سلام عرض میکنم خدمت همه دوستان در کلاب
هاوس و در یوتیوب
امیدوارم که حالتون خوب باشه
صحبتی که امروز قراره در خدمت شما داشته
باشیم درباره
یک مقالهایست که مقاله معروفیست از جیمز
جویس که در او به مسائلی میپردازه که شاید
امروزه مسئله ما هم باشه و امیدوارم که
حالا در
جریان بحث دوستان هم مشارکت بکنن و در
حقیقت بتونیم بحث خوبی رو پیش ببریم.
[گلویش را صاف میکند]
جیمز جوس رو در ایران خب میشناسیم به
عنوان نویسنده رمان معروف اولیس و خب
رمانی که هنوزم در ایران اجازه انتشار
نداره [گلویش را صاف میکند] ولی خب راجع
بهش زیاد صحبت شده و برای کسانی که اهل
ادبیات هستن آشناست ولی
[گلویش را صاف میکند] امروز به یک جنبه
دیگری از
شخصیت فکری
جویس میپردازیم و اون جنبه در حقیقت فلسفی
اوست که [گلویش را صاف میکند]
و با
نوشتههای غیرداستانیش بیشتر در حقیقت در
اونجاها جلوه میکنه
همون طور که میدونید جیم جویس یک نویسنده
ایرلندیست ولی در سال ۱۹۰۴
در سن ۲۲ سالگی ایرلند رو ترک میکنه یعنی
به یک تبعید خودخواسته تل میده و تا پایان
عمرش دیگه هرگز به طور دائمی به دوبلین
برنمیگرده.
این تصمیم صرفاً یک مهاجرت
شخصی نبوده بلکه یک انتخاب فلسفی هنری و
سیاسی بود که بعداً تبدیل میشه به یکی از
ارکان جهانبینی جویست. در وحله اول نخستین
دلیلی که [گلویش را صاف میکند] او داشت
برای
اینکه دوبلین رو ترک بکنه مخالفتش بود با
ناسیونالیسم فرهنگی و سیاسی ایرلند که
حالا در این مقاله که بهش اشاره خواهم کرد
در ادامه بحث در اونجا مفصل بیان میکنه و
این مقاله عنوانش هست ایرلند
سجز ایرلند سرزمین جزیر زیره قدیسان و
فرزانگان تو اون مقاله استدلال میکنه که
ایرلند بیش از اونکه قربانی استعمار
انگلستان باشه قربانی اسارت در اسطورههای
خودساخته است و به نظر جویس جنبش ملی
گرایی ایرلند
در حقیقت گذشته سلتیک و زبان گالی و
قهرمانان ملی رو چنان تقدیس میکرد که
آزادی فردی و خلاقیت هنری به حاشیه رانده
میشد و جویس نمیخواست نویسنده ملی باشه
بلکه میخواست یک نویسنده جهانی باشه.
[گلویش را صاف میکند]
دلیل دیگری که موجب شد که جوس دوبلین رو
ترک بکنه برای همیشه به عنوان محل زندگیش
سلطه کلیسای کتولیک بود و بارها جویس گفته
بود که زندگی ایرلندی تحت سلطه سه قدرت
قرار داره. یکی کلیسا، یکی ناسیونالیسم و
یکی هم خانواده و از نگاه او کلیسای
کاتولیک نه فقط نهادی دینی بلکه قدرتی
فرهنگی و اخلاقی بود که بر آموزش بر
خانواده جنسیت و ادبیات سلطه داشت و در
حقیقت
از نظر او زندگی در پرته
یک هنرمند
پرتر آرتیست از یگ
یکی از داستانهاش استفنداروس آشکارا
اعلام میکنه که از سه شبکه او فرار
میکنه. یکی نشنالیتی یک ریلیجن و یکی هم
فمیلی ملیت و دین و خانواده. یعنی اینها
سه تا تور هستن نت هستن که روح هنرمند رو
گرفتار میکنه.
مشهورترین عبارت جویست در پورتره هنرمند
در جوانی اینه که من نمیخوام در خدمت
چیزی باشم که دیگر من ایمان ندارم خواه آن
چیزهم باشد خواه میهنم یا کلیسایم و بعد
اضافه میکنه که تنها سلاش سلاحهاش
عبارتند از سکوت تبعید و زیرکی که این سه
واژه
در حقیقت بیانیه هنری جویس رو میسازن
برای او تبع تبعید راهی بود برای حفظ
استقلال خلاقش در مجموعه دوبلینیها
از واژه کلیدی فلج
در حقیقت پارلیسیس استفاده میکنه به خاطر
اینکه معتقد بود که دوبلین یه شهریست که
از نظر سیاسی فلجه از نظر مذهبی فلجه از
نظر اخلاقی فلجه و از نظر فرهنگی هم
توان زایش نداره و احساس میکرد که اگر در
چنین محیطی بمونه خودش هم دچار همون سکون
خواهد شد.
جوس در تریسته در زریخ در پاریس زندگی کرد
و میخواست یک نویسنده اروپایی باشه و نه
صرفاً ایرلندی و در این شهرها با زبانهای
ایتالیایی، فرانسوی، آلمانی، لاتین و حتی
نروژی درگیر شد و همین تجربه چند زبانی
بعدها دریس و در بیداری فنیگانها ظاهر
شد. اگر در دوبلین مونده بود احتمالاً
چنین جهان غنی زبانی برای او شکل نمیگرفت
و او در حقیقت از تبعید به عنوان روش
شناخت استفاده کرد. یعنی تبعید برای جویس
فقط یک وضعیت جغرافیایی نبود بلکه روشی
بود برای شناخت. جویس معتقد بود که فاصله
گرفتن از وطن امکان دیدن اون رو فراهم
میکنه. به همین دلیل هم بود که همه آثار
بزرگ او درباره دوبلین هستن اما هیچکدوم
در دوبلین نوشته نشدن. یعنی این همون
پارادوکس مشهور جوس هست که میگه که تو
باید ایرلندو ترک بکنی تا بتونی ایرلند رو
بهتر بشناسی.
من در اینجا اشاره برمیگردم به به اصطلاح
این سخنرانی جویس که بعدا تبدیل شد به
مقاله
همین همونطور که عنوانشو گفتم اسمش هست
ایرلند آلند آ ست ان سجز ایرلند جزیره
قدیسان و فرزانگان که در سال ۱۹۰۷ در
ایتالیا و به زبان ایتالیایی
به اصطلاح این سخنرانی ایراد شده ولی بعد
ترجمه شده به انگلیسی این سخنرانی خیلی
مهمه این متن خیلی مهمه از این جهت که
صرفاً یک گزارش تاریخی یا دفاعیای برای
به اصطلاح از مردم تحت سلطه ایلند تحت
سلطه استعمار ایلند نیست بلکه اهمیتش در
اینه که جویس در این مقاله ایلن رو تبدیل
میکنه به یک مسئله فلسفی
که در حقیقت این پرسش رو مطرح میکنه که
یک ملت چیست و چگونه یک ملت گذشته خودشو
روایت میکنه و چه زمانی حافظه تاریخی
میتونه سرچشمه آزادی یک ملت باشه و چه
زمانی میتونه خود این حافظه تاریخی یه
ابزاری باشه برای اسارت اون ملت و هنرمند
چه نسبتی داره با ملت چه نسبتی داره با
کلیسا چه نسبتی داره با دولت و آیا میشه
وطن رو دوست داشت بدون اونکه اسطورههای
تقدیس شده اون رو پذیرفت؟
جویس در این سخنرانی بین ه تا ایرلند
تمایز میگذاره.
یکی ایرلند تاریخی، یکی ایرلند اسطورهای
و یکی هم ایرلند معاصر. این رند تاریخی
همون سرزمینیست که در قرون قرون نخستین
مسیحی به یکی از مراکز مهم علم و ادبیات و
انتقال فرهنگ در اروپا بدل شد. ولی ایرلند
اسطورهای که اصطلاحاً میگه جزیره قدیسان
و فرزانگان
در حقیقت یک تصویریست که هم مایع افتخار
ملیست و هم میتونه واقعیت رو بپوشونه.
یعنی اسطورهایست که ساخته شده از ایرلند
که همیشه باهاش تفاخر کرد و هم میشه باهاش
توهم پرورش داد و ایرلند معاصر جامعهای
که میان استعمار بریتانیا اقتدار کلیسای
کتولیک و ناسیونالیسم فرهنگی گرفتار شده
در نتیجه از نظر جویس مسئله ایرلند فقط
فقدان استقلال سیاسی نیست بلکه سلطه
خارجی گرچه واقعیست و ویرانگر هست باز هم
حقیقت رو توضیح نمیده. جامعه ممکنه از نظر
سیاسی خواهان آزادی باشه ولی از نظر ذهنی
همچنان در بند اقتدارها، عادتها،
اسطورهها و ترس باقی بمونه. به همین دلیل
هست که جویس بین استقلال ملی و آزادی ذهنی
تفاوت میگذاره و میگه که آزادی سیاسی
بدون آزادی داوری و قضاوت بدون آزادی زبان
بدون آزادی تخیل ناقص هست این مسئلهیست که
در بسیاری از متفکران دیگه هم بهش پرداختن
در مورد کشورهایی که تحت استعمار بودن و
در حقیقت در دوران استعمار مردم فکر میکرد
کردن که اگر با استعمار مبارزه کنن و
استعمارگران رو از سرزمین خودشون بیرون
برانن به آزادی دست پیدا کردن در حالی که
استعمار در این کشورها به پایان رسید اما
اون ملتها نتوانستن در اون کشورها آزادی
رو برقرار بکنن یکی از مهمترین منتقدان
آرین هست متفکر
افریقایی
که در حقیقت یک د تا کتاب نوشته یک کتاب
در مورد زمان است در دوران استعمار نوشته
داشته و یکم دران پس و استعمار و نشون
داده که اون مشکلی که اون ملت برای رسیدن
به آزادی باهاش مواجه هستن مشکل حقیقی در
به اصطلاح درون ذهن اون ملت هست.
خب نکتههایی که جوس میگه در این مقاله من
سعی میکنم به خاطر جویس یک فیلسوف بود و
میدونید که بر تاریخ فلسفه احاطه داشت و
بسیار متأثر بود از فیلسوفان مختلف از
ارسطو از توماس آکوییناس از کانت و از هگل
و دیگران که حالا بحثش جداست و راجع بهش
حالا بعداً میشه صحبت کرد ولی من میخوام
در این مقاله به نکتههایی که جویس
پرداخته
نکتههای اصلیش بپردازم م و بگم که این از
نظر فلسفی در حقیقت وامدار کدوم یک از
ایدهها هست. یک مسئله مهمی که
جویس مطرح میکنه مسئله نابالغی یک ملت
هست. یعنی که ملتی که خودش با عقل خودش
فکر نمیکنه و ناتوان هست از به کار بردن
فهم خودش بدون هدایت دیگری که یادآور
مقاله معروف کانت در به اص به عنوان
روشنگری چیست هست یعنی کانت در مقاله
روشنگری چیست میگه نابالغی
ما این استعاره بلوغ رو که به کار میبره
به خاطر اینه که استعاره بلوغ یه استعاره
حقوقیه دیگه ما چه زمانی به یک شخصی از
نظر حقوقی میگیم که به بلوغ رسیده زمانی
که او مسئولیت همه کارهای خودش رو به عهده
میگیره زمانی که او دیگه نیازی به قیم
نداره نیازی به کسی نداره که از جانب او
مسئولیت رفتارها و اعمال و افکارش رو به
عهده بگیره
کانت در حقیقت از این استاره حقوقی
استفاده میکنه برای
اینکه بگه انسانی که از نظر عقلی بالغ هست
چه جور آدمیست انسانی که
به اصطلاح نابالغه از نظر عقلی یعنی
انسانی که ناتوان هست از به کار بردن فهم
خودش بدون هدایت دیگری انسانی که با عقل
خودش فکر نمیکنه و نه اینکه عقل نداره عقل
داره اما در اراده و شجاعت
به کار بردن عقل خودش رو نداره در حقیقت
فرد نابالغ ترجیح میده که دیگری به جای او
بیاندیشه یه کتابی به جای فهم او کشیشی به
جای وجدان او پزشکی به جای تصمیم او وجود
داشته باشه جویس وضع ملت ایرلند رو به
شیوه مشابهی توصیف میکنه ایرلند از نظر
جویس تنها تحت فرمان قدرت خارجی نیست بلکه
چندین مرجع به جای مردم اون فکر میکنن
یکی امپراتوری بریتانیاست که درباره سیاست
و حکومت تصمیم میگیره یکی کلیساست که
درباره اخلاق و وجدان داوری میکنه کنه و
یکی هم ناسیونالیسمه که درباره هویت و
گذشتهش حرف میزنه. در چنین وضعی فرد
ایرلندی ممکن هست علیه استعمار سیاسی قیام
بکنه اما همچنان داوری خودش رو به کلیسا
یا اسطورههای ملی واگذار میکنه. از این
منظر استقلال سیاسی لزوماً پایان نابالغی
نیست. یعنی شما میتونید از شر استعمار
راحت بشید و یک دولت ملی به جای امپراتوری
در حقیقت مستقر بشه ولی از شهروندان اطاعت
بخواد و شهروندان همچنان
اندیشیدن رو به او واگذار بکنن جویس مثل
کانت آزادی رو بیش از هر چیز توانایی
اندیشیدن و داوری کردن با عقل و وجدان
خودش خود میدونه و معتقد هست که آزادی
حقیقی با تغییر حکومت با تغییر حاکمان
آغاز نمیشه بلکه با تغییر نسبت فرد و
اقتدار آغاز میشه
اصل کانتی جرأت اندیشیدن با عقل خود رو
داشته باش این در جهان جویس به یک فرمان
ادبی تبدیل میشه که جرت کن آنچه رو جامعه
نمیخواد ببینه بنویسی در حقیقت
جویس از هنرمند نمیخواد که ملت رو رهبری
بکنه یا یک برنامه سیاسی ارائه بده، بلکه
وظیفه هنرمندو این میدونه که صورتی رو که
جامعه از خودش ساخته بشکنه. هنرمند باید
قادر باشه اسطورههای ملی رو نقد بکنه،
ریاکاری دینی رو آشکار کنه، ضعفهای مردم
استعمارز رو نشون بده. از تبدیل از تبدیل
شدن به مبلغ هرگونه ایدئولوژی جلوگیری
کنه. این استقلال هنرمند معادل فرهنگی
استقلال عقل نزد کانت میشه یعنی همون طور
که عقل نباید از فرمان بیرونی طبعیت بکنه
هنر هم نباید تابع دولت کلیسا یا ملت باشه
اما بین جویس و کانت یه تفاوتی وجود داره
و اون اینکه کانت هنوز به امکان کاربرد
عمومی عقل در یک فضای عقلانی امیدوار هست
یعنی کانت میگه که شما زمانی میتونید
بیاندیشید
که در برابر در عموم بیاندیشید یعنی در
حقیقت آزادی بیان داشته باشید که اصطلاحاً
میگه پابلیسیتی ولی جویس خیلی بدبینه
جامعه در آثار جویس اغلب نه تنها سخن
انتقادی رو نمیپذیره بلکه اساساً توان
شنیدن اون رو از دست داده و دوبلین جویس
شهریست که درش زبان عمومی فرسوده کلیشهای
و فلج شده در نتیجه هنرمند جویستی ممکنه
که ناچار بشه نه در میدان عمومی بلکه در
تبعید سخن بگه کاری که خود جویس انجام
میده
جویس ناسیونالیسم رو یا ملی گگرایی رو
صرفاً به دلیل افراط یا خشونتش نقد
نمیکنه مسئله اصلی اینه که ناسیونالیسم
میتونه داوری رو قدرت داوری رو از فرد
بگیره وقتی که تعلق ملی تبدیل میشه به
معیار نهایی حقیقت هر نقدی اونوقت میشه
خیانت
یعنی اگر معیار این باشه که وطنپرستی
به اصطلاح معیار سنجش حرف شما باشه اونوقت
[صدای خرناس] شما اگر حقیقت رو بگید و با
وطنپرستی یا معیارها سازگار نباشه شما
میشید خائن از منظر کانتی این وضع در
حقیقت با آتونی یعنی با حکومت انسان بر
خودش با قانون گذاری انسان کاملاً منافعات
داره یعنی شما به جای اینکه اراده و داوری
خودتون قانون رو تعیین بکنه شما برای
شناخت قانون به اراده و داوری دیگران
وابسته میشید فرد به جای اینکه بپرسه که
آیا این سخن درسته یا نه باید بپرسه که
آیا این حرف به سود ملت هست یا نه جویس
این جابهجایی رو بسیار خطرناک میدونه و
برای اون حقیقت نباید تابع فایده سیاسیش
باشه
نویسندهای که تنها اونچه رو که ملتش
میپسندن و دوست دارن بشنون بیان بکنه به
تدریج توان دیدن واقعیت رو از دست میده.
به همین دلیل هست که جوس یه شکلی از
ناسیونالیسم انتقادی رو نمایندگی میکنه.
یعنی برای او ایرلند رو دوست داره اما این
عشق تبدیل نمیشه به پرستش تبدیل نمیشه به
ستایش. یعنی جویس نه به ملت موجود بلکه به
امکان دیگری از ملت وفادار هست. ملتی که
هنوز نیامده و هنوز وجدان خودش رو
نیافریده.
خب این مسئله جویس رو نزدیک میکنه تا
اندازهای به به اصطلاح هانرنت و تجربه
تبعید و بیوطنی و مسئله جهان مشترکی که
هانرنت میگه. هانرنت تجربه سیاسی قرن
بیستم رو از منظر پناهنده و از منظر
تبعیدی و بیوطن استیتلس آدمی که استیتلس
هست اندیشیده برای آرنت یکی از بحرانهای
بنیادین دولت ملت این بود که حقوق بشر
عملاً به حقوق شهروند وابسته شد و آدمی که
تابعیت خودش رو از دست میداد نه تنها از
حمایت حقوقی بلکه از جایگاهی به به از
جایگاهی که بتونه از اون س جایگاه سخن بگه
و عمل کنه هم محروم میشد جویس در یک
موقعیت متفاوتی قرار داره بر خلاف آرنت
تبعید جویس یه تبعید خودخواسته است و در
حقیقت به معنای حقوقی جویس استیتلس یا
بدون تابعیت نبود ولی با این حال تجربه
خروج از ایرلند در شکلگیری نسبتش با ملت
نقش اساسی بازی میکنه
جویس باید از وطنش فاصله میگرفت تا بتونه
اون رو بشناسه و ببینه. برای جویس نزدیکی
بیش از حد به جامعه مانع شناخت است. فردی
که درون زبان رسمی، درون اخلاق رایج، درون
عادتهای جمعی زندگی میکنه، ممکنه که
نتونه اینها رو موضوع پرسش قرار بده.
تبعید فاصله ایجاد میکنه و و این فاصله
موجب میشه که از خلال اون یک چیزهایی که
آشنا بودن دوباره بیگانه و در قب در نتیجه
قابل شناخت و پرسش برانگیز بشن. این همون
ساختاریست که شما در آثار کانت هم
میبینید. بیگانگی میتونه انسان رو از
بداحتهای هویت جمعی آزاد بکنه. هرچند که
خب در عین حال او رو در معرض تنهایی و بی
بیپناهی هم قرار میده. در این حال نباید
تبعید رو در جویس
به اصطلاح رمانتیکش کرد. تبعید هم امکان
آزادیست و هم تجربه فقدان و از دست دادن.
یعنی هنرمند با ترک وطن از فشارهای
مستقیمش رها میشه. اما زبان، حافظه و
موضوع اصلی آثار
جویس همچنان به همون وطن تعلق داره. جویس
ایرلند رو ترک میکنه اما دوبلین رو با
خودش میبره. تقریباً تمام جهان ادبی جویس
از کوچهها، خانهها، مدارس، کلیساها،
میخانهها و صداهای دوبلین ساخته شده. در
نتیجه تبعید به قطع رابطه نمیانجامه بلکه
شکل رابطه رو تغییر میده. آرنت هم بین
تعلق و فاصله یک تنش مستمری میبینه. فرد
برای حضور در جهان به نوعی خانه و تعلق
نیاز داره. اما اگر این تعلق مطلق بشه
امکان داوری مستقل انسان رو از بین
میبره. بنابراین انسان سیاسی هم باید در
جهان باشه هم بتونه جهان رو از منظر
دیگران هم ببینه. در جویست هم هنرمند باید
هم به ایرلند تعلق داشته باشه هم از اون
فاصله بگیره. در نتیجه او نه کاملاً درون
ملته و نه کاملاً بیرون او این وضعیت مرزی
اونوقت میشه شرط شناخت
یکی از مفاهیم بنیادی آرنت جهان مشترک هست
جهان مشترک یعنی مجموعهای از اشیا نهادها
داستانها روابط و روایتهایی که بین
انسانها قرار میگیره و اونها رو به هم
پیوند میده و هم از همدیگه متمایز میکنه
به اصطلاح مثالی که میزنه آرنت
مثل میزیست که بین من و شماست. شما اون
طرف میز نشستید و من این طرف میز نشستم.
این میز باعث میشه که فاصله لازم بین من و
شما وجود داشته باشه تا بتونیم با همدیگه
حرف بزنیم. در عین حال این فاصله آنقدر
زیاد نیست که ما صدای همدیگه رو نشنویم.
یعنی اگر من و شما کام کا کام انقدر به هم
نزدیک باشیم که بیش از حد نزدیک باشیم
نمیتونیم با هم حرف بزنیم. بیش از حد دور
باشیم نمیتونیم با هم حرف بزنیم. این میز
امکان جهان مشترک رو برای ما فراهم
میکنه. خب سیاست از نظر آرنت زمانی ممکن
میشه که افراد بتونن درباره جهانی واحد از
منظرهای گوناگون سخن بگن و این جهان واحد
همین جهانیست که میز فراهم میکنه امکانش
رو. رومانهای جویس به ویژه اولیس همچین
جهانی رو میسازن. دوبلین در اولیس متعلقه
به یک قم. متعلق به یک طبقه متعلقه به یک
طبقه به مذهب یا روایت واحد نیست بلکه محل
تلاقی صداهای بیشمار هست زبان روزنامهها
موعزهها تبلیغات گفتگوهای خیابانی خاطره
اسطوره علم شوخی ترانه همه اینها در کنار
همدیگه قرار میگیرن این چند صدایی از نظر
سیاسی بسیار مهمه ملت در ناسیونالیسم
کلاسیک معمولاً یک صدا داره یا با یه صدای
واحد حرف میزنه
ولی در ناسیونالیسم انتقادی که جویس بهش
باور داره ملت رو با تکسر صداها میشناسن.
یعنی جویس ملت رو به تکثر صداها تجزیه
میکنه و نشون میده که جامعه رو نمیشه به
یک جوهر واحدی مثل نژاد یا دین یا زبان
تقلیل داد. در نتیجه رومانی جویس به جهان
مشترک آرنتی نزدیک میشه. وحدتی که از حذف
تفاوتها حاصل نمیشه بلکه از همزیستی
منظرهای متنوع شکل میگیره. یعنی وقتی
میگیم جامعه وحدت داره این به این معنا
نیست که تفاوتها از بین رفتن بلکه به این
معنا به این معنا هست که اجزای بسیار
متکسری با همدیگه دارن زندگی میکنن
همزیستی میکنن.
ناسیونالیسم معمولاً نیازمند قهرمانه.
نیازمند شهیده نیازمند جنگجوس یه شاعر ملی
یا مثلاً پدر فلان و پدر فسار
در جویس جویس دریس به جای
چنین چهرهای بلوم رو در مرکز قرار میده
یه آدم معمولی یهودی تبار حاشیهای
آسیبپذیر و فاقد هرگونه شکوه حماسی بلوم
از بسیاری جهات ضد قهرمان ملیست یعنی به
جای جای خشونت همدلی نشون میده به جای
خلوص هویتی اصالت هویتی یک آمیزهایست چند
لایه است و به جای اینکه نماینده جوهر ملت
باشه مرزهای اون رو در حقیقت پرسش برانگیز
میکنه
در پرتب انشی آرنت میشه گفت که جویس
قهرمانی رو از قدرت و حاکمیت جدا میکنه
شأن انسانی بلوم در فرمان دادنش نیست نیست
بلکه در توان دیدن دیگری تحمل تفاوت و
ادامه دادن زندگی روزمره با دیگران هست.
این انتخاب ادبی یک نقد بنیادی نیست بر
سیاست هویت. ملت تنها از کسانی تشکیل نشده
که با تصویر رسمی از ملت مطابقت دارن.
حقیقت مطلق حقیقت ملت اغلب در حاشیهها و
در زندگی کسانی آشکار میشه که روایت غالب
اونها رو به رسمیت نمیشناسه.
در
جویس قهرمان جویس سعی میکنه وجدان
ناآفریده ملت رو در کوره روح خودش بسازه.
این این جمله رو میشه در پرتو آرنت نه به
معنای ساختن یک ایدئولوژی تازه بلکه به
معنای ایجاد امکان داوری فهمید وجدان ملت
مجموعهای از قواعد ثابت اخلاقی نیست ملت
زمانی دارای وجدان هست که بتونه اعمال
خودش رو از منظر قربانیان ببینه روایتهای
رسمی رو زیر سؤال ببره مسئولیت تاریخی رو
بپذیره و تفاوت بین حقیقت و منفعت رو درک
بکنه. جویس با ادبیات خودش چنین فضایی
برای داوری ایجاد میکنه. یعنی حکم نهایی
صادر نمیکنه بلکه خواننده رو در برابر
تکسر صداها، در برابر تناقضها و شکستهای
زندگی قرار میده. از این جهت رمان او
دادگاه نیست بلکه تمرین قوه قضاوت و
داوریست.
نکته بعدی اینه که آیا جویس اسطوره رو رد
میکنه؟ نه
جویس منتقد اسطورههای ملی هست
اساساً این عنوان مقاله جزیره قدیسان و
فرزانگان خب این به اصطلاح به صورت طنز
آمیزی به کار میبره جویس این رو این لقب
لقبی بوده که در گذشته به ایلند میدادن
یعنی
در حقیقت اون ایلند اسطورهای رو با این
تعبیر میشناختن. اما جویس دشمن اسطوره
نیست.
کسی که اولیس رو نوشته و کسی که بیداری
فنیگانها رو نوشته نمیتونه با اسطوره
مخالف باشه. مسئلهش نه وجود اسطوره بلکه
نحوه استفاده از اسطورههاست.
خب اینجا در حقیقت اندیشههای هانس
بلومنبرگ که یکی از بزرگترین اسطوره
شناسان قرن بیستم هست میتونه کمک میکنه
به ما که بفهمیم در نوع مواجهه
جویس با اسطوره چی هست بلومنبرگ نشون میده
که مدرنیته با کنار گذاشتن کامل اسطوره
شکل نمیگیره انسان نمیتونه بدون
روایتها تصاویر و استعارههای بنیادی
زندگی بکنه اسطوره در حقیقت پاسخ فرهنگی
انسان به فشار واقعیتیست که در آغاز
نامفهوم و مهارپذیر به نظر میرسه.
بنابراین انسان موجودیست اسطورهساز و
بدون اسطوره نمیتونه زندگی کنه. اما
اسطوره ثابت نمیمونه. هر عصری انسانها
دوباره اسطورهها رو روایت میکنن،
اسطورهها رو جابهجا میکنن. استراها رو
بازپردازی و بازآفرینی میکنن و بلومینبرگ
در یک کتاب بسیار مهمی که ورک آف میث هست
اسمش کار اسطوره این فراآیند رو مفصل
توضیح میده جویس همین کارو میکنه یعنی
اسطوره ادیسه رو در تکرار نمیکنه بلکه
اونو تو زندگی روزمره دوبلین بازسازی
میکنه قهرمان حماسی که در هومر به اصطلاح
قهرمان حماسی ادیسرست هست این تبدیل میشه
به کارمند تبلیغات سفر دریاییسر
تبدیل میشه به گردش در خیابانهای شهر و
بازگشت پیروزمندانه قهرمان
هومر به خانه تبدیل میشه به ورود آرام و
پیچیده بلوم به فضای خانوادگی یعنی اسطوره
در اینجا اقتدار گذشته نیست بلکه ماده
خامیست برای آفرینش مدرن اونوقت از با در
حقیقت با الهام از ولومنبرگ میشه بین دو
نوع استفاده از اسطوره تمایز گذاشت یکی
اسطوره بسته که معت مدعیست معنای نهایی
ملت تاریخ یا جهان رو در اختیار داره این
اسطوره امکان تفسیر دوباره از اسطوره رو
از بین میبره و از گذشته برای مشروعیت
بخشیدن به قدرت حال زمان حال استفاده
میکنه. ملیگرایی رمانتیک که در ایران
همرواج داره میتونه از این نوع باشه.
یعنی یه گذشته خالص، قهرمان و یکپارچه
میسازه و جامعه کنونی رو موظف به بازگشت
به اون میکنه. اما اسطوره باز برعکس قابل
بازروایته. یعنی قابل روایت دوباره است
قابل تفسیر دوباره است اقتدار اون از این
جهت پروژه جویس حذف اسطوره نیست بلکه
دموکراتیک کردن اسطوره است که هر انسان
عادی مثل بلوم میتونه اولیس باشه و هر
روز معمولی میتونه یک ساختار حماسی پیدا
بکنه [صدای خرناس]
بلومنبرگ یه کتابی داره به نام لجتیسی
مادرن تا مشروعیت اصل مدرن که در او تز
اصلی این هست که مدرنیته صرفاً صورت
سکولار شدن سکولار شده مفاهیم دینی پیشین
نیست بلکه مدرنیته در پاسخیست تازه به
مسائل تاریخی نه تقلیدی ناقص از گذشته
بنابراین درباره لجیتیمسی و مشروعیت زمان
مدرن صحبت میکنه یعنی که کاملاً مستقل
هست در حقیقت عصر مدرن در پاسخهایی که به
پرسشهای جدید میده
جوس هم در نسشت
رو نابود کنه اما نمیپذیره که اونچه که
ما در زمان حال تجربه میکنیم با معیار
وفاداری به گذشته سن حق داره منابع سنت رو
تصاحب و دگرگون بکنه. این حق بازآفرینی
هسته مشروعیت هنر مدرن هست. یعنی جویس
برای نوشتن درباره دوبلین نیاز نداره به
اون اشکال سنتی ادبیات ایرلندی وفادار
باشه بلکه میتونه از هومر از دانته از
شکسویر از الهیات قرون وسطی از زبان
روزنامه از گفتار عامه هم همزمان استفاده
بکنه در نتیجه ایرلندی بودن یک اثر از
اصالت از خلوص منابع اون ناشی نمیشه این
اثر جوس دقیقاً به این دلیل ایرلندیست که
توانسته ایرلند رو وارد شبکه جهانی از
متون، زبانها و اسطورهها کنه.
خود این عنوان ایرلند جزیره قدیسان و
فرزانگان یک استعاره مطلق هست. یعنی جزیره
تنها موقعیت جغرافیایی نیست بلکه یک
صورتیست از رابطه ملت با جهان. جزیره
میتونه نماد استقلال باشه. در عین حال
جزیره میتونه خطر انزوا رو هم در خودش
داشته باشه. از یک طرف مرزهای طبیعی
طبیعی یک هویت مشخص رو میسازه. از طرف
دیگه توهم به اصطلاح خودبسندگی و خودکفایی
فرهنگی رو دامن میزنه. جویس این دوگانگی
رو آشکار میکنه. میگه ایلند زمانی به
مرکز فرهنگ اروپا بدل شد که از جزیره بودن
خودش عبور کرد. راهبانش سفر کردن و متون
رو منتقل کردن با زبان لاتینی وارد گفتگو
شدن بنابراین شکوه ایرلند محصول بسته بودن
او نبود بلکه نتیجه گشودگی اون بود
استعاره جزیره در حقیقت علیه معنای
ناسیونالیستی خودشو عمل میکنه هویت واقعی
ایلند در جدایی اون نیست بلکه در توان
عبورش از مرزهاست
بعد جویست نه تنها روی اسطورهها بلکه بر
خود نام ایرلند هم کار میکنه. این نام در
آثار جویس هیچ معنای ثابتی نداره. گاهی
ایرلند نماد وطنه. گاهی نماد زندانه گاهی
نماد حافظه است. گاهی نماد زبانه گاهی
نماد زخمه. گاهی ماده خام آفرینش هست. این
چند معنایی مانع از اون میشه که ملت تبدیل
بشه به یک جوهر ثابت ازلی و ابدی سیاسی یا
فرهنگی و در بیش از آنکه در حقیقت
به اصطلاح پرسش باشه پاسخ باشه در حالی که
برای جویس ایرلند پاسخ نیست پرسش هست و
جویس نام ملت رو از مطلق بودن خارج میکنه
و اجازه نمیده که ایرلند به یک مفهومی بدل
بشه که همه چیزرو توضیح بده. نام ملت باید
دائماً در برابر تجربههای واقعی افراد،
زبانها و تاریخها و حوادث مدام دگرگون
شونده آزموده بشه.
خب مقایسه جویس با کانت و آرنت و بلومنبرگ
سه بعد متفاوت آزادی رو آشکار میکنن. یکی
آزادی عقلانیست. از منظر کانت آزادی یعنی
توانایی به کار بردن فهم و داوری بدون
فرمانپذیری از یک اقتدار بیرونی در جایس
هم این آزادی به استقلال هنرمند نقد کلیسا
نقد استعمار و نقد ناسیونالیسم بدل میشه
دوم آزادی سیاسی و جهانی از منظر آرنت
آزادی تنها در درون فرد تحقق پیدا نمیکنه
آزادی نیازمند یک جهان مشترکیست که در اون
آزاد انسانها بتونن با همدیگه سخن بگن
همدیگه رو بتونن ببینن از منظرهای متفاوت
داوری کنن اون وقت رمانهای چند صدایی
جویس همچین جهان مشترکی رو در سطح ادبی
خلق میکنه و [صدای خرناس] سوم آزادی تخیل
از منظر بلومنبرگ انسان
با پردازش دوباره روایتها با بازآفرینی
روایتها با بازآفرینی ی استعارههای
موروسی از فشار گذشته رها میشه. جوس هم
اسطورهها رو نمیشکنه تا اینکه بدون
اسطوره زندگی بکنه، بلکه اسطورهها رو از
نوع مینویسه تا امکانهای تازهای برای
تجربه زنده به وجود بیاره. این سه آزادی
یعنی آزادی عقلانی، آزادی سیاسی و جهانی و
آزادی تخیل از همدیگه جدا نیستن. یعنی
استقلال عقل بدون داشتن جهانی مشترک میان
انسانها ممکن نیست. چون کهه اون بدون
جهان مشترک استقلال عقل تبدیل میشه به
انزوا به تنهایی و جهان مشترک بدون تخیل
تبدیل میشه به یک نظام خشکی از نهادها و
اقتدارها و تخیل بدون داوری هم ممکنه در
خدمت اسطورههای اقتدار اقتدارگیرا قرار
بگیرن. بنابراین پروژه جویس تلاشیست برای
پیوند دادن استقلال داوری، تکسر جهان و
آزادی بازآفرینی
زبان.
از این مقایسه سه تصویر از هنرمند جویست
به دست میاد. یکی هنرمند به مسابع منتقد
در نسبت با کانت هنرمند کسیست که از
نابالغی عمومی فاصله میگیره. و جامعه رو
به استفاده از قدرت داوری خودش بر عقل
خودش فرا میخونه و در حقیقت هنرمند
کسی نیست که قانون میگذاره بلکه کسیست که
بداحتها رو به پرسش میگیره. اون چیزی رو
که مردم بدیهی میدونن اون چیزی که تبدیل
شده به افکار عمومی یا عقاید عمومی اونها
رو در حقیقت در بوته تردید میگذاره. یکی
هنرمند به مسابع تبعیدی که در نسبت با
آرنت هنرمند در مرز تعلق و بیگانگی قرار
داره یعنی یک هنرمند برای دیدن جامعه باید
از او فاصله بگیره اما برای سخن گفتن با
جامعه همچنان به زبان و حافظه جامعه
وابسته است بنابراین هنرمند در مرز قرار
داره نه از او گسسته است و نه در او حل
شده و هنرمند به مثابع بازپردازنده
اسطوره کسی که اسطورهها رو از نوع
میسازه و روایت میکنه، بازسازی میکنه.
یعنی هنرمند گذشته رو نه حفظ میکنه همون
طوری که هست و نه گذشته رو کاملاً نابود
میکنه و نفی میکنه، بلکه دوباره روایت
میکنه و از طریق تغییر شکل و تغییر روایت
اون اسطورهها امکان زیستن در اکنون رو
فراهم میکنه. این سه تصویر در شخصیتهای
داستان
چیز
جیمز جوس آشکار میشه که هنرمند سازنده یک
هزار توست هم در پیچیدگی زبان و تاریخ
گرفتاره و هم تلاش میکنه و وسیلهای برای
خروج از او پیدا بکنه.
جوس رو میشه جهان وطن دونست اما جهان وطنی
که نفی وطن نمیکنه در حقیقت یک نوع
جهانوطنی
ریشهدار که فرد از یک زبان از یک تاریخ و
از یک شهر خاصی آغاز میکنه اما اونها رو
به روی جهان باز میکنه. جهانوطنی جویس به
هیچ وجه نسبت به مکان بیتفاوت نیست.
دوبلین برای جویس هیچ جایگزینی نداره. اما
همین شهر میتونه صحنهای باشه برای
بازنمایی تجربه جهان شمول انسان در
رمانهای جویس شهر در مخصوصاً در اولیس
دوبلین همیشه محل آغازه یعنی جاییست که
شما آغاز میکنید اما میرید به سمت جهان
یعنی میرید به سمت کشف جهان
در آرنت همین طوره جهان مشترک از حذف
تفاوتهای محلی ساخته نمیشه انسانها تنها
از جایگاههای متفاوت میتونن
جهانی مشترک بسازن. جهانی که همه در همه
مثل هم بیاندیشن دیگه جهان مشترک نیست
بلکه یک فضای یکنواق و ایدئولوژیک هست.
این جهان وطنی رو شما این مفهوم با
بلومنبرگ هم میتونید پیوند بدید که
فرهنگهای زنده از راه ترجمه، از راه
انتقال از راه اقتباس از راه روایتهای
دوباره رشد میکنن. اصالت فرهنگی یک
اسطوره است نه یک واقعیت و ایرلند تاریخی
جوس هم زمانی شکوفا میشه که واسطه انتقال
فرهنگ میان مناطق مختلف اروپاست. بنابراین
در پرتب کانت آرنت و بلومنبرگ میشه گفت که
ملت از نظر جویس نه طبیعت نه سرنوشت و نه
جوهری ثابت داره بلکه ملت یک اثریست
ناتمام ملت دائماً از طریق زبان از طریق
حافظه از طریق روایت و از طریق داوری
ساخته میشه کانت به ما میآموزد که ملت
آزاد بدون افراد بالغ و کسانی که قادرند
هم میگه هیچ جامعهای بدون اسطوره
نمیتونه زندگی بکنه اما میتونه
اسطورههای خودش رو دوباره روایت کنه و از
سلطه معنای بسته و جامد اونها کاهش بده.
جویس این سه حرکت رو در ادبیات به هم
پیوند میده. یعنی از اطاعت به داوری از
صدای واحد به چند صدایی از تقدیس اسطوره
به بازپردازی اون و از این جهت هنرمند
برای جویس کسی نیست که یه هویت آماده و
حاضری رو بیان میکنه. هنرمند کسیست که
امکانهای تازه هویت رو خلق میکنه. او
ملت رو اونگونه که هست بازنمایی نمیکنه،
بلکه نشون میده ملت چه چیزهای دیگری هم
میتواند باشد، چه امکانات بالقوهای داره
که هنوز اون امکانات رو بالفعل نکرده.
معنای وجدان ناآفریده ملت همینه. یعنی
وجدان ملی یک میراث حاضر آمادهای نیست که
تنها باید کشف بشه، بلکه وجدان ملی اون
چیزیست که باید از طریق نقد، از طریق
تخیل، از طریق یادآوری و از گفت از طریق
گفتگو ساخته بشه. این وجدان نه یک صدا
بلکه [صدای خرناس] توانایی شنیدن صداهای
گوناگون هست. نه یک حقیقت مقدس بلکه
آمادگی برای مواجهه با حقیقتهای
ناخوشایند و نه بازگشت به گذشته بلکه
توانایی بازآفرینی گذشته برای زندگی در
اکنون هست. بنابراین در جوس ما یک
میهندوستی دشواری رو داریم. یک
میهندوستی بدون بتپرستی، یک تعلق بدون
اطاعت، یک حافظه بدون اسارت وطن در این
معنا چیزی نیست که باید بیچونه چرا حفظ
بشه، بلکه جهانیست که باید پیوسته دوباره
ساخته بشه. یک مقاله مهمی داره آیزای
برلین در مورد کانت در مورد ناسیونالیسم
کانت. خب میدونید که کانت در حقیقت یک
فلسفه کازموپولیتن و جهان وطن داره در عین
حال کانت بسیار تعلق داره به کنیزبرگ و
تمام عمرش رو در این شهر گذرونده و از او
بیرون نرفته و این در حقیقت نوعی از
ناسیونالیسم کانت داره که ناسیونالیسم
جهان وطن هست و آیزا برلین که خودش هم
کانتی هست این و این مقالهش خیلی مهم هست
توضیح میده که چگونه شما میتونید یک
ناسیونالیسم یک ناسیونالیسمت ج به اصطلاح
جهانوطن باشید در حقیقت بسیار نزدیک هست
به این درک جویس از ناسیونالیسم و من در
یک جلسه دیگری اون مقاله
آیزا برلین درباره ناسیونالیسم کانت رو
برای شما خواهم خواند بسیار خب من در خدمت
شما هستم
مشخصات کتابشناختی این مقاله رو پای ویدیو
خواهید دید و اونجا میتونید به اصل این
مقاله مراجعه کنید. طبیعتاً در اینترنتم
اگر سرچ بکنید پی دیافشم پیدا میکنید ولی
من در واقع فلسفه هم قرار میدم متن
انگلیسی. من نمیدونم به فارسی ترجمه شده
یا نه. بسیار خوب خیلی ممنون تا نوبت
دیگر. M.