با سلام دوباره خدمت دوستان عزیز
و سپاس
دیگر بار برای آمدن در این مجلس
امیدوارم که فرصتی باشه برای
فکر کردن همه ما و آموختن از همدیگه
همون طور که میدونید این سومین جلسهایست
که بر اساس یعنی هدفمون خوندن متن کانت
هست
مقاله
روشنگریچیست
که شاید مشهورترین
و خوانده شدهترین مقاله فلسفی در ۲۰۰ سال
گذشته در عصر مدرن باشه و همون طور که
پیشتر گفتم هزاران کتاب و مقاله زبانهای
گوناگون درباره این هشت صفحه نوشته شده و
تفسیرهای متفاوتی
از تقریباً میشه گفت کلمه به کلمه این
جستار
پدید آمده
اما من در صحبت با دوستان این
جلسه و همین طور جاهای دیگه در
فضای مجازی
دستگیرم شد که یه سری مقولههای مفاهیم
هستن که برای ما
یه تعریف ثابت تی پیدا کردن و فکر میکنیم
که این تحریکها
مقدسن نمیشه تغییرشون داد و وین
از جمله خود فلسفه یعنی تلقی ما اینه که
فلسفه یک رشته علمیست که شما در او کاملاً
بر پایه عقل استدلال میکنین و در برابر
فلسفه هم خرافات یعنی همونطور که عقل در
برابرش بیعقلی و توفهم پروریست
فلسفه هم چیزیست که اگر تونست ثابت بکنه
باید پذیرفت و اگر نتونست باید به عنوان
خرافه کنار گذاشتش دیروز من خیلی دزدانه و
یواشکی رفتم در یک اتاقی که یک گروه
خدانواوری
درش ادارهش میکردن و صحبت میکردن خیلی
برای من جالب بود که به صورت کاملاً قاطع
و بی هیچ تردید و شکی یه خطی میکشیدن بین
عقل و خرافه و میگفتن که اگر شما
نمیتونید یک عقیده رو هر چیزی رو اینا
معتقد بودن تمام رفتارهای انسان باید با
عقل بتونید استدلال کنید و موجهش کنید
وگرنه خرافهست نباید شما
انجام بدید باید حذفش کنید از جمله مثلاً
دعا کردن یا بسیاری از
تعبیرای زبانی که ما بیکار کار میبریم
یا خیلی از آیینها و مناسک اجتماعی و
جمعی ما و میخواستم که کاملاً شما یعنی
به صورت کاملاً
فتوا صادر میکردم فتوای خیلی قاطع که شما
باید عقلانی زندگی کنید و بدا به حال
اونهایی که در جهل و نادانی به سر میبرند
و با خرافات زندگی میکنن خب این تصور خیلی
خطرناکه یعنی دقیقاً اولاً کهه غیرعلمیه و
غیرعقلانیه و کاملاً خرافاتیه
یعنی قابل توجیه منطقی نیست بر اساس خود
منطق اینا و ثان که از توش توتالیتاریزم و
استبداد در میاد همونطور که در قرن بیستم
اومد در انقلاب فرانسه به وجود آمد اون
عصر وحشتی که در انقلاب فرانسه
پدید آمد حاصل اینجور برداشتها از عقل
بود و اینکه من میدونم عقل چیه و میدونم
خرافه چیه و میدونم که مصلحت همه بشریت
اینه که به عقل تن بده و از خرافه
بپرهیزه.
خب این کاملاً اون چیزیست که امروزه میگن
مهندسی اجتماعی در نظامهای توتالیتر
میخوان تمام زندگی شما رو اونجور که
خودشون درست میدونن تنظیم کنن. اگرم شما
حاضر نشدید که بهشت اونها تن بدید با
زنجیر و زور شما رو بهشتشون میبرن.
خب این نادرسته. امروزه ما خیلی بیش از
متفکران قرن هجدهم
پی بردیم به اینکه ذهن انسان، زندگی انسان
بسیار پیچیده تر از این هست که بشه توی د
تا قالب از پیش ساخته
اون رو ریخت و یک دستورالعملی جهانی و
همیشگی برای همه بشریت ازش درآورد.
حالا توضیح میدم که جوانب گوناگون این چی
هست؟ اولاً در وحله اول اینگونه سخن گفتن،
اینگونه حکم جزمی صادر کردن در مورد علم،
در مورد عقل، در مورد فلسفه حتی اگر شما
استدلال داشته باشید این کاملاً غیر فلسفی
و غیر عقلانیست. یعنی یک فیلسوف یا فلسفه
ورد اصیل
از این احکام قطعی که خاص حقوقدانها و
قاضیها و مفتیان و فقیهان هست دوری میکنه
و دریدا یک کتابی داره اسمش هست پوینت
ساسپنشن یعنی فلسفه
نقطههای نقطههای تعلیقه جایی که شما
اتفاقا واقعاً حکم کردن رو در یا احکامی
که در ذهنتون هست اینها رو در به حالت
تعلیق دربیارید و به جای اینکه
به بود و نبود یا به آری و نه حکم کنید
سعی میکنید که بفهمید اون موقعیتو
و یک نوع برخورد متفاوت با پدیدهها و
مسئلهها از خودتون نشون بدید. اگر کتاب
هنر رمان میلان کوندرا رو خونده باشید که
یک ترجمه
ناب سامانی هم به فارسی داره پرغلطه ولی
اگر بخونید به انگلیسی یا به فرانسه اگه
بتونید بخونید بهتر هست
کندرا میگه در رمان ما
یک موقعیت انسانی رو تصویر میکنیم یا
توصیف میکنیم که
در دربارهش حکم نمیدیم یعنی دقیقاً همین
یعنی ساسپن میکنیم حکم کردنو خودمون رو
منع میکنیم و باز میداریم از حکم کردن
برای اینکه بفهمیم اگر شما به درستی به
صدق یا کذب به حقیقت یا وطلان یک
مسئلهای حکم دادید دیگه برای شما تمام شد
دفترشو میبندید دیگه نمیتونید بهش فکر
کنید دیگه نمیتونید
رویکرد
تفهمی به اون مسئله یا پدیده داشته باشید
اینه که شما باید بتونید با اون مسئله
در اینی که ارتباط برقرار میکنید در اینکه
ذهنتون بهش مشغول هست
از هر گونه حکم نهایی سر باز میزنید که
بتونید درکش کنید بفهمید
و از جمله در مورد خود فلسفه
شما باید بتونید در مورد خود فلسفه در
تمام طول عمر فلسفه ورزی خودتون فکر
بکنید. هیچ مسئلهای نیست که از نظر یک
فیلسوف یا فلسفهور بشه دفترشو بست
بشه گفت که خب این حل شد. در فلسفه ما هیچ
مسئله حل شدهای نداریم.
ممکنه بسیاری از چیزها بسیاری از مفاهیم
ما شکل دیگری مطرحشون کنیم نوع دیگری
بهشون بپردازیم یا خیلی مسئلهها رو صورت
بندی جدید بکنیم یعنی ریفرموله کنیم یا
پرسشها رو شکل دیگری بپرسیم یا
چشماندازمونو تغییر بدیم اما هیچ
مسئلهای رو حل نمیکنیم ما نیامدیم در
این دنیا برای اینکه پرسشهای
بنیادی رو جواب بدیم. این کار ما نیست.
درگیری با این پرسشهاست که خودش
رهایی و رستگاری میاره نه
به اصطلاح بستن دفترش. فلسفه یعنی تمام
اونچه که به نظر شما میاد شاید تمام اونچه
که به واقع هست نباشه
و پشت این پدیدارهای مادی پیش چشم شما و
در دسترس حواس شما چه بسا دری به یک گستره
دیگری باز بشه دشتی بیکران باشه آسمانی
بیمرد و منتها باشه
یه چیزی باشه یعنی رازامی ریزن جهان جهان
رو در
قاب تنگ چشمهای خودمون و حواس خودمون
خلاصه نکنیم یا اینکه اگر متنی میخونید
اگه حرفی میشنوید
که ارزش تحمل و فهمیدن داره
یقین کنید یعنی ایمان داشته باشید که
پشت این معنای ظاهری
این پوسته پیدا و بسیار نازکی که به
چشمتون میاد به عنوان معنای ظاهری این متن
شاید لایههای تودر تو توتویی از معناهای
دیگه باشه که نمیبینید و نیاز دارید به
اینکه یک زبان دیگری یا یک هنر دیگری
بیاموزید برای کشف اون معناهای پنهان و به
قول پروست
پروست میدونید که استاد
به اصطلاح حسادتشناسیه یعنی حسادت عاشقانه
رو خیلی شاید کمتر رماننویسی باشه که
انقدر عمیق و زیبا تصویر کرده باشه و
فهمیده باشه باید به چشم یک حسود یک عاشق
شدیداً حسود خیانت شده که به همه چیز
مشکوکه و بدبینه به جهان نگاه کنه همونطور
که یک عاشق خیانت شده که در آتش حسادت
میسوزه و به شدت بدگمان هست به معشوق
خودش و این حسد از عشق خیزد
تمام کنج و کنار اتاق و اسباب و وسائل و
بیرون و درون خانه و زندگی و هرچه اذان
اوست رو بگردید جایی رو کنجی رو
بدون کنجکاوی بدون وارثی نگذارید و هرگز
باور نکنید که کارتون تموم شده مثل یه
کارآگاهی باشین که به هر چیزی مظنونه و
فکر میکنه هر چیزی میتونه یک ردی نشانی
به یک رازی باشه یک گرهی رو از معمای
پنهانی باز بکنه این فیلسوف بودن یا فلسفه
ورزیدن یعنی آدم عمداً خودش رو به وسواس
حقیقت و وسواس واقعیت دچار کنه و
خودش رو مدام شک کنه که آیا این چه که من
میبینم واقعیت داره یا واقعیت نداره و
این وسواس براش درمان وناپذیر باشه
بیقرارش بکنه ناآرامش بکنه و خب همینی که
کانت در همین آغاز این نوشته میگه شجاعت
لازم داره هم شجاعت لازم داره هم تنبلی با
تنبلی سازگار نیست این نیازمند این هست که
شما دائم مثل یک نگهبان
یک
سرای پر از گنجی شب و روز بیدار باشید
چشماتون رو
رو هم نگذارید دائم در حالت هوشیاری و
آمادگی باشید و نتونید بخوابید از اون
نگرانی که دارید فیلسوف کسیست که با
اضطراب و دلهره زندگی میکنه با تشویش و از
وقتی که انسان
تلسکوپو ساخت و با از درون لنز تلسکوپ
ناگهان کشف کرد که اون جهان وسطهای که در
هیئت بتلمیوسی بود همش توهم بود و این
جهان یک منظومه یا کهکشانی از میان
بینهایت کهکشان دیگر هست و ناگهان دید که
اون زمینی که تصور میکرد زیر پاش ثابت
هست و اون سطح هموار مشطحی که ایمانش رو
بر اون بنا کرده بود نگه دیدید که این
داره میگرده د خورشید میگرده این خورشید
نیست که دور زمین میگرده یعنی هم زیر پاش
خالی شد و هم سقفهایی که روی آسمان خودش
تصور میکرد همه فرو ریخت و شد یک ذرهای
در میان یک تاریکی و
خلع بیمنتها خب این آغاز فلسفهست دیگه از
درون این تلسکوپی که گالیله دید یا به
اصطلاح
تصور نظریه خورشید مرکزی کورنیش از توش
دکارت درآمد دکارت شکش برای چی بود شکش
برای این بود که قبل از او
به اصطلاح
کپنیک و گالیلیت
بنیان طبیعیات و به اصطلاح کیهانشناسی کهن
رو فرو ریخته بودن و از اون دنیای بسته ما
رو پرتاب کردن به یک جهانی که هیچ در و
پیکری نداره هیچ راهی درش مشخص نیست هیچ
چیزی درش تضمین شده نیست شما ناگهان دیدن
چقدر این آسمان پر از ستاره است که با چشم
غیرمسلح
دیده نمیشد و
دیدن اونچه که میدیدن اونچه که حس
میکردن تا حالا یه چیز کاملاً سطحی و
ظاهری بود. همین طور که تکنولوژی پیشرفت
کرد
دیدن که چقدر این دنیا پر از
دیدنیها و لمز کردنیها و چقدر جنبندهها
زیادن. چقدر
پدیدهها پیچیدن. چقدر لایههای
هزاران لایه بر هم هست روی سنگ و روی در
دریا و اصلاً این شکلی نیست که قدیمیای ما
فکر میکردن گم شدن و فلسفه یک گمشدگی
همیشگیست
جاییست که شما
در جستجوی حقیقت محکومین یعنی محکومین به
اینکه تا لحظه آخر بدویید دنبال
حقیقت و هرگز نرسید با علم به اینکه هرگز
نرسید به قول مولوی مثل سیاد سایهها بشید
مثل کسی که پرنده روی آسمان داره میره
سایهش رخده روی زمین و این سیاده دنبال
این سا گرفتن این سایهست
ناکامی تقدیر ماست شکست
مطلق در
تصرف و تصاحب حقیقت تقدیر ماست ما به همین
دلیل که تفکر به معنای حقیقی کلمه تراژیکه
بسیار تراژیکه ما هرچی که فکر میکنیم فقط
میتونیم توهمات خودمونو تشخیص بدیم
میتونیم فقط محدودیتهای خودمونو بفهمیم
میتونیم فقط با سر بریم تو دیوار یا
با سنگ پای لنگ
داشته باشیم اما هیچوقت نمیتونیم
در حقیقت حقیقتو لمس کنیم بچشیم چیزی
بهرهای ازش ببریم و اون بمونه مگر در
خواب مگر در خیال
به همین دلیل که به همین دلیل که ادبیات و
هنر مهمه به خاطر که تخیل میتونیم بکنیم
و این البته خیلی مهمه
شاملو در اون شعر ماهیش میگه که
ای ماهی گریز در برکههای آینه لغزید تو
یک ماهی گریز حقیقت و در برکههای آینه
میلغزه و شما ممکنه همه جا شو و ترهیب
اون رو بتونید ببینید اما به محض اینکه به
سمتش میرید دورتر میره و دودشه و هوا میده
بدون اینکه هوس و تمنای شما رو برای
جستجوی اون از بین ببره
اما تو جهان سنت چنین نبود یعنی حقیقت یک
چیزی بود که پیش از تولد شما به از یاکان
شما آماده منت منتظر شما بود و تمام
پاسخهای
کامل و تمام و آرمانی رو به تمام
پرسشهایی که هنوز در ذهن شما متولد نشده
بود پیشاپیش داشت و شما نیازی نداشتید به
گشتن جهان سنت جهان خانه کردنه جهان
سکونته جهان قراره جهان استقراره
جهان مدرن جهان سفره جهان مهاجر جرتیه
بیجایی بیوکانیه آوارگی بیخانوایه
در حقیقت مسئله بشر مدرن همین بیخانه که
به قول هایگر میگه وقتی خدا
میمیره در حقیقت اون جهانی که اون خدا
برای انسان آفریده بود هم کاملاً نابود
میشه و از بین میره و در موقعیت مرگ خدا
انسان یک موجود بیخانوان هست آوار است.
میدونی که الان در خود مهاجرت یک استاره
بسیار مهمه برای عصر ما دیگه این بیجایی
جابهجایی و اصلاً در تاریخ سابقه نداره
اما دنیای قدیمی این شکلی نیست آدمها
در
جایی مکانی به دنیا میومدن و در همون جا
از دنیا میرفتند و کاملاً با
زادبوم خودشون یکی بودن بخشی از
سرزمینی بودن، سنتی بودن که در اون به
دنیا میومدند و در اون از دنیا میرفتن.
به همین دلیل برای یونانیها و همینطور
برای رومیها تبعید مجازاتی
خیلی شدیدتر از اعدام بود و بدترین اتفاقی
که برای یک قهرمان یونانی میتونست بیفته
این بود که در جایی در جنگی کشته بشه و
جنازه او رو به سرزمین خودش برنگردونن
به دلیل که او زمانی خودش رو میشناخت.
زمانی خودش بود. زمانی اون چیزی بود که
میخواست باشه اون خود آرمانش بود که در
سرزمین خودش به عنوان قهرمان شناخته بشه
ولو زیر خاک.
اگر جنازه او برنمیگشت
اگر به اصطلاح اصطلاح هومکامینگ یه
اصطلاحی که ما معادل نداریم دیگه از
اودیسه و ایلیاد این یکی از مفاهیم بسیار
بنیادیست در فلسفه و ادبیات غرب این هوم
کامینگ یعنی برگشتن به خونه
تمام اون چیزیست که شما اگر بفهمید فلسفه
غربی رو فهمید در عصر جدید دیگه همکام
وجود نداره دیگه چونمی وجود نداره خانهای
وجود نداره. چون خانهای نیست برگشت به
خانه ناممکنه و شما مدام در حال
به اصطلاح یک ساکن روان هستید به قول
مولانا نیشه یه شعری داره و در اون خیلیا
هولدرلی نیچه حتی هانرنت با مضمون
هوکامینگ شعر گفتن و
نیشه یه شعری داره با این مضمون
و آرنت هم یک شعری داره و فکر کنم مال
آرنته که میگه که خوش تا به حال کسی که
خانهای نداره. خب خود آرنت نمونه یک
آواره
بیخانمان مدرن بود.
ولی برای انسان قدیم جای همه چیز معلوم
بود. به قول
شبستری در گلشن راز میگه جهان چون چشم و
خال و خط ابروست که هر چیزی به جای خویش
نیکوست. همه چیز سر جاشه. هیچ
آشفتگی بیظمی
لرزشی نگرانی وجود نداره
بنابراین حرفی هم دیگه نمیونه مدام در
جهان سنت تکرار میشه این تکرار و تذکر اصل
انتقال دانش هست یعنی شما قرار نیست که
چیزی جدید یاد بگیرین نظام آموزش و تعلیم
بر اساس تکرار اونچه که قبلاً آموختید و
تذکر یعنی به خاطر سپردن و به یاد آوردن
اون چیز اون حقیقتی که پیشینیان
دانستن و به عنوان حقیقت برای پسینیان به
ودی گذاشتن
فردوسی میگه سخن هرچه گویم همه گفتهاند
در واقعش در باغ دانش همه رفتهاند اگر
بر درخت برومند جای نیاوم که از بر شدن
نیسرای
کسی کو شود زیر نفان سایز او باز دارد هیچ
حرفی نمونده همه چیز گفته شده حقیقت پشت
سره نه پیش رو در جهان مدرن حقیقت
همواره در یک افقی دور از شما رو به سمت
خودش میکشه و از شما فرار میکنه
اما در سنت پشت سر شما جای محکم داره
این فلسفهست. [صدای خرناس]
بنابراین وقتی به مفهومی میرسید اگر
بخواید فلسفه ورزانه باهاش برخورد بکنید
اول کاری که باید بکنید که تردید کنید که
اون چیزی که من تا حالا میپنداشتم
ممکنه که واقعیت نباشه و حتماً یه چیزی
بیش از اون هست از ابتدای فلسفه یعنی اگر
کسانی مثل سغرات و افلاطون رو به اصطلاح
بنیانگذاران
اصلی فلسفه بدونیم فلسفه قبل از اون وجود
داشته ولی ما خیلی به این صورت مفصل و
مکتوب نمیدونیم از
فیلسوفان پیش از سقرات ولی سقرات و
افلاطون نمونه
سرمشق فلسفین یعنی کسانی هستن که هرگز
باور نکردن که این جهان همینه که میبینن
و به دلایل هم هستیشناختی و هم به دلایل
اخلاقی
باید ایمان میآوردن که یه چیزی هست که
برای این ظاهر محسوس جهان وجود داره و من
نمیبینمش.
خب افلاطون جهان مسل رو ایدهها رو خلق
کرد و ارسطو به اصطلاح به نحو دیگری توضیح
داد. خود علل اربعه که محسوس نیستن که علل
اربعه یعنی علت مادی و قایی و ما به
اصطلاح فاعلی دستوری اینا رو که ما
نمیبینیم اینا رو ما توضیح میدیم همه
مفاهیم همه این به اصطلاح استعارههایی که
ما برای توضیح و تبیین جهان به کار میبریم
این یعنی چی؟ یعنی شما این جهان رو
رازآمیز میبینید. این جهان رو
غنیتر از اون
سطح
صاف و نازک تصور میکنه. خب من تو همین
جلسه که گوش میدادم درباره خداباوری
یاد کسروی افتادم. کسروی به نظر من ناخدای
خدانباوری بود.
یک آدمی بسیار پاکدل ولی به همون میزان
ذهن خیلی ساده و خوش باور و به اصطلاح
بسیطی داشت و
اونچه که بر سرش آمد گرچه جنایت بسیار
حولناکی بود ولی تعصب خودش هم براش خیلی
نقش داشت انقدر کسروی
احکام جذبی صادر میکنه که شاید هیچ کمتر
فقیه شما میبینید انقدر
فتوا داشته باشه و پر از توفکر میکنه که
تجدد یعنی انکار خدا و بعد از رمان نوشتنو
خرافه میدونه ادبیات رو خرافه میدونه
حافظو خرافه میدونه اسلامو خرافه میدونه
[صدای خرناس] و بعد شروع میکنه به به
اصطلاح مراسم کتاب سوزان اینا همه خرافهست
همشرت و پرت همه رو بین بسوزین به اینجا
میرسه دیگه
این
کسانی که دیروز صحبت میکردن در این جلسه
خیلی عقبتر از کسروی بودن. یعنی کسروی به
هر حال انقدر آدم جدی بود که نوشت فکر کرد
اینا یک تصورات کاملاً عوامانه از این
مقولهها داشتن ولی با تعصب خیلی سرسخت و
جدی و کاملاً مؤمنانه انگار که یک تعهد و
رسالتی از عالم غیب که بهش باور ندارن
بهشون محول شده که با خرافات مبارزه کنن و
ک تمام و کمال میدونن حقیقت چیه؟ خب این
بسیار خطرناکه شما راجع به هر چیزی چنین
تصوری داشته باشید یعنی که خودتون رو به
سراشبی سقوط از نظر روحی و معنوی سوق
دادید
و
فکر نکنید ایمان اون چیزیه که ما تا حالا
میشناختیم تمام شده دیگه دفترش دین اون
چیزیه که من الان میدونم و دیگه لازم
نیست پیش از این بدونم فلسفه همینه عقل
همینه این احساس بینیازی به فهمیدن بیشتر
به فکر کردن بیشتر به کشف بیشتر یک خودکشی
معنویست یک در حقیقت
ترور عقله و اگر کسی واقعاً عاقل باشه و
به حیات معنوی خودش سرزندگی فکری خودش
باور داشته باشه توجه داشته باشه هرگز در
دام این تعصبات
که به ظاهر خلافش داره مبارزه میکنه
نمیفته.
به نظرم رسید که به دوستانی که علاقهمندن
پیشنهاد کنم دو سه تا به اصطلاح خدانآوا
جدی رو که خیلی قابل احترامن اینا رو
بخونن
و ببینن که کسانی که خدانباورانی
فلسفه ورزند چگونه خدانباوریشونفا
هست از این
شیوهای که بعضی از هموطنان گرامی ما در
پیش گرفتن
یکی از اینها
اولتر کافمن هست کافمن مترجم نیچه است در
انگلیسی بسیار آدم معروفیه و فیلسوف خودش
فیلسوف به اصطلاح اگزیستانسیالیسته و خیلی
پرکاره
کارای اصلی نیشه رم ترجمه کرده و ترجمهها
حتی اونچه که باز ترجمه شده همچنان ترجمه
او محل رجوع هست یک خب خیلی آدم
به شکل اول خیلی ضد کانتیه به شدت ضد
کانته و به صورت گاهی فکر میکنه که خیلی
انصاف رو حتی رعایت نمیکنه در مورد کانت
یک کتابی داره
به نام
در مورد کانت گوتو و هگله این سه نفر و
خیلی غیر منصفانه راجع به زندگی کانت شیوه
که نقد عقل محضرو نوشت انگار که باهاش
مشکل شخصی داره یعنی واقعاً غرضوردی توش
آشکاره ولی کاری به اون ندارم ولی کتابی
داره درباره
به اصطلاح عقاعد خودش که کاملاً
خدانباورانه است به نام ف
ایمان یک ملحد یا
بدعت گذار
من پیشنهاد جدی میکنم دوستانی که حالا
انگلیسی میخونند
این کتاب رو بخونن کتابیست بسیار تأمل
برانگیز برای چه برای مؤمنان چه برای
به اصطلاح تارکان دین یا روگردان
کسانی که از دین روگردون یکی از دیگر
آدمهایی که معروف هست یک فیلسوف
فرانسویست به نام
اندر کونتوی اسفونویل که اونم بسیار کثیر
تألیف و پرنویسه یک کتابی داره به نام
اجازه بدید من اشتباه
یه کتابی داره به نام
کتابی برای
ایت اسپتالتی معنویت خدانآورانه
و توضیح میده میگه که من یک خدانباورم
و اما
اگر از من بپرسید که من خودم رو چگونه
معرفی میکنم من به شما خواهم گفت که من
یک خدانباور مسیحیا و بعد لابد تعجب
میکنید که چطور میشه آدم یک خدانباور
مسیحی باشه و توضیح میده که خدانباوری
به معنای این نیست که شما قادر هستید از
اون سنت دینی که درش زاده و پرورش یافتید
در از اون جدا بشید مثل اینکه من امکان
اینکه پدر مادرمو انتخاب کنم ندارم با در
یک جبر
پیشاپیشی در این خانواده و در این جغرافیا
در این فرهنگ و در این سنت دنیا میام
دین در حقیقت همون هست اون زبانیست که من
به ارث میبرم اون فرهنگیست که در درونش
پرورش پیدا میکنم اون مفاهیم و
ارزشهاییست که با شیر مادر در عمق جان من
مینشینن و هرگز از بین نخواهند رفت
به این دلیل بله من با اینکه خدایی در
خارج وجود داشته باشه اصلاً باور ندارم به
عنوان خدای آبجکتیو این آقا میگه ولی
نمیتونم که از اون سنت جدا بشم در
اختیارشو ندارم و مفصل اینو توضیح میده یه
کتاب دیگه که خوشبختانه با ترجمه خوبی به
فارسی ترجمه شده مال دان کیوپیده دان
کیفید
یک کشیش
کنس کتولیک بود ولی به خاطر اینکه عقاعد
خیلی عجیب غریب داشت و باکی از تبلیغ و
ترویجیش نداشت از کلیسا اخراج شد و بعد
تبدیل شد به یک
فیلسوف خیلی مشهور
یه کتابی داره به فارسی ترجمه سیاف فی
دریای ایمان که آقای حسن کامشاد ترجمه
کرده ترجمه خیلی خوبیست و اون رو بخونید
او به اتیست نیست اما یک
خداواور پستمدرنی یعنی کسیست که میگه که
معنا نداره که من باور داشته باشم خدا به
عنوان یک موجود در خارج وجود داره یعنی
اعتقادی به خدای آبجکتیو و عینی نداره اما
کاملاً خودش رو مؤمن میدانه [صدای خرناس]
جدا از اینها
برای اینکه
تصوری داشته باشید از تنوع بیشمار
ایمان
و تعجب نکنید از اینکه مثلاً پل ریکور یک
مؤمن فیل فیلسوف هست و کسیست که هم ایمان
داره در سنت پروتستان
پرورش پیدا کرده و به اون تعلق داره هم
فیلسوفه وقتی که بارها و بارها تو گفتگوها
تأکید کرده که من فیلسوفم من متعلق نیستم
من تئولوگ نیستم
منتها نوع ایمانی که کسی مثل ریکور داره
یا لویناس داره یا امروز میخواستم براتون
از یه متنی از دریدا براتون بخونم دریدا
میگه که
شما بدون داشتن ایمان هرگز نمیتونید با
آدمهای دیگه ارتباط برقرار کنید و اگر
نتونید ارتباط برقرار کنید شما نمیتونید
به نظام اخلاقی باور داشته باشید و یک
نظام اخلاقی بسازید اما البته که اون
ایمانی که دیدا ازش حرف میزنه هیچ ربطی
نداره به ایمانی که شما ما در ادیان معروف
میشناسیم یا در اسلام ایمان وریدایی یک
ایمانیست کاملاً
پیراسته از اعتقاد و باور یعنی
بهدا توضیح میده که بین دین و ایمان یا
ایمان و اعتقاد کاملاً تمایز میخره و بدون
داشتن ایمان زندگی رو ناممکن میدونه در
حقیقت میگه که بدون داشتن ایمان
کاندیشن جستس یعنی شر یا موقعیت عدالت
برقرار نمیشه یعنی امکان تحقق عدالت وجود
نداره اگر بخوایم عدالت تحقق پیدا کرد
بکنه که از نظر دلیدا عدالت غیر از قانون
هست اگر شما میخواید ارتباط برقرار کنید
با دیگری چون جامعه میخواید بسازید دیگه
شما باید ایمان داشته باشید منتها ایمانی
که
هیچ
به اصطلاح
اصل اصل اعتقادی و باور و احکام عقیدتی
درش نیست بسیار ناب هست بسیار خالصه
خب اینا رو خوبه که بخونیم اینا آدما کمی
نیستن یعنی من واقعا وقتی که آثار آقای
بوستا رو میخونم حیرت میکنم یه کسی مثلا
این جور به راحتی
ذهنهای
کم
نظیر تاریخ بشری رو از ارسطو و افلاطون
گرفته تا کانت و هگل و نمیدونم
ویتکرستان دیگران رو یا کرکگوررو نمیدونم
آدمای بینظیر واقعاً در نوع خودشون اینا
رو با یک برچسب دین یه مسدمای مثلاً
خرافاتی و لابد سودازده و دیوانه فرض بکنه
و فقط یک
الگوی ثابت داشته باشه برای فلسفه وردیم و
اونم حتماً خدانورانه.
خب این درست نیست. اصلاً درست نیست. نه با
تاریخ فلسفه سازگاره نه با نوع فلسفه ورزش
سازگاره و اینها که این حرفا رو زدن
اینها فلسفه ورزیدن. اینها
فلسفه یعنی همین تاریخ فلسفه همین آدما و
این آقای ویتکنشان که به اصطلاح
درون
سنت تحلیلی و با ذهن کاملاً ریاضی
فکر کرده و اندیشیده خوبه بعضی از کاراشو
بخونین و ببینین که اون چیزی رو که
نمیتونه با استدلال منطقی
اثبات بکنه یا حتی بفهمه
ناممکن و به اصطلاح نادیده گرفتنی
نمیدونه. یعنی اگر چیزی به نام خدا اگر
چیزی به نام امر متعالی اگر چیزی به نام
امر مقدس برای من قابل فهم قابل بیان قابل
اثبات نیست به این معنا نیست که من
میتونم فارغ از اندیشیدن به او و فارغ از
و کاملاً
یک چیز بی اهمیت تلقی کنم اصلاً
و در برخی از به اصطلاح
جملههای کوتاهی که نوشته
گزین گوییها یا به اصطلاح کلمات قصاری که
داره حیرت انگیزه که شما اصلاً انتظار
ندارید یک آدمی با ذهن ویتکرشتن این حرفا
رو بزنه حرفایی که کاملاً از یک
روح عارفانه و زبان
شاعرانه بیرون میاد مثلاً من برای شما یک
چند تیی از این جملات رو بخونم م و خوبه
که این کتاب ویتکنشین و حکمت که آقای ملک
حسینی گردآورده و ترجمه کرده رو بخونید
بسیار خوندنیست
میگه که
میگه
زندگی
همراه با شناخت
زندگی که به رغم سختی و اضطرار جهان
سعادتمندان است.
خب این مفهوم سعادت به هیچ وجه شما
نمیتونید با روشهای خودتکشتاین
تبیین کنید یا اثباتش کنید به هیچ وجه
قابل اصلاً توی
ساختمان و ساختار فلسفه ویتکنشان نمیخونجا
معنی نمیده ببینید این جملهش گمان نکن که
هر آنچه تو نمیفهمی حماقت آمیز است این
کمال فرزانگی یک آدمه که هرگز تصور نکنه
که اونچه که براش قابل فهمیست احمقانه
است.
گمان نکن که هرچه تو نمیفهمی حماقت
آمیزهست
و
یکی
خب خودشناسی و فروتنی یکیست این آموزه مهم
نیست یعنی اینکه شما همواره
کانت این یکی از آموزههای اصلی کانت اینه
که فروتن باش به چه معنا؟ به معنای اینکه
در برابر ادعای کشف حقیقت یا تملک حقیقت
هیچ موقع قرار نده خودت رو هرگز
ادعاهای بزرگ نکن
کانت در کسیست که محدودیت آدم رو بشر مدرن
همون تلسکوپی که گفتم بشر مدرن با ناچیز
دیدن خودش به خودش آگاه شد این درست
چیزیست که ویتکنشن میگه یعنی خودشناسی
همان فروتنیست به محض اینکه انسان خودش رو
یک ذره ناچیز و نابود شدنی در یک جهان
بیکران و بیمرزی دید خودشو شناخت تازه از
توهم بیرون آمد تازه از خواب بیدار شد و
این آدم رو مدرن کرد آدمی که مطلقاً
نمیتونه برای خودش یه جایگاه بالا ویی در
کیهان و مخلوقات قائل باشه و فکر کنه که
حق داره اونچه رو که میفهمه یا اونچه رو
که درست میدونه بر کسی تحمیل کنه حتی بر
محیط زیست حتی بر طبیعتی که یک دورهای
سودای تسلط برش رو داشت ولی امروزه ما به
خوبی فهمیدیم که اون بلایی که بر سر طبیعت
آوردیم چقدر فاجعه آمیزه و الان دیگه درک
دیگری داریم از حیوانات یه موقع فکر
میکردیم که انسان برتر از حیوانات
حیوانات به وجود آمدن که در خدمت انسان
باشن الان شما نمیتونید
انسان رو جدایی از جهان جانوران و دارای
برتریهای کاملاً توهم آمیز فرض بکنید. خب
این یعنی
در مقابل هرگونه مفهوم و مسئله درنگ کن
تردید کن دوباره نگاه کن
و به قول ویتکرشن میگه که من وقتی راجع به
یک موضوع فکر میکنم مثل آدمی که رو یه
پاش وایساده روی پاش تکیه داده حالتشو عوض
میکنم یعنی میرم رو اون یکی پام وایمیستم
یه شکل دیگه نگاه میکنم سعی میکنم
زاویه نگاهمو عوض بکنم وگرنه دچار به
اصطلاح تسلب و
سنگوارگی میشن
فلسفه یعنی همین فلسفه
یعنی هیچ موقع شما در فکر کردنو بر روی
خودتون نبندید
کسی که خودش رو در یک خانههای محبوس میکنه
در یک عقاعدی سیستم عقاعدو محبوس میکنه
مثل یه کسی میمونه که یه چهار دیواری دور
خودش بسازه و یادش بره پنجره و در بگذاره
و در حقیقت زندانساز
زندان زندانی کننده خودش باشه.
خب من دیروز راجع به مفهوم فلسفه در یونان
یعنی در آغاز
پا گرفتن فلسفه صحبت کردم و گفتم که در
حقیقت چگونه کسی مثل سقرات
فلسفه میورزیم یا افلاطون چگونه به ما
نشون میده فلسفه ورزی او رو اینکه فلسفه
ورزی یه بخشی از جامعه
و
تمام
اونچه که سقرات بهش میاندیشه با دیگرانه
و در زبانه و در ارتباطه و بنابراین برای
یونانیها فلسفه چیزی جدایی از
سامان سیاسی و دولت شهر و ارتباط به جامعه
نبود و اصلاً این مفهوم نبود که شما یک
سری عقاید داشته باشید مثل علوم دیگه
و به اونها باور داشته باشید.
اتفاقی که بعداً افتاد برای فلسفه یونان
در میان ما و همین طور یه دوره البته
محدودتر و متفاوت در قرون وسطی برای ارسطو
و افلاطون که تبدیل شد حتی در زمان قرون
وسطا انقدر ارسطو عقاعدی بهش نسبت داده شد
که این عقاعد
حقیقیترین
باورها هستند
که میگفتن این حقیقت ارسطویست که تعبیر
قرن وستاییش این بود که این حقیقت
ارسطویست یعنی گوی حقیقت یک گه و ارسطو هم
یک آدم ناوقه عجیب غریب بود البته مسلمون
هم فکر میکردن که ارسطو و افلاطون سغرات
اینا پیامبران برگزی خداان در حد توان یک
بشر عادی نمیدیدن که این
گون معارف و به اصطلاح
این گونه شناختها رو پیدا بکنه
بنابراین اینا آدمهای استثنایی هستن که
حقیقتو کشف کردن و ما فقط باید از اینا
پیروی کنیم. یعنی وقتی شما ابن رشدو
میخونید حیرت میکنید. ابن رشد یه کتاب
داره به نام فصل المقال فیما بین
الشریةکمت من الاتصال.
یعنی فصلخطاب سخن نهایی شما اصلاً عنوانو
نگاه کنید چقدر قاطعانهست اون ابن رشد
فیلسوف فقیه هم بود دیگه مفتی بود و قاضی
بود
اینم کاملاً زبان فقهی داره یعنی سخن
نهایی و فیصله دهنده درباره رابطهای که
آشتی که میان فلسفه و فقه یا شریعت برقرار
هست
اونوقت جالبه که در مقدمه
آقای خلی
در مقدمه این کتاب توضیح میده که در حقیقت
من در این کتاب اثبات خواهم کرد که از نظر
شرعی انسان میتونه فلسفه ببر یعنی نگاهش
به فلسفه کامل فقهیه یعنی
انگار که فلسفه رو مثل یک حیوان قربانی
میبینه که باید ذبح شرعیش کرد تا بشه
خوردش فلسفه رو باید مباه کرد فرض گوشتشو
باید حلال کرد و در حقیقت یه کتابیست که
برخلاف اونچه که بسیاری که نخوندن میارن
کتاب فلسفی نه کتاب فقهی کاملاً
و این اتفاق برای تو سنت ما رخ داد یعنی
ما فلسفه رو از فارابی و ابن سینا و
دیگران
فکر کردیم که اینا یک دانش کام حاضر
آمادهست که ما فقط باید بریم اینا رو
بخونیم و حفظ کنیم و منتقل کنیم به نسل
دیگه ولی در زمان رونسانس
امکاناتی به وجود اومد
یعنی اواخر قرون وسطا که اروپاییها
دوباره از نوع سنت سنت گیرونه خودشون رو
یعنی فلسفه یونان واستن یعنی کل فلسفه و
ادبیات و اساطیر یونان واستان دوباره کشف
کردن و در این کشف دوباره یعنی دوباره
خیلی ترجمه شد پیدا شد البته مسلمونان
خیلی کمک کردن به رشد خیلی مهم بود ولی از
نوع رونسانس یعنی تولد دوباره یعنی اون
سنتی که سنتون که ادامه پی اومده بود قرن
وسطا رو میساخت و به اصطلاح پشتبانش بود
اون سنت دوباره کسب شد و دوباره فهم شد و
اینا با یک ارسطو و افلاطون و سقرات جدیدی
مواجه شدن که
در قرن وسطی اصلاً یه چیز دیگری در قرن
وسطی ارسطو و افلاطون به عنوان مرجع و
اساتیدی که اصلاً نمیشه حرفشون حرف زد
تلقی میشدن ولی اونچه که به اینا نسبت
میدادن و تلقی که داشتن کاملاً اشتباه
بود. فلسفه افلاطون و فلسفه ارسطو به هیچ
وجه
فلسفههای
جذبی و سیستمهای بستهای نیستند و ارسط
یک ساختمان محکم
با چط و بستی نساخته که ازش بیرون نخواهد
نشه بی آمد همون تلقی که مثلاً فلاسفه
قرون وسطی یا حکمای قرون وسطا داشتن اینا
فهمیدن که نه اصلاً شکل شکل فلسفه ورزشی
اینها افلاطون کاملاً متفاوت بوده و شکلی
فکر میکردن این چیزی که در ما اتفاق
نیفتاد دیگه ما ما هنوز در فلسفه اسلامی
تلقی و تصویری که داریم از یونانیها
همونه که حدود ۱۴۰۰ سال پیش ترجمههای
شکسته بسته کردیم همون مونده ما با تو
فلسفه اسلامی خیلی چیزا نسبت میدیم به
یونانیا که هیچ ربطی نداره به اونها و
اون فلسفه اون فلسفه یونانی یا ارسطو و
افلاطونی که در فلسفه اسلامی میشناسیم
کاملاً غیرت تاریخی و غیرواقعی است.
دوستانی که اگر بخوان یه مقدار
به اصطلاح یک پنجره یا دریچهای
باز بشه پیش چشمشون برای دیدن یک
چهره قابل فهم و تأمل برانگیزی از
افلاطون. خوبه که کارای یاسپرس رو بخونن
بعضی از کاراش در این کتاب مجموعه گریت
فلاسوفر چاپ شده به فارسی بعضی کاراش نه
ولی افلاطونش حداقل جزء کتابهایست که
ترجمه شده البته باز تأکید میکنم اگر
انگلیسی میخونید یا آلمانی میخونید
حتماً به این زبانها بخونید چون ترجمهها
معمولاً
اشکال دارن
در این رسالهی که یا بخشی که یاسپرس
درباره افلاطون مینویسه
خب میدونید یاسپرس
تاریخ نگار نیست یه کسیست که با این
فیلسوفا
فکر میکنه یعنی باهاشون وارد گفتگو میشه و
اون
مثل یک راهنماست برای شما مثل یه کسیست که
میتونه شما رو یه چیزایی رو نشون بده از
افکار این فیلسوفان یا کریدهایی در
اختیار شما بگذاره که معمولاً شما در
کتابهای تاریخ فلسفی استاندارد نمیبینید.
از جمله اینکه در آغاز یا انتهای هر کدوم
از این به اصطلاح بخشها که درباره یک
فیلسوف هست به شما یاد میده چگونه باید
این فیلسوفو خوند و این خیلی مهمه نباید
فکر کنید که خوندن یک فیلسوف کار راحتیه و
باید حتماً در مورد به اصطلاح شکل خوندن
اون
راهنمایی بگیرید از حالا از استادی یا از
کتابی به شیوهای
شما باید نقشه راه رو داشته باشید اصلاً
بدونید چرا سراغ
این فیلسوف میرید
معمولاً کسانی که فیلسوفانی که درس میدن
دانشگاهها
و در حقیقت تعلیم آموزش فلسفه براشون مهمه
و فکر کردن و مینویسن معمولاً به شما
میگن که شما نمیتونید
به اصطلاح بدون فکر یه فیلسوفی رو انتخاب
کنید و چون خوشتون میاد از طریق اون مثلاً
فکر کنید که دارید فلسفه میخونید مخصوصاً
دیروز که یک دوستی از لیچه نقل کرد لیچه
لی اصلاً فیلسوفی نیست که شما در گام اول
فلسفه رو با او آغاز بکنید میتونه بسیار
گمراه کننده باشه میتونه شما رو به
بدفها و حتی به قول یاسپرس حال و دچار
بکنه و شما رو از فلسفه ورزی جدی باز
بداره یعنی
مثل یک چه میدونم
یک
شما اگه بخواید شنا کردن یاد بگیرید حتما
اول باید توی یک
استخری که عمقش کم هست آغاز بکنید و بعد
برید در اقیانوس شنا بکنید با نیچه شما
ناگهان میفتید در یک اقیانوس پرتلاطمه و
اگر آمادگی ذهنی نداشته باشید نابود میشید
و پر از افکار نادرست نسبت به خود نیچه و
برداشتهای نادرست نسبت به خود نیچه
فلسفه مثل هر چیز دیگه یه دنیایست که
قاعده داره یه شهریست که
راه داره و باید اون راهها رو
شناخت
طی این مرحله بیهمرهی خضر نکن ظلمات مات
است بهترس از خطر گمراهی و بسیاری از
آدمها در ابتدای کار از
راه نادرست وارد این
شهر یا این فضا شدن و گم شدن یا مستعسل
شدن یا ناامید شدن یا درمانده شدن یا از
فلسفه متنفر شدن یا
تصورات کاملاً موهوم پیدا کردن
یاسپرس یکی از اون خیلی فیلسوفا نیست که
به شما یاد میده که چگونه باید هر کدام از
این فیلسوفا رو خوند چه توقعی باید داشت
اینا چه زبانی دارن چه به اصطلاح
قفل معواهای فلسفی اینها چه کلیدی داره و
چگونه باید به کار برده بشه که شما
فکر کنید بیاموزید و در حقیقت فلسفه اصیل
و درست داشته باشید
مثلاً در مورد افلاطون اگر بخونید اینو
آقای لطفی که مترجم مجموعه آثار افلاطون
هست این رو هم ترجمه کرده
میگه شما هرگز نباید این
دیالوگها یا مکالمههای افلاطون رو شبیه
یک
مقاله بخونید شما همواره باید در نظر
داشته باشید که هر جمله این
مکالمه ما
غیرقطعی یعنی این آخرین جمله
نتیجهگیری نیست و تمام این جملات و تمام
این گزارهها مثل یک طناب لرزانی هستند که
فقط به یک طناب لرزان دیگری ملتهی میشن و
به اصطلاح خاصیت دیالکتیکی دارن یعنی
مثل بازی مثلاً والیبال توپ میره اونور
میاد اینور و این دائم در رفت و آمده در
دستی قرار نمیگیره و از اصل بازی همین
و اینا خیلی مهمه خیلی کمک میکنه به
همه یعنی هر کس که در آغاز کار فلسفه بعدی
هست یا حتی میخواد دوباره فکر کنه و
دوباره بیاموزه
یا
خود ارسطو ارسطو که ما در قرن وستی در
فلسفه اسلامی میشناسیم یم یه ارسطوییست که
کاملاً یک مثل این خونههایی که در معماری
کمونیستی روسی حالا من چون پراگ بودم دیدم
این آپارتمانهای کاملاً سیوانی و
زخت که آدم واقعاً احساس میکنه که این
ایدئولوژی تجسم
سفت و سخت و
به اصطلاح عبور ناپذیر خود و انعطاف
ناپذیر خودشو تو این ساختمون پیدا کرده
چون این سیستمایی نیستن ارسطو هرگز
به یک نتیجه قطعی در فلسفه ورزشی خودش
نمیرسه مخصوصاً اساس کار که فلسفه اخلاق
و سیاست هست همواره یک راهه شما در همیشه
باید در راه باشید بنابراین یک سیستمی
بسیار پویاه و باید شما به همون شکل پویا
و
انعطاف پذیرش بشناسینش و با او وارد گفتگو
بشید و با او زندگی بکنید. کاری که کسی
مثل هایدگر خیلی درش استاد بود یعنی بلد
بود که چگونه یک فیلسوفی رو که در ۲ هزار
سال پیش زندگی میکرد و از او جز
چند کتاب باقی نمونده برای شما زنده
میکرد. یعنی
بای در اندیشهای
تعویلی و تفسیری از او به دست میداد که
انگار به کالبد بیجانی روح میدمید. این
تفسیرها مهم. نمیتونید شما متنی رو
مخصوصاً متنهای اصلی فلسفه رو بدون
تفسیر، بدون راهنما، بدون
در حقیقت
کلید بفهمید. و ارتباط برقرار کنید مگر
اینکه بخواین خودتون رو گول بزنید و فکر
کنید که اون چیزی که برداشت میکنین
لزوماً بهترین برداشت و درستترین برداشت
است.
خب متافیزیک با فلسفه چه ارتباطی دارن؟
دقیقاً همون
سیر بسیار
متحولی که فلسفه داره متافیزیک هم داره
اصل کلمه متافیزیک خیلی اتفاقی درست شده
یعنی بعد از اینکه ارسطو
از دنیا میره مدتها بعد وقتی کسانی
میخوان کتابها و نوشتههای ارسطو رو
تدوین کنن چون که نوشتهها در طول زمان
بعضیاش درس داده شده بود بعضیا شفاهی بود
بعضیا نتبرداری بود بعضیا تألیف بود وقتی
که تدویل کنندگان آثار ارسطو پس از ارسطو
خواستن به اصطلاح اینا رو منتشر کنن و
مرتب کنن به قول امروز ویراستاری و به
اصطلاح تصحی انتقادی بکنن طبقه بندی کردن
اونچه که مربوط به ریاضیات بود مثلاً
اینجا گذاشتن
اونایی که مربوط به طبیعیات بود این
گذاشتن
طبق اون سعی کردن اون طبقه بندی که خود
ارسطو برای علوم قائل هست از او پیروی کنن
بخش فیزیک رو
که جمعآوری کردن بخش بعد از فیزیک
بخش فلسفه بود یعنی به عبارت دیگه
هستیشناسیول
فیوژی که تو معنای ارسطویی هستیشناسی با
فیولوژی که خداشناسی و الهیات هست یکیه
ولی
ارسطو هرگز کلمه متافیزیک یعنی بعد از
فیزیک بعد از طبیعیات بعد از طبیعتشناسی
اصلاً ارسطو کلمه متافیزیکو به کار نبرده
بود اما کسانی که تدوین کردن کتاب آثار
عرسو رو اون اونچه که مربوط به هستیشناسی
بود اونچه که مربوط به شناخت هستی از آن
جهت که هست
بود این رو بعد از کتاب فیزیک قرار دادم و
اسمشو گذاشتن بعد از فیزیک یا اونچه که در
فارسی میگیم ما بعد طبیعه یعنی یه ربطی به
ماورای طبیعه و اینجور چیزا نداریم کاملاً
یک مفهوم یا یه کلمه اصطلاح اتفاقی در
مربوط به تدوین آثارش بود ما طبیعی یعنی
اونچه که مربوط به هستی شناسیه و بعد از
کتاب طبیعت یا فیزیک
منتشر میشه یا تدوین میشه اما این اصطلاحی
که اینچنین اتفاقی خلق [صدای خرناس] شد
تبدیل شد به یک مفهوم فلسفی و در طول زمان
به معانی
بسیار متفاوتی
بدل شد و در هر دوره و در هر مثل خود
فلسفه در هر دوره و در هر مکتبی معنای
خاصی به خودش گرفت
از جمله در قرون وسطی به یک معناست
بعضیها فلسفه رو با متافیزیک رو به جای
هم به کار میبرن بعضیا تمایز میگذارن بین
اینها همواره باید دقت کرد که شما وقتی
اینا رو به کار میبرین باید بهش باشین که
از زبان کی میشنوید و توی نظام فکری او
جستجو کنید که به چه معنا به کار میبره
یعنی اون
معنایی که فرض کنید سینا میده به متافیزیک
خیلی فرق میکنه با مبنای که
سنت آگوستین یا آکوئینس میده یا یک فیلسوف
مدرن میده
و حتماً فلسفه چیزی نیست جز
تدقیق و باز تعریف کلمات باز تعریف
مفاهیم
اسی روزا میدونید که شغلش که زندگیشو باش
اداره میکرد
ساختن عدسی های چیز بود لنز بود لنز
میساخت و میتراشید و آخرشم در خیلی جوان
بود به خاطر این گرد و غباری که از این
شیشهها در اتاق قش پراکنده میشد بیمار شد
از دنیا رفت دقیقاً فلسفه رم همین میدونست
یعنی عدسی لند رو
سیغل بیشتر دادن شفافتر کردن و این کار
همیشگیست شما مدام باید مفاهیم رو مثل
عینکی که هر روز صبح چشمتون میزنید و قبل
از اون طی طی روز مدام باید پاکش کنید
تمیز کنید وگرنه
نمیتونید ببینید مفاهیمم همین میتون هر
بار که به کار میبری باید خودآگاهانه به
کار ببریم. یعنی فیلسوف کسیست که حساسیت
زبانی داره. کلمات رو سرسری و بیتوجه و
تصادفی به کار نمیبره و
زبان براش مثل یک شاعر، مثل یک نویسنده که
زبان براش موجود داره. یعنی تمام کلمات رو
میتونه مثل یک حجم مادی مشخص و شکل و
ابعاد کاملاً
مادی و محسوس لمس کنه براش کلمات حرمت
دارن براش کلمات
شیعیت دارن کلمات براش زندهن به همین دلیل
به کلمات اهمیت میده مثل ابزار کار خودش
بسیار مراقبه که سالم بمونه اگر تی تیقه
باید تیزش کرد اگر شیشه هست باید سیغلش
داد اگر
پیچه باید مهره مهره خودش رو
براش به کار برد برای کلمات برای هر کدوم
از کلمات
فکر میکنن و وقتی که مینویسن وقتی که سخن
میگن تمام سرمایهشون هم کلمات فلسفه یعنی
سرکار داشتن با زبان چون خارج از زبان که
فلسفه ندارید
تمام سرمایه شما همین زبانه و این زبان رو
شما بهش غنا میدید این زبان رو شما بهش
معنا میدید به همین دلیله که هر فیلسوفی
ترجیح میده که از اون زبانی که دستمالی
شده و مصرف شده و بیمعنی شده در دست عموم
مردم پرهیز کنه و آشنایی زدایی کنه از
کلمات کلمات و مفاهیم اصلی یه کسی مثل
هایدیگر یا دیگران
اغلب فیلسوفان اصطلاحات خودشونو میسازن،
زبان خودشونو میسازن. چرا؟ برای اینکه
شما رو نگه دارن. یعنی شما طبق عادت
و بیوجه و ناخودآگاه اون رو به کار نبرید.
وقتی که در کتاب اونها یه چیزی میبینید
که مثلاً مثل دازان وایسید
یه چیز غریبی باشه براتون. توجه شما رو
جلب بکنه. باید این مفاهیم شما رو نگه
دارن میخکوب کنن سر جای خودشون تعجب شما
رو برانگیزن تأمل رو در شما برانگیزن و
این نیازمند اینه که یه چیزای غریبه باشن
اگر شما در اتاقی به سر ببرید که مدتها
اشیا سر جای همیشگی خودشون باشن بعد از یه
مدتی نمیبینید اون اشیا رو بعد از مدتی
وقتی عادت کردید به اینکه چیزی کجاست
میتونید تو تاریکی و به اصطلاح
بدون نور و روشنایی دست ببرید و پیدا
کنید. اما فلسفه یعنی که همه چیز مدام جاش
عوض بشه. وقتی شما از نوع میاندیشید یا
همونطور که دیروز گفتم مثل هر پرسشهای
اصلی رو پرسشهای آغازینو هر بار از اول
بپرسید و این آشنازدایی بکنید. دل نبندید
به پاسخی. عادت نکنید به معنایی. خو
نگیرید به پیشفرضی یا پیشآوری مدام تکون
بدید
مدام بلرزونید مدام
به چشم بیارید اونچه که هست و دوباره سعی
کنید استدلال کنید این لازمش اینه که شما
کاملاً رویکرد متفاوتی به زبان داشته
باشید و وقتی که
اون وسواس درمان ناپذیر حقیقت رو که گفتم
اضاف اضافه بکنید به این حساسیت
بسیار
شدید مثل کسی که
نمیشه اصلاً دست زد بهش به خاطر اینکه
پوستش حساسه و دادش میره هوا زبان رو هم
اینطوری باش برخورد کن یعنی انقدر این
زبان حساس باشه و تکتک حروف الفبا جان
بگیرن و در برابر آسیبها آسیب پذیر باشن
و نشون بدن تباهی و فسادی که بهش دچار کار
میشن که شما ناگذیر بشین مدام مراقبت کنید
مثل گلهایی که در یک دوای مشخصی باید
نگهداری بشن در یک فاصله بسیار
معلوم از نور باید
پرورش پیدا کنن وگرنه پژمرده میشن کلمات
اصلی فلسفه هم همین طوره برای شما یعنی
شما یک باغوان همیشه بیدار
همیشه نگران کلمات
و چیزی ندارید جز این کلمات و به خاطر
همینه که دیگه میگه زبان
خانه شماست خانهست که درش فکر میکنید
خانهست که درش سکونت میکنید خانهش که
خانهایست که شما درش فلسفه میورزید یا
هانر آرنس میگه که من وطنی ندارم جز
آلمانی
فیلسوف موطن اصلیش
زبانشه و به خاطر چی به خاطر اینکه فلسفه
یعنی اندیشیدن و اندیشیدنم بدون زبان صورت
نمیگیره. باز زبان هست که میاندیشه. این
چیزاییست که به اصطلاح گامهای نخست که
باید برداشت و اصلاً ساده نیست. یعنی به
گفتنش ساده است که توصیهش خیلی راحته ولی
انجام دادنش نیاز به تمرین مداوم داره و
مهارت درش هیچ موقع به کمال نمیرسه.
کافیست که شما مثل زبان دوم یا سومتون
مدتی به اون زبان نخونید و ننویسید کاملاً
از یادتون میره و انگار نه انگار که
آموخته بودید یک چاگویی که هیچ موقع
استفاده نشه یه ابزاری که هیچ موقع به کار
گرفته نشه دیگه از کارآمدی و کارایی باز
میمونه
اینها چیزاییست که باید بهش توجه داشت
خب از یکایک دوستانی که تحمل کردن و شنیدن
و توجه کردن سپاسگزارم و امیدوارم که به
زودی دوباره بفت هم سخنی با شما رو داشته
باشم وقت همگی دوستان بخیر