سع میکنم یه مقدار راجع به این کتاب صحبت
بکنم و توضیح بدم و امیدوارم که دوستان من
نمیدونم این کتاب در ایران منتشر شده یا
نه ولی امیدوارم که دوستان بتونن
به نحو این رو بخونن
همون طور که گفتم این کتاب یکی از آثار
اصلی فلسفه علم قرن بیستم هست و تأثیر
عمیقی میگذاره بر تاریخ علم بر
معرفتشناسی بر مطالعات علمی و حتی اندیشه
کسانی مثل میشل فوکو آلتوس سر و کالینگهام
و دیگران اگر کانت میپرسید که سؤال اصلی
کانت این بود که چگونه شناخت علمی ممکن
هست باشلار پرسش رو دگرگون میکنه و
میپرسه چرا ذهن انسان در برابر شناخت
علمی مقاومت میکنه؟ از نظر باشلار مسئله
اصلی تولید علم نیست بلکه غلبه بر موانع
درونی اندیشهست یعنی اون چیزی که باعث
میشه ما نتونیم روش رو روش علمی رو
بشناسیم و به صورت علمی ازش استفاده کنیم
این وضعیتی که ما الان در علوم انسانی
داریم یعنی مدام انبوهی از کتابها انبوهی
از نظریهها انبوهی از روشها رو ما ترجمه
میکنیم و در عمل هیچی از توی اونها در
نمیاد به دلیل اینکه شما تا روح علمی رو
پرورش ندید در خودتون به هیچ وجه دانستن
روش و خواندن نظریه به شما کمکی نخواهد
کرد. به عبارت دیگه اون چیزی که باعث میشه
شما بتوانید علمی علم تولید کنید اون
رو بستگی داره به اینکه تا چه اندازه روح
علمی رو در درون خودتون پرورش داده باشید
و اونچه که باشر بهش میگه که موانع معرفت
شناختی یعنی پیستمول آبستکست
اونها رو چقدر شناخته باشید و چقدر اونها
رو در رفعش کوشش کرده باشید
و در حقیقت باشار فصل اول این کتاب عنوانش
همین هست مفهوم موانع معرفت شناختی و میگه
که در حقیقت علت اینکه عنوان انگلیسی هم
هست ساکالیستس آبجکتو نالج اینه که شما
برای اینکه شناخت عینی پیدا بکنید نیازمند
از بین بردن یا مواجه با موانع
روانشناختیتون هستید
خب در فلسفه علم معمولاً بحث میشد که چه
برای به دست آوردن شناخت علمی چه چیزهایی
چه شرایطی لازم هست
واشلار این رو در حقیقت معکوس میکنه میگه
که ما بیش از اون کهه نیازمندی به دست
آوردن چیزی باشیم باید بدونیم که ما باید
از شر یک سری موانع رها بشیم یعنی اولین
قدم برای اینکه که شما شناخت علمی پیدا
بکنید اینه که موانع اون رو بشناسید اما
مقصود موانع بیرونی نیست مثلاً پیچیدگی
بودن پیچیده بودن پدیدهها یا گذرا بودن
پدیدهها ضعف حواس انسانم هوش انسان نه
اینا نیست برعکس این موانع در خود عمل
شناختن و در ژرفای اون به اصطلاح پدیدار
میشن یعنی گویی بر اثر یک نوع ضرورت
کارکردی خود فرآیند شنا
کندیها و آشفتگیهایی رو بهش دچار میشه.
علل اینطوری یعنی باشر در مورد رکود علم
یا به اصطلاح پسن علم هم از این طریق
توضیح میده که سرچشمهای
رکود علم در موانع معرفت شناختیست. یعنی
شناخت واقعیت مثل یک نوری میمونه که
همیشه بر یک جایی به اصطلاح پرتو افکنی
میکنه. این نور هیچ موقع بیواسطه و کامل
نیست. یعنی حقیقت حقیقت واقعیت هیچ موقع
بر ما به اصطلاح آشکار نمیشه و به خود و
همواره چیزیست که باید شما از درونتون در
حقیقت نور بندازید به اون در بیرون به
اصطلاح اونچه که در بیرون هست به خودی خود
خودش رو بر شما نشون نخواهد داد یعنی
اندیشه تجربی یا علمی
زمانی صورت میگیره اینه که شما
دستگاههای استدلالی درستی رو در ذهنتون
شکل داده باشین و در حقیقت وقتی که و
بدونید که ذهن انسان نمیتونه از ابتدا
چیزی رو بشناسه یعنی وقتی ما میخوایم علم
رو یاد بگیریم اینطور نیست که در نقطه صفر
قرار داریم بلکه ما با یک ذهنی انباشته از
تصورات و پیشفرزها و باورهای پیشینی ی
به اصطلاح قرار داریم که اولین گام برای
اندیشیدن علمی در حقیقت کشف اون خطاها کشف
اون پیشفرضها و مواجهه با اون چیزاییست
که میدونیم یعنی در حقیقت مانع علم اون
چیزی نیست که نمیدونیم بلکه اون چیزاییست
که میدونیم بنابراین بنابراین یه اصطلاحی
استفاده میکنه میگه که گام اول
به اصطلاح حالا فراگیری علم این هست که
شما قنیق انتلکتوئل یعنی یک توبه واقعی
عقلانی بکنید یعنی
شناخت همیشه شناخت علیه یک شناخت پیشینیست
و شما با ویران کردن دانستههای نادرست یا
غلبه بر اون چیزی که در خود ذهن مانع
تکوین روح علمیست شما میتونید علم رو
بیاموزید این دقیقاً همون کاملاً دکارتیه
دیگه یعنی بحث بر سر اینه که دکارت میگه
که من وقتی که دیدم که در
شناخت علمی نمیتونم به اونچه که دارم
اعتماد کنم تصمیم گرفتم تمام عمارت
اندیشههای خودم رو ویران بکنم. بنابراین
ویران کردن یعنی کهه شما همواره آماده
باشید که اونچه رو که پیشتر در ذهنتون به
عنوان اطلاعات به عنوان معلومات آموخته
شده انباشته شده و به طور طبیعی از طریق
فرهنگ از طریق زبان از طریق عادت در ذهن
شما شکل گرفته آماده باشید که اونها رو از
ذهنتون بیرون بریزید یعنی ذهن
از نقطه صفر هیچ موقع آغاز ز میکنه از
زمانی که بچه زبان یاد میگیره از طریق
زبان و بعد از طریق زندگی اجتماعی ذهن ما
مجموعه بیکرانی ناشناختهای از باورها درش
هست و
وقتی که شما میخواین علم بیاموزین خب
نمیتونید صرفاً با یک فرمان در حقیقت
اونچه رو که ما علمی نامیم رو در بیاموزید
بلکه باید شما
بیاموزید چگونه آنچه که در ذهن دارید پاک
کنید یعنی آنلرنینگ یعنی آموخته زدایی
خودش نیازمند روش تمرین و جدیت و ممارست
هست یک کاری هم نیست که شما یک سال انجام
بدید سال اول دانشجوتون انجام بدید بعد
رها کنید بلکه به عکس اگر شما هر چقدر
بیشتر بیاموزید استادان بزرگ هستن که
اشتباهات بزرگ میکنن در ایران ما
آدمهایی که به اصطلاح راههای خطا رفتن
آدمهایی نبودن که بیسواد باشن بلکه
آدمهایی بودن که در یک نقطهای دیگه به
پیشفردها و به باورهای پیشینیشون
تردید نکردن و اونچه که بدیهی میانگاشتن
رو هیچ موقع به پرسش و آزمون نگذاشتن.
یعنی به عبارت دیگه
تمام پروژه فلسفی باشر رو میشه در سه ایده
اصلی خلاصه کرد. یکی اینکه خطا منشأ علمه
نه دشمن اون یعنی شما از با یک ذهن آکنده
از شناختهای خطا هست که شما شروع میکنید
به به اصطلاح آموختن در نتیجه علم از حذف
تدریجی خطاها پیش میره نه از انباشتن ساده
حقیقتها علم چیه شما در علم چهجوری
پیشرفت میکنه با این به این طریق
نظریههایی که الان دارید به کار میبرید
به محض اینکه دوباره اینها رو به آزمون
میگذارید و موارد نقض اون رو میبینید
شما میذاریدش کنار و یک نظریه دیگری رو
در حقیقت میسازید. علم به هیچ وجه به
اصطلاح
مجموعه از نظرات نظریههای درست نیست بلکه
مجموعهایست از نظریات خطایی که اگر
خطاشون مشخص شده کنار گذاشته شدن. اگر هم
الان به کار میره همه موقتی و تنتیو هستن.
یعنی تمام نظریههای علمی همه تا اطلاع
ثانوی اعتبار دارن تا زمانی که در آزمون
خطای اونها مشخص میشه. بنابراین
بزرگترین مانع شناخت در خود ذهن ماست.
موانع اصلی بیرونی نیستن. موانع اصلی
عادتهای فکری، زبان، تصویرها،
پیشداوریها و شیوه اندیشیدن ما هستن و به
همین دلیله که باشار اصطلاح مانع معرفت
شناختی رو در حقیقت
میسازه.
جمله معروف باشلار این هست که در حقیقت
انسان همواره علیه شناخت پیشین میشناسد
یا به رغم شناخت پیشین میشناسد. این یکی
از بنیادیترین اصول معرفتشناسی قرن بیستم
هست. یعنی علم
نه با افزودن اطلاعات به دانستههای پیشین
بلکه با نقد، با اصلاح و گاه ویران کردن
چهارچوبهای پیشین اندیشه پیشرفت میکنه.
خب این مسئله یعنی اینکه بدونیم که علم
صرفاً مجموعهای از گزارههای درست نیست
بلکه فراآیند دائمی خودانتقادی و بازسازی
ذهن هست. این همون چیزیست که باشار بهش
میگه شکلگیری روح علمی.
نکتهی که میگه میگه که باید بدونین که
ما فکر میکنیم که ذهن وقتی که وارد عرصه
فرهنگ علمی میشه ذهن خیلی جوان و شادابیه
مثلاً کسی که می رشته دانشجوها و رشته
علمی این ذهن خیلی جوان و شادابی داره
میگه نه بهعکس ما با یک ذهن پیری شروع
میکنیم به آموختن علم به خاطر اینکه اون
ذهن به اندازه پیشداوریهای خودش عمر داره
و این پیشابوریها خیلی عمرشون بیشتر از
خود اون آدم هست. یعنی در سنت، در عادت،
در فرهنگ ریشه دارن. بنابراین از نظر
عقلانی دست یافتن به علم به معنای دوباره
جوان شدنه. یعنی شما هر چقدر که
پیشفرزاتون رو از بین ببرید کنار بگذارید،
جوانتر میشید. یعنی
در حقیقت شما میپذیرید که به شکل جدی و
قاطعانه در حقیقت دگرگونیهایی رو به وجود
بیارید که اون گذشته شما رو به چالش بکشه.
در اصل علم
در برابر نظر شخصی آپنیون قرار داره. علم
در برابر اونچه که عموم مردم فکر میکنن
قبول قرار داره. علم در برابر اون چیزی که
من فکر میکنم بدیه قرار داره. یعنی علم
با
اینکه الان توی یه بار دیدم توی تلویزیون
اینجا به مصاحبه میکرد با طرفداران ترامپ
و با به یه خانمی گفت که شما رأی میدید
اگه وار سوم ترامپ کاندید بشه که خلاف
قانون اساسیست گفت بله حتما رأی میدم بعد
همینطوری باهاش صحبت کرد بعد گفت به نظر
شما زمین گرده یا زمین مسطحه؟ گفت حتماً
مصطحه و بعد گفت چرا؟ گفت من خیلی تحقیق
کردم یعنی در حقیقت این آدم تصور خودش رو
یعنی اون برداشت خودش رو نظر شخصی خودش رو
کاملاً ترجیح میده به اونچه که در علم هست
یا اینکه ما امروزه از امپراتوری یا
خودکامگی نظر شخصی همین آپنیون صحبت
میکنیم که همه نظر شخصی دارن و نظر شخصی
در حقیقت خلاف علمه در علم اون چیزیست که
با نظر شخصی مبارزه میکنه عقیده بعد
نه تنها
عقیده بعد نه تنها بده که اصلاً نمیتونه
بیاندیشه عقیده نیازها رو به صورت شناخت
ترجمه میکنه یعنی اونچه که من دوست دارم
باشمو اونو میگه این شناخته یعنی اونچه رو
که دوست داره باور داشته باشه به به اون
باورها میگه شناخت وقتی که شما اشیا رو بر
اساس به اصطلاح علائق خودتون یا منافع
خودتون نامگذاری کنید در حقیقت راه شناخت
رو بر خودتون بستید هیچ بنیانی رو نمیشه
بر عقیده استوار کرد اول باید شما اون رو
ویران بکنید و بعد شروع کنید به شناختن
عقیده نخستین مانعیست که باید از اون گذشت
این عقیدههم که میگم عقیده مذهبی نیستا هر
عقیدهای عقیده مذهبیست یعنی هر عقیدهای
که شما اون رو دست بهش نزنید یعنی عقیده
مذهبیست برای شما بنابراین کافی نیست که
فقط برخی از خطاها های عقیدهمونو اصلاح
کنیم و و یک نوع چه میدونم چیزا رو با
همدیگه قاطی کنیم نمیدونم سنتمون دوست
داریم ای ایران شهری رو دوست داریم
مدرنیته رو دوست داریم اسلاممو دوست داریم
دموکراسی رو دوست داریم همه چیو با هم
قاطی کنیم مسئله اینه که شما بتونید
درباره مسائلی که نمیفهمید یا حتی
به اصطلاح
به روشنی نمیتونید صورت بندی کنید هرگز
خودتون رو صاحب نظر ندونید و صحبت نکنید
بنابراین پیش از هر چیز باید طرح مسئله رو
یاد گرفت یعنی پرسیدن یا سؤال رو صورت
کردن بخش مهمی از پاسخ هست یعنی بر خلاف
اونچه که گاهی گفته میشه در زندگی علمی
مسئلهها خودبهخود به وجود نمیان که
مسئلهها رو میسازن یعنی مسئلهها رو شکل
میدن هیچ چیزی بدیهی نیست نیست هیچ چیزی
از پیش داده شده نیست همه چیز ساخته میشه
همین عنوان این کتاب فقماسیون یعنی شما
شکل میدید بهش اینطور نیست که انسان با
روح علمی به دنیا بیاد حتی دانشی که با
تلاش علمی هم به دست اومده میتونه دچار
زوال بشه یعنی بسیاری از استادان ما وقتی
کتاباشونو نگاه میکنی سوادشون مال زمانی
که درس میخوندن که و بعد از اون متوقف
شدن یعنی آقای داوری اردکانی کنی دیگه از
دکارت اینورتر دیگه نمیاد و انگار که علم
متوقف شده بنابراین شما باید بدونید که
پرسشها در طول زمان فرسوده میشن به رکود
دچار میشن در این و وقتی که اینطور بشه یک
مانع معرفت شناختی بسیار
ست طبری میشن که دیگه شما نمیتونید دانشی
رو بیاموزید عادتهای فکری که یک زمانی
سودوند بودن سالم بودن ممکنه در دراز مدت
خودشون تبدیل به یک مانعی در در برابر
پژوهش بشن. ذهن ما گرایش مقاومت ناپذیری
داره که اندیشهای رو روشنتر بدونه که
بیشتر از اون استفاده میکنه. بنابراین
اگر یک اندیشهای براش غریب باشه بلافاصله
در برابرش مقاومت میکنه. یعنی
اونچه رو که دوست داره باور کنه اون رو
حقیقت میدونه. اندیشهها در اثر تکرار
ارزش پیدا میکنن. ارزشی که اصلاً سزاوار
اون نیستن. این ارزشها مانع گردش آزاد
اندیشهها میشه.
بنابراین علم دشمن عقیدهست
و عقیده همیشه بر خطاست. این به این معنا
نیست که با عقاید عمومی یا باورهای عمومی
همیشه از نظر محتوایی نادرستن. بلکه حتی
اگر از نظر محتوایی هم درست باشن روشی که
به اون رس استفاده شده برای رسیده نه به
اون علمی نیست و اون روش مهمه. یعنی مثلاً
ممکنه شما یه عقیده درستی داشته باشید اما
چون از روش درستی استفاده نکردید اون
عقیده شما اعتباری نداره
و این نکته رو بسیار براش دقت کنید ما ذهن
ما ایرانیها ذهنیست که طبیعی فکر میکنه
یعنی فکر میکنه که همه چیز دنیا طبیعیه
جامعه طبیعیه دولت طبیعیه علم طبیعیه
تکنولوژی طبیعیه فقط باید بریم ورش داریم
بیاریمش هیچ چیزی طبیعی نیست همه چیز
ساخته میشه
هیچ چیزی بدیهی نیست همیشه شما باید اون
رو به اصطلاح به پرسش بگذارید هیچ چیزی از
قبل به شما داده نمیشه هیچ چیزی نیست که
شما بتونید اون رو به اصطلاح بدون هیچگونه
بررسی و واکاوی مسلم و رها شده قرار بدید
علم واقعیت رو صرفاً کشف نمیکنه بلکه با
مفاهیم نظریهها ابزارها و آزمایشها اون
موضوع علم ساخته میشه یعنی هر چیزی که
نمیتونیم بگیم بهش موضوع علم موضوع علم
اون چیزیست که نظریهها میگن موضوع علمه
این نکته در قرن بیستم خب بسیار مهم بود
که ما بدونیم که چگونه پرسش علمی مسئله
علمی موضوع علمی رو بسازیم به خاطر اینکه
هر چیزی نمیتونه
چنین نامی رو به خودش داشته باشه
نکته دیگه اینه که
[گلویش را صاف میکند]
بدونید که انسانهام به هیچ چیزی به
اندازه عقاید خودشون دلبستگی ندارن. یعنی
آدمها انقدر به عقاید خودشون دلبستگی
دارن که حاضرن به خاطر عقایدشون هم
دیگرانو بکشن هم خودشونو به کشتن بدن.
بچههاشونو به کشتن بدن. عزیزانشونو از
دست بدن. به بدترین جنایتها دست بزنن.
هیچ چیزی در جهان خطرناکتر از عقائد ذهنی
انسان نیست و مولوی میگه عاشق خویشید و
صنعت کرد خویش دم ماران را سر مار از خیش
انسان عاشق ساختههای ذهنی خودش میشه
و به سخت سختترین کار اینه که شما دل
بکنید از این دانستههاتون یا از این
آموختههاتون و دل بکنید از اینکه
دنبال پاسخهایی برید که دوست دارید و در
حقیقت غریضه شما رو به اون سمت میکشه
ما
در به طور طبیعی غریضی فکر میکنیم یعنی
چی؟ یعنی که شناخت تجربی باید انسان رو با
ابعاد حساسیت و عاطفش درگیر کنه. اصلاً
ساده نیست این مسئله. یعنی در علم شما
باید از اونچه که مدتها زندگیتون و
نمیدونم فکرتون و پروژههاتون رو بر اساس
اون بنا کردید اگر فهمیدید اشتباهه
بذاریدش کنار. اگر دارین یه رساله دکتری
مینویسین ۵ سال طول کشیده بعد از ۵ سال
میفهمین اشتباه بوده بذارینش کنار انقدر
به اون خطا نچسبین این یعنی که شما باید
با عواطفتون با احساساتتون به شدت مواجهه
کنید یعنی حتی
حتی یک ایده علمی اگر بیش از اندازه شما
بهش انس بگیرین و براتون آشنا بشه به
تدریج یک بار سنگینی از عناصر روانش
شناختی رو با خودش حمل میکنه. یعنی
انباشته از همانندیها، تصویرها و
استعارهها میشه و اندک اندک بردار
انتضاعی خودشو یعنی اون نوک تیز و ظریف
انتظار رو از دست میده. به ویژه خوشبینی
بیهودهایست که اگر فکر کنیم دانستن
خودبهخود به دانستن بیشتر میانجامه یا
فرهنگ هرچقدر گسترش پیدا بکنه آموختن هم
آسانتر میشه. یا هوش وقتی که با
موفقیتهای زود هنگام یا پیروزی در مثلاً
امتحانات دانشگاهی تأیید میشه این میشه یه
سرمایه مادی یا اینکه بشر هرچه جلوتر میره
پیشرفت میکنه این توهماتی که ما ایرانیا
داریم که بله دیگه الان نسل زیک الان
جلوتر از ماست وصف فلانه اینا همش توهمات
بسیار خام هست حتی اگر بپذیریم که ذهن خوب
پرورده شده از خودشیفتگیهای فکری تا
اندازهای در امان میتونه بمونه ولی باید
بدونید که ذهن خوب پرورده شده متأسفانه
اغلبیه که ذهن بستهست یعنی محصول مدرسهست
اگر شما ۲۰ میگیرید در مدرسه این به این
معنا نیست که شما خیلی می خوب درس به
اصطلاح خوب دانش میآموزید این به این
معناست که شما اونچه که مدرسه بهتون یاد
دادید حفظ کردید و پس دادید در حقیقت
بحرانهای رشد اندیشه مستلزم این هست که
شما اونچه رو که دستگاه معرفتی که در
ذهنتون هست همه رو میریزید بیرون و در
این و اگر شما بتونید اونچه رو که در
ذهنتون ساختید خراب کنید اون موقعست که
شما در حقیقت روحیه علمی رو یاد گرفتید
روحیه علمی به قول دم به قول پوپ در تعریف
دموکراسی میگه دموکراسی این نیست که شما
از طریق انتخابات به قدرت برسید دموکراسی
اینه که شما از طریق انتخابات قدرت رو رها
کنید یعنی هیتلر و نمیدونم همه این
دیکتاتورها در قرن بیستم از انتخابات
استفاده میکردن برای رسیدن به قدرت ولی
دیگه بعد دیگه نمیشد اونا رو تکون داد.
بنابراین نظریا هم همین طوره اینکه شما یک
نظریهای به دست بیارین که این هنری نیست
مهم اینه که نظریهها رو بتونین از ذهنتون
بیرون کنین یا پیشفرضها رو بتونین از
ذهنتون بیرون کنین.
بنابراین موفقیتهای گذشته دشمن علمه
و بزرگترین خطری که یک دانشمند یه
اندیشمند رو تهدید میکنه به شکستهاش
نیست بلکه موفقیتهاشه. اندیشه که بارها
موفق شده به تدریج تبدیل میشه به یک حقیقت
بدیهی و ذهن دیگه اون رو آزمایش نمیکنه
بلکه از اون دفاع میکنه. در نتیجه همون
اندیشه که یه روزی موتور پیشرفت بود
میتونه تبدیل بشه به مانع پیشرفت. این
باشر میگه این همون غریضه محافظه کاریست
که در انسان غلبه پیدا میکنه
و یه جمله خیلی مهمی هم که داره در این
فصل میگه که زمانی فرا میرسد که ذهن
پاسخها را بیش از پرسشها دوست دارد. این
تفاوت میان روح علمی و روح محافظهکاره.
روح محافظهکار با پاسخها زندگی میکنه.
روح علمی با پرسش و این و زندگی کردن با
پرسش به عرض کنم یک شجاعت بسیار بسیار
زیادی میخواد یعنی بزرگترین شجاعت اینه
که شما مدام اونچه رو که تاکنون اندیشید
باز بیاندیشید و به پرسش بگذارید به خاطر
همینم کانت وقتی که میگه که روشنگری چیست
نمیگه روشنگری یعنی مثلاً به این باور
داشته باشید به اون باور داشته باشید میگه
جرأت اندیشیدن با عقل خود یعنی با عقل خود
اندیشیدن جرأت میخواد اینکه عموم مردم به
عقل خودشون فکر نمیکنن، اینکه از آزادی
فرار میکنن درست به دلیل اینکه اصلاً چیز
سادهای نیست. همه آدمها شعار آزادی
میدن. همه آدما ژست علمو میگیرن. اما
وقتی که واقعاً شما بخواید به آزادی و علم
تعهد داشته باشید، میبینید که ابدا
نمیتونید دیگران رو به خاطر اینکه تنبل
بودن ملامت بکنید. به خاطر اینکه بسیار
سخته. یعنی
در حقیقت بدونید که
علم با در حقیقت آسودگی فکری به هیچ وجه
سازگار نیست. علم یعنی که شما مدام اونچه
رو که در ذهنتون میسازید خراب کنید و
خودتون محتاج ببینید به اینکه از اول از
آغاز برگردید به بنیادها و بنای تازهای
رو بنا بکنید
و در حقیقت بحران رو شما یک
آفت ندونید بلکه شرط رشد بدونید رشد
اندیشیدن با انباشت تدریجی دانش ت حاصل
نمیشه بلکه که با بازسازی مداوم دستگاه
شناختی امکان پذیره. به عبارت دیگه تحول
علمی مستلزم این هست که نه نه فقط
نظریهها بلکه خود ذهن اندیشینده دگرگون
بشه. یعنی
اونچه که باشن منظورش هست از وقتی میگه
شکلگیری روح علمی یعنی کهه تو باید تغییر
کنی تو باید مدام عوض بشی تا بتونی در
حقیقت جهان رو به شکل علمی ببینی. علم پیش
از اونکه جهان رو تغییر بده باید شیوه
اندیشیدن انسان رو از نوع بسازه.
ذهن باید در حقیقت به یک چیز دیگری تبدیل
بشه. باید یک کارکردهاش
کاملاً تفاوت بکنه. انقلابهای علمی که ما
میگیم وقتی که میگن به اصطلاح
جهشهایی که صورت میگیره یا انقلابهایی
صورت میگیره این انقلاب که بیرون در
بیرون صورت نمیگیره که یعنی وقتی که
کپرنیک گفت که زمین بر گرد خورشید میگرده
اینطور نبود که در عالم خارج یه همچین
اتفاقی افتاده باشه تا اون زمان خورشید
ثابت بوده باشه از اون دور زمین بگرده بعد
مثلاً
خورشید مرکزی رو ما ببینیم چیزی نیست که
شما در خارج بخواید ب پیدا بکنید بلکه
کپرنیک بود که ذهنش رو عوض کرد یعنی شیوه
دیدنش رو عوض کرد شیوه اندیشیدنشو عوض کرد
بهخاطر همینه که کانت میگه فلسفه من هم یک
انقلاب کپرنیکی به خاطر اینکه کانت
اندیشیدن رو در حقیق فلسفه رو در حقیقت
انقلاب در شیوه اندیشیدن میدونه یعنی شما
وقتی که میگید که علم در مو وارد مرحله
جدیدی شده این به این معنای نیست که
نظریههای جدیدی بر نظریههای قبلی افزوده
شده بلکه به این معناست اینکه شما کاملاً
شیوه فکر کردنتون شیوه دیدنتون تفاوت کرده
بنابراین اگر کسی بخواد تنها دگرگونیهایی
که مثلاً در نتیجه فهم نظریههای مثل
نسبیت یا مکانیک موجی در ذهن انسان پدید
میاد و بررسی کنه این
حرفی که باشار میگه به نظرش قابل فهم
خواهد آمد یعنی
علم شیفته وحدته شیفته یکپارچگیست اینکه
شما پدیدههایی رو که با هم متفاوتن ذهن
آدم به طور غریضی میل داره که اینا رو
تفاوتها رو نادیده بگیره و اینا رو مثل هم
بدونه مثلاً میگیم که آره در آمریکا هم
مثلاً فرض کنید جنایت هست پس اگر در
آمریکا هم جنایت هست مثل ایران میمونه یا
مثلاً در اروپا هم چه میدونم پارلمان هست
در ایرانم هست یا نمیدونم در هند مثلاً
نهاد ازدواج هست در ایرانم هست یعنی شما
اگر بخواید ازدواج در همه دنیا رو یه شکل
ببینید نمیدونم سیاست در همه دنیا رو یه
شکل ببینید پدیدهها رو یک شکل ببینید
یعنی در حقیقت شما چشم علمی ندارید چشم
علمی یعنی چشمیست که تفاوتها رو میبینه
تمایزها رو میبینه و ذهن ما ایرانیها ها
به طور تاریخی و به طور سنتی ذهنیست
وحدتگرا یعنی ذهنیست که تفاوت گریزه
تمایزگریزه اندیشه ایرانی اندیشه وحدته
یعنی میخواد تمام این اندیشه نوره دیگه
نور وحدته و بدترین چیز نوره شما در ت به
اصطلاح سایه روشن هست که میتونید
بیاندیشید نه در تاریکی مطلق و نه در نور
مطلق بلکه در سایه سایه روشن ولی شما در
اندیشه ایرانی که اندیشه نوره
اندیشه اشراقیه اندیشهایست که تمام این
ذرات
نور همه میپیوندن به منشأ اصلی که خورشید
هست. این ذهنیت ما به همین دلیل که ما
بسیار باید بیش از دیگر فرهنگها با شکل
فکر کردن سابقمون آشنا بشیم و باهاش
مبارزه کنیم و به جای ذهن
یکسان بین تربیت کنیم ذهنمونو به تفاوت
دیدن.
این تفاوت بینی یک کاریست بسیار سخت.
تفاوت
یونانیها با ما ایرانیها دقیقاً همینه.
ما ایرانیها تمدنمون فوقالعاده عظیم
بوده. اصلاً قابل مقایسه نبوده با هیچ چیز
دیگری. عظیمترین تمدن و اولین تمدن
یونانیها بسیار
حوزه جغرافیایی و حوزه تمدنی بسیار محدودی
رو داشتن. اما تفاوت این بود تفاوت این
بود که ما در ایران هرگز نتونستیم تاریخ
بنویسیم به خاطر اینکه اگه تاریخ
مینویسیم تاریخ خودمون بود و تاریخ
خودمون یعنی خودمون از خودمون میگفتیم در
نتیجه تاریخ نبود اما در اونجا میتونستن
تفاوت بین خودشون و دیگر فرهنگها رو
ببینن ما برای ما یک فرهنگ یک تمدن یک
الگو بیشتر معنی نداشت اینکه شما بتونید
الگوهای متفاوتی تصور میکنید. پس تفاوت
اون چیزی نیست که در خارج وجود داره. اون
چیزیست که شما ابداع میکنید. یعنی چی؟
یعنی من میخوام ببینم روز چیه.
باید شب رو در کنارش ابداع بکنم. من
میخوام ببینم هستی چیه. من باید نیستی رو
بتونم بفهمم. نیستی چیزی نیست که در خارج
باشه. ولی من به نیستی ایده نیستی
نیازمندم تا بتونم هستی رو بفهمم. پس
تفاوت هنریست که شما باید یاد بگیرید برای
ابداعش. چیزی نیست که در خارج باشه. بعد
یعنی برید بگید که خب این با اون فرق
نمیکنه. یعنی نشون بدید با دستتون به د
تا چیز اشاره بکنید بگید این با اون فرق
فرقها در بیرون نیستن. فرقها در ذهن شما
هستن. همونطور که روابط در ذهن شما هستن.
خب
اندیشه علمی اندیشه بیقراریست.
اندیشهایست که به همانندیهای ظاهری ابدا
اعتماد نمیکنه. بیوقفه خواهان دقت بیشتر
هست و این به خودی خود به معنایی که مدام
در پی این هست که فرصتهایی برای تمایز
نهادن به وجود بیاره. دقیقتر کردن یعنی
چی؟ یعنی اصلاح کردن، متنوع کردن. بتونید
شما فرق بگذارید بین چیزها. این در حقیقت
شگردهای شگردهاییست که یک ذهن علمی به کار
میبره تا از اسارت یقین و وحدت رها بشه.
بنابراین انسان موجودیست که باید دگرگون
بشه برای اینکه علم به دست بیاره ان ان با
اون تعریف ارسطو که انسان موجودیست عاقل
یا انسان موجود حیوان ناطقه یعنی انسان به
خودی خود فکر میکنه این درست نیست انسان
برای فکر کردن باید عوض بشه انسان
موجودیست که برای رشد فکری باید خودشو
دگرگون بکنه ان به قول باشن میگه انسان
گونهایست که نیاز دارد جهش یابد و اگر
تغییر نکند رنج میبرد. جهش اینجا یه
استعاره یا زیستشناختی نیست بلکه به معنای
انقلاب در شیوه اندیشیدن هست.
باشر میگه این جملهشم بسیار کلیدیست که
میگه از نظر روحی انسان نیازمند نیازهای
تازه است یعنی رشد فکری فقط پاسخ نمیده به
نیازهایی که الان شما دارید بلکه ذهن خلاق
خودش افقهای تازهای رو از پرسشها و
نیازها خلق میکنه. علم به نیازهای موجود
شما پاسخ نمیده بلکه نیازهای جدیدی رو در
شما میآفرینه.
بنابراین علم با
وحدت با یکسان شدن پیشرفت نمیکنه بلکه با
شکستن وحدتهای ساده و با شکستن هم
همسانیهای ظاهریست که به سمت پیچیده رفتن
پیچیدگی بیشتر رفتن و تکثر بیشتر رفتن و
تمایز بیشتر رفتن هست پیشرفت میکنه به
عبارت دیگه علم هنر تفا تفاوت گذاشتن
و این هنر رو اگر شما نیاموزید
مطلقا آموختن روشها و نظریهها چیزی از
علم به شما نخواهد داد.
نکته دیگه اینه که
تاریخ
به اقتضای خودش
با هرگونه داوری نرماتیو یا هنجاری بیگانه
است. یعنی اگر بخوایم
ما یعنی از نظر تاریخ شیوههای گوناگونه
اندیشیدن یکین ولی ما اگر بخوایم با
درباره کارآمدی یا ناکارآمدی یک شیوه
اندیشیدن داوری کنیم ناگذیر باید یک
رویکرد هنجاری داشته باشیم به خاطر چی به
خاطر اینکه اون چیزی که در تاریخ اندیشه
علمی به وجود رخ داده لزوماً در خدمت
پیشرفت علم نبوده حتی حتی برخی از
شناختهای درست هم گاهی سبب شدن که
پژوهشهای سودمند
زودتر از موعد متوقف بشن. بنابراین
معرفتشناس
باید در اسنادی رو که مورخ گرد میاره
غربال کنه. باید از منظر عقل از منظر در
حقیقت عقل تکامل یافته امروزی اونها رو
داور داوری کنه. بهخاطر اینکه از موضع
امروزه که ما میتونیم خطاهای گذشته
فکریمون رو به درستی ارزیابی کنیم.
بنابراین حتی در علوم تجربی این تفسیر
عقلانیست که جایگاه واقعی واقعیتها رو
معین میکنه. به ما میگه چه چیزی واقعیته؟
چه چیزی واقعیت نیست. خطر و موفقیت علم هر
دو بر محور تجربه و عقل و در مسیر
عقلانیسازی قرار دارن. همون نکته که در
حقیقت در کانت میبینید که اون جدالی که
بین عقلیگرایان و تجربهگرایان هست
یعنی شما
باید این یک اصل
مهم رو در نظر داشته باشید که دانستن برای
بهتر پرسیدن هست
باشار میگه انسان برخوردار از روح علمی
میخوا خواهد بداند اما فقط برای آنکه بهتر
پرسش کند. بنابراین غایت علم انواشتن
پاسخها نیست بلکه ارتقای کیفیت
پرسشهاست. هر پاسخ علمی باید به ما کمک
کنه که پرسشهای دقیقتر و ژرفتری رو
صورتی کنیم.
یکی از مفاهیم خیلی بدیعی که در این کتاب
هست و باشر
در حقیقت خلق کرده مفهوم کنتخوپانس است
یعنی ضد اندیشه
میگه که یک نظریه نادرست برای مورخ فقط
بخش از گذشته است ولی برای فیلسوف فیلسوف
علم ضد اندیشهست یعنی الگوی فکریست که نه
تنها حقیقت رو آشکار کار نمیکنه بلکه به
طور جدی مانع پیدایش اون هم میشه.
بنابراین فلسفه باشلار فلسفه حقیقت فقط
نیست بلکه فلسفه خطا هم هست. یعنی معتقده
برای فهم علم باید تاریخ خطاها، تاریخ
پیشآوریها و تاریخ موانع ذهنی رو هم
شناخت. به خاطر اینکه علم بیش از اونکه
بیش از اونکه
بیش از اون که انباشت حقیقتار باشه نقد و
رفع با نقد و رفع کنترپانسه و ضد
اندیشهها شکل میگیره.
خب
اینجا بخش بعدی این بحث اینه که باشنر
میگه که این بحث عینیت دغدغه عینیت یعنی
آبجکتیو بودن باعث میشه که یک تاریخ علم
همه متون رو گرداآوری کنه ثبت کنه و بدون
اینکه که دگرگونیهای روانشناختی در تفسیر
یکمت رو در نظر بگیره
چون کهه در یک دوره تاریخی واحد حتی یک
واژه میتونه مفاهیم کاملاً متفاوتی رو هم
کنه اونچه که ما رو به خطا میندازه اینه
که فکر کنیم یک واژه هم نامگذاری میکنه و
هم توضیح میده یعنی مثلاً فرض کنید کلمه
طبیعت یه کلمهایست که یکسانه از زمان
قدیم تا الان به کار میرفته. اما توضیح
اینکه طبیعت چیه در طول تاریخ مدام عوض
شده. یا مثلاً کلمه تلفن تلفن اگر شما اول
قرن بیستم گفتید تلفن تلفن کاملاً به
مفاهیم متفاوتی اشاره میکرد و تا امروز
اگر بگید تلفن اون موقع به مثلاً مشترک
تلفن اپراتور بود مهندسش بود
ریاضیدانی بود که مثلاً به معادلات
دیفرانسیل جریانهای تلفنی فکر میکرد
یعنی تلفن هر بار یک معنای دیگهای داره
بنابراین معرفتشناس باید تلاش بکنه مفاهیم
علمی رو در ترکیبهای واقعی روانشناختی
اونها درک بکنه. یعنی در روندهای تدریجی
و تحولیابنده اندیشیدن. یعنی باید بدونه
که برای هر مفهوم یک نردبانی از مفاهیم رو
باید ترسیم کرد. باید نشون داد که چطور یک
مفهوم مفهوم دیگری رو به وجود آورده. چطور
با مفاهیم دیگه پیوند خورده. چطور دگرگون
شده و تنها در این صورته که میشه میزان
کارآمدی معرفت شناخته یک مفهوم رو سنجید.
اونوقت
اندیشه علمی میتونه به به اصطلاح اون
دشواری که برش غلبه کرده و مانعی که به
اصطلاح از اون عبور کرده
به اصطلاح آگاه بشه.
در قلمرو آموزش هم این به اصطلاح کاملاً
دگرگون میکنه این نظر باشلار یعنی
اصطلاحی که داره اصطلاح ابستکل پداگوژیک
یعنی مانع
آموزشی میگه که من
خیلی گاهی تعجب میکردم که استادها
به درستی نمیتونن بفهمن که شاگرد ممکنه
نفهمه
یعنی به اصطلاح روانشناسی خطا روانشناسی
جهل روانشناسی
نیچیدن براشون کاملاً
بیمعنا بود
و فکر فکر میکنن معمولاً که ذهن دانشآموز
مثل یه صفحه سفیده اصطلاحهم هست که میگن
العلم فصغر نقش فی الحجر علم در کودکی مثل
نقش بر روی سنگه یعنی همینطور میمونه
ذهن انسان لوح سفیده
که شما میرید مدرسه بعد آموزش از اون لوح
سفید آغاز میشه و اگر یه دانشمند
دانشآموزی موفق نشد این به خاطر اینه که
درست اون رو نخونده پس باید تکرار بکنه
میگن از درس حرف و تکرار الف درس یه حرفه
ولی تکرار هزار باید تکرار کنید هی با
همون برهان باز تکرار کنید با همونتمندی
دوباره تکرار کنی انقدر تکرار بکنی که در
نهایت موفق بشی
بدون اینکه در نظر بگیرن که یک دانشآموز
وقتی که وارد م به اصطلاح مدرسه میشه
مثلاً فرض کنید میره دبیرستان رشته فیزیک
میخونه این ذهنش سرشار از شناخت مجم
شناختهای تجربی و و پیشفرضهاییست که در
ذهن او شکل گرفته بدون اینکه او بدونه و
بدون اینکه به اصطلاح حتی نه منشأشو بدونه
و نه دامنهشو بنابراین اون دستگاه
تجربهای رو که زندگی روزمره در ذهنش
ساخته اگر اون رو شما از بین نبرین و بر
موانعی که این تجربه تجربههای روزمره
براش در وجود آوردن اگر برا اونو غلبه
نکنین امکان نداره اون بتونه بفهمه یعنی
شما برای فهمیدن باید بدونید که اگر کسی
نمیفهمه مانعی وجود داره و اون مانع اون
درون ذهن اون قرار داره اگر با اون موانع
روبهرو نشین تکرار بیشتر تلقین بیشتر به
هیچ به هیچ وجه او رو قادر به فهمیدن
نخواهد کرد. ی یعنی به عبارت دیگه سه تا
ایده بسیار مهمی رو که اینجا باشار مطرح
میکنه درباره فلسفه آموزش یکی اینکه
واژهها ثابتن اما مفاهیم تغییر میکنن.
یعنی وقتی ما در ایران میگیم آزادی این
همون آزادی نیست که در غرب دارن میگن این
همون آزادی نیست که مثلاً فرض کنید در چین
میگن
باشر میگه یکی از مهمترین خطاها اینه که
فکر کنیم چون واژهها تغییر نکردن مفهومشم
همینطور مونده یعنی بگیم که چون که در
منشور کوروش نوشته که فلان پس اونم گفته
حقوق بشر یعنی ندونیم که کلمات موجودات
زندهای هستن که در طول تاریخ مدام دگرگون
میشن گاهی اصلاً کلمه کلماتی میمیرند از
گردونه زبان خارج میشن کلمات جدیدی میان
نکته دوم اینکه آموزش جایگزین کردن دانش
نیست بلکه دگرگون کردن ذهنه یعنی قرار
نیست که معلم یه سری و توی کتاب اتاق آبی
سهراب سپری میگه که وقتی ما مدرسه
میرفتیم دبستان میرفتیم علم رو مثل یک
سری آشغال که سطل آشغال میگرفتن بالای
ذهن ما و میریختن توی ذهن ما یعنی انگار
یه مجموعهای از چیزاست که شما باید معلم
باید اینا فرو کنه تو ذهنش در حال اون
کاری که معلم باید بکنه اینه که به او یاد
بده که چگونه ذهنش رو دگرگون بکنه چگونه
شکل دیگری بیاموزه یعنی در چگونه اون به
اصطلاح
تصوراتی که از زندگی روزمره از زبان از
خانواده از تجربههای شخصی در ذهنش
اندوخته اینها رو چگونه بپردازه یعنی از
ذهن ش خالی کنه یعنی شما یاد اگر شما
میخواین به کسی آموزش بدید در حقیقت باید
آموزش بدید که ذهنشو خالی کنه نه اینکه
ذهنشو پر کنه رمان چیزها رو بخونید رمان
چیزها در حقیقت همینه ذهنی که عصر جدید
عصری نیست که آدما از قهدی بمیرن آدما از
پر پری میمیرن آدما از فراوونی میمیرن
آدما از مصرف میمیرن بلای عصر ما قهدی
نیست مصرفه یعنی وقتی شما یک چیزی رو زیاد
مصرف بکنید نابود میشید. بنابراین اگر شما
میخواید طعم یک چیزی رو بفهمین نمیتونید
در یه حد غیرعادی اونو بخورید و تا اینکه
بهتر طعم اونو بفهمید. به عکس شما باید یک
ذره از اون بچشید تا طعم اون رو بفهمید و
بین اون طعم اون و طعم چیزهای دیگه تفاوت
بگذارید. پس خالی کردن ذهنه که به شما
اجازه میده بیاموزید. شما نوشته خوب
نوشتهایست که ادیت بشه. ادیت بشه یعنی
چی؟ یعنی حذف بیشتره که یک نوشته رو نوشته
خوب میکنه. همیشه کاهش دادنه که یک تابلو
رو زیباتر میکنه نه به اصطلاح افزایش
دادن.
شما اگه میخواید یه سفره غذا بچینید
میتونید یه سفره غذا بچینید که کل همه
غذاها رو بیارید تو سینههای بزرگ ب
بچپونید پر از غذا بکنید یا اینکه
میخواید شما اگر هنر سفره آرایی داشته
باشید یعنی هرچه بیشتر حذف کنید هرچه
بیشتر کم کنید اونوقت که زیبایی در تمیز
و نکته بعد اینکه آم
به اصطلاح فهمیدن نفهمیدن یعنی معلم واقعی
کسیست که بتونه روانشناسی خطا رو بشناسه
نه اینکه دانش خیلی زیادی داشته باشه و
خطا صرفاً نبودن فقدانی دانش نیست بلکه
خطا
ساختاریست یعنی وقتی میگیم ایگنورنس وقتی
میگیم جهالت وقتی میگیم مثلاً مردم نادانن
نه اینکه هیچی نمیدونن ذهنشون خالیه
بهعکس یعنی یه ساختار خیلی راسخ استواری
تو ذهنشون هست که باورهای به اصطلاح
نادرست و تجربههای پیشین اصلاً ذهنشون
بیرون نمیره. اون باورها، پیشفرضها،
انگارههای نادرست به شکلی در ذهن اینها
رسوخ پیدا کرده که قادر نیستن شناخت پیدا
بکنن. پس آدم جاهل به این معنا نیست که
ذهنش خالیه. آدم جاهل کسیست که ذهنش
انباشته از
باورها و پیشفرضها و پیشتاوریهاست.
بنابراین اونوقت آموزش علمی به معنای این
نیست که شما
به دانشآموز پیشرفتهترین و تازهترین
نظریهها رو بیاموزید بلکه به معنای
واژگون کردن موانع معرفتشناختیست.
خب این بعدها در نظریههای آموزش در
روانشناسی شناخت و در معرفتش شناسی تاریخی
تأثیر بسیار عمیقی میگذاره و امروز هم
یکی از مهمترین میراثهای باشلار در
زمینه فلسفه آموزش به شمار میدیم. این
کتاب نوشته شده برای اینکه ما بتونیم علمی
فکر بکنیم و دموکراتیک زندگی بکنیم. یعنی
شما برای زندگی دموکراتیک نیاز دارید به
این کتاب. نیاز دارید به آموزههای این
کتاب.
آموزش یعنی ویران کردن شهودهای اولی.
بنابراین آموزش علمی
به معنای یاد گرفت افزودن یک قانون جدید
به قوانین پیشین نظریه جدید به نظریههای
پیشین نیست بلکه به معنای یاد گرفتن اون
چیزیست که دکارت
انجام داد شکی دستوری در حقیقت بدونید
یعنی پیشاپیش بدونید که ذهن ما با خارج
هیچ نسبتی نداره ذهن ما با گذشته هیچ
نسبتی نداره هرچی که ما راجع به گذشته
میگیم تو ذهن ماست هرچی که راجع راجع به
عالم خارج میگیریم تو ذهن ماست بنابراین
اونچه که تو ذهن ماست هم مسلمه که همش
خطاست مسلمه که هیچکدومش ربطی به واقعیت
گذشته و واقعیت بیرونی نداره پس باید یاد
بگیریم که خطاهای ذهنمون رو بشناسیم علم
یعنی آگاهی به خطا ما نمیتونیم هیچ چیزی
جز خطاهای خودمون رو به آگاهی بهش پیدا
کنیم و بعد
یه اصطلاحی رو بیشتر به کار میبره
کاتارسیس که به اصطلاح یونانیه
که به معنای پالایشه پالایش حالا اون در
مورد تراژدی و اینا به کار میبرن که
پالایش اخلاقی و هنری ولی
واشلار این اصطلاح کاتارسیزو درباره ذهن
به کار میبره میگه ذهن رو باید کاتارسیز
بکنید یعنی چیکار کنید پاکسازی بکنید از
پیشآوریها از تصویرها از دلبستگیهای
عاطفی به باورهای قبلی یعنی تا از نظر
باشلار تا این پالایش انجام نشه یادگیری
حقیقی آغاز نمیشه. بعد دانش رو یا معرفت
رو تقسیم میکنه به دانش باز در برابر
دانش بسته. میگه دانش بسته و دانش ایستا
دانشیست که مجموعهای از پاسخهای تثبیت
شدن. مثلاً آقای سید حسین نصر میگه که تو
زندگینامهش میگه که من الان ۸۵ سالمه. من
همون عقادی رو که در ۱۹ سالگی بهش دست
پیدا کردم هنوزم دارم. خب این دانشه اما
یه دانش بستهست دانش باز و پویا دانشیست
که همواره آماده بازنگری اصلاح و گسترش
خودش هست یعنی اونچه که ما در عصر جدید
بشر کشف کرد و مدرن شد یعنی نقد به این
معنا نیست که نقد دیگری یعنی نقد خودت
یعنی بدونی که هیچ قدرتی نمیتونه به
اندازه اندازه خودت خودتو فریب بده و
انسان در هیچ چیزی به اندازه خودفریبی
موفق نیست و تمام اونچه که بشر رو تهدید
میکنه ابدا ندانستنش نیست بلکه
دانستههاشه اون اون چیزی که دانسته
میدونه اون چیزی که علم میدونه اونه که
خطر براش ت تولید میکنه زمانی که شما به
شناختتون به نحوی اعتماد کنید که هیچ
تردیدی درش نکنید اون موقعست که لبه
پرتگاه جهنم قرار گرفتیم ولی شما اگر مدام
مدام بگید که خب این نظریه رو من به
واقعیت میسنجم چون واقعیت مدام تغییر
میکنه. اون چیزی که ممکنه ۵ سال پیش
میتونسته با واقعیت سازگار باشه ممکنه
امروزه نباشه. بنابراین چون واقعیت تغییر
میکنه شما اگر عقایدتون افکارتون ثابت و
نیازموده بمونه به این معناست که شما از
واقعیت کاملاً گسسته شدین. اونوقت همواره
تلاش میکنین که تغییرات واقعیت رو به نفع
عقایدتون توجیه کنین.