خواندن چند غزل از حافظ

سلام عرض می‌کنم خدمت شما و دوستان گرامی در یوتیوب و کلاک هاوس. من عذر میخوام که یه مقدار حالا میخوام شعرم بخونم قدر صدام برگشته یه مقدار سردرد دارم و روزای سخت من هست در نتیجه روزای سخت ایرانم هست و اخبار که دنبال می‌کنید آدم واقعاً بهد زده میشه. گفتم که گرچه به قول خود حافظ میگه که کی شعر ترانگیزت خاطر که هزین باشد ولی با وجود این گفتم چند بیتی از حافظ بخونیم د تا نکته یکی اینکه اگر دوستان در شعر خوندن من عیبی یا ایرادی میارن یا غلطی اولاً من بگم من کتابخونهم کتابای ادبیم یعنی منظم نیستیم کتابایی که اینجاست هم فلسفه و در نتیجه من نمی‌تونم چند تا نسخه از دیوان حافظ دارم ولی هیچ کدومم نمی‌تونم پیدا کنم الان در نتیجه من از سایت گنجور می‌خونم برای شما حالا دیگه درست غلطش با این وب سایت حالا یه مقدارشم از حافظه است دیگه ولی اگر یه موقع غلط بود یا دوستان به نسخه بهتری دسترسی دارن اعتماد نکنن به خوندن من و هم تذکر بدن به من هم اینکه حتماً خودشون به دیوان نگاه بکنن و که کلمات درست ادا بشه و درست خونده باشه. [گلویش را صاف می‌کند] نکته دوم اینکه اگر دوستان علاقهمندن که من براشون یک خب من طبیعتاً غزلایی رو خواهم خوند که خودم دوست دارم ولی اگر دوستان علاقهمندن که غزل محبوب مطلوب و محبوب و دلخواه خودشون خونده بشه می‌تونن بفرمان به بابک یا آره دیگه بابک من نمی‌تونم ببینم در حقیقت حالا یا یا در کامنت یوتیوب یا در کامنت‌های کلاب هاوس من سعی می‌کنم بخونم براشون. من ابیاتی رو که می‌خونم در حقیقت ابیاتیست که غزل‌هاییست که دوست دارم از حافظ و امیدوارم که شماهم خوشتون بیاد. [گلویش را صاف می‌کند] شروع کنیم بابک جان. بله بفرمایید. دل سراپرده محبت اوست دیده آیینه‌ دار طلعت اوست من که سر در نیاورم به دو گردنم زیر بار منت اوست تو و توبا و ما و قامت یار فکر هر کس به قدر همت اوست گرچه من آلوده دامنم چه عجب گر من آلوده دامنم چه عجب همه عالم گواه عثبت اوست من که باشم در آن حرم که سبا پرده‌دار حریم حرمت اوست بی‌خیالش مباد منظر چشم زان که این گوشه جای خلوت اوست هر گل نو که شد چمن آرای زر رنگ و بوی صحبت اوست دور مجنون گذشت و نوبت ماست هر کسی ۵ روزه نوبت اوست ملکت عاشقی و گنج طرب هرچه دارم ز یمن همت اوست من و دلگر فدا شدیم چه واک غرض در میان سلامت اوست فقر ظاهر مبین که حافظ را سینه گنجینه محبت اوست است. [گلویش را صاف می‌کند] یکی از غزل‌های حافظ که من گاهی برای دوستانم زیاد می‌خونم این غزله که به نظر من استثناییه یعنی تا جایی که من می‌دونم استثناییست در حافظ اونم به این دلیل که حالا من می‌خونم و دقت بکنید تمام ابیاتش درش شراب هست [گلویش را صاف می‌کند] و آقای شجریانم بسیار زیبا اینو خوندم صبح استاقیا قدهی پرشراب کن دور فلک درنگ ندارد شتاب کن زن پیشتر که عالم فانی شود خراب ما را ز باده گلگن خراب کن خورشید می ز مشرقت ساغر طلوع کرد گر بررگ عشق می‌طلبی ترک خواب کن روزی که چرخ از گل ما کوزه‌ها کند زنهار کاس سر ما پرشراب کن. ما مرد زهد و توبه و تامات نیستیم. با ما به جام باده صافی خطاب کن. کار ثواب باد پرست حافظا. برخیز و عزم جزم به کار ثواب کن. [گلویش را صاف می‌کند] حافظ وقتی که امیر محتسب امیر مبارزالدین که یک آدم خیلی ظاهرگرا و خیلی متعسبی بوده حمله می‌کنه به شیراز و در حقیقت حافظ و دیگران که شاعر بودن در بارگاه شجاعالدین شاه شجاع اینا رو همه بیکار میشن دیگه اون موقع به حق حافظ اینا حقوق می‌گرفتن، حقوق ماهیانه می‌گرفتن در حقیقت به اونوقت به حقوق ماهیانه می‌گفتن عمل می‌گرفتن از دربار حالا این مال اون دورانی که در میخانه به بستند و وضعیت خیلی تنگ و تاریکه در این زمانه رفیقی که خالی از خلل است سراحی می نا و سفینه غزل است جریده رو که گذرگاه عافیت تنگ است پیاله گیر که عمر عزیز بی‌بدل است. ن من ز بی‌عملی در جهان ملولم و بس. میگم که این عمل ایهام داره دیگه. هم به معنای عملکاره هم به معنای حقوق ماهیانه است. نمن ز بی‌عملی در جهان ملولم و بس. ملالت علما هم ز علم بی‌عمل است به چشم عقل در این رهگذار پرآشوب جهان و کار جهان بی‌ثبات و بی‌محل است. بگیر تره مهره‌ای و قصه مخوان. بگیر تره مهچره‌ای و قصه مخوان که سعد و نحس ز تأثیر زهره و زهل است. دلم امید فراوان به وصل تو داشت. ولی عجل بره عمر رهزن عمل است. دلم امید فراوان به وصل روی تو داشت ولی عجل به رهزن عمل است. به هیچ دور نخواهند یافت هوشیارش چنین که حافظ ما مست باده ازل است. خب [گلویش را صاف می‌کند] حافظ وقتی که وقتی که امیر مبارز الدین شاه شوزاد دوباره حمله میکنه به شیراز و دوباره شهرو می‌گیره اونوقت دیگه اینا حالشون خوب میشه دیگه طبیعتاً حافظ و کسانی که اهل شعرن وقت حافظ این شعرو میگه مال زمانیست که گشایشی میشه زهر سحر زهاف غیبم رسید مژده به گوش که دور شاهشجا است می دلیر بنوش شدن که اهل نظر بر کناره می‌رفتند هزارگونه سخن در دهان و لب خاموش ش به صوت چنگ بگوییم آن حکایت‌ها که از نهفتن آن دیگ سینه می‌زد جوش شراب خانگی ترس محتسب خورده به روی یار بنوشیم و بانگ نوشانوش زوی میکده دوشش به دوش می‌بردند امام شهر که سجاده می‌کشید به دوش یکی از زیباترین ابیات حافظه‌ایم زکوی میکده دوش به دوش می‌بردند امام شهر که سجاده می‌کشید به دوش دلا دلالت خیرت کنم به راه نجات مکن به فسق مباهات و زهد هم مفروش محل نور تجلیست رای انور شاه چو قرب او طلبی در صفای نیت کو یا [گلویش را صاف می‌کند] حالا دو بیت دیگه هم در مدح شاهشجا میگم عاطفی از گوشه میخانه دوش گفت ببخشند گنه می به نوش حطفی از گوشه میخانه دوش گفت ببخشند گنهمه به نوش لطف الهی بکند کار خویش مژده رحمت برساند سروش این خرد خام به میخانه بر تامه لعلآوردش خون [صدای خرناس] به جوش گرچه وصالش نه به کوشش دهند هر قدر ای دل که توانی بکوش لطف خدا بیشتر از جرم ماست نکته سربسته چه دانی خموش گوش من و حلقه گیسوی یار روی من و خاک در میفروش رندی حافظ نه گناهی س با کرم پادشاه عیب پوش این این چیز از مولویه تو مگو ما را بدان شهوبار نیست با کریمان کارها دشوار نیست داور دین شاه شجاع آن که کرد روح قدس حلقه امرش به گوش ای ملکالعرش مرادش بده و از خطر چشم بدش دار گوش سحرز هاطف غیوم رسید مژده به گوش بذارید اینو براتون دوباره بخونم غزل قشنگ آین غزل دیگه ببرد از من قرار و طاقت و هوش بت سنگین دل سیمین [صدای خرناس] بناگوش ببرد از من قرار و طاقت و هوش بت سنگین دل سیمین بناگوش ش نگاری چاگکی شنگی کلهحدار ظریفی محوشی ترکی قواپوش ز تاب آتش سودای عشقش به سان دیگ دایم می‌زنم جوش چ پیراهن شوم آسود خاطر گرش همچون غوا گیرم در آغوش اگر پوسیده گردد استخوانم نگردد مهرت از جانم فراموش دل و دینم دل و دینم ببرده است بر و دوشش بر و دوشش بر و دوش دوای تو دوای توست حافظ لب نوشش لب نوشش لب نوش [صدای آه] بله یک این این غزل رو من یادمه که یکی از عزیزترین آدمای زندگی من فوت کرد. من تهران بودم داشتم توی تاکسی داشتم برمی‌گشتم به ترمینال که بیام قم بعد این تاکسی این قضعه چیز داشت صدای امسراج رو پخش می‌کرد و من این چرا می‌خوند و من خیلی متأسف شدم چو برشکست سبا ذلفشانش به هر شکسته که پیوست است تازه شد جانش کجاست همنفسی تا به شرح عرضه دهم که دل چه می‌کشد از روزگار هجرانش زمانه از ورق گل مثال روی تو بست ولی ز شرم تو در قنچه کرد پنهانش تو خفته‌ای و نشد عشق را کران پدید تبارک از این ره که نیست پایانش جمال کعبه مگر عذر که جمال کعبه مگر عذر رهروان خواهد که جان زنده دلان سوخت در بیابانش بدین شکسته بیتالزن که می‌آرد نشان یوسف دل از شه زنختانش بگیرم آن سر زلفو به دست خواجه دهم که سوخت حافظ بی‌دل زکرو دستش [صدای خرناس] یکی دیگه از غزل‌های حافظ که فوق‌العاده زیباست یعنی حافظ تقریباً میشه گفت ۵۰ تا غزل خوب داره دیگه باقش که تکراره و این حرفا حالا این ۵۰ تا رو هر کس می‌تونه یه جوری انتخاب کنه ولی از نظر من این یکی از ۵۰ غزل فوق‌العاده حافظه [گلویش را صاف می‌کند] انقدر بسیارم چیز داره نسخه بدل داره من کاش حافظ سایه رو داشتم [گلویش را صاف می‌کند] برنیامد از تمنای لبت کامم هنوز بر امید جام لعلت دردیا شامم هنوز روز اول رفت دینم در سر ذلفین تو تا چه خواهد شد در این سودا خدا سرانجام ساقیا یک جرعه‌ای زان آب آتشگون که من در میان پختگان عشق او خامم هنوز از خطا گفتم شبی زلف تو را مشک ختن می‌زند هر لحظه تیغی مو بر اندام هنوز پرتو روی تو تا در خلوتم دید آفتاب می‌رود چون سایه هر دم بر در و بام هنوز روز نام من رفته است روزی بر لب جانان به سع دل را بوی جان می‌آید است نامم هنوز [صدای خرناس] نام من رفته است روزی بر لب جانان به سحو اهل دل را بوی جان می‌آید از نامم هنوز در ازل داده است ما را ساقی لعل لبت جرعه جامی که من مدحوش آن جامم هنوز ای که گفتی جان بده تا باشدت آرام جان به غم‌هایش سپردم نیست آرامم هنوز ای که گفتی جان بده تا باشدت آرام جان به غم‌هایش سپردم نیست آرام در قلم آورد حافظ قصه لعل لبش آب حیوان می‌رود هر دم ز اقلامم من خب واقع دوستی نیست که بخواد غزل خاصی رو بخونی یه لحظه [صدای خرناس] من هدایت کنم دوستانی که من استجان [صدای خرناس] بسیار خب حالا تاپ بیان تا من من یک غزل می‌خونم ایپا شهید خوبان داد از غم تنهایی دل بی تو به جان آمد وقت است که بازآیی دائم گل این بستان شاداب نمی‌ماند دریاب ضعیف آن را در وقت توانایی دیشب گله زلفش با با با با باد همی کردم گفتا غلطی بگذر زینفکرت سودایی صد باد سبا اینجا جا با سلسله می‌رقصند این است حریف دل تا باد نپیمایی مشاقی و مهجوری دور از تو چنانم کرد گز دست بخواهد شد پایا به شکیپایی یا رب به شاید گفت این نکته که در عالم رخساره به کس ننمود آن شاهد هر جایی ساقی چمن گل را بیروی تو رنگی نیست نیست شمشاد خرامان کن تا باغ بیارایی ای درد توهم درمان در بستر ناکامی وی یاد توم مونس در کوشه در گوشه تنهایی ای درد توهم درمان در بستر ناکامی و یاد تومونس در گوشه تنهایی در دایره قسمت ما نقطه تسلیمیم لطفاً چه تو اندیشی حکم چه تو فرمایی فکر خود و را در عالم رندی نیست کفر است در این مذهب خودبینی و خودرایی زین دایره مینا خونین جگرم میده تا حل کنم این مشکل در ساغر مینایی حافظ شب هجران شد بوی خوش وصل آمد شادید مبارک باد ای عاشق شیدایی یکی از این غزل‌ها هم آخر شد امیدوارم که آخر بشه این وضعیت د روز هجران و شب فرغت یار آخر شد زدم این فال و گذشتختر و کار آخر شد آن همه ناز و تنعم که خزان می‌فرمود عاقبت در قدم باد بهار آخر شد شکر ایزد که به اقبال کلهگوشه گل نخوت باد و شوکت خار آخر شد صبح امید که بد معتکف پرده غیب گوارون که کار شب تار آخر شد آن پریشانی شب‌های دراز و غم دل همه در سایه گیسوی نگار آخر شد باورم نیست زعههدی ایام هنوز قصه غصه که در دولت یار آخر شد ساغیا [صدای خرناس] لطف نمودی قدت پرمباد ساغیا لطف نمودی قدت پرمباد که به تدبیر تو تشویش خما شمار آخر شد در شمار چه نیاورد کسی حافظ را شکر کن محنت بی‌حد و شمار آخر شد مرا مهر سحچشمان ز سر بیرون نخواهد شد غذای آسمان استین و دیگرگون نخواهد شد رقیب آزار رقیب که میگه حافظ منظورش کسیست که مراقب معشوقه در حقیقت منظورش رقیب به معنای امروز یه کلمهست یعنی ندیم ندیمه که در حقیقت مراقب معشوقه هستن در خانواده‌های اشرافی دیگه طبیعتاً و نمی‌گذارن که غریبه وارد حریم محرمشون بشه مرا مهر سیهچشمان ز سر بیرون نخواهد شد غذای آسمان است این و دیگرگون نخواهد شد رقیبزارها فرمود و جای آشتی نگذاشت مگر آه سحرخیزان سوی گردون نخواهد شد مرا روز ازل کاری به جز رندی نفرمودند هر آن قسمت که آنجا رفت از آن افزون نخواهد شد خدا را محتسب ما را به فریاد دف و نی بخش که ساز شر از این افسانه بی‌قانون نخواهد شد تمام اصطلاحات موسیقیایی مجال من همین باشد که پنهان عشق او ورزم کنار و بوس و آغوشش چه گویم چون نخواهد شد این دیوان حافظ با غزل‌های حافظ واقعاً شگفت‌انگیزه به خاطر اینکه اگر شعر فارسی رو بشناسین متوجه میشین که تکه تکهشو مثل مروارید از توی ادبیات ما برداشته هیچ خلاقیتی نداره یعنی خودش چیزی رو ابداع نکرده در حقیقت معمار معماری رو ابداع کرده دیگه میگه مجال من همی باشم که من پنهان عشق او ورزم مال سعدیه دیگه [صدای خرناس] که میگه چی که من شب‌ها بنالم چه کردم که پنهان بنالم که کسی صدای منو نشنوه ولی به گوش هر که در عالم رسید آواز پنهانم اینا همش تکه تکه اونوقت یعنی لذتی که شما از حافظ می‌برین مثل این می‌مونه که شما تمام غزل یا نه فقط غزل حکمت غزل قصیده و شعر فارسی قبل از حافظ و انگار که شما یک جا دارین در یک کاملاً در یک جام جهان ما داریم می‌بینیم در حقیقت و اونجاست که لذت میبرین از حافظ یعنی اگه میخواین حافظو خوب بفهمیم و خوبم لذت ببریم باید ببینیم که حافظ چی خونده دیگه و حافظ در حقیقت میگه چیز در محمد گلنددام که شاگردش هست میگه که حافظ از بس غرق در خواندن دواوین عرب و عجم بود حالا عربش که به کنار عربش که ما نمیتونیم بخونیم یعنی از متنبی و دیگران دیگران بسیار متأثره ولی از شعر فارسی اون وقته که شما میتونین لذت ببرین دیگه بفهمینش در حقیقت مجال [گلویش را صاف می‌کند] من همین باشد. بذارید من این شعر سعدی رو بخونم براتون ما [گلویش را صاف می‌کند] قراره بود حافظ بخونیم سعدی شدان آهسته این عالم مگر دردم نهان ماند شبان آهسته این عالم [گلویش را صاف می‌کند] ببینید چقدر این حالا اون شعر غزل قبلی هم که خوندم خیلی خیامیه [گلویش را صاف می‌کند] این شعر مال غزل سعدی معروفه اگر دستم رسد روزی که انصاف از تو بستانم غذای عهد ماضی را شبی دستی برفشانم چنانت دوست می‌دارم که گر روزی فراغ افتد تو صبر از من توانی کرد و من صبر از تو نتوانم دلم صد بار می‌گوید که چشم از فتنه بر همنه دگر ره دیده می‌افتد بر آن بالای فتحتانم تو را در بوستان باید که پیش سرو بنشینی وگرنه باغبان گوید که دیگر سرو ننشانم رفیقانم سفر کردند هر یاری به اقصایی خلاف من که بگرفته است دامن در مغیلانم به دریایی درافتادم که پایانش نمی‌بینم کسی را پنجه افکندم که درمانش نمی‌بینم فراغم سخت می‌آید ولیکن صبر می‌باید که گر بگریزم از سختی رفیق سست پیمانم مپرسم دوش چون بودی به تاریکی و تنهایی شب حجرم چه می‌پرسی که روز وصل حیرانم شبان آهسته می‌نالمگر دردم نهان ماند به گوش هر که در عالم رسید و آواز پنهانم دمی با دوست در خلوت بهص در عشرت من آزادی نمی‌خواهم که با یوسف به زندانم من آن مرغ سخندانم که در خاکم رود صورت هنوز آواز می‌آید به معنی از گلستانم بله خب بابکشم دوستی هست که بخواد آقای سیاوش قصد دارن بیان رو استج نمی‌تونن ولی غلام نرگسم مستو رو فکر کنم می‌خوان اگر ممکنه ب بله چشم دقیقاً کدوم غزلو میخوان؟ من الان من قلم مستو نمی‌بینم ولی آقای سیامشگرم توی چت چون دقیقاً اونجا می‌نویسید ممنون میشه یکی یکی از غزلاتی که این خب طبیعتاً همه دوستان همین طورین دیگه با غزل‌ها و کلاً با شعر محافظه یعنی خاطره دارن برای منم خب اینا هر کدوم یک خاطره است یعنی با دوستانی خواندی ما در احوالات کن دوش رفتم به در میکده خوابآلوده خرقه تردامن و سجاده شراب آلوده آمد افسوس کنن مغبچه باد فروش گفت بیدار شو ای رهرو به خواب آلوده شستشویی کن و آنگه به خرابات خرام تا نگردد ز تو این دیر خراب آلوده به هوای لب شیرین پسران چند کنی جوهر روح به یاوت مزاوالده به طهارت گذرن منزل پیری و مکن خلعت شیب چو تشریف شبا آلوده پاک و صافی شو و از شاه طبیعت به درآی که صفایی ندهد آب تو را بالوده گفتم ای جان جهان دفتر گل عیبی نیست که شود فصل بهار از می نابالوده عاشقان آشنایان ره عشق در این بحر عمیق غرقه گشتند و نگشتند و آبآوده گفتحافظ حافظ لغز و نکته به یاران مفروش آه از این لطف به انواع اعطا ای که با سلسله زلف دراز آمده‌ای فرصت باد که دیوان نواز آمده‌ای ساعتی ناز مفرما و بگردان عادت چون به پرسیدن ارباب نیاز آمدی پیش بالای تو میرم چه به صلح و چه به جنگ چون به هر حال برند برازنده ناز آمده‌ای آب و آتش به هم آمیخته‌ای از لب لعل چشم بدور که بس شعبد باز آمده‌ای آفرین بر دل نرم تو که از بحر ثواب کشته غمزه خود را به نماز آمده‌ای زهد من با تو چه سنجد که به یغمای دلم مست و آشفته به خلوتگه راز آمده‌ای گفتحافظ دگر گرت خرقه شرابآلود است مگر از مذهب این طایفه باز آمدی اینم یکی از غزل‌های شاهکار حافظ هست [گلویش را صاف می‌کند] در سرای مغان رفته بود و آب زده نشسته پیر و صلایی به شیخ و شاب زده سبوکشان همه درندگیش بسته کمر ولی ز ترک کله چتر بر سها زده شعاع جام قده نور ماه پوشیده عزار مغبگان راه آفتاب زده عروس بخت در آن هجله با هزاران ناز شکسته کسمه و برگ گلگلاب زده گرفته ساغر عشرت فرشته رحمت ز جرعه بر رخ حور و پری گلاب زده ز شور وده شاهدان شیرین کار شکر شکسته سمن ریخته رباب زده سلام کردم و با من به روی خندان گفت که ای خمارکشه مفلس شراب زده که این کند که تو کردی به ضعف همت و رای ز گنج خانه شده خیمه بر خراب زده به سال دولت بیدار ترسمت ندهند که خفته‌ای تو در آغوش بخت خوابزده بیا به میکده حافظ که بر تو عرضه کنم هزار صف ز دعاهای مستجاب زده ناگهان پرده برانداخته‌ای یعنی چه مست از خانه برون تاخته‌ای یعنی چه ظلف در دست سواگوش به فرمان رقیب این‌چنین با همه در ساخته‌ای یعنی چه شاه خوبانی و منظور گدایان شده‌ای قدر این مرتبه نشناخته‌ای یعنی چه نه سر ذلف تو نه سر ذلف اول تو به دستم دادی ن سر زلف خود اول تو به دستم دادی بازم از پای در انداخته‌ای یعنی چه سخنت رمز دهان گفت و کمر سر میان و از میان تیق به ما آخته‌ای یعنی چه هر که از مهره مهر تو به نقشی مشغول عاقبت با همه کج باخته‌ایم یعنی چه حافظا در دل تنگت چو فرود آمد یار خانه از خیر نپرداخته‌ای یعنی چه یعنی چی رواق منظر چشم مناشیانه توست کرمن و فرودا که خانه توست به لطف خال و خط از عارفان ربودی دل لطیفه‌های عجب زیر دام و دانه توست دلت به وصل گل بلبل سبا خوش باد که در چمن همه گلوان عاشقانه توست چیز داره هوشنگ ابتهاج سایه ای عشق همه بهانه از توست من خام وشمین ترانه از توست گلبند گلبانگ بلند عشق بازی آره همین گلبانگی که میگه مال اینه گلبند گلبانگ بلند همچی از چی ترانه توست رواق منظر چشم مناشیانه توست کرمن نما و تو رودا که خانه توست به لطف خال و خط از عارفان ربودی دل لطیفه‌های عجب زیر دام و دانی توست دلت به وصل گلی بلبل سبا خوش باد که در چمن همه گلبانگ عاشقانه توست علاج ضعف ما به لب حوالت کن که این مفرح یاقوت در خزانه توست به تن مقصرم از دولت ملازمت ولی خلاصه جان خاک آستانه توست منم منان نیم که دهم نقد دل به هر شوخی در خزانه به مهر تو و نشانه توست تو خود چه لبتی ای شهسوار شیرین کار که توسنی چو فلک رام تازیانه توست چه جای من که بلغزد سپهر شعبده باز از این هیل ل که در انبانه بهانه توست سرود مجلس استرود مجلس تک اکنون فلک برقصد سرود مجلس تک اکنون فلک برقصد که شعر حافظ شیرین سخن ترانه توست بگم آقای خرجی درخواستی رو بفرمای بفرمایید غلام نرگس مست تو تاجدارانند خراب باده لعل توشیاران اجازه بدین پیداش کنیم [گلویش را صاف می‌کند] غلام نرگس مست تو تاجدارانند خراب باده لعل تو هوشیارانند تو را سبا و مرا آب دیده شد غماز وگرنه عاشق و معشوق رازداراننند ز سی ززی زلف دو تا چون کنی زلف دو تا چون گذر کنی بنگر زلف دو تا چون گذر کنی بنگر که از ین و یسارت چه سوگوارانند گذار کن شو سبا بر بنفشزار و ببین که از تتاول ذلفت چه بی‌قرارند نصیب ماست بهشت ای خداشناس برو که مستحق کرامت گناهکارانند نه من بر آن گل عارض غزل سراییم و بس که اندلی به تو از هر طرف هزارانند تو دستگیر شو ای خز خضر پی تو دستگیر شو ای خضر پی خوجسته که من پیاده می‌روم و همرهان سوارانند بیا به میکده و چهره ارقوانی کن مرو به سومه کانجا سیاهکارانند خلاص حافظ از آن زلف تابار مباد که بستگان کمند تو رستکارانند که بستگان کمند تو رستکارانند سمنبویان غبار غم چو بنشینند بنشانند پریرویان قرار از دل چو بستیزند بستانند به فتراک جفا دل‌ها چو بر بندندند بر بندن ز ظلف انبرین جان‌ها چو بکشایند بفشانند به عمری یک نفس با ما چو بنشینند برخیزند نهال شوق در خاطر چو برخیزند بنشاند سرشک گوشان را چو دریابند دریابند رخ مهر از سحرخیزان نگردانند اگردانند ز چشمم لعل رمانی چو می‌خندند می‌بارند ز رویم راز پنهانی چو می‌بینند می‌خوان دوای درد عاشق را کسی کوسهل پندارد ز فکرانان که در تدبیر درمانند درمانند چو منصور از مراد آنان که بردارند بردارند بدین درگاه حافظ را چو می‌خوانند می‌رانند در این حضرت چو مشتاقان نیازارند نازارند که با این درگر در بند درمانند درمانند در نظربازی ما بی‌خبران حیرانند من چنینم که نمودم دگریشان داند عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی عشق داند که در این دایره سرگردانند جلوگاه رخ او دیده من تنها نیست ماه و خورشید همین آینه می‌گردانند عهد ما با لب شیرین دهن بست خدا ما همه بنده و این قوم خداوندانند مفلسانی و هوای میرب داریم آه اگر خشک آه اگر خرقه پشمین به گرو نستاند وصل خورشید به شب پره اعما نرسد که در آن آینه صاحب نظران حیرانند لاف عشق و گله از یار زهی لاف دروغ حالا بهتون میگم که خود حافظ چقدر گله کرده از [گلویش را صاف می‌کند] یار لاف عشق و گله از یار زهی لاف دروغ عشق بازان چنین مستحق هجرانند مگرم چشم سیاه تو بیاموزد کار ورنه مستوری و مستی همه کس نتوانند گر به نزهدتگه ارواح برد بوی تو باد عقل و جان گوهر هستی به نثار افشانند زاه در رندی حافظ حافظ نکند فهم چه شد دیو بگریزد از آن قم که قرآن خوانند گر شود گر شوندگه از اندیشه ما مغبچگان بعد از این خرقه صوفی به گرونستان خب من یک غزل دیگه می‌خونم اگر دوستی پیشنهادی نداره دیگه تمام میکنیم این جلسه [صدای خرناس] دارم از ذلف سیاهش گله چندان که من پرس همین الان می‌گفت که لاف عشق و گله ازیا [صدای بند آمدن نفس] [صدای خرناس] دارم از زلف سیاهش گله چندان که مپرس که چنان زو شده‌ام بی‌سر و سامان که مپرس کس به امید وفا ترک دل و دین مکنا د که چنانم من از این کرده پشیمان که مپرس به یکی جرعه که آزار در پی نیست زحمتی می‌کشم از مردم نادان که مپرس زاهد از ما به سلامت بگذر کینمه لعل دل و دین می‌برد از دست بدانسان که مپرس گفتگوهاست در این راه که جان بگدازد هر کسی اربده‌ای اینکه مبین آن که مپرس پارسایی و سلامت هوسم بود ولی شیوه‌ای می‌کند آن نرگ صفتتان که مپرس گفتم از گوی فلک صورت حالی پرسم گفت آن می‌کشمن در خم می‌کشمن در خم چوگان که مپرس گفتمش ظلف به خونه که شکستی گفتا حافظ این قصه دراز است به قرآن که م پرس من اون بهتم اشتباه خوندم گفتم از کوی فلک صورت حالی پرسم گفت آن می‌کشمند در خم چوگان که مپرس گفتمش زلف به خون که شکستی گفتا حافظ این قصه دراز است به قرآن که مپرسیم سپاسگزارم از همه دوستان تا نوبت دیگری