وضعیت پژوهش علوم انسانی و اجتماعی درآمریکا: نگاهی به یکی از مهم‌ترین و بحث‌انگیزترین گزارش‌های جهانی

سلام عرض می‌کنم خدمت دوستان گرامی. این گفتاری که در این نوبت خدمت شما ارائه میکنم در حقیقت نگاهیست به گزارش مفصلی که در حقیقت دو دانشگاه با از طریق یک کمیسیون ویژه در آمریکا درباره وضعیت پژوهش در علوم انسانی در سال ۲۰۲۶ یعنی سالی که هستیم تدوین کردن و این گزارش تبدیل شده به یکی از مهم‌ترین اسناد سال‌های اخیر درباره بحران علوم انسانی در دانشگاه‌های آمریکا. در حقیقت هدف این گزارش دفاع بیقید و شرط از علوم انسانی نیست. نه از علوم انسانی به طور مطلق دفاع می‌کنه نه به اون اون رو در حقیقت بهش حمله می‌کنه. بلکه مسئلهش اینه که آیا کیفیت پژوهش در شاخه‌های گوناگون علوم انسانی و علوم اجتماعی واقعاً دچار افول شده یا نه؟ و اگر چنین هست ما با بحران پژوهش در علوم انسانی در آمریکا مواجه هستیم علتش چیه؟ من عنوان این گزارش هست اول من باید این اصطلاحاتو چند تا اصطلاحو دربارش توضیح بدم اصطلاح هیومنیتیز متفاوت هست با در حقیقتن ساسز یعنی در فارسی ما معادلی برایتیز نداریم ما میگیم علوم انسانی در حالی که هیومنیتیسم شامل ادبیات و هنر هم میشه فقط به اصطلاح علوم انسانی رو به اصطلاح در بر نمی‌گیره اصطلاحی که در عنوان این گزارش به کار رفته هیومنیستیک سوشال ساینسز یعنی علوم اجتماعی انسان باور در حقیقت این به حوزه‌ای از علوم اجتماعی اشاره داره که بیش از اون که بر روش‌های کمی مدل‌های آماری یا تبیین‌های علی تکیه کنه از سنت‌ها و روش‌های علوم انسانی مثل فلسفه، تاریخ، هرموتیک، تفسیر متن و تحلیل فرهنگی الهام می‌گیره. در حقیقت اصطلاح علوم اجتماعی انسان باور در برابر به اصطلاح علوم اجتماعی پوزیتیویستی قرار داره یا علوم اجتماعی در حقیقت فارسی میگن اثباتگرا یا معادل خوبی برای پوزیتیویسم وجود نداره در فارسی به طور خلاصه هیومنیتیز فلسفه تاریخ ادبیات زبانشناسی مطالعات دینی هنر و ادبیات و و رشته‌های دیگه رو در بر می‌گیره. امایستیک سوشال سینسز یعنی علوم اجتماعی انسان باور به رشته‌هایی از علوم اجتماعی گفته میشه که رویکرد تفسیری تاریخی هنجاری یا فرهنگی دارن مثل انسانشناسی فرهنگی مثل جامعه شناسی تاریخی و تأویلی علوم سیاسی حنجاری و تئوریک برخی از شاخه‌های مطالعات فرهنگی جغرافیای انسانی مطالعات جنسیت مطالعات رسانه و ارتباطات و بنابراین این اصطلاح به همه علوم اجتماعی اشاره نداره بلکه به اون بخشی از علوم اجتماعی اشاره میکنه که از نظر روش و پرسش به علوم انسانی نزدیک‌ترن. من توضیح زیادی نمیدم راجع به اینکه علوم انسانی چیه ولی باید توجه داشت که علوم انسانی در آمریکا با اونچه که ما در ایران میگیم علوم انسانی یکی نیست بلکه خیلی تفاوتهاش خیلی برجسته است و در عین حال علوم انسانی در هر یک از کشورهای اروپایی هم با آمریکا هم بین خودشون تفاوت داره هم با اونچه که در آمریکا گفته میشه بنابراین این گزارش یه گزارشیست درباره وضعیت علوم انسانی و و پژوهش در علوم انسانی و علوم اجتماعی در آمریکا نویسندگان این گزارش کار خودشون رو با دفاع صریحی از اهمیت علوم انسانی آغاز می‌کنن بر خلاف تصور رایج که این گزارش صرفاً نقد علوم انسانیست اگر نخستین صفحات این گزارشو بخ بکنین در واقع یک نوع دفاع فلسفیست از ضرورت علوم انسانی در نتیجه بحران علوم انسانی بحران یک رشته فقط نیست و حتی بحران دانشگاه هم فقط نیست چون که نویسندگان این گزارش تأکید می‌کنن که علوم انسانی صرفاً مجموعه از رشته‌های دانشگاهی نیست بلکه یکی از پایه‌های های اصلی تمدن مدرن هست. از نگاه نویسندگان این گزارش علوم انسانی وظیفه دارن انسان رو با گذشته خودش آشنا بکنن. قدرت فهم فرهنگ‌ها رو افزایش بدن. تخیل اخلاقی رو پرورش بدن. شهروندانی آگاه و مسئول تربیت کنن و امکان نقد جامعه رو فراهم بیارن. بنابراین اگر علوم انسانی دچار بحران بشه صرفاً یک دانشکده دانشگاهی آسیب ندیده بلکه کیفیت زندگی دموکراتیک هم تهدید میشه در این گزارش با این بحث آغاز میشه که امروزه علوم انسانی با نوعی بحران اعتماد عمومی روبرو روبهرو هستن نشانه‌های این بحران عبارتند از کاهش شدید ثبت نام دانشجویان در این رشته‌ها کاهش حمایت مالی برای دانشگاه‌ها و مراکز آموزشی بیاعتمادی سیاستمداران به این رشته‌ها عدم رغبت والدین به اینکه بچه‌هاشون در این رشته‌ها تحصیل کنن و کاهش منزلت اجتماعی استادان علوم انسانی و در توضیح و تبیین این بحران این گزارش میگه که این بحران فقط از عوامل اقتصادی ناشی نمیشه بلکه که به کیفیت خود پژوهش هم مربوط هست یعنی کیفیت پژوهش‌ها موجب شده که اعتماد به علوم انسانی کاهش پیدا بکنه مشهورترین اتهام‌ها علیه علوم انسانی رو در این گزارش به اصطلاح برشمردن مهمترین انتقادی که از علوم انسانی میشه به نوشته این گزارش اینه که بسیاری معتقدن که پژوهش علمی در رشته‌های علوم انسانی جای خودشو به کنشگری سیاسی داده. به عبارت دیگر به جای اینکه دانشجو یا پژوهشگر محقق بپرسه حقیقت چیه؟ می‌پرسه که کدوم نتیجه از نظر سیاسی مطلوب تره. این همون چیزیست که در این گزارش از اون به عنوان جانشینی معیارهای سیاسی به جای معیارهای علمی یاد شده. اما این گزارش این اتهام رو به طور به این شکل نمی‌پذیره و میگه این تصویر اغراق آمیزیست و معتقدن که نویسندگان این پزشن که هنوز در همه رشته‌ها هنوز میشه پژوهش‌های ممتاز چشمگیری رو یافت اما در عین حال معتقدن که نشانه‌هایی از کاهش استانداردهای علمی هم دیده میشه بنابراین این گزارش نه مدافعه وضعیت موجوده و نه مخالف کلی علوم انسانی. هدف این گزارش این نیست که علوم انسانی رو محکوم کنه یا دانشگاه‌ها رو ملامت بکنه بلکه می‌خواد پاسخ بده به این سؤال که آیا معیارهای سنتی پژوهش علمی همچنان در علوم انسانی رعایت میشند یا نه؟ بخش دوم این گزارش دفاع از علوم انسانیست و شاید فلسفی‌ترین قسمت این گزارش باشه که در اون نویسندگان تلاش می‌کنن توضیح بدن که چرا اصلاً علوم انسانی اهمیت داره علوم انسانی به چه کار میاد دلایلی که برای اهمیتش برشمردن در وحله اول اینه که علوم انسانی آموزش آزادیست در این گزارش اشاره میشه به سنت ت آموزش لیبرال و لیبرال رو از واژه لیبرالیست به معنای در زبان لاتین به معنای اونچه که شایسته انسان آزاد هست در حقیقت می‌فهمن. به همین دلیل علوم انسانی صرفاً آموزش یک سری مهارت‌ها یا به اصطلاح پرورش کارمند یا وسیله برای درآمد کسب درآمد نیست بلکه آموزش زندگی آزاد هست. پرسش بعدی اینه که علوم انسانی چه چیزی تولید می‌کنن؟ گ در این گزارش چهار محصول اصلی علوم انسانی رو برشمردن. یعنی چهار چیزی که از علوم انسانی برمیاد اولاً فهم تاریخ چون انسان بدون تاریخ هویت نداره و علوم انسانی در حقیقت خودآگاهی تاریخی انسان هستن و بنابراین رکن اساسی تمدن ما دارن یک فهم تاریخ دو فهم ادبیات به دلیل اینکه ادبیات تخیل اخلاقی رو پرورش میده و بدون تخیل اخلاقی ما اساساً انتظار داره یک جامعه سالم یا یک انسان فضیلتمند رو نمیشه برد. سوم فهم هنر. هنر تجربه انسانی رو گسترش میده و چهارم فهم جامعه. علوم انسانی ما رو قادر می‌کنه که جامعه خود رو نقد کنیم. یعنی مشکلات، محدودیت‌ها، نقائص، زشتی‌ها، بدی‌ها و به اصطلاح کانون‌های محتمل خطر و نابودی رو شناسایی بکنیم. نکته بعدی اینه که آیا علوم طبیعی کافی هستند؟ یعنی آیا علوم طبیعیست ما رو از علوم انسانی بینیاز نمی‌کنه؟ پاسخ اینه که نه. زیستشناسی می‌تونه توضیح بده به شما که مغزتون چهجور کار می‌کنه اما به شما نمیگه عدالت چیه به شما نمیگه آزادی چیه به شما نمیگه زیبایی چیه به شما نمیگه مسئولیت چیه به شما نمیگه زندگی خوب چیه اینا این پرسش‌ها پرسش‌هایی هستن که در قلمروی علوم انسانی به اصطلاح قابل ترن تفاوت علوم انسانی و علوم طبیعی در این گزارش تأکید شده برش که این تفاوت به معنای ضعف نیست علوم علوم طبیعی می‌پرسن چه اتفاقی افتاد علوم انسانی بیشتر می‌پرسن چرا به چه معنا به با چه تفسیری برای چه کسی در پرسش دیگری که مطرح میکنه این گزارش اینه که چرا جامعه به علوم انسانی نیاز داره نویسندگان این گزارش سه دلیل رو ذکر می‌کنن جامعه به علوم انسانی نیاز داره در وحله اول به خاطر اینکه نیازمند تربیت شهروند هست بدون فهم تاریخ بدون فلسفه دموک دکراسی پایدار نمیمونه و می‌دونید که فلسفه اساساً علم آزادیست علم دانش آزادیست و همه علوم انسانی در حقیقت فلسفه ریشه درخت علوم انسانیست چرا جامعه به علوم انسانی نیاز داره به دلیل اینکه علوم انسانی ی قدرت نقد قدرت رو دارن و چون که قدرت اگر نقد نشه جامعه به تباهی و در حقیقت بربریت کشیده میشه. بنابراین این علوم انسانی هستن که این امکان رو در اختیار انسان‌ها و جوامع قرار میدن که قدرت رو نقد کنن و بتونن قدرت رو مهار کنن و از لگام گسیختگی او جلوگیری کنن. چرا به جا به علوم انسانی نیاز هست؟ به دلیل حفظ حافظه جمعی تمدن بدون حافظه دوام نمیاره. هشداری که نویسندگان میدن اینه که اگر علوم انسانی اعتبار خودش رو از دست بده، جامعه هم یکی از ابزارهای اصلی خودش رو برای نقد خودش از دست داده و میره به سمت خشونت و استبداد و در حقیقت خودکامگیر. بخش سوم این گزارش درباره روششناسی این گزارش توضیح داده شده و کمیسیون ویژه توضیح میده که چطور وضعیت علوم انسانی رو بررسی کرده اولاً توضیح میده که این گزارش بر چه رشته‌هایی تمرکز داره این فقط درباره فلسفه نیست رشته‌هایی که بررسی شدن فلسفه هست تاریخ هست ادبیات مطالعات کلاسیک انسانشناسی جامعهشناسی مطالعات فرهنگی مطالعات جنسیت بهر برخی از شاخه‌های علوم سیاسی و همین طور برخی از حوزه‌های مطالعات نژادی روش بررسی این بوده که این گزارش صرفاً بر آمار تکه نکرده بلکه از چند روش همزمان استفاده کرده یکی مطالعه آثاری که آثار دانشگاهی هستن و نوشته میشن و منتشر میشن بررسی مجلات علمی تحلیل نمونه‌هایی از مقالات مقایسه رشته‌ها و همین طور گفتگو با استادان بنابراین هم روش کمی درش به کار رفته هم روش کیفی معیارهای ارزیابی هم در حقیقت بر این پرسش استوار بوده که یک پژوهش خوب چه ویژگی‌هایی داره در این گزارش معیارهای یک پژوهش خوب چنین بر شمرده شده یک دقت در استدلال د استناد معتبر ه استفاده منصفانه از منابع مخالف ۴ تمایز بین داده و قضاوت ارزشی یعنی بین دیتا فکت و قضاوت ارزشی پنجم امکان نقد و بازبینی و بازنگری و در آخر شفافیت روش همچنین در این گزارش تأکید میشه که نمیشه همه علوم انسانی رو یکسان تلقی کرد برای مثال در فلسفه نویسندگان این گزارش میگن که مشکلات محدودتر تر هست. اما در برخی حوزه‌های مطالعات فرهنگی یا مطالعات هویت معیارهای سیاسی جایگزین معیارهای پژوهشی شده و در حقیقت این یکی از بخش‌های مناقشه برانگیز این گزارش هست. نویسندگان این گزارش به محدودیت‌های این گزارشم به اصطلاح اشاره کردن یعنی پذیرفتن که خب همه رشته‌ها بررسی نشده همه دانشگاه‌ها مطالعه نشدن و گزارش تصویر کلی ارائه می‌کنه نه داوری درباره تکتک پژوهش‌ها. با این حال اونها معتقدن که شواهد بررسی شده برای طرح این پرسش کافیست که آیا برخی معیارهای سنتی پژوهش علمی در بخش‌هایی از علوم انسانی تضعیف شدن یا نه؟ بخش بعدی بحث می‌کنه راجع به معیارهای پژوهش خوب. در حقیقت این بخش در واقع هسته نظری گزارش هست. نویسنده‌ها ابتدا سعی می‌کنن توضیح بدن که پژوهش خوب اساساً چیه و بعد از اینکه روشن شد که مراد از پژوهش خوب چی هست اونوقت میشه وضعیت موجود رو ارزیابی کرد. این گزارش تأکید می‌کنه که علوم انسانی اگرچه با علوم طبیعی تفاوت دارن اما از نظر معیارهای عقلانی تفاوت بنیادینی ندارن. تاریخ، فلسفه، ادبیات، انسان‌شناسی، جامعه‌شناسی یا مطالعات دینی همه باید به همون ارزش‌های متعهد باشن که هر فعالیت معرفتی و علمی معتبر به اون وابسته است. چین این ارزش‌ها؟ در همه این رشته‌ها مثل علوم طبیعی، حقیقت باید غایت و هدف پژوهش باشه. یعنی هدف نهایی پژوهش نزدیک شدن به حقیقت درباره جهان انسانیست. بنابراین نویسنده‌های این گزارش بین دو سطح تفاوت می‌گذارن. یکی اینکه حقیقت ممکنه دشوار باشه، دشواریاب باشه یا اصلاً دستیابی بهش ناممکن باشه و در حقیقت این د تا چیز هست. یعنی اگر شما باور داشته باشید که حقیقت دشواریابه یا اصلاً دست نیافتنی هست این نتیجه نمیده که حقیقت وجود نداره یا اهمیت نداره [صدای خرناس] چون که اگر حقیقت کنار گذاشته بشه اونوقت پژوهش‌ها تبدیل میشن به یک سری فعالیت‌های سیاسی یا حرفه‌ای و به اصطلاح اجتماعی تفاوتی که بین پژوهش و کنشگری هست بسیار مهمه بخش مهمی از این فصل به تمایز اسکالرشیپ و با ادوکسی اختصاص داره و گفته میشه که یک پژوهشگر میتونه فعال سیاسی باشه کنشگر سیاسی یا حزبی باشه اما هنگام پژوهش نباید نتیجه رو از قبل تعیین کرده باشه پرسش پژوهشی باید امکان پاسخ‌های متفاوت رو باز بگذاره. در مقابل کنشگری که از پیش می‌دونه چه نتیجه‌ای مطلوب هست خب اساساً او از همه چیز استفاده می‌کنه برای موجه نشون دادن اون عقیده که هیچ بنیان علمی و معرفتی نداره. بنابراین هشدار داده میشه در این گزارش که اگر پژوهش به ابزار تحقق اهداف سیاسی تبدیل بشه دیگه پژوهش اون رو نمیشه نامید. نقش شواهد در این فصل بارها بر اهمیت اویدنس یا شاهد تأکید میشه. ویژگی‌های پژوهش معتبر عبارتند از استفاده دقیق از منابع ارزیابی انتقادی شواهد و پذیرش امکان ابطال. و آمادگی برای تغییر نتیجه در صورت ظهور شواهد جدید یعنی حتی در ادبیات و فلسفه هم استدلال باید مبتنی باشه بر متن بر قرائن و بر به اصطلاح به اصطلاح براحین و استدلال‌های منطقی نکته دیگه اصل بیطرفی روشی هست یعنی اینپارشالیتی متودیک در این گزارش ببینید دو مفهوم تفا تفاوت گذاشته میشید. یکی اینکه پژوهشگر ممکنه یک سری ارزش‌های شخصی داشته باشه. یعنی مثلاً فرض کنید مارکسیست باشه، نمی‌دونم لیبرال باشه، نمی‌دونم ناسیونالیست باشه. اما روش پژوهش نباید تابع آن ارزش‌ها بشه. به بیان دیگه داشتن دیدگاه سیاسی مجازه. اما انتخاب داده‌ها، حذف شواهد مخالف یا تفسیر گزینشی اون‌ها غیرقابل قبول هست. نکته بعد اصل امکان نقده. یعنی یکی از مهم‌ترین معیارهای پژوهش سالم اینه که هر نظریه‌ای باید قابل نقد باشه. اگر شما یه دیدگاهی رو چنان صورتی کنید که هیچ نقدی نتونه اونو رد کنه دیگه این به اصطلاح دیدگاه وارد قلمروی علم و معرفت نمیتونه بشه. نکته بعد تکسر دیدگاه‌هاست. این گزارش بر اهمیت اینتلکچتوال دایورسیتی و و تنوع دیدگاه‌ها تأکید فراوان داره و میگه که دانشگاه باید محل رقابت آزاد نظریه‌ها باشه. اگر تنها یک چارچوب فکری یا ایدئولوژی پذیرفته بشه کیفیت پژوهش آسیب خواهد دید. نکته بعد روشناسی مقدمه بر نتیجهست. نویسندگان تأکید می‌کنن که نتیجه مطلوب نمیشه جایگزین روش درست باشه. یعنی حتی اگر نتیجه از نظر اخلاقی یا از هر نظری جذاب باشه باید از مسیر استدلال معتبر به دست آمده باشه. بنابراین این فصل یک دفاعیست از ارزش‌های دانشگاه مدرن از حقیقت شواهد استدلال نقدپذیری آزادی علمی بی‌طرفی روشی که بدون این اصول علوم انسانی مشروعیت خودش رو از دست میده بخش پنجم آسیبشناسی وضعیت کنونی علوم انسانی هستن پلمز ان اسکالرشپ اگر در فصل چهارم معیارهای پژوهش خوب تعریف میشه در فصل پنجم نشون میده که این معیارها در برخی حوزه‌های علوم انسانی امروزه چگونه تضعیف شده. این فصلم خب از جنجالی‌ترین بخش‌های این گزارش هست. یکی از مشکلات رو در این گزارش سیاسی شدن پژوهش یاد کردن. به اعتقاد این گزارش مهم‌ترین مشکل امروز در علوم انسانی پلیتیسایز شدن تحقیقات هست. و نویسندگان میگن که در برخی رشته‌ها پژوهش‌ها و تحقیق‌ها از مسیر جستجوی حقیقت به سمت تحقق اهداف سیاسی حرکت کرده. نمونه‌هایی که مطرح میشن عبارتند از مطالعات جنسیت، مطالعات نژاد، برخی شاخه‌های مطالعات فساعماری، برخی حوزه‌های انسانشناسی، برخی گرایش‌های جامعه شناسی و البته که این گزارش تأکید می‌کنه که این نقد شامل همه پژوهشگران این حوزه‌ها نیست. مشکل دوم غلبه ایدئولوژیست و در استدلال می‌کنه که در برخی محیط‌های دانشگاهی چارچوب‌های ایدئولوژیک پیش از آغاز تحقیق پذیرفته شدن و در حقیقت مسلم گرفته میشن و در نتیجه پژوهش دیگه برای کشف واقعیت انجام نمیشه برای بلکه برای تأیید یک روایت از پیش تعیین شده صورت می‌گیره. مشکل سوم کاهش تحمل مخالف هست. یکی از نگرانی‌های اصلی گزارش کاهش فضای گفتگوی علمیست. به گفته نویسندگان این گزارش در برخی رشته‌ها مخالفت با دیدگاه غالب می‌تونه هزینه‌های حرفه‌ای داشته باشه. این امر موجب خودسانسوری میشه. این رو در حوزه مطالعات اسلامشناسی و خاور به اصطلاح مطالعات خاورمیانه بسیار رو آشکار میشه دید که یه سیاستی هست که شما بر اساس اون باید کتاب تحقیق کنید و کتاب بنویسید وگرنه به اصطلاح رانده میشید در در حاشیه قرار مید مشکل چهارم ضعف در داوری علمیه و گزارش معتقده که اگر اکثر داوران یک مجله یه جور جور فکر کنن در نتیجه فراآیند داوری به تدریجبدارانه میشه در نتیجه مجلات علمی می‌بینید که مقالات همسو آسان‌تر درش منتشر میشن و دیدگاه‌های متفاوت کمتر فرصت انتشار پیدا می‌کنن. مشکل پنجم بحران آموزش هست. نویسندگان نگرانن که این وضعیت بر آموزش هم اثر گذاشته بهخاطر اینکه دانشجو باید یاد بگیره که چطور استدلال کنه. نه اینکه صرفاً یک چهارچوب فکری رو بپذیره و باز تولید بکنه و و در حقیقت اعتقاد داشته باشه بهش. مشکل ششم کاهش اعتماد عمومی‌ست. یکی از پیامدهای مهم از دیدگاه گزارش همونطور که گفتم قبلاً کاهش اعتماد جامعه به علوم انسانیست. اگر مردم تصور کنن که دانشگاه صرفاً تولیدکننده ایدئولوژیست اونوقت حمایت مالی و سیاسی از علوم انسانی کاهش پیدا خواهد کرد. مشکل و نکته بعد در آخر یک سری پیشنهادی پیشنهادهایی در این گزارش آمده برای به اصطلاح اصلاح وضعیت یکی بازگشت به حقیقت تروت سیکینگ یعنی جستجوی حقیقت باید تبدیل بشه به ارزش اصلی و بنیادی دانشگاه نکته بعد تقویت تنوع فکری استخدام و ارتقاع اعضای هیئت علمی باید امکان حضور دیدگاه‌های مختلف رو فراهم بکنه. پیشنهاد بعدی اصلاح نظام داوریست. داوری علمی باید نسبت به سوگیری‌های ایدئولوژیک حساس‌تر بشه. پیشنهاد بعدی آموزش روششناسیست. یعنی دانشجویان باید بیش از پیش با منطق استدلال، با فلسفه علم، با ارزیابی شواهد، با روش‌های تحقیق آشنا بشن. پیشنهاد دیگر تمایز گذاشتن روشن بین پژوهش و کنشگریست. دانشگاه می‌تونه محل بحث مسائل اخلاقی و سیاسی باشه اما پژوهش علمی نباید تبدیل بشه به ابزار کنشگری. خب همین بخش خیلی واکنش‌ها رو در جامعه دانشگاهی آمریکا برانگیخته. منتقدان این گزارش میگن که این گزارش شواهد تجربی کافی برای برخی از ادعاهای خودش ارائه نمی‌کنه و برخی گرایش‌های معاصر علوم انسانی رو بیش از حد یک دست می‌کنه و خطر اون رو داره که نقدهای مشروع نسبت به نابرابری نسبت به قدرت و هویت رو با ایدئولوژی خلط بکنه در مقابل مدافعان گزارشم باور دارن که این گزارش تلاشیست برای بازگرداندن ن به اصطلاح سنت حقیقتجویی و تأکید بر روششناسی و تکثر فکری در دانشگاه بنابراین نتیجه کلی بخش چهارم و پنجم اینه که نویسندگان این گزارش بحران علوم انسانی رو نه در کاهش بودجه یا افت در حقیقت ثبت نام دانشجویان بلکه پیش از هر چیز در بحران حنجارهای معرفتی می‌بینن یعنی از نگاه اون اون‌ها اگر علوم انسانی نتونه تعهد خودش رو به حقیقت به استدلال به روش به شواهد به نقدپذیری و آزادی اندیشه حفظ کنه اعتماد عمومی و جایگاه دانشگاهی این علوم هم بیش از پیش تضعیف خواهند شد و در حقیقت یک مواجهه یا رویارویی با این بحران باید بسیار بنیادی باشه در این گزارش اشاره شده به مشکلاتی مثل خودسانسوری در دانشگاه‌ها حذف دیدگاه‌های مخالف و به اصطلاح در بعضی از حوزه‌ها به جای به اصطلاح پیر ریویو در بعضی حوزه‌ها به جای تضمین کیفیت به اصطلاح پژوهش‌ها یه ابزاری شده برای باز تولید اجماع ایدئولوژیک و اشاره شده همین طور به مسئله خطری که از خارج از دانشگاه و دانشگاه رو تهدید میکنه نویسندگان این گزارش هشدار میدن که خطر فقط از داخل دانشگاه نیست به دو نوع فشار بیرونی بر دانشگاه‌ها اشاره شده. یکی از چپ بنیادهای مالی، سیاست‌های هویتی، برخی نهادهای حرفه‌ای و از راست دولت‌ها، قانون‌گذاری‌های ایالتی و مداخله در برنامه‌های درسی. در نتیجه این گزارش توصیه می‌کنه که دانشگاه باید استقلال خودش رو در برابر دو جریان چپ و راست حفظ بکنه. بخش هفتم کیس استادیست و مطالعات مطالعه موردی رشته‌هاست و نشون میده که وضعیت همه رشته‌ها یکسا نیست. فلسفه در بخش اعظم پژوهش‌های فلسفی همچنان استانداردهای کلاسیک رعایت میشن. اما در برخی زیرشاخه‌ها مثل فلسفه نژاد، فلسفه جنسیت، مطالعات پسعماری، برخی حوزه‌های نظری انتقادی گرایش به سیاسی شدن بیشتر دیده میشه و ایدئولوژیک‌تر شدن. در حوزه تاریخ وضعیت مختلف توصیف شده. یعنی در این گزارش میگه که اکثر مورخان همچنان به اسناد تاریخی متکی هستن اما در برخی حوزه‌ها پیشفرضهای سیاسی بر انتخاب موضوع و تفسیر شواهد اثر چشمگیر و تعیین تعیین کنندهی گذاشته در رشته انسانشناسی بیشترین نقدها در این گزارش آمده نویسنده‌ها معتقدن که در این رشته نسبیگرایی انکار عینیت ت و آبجکتیویتی و کنشگری پژوهشی به صورت گسترده نهادینه شده در نتیجه مرز بین پژوهش و فعالیت سیاسی یا تبلیغ سیاسی کمرنگ شده در قلمروی جامعه شناسی باز این گزارش از رشد اکتیویست اسکالرشیپ یعنی پژوهش‌های اکتیویستی و کنشگرانه سخن میگه ولی تأکید هم می‌کنه که هنوز پژوهش تجربی با کیفیت خوب میشه در این رشته به اصطلاح سراغ گرفت. در حوزه مطالعات ادبی بیشترین نگرانی مربوط به زبان تئوریک پیچیده، خوانش‌های صرفاً ایدئولوژیک و فاصله گرفتن از متن هست. این گزارش معتقده که نقد ادبی باید دوباره برگرده به متن و برگرده به شیوه درست استدلال. در زمینه موسیقی شناسی باز نمونه‌هایی ارائه شده که ارزش هنری اون آثار صرفاً از منظر استعمار و جنسیت و نژاد داوری شده و این امر موجب شده که مطالعه خود موسیقی به حاشیه رانده بشه. آخرین بخش گزارش مهم‌ترین پیام سیاسی و دانشگاهی این گزارش رو بیان می‌کنه. یک دفاع از علوم انسانی. بنابراین برخلاف تصور بعضی از منتقدان این گزارش، این گزارش در پی تضعیف علوم انسانی نیست، بلکه به عکس معتقدن نویسندگان این گزارش معتقدن که علوم انسانی برای آموزش شهروند آزاد، پرورش قوه داوری و قضاوت، فهم تاریخ، فهم فرهنگ، توسعه اخلاق عمومی ضروری. به همین دلیل اصلاح علوم انسانی رو شرط بقای علوم انسانی دانشگاهی می‌بینه. دوم حقیقت در برابر ایدئولوژی. نتیجه اصلی گزارش اینه که هر با هرگاه حقیقت جای خودش رو جستجوی حقیقت جای خودش رو به ایدئولوژی میده دانشگاه مشروعیت خودش رو از دست میده. سوم دفاع از آزادی علمی که نباید در پاسخ به سیاسی شدن احتمالی از یک سو و نوع دیگری از سیاسی شدن ایجاد بشه مثلاً برای مبارزه با ایدئولوژی چپ در دانشگاه ایدئولوژی راست به جای اون بنشینه چون این ایدئولوژی راست همونقدر زیانبار که ایدئولوژی چپ معیار در دانشگاه باید همیشه کیفیت استدلال، شواهد و سهم پژوهش‌ها در افزایش فهم باشه. آخرین هشدار گزارش اینه که کاهش اعتماد جامعه به دانشگاه صرفاً یک مسئله سیاسی نیست. اگر شهروندان احساس کنن که دانشگاه حقیقتو دنبال نمی‌کنه، نقد رو برنمی‌تابه و تنها بازتاب یه گرایش ایدئولوژیکه و حمایت عمومی از علوم انسانی بیش از پیش کاهش پیدا خواهد کرد. روندی که منجر میشه به افت به اصطلاح ثبتنام دانشجویان، کاهش بودجه و تضعیف جایگاه این رشته‌ها. این گزارشو میشه یکی از بحث برانگیزترین اسناد سال ۲۰۲۶ درباره وضعیت علوم انسانی در دانشگاه‌ها دونست و بحثهای خیلی مهمی در این گزارش آمده که خواندنش میتونه برای ما خیلی آموزنده باشه از جمله در بخشی که به اصطلاح درباره یعنی نفوذ یا تاثیر گسترده نسبی گرایی در علوم انسانی که بحث این رو مطرح میکنه که ایده‌های برخواسته از پس مدرنیسم و بر ساختگرایی اجتماعی دیگه مباحث فلسفی نیستن بلکه تبدیل شدن به چارچوب مسلط در بسیاری از رشته‌های علوم انسانی و علوم اجتماعی یعنی بحث نسبی‌گرایی که قبلاً یه نظریه فلسفی درباره شناخت بود الان تبدیل شده به یه پیشفرض عملی بسیاری از پژوهش‌ها به این معنا که فرض بر اینه که حقیقت مستقل از موقعیت اجتماعی وجود نداره بنابراین هر کس می‌تونه حقیقت خودش رو داشته باشه همه حقیقت‌ها سیچوت یا بسته به موقعیت هستن اینکه دانش همواره محصول قدرته اینکه عینیت علمی یا آبجکتیو بودن افسانه است خرافه است اینا این نوع به اصطلاح پیشفرضها به نوشته این گزارش دیگه در فقط در آثار فوکو یا دریدا دیده نمیشه بلکه در رشته‌هایی مثل انسانشناسی جامعهشناسی مطالعه مطالعات جنسیت مطالعات نژاد مطالعات روانشناسی انتقادی مطالعات پسعماری تبدیل شده به اصل مسلم تحقیق. یک نکته مهمی هم که باز خیلی جالب هست اینه که درسته که به اصطلاح یه نکته مهم راجع به علت جذابیت نسبی گراییه یعنی اپیلزم چی شد که نسبی گرایی انقدر در حوزه به اصطلاح پژوهش‌های دانشگاهی در زمینه علوم انسانی جذاب شد خیلی پرطرفدار شد چرا این گرایش انقدر محبوب شد از عواملی که اشاره میکنه برای به اصطلاح جذابیت نسبی گرایی در پژوهش‌های علوم انسانی یکی جذابیت سیاسی یعنی ابزار نسبی گرایی ابزار نیرومندی برای مقاومت سیاسی فراهم می‌کنه اگر هیچ حقیقت عینی وجود نداشته باشه هیچ گروهی نمی‌تونه با استناد به علم یا حقیقت بر دیگران سلطه پیدا بکنه. در نتیجه اگر زیست‌شناسی یا روانشناسی نتیجه‌ای تولید کنه که با اهداف سیاسی ناسازگار باشه میشه گفت که این نتیجه صرفاً محصول ارزش‌های خاص پژوهشگران اون هست. پس ضرورتی برای پذیرش اون وجود نداره. علت دوم جذابیت نسبی گرایی در حقیقت زمینه استعمارزداییست که در حقیقت این ایده‌هایی که نسبی گرایی رو ترویج میکنن در فضای پس از استعمار جذابیت ویژه‌ای پیدا کردن به خاطر اینکه همیشه قدرتهای استعماری ادعا می‌کردن که دانش ما برتره علم اروپایی علم غربی برتر هست در نتیجه چه نسبی گرایی اجازه میده که شما امکان وجود یک حقیقت جهانی و همگانی رو انکار بکنید و خب بسیاری از روشنفکران ضد استعماری ضد استعمار استعمارستیز استفاده می‌کنن از نسبی‌گرایی به عنوان ابزاری با برای مقابله با سلطه معرفتی غرب که از نظر نویسندگان این گزارش این انگیزه‌ها ها قابل فهم هستن اما نتیجه فلسفیشون نادرست بوده در این گزارش تأکید میشه که وقتی همه دانش‌ها اگر شما همه دانش‌ها رو صرفاً روایت‌هایی وابسته به قدرت قلمداد کنین اونوقت دیگه هیچ نظریه‌ای رو نمیشه صرفاً به دلیل شواهد و استدلال‌های اون پذیرفت. در نتیجه ملاک داوری از استدلال به موضع سیاسی منتقل میشه. یعنی به جای اینکه ببینیم استدلال‌های این مقاله یا این پژوهش یا این رساله دکتری استوار هست یا نه می‌پرسیم موضوع سیاسی چی هست؟ این همون چیزیست که گزارش اون رو سرچشمه سیاسی شدن پژوهش‌ها یا سیاست زدگی می‌دونه در حقیقت. یک بحث فلسفی مهمی تو بخش یازدهم این گزارش میبینیم که راجع بهزم مشکلات نسبی گرایی که در اون نویسندگان تلاش کردن نشون بدن که نسبی گرایی نه تنها نادرسته بلکه با خودش هم ناسازگاره اولاً ناسازگاری عملی داره به خاطر اینکه اگر همه حقیقت‌ها ها وابسته به ارزش‌ها باشند. پس باید قبول کنیم که مثلاً افرادی که تغییر اقلیمی رو انکار می‌کنن اون‌ها هم صرفاً بر اساس ارزش‌های خودشون حق دارن چنین باوری داشته باشن اما خود نسبی‌گرایان چنین چیزی رو نمی‌پذیرن. بنابراین به نظر این گزارش نسبی گرایی در عمل به صورت گزینشی اجرا میشه. هر جا دلشون میخواد نسبی گرا میشن. هر جا که دلشون میخواد نسبه‌گرا نیستن. نکته دوم اینه که نسبی‌گرایی خودش رو ابطال می‌کنه. یعنی اگر بگیم که هیچ حقیقت عینی وجود ندارد اگر این جمله خودش حقیقت عینی باشه پس خودشو نقض می‌کنه. یعنی اگر هیچ حقیقت عینی وجود ندارد خودش یه حقیقت عینیه پس یعنی این گزاره نادرسته. اگر این جمله گزاره که هیچ حقیقت عینی وجود ندارد خودشم حقیقت عینی نداشته باشه دیگه دلیلی نداره که شما قبولش کنیم میشه نظر به اصطلاح کسایی که بهش معتقدن این رو بهش میگه که پراگمت سلفیشن خود ابطالگری در حقیقت عملی مسئله بعد مشکل نقد استعمار هست که اگر شما در مطالعات پسا استع استعماری همه حقیقت‌ها رو نسبی تلقی بکنیم اونوقت که نمیشه خود استعمار رو هم به صورت عینی محکوم کرد به خاطر اینکه استعمارگرا میگن که این حقیقت ماست بنابراین نسبی‌گرایی حتی برای نقد استعمار هم ابزار مناسبی نیست بنابراین میشه بدون اینکه ما حقیقت عینی رو کنار بگذاریم هم استعماررو نقد کنیم هم سوء استفاده از علم رو افشا کنیم. یک جنبه دیگه از سیاسی شدن پژوهش‌ها یا سیاست زدگی پژوهش‌ها در زمینه علوم انسانی این هست که به بحث فلسفه شناخت مربوط نیست بلکه گفته میشه که برخی پژوهشگران نتایجی رو که با اهداف اخلاقی یا سیاسیشون ناسازگاره از ابتدا کنار می‌گذارن یا اون‌ها رو علم نامعتبر نام میدن بدونیم که استدلال کافی داشته باشن در این گزارش این وضعیت رو خطرناک‌تر از اختلاف تئوریک عادی به اصطلاح توصیف کرده به خاطر اینکه منجر به حذف پرسش‌های علمی میشه بنابراین این سه بخش که گفتم سه بخش هفتم و هشتم و نهم ستون فقرات فلسفی کل گزارش رو تشکیل میدن و یک استدلال سه مرحله‌ای رو دنبال می‌کنن. اول تشخیص یعنی میگن بسیاری از حوزه‌های علوم انسانی به ویژه تحت تأثیر پستمدرنیسم از ایده حقیقت عینی فاصله گرفته. بعد تبیین میگه که این نسبی‌گرایی به دلیل کارکرد سیاسی و استعمارستیزانهش انقدر جذاب شده و بعد نقد که نصفگیرایی رو نقد می‌کنه و نشون میده که دچار ناسازگاری درونیست و اگر مبنای پژوهش قرار بگیره معیارهای ارزیابی علمی اون وقت تضعیف میشن خب خب یک بخش دوازدهم گزارشم بخش در حقیقت سیاستگذاریست یعنی پالیسی ریکامندیشن که من بخشش به چند نکته درش اشاره کردم اما اجازه بدید که من به کسی که که در حقیقت سردبیر یا مدیر این تحقیق بوده این گزارش بوده یکی از استادان سرشناس به نام پل بغوسیان هست ایشون یه یک مقاله‌ای هم داره که هم من در به اصطلاح پای این نوشته پای این کلیپ ویدیویی که در یوتیوب میبینید الان من هم لینک اون گزارشو میدم و هم لینک مقاله پل بقسیان رو میدم که بغسیان در این مقاله در رابطه بین پژوهش دانشگاهی و سیاست رو بررسی می‌کنه و نشون میده که چطور در برخی از شاخه‌های علوم انسانی و علوم اجتماعی پژوهش‌ها به تدریج از هدف سنتی خودشون یعنی حقیقتجویی و فهم فاصله گرفتن و در خدمت اهداف سیاسی و اخلاقی از پیش تعیین شده قرار گرفتن. بهیان پرسش رو بسیار ساده طرح می‌کنه که می‌پرسه که وظیفه پژوهشگر چیه؟ آیا کشف حقیقته یا پیشبرد عدالت اجتماعیه؟ از نظر بغسیان این دو تای الزاماً یکسان نیستن. ممکنه که عدالت اجتماعی یک هدف ارزشمندی باشه اما اگر پژوهش تنها هنگامی درست درست تلقی بشه که نتیجه‌ای مطابق با این هدف داشته باشه اونوقت پژوهش استقلال و اعتبار خودش رو از دست میده یکی از کلید واژه‌های این مقاله سابورینیشن هست منظور بوستیان این نیست که پژوهشگران گرایش به اصطلاح سیاسی دارن به خاطر اینکه این یه همچین مسئله طبیعیه که هر انسانی از جمله دانشگاهی هم یک گرایش سیاسی دارن بلکه منظورش اینه که معیار اعتبار پژوهش نباید تابع یک پروژه سیاسی بشه یعنی به جای اونکه شواهد نتیجه رو تعیین کنن این نتیجه سیاسی باشه که تعیین کنه چه شواهدی پذیرفتنیه یا به تعبیر اون در چنین وضعیتی پژوهش به جای اونکه داور سیاست باشه شه به ابزار اون تبدیل میشه بغسین مقالهش سه سطح سیاسی سیاست رو از همدیگه جدا می‌کنه یک سیاست در انتخاب موضوع مثلاً پ من تصمیم بگیرم که بر اساس گرایش سیاسیم چه موضوعی رو انتخاب کنم مثلاً من از نظر سیاسی به جریان مثلاً استعمارستیز تعلق خاطر دارم یا به یک جریان خاصی در به اصطلاح یا مسائل مربوط به جنسیت یا تبعیضها و بر اساس این گرایشم برم یک موضوعی متناسب با او رو انتخاب بکنم برای پژوهش به سیاسی میگه این کاملاً مشروعه این هیچ اشکالی نداره دوم سیاست در انگیزه پژوهشگر یعنی ممکنه که پژوهشگر ضد نژادپرستی باشه یا فمینیست باشه اینم هیچ اشکالی نداره همیشه دانشمندان همیشه یک ارزش‌هایی برای خودشون دارن اونچه که اشکال داره سیاست در تعیین نتیجهست اینجاست که بحران آغاز میشه یعنی اگر پژوهشر قبل از آغاز تحقیق بدونه که فقط یک پاسخ از نظر اخلاقی قابل قبوله دیگه پژوهش واقعی اتفاق نخواهد داد به اصیان یه مثالی می‌زنه که این مثالم خیلی بحث برانگیز شده میگه که یک پژوهش فرض کنید که یه پژوهشگر معتقد باشه برای پیشبرد عدالت جنسیتی باید نشون داده بشه که هیچ تفاوت زیستشناختی مهمی بین زن‌ها و مردا وجود نداره. زن و مرد از نظر زیست شناختی و زیستی یکین. در این صورت اگر داده‌ها خلاف اینو نشون بده اونوقت فشارهای حرفه‌ای و اخلاقی ممکنه پژوهشگر رو ببره به سمت نادیده گرفتن این داده‌ها یا تفسیر به رأی داده‌ها. بنابراین مشکل این نیست که نتیجه چی باشه. مشکل اینه که نتیجه پیش از پژوهش تعیین شده باشه. تأکید می‌کنه به عصیان بر حقیقت به عنوان هنجار میگه دانشگاه تنها یک مأموریت بنیادی داره و اون تولید دانش هدف دان هدف دانشگاه آموزش فضیلت یا بسیج سیاسی یا مهندسی اجتماعی نیست ممکنه دانشگاه این نقش‌ها رو با بازی بکنه اما اینا نباید جای مأموریت اصلی رو بگیرن همچنین بایان پرگمتیزم رادیکال رو نقد می‌کنه و میگه که یعنی مخالفه با اون دیدگاهی که میگه حقیقت همان چیزیست که به عدالت کمک می‌کنه. میگه نه اینطور نیست. این نگاه مفهوم حقیقت رو نابود می‌کنه. حقیقت باید مستقل از منافع و آرمان‌های سیاسی باشه. در غیر این صورت هیچ راهی برای اصلاح خطاهای سیاسی باقی نخواهد ماند. همچنین تو این مقاله عصیان به نسبی‌گرایی معرفتی حمله شدیدی می‌کنه و میگه اگر تمام دانش صرفاً ساخته قدرت باشه پس خود این ادعا هم خودش صرفاً محصول قدرته و در نتیجه هیچ دلیلی برای پذیرش او وجود نداره یه کتابی سال‌ها پیش نوشته آقای بغوسیان با عنوان فیر آف نالج حراس از نالج که فکر کنم در به فارسی هم اگه اشتباه نکنم دوستمون یاسر میردامادی ترجمه کرده اگر اشتباه نکنم در اونجا هم به اصطلاح نقد مفصلش رو بر نسبی گرایی می‌بینیم. نکته دیگر اینه که از نظر بقسیان پژوهش خوب باید همیشه این امکان رو داشته باشه که فرضیه اولیه پژوهشگررو رد کنه. اگر هیچ نتیجه‌ای اجازه به اصطلاح چنین امکانی رو نده دیگه این پژوهش علمی نخواهد بود. بعد همچنین استدلال می‌کنه که دانشگاه‌ها فقط به تنوع هویتی نیاز ندارن بلکه به تنوع فکری بیش از هر چیز نیاز دارن. یعنی نبود دیدگاه‌های رقیب می‌تونه خطاهای روشناختی رو تقویت کنه. و نقد درون رشته‌ای رو به شدت آسیب بزنه. در پایان مقاله بغسون چند تا اصل پیشنهاد می‌کنه. یکی استقلال پژوهش از پروژه‌های سیاسی. دوم اولویت حقیقت بر کنشگری. سوم احترام به شواهد حتی اگر نتایج ناخوشایند باشند. بعد تشویق نقد آزاد. همچنین حمایت از تنوع دیدگاه‌ها. تفکیک نقش پژوهشگر از نقش فعال سیاسی یا فعال روابط عمومی که الان خیلی از اساتید در کارشون همینه و اینکه داوری آثار بر اساس کیفیت استدلال و شواهد صورت بگیره نه همسویی ایدئولوژیک این مقاله از نظر فلسفی اهمیت داره نه فقط به دلیل اینکه سیاست زدگی رو نقد می‌کنه بلکه به این دلیل که یکی از پرسش‌های بنیادی فلسفه دانشگاه رو دوباره زنده می‌کنه که این پرسش که دانشگاه اصلاً چیه؟ دانشگاه چیست و برای چیست؟ بغسان میگه که دانشگاه باید نهادی باشه که در اون حقیقتجویی استدلال عقلانی شواهد و نقد آزاد معیارهای اصلی پژوهش باقی بمونن. حتی زمانی که یافته‌ها با ترجیحات سیاسی یا اخلاقی پژوهشگر یا حتی جامعه سازگار نیست از این منظر این مقاله رو میشه ادامه به اصطلاح سنت فلسفی دونست که از کارل پاپ توپر برنارد ویلیامز و خود بغسیان در دفاع از عینیت و استقلال نسبی دانش الهام می‌گیره هرچند این دیدگاه‌ها همچنان در علوم انسانی مخالفانی هم داره و منتقدانه من این دو لینک هم گزارش و هم مقاله رو پای این ویدیو می‌گذارم و امیدوارم که برای دوستان قابل استفاده باشه تا نوبت بسم