پیش از هر چیز از این فرصت میخوام استفاده
کنم و
دوستانی رو که سوگوار عباس معروفی هستن
نویسنده
سرشناس و
تبعیدی
ایرانی
که خوانندگان و هواداران بسیاری داشت و
نامش در تاریخ
رومانویسی معاصر
ماندنی خواهد بود
تسلیت بگم به تمام کسانی که در سوگ او
هستن دوست نزدیک یا دوستدار آثار او بودن
و از این فرصت استفاده کنم برای اینکه
من نمیخوام راجع به آقای معروفی صحبت کنم
به خاطر اینکه صلاحیت ندارم نه این موضوع
بپردازم ولی میخوام به شخصیت
یک نویسنده تبعیدی که میمیره یعنی مرگ یک
تبعیدی نویسنده اشاره بکنم و اینکه
میتونیم درباره فلسفه از همین جا صحبت
کنیم که فلسفه چیست میتونه به مرگ به
نوشتن به تبعید به زبان به روایت به
مهاجرت و نوشتار
ارتباط مستقیم داشته باشه و از پرسشهای
پایهای و بنیادین فلسفه به شمار بیاد. ما
در روزگاری زندگی میکنیم که مرگ
به شدت دچار ابتذال شده. چونکه زندگی به
شکل مفرطی
به ابتزال گرفتار شده. ابتضال زندگی یعنی
سطحی شدن و جدا شدن اون از تأمل و تفکر و
در نتیجه بدل شدنش به یک روند اتوماتیک و
به تحلیل رفتن نیروی آزادی انسان و مقاومت
انسان در برابر عواملی که شکل میدن از
بیرون به تصمیمها و انتخابهاش
به عبارت دیگه سیتره کمیت
به بهای از دست دادن کیفیت و عمق
زندگی رو بسیار
به یک سطح مسطح
بیعمق کمابیش شکنندهای بدل کرده که شاید
در تاریخ تمدنهای بشر کمتر سابقه داشته
باشه حتی مرگ هم تبدیل به عدد شده تبدیل
به کمیت شده مدام از شمار مردگان سخن میگن
تعداد تلفات آمار کشت رشتهها
و این دوران کرونا هم فرصتی برای آشکارتر
کردن ابتضال مرگ و زندگی در تمدن مدرن شد
و همه چیز همه ابعاد زندگی ما در همه جای
دنیا یعنی این ابتضال ابتذال جهانی شده
است هر جا که این تمدن جهانی شده این
ابتضال هم جهانی شده از جمله خود سیاست که
تبدیل شده به
تلاش برای مدیریت حساب شده زندگی آدمها و
اداره بدنهاشون و
حاکمیت برای مهندسی کردن زندگی شهروند و
این تکنولوژی دیجیتال یک ابزار بسیار
مؤثری
از آب درآمده برای مدیریت کارآمدتر
روح و رفتار
زندهها به دست به دستهای نامرئی
دیکتاتوری سرمایه یا حیولای دولت یا دیو
رسانه و [صدای خرناس] بدل کردن همه چیز به
کالا و از جمله سعادت سعادت هم در بازار
خرید و فروش میشه سعادت بشر خوشبختی رو
میشه خرید و فروخت و
خوشبختی رو برای اینکه قابل خرید و فروش
بشه تبدیلش میکنن به ابزارها یا تکنیک
تکنولوژیهای یا دستورالعملهای خوشباشی،
حال خوب داشتن و لازمه این حال خوب داشتن
و زندگی به اصطلاح
رضایت بخش داشتن به مفهومی که امروزه در
فرهنگ عامه، در رسانهها و در فرهنگ عمومی
تبلیغ میشه. لازمش اینه که مرگ حذف بشه از
زندگی و فکر مرگ و آیین مرگ و نمادهای مرگ
از زندگی مدرن هستش
و انسان از یک طرف زندگیش به صورت کاملاً
اتوماتیزه و فاقد اندیشه و آزادی و مهندسی
شده دربیاد از طرف دیگه طول عمر بیشتری
پیدا بکنه این وسواس بیمارگونه
درازتر کردن عمر بدون اینکه زیستن به
مفهوم انسانی اون چندان مجال داشته باشه
این خیلی دردناکه خیلی هشدار دهنده است و
یک بحران بزرگ فلسفیست و در حقیقت بحران
بزرگ فلسفه است چون که
فلسفه
برای
فهمید میدن انسان هست. اما در جهان ما
بیشتر آدما از علم استفاده میکنن. علم به
اصطلاح تجربی و علم به اصطلاح ساینس نه
برای اینکه جهان رو بفهمن برای اینکه هرچه
در اون صورت میگیره رو توجیه کنن و ترجیح
میدن که
تصویر و بازنمود واقعیت رو به جای واقعیت
باور کنن و نسخه کپی رو
با نسخه اصلی یکی بدونن و حتی ارزش بیشتری
برای اون قائل قائل بشن
اشیا یک بار مصرفن این جهان به یک
ابزار یک وار مصرفی برای بشر بدل شده که
نتیجهش این بحران وحشتناک محیط زیسته و
توده و انبوه شمار انبوه ارزش بسیار
بالاتری پیدا کرده از فرد و شخص این
رسانههای اجتماعی یک نمونه مذحک این ارزش
تودهها هستن دیگه. تعداد لایکها، تعداد
کامنتها، تعداد توجهها، تعداد دیده
شدنها و همه اینها تبدیل شده به معیاری،
معیارهای کمی برای
انتخاب، برای تصمیمها و شکل دادن به
زندگی ما و نحوه فکر ما.
طبعاً در چنین دنیایی
نه مرگ جایی داره و نه اندیشیدن به مرگ
جایی داره به همین دلیل هست که بسیار
دشوار هست راجع به مرگ سخن گفتن به خاطر
اینکه ما زبان سخن گفتن از مرگ رو هم
کمایش فراموش کردیم و وقتی از مرگ سخن
میگیم بسیار قالب کلیشهای و تسنعی
پیدا میکن میکنه حرفای ما. من دیروز یک
جلسهای بود برای بزرگداشت عباس معروفی به
من هم دعوت شده بودم که برم صحبت کنم.
لحظات آخر دیدم نمیتونم یعنی هیچ
حرفی برای گفتن ندارم. هیچ زبان
سخن از مرگ رو ندارم. توانواری
با
کلمات رو از دست دادم یا همیشه برای من
مشکل بوده. مواجهه با مرگ و فلسفه
یک تعریفش در یونان باستان که افلاطون ازش
سخن میگه اینه که فلسفه آموختن چگونه مردن
است یعنی فلسفه تمرین مرگ هست در مکالمه
فاون میگه میگه که کسانی که به معنی درست
کلمه خود رو وقف فلسفه میکنن خود رو
آماده لحظه مردن و موقعیت مرگ میکنن سق
سقرات و بعدم سیسرون رومی که از سقرات نقل
میکنه میگه فلسفه ورزی آموختن چگونه مردن
است بعد منتنم و دیگرانم نقل کردن این
عبارت رو
بنابراین بینگ و فلسفه یک نسبت
مستقیمی وجود داره
و از آغاز از ابتدایی که فلسفه به وجود
آمد فلسفه
مرگ رو یک مسئله اساسی خودش قرار داد.
ارسطو در متافیزیکش میگه که آدما چرا فکر
میکنن؟ چرا فلسفه میورزن؟ میگه به خاطر
اینکه
به حیرت میفتن از دیدن جهان به شگفتی
میفتن از دیدن جهان وقتی به شگفت میان فکر
میکنن سؤال میکنن انسان یگانه جانوریست
که جهان رو اونطور که هست طبیعی و بدیهی
نمیدونه و میپرسه چرا جهان هست به جای
اینکه نباشه چرا جهان چنین است که هست و
به خاطر همین بود که شوپنهاور میگفت انسان
رو میشه جانوری متافیزیکی
لقب داد ولی اوج تعجب انسان وقتیست که به
مرگ آگاه میشه ناگهان متوجه میشه که
میراست فانیست و مثل جامعه بن داوود که در
اورشلیم پادشاه بود خوندین در کتاب مقدس
زبان باز میکنه که باطل عواطیل همه چیز
باطل است و میپرسه که انسان را از تمامی
مشقتش که زیر آسمان عثمان میکشد چه منفعت
است؟
مرگدیشی انسان رو شگفتزده میکنه و در
نتیجه به فلسفه ورزی وا میداره. با کشف
حقیقت مرگ میفهمیم که ما یک موجود محدود
و متناهی هستیم و با خدایان جاودانه
بیکرانه بیگانهایم.
به خاطر همینه که خداها خدایان فلسفه
نمیورزن. فلسفهدن کار انسانهاست. کار
موجودات میرا و محدود هست. فلسفه کاری
انسانیست بس بسیار انسانی. با مرگ ما به
مرزهای انسانی خودمون پی میبریم.
ایمانوئل کانت متافیزیک رو دانش مرزهای
عقل آدمی تعریف میکرد. بنابراین فلسفه هم
درباره تناهی آدمیست. فلسفه یعنی مرز.
فلسفی فلسفه یعنی مرز حد و هستی
یعنی زمان یادتون هست کتاب هایدیگر هستی و
زمان این زمان هست که هستی ما رو
حذف میکنه و مرز میگذاره و متفاوت
میکنه از هستی خدایان اندیشیدن به فلسفی
به هستی اندیشیدن به تناهی و مرزمن
مرزمندیست یعنی فیل فیلسوف کسیست که بیش
از دیگران به حد و حدود خودش آگاهی خودش
توانایی خودش وجود خودش
آگاه هست سراسر فلسفه تأمل درباره رابطه
وجود و تناهیست فلسفه اندیشیدنی متناهی
درباره تناهیست فلسفیدن خودش یک امر
متناهیست درست مثل آدمیان میرا
فلسفه و وجود انسان هر دوشون ارمقان
تناهین آموختن چگونه مردن یعنی آموختن
و آموختن و شناختن مرزهای زندگی یعنی
آموختن چگونه زیستن فلسفه ورزی برای
توانایی مردن باید توانایی بودن رو هم به
آدمی عطا بکنه و آدم رو قادر به مرگ و
وجود بکنه
توانایی مردن داشتن یعنی با اون برابر
بودن بر اون چیرگی یافتن از اون فراتر شدن
و شهود جاودانگی یعنی من با فهم محدودیتم
میتونم
جهان نامحدود و جاودانگی رو
شهود درونی بکنم ما جاودانگی رو با تناهی
خودمون با جاودانه نبودن خودمون درک
میکنیم ادراک ما از جاودانگی از راه تصور
نیستی و نابودیست و درک عمیقتر مرزهای
بشری به دریافتی ژرفتر از جاودانگی منتهی
میشه. بنابراین آموختن چگونه مردن در عین
حال آموختن چگونه نمردن هم هست. پس به قول
یاسورس فلسفه ورزی
آموختن چگونه زیستن و دانستن چگونه مردن
هر دوست زیرا نامطمئن بودن وجود زمانبند
زمانمند زندگی همواره یک آزمون است
و
این انسان با این با مرگ همواره
یعنی مرگ آگاهی
عین خودآگاهیست و هیچ رویه دیگر اون هست و
اولین فیلسوف بزرگ تاریخ سقرا که شهید
فلسفه نامیده میشه کسیست که رویاروی مرگ
ایستاد و رویارویی با مرگ رو آموخت
میدونید که سقرات درسته که محکوم به
اعدام شد ولی
فرصت داشت که از مرگ بگریزه فرصت داشت که
آتن رو ترک بکنه او در میان دوستانش و تا
آخرین لحظه نشست و فلسفه ورزید و سخن گفت
و در نهایت جام شوکران رو خودش با دستهای
خودش نوشید و با مرگ رویارو شد و به مرگ
معنی داد چون از مرگ فراتر رفت و به زندگی
معنی تازهای بخشید که دربارهش صحبت
خواهیم کرد و در حقیقت تمام فلسفه چیزی جز
این نیست معنی دادن به
زندگی از راه معنی دادن به مرگ و شاید
تمام هنر و ادبیات چنین باشه
عباس معروفی یک نویسنده بود و هنرمند به
مفهوم کلی کلمه و طبیعتاً راجع به مرگ هم
بسیار سخن میگفت و نوشت نام یکی از
رمانهاش من که نخوندم ولی نام یکی از
رمانهاش اسم تمام مردگان یحیاست
یاد آدم رو یاد اون شعر شاملو میندازه که
معنی هر مرگ زندگی
و
این کاملاً طبیعیست که
اون مهمترین رانه مهمترین در این محرکی که
یک هنرمند رو یک نویسنده رو یک
فیلسوف رو به سمت اندیشیدن و خلق چیزی خلق
مفاهیم خلق تصاویر خلق کلمات میکشونه
غلبه بر مرگ هست چیره شدن بر مرگ و یکی از
کسانی که
در حقیقت
نمونه مثال زدنی این تلاش برای غلبه مرگ
از راه خلق ادبی هست مارسل فروست هست
مسئله مارسل فروست در جستجوی زمان از دست
رفته مرگ هست و غلبه بر مرگ از راه در
نهایت از راه ادبیات او کشف میکنه که
تصوری که از واقعیت داره انتظاری که از
حافظه داره تصوری که از ادبیات داره بسیار
خام هست اگر فکر کنه که واقعیت رو میشه به
حافظه سپرد حافظه رو همون جور که واقعیت
رخ داده میتونه میتونیم یادآوری کنیم و
برای خودمون
دوباره بازسازی کنیم متوجه شد که زمان همه
چیز رو به شکل بیرحمانهای نابود میکنه
واقعیت رو و گذشته رو به شکل بیرحمانهای
نابود میکنه و هرگز نمیشه از واقعیت عین
دینی سخن گفت با گذر زمان. بنابراین
باید به درک دیگری از واقعیت رسید و در
نوع دیگری از واقعیت زیست که با این
واقعیت عینی و ملموسی که مدام در حال گذار
هست
تفاوت داره و اونجا متوجه میشه که چنین
واقعیتی رو تنها میشه با هنر و با ادبیات
خلق کرد.
و نه با چیز دیگه توی
بخش آخر در جستجوی زمان از دست رفته که
زمان بازیافته است میگه که هنر واقعیترین
چ واقعیترین چیز جدیترین مسئله مدرسه
زندگی روز جزای واقعیست.
این کتاب که رمزگشاییاش از همه دشوارتر
است همچنین تنها کتابیست که واقعیت را به
ما تحمیل میکند. تنها کتابی که خود
واقعیت آن را در درونمان چاپ کرده است. هر
تصوری که زندگی در درون ما به جا بگذارد،
شکل مادیش، تأثیر حسی که از آن به ما دست
داده همواره مهک حقیقت ضروری آن است و
در حقیقت
زیستن در حقیقت یا واقعیتی که خلق خود
هنرمند هست زیستا در نوعی جاودانگیست دیگه
شما از این توا واحی
زمان از این
گسزها، وقفهها و خورده مرگهایی که لحظه
به لحظه زندگی رو قطع میکنن و پیوستگی
زندگی با نقطه چین مرگ هست از این رهایی
پیدا میکنه و این در حقیقت اوج
موفقیت
یک هنرمند یا یک فیلسوف هست اگر بتونه
چنین کاری بکنه
و من فکر میکنم که
ما کسی رو میتونیم هنرمند بنامیم که به
همچین
مقامی رسیده یعنی توانسته اون واقعیت
زیباختی
استتیک خودش که به قول کانت کانت بین
زیباشناسی و اخلاق مرزی نمیگذاره
او رو خلق کرده باشه یعنی انسانیت خودش رو
در یک سطح زیباشناختی خلق کرده باشه به
خاطر اینکه
خود هنرمند یک اثر هنریست
یا هر انسانی یک اثر هنریست مخصوصاً یک
هنرمند چون توانایی بیشتری داره برای
اینکه اون اثر هنری بالقوهای رو که درونش
هست به فعلیت برسونه نیچه از استتیس
استتیک وجود حرف میزنه استتیک اگزیستنس
و اینکه شما وجودتون رو میتونید به نحوی
ببخشید که
به کمال زیباشناختی
دست پیدا بکنه و این تنها کاریست که
میتونی در برابر زمان
انجام بدی و در حقیقت از
به عنوان یک انسان میرا در برابر مرگ
مقاومت کنیم مرگ و تبعید چون که آقای
معروفی
هم بود نه فقط نویسنده بود که سالهای
زیادی رو دروعید گذروند در مهاجرت
ناخواسته
توعید هم یک مسئله فلسفیست
توعید فلسفیدن یا پرسش فلسفی زمانی آغاز
میشه که شما این جهان ان رو برای همون طور
که ارسطو میگه شگفت
شگفت آور ببینید حیرت آور ببینید یعنی چی؟
یعنی خانه خودتون نبینید دیگه عادی ندونید
احساس غربت بکنید به همین دلیل هست که
نوالیس میگه که فلسفه همواره تمنای بودن
در خانه در همه جاست با فلسفه ورزی شما در
جستجوی وطن هستید در جستجوی ساختن وطن
هستید چون کهه به این دلیل فلسفه میورزید
که خودتون رو در غربت مییابید
درست
آغاز مثنوی همین هست که مثنوی مولانا
بشنوه این نیچ چون حکایت میکند از
جداییها شکایت میکنند. آغاز مثنوی آغاز
آگاهی انسان هست. آغاز آگاهی انسان آغاز
آگاهی به جداییست آگاه آغاز پرتاب شدن دور
افتادن و از نیست بریده شدن و
ناتوان از بازگشت و ناتوان از تغییر تقدیر
تبعیدی
اینها آغاز
آگاهیست و آغاز فلسفی دارن S