امید پس از فاجعه: کارل پوپر درباره‌ی عقل، آینده و مسئولیت

و در کلاب هاوس امیدوارم که حال همگی خوب باشه لطف کنید اگر در یوتیوب صدای منو میشنوید و تصویر من دارید به من خبر بدید تا اینکه ما در حقیقت از مشکل فنی به اصطلاح آسیب نبینیم من راستش قصد نداشتم که در این جلسه امروز رو یعنی قصد داشتم که کتاب حدس‌ها و ابطال‌های های پوپه رو در یه جلسه گزارش کنم ولی دیدم که اون بخشهای کتاب که مربوط به به اصطلاح فلسفه سیاسی هست خیلی مهمه از این نظر که به مسئله ما برمیگرده و عنوان جلسه رو گذاشتیم امید و پس از فاجعه و در حقیقت درست مربوط به این وضعیتی که ما الان هستیم یعنی ما فاجعه زده هستیم اونم نه یک فاجعه بلکه فاجعه‌های متعدد و الان باید ببینیم که چه باید کرد و چگونه با این فاجعه مواجه بشیم به خاطر اینکه خود پوپر هم در زمانی زندگی می‌کرد که فجایه مثل نازیسم و فاشیسم و کمونیسم و نمی‌دونم هولوکاست و این‌ها فجایه عظیمی بود که در تاریخ بشریت هم سابقه نداشت و در نتیجه ما نیازمند این بودیم که ببینیم که یعنی پوپر خودش نیازمند این می‌دونست که بفهمه در برابر این فجای چه باید کرد. خب اتریشی بود و کاملاً مستقیماً آسیب دیده بود از اون فجایع و طبیعتاً مسئله براش صرفاً یه مسئله تئوریک نبود بلکه مسئله واقعی زندگی بود. من در این جلسه سعی میکنم که از دو فصل آخر کتاب یعنی فصلی که عنوانش هست فصل نوزدهم که اپست تاریخ روزگار ما نگاه یک آدم خوشبین و فصل بیستم یعنی فصل آخر کتاب کهزم یعنی اوانیزم یا انسان باوری و عقل این دو فصل رو من برای شما خیلی خلاصه برای شما توضیح میدم و در ارتباط با وضعیتی که ما داریم حالا چرا امید پس از فاجعه چرا ما از امید پس از واجعه حرف می‌زنه پوپر امید در دو فصل پایانی حدس‌ها و ابطال‌ها نه یک حالت روانیست و نه یک خوشبینی ساده دلانه بلکه نتیجه مستقیم فلسفه خطاپذیری پوپره من جلسه گذشته توضیح دادم که پوپر از نظر فلسفه به اصطلاح در علم به یکی از اصولی که بهش باور داره فالیبلیزم هست یعنی خطا پذیری اینکه انسان‌ها همه در هر لحظه ممکنه خطا بکنن و بعد بر اساس این اصل خطا پذیریست که تئوری ابطال پذیری رو در حقیقت پیش می‌کشه و میگه که معیار علمی بودن یک نظریه اینه اینه که قابلیت ابطال داشته باشه یعنی قابلیت نقد داشته باشه قابلیت نقد شدن داشته باشه بنابراین اصل همون یعنی همون فلسفه خطا پذیری پوپر ایجاب میکنه که این امیدی رو که الان توضیح میدم در حقیقت پوپر داشته باشه پوپر در فصل نوزدهم یعنی فصلی که عنوانش هست تاریخ روزگار ما نگاهی خوشبینانه تصریح میکنه که خوشبینی پوپر از جنس خوشبینی لایپنیسی نیست. لایپ نیست در حقیقت معتقد بود که همون به اصطلاح اصلی که غزالی میگه که لیس فامکان ماکان یعنی این جهان بهترین جهانیست که ممکن بوده آفریده بشه و این خوشبینی باعث میشد که شما به یک اصلی به نام تئسه یعنی اصل عدل الهی باور داشته باشید و در نتیجه خداوند میشد رزاق حتی اگر سالانه ۲۰ میلیون آدم هم مثلاً در آفریقا از گرسنگی می‌مردن باز به رزاق بودن خداوند هیچ خطچه‌ای وارد نمیشد. یک در حقیقت خوشبینی متافیزیکی که فجایع و شرور بیرونی به هیچ وجه قابل قابلیت نقض او رو نداره. بنابراین پوپر میگه من به همچین خوشبینی باور ندارم. یعنی ادعا نمیکنم که جهان موجود بهترین جهان ممکن هست. یا حتی تأکید می‌کنه که از نظر من جهان جامعه آزاد هم حتی جامعه آزاد موجود هم بهترین جامعه ممکن نیست. بلکه در قیاس تاریخی دستاوردایی داره که نباید نادیده گرفته بشه. بنابراین تعبیر امید پس از فاجعه ۳ تا لایه داره. یکی اینکه پس از فاجعه وقتی میگیم پس از واژعه این پس معنای کاملاً تاریخی داره. فصل آخر کتاب که اومنیسم و عقل هست از دل فضای اروپای بعد از فجایع نیمه نخست قرن بیستم نوشته شده. یعنی پوپر درباره جنبش به اصطلاح نیو هیومنیزم یایسم نوین توضیح میده که این جریان از درون تجربه ویرانگر فروپاشی اخلاقی و اجتماعی اروپا زاده شده تجربه‌ای که برای کسایی که درک نکردن اون رو خیلی دشوار هست که بفهمن بنابراین پرسش از عقل ومانیسم دیگه مسئله انتضاعی نیست بلکه مسئله اینه که بعد از مشاهده بعد از تجربه اونچه که انسان قادره با انسان دیگه‌ای انجام بده یعنی اون وضعیتی که در اروپای نیمه قرن بی بیستم به وجود آمد اون اون بربریت اون توحش اون دیو سیرتی که انسان‌ها در حق همدیگه کردن یعنی اردوگاه مرگ ساختن تکنولوژی در حقیقت جنازه سازی ساختن این بعد از اینکه ما اینو تجربه می‌کنیم آیا دیگه میشه میشه دیگه از عقل حرف زد؟ آیا میشه دیگه از انسانیت حرف زد آیا دیگه میشه از بعد از هولوکاست بعد از جنگ جهانی دوم بعد از این همه جنایت‌ها میشه از اومانیسم دفاع کرد؟ بنابراین بحث وقتی میگیم امید پس از واجعه فاجعه یک جنبه تاریخی داره یک جنبه دیگه یعنی مسئله امید درست از جایی آغاز میشه که وعده تاریخ پایان پیدا می‌کنه یعنی پوپر دشمن این تصور هست که تاریخ یک طرح پنهانی داره که اگر اونو کشف کنیم کلید آینده رو در دست خواهیم داشت خب مثلاً فرض کنید خود چیز مارکسیسم بر این اصل بنا بود که بله پر این قانون تاریخه که پیکار پرولتاریا با طبقه بورژوا و در نهایت پیروزی طبقه پرولتاریا یک قانون حتمیه یک ضرورت قطعی یعنی دترمینیسم تاریخی جبر تاریخی خب پوپر به شدت با این جبر تاریخی مخالفه یعنی اون دیدگاهی که حرکت تاریخ رو طبق یک قانون ضروری می‌دونه در نتیجه می‌تونه آینده رو پیش‌بینی کنه یعنی برای چیز برای ایدئولوژی‌های اسلامی هم همین طور بود دیگه در نهایت آینده ازان ماست آقا آقای خامنه‌ای یه کتابی رو از سید قطب ترجمه کرده کتاب سید قطب اینی المستقبل لدین یعنی المستقبلسلام یادم نیست دقیقاً که آینده اذان اسلامه آقای خامنه‌ای هم ترجمه کرده آینده در قلمرو اسلام منظورش اینه که آینده در آ قلمرو یعنی آینده ازان ماست در حقیقت این خب کاملاً پوپر باهاش مخالفه دیگه در پاپر در نقد هیستوریزم یا تاریخ باوری این تصور رو یعنی تصور اینکه ما می‌تونیم قانون تاریخو کشف کنیم آینده رو پیش‌بینی کنیم میگه که این همون رویای کهن پیشگوییه اینکه بتونیم بدونیم آینده چه در آستین داره و سیاست خودش رو مطابق اون تنظیم کنه امید پوپری درست عکس این هست یعنی پوپر میگه آینده رو نمیشناسیم و هیچ قانون پیشرفتی هم تضمین نمی‌کنه که جهان بهتر بشه حتی راجع به علم تصریح می‌کنه که به هیچ قانون تاریخی پیشرفت باور نداره پیشرفت علمی ممکنه نه به دلیل اینکه این پیشرفت محتومه و جبره بلکه به دلیل اینکه در علم خطاها به صورت سیستماتیک کشف میشن، نقد میشن و قابلیت اصلاح دارن. بنابراین امید در نظر پوپر کاملاً بدون ضمانته. یعنی میگه تاریخ شرکت بیمه نیست. هیچ چیزی رو برای شما تضمین نمی‌کنه. این تمایز بسیار مهمه. اگر آینده به ضرورت و بهتر بود اگر در نهایت تاریخ از آن عدل بود حق بر باطل پیروز میشد این مزخرفاتی که امروزه سلطنت‌طلبا میگن و قبلاً اسلام‌گراها می‌گفتن که در در آینده نور بر تاریکی پیروز خواهد شد این مزخرفات اگر اینطور بود دیگه امید هیچ فضیلتی نبود که اگه قرار بود که واقعاً نور بر تاریکی در نهایت پیروز بشه دیگه امید داشتن معنا نداشت که کافی بود فقط منتظر بمونیم که تاریخ کار خودشو بکنه دیگه اما اگر آینده گشوده باشه یعنی آینده گشوده باشه به بدترین احتمالات و بهترین احتمالات اونوقت امید به صورت دیگه‌ای درمایاد امید یعنی قبول اینکه آنچه خواهد شد تا اندازه‌ای به آنچه ما اکنون انجام میدیم بستگی داره این معنای امیده ما چون نمی‌دونیم چه خواهد شد چون هیچ تضمینی نیست ما مسئولیم مسئولیت داریم و این ما رو می‌رسونه به لایه سوم مسئولیت یعنی رابطه بین امید و مسئولیت شاید مهم‌ترین و عمیق‌ترین مضمون این دو فصل آخر کتاب هست. ما آینده رو نمی‌دونیم اما تجربه گذشته به ما نشون میده که چه چیزهایی از نظر انسانی ممکن بوده. پوپرت تو فصل نوزدهم دقیقاً با این نکته یعنی فصل نوزدهم در آخر اینطوری تمام میشه که ما نمی‌دانیم آینده چه خواهد آورد اما دستاوردهای گذشته و حال نشون میدن که انسان قادر به چه چیزهاییست و می‌تونیم از خطاهای خود بیاموزیم که چگونه با ایده‌ها به صورت انتقادی‌تری برخورد کنیم و اندکی از این راه به حقیقت پنهان نزدیک‌تر بشیم. در نتیجه فرمول فلسفی این‌طور میشه. فاجعه که محصول فروپاشی یقینه. بعد ما خطاپذیری رو می‌فهمیم و قبول می‌کنیم و بعد می‌دونیم که آینده گشوده است. در نتیجه ما مسئولیم و به همین دلیل ما امیدواریم. این توالی بسیار مهمه. پوپر نمیگه که چون انسان خوبه باید امیدوار بود. نمیگه چون تاریخ رو به پیشرفته باید امیدوار بود. حتی نمیگه که عقل ما عقل ما رو از تکرار فاجعه مسون خواهد داشت. امید پوپر از یک ادعای بسیار محدودتر اما فلسفی از نظر فلسفی نیرومندتری سرچشمه می‌گیره که انسان می‌تواند خطاهای خود رو بشناسه. انسان می‌تونه امیدوار باشه چون می‌تونه خطاهای خودشو اصلاح بکنه. می‌تونه خطاهای خودشو بفهمه. از این نظر پ فاجعه برای پوپر معناش خیلی متفاوته. فاجعه صرفاً نتیجه خطا کردن انسان نیست. همه آدما خطا می‌کنن. انسان‌ها نمی‌تونن خطا نکنن. خطا کردن برای انسان ناگذیره. فاجعه یا خطر بزرگ زمانیست که فرد، حزب، ملت، ایدئولوژی یا دولت امکان خطای خودشو انکار بکنه. بگه من از خطا مسونم. در معرفت‌شناسی پوپر خطاپذیری با حقیقت عینی هیچ منافاتی نداره. ازی و همه ما ممکنه خطا کنیم اما همین مفهوم خطا مستلزم اونه که یه حقیقت عینی وجود داشته باشه که ممکنه از اون فاصله گرفته باشیم دیگه. شما چرا میگین خطا؟ یعنی اگر حقیقت وجود نداشته باشه که خطا معنی نمیده. ما وقتی که میگیم خطا می‌کنیم یعنی که باور داریم به یه چیزی که به نام حقیقت و بنابراین میگیم این خطاست. خب بنابراین خطاکار بودن یا به اصطلاح خطاپذیری انسان به هیچ وجه باور به حقیقت عینی منافات نداره به همین دلیل هست که راه رسیدن به حقیقت راه نزدیک شدن به حقیقت این نیست که بگید که من آدم خوبی هستم من آدم کار بدی نکردم من همیشه من برای مملکت مبارزه کردم من ایرانو دوست دارم من نمیدونم اسلامو دوست دارم دارم من به فلاً ایدئولوژی عقیده دارم پس من از من می‌خوام آمریکا رو دوباره بزرگ کنم من می‌خوام فلان بکنم که وقتی شما خودتون م مسونه از خطا بدانید در حقیقت فاجعه اتفاق میفته بنابراین راه رسیدن به حقیقت این نیست که شما بگید من از خطا مسونم در حقیقت ادعای اقتدار و مرجعیت و معصومیت بکنید بلکه راه نزدیک شدن به حقیقت جستجوی مقا مداوم خطاها از طریق نقد نقد و نقد از خود یعنی کریتیسیزم و آتوکریتیسیزم اینه دلیل فلسفی دیگه‌ای برای امید پس از فاجعه جامعه که هنوز می‌تونه بگه ما اشتباه کردیم هنوز امکان نجات خودشو حفظ کرده تمدنی که بگه ممکنه من اشتباه کردم این تمدن هنوز زنده است و درست در اینجاست که فلسفه علم پوپه به فلسفه سیاسی بدل میشه یعنی در علم نظریه عقلانی‌ست که بشه اونو نقد کرد. در سیاست هم نهادی عقلانی‌ست که بتونه تصمیم‌هاشو بازنگری بکنه، بتونه اصلاح اصلاح کنه. عقلانیت به این معنا دیگه تملک حقیقت نیست، بلکه عقلانیت به معنای توانایی ایجاد ساز وکارهاییست که در اون‌ها خطا بتونه آشکار بشه نه اینکه خطاها پنهان بمونن. به همین دلیل هست که در پایان فصل نوزدهم پوپر س چیز رو در کنار هم قرار میده. یک گوش دادن به یکدیگر د نقد کردن یکدیگر و سه نزدیک شدن به حقیقت. از نظر پوپر شکل انتقادی عقل‌گرایی برای جامعه آزاد که بر احترام متقابل بنا شده یک ضرورته. بنابراین امید پس از فاجعه در به این معناست. مسئله پوپر این نیست که بعد از فاجعه چگونه دوباره خوشحال بشیم. مسئله این نیست که بعد از فروپاشی بعد از اینکه بعد از سقوط بعد از فاجعه بعد از مصیبت بعد از ترژدی بعد از زمانی که یقین‌های تاریخی و اخلاقی ما از هم فرو پاشیدن زمانی که تصورات ما بتلان خودشو نشون دادن زمانی که روؤیاهای ما خامی و و خطرناکی خودشونو نشون دادن بر چه مبنایی هنوز میشه عقلانی مسئولانه و امیدوارانه زندگی کرد. بنابراین پاسخ پوپر اینه امید یعنی ندانستن آینده بدون تسلیم شدن به اون پذیرفتن خطاپذیری اما فرونغلتیدن در شکاکیت و در سینیسیزم در بی‌تفاوتی و در بی‌آری و در یه نگاه کلبی مسلکانه. نداشتن وعده رستگاری باور نداشتن به اینکه نور بر پیروز تاریکی پیروز میشه حق بر باطل پیروز میشه اما حفظ امکان اصلاح بنابراین امید پس از فاجعه به این دلیل هست که چون آینده معلوم نیست و چون آینده معلوم نیست ما مسئولیم در فصل نوزدهم که عنوانش هست تاریخ روزگار ما نگاهی خوشبین انه یکی از شخصی‌ترین و در عین حال سیاسی‌ترین نوشته‌های پوپره. پوپر در این فصل به دقت مرز بین خودش رو با هرگونه فلسفه خوشبینانه تاریخ روشن می‌کنه. تصریح می‌کنه که وقتی من خودم رو خوش‌بین می‌دونم، آپتیمیست می‌دونم، مدعی هیچ شناختی از آینده نیستم. به قوانین تاریخ و بهویژه به قانون پیشرفت هیچ باوری ندارم و حتی میگم که حد پسرفت برای انسان خیلی آسون‌تر از پیشرفته یعنی احتمال اینکه انسان ترقی معکوس بکنه به اصطلاح رجیرزا خیلی بیشتر از اینه که ترقی و پیشرفت بکنه انسان در معرض بیش از اون که در معرض رفتن به جلو باشه در معرض افتادن در قهقراست بنابراین خوشباوری پوپر فقط تفسیری از گذشته نزدیک و وضعیت معاصره یعنی مربوط به گذشته است و مربوط به الانه به معنای پیشگویی آینده و این نکته برای فهم کل فصل بسیار تعیین کننده است پوپر به هیچ وجه از اینکه ضرورت یک قانون پیشرفت یک قانون ضروریست دفاع نمی‌کنه بلکه از امکان پیشرفت دفاع می‌کنه پیشرفت جبر تاریخی نیست بلکه یک امکان انسانیست همین تمایز بعدها امکان میده که امید رو نه به یک انتظار ان منفعل از تاریخ بلکه به مسئولیت انسانی پیوند بده پوپر در آغاز حمله می‌کنه به دیدگاهی که برترد راسل از اون دفاع کرد راسل یعنی در در حقیقت دیدگاهی که خود راسل هم از اون دفاع کرده راسل میگه که رشد فکری و تکنیکی انسان از رشد اخلاقی اون پیش افتاده یعنی انسان از نظر تکنولوژیک و از نظر علمی پیشرفتی کرده که خیلی بیش از پیشرفته و رشد اخلاقیشه انسان بمب اتم می‌سازه اما از بلوغ اخلاقی لازم برای استفاده از قدرت خودش برخوردار نیست. به عبارت دیگه ما خیلی باهوش شدیم اما همچنان احمقیم و شریفیم. پوپر این تزو معکوس مطرح می‌کنه. میگه که ما خوبیم. شایدم حتی اندک بیش از حد خوب باشیم اما کمی احمقیم و ترکیب خوبی و حماقت منشأ بسیاری از گرفتاریهای ماست. این لحنش خیلی طنزآمیز هست اما پشت این لحن طنزآمیز یه ادعای جدی قرار داره. پوپر میگه که سرچشمه فاجعه‌های سیاسی رو نباید شما صرفاً در بدذاتی و بدینتی انسان جستجو بکنید. بسیاری از فاجعه‌ها رو در تاریخ آدم‌هایی به وجود آوردن که خ فکر می‌کنن که برای نیت خیر دارن. آدمایی که آدمای خوبی هستن. این در ایران مخصوصاً بسیار صادقه. بسیار از ترجمه‌های مزخرف و گمراه کننده کار آدمای خوبه. بسیاری از کارای سیاسی مزخرف و فاجعه بار کار آدمای خوبه. بنابراین پوپر میگه که فاجعه‌ها محصول آدم‌های بدیمت و بدزاد و پلید نیست لزوماً بلکه بهعکس خیلی از فاجعه‌ها شاید بیشتر فاجعه‌ها محصول نیت‌های خوب آدمایی که می‌خواستن کار خوب بکنن نمی‌دونم می‌خواستن کمک کنن به دیگران به عبارت دیگه میگه که به اصطلاح اگه بخوایم اصطلاحی‌تر بگیم میگه که مشکلات بزرگ زمانه ما اغلب نه این که محصول شرارت اخلاقی باشه بلکه محصول یک شور اخلاقی منحرف شده است مسایدد مورال انتوزیازم یعنی اون انتوزیاسم یعنی آنتوزیاسم یعنی در حقیقت اون شور و هیجان اخلاقی که از راه خودش میسیدده یعنی منحرف شده یعنی انسان‌ها می‌خوان یعنی کسانی که وعده بهشت می‌دادن خب واقعاً دوست داشتن انسان‌ها جهان رو بهتر کنن که سازی نمی‌دونم مثل چگوارا مثل نمیدونم فیدل کاسترو اینا دوست داشتن جهان بهشترو بسازن روی زمین اما اصول اخلاقی بیش از حد ساده خودشون رو بر موقعیت‌های انسانی و سیاسی بسیار پیچیده‌تر تحمیل می‌کردن. یعنی در حقیقت ج میگه که جنگ‌ها به این معنا همشون جنگ‌های دین به خاطر اینکه نبرده بین دو طرف که می‌خواد جهان رو بهتر بکنه هر کدومشون می‌خوان جهانشون بهتر بشه این یکی از مهم‌ترین ایده‌های این فصل هست میگه که خطرناک‌ترین سیاست‌ها لزوماً از نفرت آغاز نمیشه بلکه گاهی از یقین اخلاقی میشه آغاز میشه هیتلر و استالین یعنی مسئله فقط دیک دیکتاتورها نیست. البته که پوپر هیتلر و استالین رو نادیده نمی‌گیره. اما میگها اگر فقط بر شرارت دیکتاتورها تمرکز کنیم یک مسئله مهم‌تری رو نادیده گرفتیم. اینکه خب هیتلر آدم پستی بود، استالین آدم پلیدی بود اما چرا ده‌ها میلیون نفر اونها از اون‌ها پیروی کردن؟ چرا دنبال اون‌ها افتادن؟ خمینی آدم بدی بود. چرا ۹۸ مردم ایران به جمهوری اسلامی رأی دادن؟ ها؟ پاسخ پوپر اینه که بخش بزرگی از پیروان اون‌ها لزوم ببخشید به من بفرمایید که آیا شما در یوتیوب منو می‌بینین یا نه؟ امیدوارم که مشکلی نباشه. بله عرض می‌کردم که هیتلر و استالین درسته که آدمای پست و پلیدی بودن اما وقت نکته اینه که چرا میلیون هر نفر از اونها رو دنبال کردن پاسخ پاسخ پوپر اینه که این‌ها لزوماً انگیزه شریرانه یا نیت بد نداشتن دیکتاتورها تونستن خودشون رو حامل یک آرمان اخلاقی معرفی کنن امیدها و ترس‌ها رو بسیج کنن کنن از مردم فداکاری بخوان و ادعا کنن که راه اخلاقی برتر رو پیدا کردن به همین دلیل مسئله اصلی برای پوپر سوء استفاده از وجدان اخلاقیست یک مثالی میاره از اسقف بردفورد میگه که و میگه فردی ممکنه با صداقت اخلاقی کامل از رژیمی حمایت کنه که در اون انسان‌های بیگناه رو شکنجه می‌کنن به خاطر اینکه این مورال انتوزیازم اون این شور اخلاقی او مانع مواجهه انتقادی با واقعیت شده. پوپر نتیجه می‌گیره که خوبی وقتی که با یک مقدار به اصطلاح خوبی وقتی که از نقد عقلانی جدا باشه خودش می‌تونه خطرناک باشه. آدم خوبی که قدرت نقد نداره و قدرت نقدپذیری نداره تبدیل میشه به حیولا در نتیجه همون طور که یک نظریه علمی به دلیل نیت خوب اون نظریه پرداز معتبر نیست بنابراین یک آرمان سیاسی هم صرفاً به دلیل شرافت انگیزه‌های طرفدارانش مسون از نقل نیست اینکه آقای شاهزاده آدم خوبیه به هیچ وجه به این معنا نیست که پروژهش پروژه فاجعه آمیز و نگران کننده‌ای نیست. بنابراین بعد پوپر به یه نمونه بسیار مناقش برانگیزتری رو میاره و میگه که اصل حق تعیین سرنوشت ملی یه نمونه‌ایست از اصل اخلاقی که در ظاهرش انسانیه ولی اگر شما این اصل رو بدون نقد به کار ببرید می‌تونه به نتایج ویرانگری منجر بشه. استدلالش اینه که دولت‌های ملیگرا، دولت‌های قومگرا در حقیقت هیچ موقع به صورت همگن وجود ندارن. یعنی گروه‌های قومی، گروه‌های زبانی در عمل با هم درآمیختن. یعنی ما در ایران کرده خالص، لر خالص، ترک خالص، بلوچه خالص نداریم، فارس خالص نداریم که اینا با همدیگه آمیختن. بنابراین ما اگر بخوایم که بگیم هر قومی بیاد برای خودش سرنوشتشو تعیین کنه یعنی شما مدام باید تجزیه کنین مدام باید تیکه تیکه کنین جامعه رو یعنی یک بار کردا جدا نمیشن هزاران بار باید جدا بشن بنابراین مسئله واقعی نباید آزاد کردن همه گروه‌های قومی باشه بلکه باید هدف حفاظت از اقلیت‌ها باشه یعنی هدف سیاست باید حفاظت از حقوق و آزادی اقلیت ها باشه حالا فارغ از اینکه با همه داوری‌های تاریخی پوپر گفتم من اینجا نقد قصدم نقد پوپر نیست و فقط قصدم گزارشه بنابراین نکته روش شناختی پوپر مهمه که میگه هیچ اصل اخلاقی حتی اصل آزادی ملی اصل حاکمیت ملی نباید از نقد پیامدهای عملی خودش مصوم باشه و بنابراین یه جمله خیلی به اصطلاح تندی رو می‌نویسه میگه که ممکن است انسان‌های بیشتری از حماقت حق به جانب کشته شده باشند تا از شرارت. میگه حماقت حق به جانب که همه ما متأسفانه بهش دچار هستیم به کشتار بیشتری می‌انجامه تا نیت بدشتن تا شرارت. خب چرا پوپر خودشو خوشبین می‌دونه؟ پوپر میگه که اونچه که براش مهمه ثروت مادی نیست. معیار اصلی پوپرن احترام به انسان حقوق انسانی و کرامت انسانه و به نظرش هیچ جامعه‌ای یعنی ما وقتی که میگیم جامعه مدرن وقتی ما ایرانیا می‌خوایم بگیم ما می‌خوایم مدرن بشیم منظورم اینه که ما می‌خوایم مثل دبی بشیم. ما می‌خوایم بشیم مثل عربستان سعودی خوب بخوریم و خوب به اصطلاح در حقیقت زندگی حیوانیم خیلی مرفح باشه ولی پوپر میگه که اون ثروت مادی نیست که یک جامعه رو جامعه در حقیقت متناسب با حقوق انسانی و کرامت انسان می‌کنه و اگر از جامعه آزاد حرف می‌زنیم خب ما که وقتی میگیم آزادی یعنی بیبنداری یعنی هر کار داریم می‌خواست بکنیم ولی جامعه آزاد مدرن یعنی جامعه‌ای که در حقیقت مسئولیت تعهد به حقوق انسانی و کرامت انسان درش در حقیقت مبنا قرار گرفته. اما پوپر تأکید می‌کنه که قدرت همیشه فاسد کننده است. بروکراسی می‌تونه تحقیرآمیز باشه. نهادها ناقصن. مناسبات پزشکی حتی ممکنه استقلال فرد رو از بین ببرن یا پرایوسییشو به اصطلاح حریم خصوصیشو نقض بکنن. جامعه آزاد یک جامعه پرفکت کامل و بهشت نیست. ارزش جامعه آزاد در این هست که نقصهاش قابل مشاهده خطاهاش آش به اصطلاح قابل آشکار شدن و قابل اصلاحن. این تمایز جوهری بین خوش‌بینی ساده دلانه و خوش‌بینی انتقادیست. این تمایز جوهریست بین جامعه آزاد و جامعه آرمانی یا آرمانشهر. بعد پوپر یه فهرستی میده از بزرگ‌ترین شرور اجتماعی مثلاً فقر بیکاری ناامنی اجتماعی بیماری درد خشونت کیفری بردگی تبعیض دینی و نژادی فقدان فرصت آموزشی تفاوت‌های خشک طبقاتی و جنگ اهمیت این فهرست فقط تاریخی نیست اینجا اخلاق سیاسی کاست پوپر آشکار میشه میگهسیاست باید به جای طرح پرسش بسیار عظیم جامعه کامل جامعه آرمانیچیست بپرسه کدوم شر مشخص رو الان میشه کاهش داد این همون منطق مهندسی اجتماعی تدریجی‌ست یعنی معیار پیشرفت سیاسی ایجاد بهشت نیست بلکه کاهش سرور قابل شناساییست همون طور که علم پیشرفتش ش به این نیست که به یقین دست پیدا بکنه بلکه به اینه که خطاهای بیشتری رو کشف بکنه و اصلاح بکنه. بنابراین پیشرفت جامعه هم به این نیست که بهش بسازه بلکه پیشرفتش به اینه که شرهای بیشتری رو بشناسه و اون شهرها رو به اصطلاح کاهش بده. بعد اشاره می‌کنه به پیشرفت‌هایی رو که در زمان خودش در زمینه مبارزه با فقر، بردگی، تبعیض دینی، تبعیض نژادی، نابرابری آموزشی و اختلافات طبقیات در حقیقت به وجود آمده و در حقیقت برخی از قضاوت‌های تجربی این قسمت محصول موقعیت تاریخی خب دهه ۱۹۵۰ هست و امروز حالا ما باید جداگانه در دربارش قضاوت بکنیم. اما منطق استدلالیش مهم‌تر از صحت تک‌تک این ارزیابی‌هاست. میگه پیشرفت باید با کاهش شرحهای مشخص سنجیده بشه نه با تحقق یک طرح کلی تاریخی. بعد می‌پردازه به مسئله جنگ. میگه که در دموکراسی‌های آزاد جنگ تهاجمی به لحاظ اخلاقی و سیاسی بسیار دشواره. یعنی جامعه آزاد جامعه‌ایست که دولت نمی‌تونه به راحتی تصمیم بگیره که بره تجاوز بکنه به یه کشور دیگری. چرا؟ بهخاطر اینکه دولت برای اینکه همچین کاری بکنه نیازمند همراهی افکار عمومی‌ست. این یکی از جاهاییست که برمی‌گرده به زمینه تاریخی این مقاله و امروزم باز خیلی بحث مناقشه برانگیزی. خب چرا آمریکا آیا ج آمریکا نمونه نقضش نیست یا حالا مثلاً در اسرائیل خب اسرائیل می‌گفت من تنها دموکراسی منطقه هستم دیگه خب حالا من خیلی خلاصه به شاه بگم در اسرائیل و در آمریکا اول دموکراسی مرد و بعد این جنگ‌ها شروع شد یعنی اگر در آمریکا دموکراسی بود ما جنگ نداشتیم بنابراین یا در اسرائیل بنابراین دموکراسی در اسرائیل و آمریکا مرده که این کشورها چنین تجاوز می‌کنن به به اصطلاح سرزمین‌های دیگه. بنابراین اگر این کشورها دموکراتیک بودند یا دموکراسی در این‌ها زنده بود همچین اتفاقی نمیفتد. این موضوع کانتیه که حالا من قبلاًم توضیح دادم و حالا جاش دیگه نیست. نکته یعنی نکته ساختیش اینه و درسته. این این حرف کانته دیگه. کانت در همون که رساله درباره صلح جاب افتادن اینو میگه این حرف کاملاً کانتیه که نهادهای دموکراتیک می‌تونن حتی در مسئله جنگ قدرت دولتو محدود بکنن بنابراین وقتی که پوپر میگه که به جامعه آزاد خوشبینه نه بهخاطر اینکه رهبراشون آدمای خوبین بلکه به دلیل اینکه نهادهایی در جامعه آزاد وجود داره که امکان مهار تصمیم‌های خطرناک رو فراهم می‌کنن. و یکی از ظریف‌ترین قسمت‌های این فصل نقد پوپر به نوع خاصی از خودتقادیست. میگه که جامعه آزاد آموخته که نباید داور پرونده خودش باشه و باید امکان بده که شاید طرف مقابل حق داشته باشه. وقتی ما میگیم نقد از خود ها ما میگیم نقد از خود خوبه اما توجه داشته باشید نقد از خود نباید امکان نقد دیگری از خود رو ببنده یا از بین ببره. بنابراین نشانه بلوغ اخلاقی یک جامعه اینه که هم خودش از خودش نقد بکنه هم امکان نقد دیگری از خود رو فراهم بیاره ها اما در نظر داشته باشید که همین ام نقد از خود که یه فضیلته اگر کلیشه‌ای بشه ممکنه به به اصطلاح وارونه خودش تبدیل بشه یعنی تبدیل بشه به خودتحقیری خودپسندانه اینایی که میگن آقا ما ایرانیا که ما نمی‌تونیم حالا و فلان کنیم. ما ایرانیا ۱۰۰ سال طول می‌کشه ال کنیم و بل کنیم و مدام تحقیر می‌کنن ایران و ایرانی‌ها رو. این‌ها در حقیقت کسانی هستن که می‌خوان از مسئولیت بگریزن. یعنی فرقی نداره شما بگی مثل آقای کزازی بگی ایرانیا ذاتشون خرد‌گراست یا مثل آقای آرامش دوستدار بگی ایرانیا ذاتشون خردگریزه. هیچ فرقی نمی‌کنه. هر دوی این‌ها مزخرفاتی هستن که انسان‌ها میگن برای گریز از مسئولیت. بنابراین خودستایی با خودستیزی یک منشأ داره و یک نتیجه هم داره. جامعه از ترس خودستایی یا از ترس خودستیزی می‌تونه قدرت خودش رو برای سنجیدن و دیدن هم دستاوردهای واقعیش و هم نقطه ضعفاش از دست بده. بنابراین این نکته برای اون مسئله امید پس از فاجعه بسیار مهمه. نقد کردن تمدن با نفی کردن اون یکی نیست و عقلانیت انتقادی باید یک توانایی دوگانه داشته باشه یعنی هم خطاها رو ببینه و هم دستاوردها رو یکی از بخش خیلی جالب این فصل جاییست که پوپر از جنگ ایده‌ها حرف می‌زنه از نظر پوپه یکی از بزرگترین ابداعات ابداعهای یونانیان این بود که انسان‌ها بتونن به جای جنگیدن با شمشیر با کلمات و استدلال بجنگن. همین جایگزینی نضاع فیزیکی با نضاع فکری اساس تمدن حقوقی و پارلمانیه. یعنی این جمله این جمله پوپر هست که در حقیقت مرکز اصلی یکی از مرکز‌های اصلی فلسفه پوپره میگه تمدن زمانی این جمله مالست تمدن زمانی آغاز می‌شود که ابطال یک استدلال به جای نابودی صاحب استدلال جای نابودی صاحب استدلال رو بگیرد تمدن زمانی آغاز می‌شود که ابطال یک استدلال جای نابودی صاحب استدلال رو بگیره. یعنی به جای اینکه ما استدلال‌های جلال آل احمد رو نقد بکنیم، خود جلال احمد رو نابود کنیم. به جای اینکه ما استدلال‌های شریعتی رو نقد بکنیم، دیدگاه‌های شریعتی رو نقد بکنیم، خود شریعتی رو نابود کنیم. تفاوت تمدن و توحش اینه. در جامعه متمدن نظریه‌ها، دیدگاه‌ها و استدلال‌ها نقد میشن. در جامعه متوهش صاحبان نظریه‌ها، صاحبان دیدگاه‌ها، صاحبان استدلال‌ها نابود میشن. به همین دلیله که حدس‌ها و ابطال‌ها رو از فلسفه علم گذر می‌کنیم به فلسفه تمدن. در علم نظریه‌ها باید بمیرن تا دانشمندان زنده بمونن. در سیاست هم باید ایده‌ها رو باید شکست داد بدون اینکه انسان‌ها رو نابود کرد. ولی اگر در جامعه‌ای مثل ما ما کاری به ایده‌ها نداریم کاری داریم به آدم‌ها و حتی آدمایی که همفکر ما هستنم نابود می‌کنیم چه برسه اونای که ما همفکر نیستیم پوپر بر خلاف نوعی پولیتیکال ریالیزم یعنی واقع گرایی سیاسی که منافع مادی و نیروهای عینی رو تنها عوامل تاریخ می‌دونه بر قدرت ایده‌ها تأکید می‌کنه از نظر پوپر ایده‌های اخلاقی و دینی می‌تونن نیرویی همسنگ نی منابع مادی داشته باشن. یعنی ایده‌ها می‌تونن جهان رو بهتر کنن اما همین ایده‌ها هم می‌تونن جهان رو به جهنم تبدیل کنن. بنابراین مسئله اصلی حذف ایده‌ها نیست بلکه رام کردن اون‌ها از طریق نقده و ایده‌ها اهمیتشون و تأثیرشون از بمب‌ها و از بانک‌ها بیشتره. چون این ایده‌ها هستن که بم‌ها رو می‌سازن. این ایده‌ها هستن که بانک‌ها رو می‌سازن. نه به عکس. بعد به مسئله‌ای برمی‌گرده که از ابتدا در حقیقت از مقدمه کتاب دیروز من بهش اشاره کردم. داکت مفست آموزه حقیقت آشکار میگه که لیبرال‌های نخستین اولیه فکر می‌کردن که اگر موانع قدرت نباشه سانسور کنار بره حقیقت خودبهخود پیروز خواهد شد. این تصور ابلهانه روزه در جامعه ایران هم می‌بینیم که فکر می‌کنن اگر جمهوری اسلامی جمهوری اسلامی نمی‌ذاره مردم آگاه بشن جمهوری اسلامی نمی‌دونن مردم بدونن اگر مردم آگاه بشن خودشون حقیقتو خواهند فهمید پوپر این خوشباوری رو نمی‌پذیره و میگه ترو از هارد تو حقیقت به دشواری به دست میاد این شاید یکی از مهم‌ترین جمله‌های فصل است به خاطر اینکه د تا امکان متضاد از درونش بیرون میاد میشه گفت چون حقیقت دشوارهست چون حقیقت دشواره پس بریم ببینیم که چه کسی می‌تونه حقیقتو به ما نشون بده پس چون آلترناتیو نداریم پس یه آلترناتیو هست اونم ۱۶ است چون الان ما رهبر نداریم پسر فلانی رهبره چون حقیقت معلوم نیست بریم ببینیم کدوم پیغمبر حقیقتو میگه این یه جوره ولی یک امکان دیگه اینه که چون حقیقت قدر دشواره پس همه باید امکان نقد کردن یکدیگر رو داشته باشین پوپر این راه دوم رو میره پوپر تاریخ مدرن رو به صورت افول اقتدار توصیف میکنه میگه جامعه آزاد یه تعبیر خیلی پرووکاتیو یا به اصطلاح تحریک کننده داره که میگه جامعه آزاد جامعه بیپدره فادرلس سوستی میگه اپن سوسای دی فادرلت سوسایتیه یعنی جامعه که دیگه اقتدار نهایی درش وجود نداره که از بالا حقیقتو اعلام کنه اما اگر اقتدار از بین بره همون طور که در جامعه ایران از بین رفته دیگه دیگه نه آخوندا حرف آخرو می‌زنن نه دانشگاهیا حرف آخرو می‌زنن نه ورزشکارا حرف آخر می‌زنن نه نمیدونم سلبریتیها حرف آخرو می‌زنن نه هیچ بازار حرف آخرو می‌زنه نه هیچی نیست هیچکس دیگه اتوریته نداره هیچکس دیگه اون اقتدا رو نداره که آدما بهش گوش کنن ن و به اصطلاح گروه‌های مرجع از بین رفتن. خب در این شرایط که اقتدار از بین رفته چه چیزی باعث میشه که ما به دام نسبی‌گرایی و آشوب نیفتیم؟ پا پو پ پو پروپر پاسخش تا بخش داره. یک احترام به حقیقت عینی یعنی حقیقتی که نه من نه شما قدرت تغییر اونو مطابق میلمون نداریم. یعنی من و شما باید به یه حقیقتی باور داشته باشیم که نه من بتونم به میل خودمونو تغییر بدم نه شما ۱ ۲ درس مدارا یعنی تجربه جنگ‌های دینی در در اروپا دو سه قرن جنگ‌های دینی آموخت به اروپاییا که ایمان و عقیده فقط هنگامی ارزش دارن که آزادانه پذیرفته بشن و اجبار قادر به تولید باور اصیل نیست بنابراین رین مدارا برای اینکه شما در یک جامعه زندگی بکنید اهمیتش بیشتر از عقیده است. بنابراین تکثر ارزشش و اهمیتش بیش از حقیقته و سوم گوش دادن و نقد کردن یکدیگر بهخاطر اینکه از همین طریق ممکنه که اندکی ما به حقیقت نزدیک بشیم بنابراین این سه اصل در واقع قانون اساسی قان عقلانیت انتقادی هستن یک حقیقت بدون مالک حقیقت ۲ اعتقاد بدون اجبار ۳ اختلاف بدون خشونت و در نهایت پوپر این فصل رو با عباراتی به پایان می‌بره که بسیار مهمه میگه ما نمی‌دانیم آینده چه خواهد شد. این اعتراف برای فلسفه خوشبین خیلی عجیبه دیگه اما دقیقاً نقطه قوتشه. میگه دستاوردهای گذشته فقط نشون میدن که چه چیزی از نظر انسانی ممکن است. ایده‌ها خطرناکند اما انسان می‌تونه از خطاهای خودش یاد بگیره که چطور با اون ایده‌ها به شکل انتقادی برخورد بکنه، اون‌ها رو مهار بکنه و از تلاش برای نزدیک شدن و حقیقت از اون‌ها استفاده بکنه. بنابراین مسئله پوپر اینه که چون چگونه می‌توان بدون ایمان به پیشرفت ضروری و تاریخی بدون ایمان به اینکه نور بر تاریکی در نهایت پیروز خواهد شد از امکان پیشرفت دفاع کنیم. پوپر میگه که ما نه از طریق پیشگویی بلکه از طریق نقد هست که می‌تونیم پیشرفت کنیم. پیشرفت با یقین به اینکه انسان خیره با یقین به اینکه نور تاریکی پیروز میشه به وجود نمیاد. بلکه با نهادهایی به وجود میاد که خطاهای انسان رو آشکار و اصلاح می‌کنن. بنابراین شما برای اینکه به به اصطلاح پیشرفت کنین نمی‌تونید بشینید منتظر تاریخ و بله این جمهوری اسلامی میفته. ملت ایران فلان میشن نمی‌دونم ایرانیا که فلانن ایران که فلان میشه این مزخرفات فقط مسئولیت‌گریزیست. انتظار به انتظار منفعلانه نشستن که تاریخ بیاد برای شما کاری بکنه دستی از غیب برون آید و کاری بکنند این‌ها همه به ویرانی می‌انجامه که تاکنونم انجام میده دیگه اقبال میگه که می‌رسد مردی که زنجیر غلامان بشکند دیده‌ام از روزن دیوار زندان شما دیدین که آدما آمدن و نه تنها قفل زندانو نشکستن که بر زندان ما قفل‌های محکم‌تری زدن بنابراین امید نزد پوپه نظریه‌ای درباره آینده نیست بلکه شیوه‌ای برای مسئول بودن در برابر آینده است و در حقیقت من اینجا صحبتمو تمام می‌کنم و باز هم خیلی مسائل دیگه در این فصل فصل بعدی هست که من متأسفانه فرصت ندارم دیگه فرصت نیست و امیدوارم که دوستان کتابو بخونن من ۱۰ دقیقه‌ای در خدمت شما هستم و بعد باید برم برای جلسه نقد عقل محض آماده بشم دوستان اگر مایل هستن در جلسات نقد عقل محض کانت ثبت نام کنن هنوز فرصت هست برای ثبت نام کردن دو جلسه رو ما گذروندیم ولی فایل صوتیش هست و می‌تونن اون فایلو گوش بکنن و در جلسات دیگه شرکت بکنن و همین طور دوره رمان جستارنویسی که در یک فرم از نوشتن و اندیشیدن هست از شهریور ماه آغاز میشه اگر دوستان مایل بودن می‌تونن با من تماس بگیرن با ایمیل خجلک@gmail.com من میتونم ه دقیقه در خدمت شما باشم بله خیلی ممنون آقای اگر دوستان نکته‌ای سؤالی هستش تشریف بیاریم تا در چند دقیقه‌ای که خدمت آقای خرجی هستیم [گلویش را صاف می‌کند] مطرح پور کنیم ایشون خیلی خب آقای خرجی من فقط یه سؤال بکنم می‌دونم شما توضیح دادید فقط در جهت شفاف عنوان بیشتر بحث اینه که آیا جامع باز خود نیز اشتباه میکند اگر جواب بله هست اون وقت بحث این پیش میاد که خود جامعه باز یه حقیقت نهایی قاعدتاً نباید باشه دیگه نهادیه که باید خودش نیز امکان نقد و اصلاح خودش رو حفظ بکنه بعد اون وقت این سؤال رو شاید از پوپرسید که اگه جامعه باز هم قطاع پذیر باشه چه چیز مانع میشه که دفاع از جامعه باز خودش به یک جزم جدید تبدیل نشود؟ بله همون طور که گفتم فرق جامعه باز و فرق جامعه با جامعه بسته اینه در جامعه بسته هم جامعه باز خطا می‌کنه هم جامعه بسته اما در جامعه بسته خطاها پوشانده میشه خطاها انکار میشه خطاها در حقیقت نفی میشه در نتیجه یک حزب یک ولی فقیر حزب کمونیست نمی‌دونم یا یک ایدئولوژی میشه معصوم و بقیه باید از او تبعیت کنن ولی جامعه باز جامعه‌ایست که خطاها درش آشکار میشه از طریق نقد کردن یعنی امکان آشکار شدن این خطاها هست چون امکان آشکار شدن خطاها هست امکان اصلاح و بازنگری درش هست تفاوت همینه وگرنه غیر از این همه جوامع اشتباه می‌کنن اشتباه کردن ناگذیره اما پنهان کردن اشتباه انکار کردن اشتباه ادعای معصومیت اینه که در حقیقت فاجعهست شما در جوامع باز بنا به تعریف هیچکس هیچکس رو مسون [گلویش را صاف می‌کند] از خطا نمی‌دونید. هیچکسو مسون از نظارت نمی‌دونید. هیچکسو مسون از نقد نمی‌دونید. هم جامعه از خودش نقد می‌کنه هم آدما از خودشون نقد می‌کنن و هم به روی نقد دیگران گشودن. آقا خوشی بفرمایید. عرض ادم جناب خلجی حقیقتش اول پشیمون شدم ولی بگیر دستم خورد. جناب خلیجی من یه سؤال دارم الان من به هر حال مثل شما تو جامعه قبل زندگی می‌کنید بنیاد این جامعه قبل به خاطر مسئله اقتصادی مبنا بر رقابته وقتی رقابت آزاد شد طبیعتاً لقبا سعی [گلویش را صاف می‌کند] می‌کنن نقطه ضعفشونو برطرف کنن تا بتونن شانس بهتری پیدا کنن این از همین دید میاد یعنی می‌تونید من تاشه که این رقابت پذیری اینجا بیشتر تبلیغ میشه. سلام آقا وکیل. ببینید مسئله رقابت مسئله مهمیه و اصل به اصطلاح دیدگاه لیبرالیسم این بود که شما بتونین در یک فضای آزاد و برابر رقابت بکنیم. مشکلی که پیش آمده الان در غرب اینه که آزادی و برابری رقابت از بین رفته. یعنی یک عده‌ای دسترسی دارن به یک منابعی که اون منابع بهشون اجازه میده که رقابت ناسالم بکنن. مثلاً فرض کنید وقتی که ترامپ میتونه با یک حرف سهامو بورسو بالا ببره یا پایین بیاره این یعنی رقابت آزاد نیست. بنابراین رقابت زمانی در حقیقت دموکراتیک هست. زمانی لیبرال هست زمانی موجب رشد جامعه میشه. زمانی میشه گفت که این رقابت در جامعه آزاده که همه امکان یکسانی برای رقابت داشته باشن و آزادی یکسان ولی اگر فرض کنید من به یک هوش مصنوعی سیاهی دسترسی داشته باشم و و به عنوان دولت یا به عنوان مثلاً ایلان ماسک و بعد از اون هوش مصنوعی سیاه بخوام استفاده کنم برای رقابت کردن خب این فاجعهست این همون توتالیتریزمه در حقیقت رقابت نادرسته مشکلی که ما الان داریم اینه که در جوامع به اصطلاح اروپایی و آمریکایی شمالی اون مفهوم رقابت که در اصل ایدآل بود در عمل تحقق پیدا نکرده بلکه ما الان یک بخشی از به اصطلاح شرکت‌ها یا دولت‌ها هستن که سهم بیشتری یا انحصار به اصطلاح در اختیار داشتن منابع خاصی رو دارن که بقیه ندارن و این بی‌عدالتی ایجاد می‌کنه در حقیقت هم بی‌عدالتی ایجاد می‌کنه هم آزادی رو از بین میاره و هم دموکراسی رو یکی از تهدیدای مهم دموکراسی این هست دیگه که الان شهروندان نسبت به شرکت‌ها نسبت به دولت‌ها بی‌دفاع شدن یعنی دولت‌ها و شرکت‌ها و نمی‌دونم یک نیروهای پنهانی هستن که می‌تونن زندگی شما رو کنترل کنن نمی‌دونم شما رو جهت بدن به سمت خریدن به سمت مصرف به سمت انتخابات خاص و بدون اینکه شما بدونید و خب این فاجعهست بسیار خوب ممنونم از دوستان گرامی تا نوبت دیگر ممنونم از آقا وحید و بابک عزیز