعه بر اساس شباهت شکل می‌گیرن. اما در مقابل همبستگی مکانیکی دورکیم از همبستگی ارگانیک هم حرف می‌زنه. هم‌بستگی ارگانیک ویژگی جوامع مدرنه. جوامع مدرن جامعه جامعه‌هایی هستن که بر تفاوت بنا میشن. افراد بسیار متفاوتن ولی به خاطر تقسیم کار و وابستگی متقابل مجبور شدن که در یک جا با همدیگه زندگی کنن و در نتیجه به هم نیاز دارن. بنابراین جامعه مدرن بر خلاف جامعه سنتی بر پایه شباهت نیست بلکه بر پایه وابستگی متقابل افرادیست که با همدیگه تفاوت دارن این تحول اهمیت بسیار مهم بنیادی داره برای ما به خاطر اینکه نشون میده که در جهان مدرن برادری دیگه نمی‌تونه بر شباهت‌های قومی و مذهبی و ایدئولوژیک تکیه بکنه [صدای آه] هان نارنس یک موضوع کاملاً متفاوتی داره در کتاب در باب انقلاب آرنت د تا انقلاب فرانسه و آلمان آمریکا رو با همدیگه بررسی می‌کنه و مقایسه میکنه که خیلی مشهور و مهم هست آرنت میگه که انقلاب فرانسه خب می‌دونید که انقلاب فرانسه به خشونت انجامید و در حقیقت ناکام بود انقلاب آمریکا نهچین نبود و بعد از پیروزی بلافاصله قانون اساسی که قبلاً نوشته شده بود به تشکیل حکومت انجام دلیلش چی بود حالا دلایل متعددی رو آرنت میگه میگه که یکی از دلایلش این بود که انقلاب فرانسه بیش از حد بر شفقت و برادری تکیه داشت برانگیختن عواطف بین آدم‌هایی که آدم‌های فرودست جامعه باشه همون بینوایانی که ویکتور هوگو میگه ولی در آمریکا انقلاب آمریکا و انقلاب پابرهنگ نبود بلکه انقلاب آمریکا بر با تأسیس نهادهای آزادی محقق شد. بنابراین از نظر آرنت برادری اغلب در تجربه‌های مشترک رنج و ستم به وجود میاد نه در آزادیخواهی. اگر احساسات اون وقت بر اگر سیاستو بخوایم بر احساسات بنا بکنیم این احساسات مطلقاً نمی‌تونن نه عدالت رو متحقق کنن نه به آزادی منجر بشن بلکه به دشمنی و خشونت دامن می‌زنن همون طور که در تجربه فرانسه دیدیم اصل بنیادی سیاست از نظر آرنت تکسره پلوالریتیه یعنی توانایی زندگی با کسایی که مثل ما نیستن از این نظر یا از این چشم‌انداز برادری اگر به معنای یگانگی و حذف تفاوت باشه اونوقت با سیاست کاملاً ناسازگار خواهد بود. جان رالز که یکی از بزرگترین فیلسوفان سیاسی آمریکاست و دنیا و فیلسوف عدالت در کتابش به عنوان نظری در واقع عدالت واژه برادری رو کنار نمیگذاره ولی تفسیر جدیدی ازش میده رالز میگه که مضمون اخلاقی برادری رو میشه در اصل تفاوت ما مشاهده کنیم اصل اصلی که میگه نابرابری‌های اجتماعی فقط زمانی که به نفع کم برخوردارترین اعضای جامعه باشن. در نتیجه برادری دیگه فقط دیگه احساس نیست بلکه آمادگی برای محدود کردن منافع شخصی به به نفع عدالت هست. بنابراین اینجا برادری از اخلاق عاطفی به اخلاق نهادی تبدیل میشه. ریچارد رورتی که فیلسوف نامدار پراگماتیست آمریکایی بود از ایده برادریش الان خوشش نمیومد و به جای اون همبستگی رو ترجیح میداد در یکی از کتابهای مهمش که متسفانه ترجمه بدی داره در ایران به عنوان کانتینجنسی آیرون سالتی میگه اصلاً ما از برادری رو باید کنار بگذاریم و به جاش از همبستگی حرف بزنیم رورتی میگه همبستگی کشف نمیشه بلکه ساخته میشه ما به این دلیل با دیگران همبستگی نداریم که ذات مشترکی داریم بلکه به این دلیل همبستگی داریم که از طریق آموزش از طریق ادبیات از طریق تاریخ و تجربه یاد می‌گیریم که رنج دیگران رو رنج خودمون بدونیم و می‌دونید که با اینکه فیلسوف فودرورتی ادبیات رو بر فلسفه ترجیح می‌داد و همبستگی رو هم می‌گفت که نباید برای بنیان متافیزیکی بنا کرد بلکه بر تخیل اخلاقی باید بنا بشه. [گلویش را صاف می‌کند] مارسل گوشه فیلسوف فرانسوی بسیار تأثیرگذاری که با کتاب افسین زدایی از جهانش خیلی شهرت پیدا کرد میگه که بسیاری از مفاهیم دموکراسی مدرن از جمله برادری در مسیحیت رشته داره اما انقلاب فرانسه این مفاهیم رو از اون بستر دینیشون جدا می‌کنه کنه و به زبان جمهوری ترجمه می‌کنه. مارسل گشه میگه که جمهوری بدون نوعی هم‌بستگی اخلاقی نمی‌تونه دوام بیاره. اما این هم‌بستگی دیگه بر پایه ایمان دینی نیست بلکه بر پایه شهروندی و نهادهای مشترک در حقیقت تعریف میشه. یکی دیگه از متفکران مهم در این زمینه ژک دیداست که یک کتابی داره به نام پالیتیکس فرندشیپ یا سیاست دوستی که خیلی کتاب مهمیه میگه که [گلویش را صاف می‌کند] وقتی از برادر حرف می‌زنیم چه کسی از این حلقه بیرون می‌مونه به خاطر اینکه برادر همیشه یه مفهوم خویشاوندیست دیگه اگر سیاست بر برادری بنا بشه اونوقت آیا مثلاً زن‌ها بیگانگان مهاجران یا مخالفان هم در به اصطلاح این حلقه قرار می‌گیرن و برادر تلقی میشن یا نه؟ دریدا اونجا با اشاره به نظریه‌های کارل شمیت میگه که هر برادری خطر این رو داره که یک مرزی کشیده بشه بین ما و اونها بین دوست و دشمن خودی و غیر خودی بنابراین دریدا پیشنهاد می‌کنه که به جای سیاست مبتنی بر برادری به یک سیاستی فکر کنین که برگشودگی به سوی دیگری استوار هست. بنابراین اگه بخوام این به اصطلاح بحثو خلاصه بکنم برک میگه برادری بدون سنت پایدار نیست. توکویل میگه که برادری بدون جامعه مدنی شکل نمی‌گیره. میگه که برادری باید به هم‌بستگی تبدیل بشه. آرنت میگه برادری جای آزادی و نهادهای سیاسی رو نمی‌گیره. رالز میگه برادری باید در قالب عدالت بازسازی بشه. گشه میگه برادری میراث سکولار شده مسیحیت هست و دریدا هشدار میده که هر برادری اگر برای یک هویت بسته‌ای گستوار بشه اون وقت با خطر ترد دیگری ما مواجه خواهیم بود. من این نتیجه رو می‌خوام بگیرم که مسئله سیاست مدرن دیگه مسئله برادران نیست بلکه ساختن جامعه‌ایست که افراد متفاوت بدونن بتوانن بدون نیاز به اینکه یک هویت مشترک داشته باشن در کنار همدیگه زندگی بکنن این گذاریست از برادری مبتنی بر شواهت به هم‌بستگی مبتنی بر شهروندی عدالت و تکسر این در حقیقت مهم‌ترین دگرگونی مفهومیه در این دو تا قرن اخیر. حالا بیایم سراغ ایران. اگر ما امروزه از خودمون بپرسیم که بزرگترین بحران جامعه ایران چیه؟ خب هرکس یک جوابی میده دیگه. یکی ممکنه بگه بحران اقتصادی، یکی ممکنه بگه استبداد جمهوری اسلامی و فساد، تحریم، مهاجرت، جنگ همه جوابا البته درسته. اما از منظر فلسفه سیاسی میشه گفت که همه این بحران‌ها به یک بحران بنیادی‌تری برمی‌گردن و اون بحران اعتماد و هم‌بستگی اجتماعیست. اون چیزی که باعث جامعه فلج بشه. یعنی نه نه حکومت پاسخگو و کارآمدی داشته باشین نه مخالفانی که قادر باشن بعضیاتو تغییر بدن. در نتیجه جامعه که درش اعتماد عمومی سست شده باشه حتی اگر آزادی و قانون هم برقرار بشه به دشواری می‌تونه این نظم سیاسی پایدارو ایجاد بکنه یعنی الان اگر جمهوری اسلامی سقوط بکنه و یه قانون اساسی آزادانه و به اصطلاح مفتنی بر عدالت هم نوشته بشه جامعه شکل نمی‌گیره به خاطر اینکه آدم‌ها با همدیگه کاملاً شکاف و دیوارها خیلی زیاد هست. خب چطور جامعه ایران اینطور شد؟ چطور جامعه که خب سنت صوفیه رو داشت، سنت‌های به اصطلاح دینی و محلی رو داشت و بسیار روابط بین آدم‌ها بسیار محکم بود. چطور ما الان رسیدیم به وضعیتی که شما نمیتونید با همدیگه حرف بزنید حتی با وقتی با هم موافق هستید؟ تجربه این داستان دانشگاه آمریکا چی بود اسمش این چهار تا آقایی که آقا و خانمی که آمدن در د این داست بعد از داستان محسا امینی برای شکل دادن یک سازمان سیاسی برا مبارز علیه جمهوری اسلامی د ماه بیشتر جرجون بله بنابراین حتی موافقان هم نمیتونن با همدیگه کار بکنن بنابراین سؤال اینه که ما چطور میدونیم می‌تونیم از یک جامعه که این حد از همگسیختگی و شکاف درش داره روز به روز عمیق‌تر و بدتر میشه؟ چطور میتونیم از این جامعه گذر بکنیم به یک جامعه که یک همبستگی فراگیری درش وجود داشته باشه؟ خب حالا من تاریخ مفهوم برادری رو در غرب گفتم و مسیحیت اجازه بدین در ایران هم بهش اشاره بکنم در ایران همون طور که گفتم خب در اسلام و بعد در عرفان و در فقه در سنت‌های به اصطلاح عمومی و مردمی برادری خیلی مفهوم مهمی بوده از یاران خیلی به اصطلاح در تاریخ فرهنگی ما بسیار برجسته است که در حقیقت این برادری بوده که آدم‌ها خودشونو نسبت به همدیگه مسئول میدونستن به همدیگه کمک میکردن نزاعها رو باهاش رف میکردن و وحدت امت در حقیقت درش حفظ میشد خواجه نصیر طوسی در کتاب اخلاق ناصری میگه که تعاون شرط زندگی مدنیست و فارابی همون طور که گفتم مدینه رو بر مبتنی می‌دونه بر همکاری اعضای مدینه بنابراین ما در این زمینه سنت ایرانی فاقد به اصطلاح ایده همبستگی نبوده یعنی ایده اولیهش اما این همبستگی که ما در سنتمون داشتیم بیشتر اخلاقی و دینی بوده تا شهروندی و حقوقی تا اینکه انقلاب میشه انقلاب زبان اخوت رو احیا می‌کنه یعنی باز این مفهوم برادر به مرکز زبان سیاسی کشیده میشه همه نیروهای انقلابی همدیگه رو برادر و خواهر خطاب می‌کنن و برادر چند تا کارکرد مهم پیدا می‌کنه یکی که مرزهای طبقاتی رو از بین می‌بره من یادم هست یه بار من بچه بودم با پدرم وایساده تو خیابون وایساده بودم مشغول برای چی یک پسر جوانی رسید مثلا من شاید ۱۹ ۲۰ ساله و به پدر من گفت [گلویش را صاف می‌کند] که آقا منزل برادر منتظری کجاست به آقای منتظری می‌گفت یعنی همه القاب و این‌ها از بین رفته بود یه نوع احساس برابری بین همه اعضای جامعه شکل گرفته بود می‌دونید که در دهه اول انقلاب تا پایان جنگ سپاه پاسداران هیچ کدوم چیز نداشت اصلا عناوین نظامی نداشت و همه برادر بودن و این مشروعیت دینی انقلاب رو خیلی تقویت می‌کرد بنابراین در فضای انقلابی اون سال‌ها برادر فقط یک خطاب نبود اعلام تعلق به یک آرمان مشترک بود و مخصوصاً در سال‌های اول انقلاب تا حد زیادی ی قدرت بسیج اجتماعی داشت اما به تدریج معنای این واژه تغییر کرد و دیگه صرفاً نشانه هم‌بستگی نبود. برادر تبدیل شد به نشانه عضویت در ساختار قدرت و در ادبیات رسمی مثلاً میگفتن برادران سپاه برادران بسیج برادران مسئول برادران حزب اینا دیگه برادری مفهوم گسترده‌ای نبود بلکه به معنای عضویت در یک گروه خاص بود این همون اتفاقیست که بریدا در موردش هشدار میده که برادری یه مرزی می‌کشه بین ما و دیگران و این خیلی خطرناکه این نکته رو باید در نظر داشت که هیچ انقلاب بزرگی بدون نوعی احساس برادری شکل نمی‌گیره یعنی انقلاب فرانسه انقلاب روسیه جنبش‌های ضد استعماری مثل انقلاب ایران همشون مبتنی بودن برای یک احساس تعلق مشترک اما مسئله از جایی شروع میشه که برادر تبدیل میشه به یک معیاری برای تشخیص شهروند خوب از شهروند بعد اونوقت سیاست از رقابت آزاد بدل میشه به تقسیم جامعه بین خودی‌ها و غیر خودی‌ها. یعنی همون جایی که برادری به جای اینکه یک نیروی و وحدت‌بخش باشه تبدیل میشه به ابزار حذف. همون طور که گفتم مهم‌ترین ویژگی جامعه ایران امروزه کاهش اعتماد عمومیه. این اعتماد در چند سطح آسیب دیده. یکی اعتماد به حکومت. بخش عظیمی از جامعه احساس می‌کنن که نهادهای رسمی نماینده همه شهروندان نیستن. همین طور اعتماد بین گروه‌های اجتماعی و بسیار ضعیف شده. شکاف‌های سیاسی و قومی و مذهبی و طبقاتی افزایش پیدا کرده. در اپوزیسیون مخالفان نسبت به همدیگه بی اعتمادن و بحران اعتماد در سراسر جامعه به شکل سرطانی گسترش پیدا کرد. اینجا میشه مفهومی رو به اصطلاح به کار برد یا مطرح کرد که مخصوصاً تستانی متفکرانی مثل رابرت پانها و فرانسیس فوکویاما به کار بردن و اون سرمایه اجتماعیه پاتنم میگه که سرمایه اجتماعی شبکه‌ایست از اعتماد همکاری هنجارهای مشترک و مشارکت مدنی فوکو ما هم نشون میده که اعتماد یکی از مهم‌ترین منابع قدرت اقتصادی و سیاسیست. کشی کشورهایی که اعتماد بیشتری در اونجا هست هم دولت کارآمدتری دارن هم اقتصاد موفق‌تری دارن و هم از نظر دموکراسی پایدارترن. اگر اینطور باشه اونوقت وقتی به ایران فکر می‌کنیم باید نتیجه بگیریم که بحران در ایران صرفاً بحران قانون یا اقتصاد نیست بلکه بحران سرمایه اجتماعیه خب حالا فرض کنید که فردا در ایران انتخابات آزاد برگزار بشه آیا همون مشکلات حل میشه نه اگر اعتماد وجود نداشته باشه اگر خود انتخابات به موضوع یک نضاع جدید بش باشه اگر جامعه مدنی ضعیف باشه اگر هر کس بخواد مرحله بیشتری از قدرت بگیره اونوقت هر تغییر قدرتی به بیثباتی خواهد انجام میده [صدای خرناس] و اگر شهروندان فقط بخواین به گروه خود به اصطلاح حزب خودشون به جریان خودشون وفادار باشن دموکراسی به سرعت تبدیل میشه به قطبی شدن به همین دلیله که آزادی شرط لازم هست اما شرط کافی نیست و الان ما چیزی که بهش نیاز داریم و الان بحث که من می‌کنم در حقیقت برای پیشکشیدن این بحث هست اینه که ما چطور میتونیم از برادری دینی یا برادری حزبی به شهروندی مشترک در حقیقت برسیم یعنی گذار کار کنیم از برادری در معنایی که گفتم به شهروندی مشترک شهروندی هم به معنای کنار گذاشتن دین نیست بلکه به این معناست که حقوق سیاسی افراد وابسته به ایمان قومیت جنسیت یا گرایش سیاسیشون نیست یعنی هم مسلمونا هم مسیحیا هم بهاییا هم بی‌دینا هم موافقان حکومت مخالفان همه پیش از هر چیزی شهروندن و حقوقی دارن بنابراین به جای برادری هویتی میشه از هم‌بستگی شهروندی حرف زد. این هم‌بستگی بر ۵ اصل استواره. اصل اول کرامت برابر همه انسان‌ها. اصل دوم برابری حقوقی بین شهروندان. اصل سوم پذیرش تکسر. اصل چهارم مسئولیت مشترک نسبت به خیر عمومی و اصل پنجم اعتمادسازی از طریق نهادها. خب بنابراین بحران اصلی ایران امروز رو ما نباید صرفاً در کمبود آزادی، عدالت یا توسعه اقتصادی خلاصه بکنیم. ریشه عمیق‌تر بحران فرسایش اعتقاد عمومی و تضعیف احساس تعلق به یک جامعه سیاسی مشترکه. شما دیدید که در همین مدت اخیر نصفی از جامعه یه بخشی از جامعه خواهان اعدام بخش دیگری از جامعه بودن یا بمباران کردن به اصطلاح کشور انقدر ضعیف شده پیوند بین آدم‌ها خب این تجربه انقلاب به شدت به این دامن زد و خود این تجربه انقلاب به ما میآموزه که برادری انقلابی می‌تونه در مرحله بسیج نیروها یه نقش تعیین کننده‌ای داشته باشه. اما اگر بر پایه هویت بسته‌ای تعریف بشه اونوقت همین بساطی که می‌بینید خودی و غیر خودی به وجود میاد و ترد و حذف پیوسته و دامنگ و در نتیجه همبستگی رو به شدت تهدید می‌کنه. بنابراین ما پیش از هر چیزی از یعنی مسئولیت تئوریک وظیفه نظری ما این هست که به جای برگشت بازگشتن به مفهوم برادری این رو این مفهومو در قالب هم‌بستگی شهروندی بازسازی کنیم هم‌بستگی که نه بر اشتراک دین نه بر اشتراک ایدئولوژیک یا قومیت بلکه بر کرامت برابر حقوق برابر پذیرش تکسر مسئولیت مشترک و حکومت قانون استوار باشه در نتیجه برادر جای خودشو به شهروند نمیده بلکه معنای اخلاقی برادری در یک افق فراگیرتر و حقوقی‌تری قرار می‌گیره یعنی جامعه‌ای از شهروندان آزاد و برابر در حقیقت تفسیر میشه خب حالا سؤال این پیش میاد که اگر برادر درری دیگه نمی‌تونه همون معنای گذشته رو داشته باشه. چه چیزی باید جایگزینش بشه؟ هر اندیشه سیاسی زمانی اهمیت داره که بتونه آینده‌ای رو تصور کنه. مثلاً افلاطون صرفاً آتن رو توصیف نمی‌کرد بلکه یک مدینه فاضله‌ای رو هم تصویر می‌کرد یا هابز فقط جنگ داخلی انگلستان رو تحلیل نمی‌کرد بلکه لویتال این رو پیشنهاد کرد یا روسو فقط از فساد جامعه شکایت نمیکرد قرارداد اجتماعی رو نوشت بنابراین امروزه اگر ما در ایران از بحران برادری داریم حرف می‌زنیم باید بتونیم نشون بدیم که چه بدیلی برای اون میشه در نظر گرفتیم. یکی از مهم‌ترین درس‌هایی که در دنیا در این دو قرن اخیر ما می‌گیریم از تجربه سیاسی اینه که دولت مدرن دیگه نمی‌تونه بر پایه یک هویت واحد شکل بگیره. دولت‌هایی که مشروعیت خودشون رو تنها از یک قوم بگیرن، تنها از یک مذهب بگیرن یا تنها از یک حزب بگیرن یا یک ایدئولوژی بگیرن ناگذیر یه بخشی از جامعه رو بیرون از دایره تعلق قرار میدن. این فقطم مربوط به جمهوری اسلامی نیست. در تجربه دولت‌های ناسیونالیستی، کمونیستی و فاشیستی و اینا همه همین رو تأیید می‌کنن. بنابراین یکی از مهم‌ترین دستاوردهای اندیشه سیاسی معاصر گذار از سیاست هویت به سیاست شهروندیست. یعنی دیگه پرسش اصلی این نیست که تو کی هستی بلکه اینه که آیا تو شهروندی با حقوق برابر هستی یا نه؟ شهروندی جایگزین برادری نیست بلکه به اصطلاح مکمل اون هست گاهی ممکنه این بعضیا اینطور فکر کنن که شهروندی مفهوم خشک و حقوقیه ولی اینطور نیست در حقیقت شهروند اینطور نیست که شهروندی مفهوم حقوقی محض باشه و برادری مفهوم انسانی و عاطفی شهروندی مدرن در در حقیقت تلاش می‌کنه همون وظایف اخلاقی برادری رو از سطح روابط شخصی به سطح جامعه سیاسی منتقل بکنه و اگر برادری سنتی میگه برادر خودتو رو تنها نگذار شهروندی مدرن میگه هیچ شهروندی نباید از حمایت قانون و نهادهای عمومی محروم بمونه بنابراین شهروندی نفی برادری نیست بلکه تأمیم و نهادینه کردن اون هست خب اینطور می‌تونیم شعار انقلاب فرانسه رو بازسازی بکنیم به جای آزادی، برابری و برادری بگیم آزادی، برابری و هم‌بستگی. آزادی تضمین می‌کنه که انسان‌ها بتونن متفاوت فکر کنن. برابری تضمین می‌کنه که قانون بین افراد تبعیض نگذاره. اما اگر هم‌بستگی نباشه هم آزادی هم برابری همواره شکرنده خواهند بود. ب بنابراین نیاز داریم به هم‌بستگی. هم‌بستگی هم به معنای احساس مسئولیت هر فرد نسبت به سرنوشت مشترک است. اگر آزادی باشه ولی هم‌بستگی نباشه جامعه تبدیل میشه به مجموعه‌ای از افرادی که هیچ اهمیتی به همدیگه نمیدن. اگر برابری باشه هم‌بستگی نباشه عدالت تبدیل میشه به مجموعه‌ای از قواعد حقوقی. اگر هم‌بستگی بدون آزادی باشه جامعه میره به سمت اجبار و یکسان شدن. بنابراین این سه اصل باید همدیگه رو تکمیل کنن نه اینکه جایگزری هم بشن. نکته دیگر اینکه یکی از مهم‌ترین یکی از خطرناک‌ترین به اصطلاح تفکراتی که ما داریم ما ایرانی‌ها اینه که فکر می‌کنیم که برای اینیکی که به وحدت برسیم باید اختلافاتمونو بذاریم کنار. این الان می‌بینید که الان مخالفان حکومت مثل خمینی میگن راهحل وحدت کلمه است یعنی فکر می‌کنن که وحدت نیازمند این هست که همه تابع یک نفر باشن و همه یک نظر داشته باشن خب این کاملاً غیر دموکراتیکه در جوامع دموکراتیک افراد از نظر زبان دین سبک زندگی عقا سیاسی و ارزش‌های فرهنگی با همدیگه تفاوت حداکثری دارن ولی با این همه بر سر قواعد مشترک زندگی سیاسی چون توافق دارن می‌تونن یک جامعه رو بسازن به همین دلیل که هم‌بستگی مدرن بر حذف تفاوت‌ها بنا نمیشه بلکه بر پذیرش اون‌ها بنا میشه هان آرنت میگه که سیاست از تکسر آغاز میشه نه از اتحاد خب هم‌بستگی هم صرفاً با موعزه اخلاقی درست نمیشه دیدین که الان رهبران سیاسی چه شاهزاده پهلوی باشه چه خمینی باشه چه پزشکی هی موعزه می‌کنن مردم که به اصطلاح وحدت داشته باشید فلان همبستگی خیلی چیز مهم‌تریست که مهم‌تر از اونی که با دستور و اینها بشه توقع ایجادشو داشت جامعه‌ای که با هم اعتماد دارن جامعه‌یست که نهادها این اعتماد رو مدام باز تولید می‌کنن، تقویت می‌کنن. اگه اون نهادها نباشه این اعتماد نمی‌تونه در حقیقت پایدار باشه. این نهادهایی که اعتماد رو تقویت می‌کنن و در حقیقت باز تولید می‌کنن مثل دانشگاه که محل گفتگوی آدماییست که الزاماً هم عقیده نیستن. مثلاً دانشگاه آمدن که بتونن مستقل فکر کنن. ولی اگه دانشگاه فضای حذف و تردید براش حاکم بشه اونوقت جامعه هم توان گفتگوی خودشو از دست میدهمون که الان می‌بینیم دیگه انجمن‌های صنفی و مدنی انجمن‌های حرفه‌ای خیریه‌ها اتحادیه‌ها شوراهای محلی همون چیزی که توکویل می‌گفت مدرسه دموکراسی اینا خیلی مهمن برای تقویت اعتماد و همبستگی رسانه‌های مستقل رسانه‌هایی که فقط یک صدا رو بازتاب نمیدن بلکه امکان شنیده شدن دیدگاه‌های گوناگون رو فراهم میارن بسیار نقش مهمی دارن و همین طور حکومت قانون زمانی اعتماد رو ایجاد می‌کنه که برای همه یکسان اجرا بشه و هیچ فرد یا نهادی در حقیقت امتیاز ویژه نداشته باشه و این به همبستگی اجتماعی این بسیار کمک می‌کنه. خب اگر ما بخوایم یک اصلاحات نهادی در جامعه به وجود بیاد یعنی هر نهادی از تغی به اصطلاح تغییر کنه این تغییر بدون یک تحول جدی در فرهنگ سیاسی ما ممکن نیست. فرهنگ سیاسی جدیدی که ایران آینده براش ساخته برپایی اون ساخته میشه باید بتونه مخالفت سیاسی رو دشمنی شخصی تلقی نکنه. الان می‌بینید که آدم‌هایی که از نظر سیاسی با هم مخالفن از نظر شخصی هم با همدیگه دشمن میشن حتی در خانواده. خب این کاملاً غلطه و باید تغییر کنه. رقابت به معنای نفی همکاری نیست. ممکنه من و شما با همدیگه در مثلاً یک شرکتی در یک سازمانی در یک حزبی با همدیگه رقابت کنید. اما این رقابت کردن به این معنا نیست که با همدیگه بر سر منافع مشترک خودمون اون سازمان اون جامعه با همدیگه همکاری نکنیم. ما می‌تونیم در یک انتخاباتی با هم رقابت بکنیم ولی این رقابت انتخاباتی طبیعتاً یک طرف شکست خواهد خورد اما این شکست یک طرف به معنای پایان مشارکت سیاسی نباید تلقی بشه این تصور که اقل اقلیت خطرناک به نظر بیایم برای اکثریت یه تهدیدی به نظر بیاد این باید عوض بشه به خاطر اینکه اکثریت مالک کشور نیست اینکه بگیم ۹۰ مردم ایران پهلوی رو میخوان اون جمهوری اسلامی بگه ۹۰ ایران با ما اینا هیچ چیزو اثبات نمیکنه بنابراین این اصول باید این اصول هست که بنیان همبستگی شهروندی رو شکل میده و بهشون تداق میده خب حالا سؤال اینه که آقای جامعه مثل جامعه ایران که سال‌ها با بیاعتمادی قطبی شدن و شکاف‌های گوناگون روبهرو بوده چطور میت می‌تونه دوباره به اعتماد دست پیدا بکنه مخصوصاً با شرایط الان. خب جواب خیلی ساده‌ای برای همچنین مسئله‌ای وجود نداره اما تجربه بسیاری از کشورها نشون میده که اعتماد اجتماعی یک امر ثابت و تغییر ناپذیری نیست. یعنی اگر به جای این وضعیت که ما داریم به جای جمهوری اسلامی به جای این نهادها و به جای فعالان و آدم‌هایی که الان هستیم اگر نهادهای پاسخگو به وجود بیاد اگر قانون بیطرفانه اجرا بشه اگر اتحادیه‌ها انجمن‌ها آزاد باشن اگر آموزش مدنی و مشارکت شهروندان جدی بگیره می‌تونه و در یک مدت زمانی ی سرمایه اجتماعی رو بازسازی بکنن. بنابراین آینده رو نباید تنها از دریچه تغییر قدرت سیاسی ببینیم. یعنی فکر کنیم که جمهوری اسلامی اگر سقوط کنه همه چی درست خواهد شد. بلکه باید به کیفیت روابط بین شهروندان سیاسی اهمیت بدیم به خاطر اینکه این بخش مهمی از آینده سیاسی رو ما رو می‌سازه. بنابراین تاریخ سیاست مدرن تاریخ دگرگونی مفهوم برادریست. در آغاز آدم‌ها به دلیل نسبت خونی برادر بودن. ادیان آمدن و برادری رو بر اساس ایمان بنا کردن. انقلاب فرانسه برادری رو به شهروندی پیوند زد و ولی اندیشه معاصر برادری رو به هم‌بستگی در حقیقت ترجمه می‌کنه. اما اینجا یک مسئله خیلی خیلی یه بقرنج بسیار جدی پیش میاد که ذهن اندیشمندان سیاسی به طور جدی بهش باش درگیر هست و اون این هست که جامعه‌ای که اعضای اون [گلویش را صاف می‌کند] نه همدینن نه هم قومن نه همزبانن و نه همفکرن یعنی در هر همه چیز با هم اختلاف دارن اینا چطور میتونن با هم هم‌زیزیستی کنن. این سؤال یعنی هم‌زیزیستی جامعه‌ای که از بیشترین اختلاف‌ها و تکثرها برخوردار هست بزرگ‌ترین سؤال فلسفه سیاسی قرن بیست و یکمه. جوامع مبتنی بر شواه که جوامع سنتی بودن یا جوامع ایدئولوژیک مثل ایرانی که ما هستیم که بر اساس یه دین مشترک مثلا قانون اساسی ما بر اساس دین مشترک بنا شده دیگه بر اساس یک زبان رسمی بنا شده جمهوری اسلامی دشمن مشترک آیین مشترک حتی آینده مشترک این دیگه نمی‌تونه به اصطلاح دوام بیاره هیچ جامعه‌ای دیگه نمی‌تونه از از نظر فرهنگ از نظر دین از نظر سبک زندگی از نظر قومیت از نظر حافظه تاریخی یا ارزش‌های اخلاقی یکدست بشه بنابراین فقط جمهوری اسلامی مشکلی نیستا مخالفان جمهوری اسلامی هم که بگن ما اگر بیام سر کار باید مذهبیا فلان بشن و فلان یعنی کلاً هر کس بخواد تلاش بکنه به هر وسیله‌ای برای ایجاد هر نوع یکدستی و کانفرمیزم محکوم به شکست و بسیار خطرناکه بنابراین ما وحدت رو نباید وا به شواه وابسته کنیم. هیچ جامعه مدرنی قادر به حفظ وحدت نیست. باید وحدتو یه جور دیگه تعریف کنیم. یعنی وحدت رو به معنای یکسان بودن نگیریم بلکه وحدت رو به معنای توانایی زندگی کردن با تفاوت بدونیم. یعنی وجه مشترک من و شما اینه که جامعه در همه چیز با هم اختلاف داره الا در یک چیز و اون که با اختلاف زندگی کنه یعنی ما توافق کنیم بر اینکه با هم اختلاف داشته باشیم این همون نقطه‌ایست که متفکران بزرگی رو به هم پیوند از آرنت گرفته تا رورتی و هابرماس و دیگران [گلویش را صاف می‌کند] بنابراین اگر در گذشته برادری یک فض فضیلت اخلاقی بود. یعنی از آدما انتظار می‌رفت که همدیگه رو دوست داشته باشن. اما دولت که نمی‌تونه این کارو بکنه. دولت که نمی‌تونه به اصطلاح دوستی و عشق و فرمان بده. قانونی که نمی‌تونه محبت ایجاد بکنه. هیچ نظام حقوقی نیست که بتونه مردم مجبور کنه همدیگه رو دوست داشته باشن. در نتیجه اونچه می‌تونه سیاست ایجاد بکنه عنصر سیاست می‌تونه ایجاد بکنه دوست داشتن نیست بلکه همکاری بین کساییست که شاید هرگز یکدیگر رو دوست نداشته باشن یا حتی از همدیگه به اصطلاح رنجش هم به دل داشته باشن این تفاوت بنیادی بین اخلاق و سیاسته زده همبست هم‌بستگی س پارامتر یا مؤلفه اصلی داره یکی اعتماد یعنی من مطمئن باشم که اگر شما حتی من مخالف هستین یه سری قواعدی رو رعایت می‌کنید بازی همینه دیگه سیاستم یه بازیه شما در فوتبال چیکار می‌کنید در فوتبال شما با تمام این تلاشتونو می‌کنید که تیم مقابل رو حریف رو شکست بدید. اما این بازی بازی‌ست بهخاطر اینکه هر دو طرف اطمینان دارن و اعتماد دارن که یک قوا قواعدی رو یک سری قواعدی رو هر دو طرف رعایت می‌کنن و با طبق اون قواعد هست که یک طرف شکست می‌خوره و یک طرف میشه. فوکویاما میگه که این مهم‌ترین سرمایه یک جامعهست که جامعه در عین اختلاف داشتن و رقابت داشتن از قواعد مشترکی پیروی می‌کنه. مؤلفه دوم مسئولیت. شهروند فقط صاحب حق نیست. دیدین که ما الان فقط میگیم ما حق ما آزادیه. حق ما عدالت حق ماست. این حق ماست. اون حق ماست. بله حق داریم اما شهروند فقط کسی نیست که حق داره بلکه نسبت به جامعه مسئولیت هم داره اگر همه بخوان فقط حقوق خودشونو مطالبه کنن و مسئولیتی نپذیرن جامعه از هم فرو می‌پاشه حالا این در بحث عدالت انتقالی هم خیلی مهمه دیگه دادخواهی و این حرفا خیلی موقع‌ها لازم هست که شما از حق دادخواهیتون بگذرید برای اینکه جامعه در سر پا بمونه اگر بخواد هرکس بخواد دادخواهی بکنه و طبق عدالت رفتار بشه اونوقت شاید مجبور بشید میلیون‌ها آدمو اعدام بکنید و سوم غیرعمومی یعنی شما در به اصطلاح دوران عهد سنتی برادری وقتی می‌گفتید یعنی کسانی که برای هم دیگه گروه خودشون برادرن و نسبت به دیگران حس چین حسیو ندارن ولی در عصر ما برای اینکه جامعه شکل بگیره شما نیازمند همبستگی شهروندی هستین این اونوقت معنیش اینه که شما با کسانی که کاملاً با شما بیگانند باید احساس مسئولیت و هم‌بستگی مشترک داشته باشه سیاست در بسیاری از نقاط جهان و در تاریخ به ویژه در کشور ما به جنگ تعبیر میشه به پدرسوخته بازی در ایرانم میگن که سیاست پدر مادر نداره داره یا اگه کسی میگه من سیاسی نیستم یعنی من وارد بازیهای کثیف نمیشم انگار انتخابات یه مثلا یک جنگیست که اگر شما درش شرکت بکنید میتونید طرف مقابل رو کاملاً نابود بکنید اما در دموکراسی سیاست درست مثل بازیه یعنی سیاست نهاد همکاری بین مخالفانه اگر شما در بازی اگه در بازی فوتبال اگه حریف نباشه که بازی شکل نمی‌گیره شما نیاز داریم به حریف برای بازی در عین حال هر کاری هم نمی‌تونید بکنید برای اینکه او رو شکست بدید بنابراین هم بهش نیاز داریم هم برای اینکه بازی بتونه شکل بگیره و قواعد مشترکی در حقیقت احترام بذاری پوپر یک جمله‌ای داره میگه که دموکراسی اون حکومتی نیست که بهترین افراد درش حکومت می‌کنن بلکه بهترین حکومتیست که بشه بدون خشونت اونو تغییر داد. چونکه می‌دونید که فاشی نظام‌های فاشیستی و نظام‌های توتالیتر خیلیاشون از درون انتخابات دموکراتیک برآمدن. هیتلر در از انتخابات بیرون اومد. جمهوری اسلامی از انتها رفراندوم بیرون اومد. بنابراین مهم نیست که شما به صورت دموکراتیک به قدرت برسین که الان پهلویچیا میگن که آره ما میریم و رفراندوم برگزار می‌کنیم اونا. این مهم نیست اصلاً مهم اینه که یک فرایندی رو در نظری بگیرید که بشه شما رو بدون خشونت و درگیری از حکومت کنار گذاشت اگر بتونیم شما رو که در قدرت هستید بدون دست بردن به خشونت کنار بگذاریم اونوقت میشه گفت این حکومت دموکراتیکه اما میشه یک گام جلوتر رفت و گفت که دموکراسی تنها امکان تغییر قدرت نیست بلکه دموکراسی توانایی ادامه همکاری بعد از پایان رقابت اینو شما در کشوهای مثل آمریکا تجربه کردین ولی متأسفانه الان آمریکا اصلاً کاملاً نابود شده دموکراسیش ولی حتی در زمانی که من در اینجا بودم رقابتی که بین اوباما و مکین بود واقعاً همین طور بود مکین یک چیزی هست یک کلیپی هست که مکین در طی کمپین انتخاباتیش یک خانمی میاد و بهش میگه که من خیلی بدم میاد از اوباما و فکر می‌کنم که اوباما یه مسلمونه که اصلاً از ما نیست و به سرعت مکین میکروفونو ازش می‌گیره میگه نه اینطور نیست و شروع می‌کنه به گفتن که آقاما بسیار مرد شریفیست ما نباید اینجوری حرف بزنیم بسیار تأثیرگذار می‌دونید که سرطان داشت و وصیت کرده بود که کسی که خطابه خاک سپاریش رو می‌خونه اوباما باشه. یعنی کسی که باهاش رقابت کرده. ما در ایران و در فرهنگ ما فرهنگ ما فرهنگ مانویه. یعنی فرهنگ خیر و شرن. فرهنگ اهو مزدا و اهریمنه. فرهنگ تولای و تبراست. فرهنگ امام حسین و یزده. این خیلی خطرناکه. یعنی سیاست نباید بر این اساس بنا بشه. بر اساس دوست و دشمن. در دموکراسی مدرن تما دیگه دشمن رقیب سیاسی رو دشمن نمی‌دونن بلکه حریف میدن حریف بازی یکی از مشکلات در همین زبان هست دیگه ما در فارسی کلمه اپوننت نداریم حریف مثلاً من نمیتونم بگم در فلان رقابت حریف سیاسی منظورم حریف طرف بودم نه من مخالف اون بودم من دشمن اون هستم و در نتیجه این دشمنی می‌تونه این چین به اصطلاح ذهنیتی می‌تونه هر انتخاباتی رو تبدیل کنه به یه جنگ داخلی همون طور که در سال ۸۸ دیدیم هم‌بستگی اشتباه هم‌بستگی شهروندی یعنی توانایی احترام گذاشتن به مخالفه وگرنه شما اگر با رفقای خودتون خیلی خوش رو باشین که هنر نکردین در ایران تا الان هم که با همدیگه صحبت می‌کنیم مسئله اول اکثر آدما اینه که چه کسی باید حکومت بکنه وقتی که بحث می‌کنیم راجع به حکومت که حکومت خوبه یا حکومت بده اونای که موافق حکومتن آقای خامنه‌ای ال یعنی روی شخص به اصطلاح تمرکز دارن اونایی هم که به [گلویش را صاف می‌کند] تغییر نظام فکر می‌کنن میگن آلترناتیو کیه [صدای خرناس] و حتی کسایی هم که این این مدت یعنی سابقهشون سلطنت طلب نبود وقتی میخواستن امیدوار بودن به تغییر حکومت اومدن سراغ پهلوی به خاطر اینکه فکر میکردن شخص باید به اصطلاح جایگزین بشه ولی خب این خیلی ذهنیت غیر دموکراتیک و ویرانگریست به جای این که بپرسیم چه کسی باید حکومت بکنه سؤال درست اینه که جامعه‌ای که دهه‌ها اعتماد خودش رو از دست داده چطور می‌تونه این اعتماد رو بازسازی بکنه و جامعه رو از نوع بسازه بهخاطر اینکه بازسازی اعتماد به مراتب سخت‌تر از تغییر رژیم هست. تغییر رژیم می‌تونه برای فرایند کوتاهی انجام بشه ولی اعتماد نیازمند فرهنگه، نیازمند نهاده، نیازمند زمانه و اونه که در حقیقت ما رو می‌تونه به یک دموکراسی پایداری نزدیک بکنه. خب اگر بخوایم به یک نظریه‌ای هنجاری در مورد آینده ایران فکر بکنیم من پیشنهاد من اینه که به نوعی از همبستگی شهروندی فکر بکنیم که ۵ ستون اصلی داشته باشه ستون اول حکومت قانون به جای حکومت اشخاص ستون دوم برابری کامل شهروندان بدون توجه به دین، قومیت، جنسیت یا هر گرایش سیاسی. ستون سوم جامعه مدنی نیرومند یعنی انجمن‌ها، دانشگاه‌ها، رسانه‌ها، احزاب و شوراهای محلی. ستون چهارم فرهنگ گفتگو به جای فرهنگ حذف. گفتگو هم به معنای گفتگو نیست، به معنای شنیدنه. قبلاً توضیح داد دادم این موضوع و ستون پنجم اعتماد عمومی که نیازمند شفافیت و پاسخ‌گویی و عدالت هست و بدون اینا ممکن نیست. جامعه سیاسی آینده بنابراین جامعه‌ای نیست که همه در اون شبیه همدیگه باشن بلکه جامعه‌ایست که انسان‌های متفاوت بتونن بدون ترس، بدون حذف، بدون انکار همدیگه کنار هم زندگی کنن و سرنوشت مشترک خودشونو بسازن. این همون نقطه‌ایست که آرمان برادری رو به هم‌بستگی شهروندی دگرگون می‌کنه. یعنی برادری دیگه به پیوند خونی اشاره نمی‌کنه. یک به اصطلاح یک اشتراک مذهبی اشاره نمی‌کنه یا شعار انقلابی نیست. بلکه وقتی میگیم برادری داریم به مسئولیت مشترک شهروندان برای نگهبانی از آزادی، برابری کرامت قانون و قانون همدیگه در حقیقت اشاره می‌کنیم. یعنی اگر آزادی روح دموکراسی باشه و برابری عدالت به اصطلاح عدالت اون باشه همستگی شهروندی وجدان جامعه است یعنی نیروست که جامعه رو قادر می‌کنه که اختلاف‌ها رو به جای خشونت از راه گفتگو از راه به اصطلاح پذیرش قواعد مشترک از راه قانون از راه مشارکت سیاسی مدیریت میکنه این وقت میتونه یک جامعه‌ای رو وعده بده که نه برگردیم به گذشته بازگشته به دوران طلایی امام راحل یا بازگشته به پهلویهای ایرانساز بلکه با باز یعنی بازآفرینی می‌کنه گذشته رو در قالب یک جامعه آزاد متکسر و شهروند محور به هر حال خب من چقدر دیگه وقت دارم آقای الو آقای چقدر دیگه وقت می‌خواید؟ من ۵، ۶ دقیقه دیگه صحبت می‌کنم و بحثمو می‌کنم. بنابراین بنابراین همون طور که دیدی عرض کردم در سه قرن گذشته خب آزادی یک تبدیل شد به آرمان اصلی در سراسر جهان و در سه قرن در این سه قرن انسان مدرن پیش از هر دوره دیگه‌ای از قید سنت و طبقه و مذهب و خاندان و اقتدارهای موروثی رها شد اما [گلویش را صاف می‌کند] این آزادی بهایی به خیلی خیلی سنگینی هم داشته و اون اینه که این آزادی یک نوع فردیت بدی رو ایجاد کرده که در حقیقت فردیت به جای اینکه به معنای بودن در میان دیگران باشه تبدیل شده به بودن جدا از دیگران یعنی ایندویجوالیتی که میتونست یک به اصطلاح فضیلتی باشه برای جامعه دموکراسی تیک بدل شده به تنهایی آدم‌ها و جامعه مدرن انسان رو از پیوندهای سنتیش رها کرده ولی نتونسته یه پیوندهای جدیدی رو جایگزین بکنه در نتیجه آدم‌ها از ریشه خود کنده شدن از به اصطلاح بدون تعلق به هر چیزی خودشون رو در تنهایی و در تهدید احساس می‌کنن یا افسردگی در نتیجهش میشه یا بنیادگرایی یا میشه نیهلیسم یا فاندامنتالیسم یا نیهسم الان این رشد راست افراطی در دنیا رو درگ محصول اینکه تکنولوژی دیجیتال آدم‌ها رو تنهاتر کرده بنابراین سؤال الان این نیست که چطور انسان‌ها می‌تونن آزاد بشن با آزادی دست پیدا بکنن. بلکه سؤال اینه که ببخشید بلکه سؤال اینه که آدم‌ها چطور می‌تونن آدم‌های آزاد چطور می‌تونن با همدیگه زندگی کنن [گلویش را صاف می‌کند] و بدون اینکه بدون اینکه حقوق همدیگه و منافع همدیگه رو در نظر نگیرند و نسبت به همدیگه احساس مسئولیت نداشته باشن بحران جامعه ایران اینه که از چیزی به نام سوشال سنس خالیه یا خیلی درش ضعیفه. یعنی آدما حس اجتماعی نسبت به همدیگه ندارن. شما نمی‌تونید جامعه رو با قانون بسازید. شما نمی‌تونید جامعه رو بر اساس شناسنامه بسازید. جامعه و بدون این به وجود حس اجتماعی در بین افراد ممکن نیست. در نتیجه این وضعیتی که ما الان در این سال‌های اخیر دیدیم که می‌خواستیم همدیگه رو به برای بیرون رفتن از بحرانی که جمهوری اسلامی برای ما درست کرده می‌خواستیم همدیگه رو بکشیم و الانم همین همینه دیگه یعنی با وقاحت تمام می‌گفتیم اشکال نداره که من دیدم در تلویزیون که احمق‌هایی آمدن و گفتن حالا ممکنه ۱۰۰ هزار نفر کشته بشن می‌ارزه به اینکه جمهوری اسلامی بره انقدر حماقت یا خیلیا هستن در ایران که به حذف فیزیک یکی بخش دیگه از شهروندان می‌اندیشن. یعنی من الان مطمئن نیستم که واقعاً در رویایی که هر کدوم از ما ایرانیان در سر داریم همه ما ایرانیان در اون رویاهامون باشیم. یعنی در رویای هر کدوم از ما یه بخشی از جامعه حذف بنابراین باید توجه داشته باشیم که آزادی میتونه آدم‌ها رو از سلطه رها بکنه. برابری می‌تونه تبعیضها رو از بین ببره ولی این موجب نمیشه که آدم‌ها با همدیگه احساس کنن که سرنوشت مشترک دارن و نسبت به همدیگه مسئولیت دارن و ممک و به سرعت هر کسی میره سراغ کار خودش و جامعه که قرار بوده شکل بگیره تبدیل میشه به یک مجموعه عظیمی از ویروس‌هایی که خودشون به جون همدیگه میفتن و بدتر از هر دشمنی همدیگه رو تهدید می‌کنن. بنابراین سؤال این هست که چگونه میشه ما به رغم همه این تفاوت‌ها به رغم همه این خاطره‌های بسیار تلخی که از همدیگه داریم به رغم زخم‌هایی که به همدیگه زدیم در طول تاریخ و همین تاریخ اخیرمون همین ۱۵۰ سال گذشته چقدر به همدیگه آسیب زدیم چقدر همدیگه رو داغدار کردیم چقدر همدیگه رو آزار دادیم و چقدر خودمون قربانی خارجی‌ها بودیم، قربانی استبداد داخلی بودیم. چگونه می‌تونیم بر تمام این رنج‌ها بر تمام این نگرانی‌ها بر تمام این نفرت‌ها فائق بیایم و از نوع رابطه جدیدی رو بین خودمون تعریف بکنیم که مبتنی بر احترام به کرامت انسان حقوق انسان و مهم‌تر از اون خود انسانیت باشه یعنی چی؟ یعنی اینکه شما نمی‌تونید جامعه رو فقط با قانون بسازید. اگر این‌طور باشه چون لازمش اینه که بالا سر هر شهروندی یه دونه پاسبون بذاریم. اولاً که اون قانونی که شما می‌گذارید باید تمام شهروندان در شکل‌گیری اون قانون از ابتدا از نقطه اول تا آخرش یعنی از تدوینش تا تصویبش و بعد اجراش و بعد تفسیرش و بعد تغییرش مشارکت داشته باشن. در ایران ما قانون تا حالا نداشتیم. یعنی قانون اساسی مشروطه یه دین جدیدی بود که از یه رد رفتن خارج آوردن و به زور می‌خواستن جایگزین دین قبلی بکنن خب اون قانون نیست بهخاطر همینم شکست خورد و معلومه که شکست می‌خوره قانون اساسی کانستیتوشن یعنی کهه تکتک وقتی میگیم که یک ملتی بر حاکمیت خودش سرنوشت خودش مسلطه حاکمیت ملی هست یعنی چی؟ یعنی هر شهروندی در شکل دادن به قانون اساسی در اجرای او در تفسیر او و در به اصطلاح اصلاح او نقش داره به این دلیله که اون برای عمل به اون قانون نیازمند اجبار نیست و او به اون قانون عمل می‌کنه چون خودش اون قانونو گذاشته و ما برای اولین بار باید برای همچین چیزی آماده بشیم یعنی بریم به سمت جامعه که از اساس همه چیزش با مشارکت همه ساخته شده باشه و این لازمش اینه که من حتی کسی رو که ازش به شدت متنفرم حتی کسی که پدر منو کشته حتی کسی که خانواده منو قتل اعم کرده او رو با خودم در از نظر حق و از نظر مسئولیت همسان ببینم و چرا به خاطر اینکه درسته که او به من ظلم کرده درسته که من زخمی برم هست که تا جا دارم از ش به اصطلاح او رهایی ندارم ولی من ایمان دارم به چیزی به نام انسانیت که اون انسانیت فراتر از من و اوست و برای انسان اون انسانیت من باید برای همزیستی جامعه برای اینکه جامعه تقویت بشه و جامعه برپا بمونه من از همه رنج‌های خودم می‌گذرم و با اون ایمان در حقیقت حاضر هستم که با همه در یک مسئولیت‌ها و در یک حقوق و در یک وظایف مشترک باشن و بکشن. امیدوارم که چنین جامعه‌ای رو ما در ایران براش تلاش بکنیم و بتونیم بعد از یک دوران بلند تاریک استبداد و خشونت و خودکامگی به بلوغ عقلانی و اخلاقی برسیم. متم. بله خیلی ممنون از شما آقای خلج دوستان اگر میخوان مشارکت داشته باشن در اتاق امشب تشریف بیارید رو استیج و زودتر هم تشریف بیارید بهتره چون ممکنه آقای سبزیر خسته هم شدن ترک بکنن و بعد که ماها شرمنده نشیم آقای خجی خیلی ممنون اجازه بدین یه نکته هم پس چون که توی چت یوتیوب میبینم عرض کنم ببینید ما ایرانی‌ها همیشه تحت استبداد زندگی کردیم از زمان کوروش تا الان در نظام‌های استبدادی قدرت یعنی زور یعنی وقتی ما از قدرت حرف می‌زنیم داریم از دور حرف می‌زنیم. الان وقتی که کسانی مثل این دوستان میگن که جمهوری اسلامی رو نمیشه به راحتی برداشت به خاطر اینکه باید با زور برداشت و فکر می‌کنن که راه تغییر سیاسی در ایران فقط از راه انقلاب یا حمله نظامی هست و اگر به اصطلاح خشونت نباشه نمیشه وضعیتو تغییر داد. این‌ها دارن با تفکر استبدادی در حقیقت با استبداد مبارزه می‌کنن و درست مثل خود حکومت فکر می‌کنن. یعنی حکومت هم قدرت رو فقط در زور می‌بینه. اما ب در عصر مدرن مدرنیته با این بر این فرض استوار هست که بین قدرت و بین توانایی تفاوت بگذاره. یعنی قدرت یعنی اون چیزی که شما با زور اعمال می‌کنید. اما توانایی یعنی اون چیزی که شما می‌سازید. توانایی ساختنش داره. با قدرت شما می‌تونید نابود کنید. با قدرت شما می‌تونید مجبور کنید. با قدرت شما می‌تونید آدم‌ها رو از انسانیت خودشون دور کنید. ولی با توانایی شما می‌سازید. توانایی انسان در چیست؟ در اندیشهشه. در ایده‌هاشه. در آرمان‌هاشه که اگر بتونه از طریق ارتباط از هنر ارتباط داشتن هنر در حقیقت همزیستی رو یاد بگیره و بسیجی درست بکنه اون بسیج اجتماعی که بر مبنای آرمان‌های مشترک اخلاقی و سیاسی دموکراتیکی بنا شده باشه قوی‌تر از هر نیروی مادی به اصطلاح قهریست ولو اینکه مسلح‌ترین حکومت‌ها و با عظیم‌ترین ذراتخانه‌ها نمی‌دونم بزرگترین زندان‌ها عظیم‌ترین پلیس و نیروی سرکوب شکست خواهد یعنی ما باید خودمون برای تغییر به بیش اولین کاری که می‌کنیم ذهنیتمون رو راجع به تغییر عوض کنیم یعنی شما می‌خواید خامنه‌ای رو یا حکومت جمهوری اسلامی رو بردارید و به جای او بشینید خب همون راهو برید که همونطور که می‌بینید اپوزیسیون برانداز رفتن ولی اگر می‌خواید آینده ما آینده باشه نه تکرار گذشته یعنی ما فقط با مستبد نمی‌جنگیم ما با استبداد می‌جنگیم یعنی ما از باید مواظب باشیم که خودمون هم تبدیل به مستبد نشیم این لازمش اینه که ما در تلقیمون از آزادی تلقیمون از قدرت تلقیمون از جامعه تلقیمون از عدالت تلقیمون از حق همه این‌ها انقلاب کنیم به دلیل اینکه متأسفانه همه ماها که قر می‌زنیم و ناراحتیم از جمهوری اسلامی به هیچ وجه با او با جمهوری اسلامی متفاوت فکر نمی‌کنیم فقط می‌خوایم جای اون باشه دعوای هایل و قابیله بر سر ارث پدری و در حالی که ما بر سر ارث پدری دعوان نباید بکنیم ما باید بر سر یک سری ارزش‌هایی دعوا بکنیم که به خاطر اون ارزش‌ها حاضر باشیم از ارث سه پدری بگذریم مثل اون دو مادری که اومدن پیش قاضی و هر کدوم ادعا می‌کرد که این بچه منه و وقتی به نتیجه نرسید قاضی گفت اوکی یه دونه ره بیارید که من این بچهرو نصف کنم هر کدومشو بدم به یکی از این مادرها اونی که مادر اصلی بود رفت کنار یعنی شما اگر ماد یعنی شما اگر مسئولیت داشت بر درستی بر دوش خودتون احساس بکنید آماده‌اید که شما از حق خودتون بگذرید آماده‌اید که از منافع خودتون بگذرید نه اینکه شما بگید که من چون که آسیب دیدم چون که فلانه حق دارم که انتقام بگیرم حق دارم که بیش از دیگران سهمی داشته باشم حقی دارم که امتیازهای ویژه‌ای داشته باشم بنابراین توجه داشته باشید که آینده ایران اولاً در آینده ساخته نمیشه آینده ایران الان ساخته میشه و ا آینده ایران هم که ما می‌سازیم یعنی ما الان آزادیم که از توانایی مون استفاده بکنیم برای تغییر و توانایی ما توانایی نیست که به اصطلاح بهش ایمان داشته باشیم ما مدام به ما گفتن که شما یک آد به اصطلاح رعیتیدیتید و بدون حکومت یا بدون وابستگی به این حزب و نمیدونم اون قدرت شما هیچی به همین دلیل هست که ما اگر به جایی وابسته نباشیم وارد فعالیت سیاسی نمیشیم در حالی که این اشتباه باه برای اینکه شما به دموکراسی برسید به هیچ چیزی جز نیروی عقل و وجدان اخلاقی خودتون و تعهد عمیق به آرمان‌های انسانی نیاز ندارید. دموک این تجربه‌ایست که در عمل اتفاق افتاده. اگر شما فکر می‌کنید اینا رویاپردازانهست اینا به خاطر اینکه شما در غار استبداد در تاریکی محض به کار به سر می‌برید و اونوقت مسئولیت این استبداد رو هم باید از آن خودتون بدونید. ماییم که جمهوری اسلامی رو درست کردیم با شکل فکر کردنمون وگرنه اگر ما شکل دیگه‌ای فکر می‌کردیم جمهوری اسلامی وجود نخواهد آد نمی‌آمد. الان هم اگر فقط به تغییر جمهوری اسلامی فکر کنیم و در خودمون تغییری ندیم خودمون به جای جمهوری اسلامی به یک وضعیت وحشتناکری دامن خواهیم زد. سپاسگزارم. تا نوبت دیگر. بله خیلی ممنون. ‏Yeah.