بله اجازه بدین سلام کنم به دوستان در
کلاب هاوس و در یوتیوب از آقای مزدکم
معلوم ممنونم و سلام عرض میکنم خدمتشون
بله آقا مسعود اگر میتونن برن بیرون و
خارج بشن دوباره بیان که ببینیم بتونیم
بشنویم آقای آقا مسعودو و بعد هم
بحثو شروع بکنیم
مثل اینکه باک مشکل دارن آقا مساد در
اومدن بالا نه
بله همین طوره اصلاً نمیدونم چرا پایینن
چون آ مسعود که ادمینن باید مستقیم بیان
رو استیج
عجب
خب
خب خب اجازه بدین که پس بحثو شروع بکنیم
تا شاید امیدوارم که حالا هر موقع که
تونستن بالا بیان
در حقیقت
امکان شنیدن صحبتشونم داشته باشیم
گفتم شنوندهم فکر کنم دستشون خورده
آ اوکی خب دوستان گرامی میدونید که بحث
ما درباره چی هست درباره این کتاب بسیار
مهمیست که خوشبختانه به زبان فارسی ترجمه
شده. عنوان کتاب هست سنگهای روح تاریخ
مفهومهای فلسفی از دوران باستان تا عصر
حاضر.
نام نویسندهش سن من تلفظ نمیکنم که
نویسندهش سوئدیه
سن اریک لیدگمن و ترجمه
آقای سعید مقدم چاپ اول کتاب از نشر پژواک
هست ۱۳۸۹
و چاپ دوم نشر اختران و ظاهراً د تا چاپ
خورده این کتاب
عنوانش خیلی گویا نیست و و و فکر میکنم
تا جایی که من دیدم فکر میکنم کتاب خیلی
بیش از اون که
شناخته شده در زبان فارسی این کتاب اهمیت
داره و درست به همین دلیلم هست که من به
نظرم رسید که شاید این کتابو برای گزارش
دادن انتخاب بکنم شاید مفید باشه این کتاب
درباره در حقیقت مفهوم فرمه کتابیست بیش
از ۶۰۰ صفحه حده ۶۲۴ صفحه است کتاب پرنج پ
و درباره مفهوم فرمه و
[گلویش را صاف میکند] تاریخ فلسفی مفهوم
فرم کتابیست بسیار مهم و حالا خواهم گفت
که چرا این کتاب مهمه
عنوان کتاب سنگهای روح یک استعاره است و
یکی از غنیترین استعارههای این کتابه و
فقط وقتی که به اصطلاح یعنی عنوانش همین
طوری نمیتونی بفهمی چرا سنگای روحه وقتی
که در حقیقت کتاب میخونی یم و در حقیقت
کل پروژه فلسفی نویسندهشو میفهمیم اونوقت
میفهمیم که منظورش از سنگهای روح چیه
حالا من در پایان صحبتم برمیگردم به این
عنوان و توضیح خواهم داد قبلش راجع به
لیدمن صحبت کنم
لیدمن استاد
دانشگاه یعنی استاد بازنشسته دانشگاه هست
در گوتنبرگ در سوئد و تاریخنگار مفاهیم
و فیلسوف فرهنگ به شمار میاد و همون طور
که در پاسخ به صحبت دوستمون عرض کردم در
نقشه
فلسفه معاصر حتی در اروپا گاهی نامهایی
هستن که به اندازه اهمیت واقعیشون شناخته
نشدن چونکه بنیانگذار یه مکتب تازهای
نبودن نه مثلاً یک دستگاه فلسفی مثل کانتو
هکل ساختن
ولی کسایی هستن که شیوه خواندن ما رو
در خواندن سنت فلسفی رو و فهم مفاهیم
فلسفی رو دگرگون کردن یکی از اونها لیدمن
هست لیدمن در بیرون از کشورهای
اسکاندیناوی
اغلب با کتابش در باب مارکس و روشنگری در
حقیقت شناخته میشه ولی کتاب سنگهای روحش
بسیار مهمه مهمه اثریست که در حقیقت تاریخ
مفهومهای فرم ماده و محتوا یعنی فرم
کانتنت و متر رو از یونان باستان تا جهان
معاصر دنبال میکنه
اما این کتاب نه نقطه آغاز اندیشه لیدمن
هست و نهانش یعنی برای فهم جایگاه واقعی
لیدمن باید به پروژه گستردهتر اون نگاه
کرد یه پروژهای که بیش از ۵۰ سال ادامه
یافته و همواره بر مدار یک پرسش بنیادین
گردیده و چرخیده. این پرسش اینه که اندیشه
چگونه تاریخ رو میسازه و تاریخ چگونه
مفاهیم رو دگرگون میکنه. در حقیقت این
پرسش پرسشیست که همه آثار لیتمن رو به هم
پیوند میده. از پژوهشهای اولیهش درباره
مارکس و روشنگری گرفته تا مطالعاتش در
فلسفه علم، تاریخ فرهنگ، دانشگاه،
تکنولوژی، آموزش و همین طور کتاب سنگهای
روح اینا همه اجزای یک پروژه واحدی هستن و
پروژهای که تلاش میکنه رابطه بین مفهوم،
جامعه و تمدن رو درک بکنه.
لیتمن بر خلاف بسیاری از مورخان فلسفه
علاقهای به بازگویی صرف تاریخ اندیشه
نداره بلکه
تاریخ فلسفه رو تاریخ دگرگونی زبان
اندیشیدن میدونه و از این منظر اونچه رو
که در طول ۲۵۰۰ سال استمرار یافته
از نظر او مفاهیمی بودن که از نسلی به نسل
دیگر از زبانی به زبان دیگر از فرهنگی به
هر فرهنگ دیگه مهاجرت کردن و در حقیقت
تاریخ اندیشه رو ساختن.
همین نکته جایگاه لیدمن رو در کنار سنتی
قرار میده که در نیمه دوم قرن بیستم
بهویژه در آلمان با عنوان تاریخ مفاهیم یا
بگرفس کش در حقیقت شناخته شده. با این حال
لیتمن صرفاً ادامهدهنده کسانی مثل راینه
کزلک نیست، بلکه افق این سنت رو گسترش
میده و نشون میده که مفاهیم فلسفی تنها در
سیاست یا حقوق زندگی نمیکنن، بلکه در
علم، در هنر، در معماری، در ادبیات، در
تکنولوژی و حتی در طراحی صنعتی هم حیات
تاریخی دارن.
این گسترش میدان مطالعه یکی از مهمترین
ویژگیهای پروژه لیتمن هست. لیتمن یک کتاب
دیگه هم داره که خوشبختانه اون هم آقای
سعید مقدم ترجمه کردن. میدونید که آقای
سعید مقدم یک مترجم بسیار خوبه ماس که در
سوئد زندگی میکنه و کتابهای خیلی مهم و
خوبی رو ترجمه کرده از جمله کتاب هاننا
آرنت رو که میان گذشته و آینده است ترجمه
کرده اگر اشتباه نکنم اونم نشر اختران به
چاپ رسونده من یه بار راجع به رمانی که
ایشون ترجمه کرده عدوان تصرف عدوانی اون
هم از یک نویسنده سوئدی راجع به اون رمان
صحبت کردم م آقای مقدم دانشجوی نویسنده
لیدمن هست یعنی لیدمنو خیلی خوب میشناسته
دانشجوش بوده چند سال و با افکارش خیلی
آشناست و یکی دو تا کتاب دیگه هم از لیتمن
منتشر کرده از جمله کتاب خواستگاههای
جهان مدرن یعنی اینکه جهان مدرن چهجوری به
وجود اومد در اونجا هم لیدمن بر خلاف
تاریخهایی که نوشتن در مورد مثلاً
مدرنیته که مثلاً تکیه میکنن بر
اندیشهها فقط انگار که مثلاً فقط
اندیشهها میتونن تغییر ایجاد کنن بلکه
لیدمن نشون میده که مجموعه بسیار پیچیده و
گوناگونی از عوامل اقتصادی و نمیدونم
سیاسی و اجتماعی و فرهنگی و اینها به
همراه اندیشه فلسفی چگونه تأثیر گذاشتن و
مهمترین چیزی که در اون کتاب هست حالا چه
وسا اگر کاهلی نکنم اون کتابم یک جلسه
بذاریم راجع بهش راجع که جهان مدرن اینکه
در اروپا به وجود آمدن بیش از اون که
محصول برنامهریزی و نمیدونم تأثیر افکار
و این باشه یه بخش مهمش محصول تصادفه
اتفاقاته از بیماریها گرفته از تاونم
بیماریهای همهگیر گرفته تا نمیدونم
جنگها تا خیلی اتفاقاتی که مسیر تاریخو
عوض کرد بنابراین اینطور نیست که از یونان
تا اروپا یه خط همچین مستقیم کشیده شده
باشه
اینو اینو گفتم برای اینکه بدونید که
لیدمن چهجوری فکر میکنه. یعنی تاریخ
مفاهیم رو در ارتباط با بقیه اجزاء و
جنبههای زندگی مادی و واقعی ما قرار
میده. میگه مفاهیم چیزی نیستن که مثلاً
فقط در اندیشه تغییر بکنن بلکه در برخورد
با مسائل دیگه مسائل عینی و مادی و به
اصطلاح تاریخی اینا دگرگون میشن. بنابراین
وقتی که مثلاً در این کتاب راجع به مفهوم
فرم حرف میزنه، تاریخ فلسفی مفهوم فرم رو
میگه فقط فرم رو در فلسفه دنبال نمیکنه
بلکه فلسفه فرمو در علم در هنر در معماری
در نقاشی در ادبیات در عکاسی در در
تکنولوژی در طراحی صنعتی همه اینها دنبال
میکنه و نشون میده که چگونه این مفهوم به
این شکل در حقیقت دگرگون میشه
این رو شما در مورد کاری که در مورد مارکس
کرده هم میبینید
در حقیقت
کاری که لیتمن کرده درباره روشنگری هم
میبینید مثلاً برای لیدمن روشنگری صرفاً
یه دوره تاریخی نیست بلکه لحظهایست که
زبان اندیشیدن اروپایی دگرگون میشه عقل
طبیعت پیشرفت آموزش آزادی در این دوره
معانی تازهای پیدا میکنن و همین تغییرات
مفهومی
امکانات جدیدی رو به وجود میاره و امکان
پیدایش جهان مدرن رو فراهم میاره در نتیجه
علائق
لیدمن کاملاً به همدیگه ربط دارن یعنی
مثلاً علاقهش به مارکس و روشنگری د تا
پروژه جداگانه نیستن هر دوش تلاشی هستن
برای فهم این نکته که چطور دگرگونی مفاهیم
به دگرگونی جهان اجتماعی ما میانجامه و
برعکس برای لیتمن علوم انسانی ی یعنی
لیدمن علوم انسانی رو به مثابع تاریخ
مفاهیم میبینه یعنی اگر بخوایم پروژه
فلسفی لیدمن رو خلاصه بکنیم شاید بشه گفت
که از نظر او علوم انسانی مطالعه زندگی
تاریخی مفاهیم هستن و این گزاری شاید در
ابتدا خیلی ساده به نظر بیاد ولی پیامداش
خیلی عمیقه به خاطر اینکه اگر اینطور باشه
یعنی اگر علوم انسانی مطالعه زندگی تاریخی
مفاهیم باشه اونوقتی که فلسفه صرفاً تولید
نظریه نیست یا مثلاً تاریخ صرفاً روایت
وقایع نیست یا ادبیات صرفاً مجموعهای از
متون نیست حتی علم هم صرفاً انباشت
مجموعهای از دادهها نیست همه این
حوزهها در ژرفترین لایههای خودشون بر
شبکهای از مفاهیم استوارن که شیوه دیدن
جهان رو برای هر عصری به شیوه متفاوتی
ممکن میکنن. از این منظر تغییرات تاریخی
بیش از پیش از اون که در نهادها رخ بده در
زبان مفاهیم اتفاق بیفته. یعنی انقلاب
علمی بدون تغییر مفهوم طبیعت ممکن نیست.
روشنگری بدون تغییر معنای عقل شکل
نمیگیره. دموکراسی مدرن بدون بازتعریف
فرد و آزادی پدید نمیاد و سرمایهداری
بدون تحول مفهوم کار قابل تصور نیست. در
در نتیجه در اینجا لیدمن به سنتی نزدیک
میشه که از ارنز کسیر شروع شده و چون
کاسیر هم فرهنگ رو یک شبکهای از فرمهای
سمبولیک میدونست که انسان از طریق اونها
جهان رو میفهمه. اما تفاوت مهم لیدمن با
کاسیرر این هست که کاسیرر بیشتر به
ساختارهای سمبولیک توجه داره در حالی که
لیدمن بر تاریخ و دگرگونی اونها تأکید
میکنه به همین دلیل میشه گفت که پروژه
لیدون یک در یک نقطهای میان کاسیر و کزلک
قرار میگیره خب حالا چرا فرم
تمام این مسیر فکری سرانجام در کتاب
سنگهای روح به نقطه اوج خودش میرسه.
اینکه چرا لیدون از بین صدها مفهوم فلسفی
فرم رو انتخاب میکنه به هیچ وجه تصادفی
نیست. به خاطر اینکه لیتمن باور داره که
هیچ مفهومی به اندازه فرم در تاریخ اندیشه
غرب حضور مداوم و در عین حال متغیر
نداشته. ببینید افلاطون با فرم حقیقت رو
تعریف میکنه. ارسطو با فرم طبیعت رو
میشناسه. توماس آکوییناس با فرم آفرینش
رو توضیح میده. کانت با فرم ساختار تجربه
رو بیان میکنه. هگل با فرم تاریخ رو در
حقیقت دربارش فلسفه پردازی میکنه. مارکس
در مورد کار و تولید با فرم میاندیشه.
جهان معاصر در حقیقت جهان معاصر طراحی
تکنولوژی معماری سازمان همه اینها بر
اساس فرم هست بنابراین فرم تنها یک مفهوم
نیست بلکه یه رشتهایست که ۲۵۰۰ سال
اندیشه غربی رو به یکدیگر پیوند میده و در
اینجاست که پروژه لیدمن از یک تاریخ فلسفه
معمولی فاصله میگیره و به فلسفهای
درباره تاریخ مفاهیم بدل میشه و لیتمن
نشون میده که مفاهیم مثل موجودات زنده
زندگی میکنن یعنی متولد میشن مهاجرت
میکنن دگرگون میشن گاهی در سرزمینهای
دیگه کاملاً تازه دوباره متولد میشن و و
همین نگاه هست که آثار لیدمن رو برای
فلسفه برای تاریخ اندیشه برای نظریه ادبی
برای هنر برای علوم انسانی و حتی مطالعات
طراحی به منبعی بسیار ارزشم مند بدل
میکنم. یکی از دشواریهای فهم جایگاه
لیدمن اینه که لیدمنو نمیشه به آسانی در
یک طبقه شناخته شده یا یه جریان شناخته
شده فلسفه معاصر جا داد. یعنی لیدگمن نه
پدیدارشناسه نه هر هرمونوتیکانه نه
ساختارگراست نه فیلسوف تحلیلیه نه مورخ
اندیشه به مفهوم کلاسیک کلمهست ولی
تقریباً با همه این سنتها وارد دیالوگ
میشه و از هر کدوم چیزی یاد میگیره بدون
اینکه در اون مستحیل بشه به همین دلیل هست
که شاید
بهترین راه برای فهم پروژه لیتمن قرار
دادن او در نسبت با به اصطلاح چهرههای
بزرگ فلسفه قرن بیستم مثل کسیر و بلومنبرگ
و کزلک و دیگران هست و فوکو و گادامیر و
اینها منتها چون فرصت نداریم من از این
مسئله فقط میگذرم و فقط تاکید میکنم که
چگونه باید لیدمن رو شناخت حالا اگه
فرصتهای دیگه پیش آمد قطعا به این موضوع
خواهیم پرداخت
و همین طور بعد در پایان صحبتم دو
نکتههای م راجع به ترجمه کتاب خواهم گفت
ولی
به چند تا نکته یا چند بخش این کتاب چون
این کتاب خیلی مفصله ۴صد و خورده صفحهست و
نمیتونم من در حقیقت از همه کتاب به شما
گزارشی بدم ولی از دو سه بخش این کتاب
گزارشی خواهم داد به شما برای اینکه
بدونید این کتابو چرا باید خوند و چرا این
کتاب مهمه
بخش اول این کتاب در حقیقت تأکید میکنه بر
اهمیت فلسفی مفهوم فرم و میگه که
در حقیقت اگر شما بپرسید از یک فیلسوفی که
بنیادیترین مفهوم سنت فلسفی غرب چیه؟
میگه که شاید بگه حقیقت شاید بگه وجود
شاید بگه عقل شاید بگه آزادی یا اینها اما
از نظر لیدمن این پاسخها کافی نیستن یعنی
لیدمن میگه که شما اگر بخواین راجع به
حقیقت به اصطلاح حرف بزنین اگر بخواید
راجع به وجود حرف بزنین هستی حرف بزنین
باید بدونید اول که اصولاً چگونه چنین
چیزی یه چیز معینه یعنی چرا چیزی اصلاً به
عنوان حقیقت وجود داره که غیر متمایز از
غیرحقیقته یا یه چیزی هست به نام هستی که
متمایز از غیره هستیه شما باید بدونید که
در یک آشوب چگونه نظم به وجود میاد چیزها
از همدیگه متمایز میشن هر کدوم جای
خودشونو پیدا میکنن چگونه از یک کثرت
بیشکل یک وحدت قابل شناخت ظهور میکنه
چطور ذهن میتونه در یک جهان بیپایان
تمایز رو بفهمه هویت و تشخیص بده معنا رو
درک بکنه بنابراین
لیدمن میگه که مهمترین مفهوم در تاریخ
۲۵۰۰ ساله فلسفه غرب
به اصطلاح در یک واژه خلاصه میشه مهمترین
مفهوم یک چیزه و اون فرمه یعنی میگه مفهوم
فرم خیلی کلیدیتر از مفهوم حقیقته مفهوم
کلیدیتر از مفهوم آزادیه کلیدیتر از
مفهوم عقله کلیدیتر از مفهوم خداست
در زبان امروزه روزمره که ما به کار
میبریم فرمو غالباً به ظاهر یا قالب یا
اون شکل بیرونی چیزها تقلیل میدن یعنی
مثلاً میگن وقتی میگیم فرم یه ساختمون فرم
یه شعر مثلاً فرم یک سند اداری
درک نمیکنیم که این فرم یه واژهایست که
از عمیقترین مفاهیم تاریخ فلسفه در حقیقت
خبر میده میگه این فراموش شی لیتمن میگه
این فراموشی تصادفی نیست بسیاری از مفاهیم
فلسفی وقتی که وارد زبان روزمره میشن از
بار متافیزیکیشون خالی میشن یعنی همون طور
که مثلاً ایده نظریه سوژه یا ابژه در زبان
عمومی یک معنایی دارن که هیچ ربطی نداره
به سنت فلسفی فرمم همین طوره فرمم در
زندگی روزمره بیش از اون که به عنوان یک
اصل سام سازمان زمن بخش واقعیت فهمیده بشه
به آرایش ظاهری اشیاء در حقیقت فروکاسته
میشه ولی در تاریخ فلسفه فرم اصلاً ظاهر
نیست برعکس اغلب فیلسوفان بزرگ فرم رو اون
چیزی دونستن که امکان ظهور هر ظاهری رو
فراهم میاره فرم پوسته اشیا نیست بلکه اصل
تمایزبخش به اونهاست زینتی بر ماده نیست
بلکه که اون چیزیست که ماده رو به چیزی
بدل میکنه. حالا مثلاً من بخوام برای شما
از ارسطو بگم خیلی با ارسطو خیلی ساده
میشه اینو توضیح داد.
ببینید ارسطو میگه هر چیزی وقتی بخواد به
وجود بیاد به چار تا علت نیازمنده. یعنی
هر چی هر چیزی که در این جهان بخواد به
وجود بیاد نیازمند ۴ار علته. یه علت علت
مثلاً فرض کنید ما میخوایم بگیم این میز
این میز اگر بخواد به وجود بیاد نیازمند
به ۴ار علت داره یکی علت فاعلی یعنی
نیازمند نجاره کسی که این میز رو میسازه
فاعل در حقیقت با عمل او این میز ساخته
میشه نجار یکی علت قایی
یعنی اینکه اون نجار باید یک هدفی داشته
باشه از ساختن این میز یعنی باید مثلاً
بخواد میخواد این میزو برای میز تحریر
بسازه برای میز مطالعه غذا بسازه برای میز
اداری بسازه یعنی یه هدفی باید باشه یه
غایتی باید باشه
این دو علت پس علت فاعلی و علت دو علت
دیگه یکی علت مادیه یعنی
شما برای ساختن این میز نیاز به یک
مادهای دارین باید مثلاً چوب میتونه چوب
باشه میتونه فلز باشه میتونه پلاستیک
باشه میتونه میتونه حتی یخ باشه میتونه
انواع اقسام چیزا باشه ولی نیازمند یه
متریاله یعنی نیازمند یه مادهست اما ماده
به تنهایی کافی نیست به خاطر اینکه چوب
میتونه
درخت باشه میتونه شما درختو ببرین تبدیلش
کنید به چوب و باهاش در بسازید باهاش
پنجره بسازید باهاش پله بسازید باهاش خونه
بسازید لزوماً چوب میز نمیشه اون چیزی که
میز و میز میکنه در حقیقت فرم میز هست.
یعنی وقتی که شما نجار این چوب رو
برمیداره و از اون چوب به به شکل ف در
حقیقت میز درمیاره اون چوب رو. بنابراین
ما چار علت داریم. علل اربعه علل چار کان
د تا علت یعنی علت فاعلی و علت قائیی خارج
از این شی هستند. یعنی نجار و هدف اینا
خارج از این شیان. یعنی این شی دیگه وقتی
که به وجود آمد دیگه نیازی نداره به نه
نیازی داره به اینکه غایتی باشه نه نیازی
داره به فاعلی دیگه نیازی به نجار نداره
وقتی ساخته شد اما دو چیز هستن که علل علل
مادی و علت بهش میگن علت مادی و علت سوری
اینا عللی هستن که در حقیقت ماهیت این
چیزو میسازند اما
علت مادی همیشه یک امر بالقوهست یعنی این
چوب بالقوه میز هست این فلز بالقوه میز
هست زمانی میز بودن به فعلیت میرسه که
فرم میز پیدا بکنه پس این فرم میز هست که
فعلیت چیزها رو میسازه بدون فرم اون چیز
اصلاً وجود نداره نه اینکه فرم ظاهر این
چیز هست نه اینکه فرم ظاهر این میزه نه
اصلاً بدون فرم اصلاً میزی وجود نداره
درخته چوبه الواره یا فلزه
بنابراین فرم به هیچ وجه اولاً
جدای از محتوا نیست یعنی اینکه یه چیزی
نداریم به نام چوب یه چیزی هم به نام میز
بلکه میز همون چوبیست که فرم میز داره اگر
فرم میز نداشته باشه اون چوب ربطی به میز
نداره میتونه در در باشه میتونه دیوار
باشه خب
بنابراین
فرم اون نظمیست که از این نظم از این اردر
از این دیزاین پراکندگی
و آشفتگی تبدیل میشه به یه جهان قابل
شناخت. شما میدونید که در یونانی میگن در
ابتدا خاست بود یعنی آشوب بود یعنی همه چی
به هم ریخته بود زمانی کازمز میشه زمانی
کیهان یا نظم به وجود میاد که شما
میتونید چیزها رو از همدیگه تشخیص بدید.
میگید این ماهه این مثلاً سیارهست این
ستارهست این خورشیده این زمینه این جنگله
این دریاست چیزها از همدیگه متمایز میشن
یعنی چی؟ یعنی فرم پیدا میکنن در حقیقت
نظم یک فرمه بنابراین تاریخ مفهوم فرم
میشه تاریخ یکی از بنیادترین بنیادیترین
پرسشهای فلسفه و اون اینه که چه چیزی به
جهان نظم میده.
از ابتدای فلسفه از آغاز فلسفه یونان این
م این پرسش وجود داشته. فیلسوفان پیشا
سقراطی تلاش میکردن که اصل جهان رو اصل
نخستین جهان رو پیدا بکنن. برخی میگفتن
آبه، برخی میگفتن هواست، برخی میگفتن
آتشه، برخی میگفتن عدده. اما افلاطون
برای نخستین بار درک کرد که مسئله اصلی
ماده جهان نیست. این نیست که جهان اصلش
چیه. آبه، باده، خاکه، آتشه، عدده یا
اینچه نه مسئله ماده نیست بلکه ما مسئله
فرم جهانه، نظم جهانه.
اونچه که اسب رو اسب میکنه، اونچه که
دایره رو دایره میکنه، اونچه که عدالت رو
عدالت میکنه ماده اون نیست بلکه فرمیست
که به اونها هویت میبخشه. از اینجاست که
مفهوم ایدوس یعنی همون ایده یا
[گلویش را صاف میکند] فرم وارد تاریخ
فلسفه میشه. مفهوم ایده و فرم در حقیقت
اورلپ میکنن با همدیگه. در نتیجه با
افلاطون فرم دیگه صرفاً یک ویژگی اشیا
نیست بلکه حقیقت اونهاست.
جهان محسوس جهانی که ما حس میکنیم مدام
داره تغییر پیدا میکنه ها. ولی چطور هست
که من میتونم یک اسبی رو که اصلاً تا
حالا ندیدم و نشناختم
پیشتر نمیدونستم اصلاً از وجودش مطلع
بودم به محض دیدن بگم این اسبه مثلاً سعدی
هم در ۷۰۰ سال پیش میتونسته به یه چیزی
حیوانی که از این به اصطلاح گونه هست بگه
اسب چرا در حالی که اون اسبی که سعدی
میگفته اون اسب که مرده تموم شده رفته پی
کارش وجود نداره
چه چیزی باعث میشه که من این جهان رو
تشخیص چیزها رو تشخیص بدم چیزها رو بفهمم
چیزها رو در حقیقت
درک بکنم چه چیزی باعث میشه که من بگم این
اسبه اون مثلاً گور خره اون نمیدونم شتره
تمایز بگذارم بین اینها فرم اونها و میگه
که فرم اونوقت دیگه تو این جهان ماده نیست
نمیتونه تو این جهان ماده باشه دیگه اگر
تو این جهان ماده باشه که نابود میشه یعنی
این اسفه که می اگه مثل همین اسوه باشه
این اسوه که میمیره در حقیقت اون فرمم از
بین رفته پس فرم متعلق به جهانیست غیرمادی
مال جهان به اصطلاح معقوله یعنی چی یعنی
اینکه ما یه چیزی داریم به نام ایده اسب
یعنی یه چیزی به نام فرم اسب در ذهن ما
هست که ما اون فرم اسب اون ویژگیهای
جزئی هیچ هیچکدوم از اسبای دنیا رو نداره
و در نتیجه بر همه اسبهایی که پیش از این
بودن الان هستن و در آینده خواهند آمد
صادقه یعنی یک ایدهست که این ایده فرمه که
در حقیقت در این عالم محسوس هست که ماده
به وجود میاد در عالم معقول که ماده نیست
شما وقتی که خواب میبینید در خواب اون
چیزی که وجود داره شکل ماده نداره توجه
میکنین اگه ماده وجود داشت که تلمون پر پ
سنگین میشد توی خواب از اهم حجم اش به
اصطلاح وزن اشیا اشیاء بنابراین شما
میتونید کوهو خواب ببینید دریا رو خواب
ببینید نمیدونم آسمونو خواب ببینید اون
اون ایدهست توجه میکنید اون فرمه
بنابراین فرم اون فرمی که باعث میشه که من
اگر اون فرمو بشناسم بتونم این جهان مادی
رو درک کنم این اسب مادی رو این اسبی که
در جهان مادی هست درک بکنم فکر کنم
میرفندرسکیه که اونم همین خیلی افلاطونیه
میگه چرخ با این اختران نقض و خوش و
زیباستی
صورتی در زیر دارد آنچه در بالاستی میگه
همه چیزی که این پایینه مثلاً خروس همه
خروس یک صورت دارن یک فرم دارن یک ایده
دارن در اون جهان ایده که حالا توی زبان
سنتی ما میگیم عالم مسل عالم مثالها یعنی
عالم ایده یک ایده هست از خروس که با ما
اون ایده رو داریم که هر خروصی رو که
میبینیم با به رغم تفاوتش شکلهاشون یا
نژادهاشون میتونیم تشخیص بدیم این این
خروسه چرق با این اختران نقض و خوش و
زیباستی صورتی در زیر دارد آنچه در
بالاستی صورت زیرین اگر با نردبان معرفت
بررود بالا همان با اصل خود یکتاستی
بنابراین یه ایدهای وجود داره از انسان
که من وقتی که آدمی رو می میبینم که هرگز
ندیدم میگم این انسانه این آدمه ها اون
فرم هست که باعث میشه که من اینو انسان ت
پس انسان فرمه حیوان فرمه گیاه فرمه جنگل
فرمه نمیدونم خورشید فرمه همه چیز فرمه
بنابراین با افلاطون فرم دیگه یک ویژگی
اشیا نیست حقیقت اونهاست
جهان محسوس پیوسته در حال دگرگونیست اما
فرمها پایدارن پرها فرمها همون میمونن
انسانها میان زندگی میکنن میمیرن
انسانهای دیگری میان ولی ما به همه اینا
میگیم انسان چرا به خاطر اینا فرم انسان
دارن
صورت فرم انسان باقی میمونه درختا
بذرها جوانه میزنن
نهالها شاخه میارن وچه میارن همه اینها
میمیرن اما فرم درخت هیچ تغییر نمیکنه
بنابراین فل میشه یک پلی بین تغییر و ثبات
یعنی من میتونم در یک زمان تاریخی زندگی
کنم. زمانی که همه چیز درش به وجود میاد و
از بین میره. تغییر شکل پیدا میکنه.
تغییر ما به اصطلاح گیاه از خاک برمیاد
بعد خاک میشه. ولی من در عین حال بتونم
گیاه و گیاه ببینم. خاک و خاک ببینم.
نمیدونم همه چیز رو بتونم تشخیص بدم بدون
فرم. یعنی فرم تبدیل میشه به پلی بین
تغییر و ثبات و بدون این پل به هیچ وجه
هیچ چیزی هیچ شناخت پایداری ممکن نیست.
باز ارسطو این ایده رو دگرگون میکنه اما
دگر کنار نمیگذاره. یعنی فرم برای ارسطو
دیگه در یک جهان مسل یا جهان ایدهها نیست
بلکه برمیگرده به درون خود اشیا. یعنی
همون طور که گفتم
فرم برای ارسطو معتقده که هیچ موجود طبیعی
صرفاً ماده نیست. هر موجودی آمیزهای از
ماده و صورت هست و ماده امکان یا به
اصطلاح فلسفه اسلامی میگن حیولا یعنی ماده
امکانه قوه محضه ها ماده قوه محضه و صورت
فرم فعلیته یعنی اینکه این چوبی که این
درخت ها این درخت بالقوه میشه میز بالقوه
در عین حال بالقوه ۱۰۰۰ تا چیز دیگه هم
هست وقتی میگیم امکانه یعنی امکانهای
بیشماری هست در این درخت. شما اگه این
درخت رو بخواین تبدیل کنین به چوب و
الوار، این چوب وار میتونه در هزاران چیز
به کار بره. پس امکان مطلقه. محض ام قوه
محضه. اون چیزی که اینو تبدیل میکنه به
فعلیت اون فرمه. وقتی که شما از این الوار
میز ساختید دیگه این میز میزه دیگه. در
نیست این میز میزه دیگه پله نیست. این میز
میزه مثلاً دیگه چه سقف نیست.
این در حقیقت قرنها
این ایده در حقیقت ارسطویی
سلطه داشت بر متافیزیک الهیات و علوم
طبیعی و در حقیقت ارسطود نشون داد که
شناخت بیش از اونکه شناخت مواد باشه
مادهها باشه شناخت فرمهاست
وقتی که یکهشناسی
گیاهان رو طبقهبندی میکنه
اونچه تشخیص میده صرفاً تودهای از
سلولهای گیاهی نیست بلکه نظمیست که این
سلولها رو به یه گونه معینی بدل کرده.
وقتی ما مثلاً ما گونههای جانوری،
گونههای گیاهی، گونههای نمیدونم چی
اینها دریایی اینها رو تقسیمبندی
میکنیم بر اساس چی تقسیمبندی میکنیم؟
بر اساس فرمشون.
وقتی که معماری یک ساختمانی رو معماری
میکنه، طراحی میکنه، با آجر سنگ آغاز
نمیکنه که معماری با فرم آغاز میشه. حتی
در سادهترین ادراکهای روزمره ذهن انسان
پیش از اونکه با ماده سرکار داشته باشه،
با الگوها، با نسبتها، با ساختارها،
پارادایمها، سبکها، نمیدونم متدها اینا
همه فرمن. متد روش فرمه سبک فرمه ژانر
فرمه ساختار فرمه پارادایم فرمه در این
معنا فرم فقط یک مفهوم متافیزیکی نیست
بلکه فرم شرط امکان شناخته یعنی اگر این
میز فرم میز نداشته باشه من نمیتونم این
رو به عنوان میز بشناسم اونچه که باعث
میشه که من این میز رو به عنوان میز
بشناسم فرمشه پس فرم میشه شرط امکان شناخت
ما هرگز
با یک جهان کاملاً بیشکل مواجه نیستیم.
ذهن انسان از همون آغاز جهان رو در قالب
فرمهای متمایز، نسبتها و سازمانها درک
میکنه. به همین دلیله که کانت ۲۰۰۰ سال
بعد از افلاطون مفهوم فرم رو دوباره در
مرکز فلسفه قرار میده.
اما نه به عنوان ویژگی جهان بلکه به عنوان
ساختار پیشینی ذهن دیگه برای کانت فرم
دیگه نه در آسمان مسل هست نه در دل اشیاء
بلکه در خود امکان تجربه جا داره
خب میدونید که کانت حالا جدایی از این
کانت میگه که ما نمیتوانیم ذات اشیا رو
درک بکنیم من نمیتونم ذات این میزو
بفهمم. بنابراین نمیتونم بگم میز چیست.
اونچه که من میتونم درک کنم و تجربه کنم
اون شکلیست که این میز برا من پدیدار
میشه. ها اون شکلی که پدیدار میشه.
بنابراین ما کانت رابطه ما رو با واقعیت
کاملاً از بین میبره. میگه ما نمیدونیم
ذات چها چیه؟ ما فقط چیزها رو چنان که
برای ما پدیدار میشن یعنی فرمشون درک
میکنه بر اساس شکلشون. شکل پدیدار
شدنشون.
بنابراین از کانت به بعد فلسفه بحثش بحث
کاملاً بحث فرمه منتها فرم مفهوم کانتی یا
پساکان کانتی نه به مفهوم ارسطوی کلمه
بنابراین ما از افلاطون تا امروز مسئله
شناخت رو کاملاً با فرم توضیح میدیم
تاریخ فرم به هیچ وجه اون لیدمن تأکید
میکنه که تاریخ فرم به هیچ وجه من محدود
نمیشه به فلسفه هرگاه گاه تمدنی تلاش کرده
بین ماده و معنا بین طبیعت و فرهنگ بین
قانون و آزادی یا هنر و تکنیک نسبتی
برقرار کنه ناگزیر برگشته به مفهوم فرم در
معماری نسبت فرم یعنی نسبت بین فضا و
زندگی در موسیقی نظم زمان رو میآفریه در
ادبیات تجربه انسانی تبدیل میشه به فرم
روایت در حقوق قواعد پراکنده تبدیل میشن
به یک سیستم منسجم در علم دادههای
پراکنده در قالب نظریه سازماندهی میشن از
این نظر میشه گفت که تاریخ فلسفه بیش از
اونکه تاریخ پاسخها باشه تاریخ دگرگونی
معنای فرم هست هر عصری جهان رو از خلال
فرمولیشن
توجه داشته باشید که فرم
این توجه داشته باشید به ریشه این معنا که
الان فرصت نداریم بهش یا فرمولیشن فرصت
نداریم راجع بهش صحبت بکنیم هر عصری جهان
رو از خلال صورت خاصی از نظم میفهمه
افلاطون ارسطو ابن سینا توماس آکوییناز
کانت هگل مارکس کاسیرر بلومنبرگ لیدمن
همگی در ظاهر دارن از چیزای متفاوتی حرف
میزنن اما در ژرفترین لایه اندیشههای
اونها با یک پرسش مشترک درگیرن و اون
اینه که اون اصل سازمانبخش چیست که جهان
رو برای انسان قابل فهم میکنه. به همین
دلیل مفهوم فرم تنها یکی از بنیادیترین
مفاهیم فلسفه نیست، بلکه یکی از شرایط
امکان خود فلسفهست. یعنی هر فلسفهای چه
متافیزیکی باشه، چه علمی باشه، چه سیاسی
باشه، چه فلسفه استتیک ناگذیر باید به این
پرسش پاسخ بده که چگونه از کثرت وحدت رو
میفهمه، چگونه از پراکندگی نظم رو درک
میکنه، چگونه از امکان فعلیت پدید میاد؟
در نتیجه تاریخ این پاسخها همون تاریخ
مفهوم فرم هست. تاریخی که در حقیقت تاریخ
خود اندیشیدن در غرب رو به وجود میاره.
این در حقیقت مقدمه این کتاب هست که من
برای شما یه بخشیشو توضیح دادم اما اجازه
بدید برای اینکه زمان هم کم هست من از فصل
یازدهم این کتاب این کتاب ۱۲ فصل داره از
فصل یازدهم کتاب یک چیزی رو بخونم ولی پیش
ازون اجازه بدید که اشاره کنم به ترجمه
این کتاب و بخوام یه بخشی از ترجمه رم
بخونم که با زبان ترجمهم آشنا بشین
برای اینکه ما
ترجمه آقای مقدم رو ارزیابی بکنیم باید
بین دو سطح به اصطلاح تفکیک و تمایز قائل
بشه یکی کیفیت ترجمه به عنوان نسل فارسی و
یکی هم کیفیت ترجمه به عنوان ترجمه فلسفی
این د تا الزاماً یکی نیستن مثلاً فرض
کنید نجف دریابندری در نسل فارسی شاهکار
مثلاً کتاب متفکران روس نجف دریابندری
فوقالعاده است یا انقلاب تاریخ فلسفه غربی
که ترجمه کرده از راسل خیلی نصر خوبی داره
نصرش درخشانه ولی از نظر ترجمه فلسفی اباد
ابدا معتبر نیست نه تاریخ فلسفی که ترجمه
کرده و نه متفکران روسش به خاطر اینکه این
دو تا یکی نیستن ممکنه یه متنی روان باشه
اما از نظر فلسفه فلسفی دقیق نباشه یا به
عکس یک متنی از نظر ترجمه دقیق باشه از
نظر فلسفی خیلی سنگین و نامعنوس باشه مثل
ترجمههای آقای عبادیان که نه دقیقاً نه
روان هستن
این ترجمه چند تا ویژگی داره نکته قوت
اصلیش اینه که زبان فارسیش بسیار روانه
یعنی بزرگترین امتیاز ترجمه آقای مقدم
این روان بودن و خوشخوان بودن هست اما و
برخلاف بسیاری از ترجمههای فلسفی فارسی
خواننده رو خسته نمیکنه جملات معمولاً
طبیعین ساختار نحوی پارسی فارسی درش حفظ
شده و مترجم تلاش کرده که متن رو به در
حقیقت ترجمه کنه نه اینکه واژه واژه مثل
آقای ادیب سلطانی جابهجا بکنه و ترجمه
مکانیکی بکنه در حقیقت در نتیجه این ترجمه
ترجمه از بسیاری از ترجمههای رایج
کتابهای فلسفی در ایران خواندنیتر و
روانتر هست. اما روانی در این کتاب گاهی
به قیمت از دست رفتن. اینم بگم که سعید
مقدم از
بهتر، شریفترین و دوست بهترین آدماییست
که من میشناسم و دوست من ندیدمش هنوز ولی
خیلی با هم ارتباط داریم و دوست من هست.
بنابراین چون که میدونم که
بسیار آدمیست که از نقد استقبال میکنه
این رو به راحتی میگم وگرنه اگه مترجم
دیگری بود من عمراً دیگه میگرم از مترجمه
انتقاد کنم از واکنشون
در حقیقت روانی این نصر موجب شده که مترجم
گاهی دقت رو فدا بکنه لیدمن مورخ مفاهیمه
کتابش درباره
واژ واژهها نیست درباره تاریخ مفاهیمه و
در نتیجه کوچکترین تغییری در اصطلاحات
میتونه استدلال نویسنده رو تغییر بده. در
ترجمه فارسی گاهی مترجم برای روانتر شدن
متن دقت اصطلاحی رو در حقیقت فدا کرده. خب
این خیلی چیز رایجیست در زبان فارسی ولی
خب این کتاب میتونه دوباره در بازهنگری
بشه به دست خود مترجم و در حقیقت این
اشکال رفع بشه. یکی از مهمترین مسئلهها
ترجمه خود فرمه. یعنی مهمترین نقطه ضعف
این ترجمه اینه که کلمه فرم که کلیدی ترین
کلمه است در این کتاب
یه جا ترجمه شده فرم یه جا ترجمه شده صورت
یه جا ترجمه شده شکل یه جا ترجمه شده هیئت
و در حقیقت یک کلمه به صورتهای مختلف به
کار رفته در نتیجه خواننده فارسی زبان که
به متن دسترسی نداره
نمیدونه که وقتی میگی شکل منظور همون
همون فرمه یا صورت میگه منظور همون فرمه
این برای خواننده عمومی شاید مشکلی ایجاد
نکنه ولی برای فهم استدلال لیدون بسیار
خطرناک هست به خاطر تمام این کتاب بر تحول
تاریخی مفهوم فرم استوار هست اگر شما یه
بار بهش بگین صورت یه بار بهش بگین شکل یه
بار بهش بگین هیئت دیگه معلوم نیست که
نویسنده دقیقاً داره از چی حرف میزنه
حالا اینکه فرم من شخصاً ترجیح من اینه که
فرم رو ترجمه نکنیم ولی حالا بحث بر اینکه
اگرم ترجمه کردیم باید اگه مثلاً گفتیم
فرم صورته دیگه همه جا صورت ترجمه کنیم یا
اگر دیدیم که فرم در جاهای مختلف معناهای
مختلف میده مترجم باید بگه که مثلاً این
کلمهای که مثلاً این فرم رو من اینجا
هیئت ترجمه میکنم این فرمو اونجا مثلاً
صورت ترجمه میکنم به این دلیله که در این
کانتکست معناش اینه در اون کانتکست معناش
اونه یعنی در حقیقت باید به خواننده مدام
بگه که اون کلمه
یه کلمه واحده که من معانی و به چه دلیلی
من به چند تا چند تا معادل براش گذاشتم
در نتیجه خیلی مهمه این
در خب در برابر فرم
مفهومی که مقابل فرمه د تاست یکی متر یعنی
ماده مثلا ارسطو میگه که علت مادی و علت
علت سوری
متر یا متریال
که ما در فارسی میگیم ماده ها خب
در حقیقت گاهی در این کتاب تفاوت بین متر
و متریال در حقیقت در ترجمه فارسی محو شده
متر و متریال در فلسفه یه چیز نیستن د تا
چیزن و باید در حقیقت این در ترجمه در نظر
گرفته بشه خب ی مفهوم مقابل
فرم متر هست یه مفهوم دیگه که در مقابل
فرم کانتنته بازم اینجا مشکل هست به خاطر
اینکه گاهی کانتنت رو ایشون ترجمه کرده به
محتوا گاهی ترجمه کرده به درون مایه در
حالی که در کار لیدمن درون مایه و محتوا
یکی نیستن
بنابراین در لیدمن به دلیل اینکه لیدمن در
رابطه رابطه فلسفی فرم و کانتنت حرف
میزنه بهتره که مترجم در سراسر کتاب در
برابر کانتنت از همون محتوا استفاده کنه.
یکی از دشوارترین بخشهای کتاب فصلای
مربوط به کانت و هگره.
لیدمن دائماً ارجاع میده به سنت آلمانی و
واژههایی مثل مثلاً فرم گشتالت نمیدونم
استراکتور اینا رو بیلدونگ
خب اینا در آلمانی هر کدوم از این واژهها
تاریخ مستقلی دارن در ترجمه فارسی بخش
مهمی از این تفاوتها از بین رفته خب
البته این تا یه حدی اجتناب ناپذیره ولی
مترجم وضی وظیفه داره که به دلیل اینکه
بخواد مفهوم درست بیان بکنه یا در پاورقی
یا در پیشگفتار به این نکته اشاره بکنه
این مفاهیمو توضیح بده تا خواننده بدونه
که در حقیقت
مؤلف به چه چیزی در حقیقت ارجاع بده ترجمه
نقل قولها یکنواخت نیست گاهی مترجم از
ترجمههای موجود فارسی استفاده کرده گاهی
خودش ترجمه کرده و این باعث شده که زبان
نقل قولها یه سبک واحدی نداشته باشه باشه
و در کتابی که خب راجع به تاریخ مفاهیم
هست خیلی بهتر هست که منشأ هر ترجمه
دقیقتر مشخص بشه
یه بخش دیگهشم مربوط به ویتوجهی مترجم به
سنت فلسفه اسلامیست
وقتی که کتاب از فرم و متر حرف میزنه خب
خواننده فارسی میتونه بیدررنگ به فارابی
به ابن سینا به سهروردی و ملا صدرا ارجاع
داده بشه ولی مترجم کمتر از این ظرفیت
استفاده کرده. خب ما فرم و کانتنت و متر و
اینا در زبان فلسفی ما معادلههای جای
افتاده دارن. صورت ماده حیولا قوه فعل
جوهر عرض ولی کاملاً بی تفاوت شده.
یه نقص دیگه اینه که مترجم مقدمه خوب به
اصطلاح
مقدمه تحلیلی مفصلی باید مینوشت بر این
کتاب به خاطر اینکه خوندن این کتاب برای
خواننده فارسی زبان آسون نیست خواننده
فارسی زبان باید بدونه لیدمن کیه پروژه
تاریخ مفاهیم چیه تفاوت لیدمن با کوزل کیه
چرا مفهوم فرم انقدر مهمه خب به اینها
توجه نشده به هر حال من روی هم رفته ترجمه
سعید مقدمو ترجمه خواندنی میدونم و به
نظر من یکی از بهترین ترجمههای خوب فلسفی
سالهای اخیر هست در مقایسه با دیگر کارها
اما اگر معیار دقت در تاریخ مفاهیم باشه
این ترجمه هنوز خیلی کار داره و مهمترین
چالشم حفظ انسجام ترمینولوژیک و
اصطلاحشناختی هست و کتابی که موضوعش
اساساً تاریخ یک مفهومه بیش از هر چیزی به
ثبات واژگانی و وحدت رویه نیاز داره و در
چنین اثری مترجم صرفاً ناقل معنا نیست
بلکه باید تاریخ درونی یک مفهوم رو هم در
زبان مقصد بازسازی کنه به هر حال این
نکتهای بود که راجع به ترجمه به نظرم
رسید و حرفایی که من میزنم البته هیچ
کدوم
دلیل نداره که درست باشه
من از فصل یازدهم یکی دو پاراگراف رو
میخونم برای اینکه آشنا بشید با فضای این
ترجمه و خود کتاب و بعد صحبت رو به پایان
میبرم. فصل یازدهم اینه که موضوعش اینه
چه چیزی انسان را شکل میدهد.
بعد مینویسه ماده انسان مینویسه در سال
۱۴۸۸
جوانی پیکودلا میراندولا فیلسوف ایتالیایی
رسالهای را با عنوان سخنرانی درباره شأن
انسان منتشر کرد که به جایگاه انسان در
جهان مربوط میشد. خب
اولاً این رساله نیست همون طور که عنوانش
هست اوریشنه یعنی یک خطابهست بنابراین
رساله نیست و نمیشه رساله عنوانش سخنرانی
باشه و بعد شأن انسان ایشون دیگنیتی رو
ترجمه کرده بشن ببینید دیگنیتی مفهوم خیلی
مهمیست که در حقیقت
کانت یه انقلاب بزرگی به وجود آورد در
مفهوم ویگنیتی و یعنی کرامت انسانی و اساس
حقوق بشر هست. من اگه اشتباه نکنم یک
کتابی داره جمالزاده به نام آزادی همون
محمدعلی جمالزاده معروف یه کتابی داره به
نام آزادی و حیثیت انسانی منظورش از حیثیت
انسانی همین دیگنیتیه بعد در ترجمههای
فارسی این کلمه دیگنیتی به انواع اقسام
مختلف ترج یکی شرافت گذاشته یکی شأن
گذاشته مثل آقای مقدم یکی
حیثیت گذاشته اونها ولی به نظر من بهترین
معادل کرامته و باید اینو حفظ کرد چون
منظور شأن نیست منظور کرامته هم در حقیقت
خیلی نزدیکتره به اونچه که در دیگنیتی
بیان میکنه و این رساله رساله بسیار
مهمیست و شما نمیتونید مفهوم حقوق بشر رو
بدون این رساله بفهمید چست و فکر کنم در
فارسی هم ترجمه شده نمیدونم چهجوری ترجمه
شده ولی ترجمه شده ظاهراً یه اشتباه نکنم
یه جا دیدم ترجمه شده [صدای خرناس]
خب میگه در سال ۱۴ ۴۸۸ یعنی در قرن
پونزدهم
میراندالله فیلسوف ایتالیایی رسالهای را
به عنوان سخنرانی درباره شأن انسان که این
پایینم نوشته اورشن دیگنیتی آف من منتشر
کرد که به جایگاه انسان در جهان مربوط
میشد وی در این رساله کوچک و شگرف
سخنوری کلاسیک را با نظرات بلندپروازانه
رونسانس و عرفانی که تبارش به مصر باستان
میرسید درآمیخته بود.
سطرهایی از این رساله را قابلاً غالباً
نقل میکنند و آن سخنانیست که خدا به
اولین انسان میگوید طبیعت موجودات دیگر
در حدود قانونهای مقرر شده از سوی ما
محدود است. تو در هیچ مرزی محصور نیستی
بلکه این حدود را خود با اراده خویش که در
اختیار گذاشتیم تعیین کنی بلکه این حدود
را باید خود با اراده خویش که در اختیار
گذاشتیم تعیین کنی تو را در میانه جهان
قرار دادم تا از آنجا به سهولت بتوانی
اطراف خود را بنکری و در همه چیزهایی را
که در جهان وجود دارد ببینی منظور میانه
جهان منظور مرکز جهانه میانه مرکز نیست در
نتیجه این ترجمه باز اشکال داره
بگ و همه چیزهایی را که در جام وجود دارد
ببینید تو را نه زمینی و نه آسمانی نه
فناپذیر و نه فناپ ناپذیر کردم تا بتوانی
همچون پیکرتراش و صورتنده خود آزادانه و
فرحمند آن هیئتی فرما
که بیش از همه میپسندی به خویش دهید این
تصویری شگرف از آزادی انسان است ما خودمان
خودمان را شکل میدهیم یعنی توجه کنید که
در فرانسه یا حتی در انگلیسی وقتی میگیم
فورمیشن یعنی میگیم آ این فلانی
فورماسیونش چیه یعنی فورماسیونش چیه یعنی
چگونه این تح یعنی تحصیلاتش و تربیتش چیه
مثلاً من بخوام توی سیویم توی رزومهم راجع
به فورماسیونم بنویسم میگم مثلاً در سال
فلان رفتم در حوزه در سال فلان رفتم در
دانشگاه در سال فلان فلان چیزو خوندم یعنی
فرم دادن به خود یعنی شکل دادن به خود شما
در حقیقت میگی انسان آزاده که به خودش فرم
بده به خودش شکل بده کلمه فرم فورماسیون
اینفورماسیونم
بسیار بسیار کلمهیست که از ارسطو تا الان
مشتقاتش بسیار تعیین کننده و در حقیقت
کلیدین و باید بهش توجه کرد به هر حال من
امیدوارم که دوستان این کتاب بخونن اونایی
که سوئدی بلدن
خوشبختن که میتونن این کتابو به سوئدی
بخونن ولی این کتابو به فارسی هم بخونید.
من امیدوارم که این کتاب باز هم به چاپ
برسه. بانگریهایی که آقای مقدم میکنه
ایشون به من گفت که چاپ دوم کتاب من چاپ
اولو دارم. بنابراین قضاوت من روی چاپ اول
بوده. گفت به من گفت که چاپ کتاب چاپ دوم
شده و درش یک سری بازنگریهای صورت گرفته
و احتمالاً ایرادایی که من گرفتم چه بسا
ایرادایی باشه که خودشون بهتر از من
دونستن و اصلاح کردن. به هر حال خیلی
ممنونم از آقای مقدم برای ترجمه این کتاب.
ممنونم از همه شما دوستان برای اینکه منو
تحمل کردین در این ۴۵ دقیقه ۵۰ دقیقه من
در خدمتتون هستم.
بله خیلی ممنون آقای خرج فرمودید که پی
دیاف کتابو گذاشتید تو
نه من پی دیاف کتابو ندارم نه من پی دیاف
کتابو ندارم و من کتابو به صورت کاغذی
دارم
خیلی ممنون
ولی فکر کنم که دوستان بتونن از طریق حالا
اونا که ایران هستن که ایران میتونن بخرن
ولی اونایی که خارج هستن از همین سایتهای
تاخچه و فیبویید و اینا احتمالاً بتونن
بخیر کتابیست که کتابی نیست که در دسترس
نباشه [صدای خرناس]
بسیار خب ممنون آقای خانم بفرمایید
بله سپاسگزارم سلام عرض میکنم خدمت آقای
خلچی عزیز شما باباشان آقای هندی و آقای
رایان و همه دوستان حاضر در اتاق
خیلی ممنون از توضیحاتی که دادید کتاب در
تاقچه نیست آقای خرجی من گشتم تاچ نکردم
شاید توی اون فیدیبو باشه حالا دوستان
میتونن بگن آها در فیدیو هم یکی از دوست
آینده میگه در فیلدی بام نیست و در تاخچم
بله همچن
من من آقا مسود من یه نسخه جداگانه گرفتم
فقط برای شما و نگه داشتم اون [خنده]
خیلی بنابراین آره
شماست دارید
این وقتی که به فرم فکر میکنیم
من ناخودآگاه یارم به این شباهت خانوادگی
وکنشتان میفته و با این توضیحی هم که شما
دادین به نظر میرسه که تاریخ فرم
برمیگرده به تاریخ زبان یعنی در واقع فرم
با زبان شروع میشه
حالا من عرض میکنم شما من تأثیر بفرمایید
اگر که این فرض درست باشه
به نظر میرسه فرم یه یه یه کیفیت پیشینی
در انسانه یعنی به شکل فرم فکر کردن
یه کیفیت پیشینی در انسان باشه
اما اینکه نسبت ما با فرم چیه؟ میتونه
خودآگاه و ناخودآگاه باشه. میتونیم
اینجوری بگیم که از یه مقطعی
یونانیا فرم و خودآگاه شدن بهش و سعی کردن
در واقع شناختشون
خودآگاهانه به شکل فرم قرار بگیره.
اما
اما مثلاً ما ایرانیها
اگرچه به آنچه
آنچه آبجکتیو بوده
به جهان بیرون به طور طبیعی به شکل فرم
فکر کردیم اول خودآگاه نبوده
و بعدم وقتی که از طریق در واقع ارسطو به
مفهوم فرم آشنا شدیم به مفهوم فرمی که
حالا ارسطو میگه حالا من نمیدونم چقدر در
واقع ابن سینا و فارابی
چقدر صحیح از ارسطو گرفتن مفهوم فرمو
ولی بعدم که گرفتن میتونیم بگیم که
اونو اونو فقط برای جهان بیرون آگاهانه به
کار بردیم مثلاً برای صندلی به کار بردیم
نه برای جهان ایده
عرضم
بله بله کاملاً درسته ببینید همون طور که
گفتم هم
ولیدمن توضیح میده میگه تازه افلاطون
وقتی میخواستن جهان رو بشناسن دنبال این
بودن که این ماده جهان چیه؟ جهان از چی
درست شده و میرفتن سراغ اینکه اون به
اصطلاح عناصر اربعه دیگه عناصر اربعهی
چیه؟ آب و باد و خاک و آتش و فلان یا
فیسقرس میگفت عدد بنابراین دنبال مادهش
بود و شناخت انسان جهان به شناخت ماده بود
این از افلاط یعنی فلسفه با فرم آغاز میشه
فلسفه زمانی آغاز میشه که شناخت میشه
شناخت فرم یعنی این فلس یعنی میشه شناخت
ایده میشه شناخت فرد بنابراین کاملاً
همینه یعنی فلسفه یعنی آگاهی به فرد و
همین یعنی خودآگاهی که میگیم یعنی
خودآگاهی ی به فرم همه اینا فرم حالا
بذارید من براتون مثال بزنم اینکه بهتر
روشن میشه زوالم همون طور که گفتید فرمه
دیگه گرامر فرمه الفابت فرمه همه اینا
فرمن دیگه یا فونتیک فرمه
ولی بذارید من براتون مثال بزنم فرق
معماری ما ایرانیا با معماری اروپایی در
معماری اروپایی فرم هست یعنی آگاهی به فرم
هست به خاطر همینم که هست که میگه میکلانژ
قبل از اینکه کلیسای سمپی پیتررو بسازه
یک تحقیق مفصلی میکنه راجع به معماری
کلیساها و بعد معماری کلیسای سمپیتر
کاملاً یعنی همینجور که واتیکان هست
کاملاً آگاهانهست یعنی شما میتونید قدم
به قدم ببینید میکلانش توضیح داده که چرا
من این اینجا رو اینجوری ساختم اینجا رو
اینجوری طراحی کردم اینجا رو چهجوری طراحی
کردم بعد شما میتونید یه چیزی داشته
باشید به نام دانش معماری
یعنی ما میتونیم بفهمیم که کلان چی چیکار
کرده؟ چرا این کارو کرده؟ چه ت به اصطلاح
گسستی داره از معماری قبل چه ارتباطی داره
به معماری قبل جایی که نوعآوری کرده چیه و
و چگونه میشه اینو ادامه داد
همین طورم در موسیقی در موسیقی ما شما نت
مینویسید ما موسیقی ما یا معماری ما به
هیچ وجه چنین نیست موسیقی ما نتاره موسیقی
ما فبدا هست یعنی طرف وقتی که میزنه اگر
یه بار دیگه بهش بگی بزن دیگه نمیتونه
همونجور بزنه یعنی فرم رو نمیشنا شناسه
در معماری ما اصلاً نمیدونیم مسجد شیخ
لطفالله چرا اینجوری معماری شده ما هیچ
آگاهی نداریم از اینکه در ذهن معمارش چه
میگذشته هیچ سندی هیچ ورق هیچ چیزی
نداریم که اون توضیح بده که من این معماری
رو بر اساس نام فلان ساختم و رابطه معماری
با معماری دیگه چیه؟ ما الان یک ذهن غربی
میتونه اینو بفهمهها. ذهن غربی میاد
تاریخ معماری ما رو مینویسه ولی فقط
غربیه میتونه بنویسه. غربیه میتونه
تاریخ ادبیات ما رو بنویسه. غربیه میتونه
تاریخ فلسفه ما رو بنویسه. غربیه میتونه
تاریخ بنویسه. چرا؟ چون شکل میبینه.
براتون مثال دیگه بزنم.
یه موقع هست که شما میگی فلسفه یعنی
اعتقاد به فلان چیز.
در نتیجه ابن سینا میگه فلسفه من فلسفهست.
غیر از فلسفه من دیگه بقیه تفلسفه دیگه
فلسفه نیست شبه فلسفهست شیخ اشراق میگه که
فلسفه سهروردی میگه فلسفه فلسفه منه یعنی
ماده اون اعتقاد مهمه بنابراین شما هیچ
موقع نمیتون Yeah.