حقیقتِ بی‌قدرت، قدرتِ بی‌حقیقت: هانا آرنت درباره‌ی حقیقت، دروغ و شکنندگیِ جهان مشترک

سلام عرض می‌کنم خدمت دوستان گرامی در یوتیوب و در کلاب هاوس امیدوارم که حالتون خوب باشه یک آقای یک خانم هست که با آیدی فلاسوفی سمتینگ برای من مرتب پیام می‌ذاره در جاهای مختلف که فیلسوف مورد علاقه من کیه این سؤال درستی نیست نیست من قبلاًم توضیح دادم فلسفه دوست داشتن فرزانگیست نه دوست داشتن فرزانگانه و هیچ فیلسوفی بدون دیگر فیلسوفان نمی‌تونه فکر بکنه بنابراین فلسفه دیالوگ فیلسوفان اهمیتشون به این هست که با دیگر ما همدیگه حرف می‌زنن بنابراین هیچ کدومشون بدون دیگری معنا نداره بنابراین سؤال درستی نیست و خواهش می‌کنم که دیگه نپرسن خب خب در جلسه امروز [گلویش را صاف می‌کند] راستش به دلیل که یعنی خوشحالم که یکی از دوستان در یکی از جلسات چند روز پیش یادآوری کرد این مقاله هانرلت رو به عنوان حقیقت و دروغ و باعث سبب خیر شد و من اول میخواستم این مقاله رو این مقاله خیلی مهم و معروفیست که در در حقیقت چاپ دوم کتاب بتوین پست ان فیوچر میان گذشته و آینده این مقاله چاپ شده مقاله بسیار مهمیست راجع به حقیقت و سیاست ولی بعد دیدم که من اگر بخوام این مقاله رو گزارش بکنم نمیتونم مقاله دیگری رو که هانرنت ۴ سال بعد نوشت به نام لاینگ پولتیکس دروغگو یا دروغ گفتن یا دروغ در سیاست و عنوان فرعشم هستل پنگون پپرز تحملاتی بر روی اسناد پنتاگون من نمیتونم این مقاله رو راجع بهش صحبت نکنم در نتیجه تصمیم گرفتم که این جلسه رو که احتمال داره حالا بیش از یک ساعتم حرف بزنم راجع به هر دو مقاله حرف بزنم و به این شیوه بحث حقیقت و دروغ و سیاست خیلی بهتر مطرح خواهد شد و البته بعد دیدم که شاید بهتر باشه که فردا اگر توانایشو داشته باشم یک جلسه‌ای جداگانه بگذاریم راجع به [گلویش را صاف می‌کند] مفهوم دروغ و حقیقت در فلسفه از افلاطون تا امروز به خاطر اینکه اگر ما ندونیم که دروغ و حقیقت قت یک مسئله بسیار بنیادیست در فلسفه و اساساً هر فیلسوفی از افلاطون تا هانرنت و دریدا و فوکو و اینها همیشه هر فیلسوفی در غرب در اروپا مخصوصاً یک رساله یک مقاله یا یک کتاب راجع به دروغ و حقیقت داره در نتیجه یه یه میشه گفت که یه ژانر فلسفیست یعنی نوشتن درباره دروغ و حقیقت یه ژانر فلسفی و هی هیچ فیلسوفی نیست که راجع به این مسئله اثری نداشته باشه بنابراین فکر کردم که فردا راجع به تاریخ فلسفی مفهوم دروغ یک گزارشی بدم از افلاطون تا فوکو و دریدا و در حقیقت در اون کانتکست ما اونوقت بهتر می‌تونیم مسئله حقیقت و دروغو بفهمیم مخص مخصوصاً برای ما ایرانی‌ها که مسئله حقیقت و دروغ کاملاً به شکلی که در غرب هست کاملاً ناشناخته است و فکر می‌کنید نمی‌دونیم که وقتی مثلاً واتسلاب هاول میگه زیستن در حقیقت یعنی چی و فکر کنیم دروغگویی همین معنای اخلاقی خیلی ساده قضیه رو داره در حالی که خب نه اینطور نیست در اندیشه سیاسی هانرنت مسئله دروغ هرگز صرفاً یک مسئله اخلاقی نیست نیست یعنی اگر سوال این باشه که آیا سیاستمداران باید دروغ بگن یا راست بگن دیگه نیازی نیست به اینکه شما یک دستگاه پیچیده مفهومی داشته باشید یعنی خب میگن دروغ گفتن بده دروغگ دشمن خداست سنت اخلاقی غرب خب از دیرباز دروغ رو نکوهش میکنه و فلسفه سیاسی هم در فلسفه سیاسی هم مسئله صداقت و فریب و نیرنگ در حکومت همیشه مطرح بوده ولی اونچه که آرنت برای آرنت مهمه در مسئله حقیقت و دروغ یک پرسش خیلی بنیادی‌تره و اون اینه که چه نسبتی بین حقیقت و امکان سیا سیاست وجود داره. بنابراین اول باید بفهمیم که هانرنت منظورش از سیاست چیه و بعد اونوقت می‌فهمیم که وقتی هانرنت بحث حقیقت و دروغو مطرح میکنه از این جهت مطرح میکنه که چه نسبتی هست بین حقیقت و امکان سیاست یا به عبارت دیگه سیاست تا چه اندازه می‌تونه واقعیتو تغییر بده بدون اینکه اون زمینی رو که سیاست روی اون انجام میشه رو از بین ببره به عبارت دیگه سیاست اززن هانرنت یعنی امکان کنش مشارکت مشارکت آزاد و برابر بین شهروندان در قلمرو عمومی در زمینه سرنوشت مشترکشون و مسائل مشترکشون بنابراین سیاست با آزادی پیوند می‌خوره برای هان نارنت سیاست یعنی که اون فضایی که وقتی میگیم قلمرو عمومی ببینید در قلمرو در برابر قلمرو خصوصی حالا این دو تا هر دوشونم خیلی مفاهیم بنیادی هستن که ما هیچ تصوری ازشون نداریم نمی‌دونیم قلمروی خصوصی یا حریم خصوصی که میگن در غرب به چه معناست چون مفهوم حریم خصوصی از قبل از رونسانس شکل می‌گیره مخصوصاً از رونسانس به بعد و مفهوم قلمرو عمومی از قرن هجدهم حالا ما با این مفهوم آشنا نیستیم ولی خیلی خلاصه بگم حریم خصوصی اونجاییست که شما یه مرز دارین خودتون این خونتونه در دارین قفل داره خودتونو از دیگران می‌پوشانید شما نمی‌خواید در خلوت خودتون دیده بشید در قلمرو عمومی اونجاییست که شما اتفاقاً جاییست که دیگران رو می‌بینید و دیگران شما رو می‌بینن یعنی شما بر دیگران پدیدار میشید دیگران بر شما پدیدار میشن بنابراین وقتی هانارد میگه که انسان‌ها در عصر ظلمن منظورش این نیست که انسان‌ها در عصر مثلاً خیلی سخت خب همیشه انسان‌ها در اصرار سخت بودن داره نوع نظام‌هایی رو تعریف می‌کنه توتالیتاریزم توصیف می‌کنه که قلمروی عمومی رو در حقیقت مثل اینکه چراغهاشو خاموش کنن وقتی چراغ قلمرو عمومی خاموش میشه اونوقت دیگه شما هیچکسو نمی‌بینید در حقیقت در قلمرو دینی قلمرو عمومی جاییست که شما همدیگه رو ببینید دیدن نه به معنای تماشا کردن بلکه به معنای ریکوگناز کردن یعنی شما بتونید مثلاً فرض کنید ما تو خیابون که راه میریم خب آدما رو نگاه می‌کنیم ولی نمی‌بینیم یعنی همین طور از کنار همدیگه عبور می‌کنیم ولی دیدن یعنی به رسمیت شناختن توجه کردن اهمیت دادن [گلویش را صاف می‌کند] خب بنابراین سیاست از نظر آرنت جای در کجا اتفاق میفته یعنی سیاست در کجا رخ خ میده در قلمرو عمومی این قلمرو عمومی که بهش میگیم اسفیر قلمرو میگیم اسفیر اسفیر ترکیب پلیس و اسپیس هست مکان و فضا حالا اینو من ببخشید مجبورم توضیح بدم و به خاطر اینکه نمیخوام کلمات رو به شکل عادی در حقیقت بفهمیم وقتی ما از مکان حرف می‌زنیم داریم از یک ابعاد مشخص جغرافیایی حرف می‌زنیم درسته مثلاً میگیم که مثلاً شهر قم در فلان مکان هست اما اینو بهش میگیم پلیس فضا یعنی اون نسبتی که بین من و آدم‌های دیگه و اشیا وجود داره ها مثلاً میگیم که فضای روشنفکری یا مثلاً میگیم که فضای عمومی فضای سیاسی یعنی چی؟ یعنی اون نسبتی که بین آدم‌ها وجود داره و مثلاً فضای امور در ایران ها و مکان یه یعنی ترکیبیست از مکان و اون نسبتی که بین آدم با اشیا آدم‌های دیگهست این میشه اسپیس اما اسفیر هر دوی این‌هاست [گلویش را صاف می‌کند] یعنی اسفیر شما برای اینکه سیاست بورزین شما هم نیازمند این هستین که مکان داشته باشین یعنی سیاست در مکان رخ میده یعنی در خیابانه در پارلمانه در نمی‌دونم دادگاه در نمیدونم انجمن‌هاست در اتحادیه‌هاست در مکان نیاز داره دانشگاهه و علاوه بر اون به اسپیس اسپیس یعنی که جایی که آدمها بتونن با همدیگه ارتباط داشته باشن بنابراین اگر آدم‌ها مکان نداشته باشن مثلاً فرض کنید ما الان در ایران وقتی داریم صحبت می‌کنیم راجع به دین دین یک پدیده انتضاعی نیست بلکه مکان داره حرم هست اوقاف هست حوزه علمیه هست نهادهای نمی‌دونم تبلیغ قاطی مذهبی هست. بنابراین مکان داره. ولی وقتی صحبت می‌کنیم از مثلاً فرض کنید روشن‌فکری سکولار، روشنفکری سکولار در ایران مکان نداره. فاقد مکانه و همین طور اسپیس. اسپیس یعنی که شما یه کاری بکنید که نسبت بین آدما شکل نگیره. در نتیجه وقتی که نمی‌دونم شما فیلم پرزیدنت رئیس جمهور محسن مخملبافو دیدین یا نه که دیکتاتوره اول فیلم چراغهای شهر خاموش می‌کنه. این دقیقاً انسانها در عصر ظلمت یعنی همین یعنی کاری که نظامهای توتالیتر می‌کنن اینه که چراغ‌های عرصه عمومی و فلمروهای عمومی رو خاموش می‌کنن در نتیجه آدما نمی‌بینن همدیگه رو بنابراین حالا سوال این هست که و این در حقیقت اون چیزی که هانرنت حالا بعداًهم توضیح خواهم داد اونچه که هانرنت میگه جهان منظورش اون نسبتیست که بین آدم‌ها هست یعنی جهان در اصطلاح آهان نارنت یعنی اون فضای مشترکه که آدم‌ها می‌سازن مثل اینکه فرض کنید من و شما با همدیگه دور یه میز نشستیم شما اون طرف هستید من این طرف هستم این فضای این بیتوین این فضایی که بین من و شما هست میشه جهان ما یعنی جهان من و شما یعنی این نسبتی که بین من و شما هست این فضایی که بین من و شما هست خب سوال اینه که اونوقت حقیقت اینجا چه نسبتی داره با امکان سیاست [صدای خرناس] یعنی که انسان چگونه می‌تونه یک جهان تازه بسازه و چگونه می‌تونه در حقیقت یک جهان این جهان مشترک رو از بین ببره به خاطر همین من عنوان این جلسه رو گذاشتم حقیقت دروغ و مسئله جهان مشترک درش آرنت بنابراین این دو جستار مهم آرنت رو یعنی جستار حقیقت و سیا سیاست تروت ان پولیتیکس و دروغ در سیاست لاینگ این پالیتیکس رو باید در افق این مسئله بخونیم مقاله تروت ان پالیتیکس یا حقیقت و سیاست ۱۹۶۷ منتشر شده مقاله دوم همونطور که گفتم ۴ سال بعد ۱۹۷۱ منتشر شده و در واکنش هست واکنش مستقیم به انتشار اسناد پنتاگون مخصوصاً درباره جنگ ویتنام و اطلاعات کتابشناختی این دو تا مقاله رو شما در پای همین ویدیوی یوتیوب میبینید. فاصله کمی که بین این دو تا مقاله هست یعنی بین مقاله اول و مقاله دوم فاصله ۴ ساله ممکنه این تصوررو به وجود بیاره که مقاله دوم مقاله اول یه مقاله تئوریکه و مقاله دوم در حقیقت اومده اون نظریه فلسفیش رو راجع به یک مورد خاص تطبیق داده. این به یک معنا درست هست اما همه ماجرا نیست لاین پالیتیکس یعنی دروغ در پالیتیکس در حقیقت ادامه تروسن پالیتیکس هست حقیقت و سیاست هست در عین حال اصلاح و تعمیقشم هست مقاله اول یعنی مقاله دروغ در سیاست سوالش اینه که چرا حقیقت و به ویژه حقیقت فکچوال حالا فرق می‌گذاره آرنت بین رشنال تروت و فکتال ترو بین حقیقت فلسفی یا حقیقت عقلانی و حقیقت امور واقع حقیقت امور واقع یا فکت‌ها یعنی که مثلاً فرض کنید ما میگیم که انقلاب ایران در سال ۱۳۵۷ رخ داده این این فکت ها این این حقیقتیست که مربوط به فکته اما حقیقت رشنال مثل این می‌مونه که شما بگید که انسان‌ها از حقوق برابر برخوردارن ها یعنی این یک نظریه فلسفیه ممکنه یه عده‌ای باهاش مخالف باشن ممکنه به خاطر همین بر سرش بحث میشه اما حقیقت فکچوال بر سرش بحث نمیشه یعنی ما نمی‌تونیم بگیم که مثلاً دوران مثلاً آیتالله خامنه خمینی یا مثلاً آیتالله خامنه‌ای ۱۰ سال پیش مثلاً مرده نمی‌تونیم همچین حرفی بزنیم بلکه اینکه او در سال جاری کشته شده این فکته ه حالا سؤال مقاله اول اینه که چرا و اونچه که آرنت میگه حالا خواهیم رسید بهش اینه که اون حقیقت فلسفی خیلی اهمیت نداره اتفاقاً اونچه که مهمه اون حقیقت فکچواله یعنی چی؟ یعنی اینکه اینکه من و شما مثلاً بر سر مفهوم آزادی بحث بکنیم د تا نظر مختلف داشته باشیم هیچ اشکالی نداره اما اگر من بگم شبه شما بگید روزه این فاجعهست و اون اتفاقی که در حقیقت در بسیار خطرناکه اینه که ما در مورد حقیقت فکتچوال اختلاف نظر داشته باشیم یعنی من به شما بگم که مثلاً شما بگین که در ایران چیزی به نام همجنس‌گرایی وجود نداره مثلاً چیزی که آقای احمدینژاد گفت یا مثلاً شما بگید که ما در مملکتمون فقیر نداریم مثلاً ها این این جور در حقیقت حقیقت‌ها هان میگه چرا حقیقت و به ویژه حقیقت فکتچوال حقیقت امور واقع در قلم سیاسی انقدر شکنندهن این مسئله در حقیقت مقاله اول هست مقاله تروت ان پالیتیکس هست اما تو مقاله دوم مقاله دروغ در سیاست نشون میده که اگر دستگاه قدرت مثل دولت دولت‌ها به طور سازمان‌یافته از این شکنندگی بهره‌برداری کنن اونوقت چه اتفاقی برا خود قدرت میفته؟ ه یعنی در اولی پرسش اینه که قدرت با حقیقت چه می‌کنه؟ اما در مقاله دوم یک گام رادیکال‌تر میشه و می‌پرسه قدرتی که حقیقت رو دستکاری می‌کنه و تحریف می‌کنه سرانجام با خودش چه خواهد کرد؟ این جابهجایی خیلی مهمه. در سنتی که از افلاطون تا بسیاری از نظریه‌های مدرن ادامه پیدا کرده اغلب تصور شده که مشکل سیاست ناشی از فاصله‌ایست که با حقیقت داره. یعنی فیلسوف حقیقتو می‌شناسه ولی مردم عادی گرفتار به اصطلاح افکار عمومی گرفتار توهمات و نظرات شخصی و این حرفا هستن و تصور این بود که سیاست خوب وظیفهش اینه که تا حد ممکن مردم رو آگاه بکنه به شناخت واقعی نزدیک بکنه یا آدم‌هایی که در حاکم هستن در حکومت هستن آدم‌هایی باشن که با با حقیقت کاملاً آشنا هستن خب این نظر افلاطون بود دیگه حالا من بعداً توضیح خواهم داد باز افلاطون بین حقیقت و و دکسا و همین طور بین بین حقیقت و دکسا و شناخت فرق می‌ذاره اپیستم میگه که حقیقت یعنی اون چیزی که واقعیت داره دکسا یعنی عقیده شخصی حالا و فیل فیلسوف یا دانشمند کسیست که با پژوهش علمی یا با تأمل فلسفی به حقیقت دست پیدا کرده یا حقیقتو می‌دونه. این میشه اپیستمه میشه شناخت. اما دکسا کلمه دکسا یعنی ام نظر شخصی یعنی آپنیون یعنی عقیده دکسا همون ارتودوکس و پارادوکسیکال و پارادوکس و اینا از همون میان دیگه پارادوکس یعنی د تا عقیده که با هم ظاهراً سازگار نیستن دوکسا یعنی عقیده الان ما در جهان امروز خب جهان دیکتاتوری عقیده شخصیه دیگه هرکس نظر شخصی خودشو داره و از نظر خودشم خیلی محترمه حالا افلاطون بعد از اینکه که سقرات در دادگاه محکوم شد به نوشیدن جاموکران در حقیقت به این نتیجه رسید که جامعه در حقیقت دادگاه نبود که فقط محکوم کرد در حقیقت جامعه محکوم کرد دیگه چون هیئت منصفه داشتن جامعه محکوم کرد سقرات رو به این نتیجه رسید که جامعه گرفتار عقاید شخصیست گرفتار آپینیونه و آپیینون با حقیقت ناسازگاره با فلسفه ناسازگاره یک تضادی پیدا شد بین فلسفه و سیاست و بعد اون نظریه معروف افلاطون که فیلسوف یا حکومت ایدآل اونه که حاکمانش فیلسوف باشن یا فیلسوفان حاکم باشن یعنی چی؟ یعنی حقیقت در حقیقت حکومت بکنه آرنت کاملاً متضاد با این فکر می‌کنه کاملاً مخالفه و اصلاً سیاست رو اجرای حقیقت نمی‌دونه به خاطر چی؟ بهخاطر اینکه اگر چون حقیقت یکیه دیگه حقیقت واحده و اگر قرار باشه که سیاست کارش اجرای حقیقت یا حاکم کردن حقیقت باشه اونوقت لازمش چیه؟ لازمش اینه که یکی از اساسی‌ترین ویژگی‌های حیات سیاسی از بین بره و اون تکسره. یعنی ما نمی‌تونیم جامعه رو اجبار بکنیم که به یک حقیقت باور داشته باشن. اگر این کارو بکنیم میشه توتالیتریسم. نظام‌های توتالیتر یا نظام‌های اقتدار نظام‌های حقیقتن. یعنی یک حقیقتی رو حکومت بهش باور داره و باور داره که این باید بر همه حاکم باشه. حالا کمونیسمه مارک نمیدونم نازیسمه جمهوری اسلامیه هرچی و آرنت میگه که آدم‌ها به اصطلاح کپی یه نسخه نیستن یعنی اینطور نیست که یک نسخه واقعی باشه و آدما همه کپی نسخه باشن نسخه تکراریایی نسخه‌های تکراری یک سوژه واحد نیستن بلکه موجوداتی هستن که جهان رو یک جهان رو در یک جهان زندگی می‌کنن اما از چشم‌اندازهای متفاوت این جهانو می‌بینن و از دل همین تفاوت موضع هست تفاوت جایگاه هست که عقیده بحث پرسویشن اغناع و داوری به وجود میاد بنابراین سیاست از نظر آرنت زمانی آغاز میشه که انسان‌هایی متفاوت در فضایی مشترک درباره آنچه که باید بگ بکنند سخن میگن اما حقیقت برعکس حقیقت به هیچ وجه به رأی ما وابسته نیست. اگر ۲ به اضافه ۲ میشه ۴ دیگه رأی اکثریت نمی‌تونه اونو ۵ بکنه. اگر واقعه‌ای در تاریخ معینی رخ داده مثلاً جنگ ایران و عراق در سال ۱۳۵۹ رخ داده دیگه رأی پارلمان یه رفراندوم نمی‌تونه ارو تغییر بده. پس بین از نظر آرنت بین ساختار حقیقت و ساختار سیاست یک تنش واقعی وجود داره حقیقت میگه اینطوره ولا غیر اما سیاست می‌پرسه چه باید کرد؟ حقیقت اراده رو محدود می‌کنه و حقیقت یعنی محدودیت می‌گذاره رو اراده. شما نمی‌تونین هر کاری بکنین چون این تو حقیقت میگه این استی نیست اما سیاست قلمرو کنش آزادی و آغاز امر جدیده [صدای خرناس] بنابراین مسئله آرنت دفاع ساده از حقیقت در برابر سیاست یا دفاع از سیاست در برابر حقیقت نیست بلکه مسئله حفظ مرزیست که بدون اون مرز هم حقیقت و هم سیاست تباه میشه برای فهمیت دروغ در اندیشه آرنت اول باید مفهوم آزادی رو در فلسفه سیاسی آرنت بفهمیم. آزادی برای آرنت پیش از اون که یک حالت درونی یا حق انتخاب فردی باشه ظرفیت انسان برای آغاز کردنه. یعنی توجه کنید در فارسی ما خیلی اشتباه می‌کنیم و تفاوت فریدم رو با فری یعنی تفاوت اراده آزاد رو با آزادی نمی‌فهمیم. فکر می‌کنیم که وقتی میگیم آزادیم یعنی که من بتونم انتخاب کنم. اینطور نیست. آزادی یعنی فریدم یا لیبرتی با مفهوم فرییل یعنی اراده آزاد تفاوت می‌کنه. اون بحثی که در مثلاً فلسفه و کلام الهی کلام و الهیات اسلامی هست که جبر و اختیار ها جبر چیه؟ جبر اینه که من مجبورم مثلاً من من به جبر در ایران به دنیا آمدم من به جبر از این پدر مادر متعل شدم من به جبر در این تاریخ متل شدم اما اختیار چیه؟ اختیار این که من می‌تونم مثلاً برم مهندسی بخونم یا برم مثلاً پزشکی بخونم می‌تونم انتخاب بکنم این فری ویله اما فریدم نیست فریدم از نظر آرنت و اساساً در فلسفه مدرن اصلاً به هیچ وجه بحث فریدم بحث اراده آزاد نیست یعنی کانت وقتی از آزادی صحبت می‌کنه و اساساً ما وقتی از آزادی صحبت می‌کنیم در فلسفه مدرن بحثمون اصلاً بحث فرییل یا اراده آزادیست بنابراین آزادی که آرنت ازش سخن میگه منظور ظرفیت و توانایی انسان برای آغاز کردنه یعنی این اساساً تعریف آرنت از انسان اینه که انسان مسئله مفهوم نیتالیتی حالا این یه کتاب خیلی جدیدی هست راجع به نیتالیتی که درآمده من در جلسات آینده اینم معرفی میکنم اسمش هست نیتالیتی تار فلاسفی نیتالتی یعنی این ضایایی اینکه انسان میتواند دوباره متولد بشود این تولد دیگر اینکه انسان میتونه از نوع آغاز بکنه اینکه سیمین بهانی میگه که امروز روز دیگریست گویی که یه شعر داره امروز روز دیگریست بعد میگه گویی که پیش از این خورشید نتابیده بر سرم اینکه شما از یه روز دیگری رو آغاز بکنید. یعنی تعریف آرنت از انسان اینه که انسان موجودیست که می‌تواند همواره از نوع آغاز کند. انسان موجودیست که می‌تواند چیزی رو وارد جهان بکنه که پیشتر وجود نداشته. بنابراین کنش سیاسی به هم که به معنای آرنتیش با پیش‌بینی کاملاً ناسازگاره. یعنی کهه شما بگید که من اگر این کارو بکنم اونطور میشه. من اگر به اصطلاح اگر شما به این کار که به اصطلاح این کنش رو انجام بدید به فلان نتیجه میانجامه در حالی که هر کنشی با اون کنشی کنش هست و کنش سیاسیست که اولاً اسپانتینیس باشه یعنی خودانگیخته باشه یعنی تحت فشار تحمیل یا تحریک عوامل بیرونی نباشه بنابراین واکنش نباشه و هر کنشی می‌تونه رشته تازه‌ای رو در جهان آغاز بکنه. این تصورو آرنت درومن کاندیشن وضع بشری توضیح داده با مفهوم نیتالیتی و مفهوم نیتالیتی هم به اصطلاح ترجمهشم حالا با تبرتی خیلی مهم نیست یعنی باید بدونیم که نیتالیتی یعنی ضایایی یا زادگی یا نمیدونم معادل نمیدونم معادل چت گذاشت یعنی مفهوم زایشه در حقیقت که هر انسانی با تولد خودش حامل امکان یک آغاز تازه زست اما همین قدرت آغاز کردن یه رویه دیگه هم داره دیگه انسانی که می‌تونه بگه جهان می‌تواند متفاوت باشد می‌تونه بگه جهان متفاوت بوده است. خب فاصله بین این دو جمله بسیار باریکه و در عین حال از نظر فلسفی بسیار تعیین کننده است. اگر من بگم که جهان می‌تواند متفاوت باشد این زبان آزادی‌ست. [صدای خرناس] یعنی چی؟ یعنی من می‌تونم وضعیتو تغییر بدم اما اگر بگم جهان متفاوت بوده است این می‌تونه زبان دروغ باشه. یعنی دارم چیزی رو راجع به گذشته میگم که در حقیقت خلاف واقع هست. آرنت دروغ در پ سیاست همین مسئله رو به برجسته می‌کنه. توانایی دروغ گفتن. یعنی انسان از یک طرف توانایی داره برای آغاز کردن. بنابراین می‌تونه بگه این واقعیت من مجبور نیستم در این واقعیت بمونم. می‌تونم من محکوم به گذشته خودم نیستم. تا اکنون این‌طوری بوده. مثلاً تا امروز ایران دموکراسی رو تجربه نکرده. خب این دلیل نمیشه که از فردا نتونه این کارو بکنه برای تا حالا مثلاً ما آزادی سیاسی نداشتیم یا آزادی نداشتیم یا برابری نداشتیم دلیل نمیشه که از فردا نتونیم داشته باشیم اما اینکه بگید که ما تاکنون آزادی هم داشتیم کوروش منشور حقوق بشر نوشته پهلوی فلان کرده این میشه دروغ توانایی دروغ یعنی انکار آمدانه حقیقت و حقیقت واقعیت‌هایی که در گذشته رخ دادن یعنی شما هم می‌تونید انسان موجودیست که هم می‌تونه واقعیتو تغییر بده هم می‌تونه واقعیت رو انکار بکنه. خب بنابراین از این نگاه دروغ برای آرنت دیگه فقط یک رضیلت اخلاقی نیست بلکه دروغ امکان منحرف شده آزادیست. دروغگو مثل کنشگر سیاسیه. کنشگر سیاسی کسیست که این واقعیتو نمی‌پذیره. از این واقعیت فاصله می‌گیره و می‌خواد واقعیت جدیدی رو بیافرینه. یک واقعیت متفاوتی رو بیافرینه. دروغگو هم از واقعیت فاصله می‌گیره چونکه دروغگو قادر نیست چیزی رو تصور بکنه چون قادر قادره چیزی رو تصور بکنه که نیست. واقعیتی رو که نیست تصور می‌کنه بنابراین از واقعیت فاصله می‌گیره. یعنی شباهت بین کنشگر و دروغگو. کنشگر از واقعیت فاصله می‌گیره برای اینکه واقعیت جدیدی رو بیافرینه در آینده دروغگو از واقعیت واقعیت فاصله می‌گیره تا چیزی رو که در گذشته رخ نداده یا واقعیت نداشته در حقیقت واقعیت بدانه یا اونچه که واقعیت بوده انکار کنه به همین دلیل دروغ سیاسی انقدر نیرومنده که در یعنی دلیل اینکه انقدر دروغ سیاسی نیرومنده و تأثیرگذاره اینه که از همون اون قوه‌ای تغذیه می‌کنه که سیاست ممکن میشه. سیاست آزادی دگرگون کردنه. سیاست آزادی آغاز کردنه. سیاست آزادی ساختن واقعیتی متفاوته. دروغ هم در حقیقت از همین منشأ میاد. یعنی از فاصله گرفتن با واقعیت. منتها نه برای ساختن آینده جدید برای جعل یک واقعیت در گذشته و به همین دلیل این خویشاوندی اون‌ها تفاوتشونو خیلی حیاتی می‌کنه. آزادی مشروع میگه آنچه اکنون هست می‌تونه در آینده متفاوت باشه ولی دروغ سیاسی رادیکال میگه آنچه اتفاق افتاده هم می‌تونه چنان روایت بشه که گویی اتفاق دیگری افتاده. به بیان دیگه آزادی حوزه امکان آینده رو باز می‌کنه ولی دروغ سازمانیافته تلاش می‌کنه ضرورت گذشته رو به قلمروی امکان برگرده یعنی چی؟ یعنی اتفاقی که در گذشته افتاده میگه افتاده این ضروریه اما تبدیلش می‌کنه به چی؟ ممکن میگه می‌تونه این اتفاق نیفتاده باشه. انقلاب ایران ممکنه بدون هیچ دلیلی اتفاق افتاده باشه. شروع کنه راجع به مثلاً دوران پهلوی رو شروع کنه یک دوران طلایی بگل بلبل تصویر بکنه و در حقیقت گذشته‌ای رو جعل بکنه که وجود نداشته. در حقیقت درست خلاف آزادی عمل می‌کنه. حالا این تمایز تعیین کننده که بین رشنال تروت و به اصطلاح فکچوال تروت هستو من باید توضیح بدم که آرنت در مقاله تروت ان پالیتیکس مفصل اینو شرح میکرد میگه که ما د تا حقیقت داریم حقیقت رشنال یا عقلانی حقیقتیست که مثل حقایق ریاضی دو دو تا چار تا یا حقایق منطقی یا فلسفی حقیقت دیگری هم هست و اون حقیقت فکچواله. حقیقت فکچوال یا حقیقت به اصطلاح امور واقع مربوط به واقعیت‌هاییست که رخدادهاییست که رخ دادن. واقعیت‌هایی که اتفاق افتادن مثلاً چه کسی چه کاری کرده چه اتفاقی افتاده چه سندی امضا شده یا کدوم دولت چه تصمیمی گرفته فلان جنگ چه زمانی رخ داده این تمایز تو مقاله آرنت خیلی اهمیت داره بهخاطر اینکه آرنت تأکید می‌کنه که واقعیت‌ها و رویدادها حاصل زندگی و عمل مشترک آدم‌ها هستن و بافت خود قلمروی سیاسی رو تشکیل میدن ه و حقیقت امور واقع یعنی حقیقت فکچوال از یک جهت خیلی قویه از ج یه جهت بسیار ضعیفه خیلی قوی‌ست بهخاطر اینکه اونچه اتفاق افتاده اتفاق افتاده مثلاً انقلاب ایران یک حقیقت فکچواله رخ داده تمام شده هیچ قدرتی نمی‌تونه اون رو به معنای واقعی کلمه از گذشته حذف کنه اما در عین حال ضعیفم هست. چرا؟ به خاطر اینکه دسترسی ما به گذشته همیشه به ب به به واسطهست. ما به گذشته به بدون میانجی دسترسی نداریم. به طور مستقیم ما دسترسی نداریم. ما چه‌جوری به گذشته دسترسی داریم؟ از طریق شاهدها، از طریق اسناد، از طریق آرشیو‌ها، از طریق تصاویر، از طریق گزارش‌ها، از طریق حافظه جمعی، از طریق تاریخ‌نگاری. خب بنابراین یه شبکه‌ای از واسطه‌ها به ما این امکان رو میدن که با گذشته در حقیقت دست به گذشته دسترسی پیدا کنیم. حالا اگر این شبکه از بین بره، اگر حافظه جمعی از بین بره، اگر تاریخ‌نگاری وجود نداشته باشه، اگر آرشیو‌ها از بین برن، اگر تصاویر نابود بشن، اون حقیقتی که از نظر هستی‌شناختی تغییر ناپذیره اونوقت می‌تونه از نظر سیاسی و تاریخی ناپدید بشه. یعنی گذشته‌ای که از نظر هستی‌شناختی اتفاق افتاده وجود داشته از نظر سیاسی و تاریخی دیگه وجود نداره یعنی وجود گذشته وابسته است به این شبکه واسطه‌ها بنابراین امر واقع یعنی فکت ایرورسیبل هست برگشت ناپذیره شما نمی‌تونید مرگ خامنه‌ای رو برگردونید نه نمیشه اونچه که اتفاق افتاده اتفاق افتاده اونچه که دیروز رخ داده دیروز رخ داده برنمی‌گرده اما حافظه‌ش قابل ازین بردنه حافظه قابل نابود کردنه در نتیجه در همین نقطهست که قدرت سیاسی وارد صحنه میشه قدرت نمی‌تونه گذشته رو تغییر بده ولی می‌تونه شرایط دسترسی به گذشته رو تغییر بده و این فاصله ظریف بین تغییر گذشته و تغییر آنچه درباره گذشته می‌توان دانست یکی از کلیدهای فهم هر دو مقاله آرنت در نتیجه در ادامه آرنت نتیجه نمی‌گیره یعنی از تمایزی که بین حقیقت فکشوال و حقیقت رشنال هست نتیجه نمی‌گیره که سیاست باید عرصه حکومت متخصصان حقیقت باشه برعکس مثل افلاطون فکر نمی‌کنه فکر نمی‌کنه که فیلسوفان باید حاکم باشن حاکمان من باید فیلسوف باشن برعکس معتقده که در سیاست و در قلمرو عمومی حقیقت به هیچ وجه اهمیت نداره اونچه که مهمه کثرت عقاعده سیاست بنابراین از آپینین دفاع می‌کنه از عقیده دفاع می‌کنه و میگه که سیاست به تکسر نیاز داره سیاست به تک چندگانگی و گوناگونی عقاعد نیاز داره به خاطر اینکه انسان‌ها نمی‌تونن جهانشون رو همه از یک موضع ببینن از یه چشم‌انداز ببینن انسان‌ها چون که از همدیگه جدا هستن از نظر بدنی همونطور که چشم من نمی‌تونه من و شما اگر صورتمونم به هم بچسبونیم و یک نقطه رو نگاه کنیم باز داریم از یه چشم‌انداز متفاوت نگاه می‌کنیم امکان نداره که چشم شما جای چشم من بهشین بنابراین اینکه جامعه تشکیل شده از انسان‌ها و هر انسانی از چشم خودش جهان رو می‌بینه. بنابراین ما در یک جهان مشترک هستیم ولی این جهان مشترک رو از جایگاه‌های متفاوت می‌بینیم. بنابراین دکسا یا عقیده برخلاف سنت افلاطونی صرفاً یک معرفت ناقص یا خام نیست بلکه عقیده می‌تونه شکل سیاسی رابطه انسان با جهان مشترک باشه. یعنی آپینیون اما دفاع از آپینیون یعنی دفاع از نظر افراد فقط هنگامی ممکنه که تفاوت بین فکت و آپینیون عقیده حفظ بشه یه آقایی اومده بود توی کلاب‌هاس چندم وقت پیش از این بزرگان اهل تمیز که یه حرفایی می‌زد راجع به نونم ترامپ این کار این کارو می‌کنه فلانی این کارو می‌کنه فلانی یعنی ب من بهش گفتم ببخشید حرفاتون خیلی جالبه ولی شما اینا رو از کجا می‌دونید؟ گفت من نظرم اینه دیگه یعنی داشت نظرش این بود که ترامپ این کارو داره می‌کنه نظرش این یعنی اون چیزی رو که فکته فرق نمیذاشت با اون چیزی که به اصطلاح نظرش هست تفاوتی بین واقعیت رخدادها و نظر شخصیش نبود می‌تونست راجع به هرچی نظرش باشه یه آقایی هم اومده بود یه بار توی یه جلسه من راجع روحانیت صحبت میکردم یک آقای جوانی آمد و گفت که این حرفا که شما می‌زنین راجع روحانیت اشتباهه و این روحانیت اینه مثلاً من بهش گفتم که خب من بابام آخونده خودم طلبه بودم سال‌هاست راجع به روحانیت خوندم درس دادم به انگلیسی نوشتم به فارسی نوشتم به این دلایلم دارم این حرفو می‌زنم نمیگم شما حرف منو قبول کنید ولی دلایلم اینه شما دلیلتون چیه گفت نه نه نظر من اینه نظرش براش مهم‌تر از فکت بود خب در نتیجه آرنت در سیاست و حقیقت حقیقت و سیاست یکی از مهم‌ترین جمله‌های خودش رو بیان می‌کنه و اون این هست که فکت اینفورم آپنین فکت‌ها آپینیون نظر عقیده‌ها رو تغذیه می‌کنن یعنی شما بستگی به این دار یعنی آزادی عقیده اگر اطلاعات واقعی وجود نداشته باشه فکت‌ها رو ما درست ندونیم یا فک عکس‌های جعلی به ما داده شده باشه اونوقت آزادی عقیده تبدیل میشه به یک چیز مسخره توهی نمایشی و خطرناک در نتیجه دموکراسی حق داشتن واقعیت شخصی نیست دموکراسی حق داشتن تفسیرهای متعدد از یک واقعیت مشترکه یعنی دموکراسی این نیست که شما بگید که مثلاً جنگ ایران و عراق سال ۵۹ به نظر من اتفاق نیفتادهش سال ۶۹ اتفاق افتاده. نه دموکراسی اینه که شما تفسیرتون از این جنگ متفاوت باشه ولی شما نمی‌تونید اونچه را که فکت هست تصمیم بگیرید که نظرتون متفاوت باشه. د تا شهروند می‌تونن درباره معنای جنگ مثلاً آمریکا و اسرائیل با ایران نظر مختلفی داشته باشن. یکی بگه که خوبه، یکی بگه مثلاً فاجعهست. اما اگه یکی بگه که اصلاً جنگ اصلاً اتفاق نیفتاده، همچین چیزی اتفاق نیفتاده، اونوقت دیگه اختلاف دیگه صرفاً اختلاف عقیده نیست. بنابراین بدون تمایز بین فکت و عقیده، تکثر سیاسی تبدیل میشه به نسبی‌گرایی جهان‌ها و بسیار خطرناک. در این صورت دیگه با انسان‌هایی روبهرو نیستیم که در یک جهان مشترک زندگی می‌کنن و با هم اختلاف دارن، بلکه با انسان‌هایی روبهرو هستیم که در جهان‌های متفاوتی زندگی می‌کنن، دیگه جهان مشترک ندارن. بنابراین موضوع واقعی، موضوع اصلی هر دو مقاله یک چیزی بنیادی‌تر از صدق گذاره‌هاست. مسئله وجود جهان مشترکه همون طور که گفتم مفهوم ورلد یا جهان در آرنت یه معنای بسیار خاصی داره جهان صرفاً طبیعت یا سیاره‌ای نیست که روی اون زندگی می‌کنیم جهان اون فضای نسبتاً پایدار و مشترکیست که بین انسان‌ها قرار داره اشیا نهادها قوانین زبان حافظه بناها اسناد و روایت‌های تاریخی بخشی از این جهانه کنه جهان هم انسان‌ها رو به هم پیوند میده و هم از هم جدا می‌کنه. درست همون مثال میزی که زدم من و شما زمانی می‌تونیم با همدیگه گفتگو کنیم و یک جهان مشترکی بسازیم که دور یه میز نشستیم و این میز هم باعث میشه که من از شما فاصله بگیرم. بیش از حد اگر به شما نزدیک باشم ما نمی‌تونیم حرف بزنیم و هم اینکه با شما ارتباط برقرار کنم. یعنی این میز هم فاصله رو ایجاد می‌کنه. فاصله لازم رو و هم در حقیقت نزدیکی لازم رو. بنابراین این میز هم ما رو دور هم جمع می‌کنه و هم مانع فرویختن آدم‌ها در همدیگه میشه. سیاست فقط در چنین جهانی ممکنه. اگر جهان فقط قلمروی خصوصی باشه سیاست از بین میره. اگر جهان تماماً محد محصول یک اراده واحد بشه باز سیاست از بین میره. اگر هیچ واقعیت مشترکی باقی نمونه اختلاف سیاسی بی‌معناست. اگر الان من بگم شبه شما بگید روزه دیگه ما راجع به هیچ چیزی اختلاف نظرمون معنی نداره یعنی راجع به اینکه چه غذایی بخوریم دیگه هیچ معنایی نداره راجع به اینکه چیکار باید بکنیم هیچ معنایی نداره راجع به اینکه راجع به هیچ چیزی دیگه مع اگر شما الان تصور کنید که شبه و من تصور کنم روزه در حقیقت ما در دو جهان مشترک زندگی می‌کنیم که هیچ ارتباطی بین ما نیست و و ابدا دا امکان ساختن یک فضای مشترک وجود نداره. بنابراین حقیقت حقیقت فکت‌ها فکتچوال کارکردش شبیه زمین زیر پای سیاسته ها وقتی که شما روز رو زمین هستید شما برای اینکه در این جهان زندگی بکنید حرکت بکنید باید رو زمین باشید مهم نیست که به چه مقصدی می‌خواید برید می‌خواید برید شرق می‌خواید برید غرب می‌خواید بشینید می‌خواید پاشید می‌خواید نمی‌دونم برید سمت دریا می‌خواید برید سمت کوه زمین لازمه زمین تعیین نمی‌کنه که شما کدوم سمت برین. حقیقت فکچوال زمینه. حقیقت فکچوال به شما نمیگه که شما چهجوری باید بفهمین. به شما نمیگه که شما در حقیقت چیکار باید بکنید. اینکه الان جنگ اتفاق افتاده این فکته. به ما نمیگه که این جنگ خوبه بده من چیکار باید بکنم اما اگر بخوام بفهمم که چه باید بکنم اگر بخوام بفهمم که در چه دنیای دارم زندگی می‌کنم باید این فکت بین ما مشترک باشه در پایان این مقاله تروت ان پالیتیکس حقیقت و سیاست آرنت حقیقت رو تشبیه می‌کنه به زمینی که بر اون ایستادیم حقیقت فکچواله فکت‌ها رو و آسمانی که بالای سر ماست این استعاره فشرده‌ترین بیانیست برای نسبت حقیقت و آزادی زمین آزادی ما رو نفی نمی‌کنه برعکس بدون زمین راه رفتن ممکن نیست به همین معنا واقعیت فکت‌ها محدودیت آزادی نیستن فکت‌ها آزادی ما رو محدود نمی‌کنن به عکس شرط امکان آزادی ما هستن. ما در صورت آزادیم که فکتها وجود داشته باشن. اگه فکتها وجود نداشته باشن یا اشتباه بدونیم یا فکت رو جعل کنیم دیگه آزادی معنی نداره. مقاله تروسن ان پالیتیکس عمدتاً مسئله رو در سطح ساختار فلسفه حقیقت و سیاست مطرح می‌کنه. اما ۴ سال بعد انتشار اسناد پنتاگون یک فرصت بی‌سابقه‌ای در اختیار آرنت گذاشت تا ببینه این ساختار در یک نظام سیاسی مدرن مثل آمریکا چطور عمل می‌کنه. اسناد پنتاگون یک پژوهش گسترده‌ای بود درباره مداخله ایالات متحده در ویتنام که تاریخ تصمیم‌گیری‌های دولت آمریکا رو در چند دولت متوالی روشن می‌کرد. مقاله لاین این پلیتیکس در ۱۸ نوامبر ۱۹۸ ۷۱ در مجله د نیویورک روی آف بوکس منتشر شد و نکته اصلی این برای آرنت این نبود که دولت‌های دولت‌های آمریکایی یا مقامات آمریکایی مردمو فریب دادن. خب اینکه تازه نبود. اینکه چیز تازه‌ای نبود. خیلی از دولت‌ها یا همه دولت‌ها مردم فریب بودن. این مهم این مسئله تازه‌ای نبود. اونچه که برای آرنت شگفت آور بود ساز وکاری بود که در اون دروغگویی خود تصمیم‌گیرندگان رو هم از واقعیت جدا کرده بود. یعنی این سلطنت‌طلبا این آقای پهلوی مثل آقای خامنه‌ای مثل آقای رجوی و خانم رجوی دروغگویی گوشون خیلی چیز عجیبی نیست منتها اونچه که مهمه اینه که انقدر دروغ میگن که خودشون از واقعیت جدا میشن. این تحول بسیار مهمه یعنی دروغ کلاسیک یه الگویی نستاً ساده داره میگیم که آقای مثلاً پهلوی حقیقت رو می‌دونه آقای مثلاً غیر پهلوی حقیقتو نمی‌دونه بعد آقای پهلوی برای مردم برای فریب دروغ میگه دروغ تو این مدل شما وقتی دروغ میگین تو این مدل باید حقیقتو بدونین دیگه یعنی آقای پهلوی باید حقیقتو بدونه که بهش میگیم که خب دروغ گفته اما دروغی که آرنت میگه در اسناد پنتاگون می‌بینه بسیار پیچیده‌تره. در اسناد پنتاگون آرنت می‌بینه که حکومت صرفاً واقعیت رو از مردم پنها نمی‌کنه بلکه شبکه‌ای از تصویرسازی یعنی ایمجمنکینگ یعنی آقای پهلوی تبدیل بشه به خانواده ایران‌ساز ایران. نظریه‌پردازی، محاسبه، سناریوسازی، ایدئولوژی، آمار، گزارش‌های گزینشی همه این‌ها به تدریج فاصله بین تصمیم‌گیرندگان سیاسی و واقعیت قرار می‌گیره. یعنی دیگه معلوم نیست که چه کسی داره چه کسیو فریب میده. به عبارت دیگه یکی از حلقه‌های واسط بین د تا مقاله مفهوم ایمیج میکینگه. ها ایمج مکینگ یعنی تصویر‌پردازی سیاسی یعنی شما آقای پهلوی رو تبدیل بکنید به یک آدمی که خب هیچ کار بدی که تا حالا نکرده هیچ آدم خوبی بوده همشم تلاش کرده پدر مادر پدرا و پدربزرگشم که ایرانساز بودن در تروت ان پالیتیکس آرنت از امکان ساختن تصویر تصویر منسجمی حرف می‌زنه که قراره جای امر واقع رو بگیره مثل به اصطلاح این مستندهای تلویزیون من و تو یه تصویری می‌سازه از دوران شاه که همش مربوط به یک هزارم جامعه ایرانه و می‌خواد این رو جای واقعیت بگذاره اما در لاینگ این پالیتیکس این سازوکار یک شکل نهادی و تکنوکراتی تکنوکراتیک پیدا می‌کنه یعنی مسئله دیگه فقط تبلیغات نیست مسئله فقط پروپاگاندا نیست مسئله نیست که جمهوری اسلامی تلویزیونش پروپاگاندا می‌کنه کنه یا مثلاً من و تو پروپاگانداست یا ایران اینترنشنال پروپاگانداست تصویر رو شما می‌سازی برای دشمن دیگه ها می‌خوای بگی که پهلوی ایران‌سازه می‌خوای بگی مثلاً خامنه‌ای رهبر شهیده نمی‌دونم فداکاره برای ایرانه می‌خوای بگی که اون می‌خوای ترامپ می‌خواد بگه که من بهترین اصطلاح رئیس‌جمهور آمریکا هستم شما این تصویرو برای دشمن می‌سازی برای افکار عمومی می‌سازی ممکنه برای متحدات بسازی اما خطر زمانی آغاز میشه که خود تصمیم‌گیرنده‌ها هم بر اساس اون تصویر جعلی تصمیم بگیرن. یعنی دیگه ما بحثمون دیسپشن نیست. فریب نیست. شما اینجا دچار سلف دیسپشن هستی. یعنی خودفریبی. یعنی اون چیزی که فوق‌العاده خطرناکه. چونکه انسان مهم‌ترین ضربه‌هایی که می‌خوره از خودفریبیه. نه از فریبی که دیگران بهش میدن. حالا از مفهوم خودفریبی یا سلف دیسپشن می‌رسیم به مفهوم دیگری که خیلی باز برای خوندن این د تا مقاله مهمه اونم مفهوم دی فکچوالیزیشن هست دی فکچوالیزیشن میشه مثلاً ترجمهش کرد واقعیت زداری یا واقعیت زدودگی یا واقعیت حالا من میگم واقعیت زدایی مقصود از واقعیت زدایی چیه در دیفکچوالیزیشن شما چیکار می‌کنین در دیفکتچال زیزیشن دیگه شما صرفاً دروغ نمیگین یعنی نمی یک حقیقتی رو که در گذشته اتفاق افتاده رو انکار نمی‌کنیم بلکه یه دی فکچوالیزیشن یا واقعیت زدایی فراآیندیست که طی اون خود فکت جایگاه تعیین‌کنندهشو در داوری سیاسی از دست میده. در دروغ ساده من میگم این واقعیتو انکار می‌کنیم. در واقعیت زدایی یک ساختار دیگری شکل می‌گیره. یعنی اینکه اگر واقعیت با مدل ما سازگار نیست شاید واقعیت اهمیت نداره. در تحلیل آرنت از اسناد پنتاگون این مسئله بهخصوص در مورد کسانی برجسته میشه که آرنت اسمشونو می‌ذاره پرابلم سالورز. یعنی چی؟ یعنی افراد بسیار تحصیل‌کده و هوشمندی که با مدل‌ها، نظریه‌های بازی، محاسبات و سناریوها کار می‌کردن. مثل همین اینا که تو تین تنکا هستن همین جاهایی که من بودم آدم متخ به اصطلاح این‌هایی که به اصطلاح مشاوران سیاسین، خیلی از استادای دانشگاه که برای دولت‌ها، حکومت‌ها، برای شرکت‌ها کار می‌کنن اینا آدم مهندسن، دکترن اینا فوق‌العاده باهوشن و پرابلم سالورن. یعنی چی؟ یعنی مثلاً آقای براتون ب مثال بزنم مثلاً حسین موسویان که سفیر ایران بود در آلمان همون موقعی که ایران در حقیقت اگه اشتباه نکنم یک سری محموله قاچاقی رو فرستاده بود آلمان که محمولهی بود مربوط به محموله موشکی بود و اینا بعد این اونجا در حقیقت گفت که ساعت صبح ساعت ۶ صبح رئیس اطلاعات آلمان زنگ زد به من که سفیر آلمان بودم و بعد منو احضار کرد و من ۶ صبح پا شدم رفتم در اتاق رئیس اطلاعات آلمان و بعد او گفت که شما همچین محمله‌ای فرستادید به آلمان و شما باید همین الان از آلمان خارج بشید و می‌گفت من ۲ ساعت بعد سوار هواپیما شدم و اومدم تهران و رفتم پیش آقای خامنه‌ای و گفتم که همچین مشکلی پیش اومده آقای خامنه‌ای گفت چیکار باید بکنیم من به آقای آقای موسویان [گلویش را صاف می‌کند] میگه من با آقای آقای خامنه‌ای گفتم که شما الان مسئله خیلی گندش درراومده و هیچ کارشم نمیشه کرد یعنی گندش به شکلی که نمیشه شما انکار بکنید و هیچ راهی نداره و و این می‌تونه رابطه ما رو نه فقط با آلمان بلکه با کل اروپا قطع بکنه آقای خامنه گفت چیکار کنیم گفت که به من ۲۴ ساعت وقت بدین من فکر کنم رفت فکر کرد و برگشت گفت که ما در آمریکا در لبنان چند تا گروگان آمریک آمریکایی داریم شما به اجازه به حسن نصرالله بگین یا اگه اشتباه نکنم آ نصرالله که در حقیقت آره به نصرالله به نصرالله بگین که این گروگان‌ها رو آزاد بکنه ولی ما در رسانه‌ها اعلام بکنیم که این گروگان‌ها با مشورت دولت با میان به میانجیگری دولت آلمان انجام شده یعنی دولت آلمان باعث شده که این گروگان‌ها آزاد بشن بله این باعث میشه که ما برای آلمانیا یک کاری انجام میدیم که اون‌ها این مسئله رو نادیده می‌گیرن و این اتفاق میفته دولت آلمان در رسانه‌ها میگن دولت آلمان از حزب‌الله لبنان درخواست کرده که این گروگان آزاد کنن و دولت حزب‌الله لبنان پذیرفته و برای اولین بار در تاریخ بعد از جنگ جهانی دوم و اولین بار در تاریخ اسرائیل یک هواپیمای آلمانی در فرودگاه بنگوریان در تلویو می‌شینه. یعنی ببخشید گروگان اسرائیلی داشتن. گروگان‌های اسرائیلی رو از لبنان می‌برن در تلویو و برای اولین بار یک هواپیمای آلمانی در فرودگاه بنگوریان در تلویو می‌نشینه و این یک پیروزی خیلی بزرگ برای آلمان بوده. خب اینو بهش میگن پرابلم سالوینگ. یعنی آدمایی که می‌تونن گند حکومتو جمع کنن. آدمایی که می‌تونن دروغ بگن برا حکومت مثل آقای ظریف آدمایی که می‌تونن راه و چاره پیدا بکنن آه مشکلاتی که میفت حکومت باهاش مواجه اینا اینا آدمای واهوشین یعنی ظریف واهوشه عراقچی واهوشه نمیدونم چیز کی بود این وزیر امور خارجه صدام وزیر خارجه بشار اسد عبدالحلیم خدام اینا آدمای باهوشین این همین وزیر خارجه روسیه بسیار آدم باهوشیه اینا پرابلم سالورن یعنی اینا کسایین که با از دانش خودشون و هوش خودشون استفاده می‌کنن برای اینکه در حقیقت اون چیزی رو که دولت می‌خواد انجام بدن و واقعیت رو به نفع او به اصطلاح تعبیر بکنن و جلوه بدن. اون چیزی که آرنت تأکید می‌کنه براش اینه که خطر اسناد پنتاگون صرفاً افشای چند حقیقت پنهان نبود بلکه نشان دادن این بود که تصمیم‌گیرندگان ماهر چگونه می‌تونن اونقدر به قدرت محاسبات و مدل‌های خودشون اعتماد بکنن که در تعارض بین نظریه و واقعیت به جای اینکه نظریه‌شونو اصلاح کنن واقعیت و فکت‌ها رو نادیده بگیرن. اینجاست که دروغ از یک رفتار فردی به یک ساختار شناختی تبدیل میشه. خب من خسته شدم و این بحث ناتمام موند. من اجازه می‌خوام که این بحثو ادامه بدم در جلسات آینده در حال فردا یا پسفردا. ولی تا همین جا من امیدوارم که اونچه که گفتم معنادار باشه و دوستان رجوع بکنن به خود این مقالات و بخونن این مقالا رو هر دو مقاله رو و در جلسات آینده من این بحثو ادامه خواهم داد سپاسگزارم از شما وقت همه شما بخیر ممنونم از بابک عزیز انور عزیز و دوستان تا نوبت ‏moreanc here the company right don't say you want to take