خواندن غزل‌هایی از سعدی

خدمت همه دوستان در کلاب هاس و یوتیوب من از بابک خواهش می‌کنم که لینک یوتیوب مالی جلسه بعد یعنی عنوانشو گذاشتم جنگ ایران آمریکا و اسرائیل چشم انداز آینده لطف کنه و در حقیقت لینکشو این بالا بگذاره که ما بعد از این جلسه بریم سراغ اون مسئله به هر حال شرایط نگران کننده‌ایست دربارش صحبت خواهیم کرد. من به همه کسانی که در این جنگ آسیب دیدند باهاشون همدلی می‌کنم و امیدوارم که این روزگار سخت و تلخ برای همه ما پایان پیدا بکنه. قبل از اینکه شروع بکنیم یه نکته رو بگم که من تصمیم دارم حالا اگر بتونم در روزهای آینده یک دور گلستان رو بخونم و در یوتیوب بگذارم به خاطر اینکه من فکر میکنم که حالا شعر خب طبیعتاً خیلی خوبه ولی یه مقدار هم نصر بخونیم خیلی مهمه در روزگاری که شلخت گویی شلخت نویسیطره پیدا کرده یه مقدار ببینیم که نوشته نوشتن خوب چی هست جلسات نقد عقل محض و همین طور مونتسکیو و همین طور سیاست و اخلاق ارسطو به زودی آغاز میشه دوستانی که مایل هستن میتونن ثبت نام کنن یعنی از هفته دیگه آغاز خواهد شد و میتونن به ایمیل من مهدی نقطه خلجی عجیم ‏gmail.com یا خجلز@gmail.com ایمیل بفرستن یا پیام بدن بسیار خب [گلویش را صاف می‌کند] اگر دوستان دو نکته رو پیشاپیش بگم اگر من در خوندن این غزل‌ها اشتباهی کردم اولاً به من یادآوری بکنید که اشتباه خوندم ثانیا اینکه من الان کتابام به هم ریخته است تازه اساس کشی کردم و از روی کتاب نمیخونم بلکه دارم از سایت گنجور می‌خونم و طبیعتاً اگر بخواید درست بخونید نباید به این سایت اعتماد کنید و باید به تصحیح‌های خوب سعدی از جمله تصحیح محمدعلی فروغی و بهادین خرمشاهی مراجعه بکنید. نکته بعد هم این هست که دوستان اگر مایل حسن غزلی رو من براشون بخونم لطف کنن بنویسن در چت اینجا یا در کلاب هاس یا در یوتیوب که من اگر بتونم و فرصت باشه خواهم خواند [گلویش را صاف می‌کند] اجازه بدید با این غزل آغاز کنیم که این غزل هم زندهیاد شجریان خونده این رو در تصنیفی و از بهترین تصنیف‌های های شجریان هست که واقعاً به قول خود سعدی میگه ضرورت است که روزی بسوزد این اوراق که تا به آتش سعدی نیاورد اقلام [گلویش را صاف می‌کند] هم خب غزل سعدی بسیار زیباست و هم تو صدای شجریان و شکل خوندنش بسیار تأثیرگذاره [گلویش را صاف می‌کند] دوش دور از رویت ای جانم از غم تاب داشت ابر چشمم بر رخ از سودای دل سیلاب داشت در تفکر عقل مسکین پایمال عشق شد با پریشانی دل شوریده چشم خواب داشت غارت زد فراغت گرد شهرستان دل شهنه عشقت سرای عقل در تبت داشت نقش نام کرده دل نقش نام کرده دل محراب تسبیح وجود تا سحر تسبیح‌گویان روی در محراب داشت دیده‌ام می‌جز تو گفتندم نبینی روی دوست خود دوفشن بود چشمم کندرو سیماد زمان آغاز کارم سخت شیرین می‌نمود کی گمان بردم که شهدآلوده زهر ناب داشت سعدی این ره مشکل افتاده است در دریای عشق اول آخر در صبوری اندکی پایاب داشت [گلویش را صاف می‌کند] خب من ندانستم از اول که تو بی‌هر وفایی عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی ای که گفتی مرو اندر در پی خوبان زمانه ما کجاییم در این بهر تفکر تو کجایی آن نخالست و زنختان و سر زلف پریشان که دل اهل نظر برد که سریست خدایی پرده بردار که بیگانه خودین روی نبیند تو بزرگی و در آیینه کوچک ننمایی حلقه بر در نتوانم زدن از دست رقیبان این توانم که بیایم م به محلت به گدایی عشق و درویشی و انگشتنمایی و ملامت همه سهل است تحمل نکنم بار جدایی روز صحرا و سما از است و لب جوی و تماشا در همه شهر دلی نیست که دیگر بربایی گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی شم را باید از این خانه به در بردن و کشتن تا به همسایه نگوید که تو در خانه مایی سعدی سعدیان نیست که هرگز کمندت بگریزد که بدانست که در بند تو خوشرک رهایی [صدای خرناس] درختچه برآورد و بلبلان مستند جهان جوان شد و یاران به عیش بنشستند. حریف مجلس ما خود همیشه دل می‌برد علیالخصوص که پیرایه‌ای بر او بستند. کسان که در رمضان چنگ می‌شکستندی نسیم گل بشنیدند و توبه بشکستند. سات سبزه لگدکوب شد به پایه نشاد ز بسک عارف و عامی به رقص برجستند دو قدر شناسند ادر عهد صحبت را که مدتی ببریدند و باز پیوستند این تعبیر بریدن و پیوستن خیلی توی ادبیات فارسی تکرار میشه که دوستایی که یه مدت میگه که من [گلویش را صاف می‌کند] رشته محبت خود از تو می‌برم باشد گره خورد به تو نزدیک شب نزدیک‌تر شوم دو دوست قدر شناسند عهد صحبت را که مدتی ببریدند و باز پیوستند به در نمی‌رود از خانهگه یکی هوشیار که پیش شهنه بگوید که صوفیان مستند یکی درخت گل اندرفضای خانه ماست که سروهای چمن پیش قامتش پستند اگر جهان همه دشمن شود به دولت دوست خبر ندارم از ایشان که در جهان هستند مثال راکب دریاست حال کشته عشق به ترک بار بگفتند و خویشتن رستند به سرو گفت کسی میوه‌ای نمی‌آری به سرو گفت کسی میوه‌ای نمی‌آاری جواب داد که آزادگان توهی هستن به راه عقل برفتند سعدیا بسیار که ره به عالم دیوانگان ندانستند [گلویش را صاف می‌کند] بابک جان پیشنهادی نداریم برای خوندن چرا یکی از دوستان یکدی رو پیشنهادن من این از این بذارید پس من این غذارو بخونم بعد بله بله می‌خوام چه دل‌ها بردی ای ساقی به ساق فتنه انگیزد دری قابوسه چندی بر در ایی قابوسه چندی بر زنختان دلاویزد چه دل‌ها بردی ای ساقی به ساغ فتنه انگیزد دریقابوس چندی بر زنختان دلایزد خدنگ غمزه از هر سو نهان انداختن تا کی سپر انداخت عقل از دست ناوک‌های خون ریز برآمیزی و بگریزی و بنمایی و بربایی فقان از قهر لطفند دود و زهرش و چکر می‌یزد برآمیزی و بگریزی و بنمایی وربایی فقان از قهر لطف لطف آالآلود و زهره شکر آمیزد لب شیرینت از شیرین بدیدی در سخن گفتن بر او شکرانه بود دیگر به دادی ملک پرویزت جهان از فتنه و آشوب یک چندی بر آسودی اگر نه روی شهروب و چشم فتنه انگیزدت دگر رغبت کجا ماند کسی را سوی هوشیاری چو بینت دست در آغوش مستان سحرخیزت دمادم در کشی سعدی شراب به صاف و دم درکش که با مستانس در نگیرد زهد و پرهیزد چو تو آمدی مرا بس که حدیث خویش گفتم چو تو ایستاده باشی ادبان که من بیفتم تو اگه اگر چنین لطیف از در بوستاندرایی گل سرخ شرم دارد که چرا همیشه گفتم چو به منتها رسد گل برود قرار بلبل همه خلق را خبر شد غم دل که می‌نهفتم به امید آنکه جایی قدمی نهاده باشی همه خاک‌های شیراز به دیدگان برفتم دو سه بامداد دیگر که نسیم گل برآید بهتر از هزار دستان بکشد شد فراغ جفتم نه شنیده‌ای که فرهاد چگونه سنگ سفتی نه چ سنگ آستانت که به آب دیده سفتم نه عجب شب درازم که تو دو دیده باز باشد به خیالت ای ستم گر عجب است اگر بخفتم ز هزار خون سعدی بهلند بندقانت تو بگوی تا بریزند و بگو که من نگفتم یکی از ویژگی‌های آقای سعدی خب سعدی هم در غزل ویژگیهای خودشو داره که متفاوتش میکنه یعنی که حالا یکی صنعت تضاد طباق و اینها ولی یکی از ویژگی‌های سعدی در غزلش که سعدی رو سعدی می‌کنه اینه که سعدی انقدر تسلط داره بر زبان که برای وزن و قافیه نیازمند این نیست که نظم دستوری یا به اصطلاح هنجارهای دستوری رو بشکنه در نتیجه وقتی که شما شعر سعدی رو میخونید انگار که فعل و فاعل جابهجا نمیشه و انگار که نصر نمیشه شما اگه بخواید به نصر بگید همین طور میشه حالا براتون یه نمونه می‌خونم میگه شب عاشقان بی‌دل چه شبی دراز باشد شما اگه بخواین به نصر بنویسید همین‌طوری باید بنویسید دیگه نه هیچ چیزی جابهجا نشد شب عاشقان بی‌دل چه شبی دراز باشد تو بیا که از اول شب در صبح باز باشد عجب است اگر توانم که سفر کنم ز دستت به کجا رود کبوتر که اسیر باز باشد ز محبتت نخواهم که نظر کنم بهروید که محب صادقانه است که پاکباز باشد. به کرشمه عنایت نگه به سوی ما کن که دعای دردمندان ز سر باشد. سخنی که نیست تا قد که ز خویشتن بپوشم به کدام دوست گویم که محل راز باشد؟ چه نماز باشد آن را که تو در خیال باشی؟ تو سنم نمی‌گذاری که مرا نماز باشد. نه چنین حساب کردم چ تو دوست می‌گرفتم که ثنا و حمد گوییم و جفا و ناز باشد دگرش چو بازبینی غم دل مگوی سعدی که شب وصال کوتاه و سخن دراز باشد قدمی که برگرفتی به وفا و عهد یاران اگر از بلا بترسی قدم مجاز باشد خب اجازه بدید که اون این شعری که یک بیتشم خوندم براتون بخونم و اگر دوستی پیشنهادی نداره جلسه رو به پایان ببریم حکایت از لب شیرین دهان سیمدام تفاوتی نکند گر دعاست یا دشنام حریف دوست که از خویشتن خبر دارد شراب صاف محبت نخورده است تمام اگر ملول شوی یا ملامتم گو ی اسیر عشق نیاندیشد از ملال و ملام منان نیم که به جور از مراد بگریزم به آستین نرود مرغ پای بسته بدام بسی نماند که ۵۰ ساله عاقل را به ۵ روز به دیوانگی برآید نام مرا که با تام از هر که هست با که نیست حریف خاص نیناندیشد از ملامت عام شب دراز نخفتم که دوستان گویند به سرزنش عجباً للمحب کیف ینام تو در کنار من آیی من این طمع نکنم که می‌نیایدت از حسن وصف در اوهام ضرورت است که روزی بسوزد این اوراق که تا به آتش سعدی نیاورد اغلام انقدر این قلم سعدی پر آتشه که اوراق رو می‌سوزون خب اگر دوستان دوستان پیشنهادی ندارن این جلسه رو تموم کنیم حدود یه غزل من میگم آقای خرجونگ لطف کنید بفرما بفرمایید خبرت هست که بیروی تو آرامم نیست طاقت بار فراغ این همه ایام نیست خبرت هست که بیروی تو آرامم نیست طاقت بار فرا همه ایام نیست خالی از ذکر تو عضوی چه حکایت باشد سر مویی به غلط در همه اندامم نیست میل آن دانه خالم نظری بیش نبود چون بدیدم ره بیرون شدن دامم نیست میل آن دانه خالم نظری بیش نبود چون بدیدم ره بیرون شدن از دامم نیست شب بر آنم که مگر روز نخواهد خواهد بودن بام دادت که نبینم طمع شامم نیست چشم از آن روز که برکردم و رویت دیدم به همین دیده سر دیدن اقوام نیست نازنینا مکنان جور که کافر نکند بر جهودی بکنم بهره در اسلامم نیست بر جهودی بکنم بهره در اسلامم نیست خب این از اون شعرای چیز دیگه ی [گلویش را صاف می‌کند] یهودی ستیزانهست که در گلستانم هست در حقیقت اون چیز گو همه شهر به جنگم به درآیند و خلاف من که در خلوت خواسم خبر از نیست نه به زرق آمده‌ام تا به ملامت بروم بندگی لازم اگر عزت و اکرامم نیست به خدا و به سراپای تو که از دوستیت خبر از دش دشمن و اندیشه ز دشنامم نیست دوستت دارم اگر لطف کنی برکنی به دوچشم تو که چشم از تو به انعامم نیست سعدیا نامتناسب حیوانی باشد هر که گوید که دلم هست و دلارامم نیست بسیار خب پس تا یک ساعت دیگه که ما درباره وضعیت جنگ در ایران صحبت می‌کنیم از بابک عزیز و دوستان دیگر سپاسگزارم تا به زودی