روح علمی: چرا علم پیش از آن‌که جهان را دگرگون کند، ذهن انسان را دگرگون می‌کند؟

خدمتشون باشیم. بله اجازه بدین که من سلام کنم خدمت همه دوستان در یوتیوب و کلاب هاوس. اگر در کلاب هاوس تصویر و صدای منو دریافت میکنین لطفا به من اطلاع بدین که بدون مشکل فنی کار رو پیش ببریم. خیلی ممنونم از اینکه با من هستید. در این جلسه من میخوام بگه یکی از قول‌هایی که قول‌های بسیاری که دادم عمل بکنم و اون در حقیقت بحث راجع به کتاب معروف گاستون باشلار با عنوان فماسون سینتیفیک شکلگیری روح علمی هست که یکی از مهمترین کتاب‌ها در زمینه فلسفه علم هست و برای اولین بار سال ۱۹صد ۳۸ منتشر شده اما تا امروز همونطور که میبینید این چاپی که من دارم چاپ جدیدیست و تا امروز مدام منتشر میشه و یکی از منابع اصلیست در زمینه معرفتشناسی و در حقیقت فلسفه علم منتها و به انگلیسی وقتی که ترجمه شده یک به اصطلاح زیر عنوان یا عنوان فرعی هم داره یعنی در انگلیسی ترجمه شده به عنوان یعنی شکلگیری ذهن علمی تلاشی برای روانکاوی شناخت عینی که حالا در حقیقت اشاره کرده به به اصطلاح اونطور که محتوای این کتاب و قصدم این هست که در حقیقت حالا اگر فرصت بکنین من به یک سر پوپر هم اشاره می‌کنم اگر نه که در یه جلسه دیگری راجع به او صحبت خواهم کرد غرض این هست که ما بدونیم که اندیشه علمی یا اندیشیدن علمی با زندگی دموکراتیک یه منطق داره یعنی اگر کسی بخواد در حقیقت علمی بیاندیشه کسیست که میتونه دموکرات هم زندگی بکنه به عبارت دیگه اندیشیدن علمی صرفاً چند تا تئوری نیست بلکه که یک شیوه زندگی کردنه و علم منطق علم و منطق دموکراسی یکیه و منطق استبداد توتالیتاریسم و منطق در حقیقت غیرعلمی یکی هست در حقیقت فلسفه علم با فلسفه سیاسی یه منطق داره اینها رو و این به این دلیل عرض می‌کنم با که ما فکر نکنیم که در ایران ما می‌تونیم مثلاً فرض کنید یک جامعه از نظر اقتصادی و علمی توسعه یافته داشته باشیم ولی از نظر دموکراتیک دموکراسی و آزادی و حقوق بشر در سطح نازلی قرار داشته باشیم. این‌ها با همدیگه پیوند دارن و بسیار مهم هست این مسئله‌ای که امروز ما یعنی این اونچه که واشلار به ما میگه بسیار مهم هست برای اینکه ما بتونیم به طور فوری به مشکلاتمون بپردازیم. یعنی بفهمیم که این شیوه‌ای که داریم با مشکلاتمون برخورد می‌کنیم مشک کاملاً نادرسته و ما رو در یک بنبست دیرینه نگه می‌داره. بسیار خب. من سعی می‌کنم یه مقدار راجع به این کتاب صحبت بکنم و توضیح بدم و امیدوارم که دوستان من نمی‌دونم این کتاب در ایران منتشر شده یا نه ولی امیدوارم که دوستان بتونن به نحو این رو بخونن همون طور که گفتم این کتاب یکی از آثار اصلی فلسفه علم قرن بیستم هست و تأثیر عمیقی می‌گذاره بر تاریخ علم بر معرفتشناسی بر مطالعات علمی و حتی اندیشه کسانی مثل میشل فوکو آلتو و کالینگهام و دیگران اگر کانت می‌پرسید که سؤال اصلی کانت این بود که چگونه شناخت علمی ممکن هست باشلار پرسش رو دگرگون می‌کنه و می‌پرسه چرا ذهن انسان در برابر شناخت علمی مقاومت می‌کنه؟ از نظر باشلار مسئله اصلی تولید علم نیست بلکه غلبه بر موانع درونی اندیشهست یعنی اون چیزی که باعث میشه ما نتونیم روش رو روش علمی رو بشناسیم و به صورت علمی ازش استفاده کنیم این وضعیتی که ما الان در علوم انسانی داریم یعنی مدام انبوهی از کتاب‌ها انبوهی از نظریه‌ها انبوهی از روش‌ها رو ما ترجمه می‌کنیم و در عمل هیچی از توی اونها در نمیاد به دلیل اینکه شما تا روح علمی رو پرورش ندید در خودتون به هیچ وجه دانستن روش و خواندن نظریه به شما کمکی نخواهد کرد به عبارت دیگه اون چیزی که باعث میشه شما بتوانید علمی علم تولید کنید اون رو بستگی داره به اینکه تا چه اندازه روح علمی رو در درون خودتون پرورش داده باشید و اونچه که باشر بهش میگه که موانع معرفت فتشناختی یعنی پیستم آبستکست اونها رو چقدر شناخته باشید و چقدر اونها رو در رفعش کوشش کرده باشید و در حقیقت باشار فصل اول این کتاب عنوانش همین هست مفهوم موانع معرفت شناختی و میگه که در حقیقت علت اینکه عنوان انگلیسی هم هست ساکالیسس آبجکت نالج اینه که شما برای اینکه شناخت عینی پیدا بکنید نیازمند از بین بردن یا مواجه با موانع روانشناختیتون هستید. خب در فلسفه علم معمولاً بحث میشد که چه برای به دست آوردن شناخت علمی چه چیزهایی چه شرایطی لازم هست. باشلار این رو در حقیقت معکوس می‌کنه. میگه که ما بیش از اون کهه نیازمندی به دست آوردن چیزی باشیم باید بدونیم که ما باید از شر یک سری موانع رها بشیم یعنی اولین قدم برای اینکه شما شناخت علمی پیدا بکنید اینه که موانع اون رو بشناسید اما مقصود موانع بیرونی نیست مثلاً پیچیدگی بودن پیچیده بودن پدیده‌ها یا گذرا بودن پدیده‌ها ضعف حواس انسانم هوش انسان نه اینا نیست برعکس این موانع در خود عمل شناختن و در ژرفای اون به اصطلاح پدیدار میشن. یعنی گویی بر اثر یک نوع ضرورت کارکردی خود فراآینده شناخت کندی‌ها و آشفتگی‌هایی رو بهش دچار میشه. علل اینطوری یعنی باشر در مورد رکود علم یا به اصطلاح پسن علم هم از این طریق توضیح میده که سرچشم‌های رکود علم در موانع معرفت شناختیست. یعنی شناخت واقعیت مثل یک نوری می‌مونه که همیشه بر یک جایی به اصطلاح پرتو افکنی می‌کنه. این نور هیچ موقع بیواسطه و کامل نیست. یعنی حقیقت حقیقت واقعیت هیچ موقع بر ما به اصطلاح آشکار نمیشه و به خود و همواره چیزیست که باید شما از درونتون در حقیقت نور بندازید به اون در بیرون به اصطلاح اونچه که در بیرون هست به خودی خود خودش رو بر شما نشون نخواهد داد یعنی اندیشه تجربی یا علمی زمانی صورت می‌گیره اینه که شما دستگاه‌های استدلالی درستی رو در ذهنتون شکل داده باشین و در حقیقت وقتی که و بدونید که ذهن انسان نمیتونه از ابتدا چیزی رو بشناسه یعنی وقتی ما میخوایم علم رو یاد بگیریم اینطور نیست که در نقطه صفر قرار داریم بلکه ما با یک ذهنی انباشته از تصورات و پیشفرزها و باورهای پیشینی به اصطلاح قرار داریم که اولین گام برای اندیشیدن علمی در حقیقت کشف اون خطاها کشف اون پیشفرض‌ها و مواجهه با اون چیزاییست که می‌دونیم یعنی در حقیقت مانع علم اون چیزی نیست که نمی‌دونیم بلکه اون چیزاییست که می‌دونیم بنابراین بنابراین یه اصطلاحی استفاده میکنه میگه که گام اول به اصطلاح حالا فراگیری علم این هست که شما قپنیق انتلکتوئل یعنی یک توبه واقعی عقلانی بکنین یعنی شناخت همیشه شناخت علیه یک شناخت پیشینیست و شما با ویران کردن دانسته‌های نادرست یا غلبه بر اون چیزی که در خود ذهن مانع تکوین روح علمیست شما می‌تونید علم رو بیاموزید این دقیقاً همون کاملاً دکارتیه دیگه یعنی بحث بر سر اینه که دکارت میگه که من وقتی که دیدم که در شناخت علمی نمی‌تونم به اونچه که دارم اعتماد کنم تصمیم گرفتم تمام عمارت اندیشه‌های خودم رو ویران بکنم. بنابراین ویران کردن یعنی کهه شما همواره آماده باشید که اونچه رو که پیشتر در ذهنتون به عنوان اطلاعات به عنوان معلومات آموخته شده انباشته شده و به طور طبیعی از طریق فرهنگ از طریق زبان از طریق عادت در ذهن شما شکل گرفته آماده باشید که اونها رو از ذهنتون بیرون بریزید یعنی ذهن از نقطه صفر هیچ موقع آغاز ز می‌کنه از زمانی که بچه زبان یاد می‌گیره از طریق زبان و بعد از طریق زندگی اجتماعی ذهن ما مجموعه بیکرانی ناشناخته‌ای از باورها درش هست و وقتی که شما میخواین علم بیاموزین خب نمیتونید صرفاً با یک فرمان در حقیقت اونچه رو که ما علمی نامیم رو در بیاموزید بلکه باید شما بیاموزید چگونه آنچه که در ذهن دارید پاک کنید یعنی آنلرنینگ یعنی آموخته زدایی خودش نیازمند روش تمرین و جدیت و ممارست هست یک کاری هم نیست که شما یک سال انجام بدید سال اول دانشجوتون انجام بدید بعد رها کنید بلکه به عکس اگر شما هر چقدر بیشتر بیاموزید استادان بزرگ هستن که اشتباهات بزرگ می‌کنن در ایران ما آدم‌هایی که به اصطلاح راه‌های خطا رفتن آدم‌هایی نبودن که بی‌سواد باشن بلکه آدم‌هایی بودن که در یک نقطه‌ای دیگه به پیشفردها و به باورهای پیشینیشون تردید نکردن و اونچه که بدیهی می‌انگاشتن رو هیچ موقع به پرسش و آزمون نگذاشتن. یعنی به عبارت دیگه تمام پروژه فلسفی باشر رو میشه در سه ایده اصلی خلاصه کرد. یکی اینکه خطا منشأ علمه نه دشمن اون. یعنی شما از با یک ذهن آکنده از شناخت‌های خطا هست که شما شروع می‌کنید به به اصطلاح آموختن. در نتیجه علم از حذف تدریجی خطاها پیش میره نه از انباشتن ساده حقیقت‌ها. علم چیه؟ علم شما در علم چهجوری پیشرفت می‌کنه؟ با این به این طریق نظریه‌هایی که الان دارید به کار می‌برید به محض اینکه دوباره این‌ها رو به آزمون می‌گذارید و موارد نقض اون رو می‌بینید شما می‌ذاریدش کنار و یک نظریه دیگری رو در حقیقت می‌سازید. علم به هیچ وجه به اصطلاح مجموعه از نظرات نظریه‌های درست نیست بلکه مجموعه‌ایست از نظریات خطایی که اگر خطاشون مشخص شده کنار گذاشته شدن. اگر هم الان به کار میره همه موقتی و تنتیو هستن یعنی تمام نظریه‌های علمی همه تا اطلاع ثانوی اعتبار دارن تا زمانی که در آزمون خطای اون‌ها مشخص میشه بنابراین بزرگترین مانع شناخت در خود ذهن ماست موانع اصلی بیرونی نیستن موانع اصلی عادت‌های فکری زبان تصویرها پیشاوری‌ها و شیوه اندیشیدن ما هستن و به همین دلیله که باشار اصطلاح که مانع معرفت شناختی رو در حقیقت می‌سازه. جمله معروف باشر این هست که در حقیقت انسان همواره علیه شناخت پیشین می‌شناسد یا به رغم شناخت پیشین می‌شناسد. این یکی از بنیادی‌ترین اصول معرفتشناسی قرن بیستم هست. یعنی علم نه با افزودن اطلاعات به دانسته‌های پیشین بلکه با نقد با اصلاح و گاه ویران کردن چهارچوب‌های پیشین اندیشه پیشرفت می‌کنه. خب این مسئله یعنی اینکه بدونیم که علم صرفاً مجموعه‌ای از گزاره‌های درست نیست بلکه فراآیند دائمی خودانتقادی و بازسازی ذهن هست. این همون چیزیست که باشار بهش میگه شکل‌گیری روح علمی. نکته‌ی که میگه میگه که باید بدونین که ما فکر می‌کنیم که ذهن وقتی که وارد عرصه فرهنگ علمی میشه ذهن خیلی جوان و شادابیه مثلاً کسی که می رشته دانشجوها و رشته علمی این ذهن خیلی جوان و شادابی داره میگه نه بهعکس ما با یک ذهن پیری شروع می‌کنیم به آموختن علم به خاطر اینکه اون ذهن به اندازه پیشداوری‌های خودش عمر داره و این پیشابوری‌ها خیلی عمرشون بیشتر از خود اون آدم هست. یعنی در سنت، در عادت، در فرهنگ ریشه دارن. بنابراین از نظر عقلانی دست یافتن به علم به معنای دوباره جوان شدنه. یعنی شما هر چقدر که پیشفرضاتون رو از بین ببرید کنار بگذارید جوان‌تر میشید. یعنی در حقیقت شما می‌پذیرید که به شکل جدی و قاطعانه در حقیقت دگرگونی‌هایی رو به وجود بیارید که اون گذشته شما رو به چالش بکشه. در اصل علم در برابر نظر شخصی آپنیون قرار داره. علم در برابر اونچه که عموم مردم فکر می‌کنن قبول قرار داره. علم در برابر اون چیزی که من فکر می‌کنم بدیه قرار داره. یعنی علم با اینکه الان توی یه بار دیدم توی تلویزیون اینجا به با مصاحبه میکرد با طرفداران ترامپ و با به یه خانمی گفت که شما رأی میدید اگه بار سوم ترامپ کاندید بشه که خلاف قانون اساسیست گفت بله حتما رأی میدم بعد همینطوری باهاش صحبت کرد بعد گفت که به نظر شما زمین گرده یا زمین مسطحه؟ گفت حتماً مصطحه و بعد گفت چرا؟ گفت من خیلی تحقیق کردم یعنی در حقیقت این آدم تصور خودش رو یعنی اون برداشت خودش رو نظر شخصی خودش رو کاملاً ترجیح میده به اونچه که در علم هست یا اینکه ما امروزه از امپراتوری یا خودکامگی نظر شخصی همین آپنیون صحبت می‌کنیم که همه نظر شخصی دارن و نظر شخصی در حقیقت خلاف علمه در علم اون چیزیست که با نظر شخصی مبارزه می‌کنه عقیده بعد نه تنها عقیده بعد نه تنها بده که اصلاً نمی‌تونه بیاندیشه عقیده نیازها رو به صورت شناخت ترجمه می‌کنه یعنی اونچه که من دوست دارم باشمو اونو میگه این شناخته یعنی اونچه رو که دوست داره باور داشته باشه به به اون باورها میگه شناخت وقتی که شما اشیا رو بر اساس به اصطلاح علائق خودتون یا منافع خودتون نام‌گذاری کنید در حقیقت راه شناخت رو بر خودتون بستید هیچ بنیانی رو نمیشه بر عقیده استوار کرد اول باید شما اون رو ویران بکنید و بعد شروع کنید به شناختن عقیده نخستین مانعیست که باید از اون گذشت این عقیدههم که میگم عقیده مذهبی نیستا هر عقیده‌ای عقیده مذهبیست یعنی هر عقیده‌ای که شما اون رو دست بهش نزنید یعنی عقیده مذهبیست برای شما بنابراین کافی نیست که فقط برخی از خطاها های عقیدهمونو اصلاح کنیم و و یک نوع چه می‌دونم چیزا رو با همدیگه قاطی کنیم نمی‌دونم سنتمون دوست داریم ای ایران شهری رو دوست داریم مدرنیته رو دوست داریم اسلاممو دوست داریم دموکراسی رو دوست داریم همه چیرو با هم قاطی کنیم مسئله اینه که شما بتونید درباره مسائلی که نمی‌فهمید یا حتی به اصطلاح به روشنی نمیتونید صورت بندی کنید هرگز خودتون رو صاحب نظر ندونید و صحبت نکنید بنابراین پیش از هر چیز باید طرح مسئله رو یاد گرفت یعنی پرسیدن یا سؤال رو صورت کردن بخش مهمی از پاسخ هست یعنی بر خلاف اونچه که گاهی گفته میشه در زندگی علمی مسئله‌ها خودبهخود به وجود نمیان که مسئله‌ها رو می‌سازن یعنی مسئله‌ها رو شکل میدن هیچ چیزی بدیهی نیست نیست هیچ چیزی از پیش داده شده نیست همه چیز ساخته میشه همین عنوان این کتاب فقماسیون یعنی شما شکل میدید بهش اینطور نیست که انسان با روح علمی به دنیا بیاد حتی دانشی که با تلاش علمی هم به دست اومده می‌تونه دچار زوال بشه یعنی بسیاری از استادان ما وقتی کتاباشونو نگاه می‌کنی سوادشون مال زمانی که درس می‌خوندن که و بعد از اون متوقف شدن یعنی آقای داوری اردکانی کنی دیگه از دکارت اینورتر دیگه نمیاد و انگار که علم متوقف شده بنابراین شما باید بدونید که پرسش‌ها در طول زمان فرسوده میشن به رکود دچار میشن در این و وقتی که اینطور بشه یک مانع معرفت شناختی بسیار سطبری میشن که دیگه شما نمیتونید دانشی رو بیاموزید عادت‌های فکری که یک زمانی سودوند بودن سالم بودن ممکنه در دراز مدت خودشون تبدیل به یک مانعی در در برابر پژوهش بشن. ذهن ما گرایش مقاومت ناپذیری داره که اندیشه‌ای رو روشن‌تر بدونه که بیشتر از اون استفاده می‌کنه. بنابراین اگر یک اندیشه‌ای براش غریب باشه بلافاصله در برابرش مقاومت می‌کنه. یعنی اونچه رو که دوست داره باور کنه اون رو حقیقت می‌دونه. اندیشه‌ها در اثر تکرار ارزش پیدا می‌کنن. ارزشی که اصلاً سزاوار اون نیستن. این ارزش‌ها مانع گردش آزاد اندیشه‌ها میشه. بنابراین علم دشمن عقیدهست و عقیده همیشه بر خطاست. این به این معنا نیست که با عقاید عمومی یا باورهای عمومی همیشه از نظر محتوایی نادرستن. بلکه حتی اگر از نظر محتوایی هم درست باشن روشی که به اون رس استفاده شده برای رسیده نه به اون علمی نیست و اون روش مهمه. یعنی مثلاً ممکنه شما یه عقیده درستی داشته باشید اما چون از روش درستی استفاده نکردید اون عقیده شما اعتباری نداره و این نکته رو بسیار براش دقت کنید ما ذهن ما ایرانی‌ها ذهنیست که طبیعی فکر می‌کنه یعنی فکر می‌کنه که همه چیز دنیا طبیعیه جامعه طبیعیه دولت طبیعیه علم طبیعیه تکنولوژی طبیعیه فقط باید بریم ورش داریم بیاریمش هیچ چیزی طبیعی نیست همه چیز ساخته میشه هیچ چیزی بدیهی نیست همیشه شما باید اون رو به اصطلاح به پرسش بگذارید هیچ چیزی از قبل به شما داده نمیشه هیچ چیزی نیست که شما بتونید اون رو به اصطلاح بدون هیچگونه بررسی و واکاوی مسلم و رها شده قرار بدید علم واقعیت رو صرفاً کشف نمی‌کنه بلکه با مفاهیم نظریه‌ها ابزارها و آزمایش‌ها اون موضوع علم ساخته میشه یعنی هر چیزی که نمی‌تونیم بگیم بهش موضوع علم موضوع علم اون چیزیست که نظریه‌ها میگن موضوع علمه این نکته در قرن بیستم خب بسیار مهم بود که ما بدونیم که چگونه پرسش علمی مسئله علمی موضوع علمی رو بسازیم به خاطر اینکه هر چیزی نمیتونه چنین نامی رو به خودش داشته باشه نکته دیگه اینه که بدونید که انسان‌ها به هیچ چیزی به اندازه عقاید خودشون دلبستگی ندارن. یعنی آدم‌ها انقدر به عقاید خودشون دلبستگی دارن که حاضرن به خاطر عقایدشون هم دیگرانو بکشن هم خودشونو به کشتن بدن. بچه‌هاشونو به کشتن بدن. عزیزانشونو از دست بدن. به بدترین جنایت‌ها دست بزنن. هیچ چیزی در جهان خطرناک‌تر از عقاید ذهنی انسان نیست و مولوی میگه عاشق خویشید و صنعت کرد خویش دم ماران را سر مار از خیش انسان عاشق ساخته‌های ذهنی خودش میشه و به سخت سخت‌ترین کار اینه که شما دل بکنید از این دانسته‌هاتون یا از این آموخته‌هاتون و دل بکنید از اینکه دنبال پاسخ‌هایی برید که دوست دارید و در حقیقت غریضه شما رو به اون سمت می‌کشه. ما در به طور طبیعی غریضی فکر می‌کنیم. یعنی چی؟ یعنی که شناخت تجربی باید انسان رو با ابعاد حساسیت و عاطفش درگیر کنه. اصلاً ساده نیست این مسئله. یعنی در علم شما باید از اونچه که مدت‌ها زندگیتون و نمی‌دونم فکرتون و پروژه‌هاتون رو بر اساس اون بنا کردید اگر فهمیدید اشتباهه بذاریدش کنار اگر دارین یه رساله دکتری می‌نویسین ۵ سال طول کشیده بعد از ۵ سال می‌فهمین اشتباه بوده بذارینش کنار انقدر به اون خطا نچسبین این یعنی که شما باید با عواطفتون با احساساتتون به شدت مواجهه کنید یعنی حتی تا حتی یک ایده علمی اگر بیش از اندازه شما بهش انس بگیرین و براتون آشنا بشه به تدریج یک بار سنگینی از عناصر روانشناختی رو با خودش حمل می‌کنه یعنی انباشته از همانندی‌ها تصویرها و استعاره‌ها میشه و اندک اندک بردار انتضاعی خودشو یعنی اون نوک تیز و ظریف انتظار رو از دست میده به ویژه خوش‌بینی بیهوده‌ایست که اگر فکر کنیم دانستن خودبهخود به دانستن بیشتر می‌انجامه یا فرهنگ هرچقدر گسترش پیدا بکنه آموختن هم آسان‌تر میشه یا هوش وقتی که با موفقیت‌های زود هنگام یا پیروزی در مثلاً امتحانات دانشگاهی تایید میشه این میشه یه سرمایه مادی یا اینکه بشر هرچه جلوتر میره پیشرفت می‌کنه این توهماتی که ما ایرانیا داریم که بله دیگه الان نسل زیک الان جلوتر از ماست وصف فلانه اینا همش توهمات بسیار خام هست. حتی اگر بپذیریم که ذهن خوب پرورده شده از خودشیفتگی‌های فکری تا اندازه‌ای در امان می‌تونه بمونه ولی باید بدونید که ذهن خوب پرورده شده متأسفانه اغلبیه که ذهن بستهست یعنی محصول مدرسهست اگر شما ۲۰ می‌گیرید در مدرسه این به این معنا نیست که شما خیلی می خوب درس به اصطلاح خوب دانش می‌آموزید این به این معناست که شما اونچه که منصبت بهتون یاد دادید حفظ کردید و پس دادید در حقیقت بحران دوران‌های رشد اندیشه مستلزم این هست که شما اونچه رو که دستگاه معرفتی که در ذهنتون هست همه رو بریزید بیرون و در این اگر شما بتونید اونچه رو که در ذهنتون ساختید خراب کنید اون موقعست که شما در حقیقت روحیه علمی رو یاد گرفتید روحیه علمی به قول دم به قول پوپ در تعریف دموکراسی میگه دموکراسی این نیست که شما از طریق انتخابات به قدرت برسید دموکراسی اینه که شما از طریق انتخابات باید قدرت رو رها کنید. یعنی هیتلر و نمی‌دونم همه این دیکتاتورها در قرن بیستم از انتخابات استفاده می‌کردن برای رسیدن به قدرت ولی دیگه بعد دیگه نمیشد اونا رو تکون داد. بنابراین نظریا هم همین طوره. اینکه شما یک نظریه‌ای به دست بیارین که این هنری نیست. مهم اینه که نظریه‌ها رو بتونین از ذهنتون بیرون کنین یا پیشفرضها رو بتونین از ذهنتون بیرون کنین. بنابراین موفقیت‌های گذشته دشمن علمه. و بزرگترین خطری که یک دانشمند یه اندیشمند رو تهدید می‌کنه به شکست‌هاش نیست بلکه موفقیتهاشه. اندیشه که بارها موفق شده به تدریج تبدیل میشه به یک حقیقت بدیهی و ذهن دیگه اون رو آزمایش نمی‌کنه بلکه از اون دفاع می‌کنه. در نتیجه همون اندیشه که یه روزی موتور پیشرفت بود می‌تونه تبدیل بشه به مانع پیشرفت. این باشر میگه این همون غریضه محافظه کاریست که در انسان غلبه پیدا می‌کنه و یه جمله خیلی مهمی هم که داره در این فصل میگه که زمانی فرا می‌رسد که ذهن پاسخ‌ها را بیش از پرسش‌ها دوست دارد. این تفاوت میان روح علمی و روح محافظهکاره. روح محافظه کار با پاسخ‌ها زندگی می‌کنه. روح علمی با پرسش و این و زندگی کردن با پرسش به عرض کنم یک شجاعت بسیار بسیار زیادی می‌خواد یعنی بزرگ‌ترین شجاعت اینه که شما مدام اونچه رو که تاکنون اندیشید باز بیاندیشید و به پرسش بگذارید به خاطر همینم کانت وقتی که میگه که روشنگری چیست نمیگه روشنگری یعنی مثلاً به این باور داشته باشید به اون باور داشته باشید میگه جرأت اندیشیدن با عقل خود یعنی با عقل خود اندیشیدن جرأت می‌خواد اینکه عموم مردم به عقل خودشون فکر نمی‌کنن، اینکه از آزادی فرار می‌کنن درست به دلیل اینکه اصلاً چیز ساده‌ای نیست. همه آدم‌ها شعار آزادی میدن. همه آدما ژست علمو می‌گیرن. اما وقتی که واقعاً شما بخواید به آزادی و علم تعهد داشته باشید، می‌بینید که ابدا نمی‌تونید دیگران رو به خاطر اینکه تنبل بودن ملامت بکنید. به خاطر اینکه بسیار سخته. یعنی در حقیقت بدونید که علم با در حقیقت آسودگی فکری به هیچ وجه سازگار نیست. علم یعنی که شما مدام اونچه رو که در ذهنتون می‌سازید خراب کنید و خودتون محتاج ببینید به اینکه از اول از آغاز برگردید به بنیادها و بنای تازه‌ای رو بنا بکنید و در حقیقت بحران رو شما یک آفت ندونید بلکه شرط رشد بدونید رشد اندیشیدن با انباشت تدریجی دانش ت حاصل نمیشه بلکه که با بازسازی مداوم دستگاه شناختی امکان پذیره. به عبارت دیگه تحول علمی مستلزم این هست که نه نه فقط نظریه‌ها بلکه خود ذهن اندیشینده دگرگون بشه. یعنی اونچه که باشن منظورش هست از وقتی میگه شکل‌گیری روح علمی یعنی کهه تو باید تغییر کنی تو باید مدام عوض بشی تا بتونی در حقیقت جهان رو به شکل علمی ببینی. علم پیش از اونکه جهان رو تغییر بده باید شیوه اندیشیدن انسان رو از نوع بسازه ذهن باید در حقیقت به یک چیز دیگری تبدیل بشه باید یک کارکردهاش کاملاً تفاوت بکنه انقلاب‌های علمی که ما میگیم وقتی که میگن به اصطلاح جهش‌هایی که صورت می‌گیره یا انقلاب‌هایی صورت می‌گیره این انقلاب که بیرون در بیرون صورت نمی‌گیره که یعنی وقتی که کپرنیک گفت که زمین بر گرد خورشید می‌گرده اینطور نبود که در عالم خارج یه همچین اتفاقی افتاده باشه تا اون زمان خورشید ثابت بوده باشه از اون دور زمین بگرده بعد مثلاً خورشید مرکزی رو ما ببینیم چیزی نیست که شما در خارج بخواید پیدا بکنید بلکه کپرنیک بود که ذهنش رو عوض کرد یعنی شیوه دیدنش رو عوض کرد شیوه اندیشیدنشو عوض کرد به خاطر همینه که کانت میگه فلسفه من هم یک انقلاب کپرنیتی به خاطر اینکه کانت اندیشیدن رو در حقیق فلسفه رو در حقیقت انقلاب در شیوه اندیشیدن می‌دونه یعنی شما وقتی که میگید که علم در موارد مرحله جدیدی شده این به این معنای نیست که نظریه‌های جدیدی بر نظریه‌های قبلی افزوده شده بلکه به این معنایست اینکه شما کاملاً شیوه فکر کردنتون شیوه دیدنتون تفاوت کردید بنابراین اگر کسی بخواد تنها دگرگونی‌هایی که مثلاً در نتیجه فهم نظریه‌های مثل نسبیت یا مکانیک موجی در ذهن انسان پدید میاد و بررسی کنه این حرفی که باشنار میگه به نظرش قابل فهم خواهد آمد یعنی علم شیفته وحدته شیفته یکپارچگیست اینکه شما پدیده‌هایی رو که با هم متفاوتن ذهن آدم به طور غریضی میل داره که اینا رو تفاوتها رو نادیده بگیره و اینا رو مثل هم بدونه مثلاً میگیم که آره در آمریکا هم مثلاً فرض کنید جنایت هست پس اگر در آمریکا هم جنایت هست مثل ایران می‌مونه یا مثلاً در اروپا هم چه میدونم پارلمان هست در ایرانم هست یا نمیدونم در هند مثلاً نهاد ازدواج هست در ایرانم هست یعنی شما اگر بخواید ازدواج در همه دنیا رو یه شکل ببینید. نمی‌دونم سیاست در همه دنیا رو یه شکل ببینید. پدیده‌ها رو یک شکل ببینید. یعنی در حقیقت شما چشم علمی ندارید. چشم علمی یعنی چشمیست که تفاوت‌ها رو می‌بینه، تمایز‌ها رو می‌بینه و ذهن ما ایرانی‌ها به طور تاریخی و به طور سنتی ذهنیست وحدت‌گرا. یعنی ذهنیست که تفاوت‌گریزه، تمایزگریزه. اندیشه ایرانی اندیشه وحدته. یعنی می‌خواد تمام این اندیشه نوره دیگه نور وحدته و بدترین چیز نوره شما در ت به اصطلاح سایه روشن هست که می‌تونید بیاندیشید نه در تاریکی مطلق و نه در نور مطلق بلکه در سایه سایه روشن ولی شما در اندیشه ایرانی که اندیشه نوره اندیشه اشراقیه اندیشه‌ایست که تمام این ذرات نور همه می‌پیوندن به منشأ اصلی که خورشید هست این ذهنیت ما به همین این دلیل که ما بسیار باید بیش از دیگر فرهنگ‌ها با شکل فکر کردن سابقمون آشنا بشیم و باهاش مبارزه کنیم و به جای ذهن یکسان بین تربیت کنیم ذهنمونو به تفاوت دیدن این تفاوت بینی یک کاریست بسیار سخت تفاوت یونانی‌ها با ما ایرانی‌ها دقیقاً همینه ما ایرانی‌ها تمدنمون فوقال عظیم بوده اصلاً قابل مقایسه نبوده با هیچ چیز دیگه دیگری عظیم‌ترین تمدن و اولین تمدن یونانی‌ها بسیار حوزه جغرافیایی و حوزه تمدنی بسیار محدودی رو داشتن اما تفاوت این بود تفاوت این بود که ما در ایران هرگز نتونستیم تاریخ بنویسیم به خاطر اینکه اگه تاریخ می‌نویسیم تاریخ خودمون بود و تاریخ خودمون یعنی خودمون از خودمون می‌گفتیم در نتیجه تاریخ نبود اما در اونجا می‌تونستن تفاوت بین خودشون و دیگر فرهنگ‌ها رو ببینن. ما برای ما یک فرهنگ یک تمدن یک الگو بیشتر معنی نداشت. اینکه شما بتونید الگوهای متفاوتی تصور کنید. پس تفاوت اون چیزی نیست که در خارج وجود داره. اون چیزیست که شما ابداع می‌کنید. یعنی چی؟ یعنی من می‌خوام ببینم روز چیه. باید شب رو در کنارش ابداع بکنم. من می‌خوام ببینم هستی چیه. من باید نیستی رو بتونم بفهمم. نیستی چیزی نیست که در خارج باشه ولی من به نیستی ایده نیستی نیازمندم تا بتونم هستی رو بفهمم. پس تفاوت هنریست که شما باید یاد بگیرید برای ابداعش. چیزی نیست که در خارج باشه. بعد یعنی برید بگید که خب این با اون فرق نمی‌کنه. یعنی نشون بدید با دستتون به د تا چیز اشاره بکنید بگید این با اون فرق فرق‌ها در بیرون نیستن. فرق‌ها در ذهن شما هستن. همونطور که روابط در ذهن شما هستن. خب اندیشه علمی اندیشه بی‌قراریست. اندیشه‌ایست که به همانندی‌های ظاهری ابدا اعتماد نمی‌کنه. بی‌وقفه خواهان دقت بیشتر هست و این به خودی خود به معنایی که مدام در پی این هست که فرصت‌هایی برای تمایز نهادن به وجود بیاره. دقیق‌تر کردن یعنی چی؟ یعنی اصلاح کردن. متنوع کردن بتونید شما فرق بگذارید بین چیزها این در حقیقت شگردهای شگردهاییست که یک ذهن علمی به کار می‌بره تا از اسارت یقین و وحدت رها بشه بنابراین انسان موجودیست که باید دگرگون بشه برای اینکه علم به دست بیاره ان ان با اون تعریف ارسطو که انسان موجودیست عاقل یا انسان موجود حیوان ناطقه منطقه یعنی انسان با خودی خود فکر می‌کنه این درست نیست انسان برای فکر کردن باید عوض بشه انسان موجودیست که برای رشد فکری باید خودشو دگرگون بکنه ان به قول باشن میگه انسان گونه‌ایست که نیاز دارد جهش یابد و اگر تغییر نکند رنج می‌برد جهش اینجا یه استعاره یا زیستشناختی نیست بلکه به معنای انقلاب در شیوه اندیشیدن هست واشلار میگه این جملهشم بسیار کلیدیست که میگه از نظر روحی انسان نیازمند نیازهای تازهست. یعنی رشد فکری فقط پاسخ نمیده به نیازهایی که الان شما دارید بلکه ذهن خلاق خودش افق‌های تازه‌ای رو از پرسش‌ها و نیازها خلق می‌کنه. علم به نیازهای موجود شما پاسخ نمیده، بلکه نیازهای جدیدی رو در شما می‌آفرینه. بنابراین علم با وحدت با یکسان شدن پیشرفت نمی‌کنه بلکه با شکستن وحدت‌های ساده و با شکستن همسا هم همسانی‌های ظاهریست که به سمت پیچیده رفتن پیچیدگی بیشتر رفتن و تکثر بیشتر رفتن و تمایز بیشتر رفتن هست پیشرفت می‌کنه به عبارت دیگه علم هنر تفاوت گذاشتنه و این هنر رو اگر شما نیاموزید مطلقا آموختن روش‌ها و نظریه‌ها چیزی از علم به شما نخواهد داد. نکته دیگه اینه که تاریخ به اقتضای خودش با هرگونه داوری نرماتیو یا هنجاری بیگانه است. یعنی اگر بخوایم ما یعنی از نظر تاریخ شیوه‌های گوناگونه اندیشیدن یکین ولی ما اگر بخوایم با درباره کارآمدی یا ناکارآمدی یک شیوه اندیشیدن داوری کنیم ناگذیر باید یک رویکرد هنجاری داشته باشیم به خاطر چی به خاطر اینکه اون چیزی که در تاریخ اندیشه علمی به وجود رخ داده لزوماً در خدمت پیشرفت علم نبوده حتی حتی برخی از شناخت‌های درست هم گاهی سبب شدن که پژوهش‌های سودمند زودتر از موعد متوقف بشن. بنابراین معرفتشناس باید در اسنادی رو که مورخ گرد میاره غربال کنه. باید از منظر عقل از منظر در حقیقت عقل تکامل یافته امروزی اون‌ها رو داور داوری کنه. بهخاطر اینکه از موضع امروزه که ما می‌تونیم خطاهای گذشته فکریمون رو به درستی ارزیابی کنیم. بنابراین حتی در علوم تجربی این تفسیر عقلانی‌ست که جایگاه واقعی واقعیت‌ها رو معین می‌کنه. به ما میگه چه چیزی واقعیته؟ چه چیزی واقعیت نیست. خطر و موفقیت علم دو بر محور تجربه و عقل و در مسیر عقلانی‌سازی قرار دارن. همون نکته که در حقیقت در کانت می‌بینید که اون جدالی که بین عقلیگرایان و تجربه‌گرایان هست یعنی شما باید این یک اصل مهم رو در نظر داشته باشید که دانستن برای بهتر پرسیدن هست باشار میگه انسان برخوردار از روح علمی میخوا خواهد بداند اما فقط برای آنکه بهتر پرسش کند. بنابراین غایت علم انواشتن پاسخ‌ها نیست بلکه ارتقای کیفیت پرسش‌هاست. هر پاسخ علمی باید به ما کمک کنه که پرسش‌های دقیق‌تر و ژرف‌تری رو صورتی کنیم. یکی از مفاهیم خیلی بدیعی که در این کتاب هست و باشر در حقیقت خلق کرده مفهوم کنتخوپانس است یعنی ضد اندیشه میگه که یک نظریه نادرست برای مورخ فقط بخش از گذشته است ولی برای فیلسوف فیلسوف علم ضد اندیشهست یعنی الگوی فکریست که نه تنها حقیقت رو آشکار کار نمی‌کنه بلکه به طور جدی مانع پیدایش اون هم میشه. بنابراین فلسفه باشلار فلسفه حقیقت فقط نیست بلکه فلسفه خطا هم هست. یعنی معتقده برای فهم علم باید تاریخ خطاها، تاریخ پیشآوری‌ها و تاریخ موانع ذهنی رو هم شناخت. به خاطر اینکه علم بیش از اونکه بیش از اونکه بیش از اون که انباشت حقیقتار باشه نقد و رفع با نقد و رفع کنترپانسه و ضد اندیشه‌ها شکل می‌گیره. خب اینجا بخش بعدی این بحث اینه که باشنر میگه که این بحث عینیت دغدغه عینیت یعنی آبجکتیو بودن باعث میشه که یک تاریخ علم همه متون رو گرداآوری کنه ثبت کنه و بدون اینکه که دگرگونی‌های روانشناختی در تفسیر یکمت رو در نظر بگیره چون کهه در یک دوره تاریخی واحد حتی یک واژه می‌تونه مفاهیم کاملاً متفاوتی رو هم کنه اونچه که ما رو به خطا می‌ندازه اینه که فکر کنیم یک واژه هم نامگذاری می‌کنه و هم توضیح میده یعنی مثلاً فرض کنید کلمه طبیعت یه کلمه‌ایست که یکسانه از زمان قدیم تا الان به کار می‌رفته. اما توضیح اینکه طبیعت چیه در طول تاریخ مدام عوض شده. یا مثلاً کلمه تلفن تلفن اگر شما اول قرن بیستم گفتید تلفن تلفن کاملاً به مفاهیم متفاوتی اشاره می‌کرد و تا امروز اگر بگید تلفن اون موقع به مثلاً مشترک تلفن اپراتور بود مهندسش بود ریاضیدانی بود که مثلاً به معادلات دیفرانسیل جریان‌های تلفنی فکر می‌کرد یعنی تلفن هر بار یک معنای دیگه‌ای داره بنابراین معرفتشناس باید تلاش بکنه مفاهیم علمی رو در ترکیب‌های واقعی روانشناختی اون‌ها درک بکنه. یعنی در روندهای تدریجی و تحولیابنده اندیشیدن. یعنی باید بدونه که برای هر مفهوم یک نردبانی از مفاهیم رو باید ترسیم کرد. باید نشون داد که چطور یک مفهوم مفهوم دیگری رو به وجود آورده. چطور با مفاهیم دیگه پیوند خورده. چطور دگرگون شده و تنها در این صورته که میشه میزان کارآمدی معرفت شناخته یک مفهوم رو سنجید. اونوقت اندیشه علمی می‌تونه به به اصطلاح اون دشواری که برش غلبه کرده و مانعی که به اصطلاح از اون عبور کرده به اصطلاح آگاه بشه. در قلمرو آموزش هم این به اصطلاح کاملاً دگرگون میکنه این نظر باشلار یعنی اصطلاحی که داره اصطلاح ابستکل پداگوژیک یعنی مانع آموزشی میگه که من خیلی گاهی تعجب میکردم که استادها به درستی نمیتونن بفهمن که شاگرد ممکنه نفهمه یعنی به اصطلاح روانشناسی خطا روانشناسی جهل روانشناسی نیاندیشیدن براشون کاملاً بیمعنا بود و فکر فکر می‌کنن معمولاً که ذهن دانشآموز مثل یه صفحه سفیده اصطلاحهم هست دیگه میگن العلم فصغر نقش فی الحجر علم در کودکی مثل نقش بر روی سنگه یعنی همینطور میمونه ذهن انسان لوح سفیده که شما میرید مدرسه بعد آموزش از اون لوح سفید آغاز میشه و اگر یه دانشمند دانشآموزی موفق نشد این به خاطر اینه که درست اون رو نخونده پس باید تکرار بکنه میگن از درس حرف و تکرار الف درس یه حرفه ولی تکرار هزار باید تکرار کنی هی با همون برهان باز تکرار کنید با همون سرعتمدندی دوباره تکرار کنی انقدر تکرار بکنی که در نهایت موفق بشی بدون اینکه در نظر بگیرن که یک دانش‌آموز وقتی که وارد م به اصطلاح مدرسه میشه مثلاً فرض کنید میره دبیرستان رشته فیزیک می‌خونه این ذهنش سرشار از شناخت مجم شناخت‌های تجربی و و پیشفرضهاییست که در ذهن او شکل گرفته بدون اینکه او بدونه و بدون اینکه به اصطلاح حتی نه منشأشو بدونه و نه دامنهشو بنابراین اون دستگاه تجربه‌ای رو که زندگی روزمره در ذهنش ساخته اگر اون رو شما از بین نبرین و بر موانعی که این تجربه تجربه‌های روزمره براش در وجود آوردن اگر برا اونا غلبه نکنین امکان نداره اون بتونه بفهمه یعنی شما برای فهمیدن باید بدونید که اگر کسی نمی‌فهمه مانعی وجود داره و اون مانع اون درون ذهن اون قرار داره اگر با اون موانع روبهرو نشین تکرار بیشتر تلقین بیشتر به هیچ به هیچ وجه او رو قادر به فهمیدن نخواهد کرد. یک یعنی به عبارت دیگه ه تا ایده بسیار مهمی رو که اینجا باشار مطرح می‌کنه درباره فلسفه آموزش یکی اینکه واژه‌ها ثابتند اما مفاهیم تغییر می‌کنن یعنی وقتی ما در ایران میگیم آزادی این همون آزادی نیست که در غرب دارن میگن این همون آزادی نیست که مثلاً فرض کنید در چین میگن باشر میگه یکی از مهم‌ترین خطاها اینه که فکر کنیم چون واژه‌ها تغییر نکردن مفهومشم همینطور مونده یعنی بگیم که چون که در منشور کوروش نوشته که فلان پس اونم گفته حقوق بشر یعنی ندونیم که کلمات موجودات زنده‌ای هستن که در طول تاریخ مدام دگرگون میشن گاهی اصلاً کلماتی می‌میرن از گردونه زبان خارج میشن کلمات جدیدی میان نکته دوم اینکه آموزش جایگزین کردن دانش نیست بلکه دگرگون کردن ذهنه یعنی قرار نیست که معلم یه سری و توی کتاب اتاق ق آبی سهراب سپهری میگه که وقتی ما مدرسه می‌رفتیم دبستان می‌رفتیم علم رو مثل یک سری آشغال که سطر آشغال می‌گرفتن بالای ذهن ما و می‌ریختن توی ذهن ما یعنی انگار یه مجموعه‌ای از چیزاست که شما باید معلم باید اینا فرو کنه تو ذهنش در حال اون کاری که معلم باید بکنه اینه که به او یاد بده که چگونه ذهنش رو دگرگون بکنه چگونه شکل دیگری بیاموزه یعنی در چگونه اون به اصطلاح تصوراتی که از زندگی روزمره از زبان از خانواده از تجربه‌های شخصی در ذهنش اندوخته اینها رو چگونه بپردازه؟ یعنی از ذهنش خالی کنه. یعنی شما با یاد اگر شما می‌خواین به کسی آموزش بدید در حقیقت باید آموزش بدید که ذهنشو خالی کنه نه اینکه ذهنشو پر کنه. رمان چیزها رو بخونید. رمان چیزها در حقیقت همینه. ذهنی که عصر جدید عصری نیست که آدما از قهدی بمیرن. آدما از پر پری می‌میرن. آدما از فراوونی می‌میرن. آدما از مصرف می‌میرن. بلای عصر ما قهدی نیست. مصرفه. یعنی وقتی شما یک چیزی رو زیاد مصرف بکنید نابود میشید. بنابراین اگر شما می‌خواید طعم یک چیزی رو بفهمین نمی‌تونید در یه حد غیرعادی اونو بخورید و تا اینکه بهتر طعم اونو بفهمید. به عکس شما باید یک ذره از اون بچشید تا طعم اون رو بفهمید و بین اون طعم اون و طعم چیزهای دیگه تفاوت بگذارید. پس خالی کردن ذهنه که به شما اجازه میده بیاموزید. شما نوشته خوب نوشته‌ایست که ادیت بشه. ادیت بشه یعنی چی؟ یعنی حذف بیشتره که یک نوشته رو نوشته خوب می‌کنه. همیشه کاهش دادنه که یک تابلو رو زیباتر می‌کنه نه به اصطلاح افزایش دادن. شما اگه میخواید یه سفره غذا بچینید می‌تونید یه سفره غذا بچینید که کل همه غذاها رو بیارید تو سینه‌های بزرگ ب بچپونید پر از غذا بکنید یا اینکه می‌خواید شما اگر هنر سفره آرایی داشته باشید یعنی هرچه بیشتر حذف کنید هرچه بیشتر کم کنید اونوقت که زیبایی در تمیز و نکته بعد اینکه آم به اصطلاح فهمیدن نفهمیدن یعنی معلم واقعی کسیست که بتونه روانشناسی خطا رو بشناسه نه اینکه دانش خیلی زیادی داشته باشه و خطا صرفاً نبودن فقدانی دانش نیست بلکه خطا ساختاریست یعنی وقتی میگیم ایگنورنس وقتی میگیم جهالت وقتی میگیم مثلاً فلان مردم نادانن نه اینکه هیچی نمی‌دونن ذهنشون خالیه بهعکس یعنی یه ساختار خیلی راسخ استواری تو ذهنشون هست که باورهای به اصطلاح نادرست و تجربه‌های پیشین اصلاً ذهنشون بیرون نمیره. اون باورها، پیش‌فرض‌ها، انگاره‌های نادرست به شکلی در ذهن این‌ها رسوخ پیدا کرده که قادر نیستن شناخت پیدا بکنن. پس آدم جاهل به این معنا نیست که ذهنش خالیه. آدم جاهل کسیست که ذهنش انباشته از باورها و پیشفرضها و پیشتاوری‌هاست. بنابراین اونوقت آموزش علمی به معنای این نیست که شما به دانش‌آموز پیشرفته‌ترین و تازه‌ترین نظریه‌ها رو بیاموزید بلکه به معنای واژگون کردن موانع معرفتشناختیست. خب این بعدها در نظریه‌های آموزش در روانشناسی شناخت و در معرفتش شناسی تاریخی تأثیر بسیار عمیقی می‌گذاره و امروز هم یکی از مهم‌ترین میراث‌های باشلار در زمینه فلسفه آموزش به شمار میاد. خب من چقدر صحبت کردم بابتک جان خب اجازه بدید من فکر می‌کنم ۱۰ دقیقه دیگه فرصت داشته باشم اجازه بدین که من به یکی دو نکته دیگه اشاره بکنم و بعد دوستان رو در حقیقت ازشون خواهش کنم که این کتاب رو بخونن و در هر رشته‌ای که هستن در هر سطحی از دانشگاه هستن این کتاب نوشته شده برای اینکه ما بتونیم علمی فکر بکنیم و دموکراتیک زندگی بکنیم یعنی شما برای زندگی دموکراتیک نیاز دارید به این کتاب نیاز دارید به آموزه‌های این کتاب در این نکتهی که در مورد فلسفه آموزش و یادگیری روانشناسی یادگیری گفتم اینا رو من دوباره تکرار می‌کنم م و تأکید می‌کنم که شما برای یک زندگی دموکراتیک برای یک زندگی سالم برای داشتن اقتصاد خوب برای داشتن یک فرهنگ به اصطلاح درخشان برای هر چیزی برای انسان بودن شما نیازمند این هستید که این نکته‌هایی رو که باشار میگه بهش توجه کنید که آموزش یعنی ویران کردن شهودهای اولیه یعنی که این که بگیم فلان چیزو مثلاً ما می‌شنویم از غربیا حالا ما ا اینم داریم ما اونم داریم خ اگر قرار باشه این چیزا رو ما داشته باشیم بنابراین برا چی مییم به اصطلاح چیزی یاد بگیریم علوم انسانی که دنبال این باشه که ایرانم اندیشه ایرانشهری یا نمونم عقاید اسلامی رو به شکل جدید موجه بکنه اینکه دیگه شناخت نیست شناخت یعنی اینکه شما چیزی رو از دست بدین نه اینکه چیزی رو از دست بیار بد بیارین یعنی شما باید اون چیزی رو که در گذ چون اون چیزی رو که شما میگید در گذشته داشتیم در گذشته که نبوده در ذهن شما بوده بنابراین اگر شما تصورتونو از دست بدین به گذشته توهین نکردین که به عقاید به اصطلاح خطای خودتون آگاه شدید بنابراین اون چیزی که شما فکر می‌کنید راجع به فردوسی اونچه که فکر می‌کنید راجع به اسلام اونچه که فکر می‌کنید راجع به کوروش اگر شما از دست بدید این طرز تفکرو به هیچ وجه به اونا توهین نکردید بلکه به خودتون احترام گذاشتید که خطاهای ذهنیتون رو در حقیقت نادیده نگرفتید و موجه نکردید. بنابراین آموزش علمی به معنای یاد گرفت افزودن یک قانون جدید به قوانین پیشین نظریه جدید به نظریه‌های پیشین نیست بلکه به معنای یاد گرفتن اون چیزیست که دکارت انجام داد. شکی دستوری در حقیقت بدونید یعنی پیشاپیش بدونید که ذهن ما با خارج هیچ نسبتی نداره ذهن ما با گذشته هیچ نسبتی نداره هرچی که ما راجع به گذشته میگیم تو ذهن ماست هرچی که راجع به عالم خارج میگیم تو ذهن ماست بنابراین اونچه که تو ذهن ماست هم مسلمه که همش خطاست مسلمه که هیچ‌کدومش ربطی به واقعیت گذشته و واقعیت بیرونی نداره پس باید یاد بگیریم که خطاهای ذهنمون رو بشناسیم علم یعنی آگاهی به خطا ما نمیتونیم هیچ چیزی جز خطاهای خودمون رو به آگاهی بهش پیدا کنیم و بعد یه اصطلاحی رو باشار به کار میبره کاتارسیس که اصطلاح یونانیه که به معنای پالایشه پالایش حالا اون در مورد تراژدی و اینا به کار میبرن که پالایش اخلاقی و هنری ولی واشلار این اصطلاح کاتارسیسرو درباره ذهن به کار می‌بره میگه ذهن رو باید کاتارسیز بکنید یعنی چیکار کنید؟ پاک‌سازی بکنید از پیش‌ساوری‌ها، از تصویرها، از دلبستگی‌های عاطفی به باورهای قبلی. یعنی تا از نظر باشار تا این پالایش انجام نشه یادگیری حقیقی آغاز نمیشه. بعد دانش رو یا معرفت رو تقسیم می‌کنه به دانش باز در برابر دانش بسته. میگه دانش بسته و دانش ایستا دانشیست که مجموعه‌ای از پاسخ‌های تثبیت شدن. مثلاً آقای سید حسین نصر میگه که تو زندگی‌نامهش میگه که من الان ۸۵ سالمه. من همون عقایدی رو که در ۱۹ سالگی بهش دست پیدا کردم هنوزم دارم. خب این دانشه اما یه دانش بستهست. دانش باز و پویا دانشیست که همواره آماده بازنگری اصلاح و گسترش خودش هست یعنی اونچه که ما در عصر جدید بشر کشف کرد و مدرن شد یعنی نقد به این معنا نیست که نقد دیگری یعنی نقد خودت یعنی بدونی که هیچ قدرتی نمی‌تونه به اندازه خودت خودتو فریب بده و انسان در هیچ چیزی به اندازه خودفریبی موفق نیست و تمام اونچه که بشر رو تهدید می‌کنه ابدا ندانستنش نیست بلکه دانسته‌هاشه. اون اون چیزی که دانسته می‌دونه اون چیزی که علم می‌دونه اونه که خطر براش ت تولید می‌کنه. زمانی که شما به شناختتون به نحوی اعتماد کنید که هیچ تردیدی درش نکنید اون موقعست که لبه پرتگاه جهنم قرار گرفتیم. ولی شما اگر مدام بگید که خب این نظریه رو من به واقعیت می‌سنجم چون واقعیت مدام تغییر می‌کنه اون چیزی که ممکنه ۵ سال پیش می‌تونسته با واقعیت سازگار باشه ممکنه امروزه نباشه بنابراین چون واقعیت تغییر می‌کنه شما اگر عقاتون افکارتون ثابت و نیازموده بمونه به این معناست که شما از واقعیت کاملاً گسسته شدین اونوقت همواره تلاش می‌کنین که تغییر واقعیت رو به نفع عقاتون توجیه کنین. ایدئولوژی یعنی چی؟ ایدئولوژی یعنی پرستش باور. ایدئولوژی یعنی ایده‌پرستی. یعنی من واقعیت رو بخوام در قالب تنگ ایده‌های خودم بچپونم به جای اینکه باورهای خودم رو بر اصطلاح هماهنگ با دگرگونی‌های در واقعیت دگرگون کنم. و بدونید که اقتدارگرایی یه چیزی نیست که فقط در حوزه سیاست باشه. اقتدارگرایی از آموزش شروع میشه آموزش و تربیت یعنی پدر و مادر و معلم و محیط مدرسه اونجاست که اقتداری شکل می‌گیره یعنی اگر من بخوام بچه خودم رو به شیوه دموکراتیک آموزش بدم به این معنا نخواهد بود که بهش بگم که اون چیزی که من درست می‌دونم این کارو باید بکنی اینا درسته من میگم مثلاً از نظر من درست اینه که تو بری رشته پزشکی اینجوری زندگی کنی اینجوری مثلاً مثلا تصمیم بگیری پس این آموزشه نه آموزش این نیست آموزش اینه که شما به فرزند خودتون به شاگرد خودتون به دانشجوی خودتون یاد بدید که متفاوت فکر کنه شکل خودش فکر کنه مستقل فکر کنه به او باید اجازه بدین که نظرات شما رو نقد بکنه و بهش جرأت بدید که نظرات با نظرات شما همون طوری رفتار بکنه که با هر نظریه دیگری اینجور هست که افلاطون شاگرد میشه و ولی شاگردی که کاملاً متفاوته با او فکر می‌کنه. ارسطو شاگرد افلاطون میشه و مت کاملاً متفاوت با او فکر می‌کنه. بنابراین فکر کردن همیشه فکر کردن به رغم فکرهای قبلیست. اون چه فکرهای من خود من چه فکرهای دیگران. بنابراین آموزش به معنای پر کردن ذهن از دانسته‌ها نیست. به معنای یاد بدن شیوه پرسیدن و بعدم بگم پرسیدن خودش هنره اینطور نیست که شما همین الکی هرچی هرچی دیدین بگین این چیه اون چیه پرسیدن خودش نیازمند این به اصطلاح آموختن روش هست و در حقیقت شما در دانشگاه شما در مدرسه شما در محیط خانه باید یاد بگیرید که چگونه بپرسید چون پرسیدن یعنی دیدن من وقتی از یه چیزی می‌پرسم م که توجمو جلب کنه وقتی ارسلو میگه که فلسفه از تعجب آغاز میشه یعنی این یعنی کهه وقتی من فلسفه می‌ورزم که یه چیزی برام غیرعادی جلوه کنه اگه همه چیز عادی باشه که همه چیز خوب به نظر بیاد که دلیلی نداره من فکر بکنم مثلاً دیگر میگه که یکی از مهم‌ترین پرسش‌های فلسفی پرسش‌هاییست که بچه‌ها می‌کنن مثل اینکه این جهان هست به چرا به جای اینکه نباشد چرا این جهان می‌تونه می‌تونست نباشه. یعنی چی؟ یعنی که من بودن این جهان رو بدیهی نمی‌گیرم و میگم که خب این جهان درسته که الان هست ولی می‌تونست نباشه. یه شما در نتیجه یاد می‌گیرید که چگونه آشنایی زدایی کنید از دیده‌هاتون. چشمتونو عادت بدید به اینکه اونچه که متفاوته ببینه. شما اگر اونچه که متفاوت هست رو نبینین اونوقت نمی‌تونید در یک جامعه دموکراتیک زندگی کنید. جامعه دموکراتیک یعنی جامعه تفاوت‌ها، جامعه تکسر، جامعه‌ای که آغوشش بازه به انواع و اقسام تفاوت‌هایی که اصلاً تصورشو نمی‌کنه و و ذهن ما ذهن ما مخصوصاً ذهن ما ایرانی‌ها به شدت تفاوت گریز، تفاوت ستیز، تفاوت هراسه و این در همین همان طور که مانع علمه در ایران مانع دموکراسی هم هست. سپاسگزارم. بله خیلی ممنون از شما دوستان اگر نکته‌ای هست تشریف بیارید تا ما یه اتاق دیگه‌ای هم یه چند ساعت دیگه برگزار خواهیم کرد و جزئیاتشو بذارید من نگاه کنم بله خواندان یک انقلاب کتاب رمان نبرد پوینتس خب فکر میکنم یک ساعت و نیم دیگه میشه بله یک ساعت و نیم دیگه من رمان نبردو می‌خونم اثر کارلس فانتست و ترجمه بسیار بسیار تحسین برانگیز آقای عبدالله کوثری و نشر ماهی این رو منتشر کرده سال ۹۴ که یک رمان بسیار مهمیست و یکی از کارای آخر پونتز هست هم بخش‌هایش رو میخونم و هم توضیحاتی رو راجع بهش خواهم داد بله من اکسپت کردم آقای علی ما اگر روی پروفایلت بزنی احتمالاً هدایت بشیم به استیج دوستان دیگه اگر نکته‌ای داریدش بیارید بله خوش اومدید بفرمایید آقای علی بفرمایید آقای مهندس کافر شما بفرمایید آقای علی با مایکت باز نمیشه با سلام خدمت دوستان و آقا بابک و آقای مهدی خلجی عزیز ببخشین آقای مهدی خلجی عزیز که شما رو در آخر گفتمون عرضم به حضورتون یه نکته‌ای به ذهنم اومد خیلی دوست دارم جوابش رو بدونم آقای خلجی اینکه درسته این مطالبی که در مورد خالی کردن ذهن و دیگری پذی دیگری پذیری غیر خودپذیری و ریختن آنچه که به عنوان این است و جز این نیست به بیرون و برای جایگزین کردن آنچه که نوع می‌خوایم یاد بگیریم درسته و این‌ها تا حدودی محافظه کاری در عقاید رو تقریباً نفی میکنه من میخواستم یک گریزی بزنم به اینکه آیا حالا بعضی از دوستان بهش تعصب میگن میگن که تعصب چیز بدی هم نیست حتی برخی از فرهیختگان که ما تا از آنچه که داریم محافظت نکنیم یعنی محافظه کار نباشیم به آنچه که نو هست نمی‌تونیم آپگرید و آپدیت بشیم. نمیدونم درست تونستم بیان بکنم. یعنی آونچه که داریم رو اگر بهش تعصب نورزیم نمیتونیم آنچه که جدید میآید رو جایگزین اون بکنیم. یعنی یه خونه‌ای نداشته باشیم که بالا سرمون باشه اون خونه رم داغون بکنیم سرگردان و آواره میشیم در سپهر دانش. خیلی دوست داشتم اینو یه جوابی بهش بدی متشکرم میکروفون میبندم خب این این حرف از یک ذهنی میاد که به چیزی به به نام تناقض و تضاد و اینا هیچ حساسیتی نداره یعنی فکر میکنه که آدم می‌تونه تو ذهنش هر جور فکری رو داشته باشه یعنی نمی‌دونه که مفاهیم نظریه‌ها بینش‌های مختلف با همدیگه لزوماً سازگار نیستن ببینید مهم اینه شما اولین کار چیزی که اولین گامی که نیاز دارید یا اولین معیاری که نیاز دارید بهش توجه کنید اصل عدم محال بودن تناقضه یعنی که شما باید ذه ذهنی ذهن علمیه که به سازگاری و انسجام اونچه که در ذهنش هست حساس باشه در نتیجه ما چه زمانی هست که برامون سؤال پیش میاد زمانی که ما ی یک چیزی رو می‌بینیم که با اونچه که در ذهنمون فکر می‌کنیم سازگار نیست. در نتیجه ما سعی می‌کنیم که اون مسئله رو حل بکنیم. یعنی چی؟ یا اینکه اون باورهای ذهنیمونو تغییر بدیم یا اینکه اون مسئله رو به شکلی که برامون قابل قبول هست به اصطلاح توضیح بدیم. شما نمی‌تونید با بینش مثلاً ارسطویی فیزیک امروز رو بخونید و بفهمید. چرا؟ به خاطر اینکه این این‌ها ناسازگارن. نمیشه که شما هم مثلاً فرض کنید مثل غزالی فکر بکنید هم می‌خواید بید مثل کارل پوپر نگاه فکر کنید اینا با هم ناسازگارن یعنی شما اگر به این به اصطلاح در انسانشناسی وقتی که تقسیم بندی می‌کنن بین ذهنیت‌ها یه ذهنیت ابتدایی داریم یعنی یه ذهنیت پیشای پیشامنطقی ویژگی ذهنیت پیشا علمی و پیشامنطقی اینه که به تناقض حساس نیست یعنی تو فرهنگ ما ببینید تو فرهنگ ما طرف ابن رشد شبا فلسفه می‌خونه ارسطو ترجمه میکنید روزها فقیه قاضیه و حکم اعدام میده نمیدونم در ملا صدرا تفسیر اصول کافی می‌نویسه عین فقیه محدث ظاهرگرا و از اونورم فلسفه داره هیچی با هیچ تو ذهنش سازگار نیست این مال ذهنیت ابتداییه تو فرهنگ مام همین طوره دیگه یعنی سیاست ما من وقتی میگی که آقا برای سیاستورزی شما باید فکر فکر کنین نظریه داشته باشین اصلاً براش قابل قبول نیست که فلسفه چه ربطی داره به سیاست بعد سیاست چه ربطی داره به علوم انسانی علوم انسانی چه ربطی داره به شیوه زندگی ما هیچی به هیچی ربط نداره و در حالی که ذهن علمی ذهنیست که به به اصطلاح هماهنگی اجزای فکریش حساسه و به همین دلیل هست که اونچه که در ارسطو وقتی که اصل عدم تناقض رو شرط دونست برای اینکه شما بتونید یک قضیه رو علمی بدونید. یعنی کهه من وقتی به به چیزی میگم علم که با بقیه اونچه که علم می‌دونم ناسازگار نباشه دقیقاً همین اصلرو سقرات میاره در اخلاق در میگه که همون طور که در علم ناسازگاری بین اونچه من می‌دانم و اونچه که می‌بینم باید رفع بشه در اخلاق هم شما نمی‌تونید چیزی رو که وجدانتون بد می‌دونه در عمل انجام بدید و میگه در حقیقت اصل هماهنگی اصلی کانسیستنسی اصل این به اصطلاح اینتگریتی اینا که با فارسی هم قابل ترجمه بشه اینتگریتی یعنی چی در در فرهنگ غربی اینتگریتی یک فضیلته اینتگریتی یعنی که اون این شخص مهم نیست که من باهاش موافقم یا موافق نیستم مهم این که او اونچنان که باور داره زندگی می‌کنه و اونچنان که زندگی داره زندگی می‌کنه باور داره این میشه اینتگریتی یعنی بین جهان ذهنیش و جهان به اصطلاح رفتاریش جهان بیرونیش ناسازگاری نیست شما در علمم همینطوره شما ن نمی‌تونید که هم خدا رو داشته باشید هم خرما چنین کسانی کسانی هستن که از اندیشیدن می‌ترسن و اندیشیدن اساساً یعنی ترک خانه یعنی ترک اونجایی که بهش عادت کردی یعنی مهاجرت یعنی اونجایی که هستی باید از اونجا رها چیز ابوسید خیر گفت که داستان معروفی خیلی رفت صحبت بکنه بعد شلوغ بود یکی گفت که آقایون هر جا که هستن یه قدم بیان جلو بعد ابوسعید ابالخی گفت همین کافیه همین همین شما هر جا که هستی یه قدم بیای جلو یعنی اونجا که هستی که جهان همون شکلی که می‌بینی هر چقدرم که اونجا وایستی جهان تغییر نمی‌کنه تو برای اینکه این جهانو یه شکل دیگه ببینی تو باید جات عوض بشه تو باید بری یک جای دیگه جهان که کوه که تکون نمی‌خوره این چشم‌اندازه که عوض میشه بنابراین شما برای اینکه تو به قول نیمایوشیش میگه از چیزی باید کاستا به چیزی اخذون کسی که میخواد همه چیزو داشته باشه فکر ابدا به چیزی به نام محدودیت انسان باور نداره می‌خواد خدا باشه این خداست که می‌تونه همه چیزو داشته باشه انسان محدوده انسان موجودیست خطاکار موجودیست محدود موجودیست که باید همواره به خ محدودیت خودش آگاه باشه تمدن مدرن نقطه قوتش اینه که تمامی علم تمامی فلسفه در پی شناخت خطاهاست نه در پی شناخت حقیقت ما در پی شناخت حقیقت بودیم هزاران سال یک دست یک جور هزاران سال این آسمان همین بود زمینم همین بود به محض اینکه فهمیدیم که این جهان اون چیزی که ما فکر می‌کنیم نیست به محض اینکه دکارت گفت که اگر من خطا می‌کنم در مورد مثلاً فرض کنید این مسئله چه تضمینی هست که درباره مسائل دیگه خطا نکنم به محض اینکه کانت فهمید که بین ذهن ما و جهان خارج هیچ نسبتی وجود نداره یعنی ما ذهنمون سیمکشی نشده به جهان خارج که جهان خارج اونجوری که واقعی بفهمه این علم شروع شد علم یعنی توانایی شناخت خطاها بنابراین اگر شما بخواید اون چیزی که می‌دونستید درست بدونید اون چیزی هم که الانه درست بدونید که اصلاً علم نیست اون علم که درست دونستن چیزی نیست علم روش یاد گرفتن به اصطلاح کشف خطاهاست بنابراین این کسایی که این حرفا رو می‌زنن کسایی که اصلاً نمی‌دونن علم چیه کسایی که علمو می‌پرستن نمی‌دونن علم چیه فکر می‌کنن علم میگن علم امروزه به اینجا رسیده یعنی چی به اینجا رسیده علم که به چیزی نمی‌رسه که علم تازه می رسیدنش به معنی کشف خطاهاشه یعنی میگه اگه من تا حالا این نظریه رو قبول داشتم این خطاست یه نظریه دیگه‌ای می‌سازم و این نظریه هم می‌دونم خطاست ولی تا اطلاع ثانوی تا زمانی که نفهم این با تجربه‌های تازه‌تر تایید میشه یا نقض میشه اینو قبول می‌کنم. پوپر میگه که علتی که یه توی زندگینامهش میگه که علتی من میخواستم راجع به پوپرم صحبت بکنم حالا جلسه بعد این کتابشو معرفی می‌کنم حص و ابالهاشو که در حقیقت خواهید دید که در این کتاب فلسفه سیاسی پوپر با فلسفه علمش در حقیقت یک یک هر دو این کتاب هم فلسفه علم هم فلسفه سیاسی میگه که من دلیلی که خب در خیلی نوجوانی مارکسیست میشه در ۱۲ ۱۳ ساله میگه که وقتی من به رفیقه مارکسیستم می‌گفتم که مثلاً فرض کنید فلان چیز با ایدئولوژی مارکسیسم سازگار نیست می‌گفت توجیهش می‌کردن گفتم توجیهش می‌کردن بنابراین شما ایدئولوژی یعنی کهه شما به شکلی بیاندیشید که هیچ تجربه‌ای اندیشه شما رو نقض نکنه در نتیجه یک اندیشه‌ای انقدر در خارج شکست می‌خوره و شما تکون نمی‌کنید تا شما سرنگون میشید حکومت‌های استبدادی چین در حکومت‌های استبدادی اون مستبد یک عقیده‌ای داره و هر واقعیتی رو بر اساس اون عقیدهش توجیه می‌کنه. هیچ تغییری در واقعیت تغییری در ذهن او به وجود نمیاره. انقدر او بر به اصطلاح بت‌های ذهنیش اصرار می‌کنه تا او سقوط می‌کنه نه واقعیت. خب یکی این بود و یکی همین که می‌گفت من وقتی که دانش‌آموز بودیم و تازه دانشجو بودم و این حرفا یادم نیست. میگه که وقتی رفتیم در آزمایشگاه من به دوستم می‌گفتم این مثلاً آزمایش اون حرف تو رو نقض می‌کنه. اون نقضش مهم نیست. اون مواردی که تأیید کرده مهمه در حالی که اینطور نیست در علم اون مواردی که نقض میشه مهمه یعنی ۱۰۰ مورد تی شما آزمای آزمون تأیید داشته باشید اما یه بار که اون نقض بشه اونجاست که سؤال پیش میاد اونجاست که شما باید جواب بدید که چرا این نقض شده چرا این هز مثلاً فرض کنید چرا این مدل اقتصاد ۱۰۰۰ جا که کار کرده اگر یه جا کار نکنه باید ببینید اونجا چرا کار نکرده اون مهمه مهمه اون بحث علمیه اون مسئله علمیه نمیتونم یه چیزی اضافه بکنم به حرفام منظورم این بود که آیا شما به مرمت شناخت تعمیر شناخت به آپدیت کردن شناخت می‌دونین که دو نوع آپدیت داریم یه آپدیتی مثل ویندوز هر هر دفعه یه چیزایی میاد روش اضافه می‌کنن یا کم می‌کنن بعضی چیزا رو حذف می‌کنن یه مثل اندروید که مثلاً برنامه رو کلاً حذف می‌کنه یه برنامه دیگه رو می‌ذاره سر جاش این اون موقع اگر ما تمام آنچه که داریم رو دوباره از نوع بخوایم بسازیم دائماً باید ساختار زدایی بکنیم یعنی دیکانستراکشن باید بکنیم یعنی مرمت و تعمیر اینجا دیگه کلاً از بین میره و این هم هزینه بر نیست به نظر شما فکر ببخشید من فکر میکنم که شما تشریف نداشتید در ابتدای این جلسه من توضیح دادم که ما وقتی که میگیم که علم علم جدید یا دانش جدید این به این معنا نیست که ما از صفر شروع می‌کنیم. یعنی اصلاً شما نمی‌تونید بدون سنت فکر بکنید. یعنی شما نمی‌تونید که یه شعر جدید بگید بدون اینکه شعرای جدید به اصطلاح شعرو بشناسید. شما نمی‌تونید حرف بزنید پیش از اینکه شنیده باشید. انسان زبان رو اول می‌شنوه بعد حرف می‌زنه دیگه. یعنی نمی‌تونید شما بدون سنت سخن بگید. بدون سنت فکر بکنید. لزوماً ما با سنت می‌تونیم بیاندیشیم. اما نکته‌ای که هست اینه که شما وقتی که می‌اندیشید همیشه باز می‌اندیشید یعنی روی اندیشه قبلی‌تونو می‌اندیشید چون رو خلع که نمی‌اندیشید شما وقتی میگی من می‌اندیشم به یه چیزی می‌اندیشید دیگه اون چیز چیه؟ اندیشه قبلیه. بنابراین اندیشیدن خلاق یعنی کهه من اون اندیشه قبلی خودم رو بررسی کردم و دیدم که مثلاً این اندیشه قبلی این مشکلاتو داره. بنابراین یک اندیشه جدیدی میارم. اون اندیشه‌های جدید همه بر اون اندیشه‌های قبلی که معنا ندارن. ارسطو توی کتاب متافیزیکش میگه که پیش از ما کسان بسیاری حالا اسم می‌بره. این‌ها در این زمینه کار کردن. اگرچه که ما عقاعد اون‌ها رو قبول نداریم اما عین جملهشه اما ما امروزه نمی‌تونیم به اون‌ها به چشم خاری ب نگاه کنیم که چون قبولشون نداریم بهخاطر اینکه اگر ما امروز اینجور فکر می‌کنیم ما بر شانه آن غول‌ها ایستادیم بنابراین اینکه شما یه کسی یه کسی که ایرانی فکر می‌کنه یعنی کسی که با سنت ایرانی فکر می‌کنه یعنی اون چیزی که در ذهنشه رو به آزمون می‌گذاره اون چیزی که تنها کسی که از سنتش فاصله می‌گیره ببینید تلقی که ما در ایران داریم اینه که مدرن شدن یعنی فراموش کردن سنت یعنی از سنت جدا بشیم این سنتو تصور کنیم یه خونهست از خونه در بریم فرار کنیم اینو اینو می‌فهمن مدرن شدنو در حالی که مدرن شدن یعنی که این خونه سنته من از این خونه بیام بیرون برم ۱۰۰ متر اونورتر ۲۰۰ متر اونورتر بعد برگردم و از زاویه‌ای ببینم سنت رو که وقتی درونش قرار داشتم نمی‌دیدم. بنابراین کسی میگه سنت که مدرنه کسی که سنتیه که در درون سنته که خودشو سنتی نمی‌دونه که این کسی که مدرنه کسیست که فاصله گرفته یعنی کسیست که اومده بیرون بعد برگشته اومده بیرون تا برگرده نگاه کنه به سنت نه اینکه فرار کنه چون جای دیگه وجود نداره بنابراین اون کسی سنت براش معنی پیدا می‌کنه اون کسی سنت رو می‌شناسه که ازش فاصله گرفته باشه اون کسی که درون سنته نمی‌تونه حالا براتون مثال بزنم منم چیز هانی کورمن به س جلال خب س جلال آشنی یه مدرس فلسفه بود و خیلی ملا صدرایی و فلان هان کارمن بهش گفته بود که تو چرا تاریخ فلسفه نمویسی گفته بود من نمی‌تونم بنویسم راستم می‌گفت نه تنها سجلال آشتیانی که ما ایرانیا اصلاً نتونستیم هیچ موقع تاریخ هیچیو بنویسیم چرا و ولی کرون نوشت کروند تاریخ فلسفه ما رو نوشت چرا به خاطر اینکه که کربن فاصله می‌گرفت. وقتی شما فاصله می‌گیری من دیگه فقط الانو نمی‌بینم. می‌تونم یک افق طولانی در گذشته ببینم. من می‌تونم برم تا مثلاً کندی برم تا دارالحکمت از این طرف فقط ایرانو نبینم مصرو ببینم آندلسو ببینم این میشه یعنی فاصله گرفتنه که شما می‌تونید دورنما رو ببینید تاریخو ببینید اگر درون تاریخ باشید که نمی‌تونید همچین کاری بکنید. سید جلال آشنی درونش بود. یعنی او فقط همونجا که بود می‌دید نمی‌تونست بیاد بیرون. بنابراین ما برای دیدن اینکه اونچه که ما میگیم سنت چیه باید از سنت فاصله بگیریم. این آقایونی که شما فرمودید این حرفا رو می‌زنن نه تنها مدرنیت‌تر نمی‌فهمن که سنتم نمی‌فهمن. فکر می‌کنن اونچه که اونا عقیده دارن این سنته. در حالی که این‌طور نیست. ابداً این‌طوری نیست. اون چیزی که اونا عقیده دارن اون چیزاییست که جزمیاتی که تو ذهنشون رفته. شما برای دیدن سنته که میاید از سنت بیرون. شما اصلاً شما علم برای اینه که شما اونچه که دارید رو مطمئن بشید که درسته یا نه وگرنه که چیزی و در خارج که درست وجود نداره که بنابراین همواره اندیشیدن باز اندیشیدنه و اندیشه علمی یعنی خودآگاهی فلسفه مدرن یعنی خودآگاهی یعنی ما دیگه فلسفه نمی‌خونیم ما فلسفه فلسفه می‌خونیم یعنی برای ما مهم نیست که دیگه واقعیت چیه چون می‌دونیم که بهش دسترسی نداریم برای ما مهم اینه که آیا من اینجور که فکر می‌کنم درسته یا نه آیا من اونچه که فکر می‌کنم شیوه دیگه رو می‌تونم به اصطلاح انجام بدم یا نه؟ بنابراین مسئله من آگاهی خودمه نه چیز دیگری. الو آقای هنری بفرمایید بله سلام عرض میکنم خدمت آقای خلجی و شماک عزیز سوالی که داشتم این بود که آقای خلجی این مدت‌هاست که در واقع در مورد موانع مختلف عقل ارتباطات همه اینها که داریم صحبت میکنیم در واقع میخواستم بپرسم که چطور میشه ادعای این رو داشت که این روح علمی ما قبل از حالا روش و همه این‌ها اون حالت سوبژکتیو رو پیدا کنه وقتی ما تحت اثر همه اینایم امروز سید مسعود حسینی یه توییت نوشته بود در مورد اینکه هگل در ابتدای علم منطقش و مقدمه پدیدارشناسی میگه که شما در واقع حتی تناقض رو هم نباید به عنوان پیشفرضی در نظر بگیرید برای اینکه بخواید در واقع شروع کنید به در واقع یک پروژه علمی یا مثلاً یه اخیراً یه کتاب چاپ شده دترم از ساپولسکی در مورد در واقع اون چیزه اون اثرات فیزیولوژیکیه که وجود داره بر همه تصمیمات تفکر ما می‌خواستم همینو ببینم که چطور میشه با چه کیفیتی ارزیابی کرد که خب ما تحت تأثیر این همه مسائل مختلف هستیم و دشواری‌های خیلی مختلفی رو داریم این کیفیت اینکه این روح علمی ما یک روح علمیه که در واقع خودش قابل سنجش باشه این رو چطور می‌تونیم ما متوجه بشیم امیدوارم سؤالمو بله بله متوجه متوجه بله من منم دیدم تویت آقای حسینی رو خب کار خوبی نیست که آدم یک جمله‌ای رو از هگل برداره بیاره در توییتر و بعد همچین سوء تفاهم برانگیزه به خاطر اینکه اساساً این کار خیلی غیر فلسفیه و همیشه فیلسوفانو هشدار میدن راجع به دیکانتکوالایز کردن یعنی شما یک جمله‌ای رو از متنش جدا کنید و در حقیقت فکر کنید که مؤلف همچین چیزی میگه و نیچه هم اتفاقاً تأکید می‌کنه که خواننده مدرن خواننده نیست که جدی باشه فقط سه چهار تا جمله از اونچه که دلش میخواد از کتاب برمیداره و هر جور که دلش میخواد مصرف میکنه این کار خوبی نیست این یک نکته نکته بعد اینه که ما مدام در یعنی علوم انسانی مدام در حال به کار بردن روش و آزمودن روشن یعنی شما برای اینکه از رو یعنی برای اینکه چیزی رو بشناسید هم نیازمند روش دارید هم نیازمند روش هستید هم نیازمند روشی برای آزمان خود روش به همین دلیله که ما متدولوژی داریم متدولوژی غیر از متده و به همین دلیله که ما معرفتشناسی داریم ما ما اپیستمیک پاتولوژی داریم یعنی آسیبشناسی شناخت یعنی که شما مدام الان ما در همون طور که گفتید ما هر چقدر نوروساینس و نمیدونم کاگنتیو ساینس و اینا پیشرفت میکنه ما بیشتر می‌فهمیم که ذهن ما تحت تاثیر چه چیزاییه که ذهن ما که همش چیزا استدلال منطقی نیست که ما تحت تاثیر انسان با تمام وجودش می‌اندیشه یعنی اندیشیدن یک کار بدنیست یعنی من با خون من با اعصاب من با محیط من با نور با رنگ با نمی‌دونم همه چیز ربط داره بنابراین الان ما می‌دونیم که ذهن انسان بسیار پیچید چیده است و اساساً به همین دلیله که کار ما کار شناخت ذهنه ما همونطور که گفتم علم مدرن فلسفه مدرن کارش بیرون نیست شناخت بیرون نیست بلکه کارش شناخت ذهنه ما وقتی که جامعه شناسی می‌خونیم داریم فکر می‌کنیم که چگونه درباره جامعه فکر کنیم اونچه که تاکنون فکر می‌کردیم چه اشکالی داشته وگرنه جامعه که چیزی نیست که در خارج شما برین کشفش بکنین برای یک بار تمام علوم انسانی همینن علوم به اصطلاح تجربی همینن ریاضیات همینه وقتی که ما میگیم فلسفه ریاضیات فلسفه علم یعنی چی؟ یعنی اون رشته‌ای که داره درباره روش‌هایی که تاکنون به کار برده داره فکر می‌کنه. به عبارت دیگه شما توجه کنید که کانت گفت که ما قبلاً فکر می‌کردیم که عقلمون یک راهنمای صادق و امین و به اصطلاح بیبدیلیست و بقیه چیزها مثل مثلاً فرض کنید توهم و تخیل و نم قرائض انسان همه باید زیر سلطه او باشن اگر اینطور باشه اونوقت ما می‌تونیم درست فکر بکنیم اینطور می‌گفتن دیگه بعد کانت گفتین عقل یک هم راهنماست هم راهزن هم به شما راه نشون میده هم خودشو فریب میده بنا و خب حال سؤال پیش میاد حالا چیکار کنیم حالا دست به دامن که چه کسی ببریم ما که غیر از عقل چیزی دیگه نداشتیم میگه آها این عقل هیچکسو نداره برای اینکه بره به اصطلاح شما ببری با اون معیار یا با اون مرجع بسنجی ببینی درست میگه یا نه این فقط می‌تونه خودش خودش رو بسنجه در نتیجه میگه محکمه عقل ذهن شما یک محکمه عقله که در او هر روز هم عقلو می‌برید اونجا هم می‌شونید جای قاضی هم می‌شونید جای متهم عقل خودش رو بازجویی می‌کنه یعنی چی؟ یعنی این یعنی خودآگاهی خودآگاهی یعنی که من آگاهی به آگاهیم پیدا کنم آگاهی به آگاهیم پیدا کنم یعنی چی؟ یعنی بسنجم ببینم اون آگاهی که قبلاً داشتم درسته یا درست نیست. خودآگاهی در حقیقت مسئله مدرنیته مسئله خودآگاهیه نه آگاهی به جهان بیرون. اونوقت شما اگر خودآگاهی پیدا بکنید هرچه که راجع به جهان بیرون می‌دونید حالا می‌دونستید دگرگون میشه. اونوقت علم جدید به وجود میاد. تکنولوژی جدید به وجود میاد. تکنولوژی جدید، علم جدید، جامعه جدید، ارتش جدید، تسلیحات جدید اینا محصول خودآگاهی بشره. یعنی من فهمید می‌فهمه که تمام این اتفاقات تو ذهنشون میفته ولی ما ایرانی‌ها مطلقا به چیزی به نام ذهن و قدرت اندیشه باور نداریم فکر می‌کنیم همش بیرونه مسلمونا فکر کردن که این غربیا چون الان تمدنشون انقدر قویه به خاطر اینکه استعمار کردن خب غارت کردن پول درآوردن یا نمی‌دونم فلان یعنی فکر می‌کنن که این ارتش قوی این قدرت نظامی قویه که غربو ساخته در حالی که اون ذهن متفاوت رابطه غربیست که این چیزا رو خلق کرده یعنی شکل دیگه فکر کردنش یعنی وقتی که دکارت تصمیم می‌گیره که اون چی رو که در ذهن داره به طور بدیهی اونها رو دیگه بدیهی به حساب نیاره اون موقعست که عوض میشه چیزها این توپ و تانک و اینا این اقتصاد محصول شکل دیگه نگاه کردن آدم‌هاست بنابراین خودآگاهی اون چیزیست که ما بهش نیاز داریم ما در ایران فکر می‌کنیم که نقد کردن یعنی که بریم خیر ملتو بگیریم که اینجوری فکر نکنید اینجور که من فکر می‌کنم فکر کنید حالا آخوندش یه جور ضد آخوندشم یه جور نقد کردن یعنی که شما برگردید دوباره خودتون یعنی در حقیقت خودآگاه بشید این یعنی شما همیشه درونتون بتونید خودتونو تقسیم کنید به د نفر فرض کنید د نفرید همیشه درونتون یه دیگری هست همیشه خودتونو در برابر اون دیگری مسئول بدونید اگر انسان تا عصر مدرن خودش رو در برابر خدا مسئول می‌دونست از زمان از عصر مدرن زمانی آغاز میشه که انسان خودشو در برابر دیگری مسئول می‌دونه. دیگری یعنی چی؟ یعنی حتی من در خلوت شبانهمم که فکر می‌کنم با دی یعنی با کسی دارم حرف می‌زنم. اگر حرفی می‌زنم اون دیگری میگه دلیلت چیه؟ من هرچی که به ذهنم میاد درست نمی‌دونم چون یه دیگری درون خودم دارم که اون دیگری مدام منو به به اصطلاح بازجویی می‌کنه از من. خدای عصر جدید دیگریست. یعنی کسی که من می‌دون یعنی من می‌دونم در تنهایی نمی‌تونم هرچی که دلم می‌خواست فکر بکنم، هر کاری که دلم می‌خواست بکنم. من مسئولم برای اینکه در برابر اونچه که انجام میدم و در برابر اونچه که فکر می‌کنم دلایل موجهی داشته باشم. این میشه در حقیقت مدت. ممنونم. لطف کردم. بسیار خب. خیلی ممنون. ما اگه اجازه بدید بتونیم تا یک ساعت دیگه مجدد خدمتتون برسیم اتاق رو در همین جا به پایان برسیم خیلی ممنون آقای عزی و ممنونم از شما و دوستان عزیز تا نیم ساعت دیگه که رمان نبردو بکنیم وقتتون بخیر