ما باید نوع نگاهمون رو به
مسائلمون تغییر بدیم یعنی ما
ذهنیت ما عادت کرده به قضاوت اخلاقی خوب و
بد به اصطلاح تقسیم بهشت جهنم و بعدم وقتی
راجع به خودمونم میرسه
با این رویکرد در حقیقت خودمون ناتوان
میکنیم مسئله این نیست که
ما حق داریم چیکار کنیم یا باید چیکار
میکردیم. مسئله اینه که بدونیم که برای
اینکه
معنای
ریختن یک برگ پایزی از درخت رو بفهمیم
باید با دیگران حرف بزنیم. هیچ چیزی از
پیش برای یک شخص مشخص نیست. انسان نه تنها
ذهنش که بدنش و تمام وجودش یک
موجود واقعیت اجتماعیست. اگر شما با
دیگران وارد ارتباط نشید یعنی اینکه شما
از اجتماعی بودن واقعیت خودتون آگاهی
ندارید و در نتیجه خودآگاهی ندارید و با
خود بیگانهاید بعد دیگه اصلاً شما از
اخلاق و این چیزا که حرف بزنید در حقیقت
بیشتر به با خود بیگانیتون دامن زدید به
خودفریبی دامن زدید شما زمانی میتونید از
بذارید اینطوری بهتون بگم مهمترین وظیفه
اخلاقی ارتباط
یعنی من باید با دیگری
بدانم که چگونه
ارتباط برقرار کنم چگونه سخن بگم و اون
سخن گفتن و اون به اصطلاح کاربرد زبان به
چه معنا ارتباطه یعنی حرف زدن معمولی نیست
بلکه
دیالوگه دیالوگ به معنای شنیدنه نه به
معنای گفتن دیالوگ گفتگو نیست دیالوگ یعنی
که من برای اینکه صدای خودم رو هم بشنوم
نیاز دارم به یک صدای متفاوتی که با در
کنار او بتونم صدای خودمو تشخیص بدم پس من
در مواجهه با دیگران قرار میدم خودم رو و
تا جای ممکن ذهن خودم رو گشوده میکنم
برای اینکه بشنوم برای اینکه نه مثل او
حرف او رو قبول کنم یا او رو به حرف خودم
به اصطلاح متقاعد کنم بلکه برای اینکه او
رو بفهمم جهان او رو بتونم تصور کنم رنجی
رو که من نمیتونم و ندارم در وجودم حس
کنم بتونم رنج رنج او رو در خودم تخیل کنم
و با تخیل رنج او چنان متأثر بشم که او با
واقعیت رنجش متأثر میشه اخلاقی بودن یعنی
تخیل دیگر امکان تخیل تخیل دیگری اگر شما
بخواید دیگری رو بخواید تخیل کنید باید
باهاش رابطه داشته باشید چون ما که من که
نمیتونم
ما بدنهای ما به همدیگه راه نداره و ما
نمیتونیم به درون همدیگه راه پیدا بکنیم
ولی ارتباط موجب میشه که بتونیم تخیل کنیم
اونچه رو که حس میکنیم من از کجا میفهمم
که شما از کلمات همون معنایی رو متوجه
میشید که من متوجه میشم به خاطر اینکه از
واکنش شما میتونم
این حس به من دست میده که وقتی که میگم آب
یک تصویری در ذهن شما تداعی میشه که در
ذهن منم تداعی میشه بنابراین اولین وظیفه
ما این هست که برای اینکه انسان بمانیم
مسئله ایران نیست مسئله سیاست نیست
انسانیت ما در گرو این هست که با دیگری
ارتباط داشته باشه این دیگری هست که به ما
امکان امکان خود بودن میده اگر دیگری
نباشه خودی معنی نداره و من در ظلمات توهم
و در چاه تاریک خودم حفظ خواهم شد
و این یه چیزیست آموختنی و این که یه
چیزیست که در فرهنگ ما وجود نداشته یعنی
نه فیلسوفانش با هم دیالوگ میکردن نه
سیاستمدارانشون به همین دلیل هم هست که
تاریخ ما تاریخیست کاملاً
خالی از هرگونه
تنشی که با توافق
به اصطلاح فیصله یافته باشه همواره یا
شکست خورده یا غلبه پیدا کرده حتی با
خارجیها حتی با یونانیها حتی با رومیها
۷۰۰ سال جنگیدیم ما با رومیها هرگز ما
اونها بارها و بارها پیشنهاد صلح دادن
پیمان صلح امضا کردن پادشاهان ایرانی هرگز
که قدرت داشتن صلحو نمیپذیرفتن و زمانی
که به اصطلاح قدرت نداشتن دیگه معنی صلح
معنی نداشته پس ما باید یاد بگیریم که
بخوایم قدم از قدم برداریم باید با هم
توافق کنیم توافق کنیم نه به این معنا که
شما به من زور بگی من زور بگم در وحله اول
توافق کنیم بر کلمات یعنی وقتی که میگیم
ایران منظور چه ایرانیه در رو به تصور شما
از ایران چه چیزهایی هست که من بتونم با
شما احساس کنم که از یک ایران دارم حرف
میزنم؟ بعد اونوقت میشینیم راجع به
ایران
به اصطلاح توافق میکنیم، قانون
میگذاریم، دولت
شکل میدیم، جامعه شکل میدیم. وقتی که ما
در
کلمات بسیار بنیادی نمیتونیم با همدیگه
توافق داشته باشیم یعنی کهه چراغ رابطه
تاریکه یعنی کهه ما حرف میزنیم اما در
گنبد خالی ذهن خودمون این صدا میپیچه
بدون اینکه از وجود ما بیرون بره و اگر
کسی هم حرف میزنه ما همچنان که او حرف
میزنه ما در ذهنمون با خودمون حرف
میزنیم و به جای صدای او صدا صدای
خودمونو میشنویم باید هنر شنیدن هنر
فهمیدن هنر
به اصطلاح
احساس ضرورت حیاتی و فوری دیگری و اینکه
بدون دیگری من فاقد کرامت انسانی فاقد
حقوق انسانی فاقد آزادی انسانی هستم و
بدون دیگری و در گسست با دیگری چیزی که
امروز در جهان امروز به شدت در معرض تهدید
هست انسان به نقطهای رسیده که توانایی
این رو داره که نسل خودش رو از روی زمین
برداره یعنی هرگز انسان چنین ت به اصطلاح
توانایی
اهریمنی پیدا نکرده بود که با فشار دادن
یک دکمهای نسل بشرو منقرض کنن پس بدونیم
که در یک نقطه بسیار حساسی از تاریخ هستیم
که ما همون مقدار که از نظر علمی پیشرفت
کردیم در خیلی چیزها در قدرت ویرانگری و
قدرت ارتکاب شر بسیار بسیار
ابعاد حیولایی پیدا کردیم در برابر وسوسه
به اصطلاح خودکامگی در برابر وسوسه
اعمال قدرت بر دیگری در برابر وسوسه حذف
دیگری نادیده گرفتن دیگری بسیار شکننده
شدیم و اینها در حقیقت حیات ما رو داره
تهدید میکنه. اینها داره نه فقط نسلهای
آینده رو که همین نسل رو داره نابود
میکنه و اینها نه فقط انسان رو که
میتونه تمام کره زمین رو نابود بکنه همون
طور که
الان هم تکنولوژیهای تسلیحاتی و غیر
تسلیحاتی میکنن. پس ما ببینیم که انسانیت
ما به چیه.
انسانیت ما در حقیقت
به این هست که
انسان دیگری رو ببینیم انسان دیگری رو
بفهمیم و این انسان دیگر یعنی تمام
انسانهای دیگه یعنی حتی انسانهایی که
نیامدن انسانهایی که رفتهان یعنی دیگری
رو
در
به عنوان یک به اصطلاح
واقعیت درون خودمون حس بکنیم و مدام مرز
خودمون رو با او
به اصطلاح سامان بدیم و این دیگری یعنی هر
غریبهای که در این عالم هست یعنی ما باید
یک خودی داشته باشیم که همواره
مهمانپذیر باشه مهمان هر غریبهای که در
برابرش قرار میگیره بتونه باهاش حرف بزنه
بتونه
الان انسانها میتونن با حیواناتم حرف
بزنن. اگر میتونن با حیوانات حرف بزنن
چرا با خودشون نمیتونن حرف بزنن؟ چرا
همین الان که من و شما داریم حرف میزنیم
خشونت، جنگ، استبداد در جهان یک در یک سطح
بسیار بالایی قرار داره؟ چرا قرن بیستم که
قرن پیشرفت تکنولوژی و اقتصاد بود
جهنمیترین قرن در تاریخ بشر هست؟ به خاطر
اینکه به محض اینکه شما ناتوان از ارتباط
بشید اونوقت خشونت آغاز میشه ارتباط یعنی
سخن گفتن و به محض اینکه صدای سخن
خاموش بشه
خشونت آغاز میشه و خشونت گنگه خشونت لاله
خشونت کاملاً کوره و
ممکنه که شما خشونت رو آغاز بکنید ولی
هرگز نمیتونید مطمئن باشید شید که تمومش
میکنید.