دوستان بابک جان در یوتیوب من رو میبینین
لطفاً به من خبر بدین که مشکل فنی نباشه و
خیلی راحت پیش بریم
من سلام عرض میکنم خدمت دوستان در یوتیوب
و در کلاب هاوس و امیدوارم که حالتون خوب
باشه همون طور که میدونید این جلسه درباره
یک رمان هست به نام نبرد از طریق کارس
فوست و حالا من به دلیل اهمیت نه فقط این
رمان بلکه به دلیل اهمیت اساساً آثار
پونتس
در ابتدا من یک توضیحاتی رو میدم درباره
به اصطلاح کارنامه فنتس و اهمیتش و اینکه
در ایران چقدر مسائلی که مطرح میکنه به
مسائلی که ما باهاش درگیر هستیم ارتباط
مستقیم داره و از جمله با مسائلی که من در
روزهای مدت اخیر بهش پرداختم از مسئله
زبان گرفته تا مسئله
تکسر و مسائل مختلف حالا بهش اشاره خواهم
کرد این ترجمه که من در دست دارم ترجمه
آقای عبدالله کوثری هست و آقای کوثری
انصافاً یکی از بهترین مترجمان ماست از
جهات گوناگون و یک به اصطلاح مترجمیست که
میتونیم ما به عنوان نمونه یک مترجم خوب
ازش یاد بکنیم. بسیار باسواد متعهد به
کارش مسئول و نصر بسیار زیبا و دقتش در
انتخاب رمانها و ما بخش مهمی از ادبیات
آمریکای لاتین رو در این سالهای اخیر در
یک دهه اخیر شناختش مدیون آقای کوثری
هستیم و این رمان را هم ایشون ترجمه کردن.
حالا من وقتی که وارد شدیم خواهید دید که
چه نصر کاملاً به حنجاری و چه کتاب مهمی
رو ایشون منتشر کرده.
کارس در ادبیات آمریکای لاتین یک جایگاهی
داره که به اصطلاح بهش میگن چهار یکی از
چهار ستون بوم بوم آمریکای لاتین ولی
واقعیت اینه که از منظر تاریخ اندیشه و نه
صرفاً تاریخ ادبیات میشه گفت که پوینتس
یکی از مهمترین نظریهپردازان رمان
آمریکای لاتین هست یعنی همون نقشی که
میلان کندرا برای اروپا رمان اروپای مرکزی
داره یا مثلاً امبراتو اکو برای رمان و
نشانشناسی ایتالیا داره پوینتس برای سنت
هیسیک و آمریکای لاتین در حقیقت داره و
توی ادبیات آمریکای لاتین میگن نسل بوم رو
وقتی میگن چار تا اسم به ذهن میاد یکی
گابریلا گارسیا مارکز یکی ماریو بارگاس
یوسا یکی
کراتاس و یکی هم کورتاسار ببین و یکی هم
فوننتس اما هر کدوم یک پروژه مختلفی دارن
مارکز مسئلهش اسطوره و حافظه جمعی هست در
رمانهاش و خب در رئالیسم جادویی او به
عنوان یکی از چهرههای برجسته شمرده میشه.
یوسا به ساختار قدرت، خشونت و نهادهای
سیاسی با یک نگاهی که خب خیلی متأثر هست
از نظریههای علوم اجتماعی مخصوصاً از
دیدگاههای آیزای برلین
بسیار توجه داره. کرتاسار به در حقیقت فرم
رمان و تجربه خواندن بسیار تمرکز میکنه و
کاری که او کرده در این زمینه بسیار
چشمگیره. اماس یه پروژه فراگیرتری داره.
در حقیقت کاری که فرونتس میخواد بکنه اینه
که میخواد تاریخ فکری و تمدنی آمریکای
لاتین رو از طریق رمان بازسازی بکنه. به
همین دلیل که آثارش رو نمیشه تنها در
چارچوب ادبیات مکزیک فهمید به خاطر اینکه
اون همیشه در یک مقیاس فراملی فکر میکنه.
خب بچه یک دیپلمات بوده و مدام سفر کرده
از این کشور به اون کشور و
در این تجربه زندگیش به اون اجازه داده که
یک نگاه خیلی به اصطلاح فراگیری داشته
باشه. اسفیا اندولس جهان بومی آمریکا
انقلابهای استقلال مدرنیته آمریکا اروپا
همشون رو اجزای یک تاریخ واحد میبینه اگر
به مارکز میگن شاعر حافظه فوست رو مورخ
ادبی تمدن میخونن که سه دوره در آثارش
داره یکی دوره اولیه که دوره مکزیک هست که
همون رمانی که خانم اشاره کردن مرگ آرتمیو
کروز به اون دوره دوره تعلق داره که مسئله
اصلی انقلاب مکزیک و دولت مدرن و فساد
قدرت هست یه دورهش دوره دوم دوره تمدنی
هست با شاهکار اشترا نصرا که از تاریخ ملی
عبور میکنه و به تاریخ چند قرن جهان
اسپانیایی میپردازه و بسیاری از منتقدان
این رمان رو بزرگترین رمان فلسفی آمریکای
لاتین بعد از ۱۰۰ سال تنهایی میدونن و
دوره سوم که دوره به اصطلاح پایانی عمرشه
دوره فلسفی او هست که آثاری رو مینویسه
از جمله این کتاب رمان نورد و دو کتاب
دیگه که غیرداستانی یکیش برید مر آینه
مدفون و دیگه مجموعهای از مقالات اوست و
یکی هم جگرافی آ ناول جغرافیای رمان که در
حقیقت مثل هنر رمان میلان کوندرا فلسفه
رمانش رو در اونجا بیان کرده و
در نتیجه
فنتس رو باید کسی بشناسیم که رمان رو به
ابزاری برای اندیشیدن فلسفی تبدیل کرده.
جهان فکری فوئنتس چند آبشخور مهم داره.
یکی رمان مدرن اروپایی، دیگری فلسفه
تاریخ، میراث اسپانیا، فرهنگ بومی
آمریکای، لاتین و تجربه سیاسی قرن بیستم.
یه پدرش دیپلمات بوده در کودکی کشورهای
مختلف زندگی کرده و به همین دلیل یک به
اصطلاح بینش خاصی پیدا کرده متفاوت از
دیگر نویسندگان آمریکای لاتین که هویت
مکزیکی رو برای خودش یک هویت بسته و به
اصطلاح مستقل و خودکفا تلقی نمیکنه. به
نظر فوس هویت یک جوهر ثابتی نداره بلکه
نتیجه گفتگوی مداوم بین فرهنگها زبانها
و تاریخهاست
و یکی از مهمترین ویژگیهای
اندیشه فنتس نگاهش به تاریخه تاریخ برای
فوتنتس یک مجموعهای از وقای گذشته نیست
بلکه یک نیروی زندهایست که اکنون رو شکل
میده گذشته پایان پیدا نمیکنه بلکه در
اکنون ادامه پیدا میکنه و آینده رو هم
شکل میده به همین دلیله که تقریباً همه
رمانهای اصلیش به شکلی با بازخوانی تاریخ
ارتباط دارن مثلاً در مرگ آرتمیو کروز
تاریخ انقلاب مکزیک از منظر شکست آرمانها
روایت میشه به خاطر اینکه یا تراوسرا
تاریخ چند قرن جهان اسپانیایی رو به یک
اسطوره فلسفی تبدیل میکنه
و این کتاب نبرد به انقلابهای استقلال
آمریکای لاتین میپردازه.
بنابراین
این این نگاهش به تاریخ اونو نزدیک میکنه
به فیلسوفانی مثل هگل که مثل هگل تا که
تاریخ رو صرفاً یک رشتهای از رخدادها
نمیدید بلکه یه فراآیندی میدونست که در
اون آزادی قدرت و آگاهی به تدریج دگرگون
میشن حالا یه تفاوت مهمی که وجود داره
اینه که هگل تاریخ رو در نهایت عقلانی و
رو به آشتی میبینه اما فوست به جنبه
تراژیک تاریخ خیلی حساسه و توی کارهاش
تاریخ همیشه با خشونت و فراموشی و شکست
همراهه و هیچ پیروزی نهایی وجود نداره.
همین نکته باعث میشه که مفهوم انقلاب در
آثار او یک جایگاه مرکزی داشته باشه.
اساساً در ۱۰۰ سال گذشته انقلاب یکی از
موضوعات اصلی ادبیات آمریکای لاتین هست که
یک فرصت دیگهی دربارش صحبت میکنیم. برای
فوئنتس انقلاب صرفاً یه حادثه سیاسی نیست
بلکه یه لحظهایست که جامعه داره تلاش
میکنه خودشو از نو تعریف کنه. اما برخلاف
روایتهای رمانتیک از انقلاب
فنتس انقلاب رو پایان ستم و آزادی آغاز
آزادی نمیبینه. انقلاب از نظر پونتس
همواره با این پرسش روبهروست که شما چگونه
میتونید آزادی رو به قانون تبدیل کنید.
در رمان نبرد شخصیت اصلی
به این میفهمه که سرانجام درک میکنه که
به اصطلاح بیرون راندن استعمار بسی
آسانتر هست از تأسیس یک نظم حقوقی پایدار
این واقعیتیست که رخ داده دیگه که
ملتهایی که برای مبارزه با استعمار کویدن
سرانجام موفق شدن اما همچنان در تأسیس یک
نظام حقوقی جدید
بیش از نیم قرن هست که در به اصطلاح تقلا
میکنن و این خیلی نزدیک میکنه رویکرد
فنتس رو به هانرنت که هانرنت میگه که شما
رهایی رو باید با آزادی یکی نگیرید شما
ممکنه که از شر استعمار رها بشید اما آزاد
نمیشید تا زمانی که نظامی تأسیس بکنید بر
مبنای به اصطلاح
حقوق و کرامت انسانی و آزادی
در آثار فوس قدرت هیچ موقع یک صرفاً اون
نیروی بیرونی رو نمیگن قدرت یعنی چیزی که
مثلاً ارتش نمیدونم
دولت نمیدونم نهادهای اجتماعی برای فوتنتس
قدرت در زبان در حافظه در روایت و در حتی
در عشق حضور داره و تغییر واژهها مثل
مثلاً از رعیت به شهروند یا مثلاً ملت یا
جمهوری برای اون تغییر صرفاً تغییر
اصطلاحات نیست بلکه تغییر شیوه فهم جهان
هست و به همین دلیل هست که از نظر فوئنتسک
انقلاب پیش از اون که در میدان جنگ رخ بده
در زبان آغاز میشه و این نکته یعنی توجه
خاص به زبان اجازه
توجه خاص به زبان فنتس رو از بسیاری از
دیگر نویسندگان متمایز میکنه به خاطر
اینکه زبان برای فوتنتز فقط وسیلهای برای
بیان نیست بلکه خودش موضوع اندیشیدن هست
یعنی به خوبی میدونه که زبان اسپانیایی
آمریکای لاتین میراث استعماره اما همین
زبان در طول قرنها دگرگون شده و
تجربههای تازهای رو بیان کرده به همین
دلیل هست که شخصیتهای فوئنتس همیشه در
حال ترجمهن یعنی ترجمه گذشته به اکنون
ترجمه اروپا به آمریکا ترجمه اسطوره به
سیاست ترجمه خاطره به رواقت از این در از
این جهت مسئله هویت هم براش کاملاً
متفاوته هرگز به دنبال اینکه یک ذات
آمریکای لاتینی یک هویت اصیلی برای هویت
به اصطلاح آمریکای لاتین بسازه نیست برای
پوینتز همونطور که خانم هم اشاره کردن
هویت محصول اختلاط هست اختلاط یعنی آمیزش
بین بین اروپا و آمریکا بین بومی و مهاجر
بین کاتالیسیسم و آینههای بومی بین
زبانهای مختلف و از این جهت به مفهوم
اندیشه اون رو به مفهوم به اصطلاح آمیختگی
نزدیک میکنن. مفهوم آمیختگی نشانه ضعف
نیست بلکه سرچشمه خلاقیت فرهنگیست. اگر
بخوایم یه محور فلسفی مشترک در همه آثار
پونتس پیدا بکنیم محور حافظهست حافظه در
آثار پونتز صرفاً یادآوری گذشته نیست بلکه
شرط امکان آزادیه یعنی جامعهای که گذشته
خودش رو فراموش میکنه مدام دچار خطاهای
مکرر میشه به همین دلیل هست که رمان از
نظر او یک وظیفه اخلاقی داره و اون حفظ
حافظه در برابر فراموشیست
این خب میتونید میتونید در این زمینه
آرای مثلاً پل ریکور درباره حافظه و روایت
خیلی میتونه مسئله رو برای ما روشن بکنه.
ف اگر پل ریکور مسئله حافظه و روایت رو از
منظر فلسفی بیان میکنه فاین تست از در
قالب ادبی در حقیقت به همین نکته اشاره
میکنه
رابطه بسیار غنی و پیچیدهای داره با سنت
اروپایی یعنی شیفته سروانتس بالزاک فلوبر
پروس جویسک و فاکن رو خیلی خوب میشناسه
بدون اینکه از اونها تاثیر تقلیدی گرفته
باشه از اونا بسیار آموخته یعنی از
سروانتس چند سه تا چند صدایی و بازی با
روایت رو یاد گرفته از جویس تجربه زمان و
زبان رو یاد گرفته از فاکن روایتهای چند
لایه و حافظه تاریخی رو با این حال همه
عناصر در یک معماری کاملاً خلاقانهای
قرار میگیرن و تجربه ویژه آمریکای لاتین
رو بازتاب میدن
از بین نویسندگان آمریکای لاتین شاید
بیشترین نزدیکی فکری رو فاینتس با برخ
برخس داشته باشه اما باز تفاوت داره با
برخس از این جهت که برخس بیشتر به فلسفه
زمان به بینهایت و متن فکر میکنه در
حالی که فوس مسئلهش تاریخ دولت و جامعهست
اگر برخس کتابخانه رو جهان میدونه فئنتس
شهر و تاریخ رو جهان میدونه
و همینطور مقایسهش با اکتاویو پاز بسیار
مهمه
اکتاویو پاز یک شاعر فیلسوف و جستنویس
بسیار برجسته است که بیش از هر چیز مسئلهش
زبان اسطوره و تجربه اگزستانسیل و وجودیست
ولی فوس
رماننویس تاریخ قانون و قدرت هست یعنی پاز
از تنهایی انسان مکزیکی حرف میزنه ولی
فئنتس از چگونگی شکلگیری ملت مکزیک پاز
به شعر به عنوان راهی برای کشف حقیقت نگاه
میکنه ولی فاتس رمان رو مناسبترین شکل
برای فهم
پیچیدگی تاریخ میبین.
خب من سعی میکنم که خیلی کوتاه از این
مسئله بگذرم و
در یعنی دو جمله خلاصه کنم که مسئله مرکزی
فنتس چی هست. مسئله مرکزی فوست اینه که
چگونه مفاهیم اروپایی مثل ملت، مثل قانون،
مثل جمهوری، مثل آزادی و وارد آمریکای
لاتین شدن و در اونجا معنای تازهای پیدا
کردن؟ این درست مسئله ماست. این درست همون
پرسشیست که ما درباره انتقال مفاهیم مدرن
به ایران داریم و پرسش دیگری که براش مهمه
اینه که انسان مکزیکی پس از این همه تاریخ
استعمار و فلان و این حرفا و مدرنیته خودش
رو چگونه تجربه میکنه الان یعنی فوئنتس
فیلسوف روما رمان تاریخه یعنی از خلال
روایت به قانون به قدرت به انقلاب و تأسیس
ریس نظم سیاسی جدید فکر میکنه
همون طور که گفتم بهترین اثر غیرداستانیش
همون برید مر یا آینه مدفون تحملاتی
درباره اسپانیا و دنیای نو هست که در
حقیقت میشه اونو گفتن که مانیفست فکری
فورنتس هست یعنی اگه بخواین جهانبینی
فورنتسو بدون خوندن رماناش بشناسین این
کتاب باید خونین این کتاب در حقیقت نقطه
آغازه که با در حقیقت دیگه که مجموعه پ۵
قسمتی تلویزیونی انتشاری این اثر در حقیقت
پخش شده ایدهش اینه در این کتاب آینه
مدفون استارهست دیگه میگه تمدن اسپانیایی
و آمریکای لاتین مثل آینههایی هستند که
قرنها زیر خاک مدفون شدن اگر این آینه
دوباره سیغل خورده بشه زنگارزوده بشه
میتونیم خودمون رو به بشناسیم این آینه
همون حافظه مشترک اسپانیا آندلس جهان
اسلام یهودی ان آمریکا و آمریکای اروپا و
آمریکای لاتین هست یعنی از نظر فنتس
آمریکای لاتین رو نمیشه بدون فهم این
گذشته چندیه فهمید که حالا شاید در یک
جلسه دیگهی به برخی از نکتههایی که اون
میگه اشاره خواهم کرد اما اون اثری که
بسیار مهمه از نظر اینکه فلسفه رمان رو
رمان فانتس رو اونجا میخونیم کتاب
جئوگرافی آف د ناول هست جغرافیای رمان که
در حقیقت معرفتشناسی رمانه. اینکه چرا
رمان میتونه جهان رو به شیوهای بفهمه که
فلسفه یا تاریخنگاری یا علوم اجتماعی به
تنهایی از عهدهش برنمیان. س ایده اصلی در
این کتاب هست. یکی اینکه رمان عرصه چند
صداییست. هیچ صدایی مالک حقیقت نهایی
نیست و اینکه تاریخ در رمان به تجربه
زیسته بدل بشه. مثلاً منی که در انقلاب
ایران نبودم، بچه بودم یا نبودم، با یک
رمان درباره انقلاب ایران اون انقلاب رو
تجربه میکنم و در نتیجه مفاهیمی مثل ملت،
قانون یا انقلاب اینا رو نمیشه با صورت
فقط علمی تعریف کرد و فهمید و بلکه زمانی
خوب اینا فهم میشن که در شما زندگی اون
شخصیتها رو زندگی کنید، تجربه کنید از
طریق رمان. نکته بعد اینه که رمان از نظر
او حافظه تمدن هست. فنتس معتقده که رمان
میراثهای گوناگون رو در خودش حمل میکنه
و
در حقیقت اجازه نمیده که تمدنهایی که یا
دورانهایی که سپری شدند از خاطره انسان
فراموش بشه.
خب میدونید که فیلسوفان و منتقدان ادبیست
مثل مثلا کاروکاچ
و بعضیهاش نوشته خود رمان نویسها هست مثل
کتاب
میلان کوندراد آرت نول هنر رمان که اینها
باز با کاری که پوئنتس در این کتاب میکنه
یعنی جغرافیای رمان تفاوت دارن در حقیقت
جغرافیای رمان یکی از مهمترین
مانیفستهای ادبیات جهانیست که
از درون تجربه نوشتن رمان یک نظریهای
میده درباره نسبت ادبیات با تاریخ و کتاب
منتشر شد در اواخر قرن بیستم
نظریاتهای ادبی خیلی فرسوده شده بودن
ساختارگرایی ف ساختارگرایی دیکانسترکشن
دریدا و اینا و دوباره یه نیازی بود به
اصطلاح شکل دیگری از تجربه خواندن و شکل
دیگری از فهمیدن روایت فوئنتس در چنین
فضایی
بدون اینکه به نقد دریدا یا بارت و اینا
بپردازه یه پرسش خیلی بنیادی رو مطرح
میکنه و اون اینه که رمان چه نوع دانشی
درباره جهان تولید میکنه که هیچ شکل
دیگری از اندیشهها قادر به تولید اون
نیست و این پرسش در حقیقت قلب که در اینکه
این کتاب این کتاب رو در قلب فلسفه ادبیات
عصر ما قرار میده.
اساسیترین ادعایس اینه که رمان صرفاً یک
ژانر ادبی نیست بلکه نوعی شناخته.
خب البته این ایده از نظر فلسفی سابقه
خیلی طولانی داره تا ارسطو و اینها که
ارسطو معتقد بود شعر از تاریخ فلسفیتره
به خاطر اینکه شما در تاریخ با امور جزئی
سرکار دارید ولی در شعر با امور کلی
ولی فوست میگه که یعنی این هم ادامه این
سنته که در حقیقت یک بیان تازهای از اوست
و معتقده که رمان نه تنها حقیقتی درباره
انسان رو آشکار میکنه بلکه پیچیدگی
تاریخی و فرهنگی جهان رو هم به نمایش
میگذاریم. در اما در رمان شما یک تجربه
زیستهای رو دوباره زندگی میکنیدنی
میکنید. یعنی اونچه که شما در فلسفه به
صورت انتضاعی بیان میکنید، اونچه که در
تاریخ به صورت به اصطلاح اسناد و مدارک
ثبت میکنید، در رمان تبدیل میشه به یجربه
انسانی زنده. به همین دلیل هست که پوئنتس
رمان رو یک نوع شناخت روایی میدونه. یعنی
دانشی که حقیقت رو نه در قالب تعریف بلکه
در قالب روایت و شخصیت عرضه میکنه.
خب هنر رمانش و دوستانی که اون جلسات رو
شنیده باشن میتونن مقایسه کنن بین کار
خوندرا و کارتسک و دوستانی که مایل هستن
راجع به
زندگی پونتس و کارهای او بیشتر بخونن یک
مجموعه مقالاتی از پوینتس به فارسی ترجمه
شده همون ترجمه آقای کوثریت به عنوان از
خودم و دیگران که اونجا تست هم در راجع به
شیوه نوشتنش و هم راجع به نویسندگان دیگه
از جمله راجع به کندرا حرف میزنه و خب با
کندرا راجع به مارکز حرف میزنه خب با همه
اینها هم دوستی شخصی داشته و بسیار اون
مجموعه مقالات خوندنیست
خب
رمان
نبرد عنوان این رمان در
انگلیسی کمپین هست کمپین حالا من به
اسپانی بلد نیستم که تلفظ کنم کمپنی رمان
فوقالعاده است جز اینکه من در مورد عنوان
این یعنی ترجمه عنوانش یه مقدار ملاحظه
دارم به خاطر اینکه کمپین به مفهوم نبرد
دقیقاً نیست بلکه به مفهوم کارزاره نبرد
یک اتفاقیست که در یک محدوده زمانی رخ
میده ولی کارزار مثل کارزار انتخاباتی که
شما ۲ سال ممکنه انجام بدید یک فرایند
بسیار طولانیست
در حقیقت شاید کارزار به ذهن به مفهوم
رمان نزدیکتر باشه ولی اصلاً این نکته
مهمی نیست این رمان یک رمان تاریخی
فلسفیست که وقایع جنبشهای استقلال آمریکا
لاتین رو در آغاز صده نوزدهم روایت میکنه
شخصیت اصلی اسمش هست بالتازار بستاس تحت
تأثیر این اندیشهها وارد مبارزه برای
استق و یه از یک در یه سفر طولانی از
آرژانتین میاد به شیلی بعد میاد پرو بعد
ونزوئلا و مکزیک با رهبران انقلاب و
مبارزان انقلابهای استقلال روبهرو میشه و
همزمان یک دگرگونی فکری و اخلاقی عمیقی رو
در حقیقت تجربه میکنه
در این رمان
در حقیقت پرس پرسش پوینتس اینه که آیا
ایدههای روشنگری اروپا یعنی همین مسئله
که مسئله ما هم هست یعنی ما هم مفتون
اندیشههای روشنگری شدیم و انقلاب مشروطه
رو راه انداختیم آیا ایدههای روشنگری
اروپا میتونن بیواسطه در آمریکای لاتین
تحقق پیدا کنن یا اینکه در برخورد با
تاریخ و سنت و فرهنگ محلی کاملاً دگرگون
خواهند شد؟
این این اتفاقی که در ایران افتاده و نکته
دیگه رابطه آرمن و واقعیته یعنی نشون میده
این رمان که انقلابها چطور بین آزادی و
خشونت عشق و قدرت گرفتار تناقض میشن این
هست که از نظر پونتس کشورهای آمریکای
لاتین با وجود تفاوتهاشون یک تاریخ مشترک
و سرنوشت به هم پیوستهای دارن نکته دیگر
هم قانون و استقلاله یعنی قهرمان داستان
دانشجوی حقوقه
و مدام با این پرسش روبهروست که مشروعیت
قانون به چیست؟ آیا مشروعیت قانون به
امپراتوری اسپانیاست؟ به انقلاب مقدار
بسیار خیلی کلاسیکتر و خواندنیتری داره؟
یعنی بیش از اونکه صرف روایت جنگ باشه یک
تأملیست درباره زایش ملتهای جدید، شکست
آرمانهای انقلابی و دشواری ترجمه مفاهیم
مدرن مثل آزادی، جمهوری و قانون از اروپا
به آمریکای لاتین.
خب چراس این رمانو نوشت؟ رمان سال ۱۹۹۰
منتشر شد و در اون زمان آمریکای لاتین از
دیکتاتوریهای نظامی عبور کرده بود. بحران
بدهی رو تجربه کرده بود و بسیاری از
انقلابهای قرن بیستم به بنبس رسیده بودن.
پوئنتس برمیگرده به آغاز قرن نوزدهم و
سعی میکنه باگشت به
تاریخ در حقیقت زمانه خودش رو بفهمه و در
حقیقت میپرسه که چرا بعد از دو قرن
مبارزه برای استقلال آمریکای لاتین هنوز
درگیر مسئله آزادیست.
بنابراین رمان نبرد رو یکی از مهمترین
رمانهای تاریخی و فلسفی میدونن که فقط
در مورد استقلال آمریکای لاتی نیست بلکه
درباره تولد نظم سیاسی جدید و نسبت قانون
و انقلاب و سرنوشت ایدههای روشنگری
اروپایی در جهان غیراروپاییست و میتالهای
۱۸۱ تا ۱۸۲۵ هست یعنی دوران انقلابهای
استقلال و میپرسه که آیا یا آزادی صرفاً
با اعلام استقلال به دست میان؟ یعنی در
اون د تا زمانی که
استعمار به پایان رسید تمامی تلاش ملتهای
تحت استعمار این بود که استعمار بیرون کنن
و فکر میکردن که با استقلال از استعمار
مسائل اونا حل خواهد شد. اما این اتفاق
نیفتاد. یعنی معلوم شد که پا اعلام
استقلال به این معنا نیست که شما به آزادی
هم دست پیدا بکنید بلکه آزادی نیازمند
آفرینش زبان قانون و نهادهای تازه است به
همین دلیله که در حقیقت ما به رابطه بین
سیاست و زبان رابطه بین انقلاب و قانون و
رابطه بین به اصطلاح خشونت و سیاست در
اینجا آشنا میشیم.
خب
من سعی میکنم
برای شما
یه مقدار توضیحاتی که به نظرم میرسه رو
عرض بکنم.
امیدوارم که چندان ملول نشید. این کتاب
توی ایران
متأسفانه
فقط به جنبههای ادبیش اصولاً پوینتست در
ایران به جنبههای ادبیش توجه شده. اساساً
اینطوریه. در ایران ادبیاتی که ما
میشناسیم یه ادبیاتیست که گویا یک
حوزهایست مستقل از
فلسفه و علوم اجتماعی در نتیجه به اهمیت
فلسفی کارهای فیل به اصطلاح نویسندگان ما
توجه نمیکنیم من یه جستجوی کردم در
اینترنت دیدم که مطالبی که نوشته شده راجع
به فنتس به طور کلی بیشتر هم میپردازه و
مباحث نقد ادبی و نمیدونم ریالیسم جادویی
و این حرفا و در نتیجه میشه گفت که پوینتس
با وجود اینکه دو سه تا ترجمههایی که من
دیدم خیلی خوبن مخصوصاً ترجمههای آقای
کوثری و با اینکه در ترجمه ادبیات آمریکای
لاتین ما معمولاً ترجمه از رو ترجمه
میکنیم و ترجمه مستقیم نداریم
ما نیازمند شناخت دوباره پوینتس هستیم
یعنی پوینتس رو باید دوباره کشف کرد و
پوینتس یک در حقیقت میشه
نویسنده فیلسوف جستارنویس
سیاسی و تمدنی بسیار مهمه مسئله ملت مسئله
هویت مسئله مثل ما بنابراین من خیلی الان
نمیپردازم بیشتر بیش از این به و در
جلسات بعدی که راجع به بقیه رمانهاش
مخصوصا پوست انداختن و مرگ آرتمیکروز
صحبت خواهیم کرد
من سعی میکنم از شش بخش این کتاب یک بخش
قطعاتی رو بخونم تا شما با حال و هوای این
رمان آشنا بشید
که تصمیم میگیره شهررو ترک بکنه
کردن شهر فقط یک جابهجایی جغرافیایی نیست
بلکه گسستن از هویت پیشین هست و او در
حقیقت سه چیز رو پشت سر میگذاره یکی
خانواده رو یکی حرفه حقوق رو و یکی هم زن
زندگی اشرافی رو در ادبیات کلاسیک از هومر
تا امروز خروج از خانه معمولاً آغاز سفر
قهرمان هست یعنی
در حقیقت داستان مثل ادیسه با خروج قهرمان
از خانه و ترک سرزمین آغاز میشه فینتستم
از همین الگو بهره گرفته اما در ادبیات
کلاسیک مثلا در هومر اون قهرمان برای
اینکه افتخار به دست بیار داره و در حقیقت
مایع مباهات مردم خودش باشه این کارو
میکنه. اما در این رمان قهرمان داستان
برای جستجوی معنای آزادی و قانون هست که
کشور خودش رو و خانه خودش رو ترک میکنه.
خب
این رفیقمان قصد دارد وکیل دعاوی شود.
آن هم در رژیمی که وکلا را خار میشمرد و
آنها را متهم میکند لبی را به دستگیرند.
مشکل اصلی بالتازار این است که ناچار است
در بدون دانشگاه درس بخواند
و به کتابهای قاچاق و کتابخانههای خصوصی
پشتگرم باشد. مقامات حکومت ما را زیرچشمی
میپاد. نایبسلطنه قبلی حق داشت که میگفت
باید جلوی اقفال مردم را در بینس آیرس
بگیریم چون این بلاییست انگار در جاهای
دیگر هم پراکنده شده. اقفال چی هست؟ از
کجا میآید و به کجا میرود؟ چیزی که ما
را اقفال میکند افکار است و وقتی این
ماجرا به پایان برسد من همیشه بال
بالتازار وستس را وستس جوان را به یاد
میآورم که در کافه دمالک را به
سلامتی ما بلند میکرد. سراسر جوش و خروش
از خوشبینی را توی کوزههای گلی میریختند
تا نوشیدنی بشود. هایی که جوجهها و
خروزها و بوغلمونهای شقه شده همانطور در
دستشان مانده بود. بالتزار مینوشید به
سلامتی آرژانتینیهایی که تابع قانون
بودند و نه مشیتی الهی که در شخص شاه تجسم
میفت و حتی گاریهای آینده از آکنده از
جو تازه درویده که به سوی استعبلها
میرفتند به گوش دادن میایستادند. اعلام
میکرد که انسان آزاد زاده شده اما همه جا
دربند است و صدایش فرا میگرفت این شهر
کرلها و اسپانیاییها کشیشها راهبه بها
محکومان بردگان سرخوستان سیاهان و سربازان
سفن در صف را اقفال شده آن شهر
اقفال شده آن شهروند مفلوک ژنو که بچههای
حرامزادهش را پشت در کلیسا رها کرده بود
که منظورش روسو هست میگه خود بالتاز پانه
نشه شده و پیشیده در مهیست که از ماه ژوئن
تا سپتامبر بر آن میوزد. ماه مه بهترین
ماه است برای آنکه در بینس آیرس حرف بزنی،
صدایت را به گوش برسانی، اقفال کنی و
اقفال بشو.
ما اقفال شده فکر جوان بودن، فکر پرنتوی
آرژانتونی بود، آرژانتونی بودن با افکار و
کتابهای جهان وطن هستیم. اما اینها تنها
چیزی نیست که ما را اقفال میکند. فکر
تازه ایمان به ملت به جغرافیا و تاریخ آن
نیز هست. هر سه ما اقفال شده این فکریم که
از آن اسپانیاییها نیستیم که از برکت
قاچاق مالی از برکت قاچاق مال و ملالی به
هم میزنند و به اسپانیا فرار میکنند. ما
اقفال شده اینیم که مثل ثروتمندان نیستیم
که قله را انبار میکنند تا قیمتان بالا
برود. به راستی نمیدانم آیا ما همدیگر را
اخفال میکنیم یا نه.
من لاغر و
خیلی کلفته است. با سبیلی میپوشانم که
چنان موی سیخ سیخی دارد که حتی در نظر
خودم هم عین پیکانهاییست که به صورتم
پرتاب شده. برای دفار صورتم را میتراشم و
آنوقت آیانه را که برمیدارم و خیره
میشوم به لهیب خشم در چشمهای کم و بیشم
بر متن این سیاهی
و خیره میشوم به لهیب خشم در چ در
چشمهای کم و بیشنم در بر متن این سیاهی
سعی میکنم این سرسیمای وحشی را با رفتاری
آرام و متانتی روحانیوار جبران کنم خاویر
دورگو در قیاس با من مرد زشتیست با موی
سرخ بسیار کوتاه
کم و بیش تراشیده که او را شبیه چیزی
میکند که نیست. یعنی آدمی ماجراشو
ماجراجو و شرخر یا نزولخواری که حساب سنا
سیشای خودش را هم دارد
حساب سش سناچایی حساب سنارسچایی خودش را
هم دارد. پوست زیبای او را که مثل
تخممرغیست که با شعلهای همیشگی از داخل
روشن شده. شفاف و شیریرنگ است و آن
نقضها را جبران میکند و والتازار.
ساعتهای میدانها در این روزهای ماه مهر
زنگ میزنند و ما ۳ نفر اعتراف میکنیم که
مفتون ساعتهاییم.
از ساعت خوشمان میآید. ساعت جمع میکنیم
و احساس میکنیم مالک زمان شدهایم یا
دستکم مالک رمز و راز زمان و این یعنی که
بنشینیم و خیال کنیم که زمان به عقب
برمیگردد یا شتاب میگیرد تا ما را به
میعاد با آینده برساند. تا وقتی که
سرانجام این فکر را رها کنیم و زمان را
همین اکنون بشناسیم. گذشتهای که نه تنها
به یادش میآوریم بلکه در خیال میآوریمش.
به همان اندازه که آینده را خیال میکنیم
و بد این ترتیب هر دو معنا مییابند. در
کجا؟ فقط در اینجا. امروز این را به هم
میگوییم بی هیچ کلامی. و در همان حال
جواهراتی را که دورگوه از برکت پول پدرش
جمع میکند تحسین میکنیم. ساعتی به شکل
کالسکه که بالایش گنبدی شیشهای دارد.
ساعتی حلقه ساعتی به شکل انفید دان من هم
گنجینه خودم را دارم که از پدرم به اس
بردم که بنابر دلایلی حاضر نشد آن را
بفروشد. ساعت جلج جلجتا صلیب مسیح از فراز
به کل امور ناظر است و همچون هشدار مرگ
عذاب و مرگ مسیح را ساعت به ساعت نشان
میدهد.
وقتی محو تماشای این ساعت مذهبی میشوم
صدای دورگو بلند میشود که همشهریها
یادتان باشد که ما حالا همشهری هستیم و
این ما را اقفال میکند و در عین حال رشته
پیوند ما میشود. نام گروه من
همشهریهاست. خب اینجا میبینید که مسئله
ساعت مسئله تملک تاریخ هست و بعد اینکه در
این تاریخ انسانها با یک با یک خطابی که
به همدیگه میگن همشهری که در حقیقت چیزی
نیست که در واقعیت وجود داشته باشه ملت
میسازن. ملت ساخته میشه از یک دروغی که
آدمها به هم میگن یعنی در حقیقت چیزی
دروغ به معنای غیراخلاقیش دیگه به معنای
چی؟ اینکه چیزی که نیست رو هست فرض
میکنن. اینکه ما با همدیگه یه رابطهای
داریم به نامش شهروند بودن و به اصطلاح
جامعه بودن، ملت بودن
و بالتازار بالتازار در ملک پدرش درس
خوانده بود و معلمش از آن یسوعیهایی بود.
یسویهازوییتدها یک فرقه مسیحی هستن که
خیلی در رمان
اصولاً در ادبیات آمریکای لاتین خیلی نقش
مهمی دار و معلمش را معلمش از آن
یسویوعیهایی بود که هرچند به فرمان
پادشاه از مملکت اخراج شده بود در کثرت
غیرروحانی برگشتند تا رسالت سرسختانه خود
را در میان ما پی بگیرن یعنی به ما
بیاموزن که گیاه و ضیای آمریکا وجود دارد
و ما تاریخی داریم اسپانیا جانب شاخ
اسپانیا را گرفته. خب از اینجا من میگذرم
میگه اینکه گفتم به این معنیست که کافه
دمالکوس
یعنی اینا چون دانشگاه نمیتونستن برن اینا
تو کافه میشستن و با همدیگه بحث میکردن و
نگاه میکنم. اینها که گفتم به این
معناست که کافه دمرکوس دانشگاه ما بود و
خیلی چیزها در آنجا پیش چشم این و آن و نه
پنهانی رد و بدل میشد. از هلوئز جدید تا
قرارداد اجتماعی و روحالقوانین و ساده دل.
اینا کتابای روسو و مونتسکیو و
چیز هستن. ولتر هستن. مردان جوانی که حالا
رودر روی مقامات حکومتی اسپانیا و
محافظهکاران آرژانتینی ایستاده بودند،
این کتابها را با دقت تمام میخواندند و
به بحث میگذاشتند.
توی تالار شهر از اراده عمومی حرف میزنن.
اراده عمومی پابلیک بیل اصطلاح روس
بالتازاروس در مخالفت با دوستانش اعلام
کرد که عقاعد کلی ولتر و روسو و مونتسکیو
به جای خودشان این افکار را به شیوه خودش
و در زندگی مدنی خودش به عمل آورد.
بعد صدایش را بلند کرد که محکوم کردن
بیعدالتی حاکم و رفتار اجتماعی یا حتی
تغییر حکومت در صورتی که روابط شخصی تغییر
نکند کافی نیست. استاد پیشنهاد کرد بیایید
رفتار خودمان را به نحو انقلابی عوض کنیم.
دوگو وارلا
تذکر دادن اما علاوه بر این باید حکومت را
هم عوض کنیم.
پرسید چرا قانون فقط در یه کشور اعتبار
دارد و نه در همه کشورها؟
حق با توست. قوانین باید عوض شوند. قانون
بشری عام است. این کاریست که آرژانتین
باید بکند. ما باید قوانین تمدن را همگانی
کنیم. باید به جای نوع بشر تمام خطرات را
به جان بخریم. دوستانه به این حرفش
خندیدم. دوستانه به این حرفش خندیدیم. همه
میدانستند که بالتادر بستوس تمام
کتابهای عصر روشنگری را خوانده. به او
میگفتیم کیشت عقل. اما نمیدانستیم چیزی
را که به راستی باید از آن بترسیم کدام
است قاطی کردن فلسفهها در عین فساحت کلام
یا از عمل کن با ما با شما هیچوقت سر در
نمیآورم که آیا قانون شامل تمام طبقات
میشود یا فقط یک طبقه رو در بر میگیرد.
ما ۳ نفر فرزند گلهدارها و تاجاریها و
کارگزاران نایبسلطنه هستیم. این خطر وجود
دارد که ما آزادی خودمان را با آزادی هر
کس دیگر به خطا بگیریم تا این چیزها مشخص
نشود اوضاع همین است که هست
حکومت را باید عوض کرد حکومت جدید قوانین
را تغییر میدهد ما خودمان مراقبیم تا
آرمانهای تو محقق شود همه انقلابها در
وجدان افراد شروع شده سایر چیزها از همان
جا سرچشمه میگیرد خب بالتازار تو چه
پیشنهادی داری
آن شب که بالتازار داشت نقشه خود را در
اتاق خواب از ما بهتران عملی میکرد، من و
دورگو گرم تبلیغ برای خونتهایی بودیم که
به ریاست کورنلیو سا اوادرا تشکیل شده
بود. او قهرمان دفاع در برابر حمله
انگلیسیها در سال ۱۸۰۷
بود و یک رهبر نظامی مادرزاد اما در واقع
مردی محافظهکار
بالتازار معتقد بود سادرا آزادی را برای
کها کروئلها میخواهد اما نه برای سیاهان
و مردم ستم دیده دگر رهبر خونتا قهرمان
محبوب بستس
خان خس کاسلی بود که مرد اندیشه و در عین
حال مرد عمل مردی که سرسختانه میکوشید
قانون را بایت تطبیق دهد و هیچ یک از این
دو دیگر جوان نبودند
سعادرا ۵۰ ساله بود و کاستلی ۴ ۴۶ ساله
مرد جوان انقلاب ماریانومو محبوب همگان
بود مردی ثابت قدم و رادیکال که در سن ۳۰
سالگی بزرگترین خواست اقتصادی ممکن را
برای انقلاب نوپای آرژانتین مطرح کرده بود
تجارت آزاد برای رفاه مردم
مریان و مورانی جوان پرشور و ظریف و
شکننده خودش را در دل همه جا میکرد. از
مردان جدی و قدرتمند شنیده بودیم که من
شیفته مریان و مرا هستم. تصویرش همه جا به
چشم میخورد و همیشه هم دستی در آن برده
بودند تا نشان عابله را از صورتش پا کنند.
اما بستس هم مثل پدرش که بزرگ مالکی در
پامپها بود به مورنو مشکوک بود. او هم از
این میترسید که مکنت و رفاه مناطق مرزی
مرکزی قربانی منافع تجاری بندر باونسیرس
شود که در آن اقتصاددان جوان به نام رفاه
ملت از آن دفاع میکرد. خب توجه میکنید
که این تصویری که انقلابیون دارن بسیار
مهمه. یعنی انقلاب فقط با نظریهها و
تئوریها نیست که تودهها رو جذب میکنه
بلکه بیش از نظریهها و حرفها و
بسیار در وحله اول با تصویر هست که جذب
میکنه. یعنی تصویر به دلیل اینکه تأثیر
آنی و عاطفی میگذاره و برانگیزاننده قدرت
اینو داره که در لحظه تودهها رو بسیج
بکنه و در انقلابها معمولاً تودهها
اصلاً قدرت ندارن که کتابها و نظریهها
رو بخونن. این مثلاً همین داستان موج
گرایش کمونیستی که در قرن بیستم خب نصف
کشورهای جهان رو تبدیل کرد به کشورهای
کمونیستی
این چهجوری اینها یارگیری میکردن؟ این
یارگیریها به ظاهر خب جزوههایی میدادن
به این و اون ولی این جزوهها اولاً که
هیچ ارزشی نداشت وساً که هیچ
به اصطلاح کارکردی نداشت جز اینکه هر کس
که در دستش بود صرف داشتن این رو به
اصطلاح نشانه
همپیمان بودن با بقیه گروه میدونست یعنی
وقتی که شما یه جزء دستت داشتی یعنی که
شما کمونیست همین منتها
اساساً کمونیسم به پیروز باشه که از نظر
فکری بسیار فقیر ولی از نظر تصویری از نظر
زبانی بسیار برانگیزاننده بود این نه فقط
در مورد ایران بنابراین وقتی که ما راجع
به انقلاب صحبت میکنیم و یا میخوایم
تحلیل بکنیم باید توجه داشته باشیم که
انقلاب درسته که تئوریسینهایی داره و
ایدئولوگهایی داره ولی این کار این
ایدئولوگها این نیست که با افراد رو با
صحبت استدلال علمی و منطقی متقاعد کنن
بلکه زبان رو برای برانگیزاندن
تودهها به کار میگیرن و به همین دلیل
شعر انقلاب ادبیات انقلاب بسیار مهمتر از
فلسفه انقلاب هست
خود همین چگار
و کسانی که انقلابی بودن جذابیت حتی
اروتیک داشتن دیگه برای جوونها
بالتاذر آرزو داشت
او را جور دیگری ببیند زیباتر مهربانتر
بهتر
دلش میخواست در حق او با گذشت باشد اما
سابینا رخصت نمیداد این معشوقش
تصمیم بگیر
به خانوا به خانوادهت وفاداری یا به
انقلاب
و واقعاً انقلاب یکی از مهمترین حوادث
شگرفیست که تمام رشتههای پیوند انسانی رو
از هم میگسله. یعنی انقلاب تو انقلاب
ایران هم دیدیم اینو دیگه. انقلاب رابطه
بین خانواده و پدر مادر و فرزندان برادر
با برادر همه چیزو دگرگون میکنه. حادثه
بسیار خشنیست. خشنترین جنگ و انقلاب
خشنترین اتفاقهایی هستن که
در تاریخ بشر می رخ میدن و این خشونتش
مربوط به صحنه جنگ نیست بلکه تمامی روابط
انسانی رو با خشونت تحت تأثیر قرار میده
میگه تصمیم میگیر به خانوادهت وفاداری یا
به انقلاب آنوقت دیگر آن قویی نبود که
بالتازار انتظار داشت ببیند بار دیگر بچه
اردک زشتی میشد و به این ترتیب به پدرش
فرصت میداد تا بار دیگر بلند نظر باشد و
به انصاف داوری کند.
ببخشید این خواهرشه این سابینا بابا پدرش
میگه منظور خواهرت این است که شاید
راههای دیگری هم برای زندگی باشد که به
اندازه این چیزی که ما داریم وحشیانه
نباشد یعنی همیشه یه کسایی هستن که به
انقلابیها میگن که شاید به غیر از اینکه
شما همیشه ویران کنین بشه راههای دیگری
رو کم هزینهتر پیدا کرد ولی خب البته
صدای اونها شنیده نمیشه بالتازار به صحرا
زد تا فکر کند و ببیند آن راههای های
دیگر چه میتواند باشد و خودش چگونه
میتواند آنچه را که دیگر روی داده بیاثر
کند؟ این را میپذیرفت که تاریخ این آش در
همجوش عقاعد، واقعیات و آرزوهایی را که او
در طلب یا ردشان میجنگید تنها در کنار
دیگران در چیزی مشترک با دیگران معنی
میدهد. در عذاب بود از اینکه اغلب احساس
میکرد که این ما این دیگران زیادیست.
اضافه است. اما آنوقت آنچه از روسو خوانده
بود به نجاتش میآمد. همانطور که
رومنسهای پهلوانی بهش میگفت که اگر در
اجتماع آسوده نباشی و جامعه را مشتی
فضولات و چیزی گناه نیست فضیلت است. این
نشانه آن است که جامعه ایرادی دارد.
اینجا وسط صحرا به دوردستها چشم میدوخت.
به جانب مندوسا و کوهها رشت کوههای عظیم
گویی حیولای خفته آمریکای جنوبی بود.
جانوری درنده با گردهای وسیع سفید و شکم
سیاه دراز کشیده در کمین فرصت دررندگی این
واقعیت را میپذیرفت که هرچند اینجا به
دنیا آمده بازگشتش نه به قصد ماندن که به
هوای استراحت
بسازد که طبیعت و جامعه بار دیگر با هم
یکی بشوند
من فقط زمانی در جامعه آزاد خواهم بود که
دیگر به جامعه نیاز افسوس که به جامعه
خودش بسته شده بود سلطهای بر آن نداشت
تحت سلطه آن بود خود را به دریای انقلاب
آرژانتین افکنده بود و دست برای
عدالتطلبی دلیرانه و کاملاً شخصی زده بود
کاری که برای او چندان حیاتی بود در نوشتن
که نوشتن بیانیهای برای مریان و مرانگونی
نایبسلطنه برای کرنلیو دس درا بالتازار
بستوس سرنوشت دو کودک را با هم تاخت زده
بود اما قصد فریب خود را نداشت. او تنها
یک بیعدالتی را جانشین یک بیعدالتی دیگر
کرده بود.
تندروانهترین کنش او که خصوصیترین بحران
وجدان را در پی داشت بدین گونه با او حرف
میزد. چنین بود که بعد از صرف شام ژواک
افکن ندای پژواک افکن ندای جان خود گرفت
جانی که آ بود و با نظم طبیعت آشتی کرده
بود خب اگر شما نظرات روسو و متفکران
روشنگری رو بدونید میدونید که این داره
حرف اونا رو میزنه
علاوه بر این خودش را دید خیره شده در
چشمهایی که مثل چشمان معشوق آرز آرزو
شدهاش سرشار از نفرت و جنون است.
مدوساهای دیگری هم در عالم وجود داشتند.
همین گاچوها که توی این ظلمات دور او جمع
شده بودند. آن هم وقتی میخواست تنها
باشد. تنها با طبیعت و تصویر افلیا.
حضور آنها گیج و پریشانش میکرد و
برمیانگیختش.
اما نبر ضد کوه یا شب یا تمنای زن، بلکه
بر ضد مردهای دیگر. اینها چه میکنند؟
کبریتی برایش کشیدند اما او سیگار
نمیکشید. دلش میخواست خودش یکی از آن
چوب کبریدهایی را که خاویاردگو در جلسات
کاف دمالکست روی ساعتش پنهان میکرد برای
این مردها روشن کند. اما شعلهای خیالی را
که از شب گرفته بود و در حفاظ دستهای پسر
ار از باد ملایم کوهستان در امان بود به
آن گاچوها تعارف کرد. جوری که انگار به
راستی شعلهای روشن به دست داشت.
خس آنتونیو
گفت بله و قانونی به اسم قانون آزادزادگی
تصویب کرد و اعلام کرد که از حالا به بعد
تمام فرزندان بردهها آزاد هستند.
بالتازور حیرتزده گفتید خب مگر چه عیبی
دارد؟ اما ما اما اصلاً باور نمیکرد که
چنین بحثی عملاً مطرح شده. پدر و پسر هرگز
صدایشان را بلند نکردن. اینجا چیزی فراتر
از سیاست و انقلاب در میان بود.
بخوان ببین توی بایونس آیرس گز چه
میگویند. حالا پدر که حمله خشماگینش را
آغاز کرده بود دست برد و خبرنامه را از
میان کپه کاغذ روی میزش بیرون کشید.
سیاهان باید همچنان در خدمت باشند زیرا
بردگی که میدانیم بسیار ناعادلانه است
آنها را از لحاظ فکری برده کرده. این
روزنامه میگوید همین که برده شدی تا ابد
بردهای و البته این را میگوید که تا به
قانون بردگی اسپانیا حم حمله کند و این
دیگر واقعاً مسخره است. خلاصهش اینکه همین
است که هست باید قبولش کنی. خودمان به تو
آزادی میدهیم. ذره ذره این عادت به بردگی
یک داغ همیشگی به پیشانی اینها زده و
نمیگذارد آزاد بشوند. بنابراین خودمان با
قطره چکان بهشان آزادی میدهیم.
آزادزادگی. اما فقط وقتی ما بگوییم کسانی
که برده بودن همچنان برده میماند.
تنها حرفی که بالتازار داشت این بود که
قوانین مربوط به سیاهان به او آموزش این
نژاد
قوانین مربوط به سیاهان به آموزش این نژاد
که مدتها معوق مانده بود توجه کرده. پدر
در جوابش گفت:ما اینها هنوز ناچارن تا ۲۰
سالگی توی خانه ارباب بمانند حتی اگر آزاد
به دنیا آمده باشند. حرفهای پدر دردی
عمیق و گنگ در دل والتازار انداخت. انگار
که ماری یزدیده با باشدش. ۳۰ هزار برده در
آرژانتین وجود داشت اما برای او همه آنها
در دو زن سیاه خلاصه میشد. همان دایو و
خواهرش که بچه دزدیده شده افلیا سلمانکو
رو نگه میداشتن. به جایی رسیده بود که
میخواست با پدرش رو روراست باشد.
من یک بچه سفید را دزدیدهام و بچه سیاهی
جای او گذاشتم. آن قاضی و همسرش چقدر تعجب
میکردند اگر بچه سیاه را توی آن گهواره
اشرافی میدیدن. اما وقتی آن بهد و خشم و
خروج فرو میشد چه میکردند؟ آیا بچه سیاه
را به فرزندی میپذیرفتند و بزرگش
میکردند یا به خیلی بردهها برش
میگرداندند؟
جمهوری کرالها میخواست مسئله بردگی را
پشت گوش بیاندازد. اصلاحاتی که میگفت فقط
روی کاغذ بود. این خواننده آثار روسو
دلشورهای داشت که مثل صاعقه بر فرقش
میزد و کلهاش را میترکاند. آزادی خواهد
بود اما برابری نه.
رئیس دیوان عالی و مارکیز به شی برگشتند.
مارکیز وقتی با لباس سیاه از قصر درآمد
واقعاً جلوهای داشت. این خانم هنوز به
خاطر پسرش که شب بیست و پنجم ماه می در آن
آتش بیمروت سوخت عزادار است. هیچکس باور
نمیکند که آن ماجرا اتفاقی بوده. ضدان
انقلاب میگویند یک مش اوواش لیبرال به
قصر رخنه کردند و دست به جنایتی زدند که
اغلب به ما نسبت میدهند. ای کاش آنها
میدانستند تنها کار ما این بوده که با
همه مشکلاتی که بی هیچ راه حلی در پستوهای
این مستعمر روی هم انوار شده رودر رو
بشویم. کدام راه بهتر بود؟ اینکه همچنان
نادیده نادیدهشان بگیریم یا آشکارشان
کنیم؟ به وجودشان اعتراف کنیم یا اینکه
صمیمیت و صداقت انقلاب بات آن قاطی
میشود. در فرانسه هم همینطور شد. این
نکته را به هر کس که ضد ما حرف میزد
یادآوری کنیم. اینها را دوست او دورگو
نوشته بود. بالتاظر با صدای بلند خطاب به
پدرش گفت در فرانسه هم همینطور شد.
پیرمرد با لحنی آرام گفت من واقعاً از
آزادی ملت وحدت میهنمان میترسم. اگر به
من بود راهحل را که آراندا وزیر کارلوس
سوم پیشنهاد کرد ترجیح میدادم یعنی تشکیل
کنفدراسیون اسپانیا و مستعمراتش به ترتیبی
که
مستعمرات خودمختار اما متحد باشن قوی و
استوار اینجوری نه زیادهرویهای
غیرمترقبه تضعیفمان میکند نه اختلافات
شدید پسر در جواب گفتبدون انقلاب اوضاع
بهتر نمیشد در فرانسه
نه شاه و نه اشراف حاضر نبودن یک ذره از
امتیازاتشان بگذرند. انقلاب به زور از
چنگشان درآورد. شاه بود که کشت و کشتار را
شروع کرد. شما درست میگویید یک توافق
متمدنانه بهتر بود اما اینطور نشد. نه
آنجا نه اینجا. چیزی که برای من مهم است
این است که ما توی مملکتی که یک مشت آدم
کلی حق برای خودشان قائلند حقوق اکثریت را
تثبیت کنیم. اگر ما بتوانیم فقط جلوی یک
سوءستفاده یک امتیاز را بگیریم انقلاب
توجیه میشود.
حالا میفهمید که جوش و جلای پدرش سر بحث
سیاسی هدفی جز این نداشت که پسر را به
تصمیم گرفتن وادار کند. بالتازار در آن دم
دریافت که پدرش نه قصد اهانت به او داشت و
نه میخواست آزردهاش کنند. مقصودش این
بود که پسر تکلیف خودش را روشن کند. سس
جوان که ناچار شده بود راههای پیش رویش
را سبک سنگ میکند میبایست انتخاب میکرد
و این را توی نامهای که به مانه بهش بیان
کرد. قصد ندارم اینجا بمانم. اصلاً برایم
مهم نیست که تجار
گلهدارها را نابود میکنند یا بالاخره
پامپا بر بیزونس آیروس مسلط میشود. من تا
دست به عمل نزنم نمیتوانم توجه آن زن را
جلب کنم. پس اول به انقلابم
و قصد دارم به کاستلی و ارتش شمال بپیوندم
و از وحدت و یکپارچگی جمهوری در مقابل
سلطنتطلبا دفاع کنم. فردا راه میافتم تا
به دنبال ارتش انقلابی در پروییا بروم.
مرد آهی کشید، لبخند زد و دستی را که دیگر
حتی شعله شم هم گرمش نمیکرد به جلو دراز
کرد. تو واقعاً اینقدر به پیروزی
آرمانهایت اعتقاد داری؟
من به این ایمانت حسودیم میشود. اما خودت
را فریب نده وگرنه سرت بد جوری به سنگ
میخورد. ایمان داشته باش اما صادق هم
باش. ازت برمیآید اینجور باشی؟ تو قدرتش
را داری که قبل از تغییر دادن تغییر دادن
دنیا رفتار خودت را اصلاح بکنی؟
بله. این
در حقیقت فصل اول هست که شخصیت داستان
سرزمین خودش رو ترک میکنه و در حقیقت
یکی از نکتههای مهمی که در این فصل هست
همین مسئله وضعیت قانون در دل انقلاب هست
که
از در آغاز انقلاب اون ساختار قانونی فرو
میپاشه. بدون اینکه یک قانون تازه جاشو
گرفته باشه در نتیجه وضعیت یک وضعیتی که
میشه که کارل شمین میگفت وضعیت استثنایی
و
نظم پیشین از بین رفته نظم جدیدم نیامده و
این در این وضعیت اونوقت
در حقیقت رهبر خودکامه رهبر
در حقیقت مسئله
یک مسئله که راه رو باز میکنه بر خشونت
خب
ابتدای فصل دوم الدورادو میگه که در
آشفتگی عظیم ارتشها تنها طبیعت چنین
عریان چنین خشن میتوانست جاشان را قرین
آرامش کند. شورشیان و اسپانیاییها در
نوبتهایی برابر همدیگر را شکست داده
بودند. هر دو ارتش همدیگر را پاک قل کرده
بودند و حالا امیدشان فقط به نیروهای
سیاسی و نظامی پشت جبهه بود.
نایبسلطنهنشین پرو برای هواداران سلطنت و
جمهوری انقلابی بینس آیرس برای همیهنان
یک تیکه داره اینجا که صحبتیست با کشیش شد
میگه که
پدر الدوفانسو من اهل منطقه مرکزی هستم
رسم و عرف این سرزمین را میدانم ما از
قانون اطاعت میکنیم اما اجرایش نمیکنیم
من قبول دارم که در اینجا قانون یعنی شما
درست مثل میگلنسا در جنگل و آرنالس در
وایگرانده
کشیش دالت را در دست فشرد بس است اینجا
فقط من کسی که باهات حرف میزند یک کیش
کشیش شورشیست من و پسرهایم که فقط ۲۰۰
نفرن اما زنی برایم پیدا نکردی اما من بر
خلاف تو به عهدم وفا میکنم به بالتازار
گفت پیوریتنهای باس آیرس مثل
محافظهگارهای لاپاز از شلوغکاری زنها که
جنگ استقلال لار را با جنبش روسفیها به
خطا گرفتهاند به وحشت افتادند بعد زد زیر
خنده چرا که چند بیانه اخلاقی را به یاد
آورده بود که میگفتند جنس لطیف همین که
تن به آشوب بدهد تمام جاذبههایش را از
دست میدهد.
از نظر او
دالس مناست پی این و دیگر پدرها
پیورتنهای محافظه کار و پیوریتنهای
انقلابی در حماقت برابر بودند.
خدا آمیزش جنسی را فقط برای تولید مثل به
زن و مرد نداده برای لذت هم هست اما برای
آدم شدن باید با تاریخ آمیزش کنید با شعور
آمیزش کنید با گذشتگان آمیزش کنید با جوان
میفهمید او چه میگوید
دقیقتر بگویم آمیزش جنسی به صورت آیین
قربانی مقدس جسمی خونی عاطفه ماندگاری و
برهانی بنابراین تاریخ و اگر آزاد کردن
شهری مثل کسکوپ که بوی گند زندان و قل و
زنجیر و خون و مرگ گرفته مجاز باشد آنوقت
به همین اندازه ما مجاز هستیم آمیزش جنسی
را آزاد کنیم که آن هم بوی تعفن زندانهای
خودش آمده.
بنابراین سرکار ستطوفان
سوگند پرهیز و پاک دامنی را میشود دائماً
تجدید کرد و این قانون من است. کسی که با
تو حرف میزند یک کشیش شورشیست و طرف دیگر
تو آن محدودیتها را نداری اما خودت مثل
آدمهای احمق آن را بر خودت تحمیل میکنی.
من مدتیست زیر چشمی مراقب تو هستم. قول
بدهی که همین امشب از پسر از پسر بودن
دریایی. اینکه دیگر سرخ شدن ندارد. این
رات میشود توی صورتت بخوانم. از یک فرسخی
هم پیداست. خب چه میگویی؟ قانون برای من
زن برای تو. یا بهتر بگویم قانون تو برای
من و زن من برای تو. این را یک کشیش شورشی
تضمین میکند. رفیق ما که کم و بیش دست و
پایش را گم کرده بود پرسیدین کارتان چه
دلیلی دارد؟ گفتچون تو بی آنکه خودت بدانی
بخشی از جنون من شدهای و این چیزیست که
همیشه لذت بخش است.
من دیگه کمکم دارم خسته میشمیه
چیز جاهایی که علامت گذاشته بودم بخونمو
دیگه خیلیاشو نادیده میگیرم و د تا تیکه
رو میخونم و دیگه
ملال رو کم میکنم از شما از سر
دختر برای او توضیح داد که رفتار آن شبش
اداهای بچگانه دختر نازپرورده برای سرگرم
کردن محفلی آدابدان نبوده.
او به راستی دلش میخواست بازیگر شود و به
استقلال عقیده داشت. نه فقط استقلال سیاسی
بلکه استقلال فردی هم
هر دو به هم میآمدن. دستکم دخترک اینطور
فکر میکرد. او خواه در شیلی خواه در
جاهای دیگر دنیای جدید و حتی در اروپا کار
محبوب کار محبوب خودش را دنبال میکرد.
گبریلا کوئو گفت کلمات را دوست دارد. هر
کلمهای برای خودش زندگی دارد و درست مثل
نوزاد محتاج پرستاریست
و وقتی او مثل آن شب دهانش را میگشود و
کلمهای را تکرار میکرد،
عشق، لذت، دنیا، دریا میبایست از آن واژه
مراقبت میکرد. مثل مادری، مثل چوپانی،
مثل عاشقی بله حتی معشوقه کوچولویی با این
اعتقاد که بدون وجود او، بدون دهانش،
زبانش، آن واژه به دیواری از سکوت میخورد
و خرد و خاموش میشود.
اما او برای مراقبت از واژههایی که مال
خودش نبود، بلکه مال روسو و رئیس آلارکان
یا سف سفوکلس بود، باید زمانی دراز تمرین
میکرد.
چیزی به هیچ مرد نمیداد مگر اینکه آن مرد
اول کلمات را به او ب بده به او بدهد برای
او عشق کشیش و جاذبهای به قدرت
ببخشید
برای او عشق کشیش و جاذبهای به قدرت
تئاتر داشت اما کلمات هم مایع کلمات هم
مایع دوام عشق بودن اینها همگی دشوار بود
حتی همنگیز
فقط کلمات طفلک کلمات که پیش از همه
اینها میآیند
باقی میمانند و حتی بدون او هم هستند. پس
گابریلا برای اینکه به زندگی خودش
زندگی صداهای خیالی معنایی ببخشد جز این
چه فکر میتوانست بکند که از برکت دهان او
کلمات نمردهاند بلکه ذرهای زندگی جسمیت
حیثیت و خدا میداند چه چیزهای دیگر بر
خدا برخوردار شده؟
دختر از زیر موهای پرشکن والتازار دست بر
پشت گردنش کشید و پرسید آیا حرفهایش را
درک میکند؟ بالتازار گفت درک میکند.
میدانست که دختر هم به همان اندازه او را
درک میکند. دختر میدانست که بالتازار
دوستش دارد و میدانست چرا بالتزار در
ضیافت شام سانتیاگو آنطور حرف زده و چرا
ناچارند به زودی از هم جدا شود؟
این این بخشیست که یعنی یکی از جاهاییست
که بر اهمیت زبان و اینکه زبان رو شما با
مصرف کردن بیمعنا میکنید. بنابراین شما
باید مسئولانه مراقبش باشید. کام زبان
نیازمند مراقبته.
میگه اما شهرت راهزنان دریایی قدیم
اینجایست که
بالتازار در حقیقت تبدیل میشه به یکی از
قهرمان قهرمانهای انقلاب. شهرت پیدا
میکنه قهرمانش.
اما شهرت راهزنان دریایی قدیم از انگلیسی
گرفته تا فرانسوی و هلندی در قیاس با اسم
و رسمی که قهرمان ما بالتازار بستوس به
خاطر جستجوی افلیا در سراسر قاره آمریکا
به هم زده بود به راستی هیچ بود قافلههای
جنگلها انبوه بود رشته کوهها خشت و خشک
و سخت گذر هر کشتی با هر کشت دریای دزدان
دریایی آغشته به خون اما خبرها سریعتر از
هر پیک سرخپوست و هر کشتی بادبانی سفر
میکرد. مردی با سر و ریختی پیش افتاده
خپله با موی بلند نزدیک مدتهاست که به
دنبال اوفولیا زیواروی شیلیایی راه افتاده
از ریو تا خلیج ماراکایوو میگویند تا
حالا این زن را ندیده چه برسد به اینکه
لمسش کرده باشد به جای همه اینها شور و
اشتیاقی دارد که با این جسم علیل شمشیر به
دست گرفته و برای استقلال آمریکا میجنگد
آن هم شانه به شانه مخوفترین چریکهای
میگنلانسا توی گلش شل اینکی سیوی و در
کنار آن مرد افسانهای پدر ایلفونسو
پیشاپیش قوایل سرخپوس آپوپایا آیوپایا و
باز در رکاب خسمارتین در آن یورش حماسی
برای گذشته ازند عجب قهرمانی
بالتازرب بشتوس این دو کلمه را با خود
تکرار کرد وقتی در بندر برا برای اولین
بار ترانهای درباره عشق خود شنید که حالا
بر سر زبان مردم بود و زنان سیاهپوست
درشتاندام با سربند شطر شطرنجی سفید سرخ
در میان درختان بلند موز که مانند مردی
غولهای منقرض شده مردی غولهای منقرض شده
بود به آهنگ آن میرقصیدند.
دامنهای متعدد این زنها مانع آن نبود که
بیننده را از راز درون آن چین و پاچین
باخبر کند و با نواختی آرام و آهسته و
مداوم پیچتابی دلپذیر به اندام خود بدهند.
عجب قهرمانی.
بالتازار بستوس این را در پانما با خود
تکرار میکرد. وقتی به ماجرای عشق ناپام
خود گوش میسپرد که در اینجا بدل به
ببخشید
بالتزار بستوس این را در پانما با خود
تکرار میکرد وقتی به ماجرای عشق ناخام
خود گوش میکرد که در اینجا بدل به
ترانهای محلی شده بود و دختران کرول با
پوستی به سفیدی خامه با دهانهای با
دامنهای های پرچین فراخی که مثل بادزنی
بر گرد اندامشان پیچیده بود با آن
دستفشانی میکردند. عجب قهرمانی
که میبایست به هر تقلایی که شده در برابر
وسوسه کلوچهها و کیکهایی که توی دهن آب
میشد و انجیر تیگی و سیب پوشیده از
کارامل در آن بندرهای رقصان مقاومت کند.
بندرهایی میان پاسیفیک
تفته در آفتاب رها از آبهای یخبسته جریان
هونت و کاراییب خفته که فقط کمرگاه باریک
پسیفیک از هم جداشان میکرد همچون شال بر
دوش دختران سیاهپوشی که سیاهپوستی که
میرقسیدند و میخواندند نگاه کن
بالتازربستس میآید به دنبال اوفلیا از
صحرا تا کنار دریا عجب قهرمانی
چه کسی او را باز میشناخت؟ حالا که دیگر
به آن چاقی که ترانه توصیف میکرد نبود
بلکه بار دیگر لاغر شده بود؟ عضلات شکمش
با آن همه راهپیمایی در کنار ملاحان
ایرلندی سفت و سخت شده بود. ملاحانی که
ساعت کارشان را بدل به بازی پرنشاطی
میکردند و ساعت مستی و استراحت را وقف
گریههایی از سر دلتنگی.
بالتازربستس با پوست آفتاب سوخته مویی عسل
رنگ ریش و سبیلی روشن زاده شده از نو شمیح
همان ان انجیر تیغی که در برابر وسوسهاش
مقاومت میکرد. مردی با رانهای سخت و
کشیده پاهای عریانش پوشیده از کرک طلایی
سینهای بیمو و نمناک از عرق و موی بلند
زیر بغل که اشاراتی بود به شهویترین
رازهای پیکرش.
این آن بالتازربستس ترانهها و رقص مرتگه
که یاد آن دهنش را آب میانداخت نبود.
شهرتش از خودش جلوتر میرفت اما هیچکس او
را به جا نمیآورد. وقتی دهانه رود
گاوایاس را ترک میکرد، آخرین نشانه هویت
افسانهای خودش را که همان عینک گرد دور
نقرهای بود به دریا انداخت. در همین جا
بود که برای اولین بار روایت عشق خود را
در ترانه طنزآمیزی از کوههای اند و با
آهنگ سامبا شنید. ترانهای که از دریاچه
تیتی کااکا تا کوه چیمبوراسو آمده بود.
بسا که عقابی محتظر آن را از پی کشیده بود
و بعد در نعرهای لامایی خشمگین خاموش شده
بود. این سرنوشت او بود. مردم بتی از او
ساخته بودند و دلشان میخواست هم در جنگ و
هم در عشق پیروز شود.
حتی سیاهان که در ماراکاییبو با فریاد
اهانتآمیز آقای تخم و ترکه شیطان از
هلغوم افسران به جان آمده سلطنتطلب از
تخت پل کشتی بادبانی به کناری رانده شده
بودند حتی این سیاهان از لابهلای
گونیهای کاکائو که سفیدتر و بیگمان
عزیزتر از آنها بودند دزدانه او را
میپاید. این سیاهان که آماج تحقیر و تنفر
اسپانیاییها و کرهها بودن لشکریان شکست
خورده شورشی دیگر قیام نژاد دیگر به شمار
میآمدند آدمهایی که خیلی زود به ماهیت
جنگهای استقلال پی برده بودند
هرکس آزادی را برای خودش میخواست اما
هیچکس خواهان برابری با سیاهان نبود
سیاهانی که در ونزوئلا خشم و نفرت خود را
چون شلاقی بر گرده اسپانیاییها کرولها و
شخص سیمون بولیوار فرود آورده بودند. آری
بر گرده او که انفجار خشم سیاهان را در
گواتره به عنوان اعمال مردمیالقلب
و غیر آدمیزاد که قوتشان از جان و مال
میهنپرستان بود محکوم کرده بود.
بالتازرستوس اکنون جرقههای خشم را در چشم
زرد این سیاهان و پیکر عرقریز آنها که
اسفانیها عقب میراندند تا بار و بنه او
و ملاحان همسفرش را از کشتی درآورند
مشاهده میکرد. بر خاکی میرفت بر خاکی
راه میرفت که در نظرش بر خاکی راه میرفت
که در نظرش لرزان میآمد و زیر آسمانی که
گویی معلق مینمود. مثل توده ابری که در
آرامترین تابستانها زمانی دراز به آن
خیره میشویم با این امید که جابهجا
میشود و ما هم از پی آن آخر چگونه
میتوانیم حرکت کنیم اگر دنیا در میانه
مسیرش بی حرکت مانده باشد؟
خب اجازه بدین که من یک تکه دیگه از فصل
آخر اوررا کروز بخونم و صحبتمو تموم کنم
بر آن شد که حرفهای کشیش را تا پایان
بشنود
بی هیچ مجادله گوش و سفارتی تا او همچنان
که زانو زده بود با صورتی شبیه توپ کهنه
تیپا خورده حرف بزند د: بالتا
سکوت تو را میدانم کم حرفیت را هم اما تو
هم حرف مرا بفهم
من هم مثل تو از ضعفهای خودمان میترسم
من هم مثل تو میترسم از اینکه یک کلمه از
حرفهای محرمانهای که با هم میزنیم به
گوش کس دیگر برسد و این آدم با راز ما توی
مردم گم و گور شود و آنوقت گردنمان زیر
تیغ او باشد که مبادا یک روز از فرط
درماندگی یا از روی ناچاری آن را برای
دیگران فاش کند. تو اگر به من به صلاحیت
خرقه من یا به قدرت من در آمرزش گناهان
اعتقاد نداری باز تکرار میکنم که تو را
درک میکنم و به همین دلیل از تو
نمیخواهم رسماً پیش من اعتراف بکنی بلکه
ازت میخواهم مرا در عین تواضع زانوزده در
مقابل خودت بپذیری. من که دلم را پیش تو
باز میکنم و تو مثل کسی هستی که راز مرا
با خود میبری و چون به تقدیس اعتقاد
نداری راز م را به عالم آدم میگویی.
من خودم را به عنوان یک سرمشق به تو عرضه
میکنم. بالتازار من در مقابل تو اعتراف
میکنم زی چرا که دیروز چیزهایی گفتی که
من باید در مقابل آنها مسئولیتی بپذیرم و
به نظر من درست نیست که بار سنگین رابطه
ما که تازه شروع شده و ممکن است چندان
عمری نداشته باشد همش به دوش من بیفتد. یک
روز ما هرازنامهای نه تنها از خودمان
بلکه از تمام کسانی که چیزی به آنها
گفتهایم یا چیزی از آنها شنیدهایم عرضه
میکنیم. من از تو میخواهم این رو قبول
کنی و فکر نکنی که دیروز فقط تو حرف زدی و
بار از روی وجدان خودت برداشتی و امروز
فقط من حرف میزنم و همان کار را میکنم.
مسئولیت تو مسئولیت تو و من با همم در این
صبقاگاه این است که ترازنامهای از همه
موجوداتی که لطف کردهاند و به حرف ما گوش
دادهاند ارائه کنیم. خوشداری چیزی بدانی؟
من جنایتی را که در حق زندانیها کرده
بودم برایت تعریف کردم و تو باید درک کنی
که من هم درست مثل تو وقتی گناهی مرتکب
میشوی جنایتی در حق اخلاق همگانی مرتکب
شدم پلس رسول میگوید گناه لطمهایست به
قانون طبیعی که بر وجدان هر آدمی حک
من گناه در عین حال نقض سویندم در مقام
کشی هم بود که شامل بخشایش شفقت و احترام
به ارا اراده خدا ببخشید از بینید
کامپیوتر بسته شد
بله
در مورد من گناه در عین حال نقض سوگندم در
مقام کشیش هم بود که شامل بخشایش شفقت و
احترام به اراده خداوند هم میشود خدایی
که تنها اوست که جان میبخشد و جان
میگیرد من به خاطر کاری که کرده بودم از
عذاب جهنم م ترسیدم یعنی همان روز که
انتقام پسر بیچارهامهم را گرفتم یک جوان
۲۰ ساله که خودش را وقف جنگ استقلال کرد
پسر شجاعی که دستمال قرمزی به سرش میبست
و همین باعث شد که وقتی آن سروان وحشی
اسپانی
لورنسو گاروته تیروانانش کرد خونش خیلی به
چشمم نیاید
گاروته جان خودش را نجات داد و زندگی من
را به کام تلخ کرد اما بالتزار من بعدها
فهمیدم چیزی که ازش میترسم آتش جهنم و
عذاب جسمانی نیست بلکه جهنمیست که خیال
میکنم و آن جهنم جاییست که هیچکس حرف
نمیزند.
میگه جامعه با ارتباط درست میشه دیگه.
جهنم جاییست که ارتباط درش نیست. چراغ
رابطه تاریک است
و آن جهنم جاییست که هیچکس حرف نمیزند.
آنجا محیط سکوت آنجا محیط سکوت جاودانه
محض است. دیگر صدایی نیست. کلامی نیست.
هیچ به این دلیل است که پیش تو زانو
میزنم و التماس میکنم که به من گوش
بسپری تا دوزخ سکوت را به تعویق بیاندازم.
اگرچه تو کلمهای با من حرف نمیزنی و
اگرچه نشانی از تحقیر در این سکوت
سرسختانهت میبینم. این برادر کوچولو من
مهم نیست. قسم میخورم که مهم نیست. تا
وقتی ما نگذاریم زبانمان بمیرد.
پس به من گوش بده. من قبول دارم که شورش
کردم به این دلیل که وقتی وسیله معاشم را
از دست دادم ناراضی بودم اما حالا شورش من
از این حرفها فراتر رفته من از این شورش
چیزهایی به دست آوردم این چیزیست که
میخواهم به تو منتقل کنم این چیزیست که
تو باید درک کنی من ایمان عقلانی را به
دست آوردم بی آنکه ایمان مذهبی را از دست
بدهم میشد خیلی راحت بگوید من یک کشیش
شورشی هستم و کسانی که من را از کلیسا
اخراج کردن حق داشتن من قصد دارم خودم را
وقف استقلال کنم وقف خرد زمانه وقف ایمان
به پیشرفت رک و راست میخواهم ایمان مذهبی
را دور بریزم همه چیز جمع شده بود تا با
ایمان من ضدیت کند خشم من وقتی مرا به
بدعتگذاری و کفرگویی متهم کردند ترس من
وقتی مرا از نان مقدس محروم کردند کینه من
وقتی پسرم را کشتند و وسوسه من وقتی مرا
و وسوسه من در اینکه فقط یک شورشی عقدیرا
باشم. این حولناکترین مبارزه من بود. به
مراتب بدتر از هر نبرد نظامی، بدتر از
تمام خونریزیها و مکلف بودن به اجرای
اعدام. تسلیم نشدن در برابر قضات. تن
ندادن به اینکه بگویم حق با آنها بود و
محروم کردنشان از لذت اینکه بگویند ببین
ما حق داریم. او کافر بود. خدانشناس بود.
حقش بود که از کلیسا اخرار شود. از من
میخواهند توبه کنند و از دست دادن خدا نه
از دست دادن عقل که قادر است با کلیسا
همزی بلکه از دست دادن خدا که قادر است
بدون کلیسا و بدون عقل وجود داشته باشد.
خب کافیست همقدر و خیلیمان خوبیه. ارزش
چند بار خوندنو داره. من در خدمت شما هستم
اگر نکتهای هست.
ممنون آقای خش
زنده باشید
هستش
این
کتاب نقد عقل محض جلسات فقط بود خب
بله عرض کن عرض کردم که نقد نقل من هست
شما شما نبودین
من فکر کردم شما هستین توی جلسه
ما جلسه کانل هستم ولی تو این جلسه
آها
نقد عقل محض بله جلساتیست که ما دیروز پری
روز بخش اولش رو یعنی جمعه بخش اولش رو
آغاز کردیم و این جمعه بخش دومش و دوستانی
که میخوان به ما بپیوندن میتونن بپیوندن
از جمله آقای بابکان و میتونن تماس بگیرن
با هم ایمیلی که پای همین ویدیو شما اون
ایمیلو میبینید خجلکچرز@gmail.com
حالا