پیام بدید از کم و کیف و شروع
دورههای جدید دوره جدیدی که آقای خلجی
پیش رو دارن همچنین در هر دورههایی هم که
پشت سر گذاشتیم هم دوستان اگر میخوان به
فایلهای
صوتی اون دست پیدا بکنن با همین ایمیل
تماس داشته باشید تا اطلاعات بیشتر هم سال
بشود.
بله اجازه بدین سلام کنم به دوستان در
یوتیوب و در کلاب هاوس. خیلی ممنونم از
اینکه با همراه من هستید. امروز همون طور
که میدونید
ما درباره کتاب حدسها و ابطالهای پوپر
صحبت میکنیم.
قبلش همون طور که بابک گفت آگهی بازرگانی
هم من سواستفاده بکنم از این جلسه و خدمت
شما عرض کنم من نقد عقل محض رو در یک
دورهای دارم میخونم که
نقد نقل محض کانت که دو جلسهش گذشته ولی
۱۲ جلسه مونده یعنی قراره که در دو دوره
۱۴ جلسهای بخونم دوستانی که مایل هستن در
این جلسات شرکت کنن میتونن ایمیل بفرستن
به خجل@gmail.com
اون اون دو جلسهای که برگزار شده براشون
فرستاده میشه یعنی فایل صوتی رو دریافت
میکنن و میتونن در واقع جلسات شرکت کنن
همین طور دوره رمان جستارنویسی که قراره
که از
شهریور ماه آغاز بشه دوستانی که مایل هستن
باز به همون ایمیل خرج.com
میتونن ایمیل بفرستن و در اون جلسات هم
ثبتنام کنن خب من ابتدا خدمت دوستان بگم
که چرا من این کتاب رو انتخاب کردم
خب این کتاب یه کتاب کلاسیکیست در فلسفه
علم و فلسفه سیاست هر دو
و خب بار اول سال ۱۹۶۲
اگر اشتباه نکنم چاپ شده ۶۲ یا ۶۴ حالا
بهتون خواهم گفت نگاه میکنم ولی یک جنبه
مهمی که این کتاب داره اینه که به ما میگه
که منطق علم و منطق دموکراسی در حقیقت
یکیه. ما در ایران خب سالهاست داریم بحث
میکنیم که آیا توسعه اقتصادی مقدمه یا
توسعه سیاسی آیا مردم اول باید نان بهشون
بدیم بعد آزادی یا اینکه اول آزادی بدیم
بعد نان؟ خب اینا سؤای غلطیست و متأسفانه
هنوز هم داره این بحثا تکرار میشه که چه
نوع توسعه مقدمه توسعه اقتصادی یا توسعه
یا اولویت ما آزادیست یا نان یه عده میگن
آقا آزادی رو ول کن مردم گشن نمیدونم از
این حرفا اینا نشون میده که ما نمیفهمیم
نه آزادی چیه و نه نان چیه یعنی نمیفهمیم
که منطق اقتصاد مدرن با منطق علم مدرن با
منطق دموکراسی اینا همه یکیه یعنی در
حقیقت یه فرهنگه و این کتاب
پوپر به خوبی به ما نشون میده که شما
نمیتونید علم مدرن داشته باشید ولی مثلاً
دموکراسی نداشته باشید یا دموکراسی ن
داشته باشید علم نداشته باشید بنابراین
اگر در ایران علم مدرن شکست خورده به همون
دلایلی برمیگرده که در حقیقت دموکراسی
شکست خورده یعنی در حقیقت اونچه که پوپر
در این کتاب پرحجم براش تأکید میکنه
این هست که منطق دموکراسی و منطق علم یکیه
منطق آزادی و منطق شناخت یکیه در حقیقت
این کتاب یک مقدمه داره و ۲۰ فصل و
طبیعتاً من قادر نخواهم بود [موسیقی] که
ببخشید من قادر نخواهم بود که تمام این
فصلها رو برای شما گزارش بکنم ولی
مرور میکنم فصلا رو اون فصلایی که مهم هست
رو و به بحثمون خیلی کمک میکنه رو بیان
میکنم و طبیعتاً از دوستان خواهش میکنم
که کتاب رو بخونن. کتاب یک بار با ترجمه
بسیار ناهنجار آقای احمد آرام منتشر شده
که باید کاملاً نادیده گرفته بشه. یک بار
دیگه منتشر شده این کتاب ترجمه شده و من
ندیدم اون ترجمه رو. امیدوارم که ترجمه
خوبی باشه ولی به هر حال ایدآل اینه که
شما این کتاب رو به زبان انگلیسی یا
آلمانی بخونید یا فرانسه و در حقیقت از
ترجمه فارسی صرف نظر کنید ولی اگر خواستید
ترجمه فارسی رو بخونید اون ترجمه دومو
بخونید نه ترجمه اول که مال آقای آرامه
اصولاً ترجمههای آقای آرام در زمینههای
فلسفی و علمی اعتباری ندارن
خب خب من
اول باید بگم که چرا این این کتاب
مجموعهایست از مقالاتی که در دورههای
مختلف پوپر نوشته و حالا من به مقدمهشم
اشاره میکنم ولی ابتدا باید بگم که ما اگر
بخوایم این کتابو بفهمیم اسم این کتاب هست
کجکزیشنز
حدسها و ابطالها اگه بخوایم حدسها و
ابطالها رو به درستی بفهمیم باید نخست
درک کنیم که چرا پوپر
این کتابو نوشته یعنی در حقیقت چه نیازی
یا چه بحرانی وجود داشته که
پوپر این مقالات رو نوشته و در حقیقت این
مقالات واکنش به چه بحرانهایی هستن میشه
گفت که مقالات این کتاب که عرض کردم ۲۰ تا
مقاله است ۲۰ فصل هست
در پاسخ به ۴ار بحران اصلی در فلسفه علم
در قرن بیستم نوشته شده و این بحرانها
صرفاً اختلاف نظرهای دانشگاهی نبودن بلکه
اعتبار خود علم رو به پرسش کشیده بودن یکی
بحران استقراع هست که میراث دیوید هیوم
هست و خب دیوید هیوم میدونید که در قرن
هجدهم
در حقیقت این مسئله رو مطرح کرد که تمام
علوم جدید بر استقراع استوارن یعنی کهه بر
این فرض که شما میتونید مشاهدههای مکرر
بکنید و از مشاهدههای مکرر یک قانون کلی
رو استخراج بکنید. مثلاً فرض کنید خورشید
هر روز طلوع کرده پس فردا هم طلوع خواهد
کرد. هیوم نشون داد که این استدلال از نظر
منطقی معتبر نیست. شما هر چقدر هم که
مشاهده بکنید میلیونها مشاهده هم بکنید
شما نمیتونید یک گزاره کلی رو اثبات
بکنید. بنابراین سؤال این سؤال پیش اومد
که اگر استقراع اعتبار منطقی نداره اونوقت
علم چگونه ممکنه؟ چون اساس کار علم همینه
دیگه. ما در علمم مثلاً آب رو می بارها و
بارها میجوشونیم و میبینیم که در نقطه
۱۰۰ درجه به جوش میاد. خب آیا این دلیل
میشه که اگر برای مثلاً یک میلیون و یکمین
بار شما این کارو بکنید لزوماً این اتفاق
بیفته؟ از نظر منطقی؟ نه. این مسئله تا
قرن بیستم همچنان بیسخ مونده بود. بحران
دوم بحران پوزیتیویسم منطقی بود که پروژه
حلقه وین بود و درباره حلقه وین عرض کنم
که آقای ادیب سلطانی ادیب سلطانی یک کتابی
داره درباره حلقه وین و خب احتمالاً در
فارسی کتابهای دیگهی هم نوشته شده یا
ترجمه شده
کارناب و دیگر پوزیتیویستهای منطقی در
درین میخواستن نشون بدن که علم بر مشاهده
و تأیید تجربی استوار هست و به نظر اونها
علم یعنی تأیید تجربی یعنی باور داشتم که
نظریه علمیست که شما بتونید با آزمایش اون
رو تأیید کنید و هرچه که تأیید ناپذیر
باشه بنابراین بیمعناست یعنی تأیید پذیری
معیار نه تنها نظریه علمی بلکه معیار معنا
هم بود
خب این پروژه با چند تا مشکل
جدی مواجه بود یکی اینکه تصور تصور میکرد
که مشاهده از نظریه جداست. یعنی فکر
میکرد که شما میتونید بدون داشتن یک
نظریه مشاهده کنید. در حالی که ما اون
چیزی رو که مشاهده میگیم همیشه بر
پیشفرضهای ما استوار هست. یعنی ما یه
پیشفرضهایی داریم، یه نظریاتی داریم که یه
چیزی رو به عنوان مشاهده میفهمیم اساساً
یک و دوم اینکه هیچ نظریه کلی رو نمیشه
کاملاً تأکید تأیید کرد. یعنی شما
نمیتونید یک نظریهای داشته باشید که
صرفاً با مثلاً ۱ میلیون آزمایش تأیید شده
بعد بگید که خب پس این نظریه تأیید شده
کاملاً درسته و نکته بعد اینکه بسیاری از
مفاهیم مهم علم مثل الکترون یا میدان اینا
مستقیماً مشاهده پذیر نیستن و و پوپر
معتقد بود که مشکل اصلی این سنت حقیوین
این هست که به دنبال معیار تأیید نه معیار
نقد که حالا اینو بعداً توضیح خواهم داد.
بحران سوم بحران مرزبندی بین علم و شبه
علم بود. یعنی به اصطلاح مسئله
مرزبندی بحران مرزبندی دیمارکیشن پرابلم
که در حقیقت پوپر میگه
در آغاز قرن بیستم یه نظریههایی مثل
روانکاوی فروید یا روانشناسی فردی آلفرد
آدلر و بسیاری از قرائتهای مارکسیسم ادعا
داشتن که اینا علمین میگفتن مارک این این
سوسیالیسم علمیست یا این این روانشناسی
عادل علمیست یا فروید معتقد بود که
روانکابش علمیست. اما پوپر مشاهده کرد که
این نظریهها تقریباً هر رویدادی رو به
سود خودشون تفسیر میکنن. یعنی هر اتفاقی
که در خارج میفته
هر جوری که باشه اینا به نفع نظریه خودشون
تفسیر میکنن. در نتیجه اگر نتیجهای
بتونه نظریه رو تأیید بکنه اونوقت به این
معنا بود که اون نظریه دیگه هرگز در مرض
شکست قرار نمیگیره. شما اگر قرار باشه که
شواهد نظریه شما رو تأیید بکنن اونوقت شما
هر شاهدی رو به عنوان تایید نظریهتون
میگیرید یعنی تفسیر میکنید در نتیجه
نظریه شما در هیچ شرطی در هیچ شرایطی قابل
نقض نیست
در مقابل نظریه نسبیت انیشتتاین
پیشبینیهای بسیار پرخطری رو عرضه میکرد
که اگر آزمونها نتیجه دیگری میدادن
نظریه باطل میشد اونوقت از اینجا
نک این پرسش متولد شد که چه چیزی علم رو
از شبه علم متمایز میکنه؟ پاسخ پوپر این
بود که اونچه که باعث میشه یک نظریهای رو
ما نظریه علمی بخونیم این نیست که با
شواهد تأیید بشه بلکه این هست که امکان
نقض یا ابطال با شواهدو داشته باشه یعنی
فرض بکنید گفت که مولانا صدیق گفته بود که
من و زنم با همدیگه یک هواشناس کاملاً
دقیقی هستیم چون من میگم فردا بارون میاد
زنم میگه فردا بارون نمیاد فردا یا بارون
میاد یا بارون نمیاد یعنی این نظریه علمی
نیست نظریه علمیست که شما بگید فردا بارون
میاد در نتیجه اگر بارون نیومد این نظر
شما نقض بشه بنابراین شما نظریات علمی
نظریاتی هستن که امکان ابطال شدن با
شواهدو دارن نه اینکه با شواهد تأیید بشن
این نظر پوپر هست به طور کلی حالا ما باز
بهش برمیگردیم بحران چهارمی که موجب شد
پوپر این مقالاتو بنویسه بحران مفهوم
حقیقت بود اگر استقراع اعتباری نداره اگر
نظریهها ها با شواهد تأیید نمیشن. اگر
علم دائم تغییر میکنه، نظریهها ابطال
میشن و نظریههای جدید میشن میان، اونوقت
آیا اساساً میشه از حقیقت سخن گفت؟ خب در
اینجا ما یه گرایش رتیویزم داریم که
نسبیگراییه و برخی هم اصلاً کلاً حقیقتو
کنار میگذارن. اما پوپر یک راه دیگری رو
پیشنهاد میکنه و اون راه در حقیقت اینه
که حقیقت وجود داره اما هیچ موقع ما
نمیتونیم با به یقین ادعا کنیم که بهش
رسیدیم. در نتیجه علم انباشت یقین نیست
بلکه فرایند تدریجی نزدیک شدن به حقیقته.
یعنی شما هر موقع یه خطایی رو کشف میکنید
یعنی به حقیقت نزدیک شدید. بنابراین علم
یافتن خطاهاست نه انباشتن یقینها
و بحران دیگری که یعنی بحران پنجمی که من
گفتم چار تا اشتباه کردم بحران پنجمی که
در حقیقتین
بگن بحران انقلاب انشتین یعنی ظهور فیزیک
جدید بود تا پایان قرن نوزدهم بسیاری گمان
میکردند که مکانیک نیوتونی
تصویر نهایی جهان هست اما نسبیت انیشتین
نشون داد که حتی تا بنیادیترین نظریههای
علمی هم ممکنه کنار گذاشته بشن. اونوقت
این تحول د تا پرسش اساسی ایجاد کرد. یکی
اینکه اگر نظریههای بزرگ
هم سقوط بکنن اونوقت آیا علم صرفاً
مجموعهای از خطاهاست؟ و سؤال دوم اینکه
چگونه میشه هم تغییر پذیری علم رو قبول
کرد؟ اینکه علم مدام خطاها رو کشف میکنه
و هم به پیشرفت [گلویش را صاف میکند]
باور داشت. چگونه شما میتونید بگید که
علم پیشرفت کرده؟ در حقیقت حدسها و
ابطالهای پوپر پاسخیست به این ۵ بحران.
یکی بحران استقراع که هیوم مطرح کرده بود.
یکی بحران به اصطلاح تأییدگرایی که یعنی
شواهد تایید میکنن که پوزیتیویسم منطقی و
حلقه وین مطرح کرد. یکی بحران مرزبندی که
دمارکیشن پرابلم که تفاوت علم و شبه علم
چیه؟ یکی بحران حقیقت که اگر نظریهها
تأیید نمیشن یا اثبات نمیشن آیا حقیقت
معنایی داره یا نه و پنجم بحران انقلاب
علمی که حتی اگر نظریههای موفق هم کنار
گذاشته میشن پس پیشرفت علم چگونه ممکن
هست؟ اهمیت این کتاب حدسها و ابطالها در
اینه که پوپر تلاش نمیکنه هر یک از این
بحرانها رو جداگانه حل کنه، بلکه همه
اونها رو با یک ایده مرکزی پاسخ میده و
اون اینه که شناخت انسانی با اثبات پیش
نمیره، بلکه با طرح فرضیههای جسورانه،
نقد بیام آنها و حذف تدریجی خطا رشد
میکنه. عنوان فرعی این کتابم این هست.
رشد شناخت علمی رشد شناخت علمی با حذف
تدریجی خطاهاست با نقد هست و این ایده
هسته عقلانیت انتقادی یا کریتیکال
به اصطلاح رشنالیزم و محور وحدت بخش تمام
مقالات این کتاب هست یه نخسبیحی هست که
این ۲۰ تا مقاله رو به هم پیوند میده این
مقاله با چند این کتاب با چند تا نقل قول
آغاز میشه یا اپیگراف به اصطلاح
یکیش یک نقل قولش هست از
بله یک نقل اول هست از
آل البرخت دورر
یا البرش دورر
میگه که آن اندک چیزی را که آموختهام
به روشنای روز میسپارم تا شاید کسی که از
من توانار است حقیقت را حدس بزند و در کار
خویش خطای مرا آشکار کند و بر آن خرده
گیرد. آنگاه شادمان خواهم بود که دستکم
سبب آن بودهام که چنین حقیقتی به روشنایی
آید. خب این دقیقاً
به اصطلاح اون ایده روح ایده پوپر هست که
کشف خطاهاست که مهمه ما که نمیتونیم
حقیقتو کشف کنیم و ما کشف خطاهاست که به
حقیقت نزدیکتر میشیم یک نقل قول دیگه هم
داره از جان کیو اکلس میگه که اکنون حتی
از ابطال شدن نظریهای که سخت دوستش داشتم
نیز شادمان میشوم زیرا را همین نیز خود
موفقیت علمیست.
خب با این
و با چند به اصطلاح نقل قول دیگه پوپر
کتابش رو آغاز میکنه در پیشگفتار من چند
تا عبارت از این پیش گفتار که ترجمه کردم
براتون میخونم. میگه مقالهها و
درسگفتارهایی که این کتاب را تشکیل
میدهند همگی دگرگونیها
و صورتهای گوناگون یک مضمون بسیار
سادهاند. این اندیشه که ما میتوانیم از
خطاهای خود بیاموزیم. این نوشتهها نظریه
نظریهای درباره معرفت و رشد آن را بست
میدهند. این نظریهای درباره عقل است که
برای استقلال عقلانی نقشی فروتنانه اما در
عین حال بنیادی قائل میشود. نقش نقد کردن
کوششهای ما برای حل مسائل، کوششهایی که
غالباً خطا آلودن. همچنین این نظریهای
درباره تجربه است که برای مشاهدههای ما
نقشی به همان اندازه فروتنانه و تقریباً
به همان اندازه مهم در نظر میگیرد. نقش
آزمونهایی که میتوانند ما را در کشف
خطاهایمان یاری کنن. خب بنابراین اساس
ایده پوپر که این این
مقدمه که براتون خوندم در در برکلی
کالیفرنیا نوشته شده بهار ۱۹۶۲
یعنی این کتاب سال ۱۹۶۲ اول چاپ شده و و
در حقیقت مسئله اهمیت خطاست و اهمیت کشف
خطاست و اینکه شناخت در حقیقت یه چیزی
نیست جز کشف خطاها خب خیلی ایده کانتی هم
هست دیگه حالا اشاره میکن میکنیم. مفصل
در این کتاب به کانت اشاره میکنه پوپه و
در نتیجه در جامعه هم دموکراسی و آزادی
چیزی نیست جز نقدت.
بنابراین منطق دموکراسی و منطق علم یکیست.
در
فصل
اول این کتاب
یعنی در حقیقت پیشگفتار این کتاب عنوانش
هست سورس
انس
درباره سرچشمهای دانش و نادانی
این مقدمه یا پیشگفتار صرفاً درآمدی نیست
بر این مجموعه مقالات بلکه بیان بیانیه
منیفست
معرفتشناسی پوپر هست یعنی تقریباً این فصل
تقریباً تمامی مضامین اصلی کتاب رو به
صورت فشرده در خودش جای داده نقد
تجربهگرایی و عقلگرایی کلاسیک رد نظریه
سرچشمههای معرفت دفاع از عقلانیت انتقادی
نقد اقتدارگرایی و تبیین نسبت بین شناخت
آزادی و سیاست از همون آغاز
پوپر یک مسئلهای رو مطرح میکنه که به
ظاهر ساده است اما از نظر فلسفی بنیادینه
و اون اینه که سرچشمه دانش چیست؟ ما اون
چیزی رو که میگیم شناخت این شناخت از کجا
به دست میاد و بلافاصله نشون میده که این
پرسش اونطور که در سنت فلسفه مطرح شده
پرسش گمراه کنندهایه.
میگه که تاریخ پوپر میگه تاریخ معرفتشناسی
غرب زیر سلطه دو
به اصطلاح زیر سلطه دوگانه است از یک طرف
تجربه گرایی آنگلوساکسون یا بریتانیایی و
یکم عقلباوری کانتیننتال و قارهای یعنی
در فلسفه قارهای تجربه گرایان از بیکن تا
هیوم ادعا کردن که سرچشمه نهایی معرفت
تجربه
حسیست عقلگرایان
ولی از اون طرف عقلگرایان از دکارت تا
لایپنت سرچشمه رو در شهود عقلانی میجستن
شما اگر کتاب نقد عقل محض رو هم باز بکنید
عقل نقد محض در مقدمه ا یا راست اول
دقیقاً همینو میگه میگه متافیزیک صحنه جنگ
بین
تجربه گرایان و عقلباوران بوده
پوپر میگه اختلاف این دو سنت در ظاهر امی
به خاطر همین میگم خیلی کانتیه کاملاً
کانتی وارد یعنی مقدمه کاملاً کانتیه یعنی
با همون صورتبندی مسئله که کانت مطرح
میکنه آغاز میشه و میگه که اختلاف این دو
سنت در ظاهر عمیق هست اما پوپر میگه که
این د تا گرچه به ظاهر اینا ضد همن یه عده
میگن شناخت در تجربه ریشه داره یکی میگن
که سرچشمه شناخت در عقل هست شهودای عقلانی
ولی هر دو یه پیشفرض مشترک دارن و هر دو
گمان میکنن که معرفت باید یک سرچشمه مشخص
و معتبری داشته باشه و و در نتیجه نزاع
اصلی بر این نیست که آیا معرفت سرچشمه
داره یا نه بلکه بر سر اینه که اون سرچشمه
چیه
پوپر میگه اصلاً کل این چهارچوب مسئله
نادرسته به خاطر اینکه معرفت نه از تجربه
استخراج میشه و نه از عقل
استنتاج میشه اونچه که اهمیت داره منشأ
روانشناختی یک اندیشه نیست بلکه امکان
نقدشه یعنی مهم نیست که شما این اندیشه رو
از کجا آوردین از تجربه میخواین به دست
بیارین از عقل میخواین به دست بیارین از
خواب میخواین به دست بیارین از خرافات
میخواین به دست بیارین از ندون ادیان
میخواین به دست بیارین مهم اینه که امکان
نقد داشته باشه بنابراین ارزش یک نظریه رو
تاریخ تولدش تعیین نمیکنه یعنی حتی شما
در کپرنیک کپرنیک به هیچ وجه از طریق علمی
به نظری به نظریهش نرسیده بلکه از از
اتفاقاً از طریق الهیاتی یعنی نظریه
خورشید مرکزی رو تو یکی از کتابهای
الهیاتی به عنوان یه فرضیه خونده بوده
بنابراین اینکه چه زمانی و چه کسی چگونه
این نظریه رو به دست آورده اصلاً مهم نیست
مهم اینه که چقدر این نظریه میتونه در
برابر نقد مقاومت بکنه این جابهجایی در
حقیقت یکی از بنیادهای های یکی از
بنیادیترین دگرگونیهاییست که در
معرفتشناسی قرن بیستم رخ میده. بنابراین
پرسش اصلی این نیست که این نظریه از کجا
اومده بلکه این بلکه پرسش اصلی اینه که
آیا میشه اون رو در معرض ابطال قرار داد
یا نه؟ به عبارت دیگه پپر تمایز میگذاره
بین کتک
جفن کتوری یعنی که شما چهجوری به این
نظریه رسیدید شما میتونید مثل نیوتون یه
سیب بخوره تو کلهتون بعد به نظریه جاذبه
برسید اصلاً مهم نیست که از از چه طریقی
شما رسیدید و اصلاً از خرافاته از نمبه از
اساطیره از نمیدونم یه حدس بیخودیه هر
اصلاً مهم نیست که چگونه این نظریه رو شما
بهش رسیدید یعنی کانتکست آف دیسکوری
هیچگونه قید و بند و محدودیتی نداره
اونچه که مهمه کانتکست آف جاستیفیکیشن هست
یعنی که شما چگونه این نظریه رو موجه
میکنید اونچه که اون شکل به شکلی که اون
شکلی که میتونید موجه بکنید یعنی چی؟
یعنی چقدر میتونه در برابر نقدها تاب
بیاره.
یه بخش مهمی از این مقدمه به نقد چیزی
اختصاص داره که پوپر بهش میگه که داکتر
یعنی آموزه حقیقت آشکار یعنی اون آموزهای
که بر باور داره که حقیقت اگر در برابر ما
قرار بگیره خودش آشکار میشه یعنی کافیست
که انسان در برابر حقیقت قرار بگیره
بلافاصله وقتی که حقیقتو دید توانایی
تشخیص اون رو داره. یعنی بیکن، دکارت و
خیلی از متفکران عصر جدید تصور میکنن در
دکارت دیگه دکارت کتاب گفتار در روشش
اینطوری آغاز میشه که همه آدمها
از عقل سلیم به یکسان بهره دارن. خب اگر
همه انسانها ذاتاً توانایی تشخیص حقیقتو
داشته باشن کافیست که در معرض یا در برابر
حقیقت قرار بگیرن و اونوقت میتونن درکش
کنن. پوپر میگه که این خوشباوری
معرفتشناختی اگرچه الهامبخش علم جدید و
آزادی فکری بوده دیگه خب خود همین حرفی که
دکارت میزنه یکی از حرفای انقلابیست که
منجر به انقلاب فرانسه میشه اینکه شما
باور داشته باشید که همه از عقل به به نحو
برابر مساوی اونوقت اون ایده برابری در
انقلاب فرانسه به وجود میاد خب خیلی این
ایدهها مهم بوده ولی پوپر میگه از نظر
فلسفی نادرسته میگه که هر حقیقت هرگز به
سادگی آشکار نیست. اگر حقیقت همیشه خودش
رو نشون میداد اونوقت تاریخ علم پر از
خطا و انقلاب و اصلاح و اینا نبود. از نظر
پوپر علم دقیقاً از این واقعیت آغاز میشه
که حقیقت پنهانه و انسان دائماً دچار خطا
و فریب میشه و یکی از خلاقانهترین بخشهای
این مقدمه تحلیل اون چیزیست که پوپر اسمشو
میذاره کانسپیرسی توری آگنورنس یعنی نظری
توطعه نادانی یا جهالت میگه اگر فرض کنیم
که حقیقت همیشه آشکاره اونوقت باید توضیح
بدیم که چرا مردم حقیقتو نمی میبینن ه
اگه شما نظرتون این باشه که آدمها همشون
توانایی دیدن حقیقتو دارن و و اگر در معرض
حقیقت قرار بگیرن میتونن اونو تشخیص بدن
اونوقت باید ببینید به این سؤال جواب بدید
که چرا مردم همیشه حقیقت رو نمیبینن؟ خب
در سنت میگفتن که این آخوندان که
نمیذارن مردم حقیقتو ببینن این کشیشان که
حقیقتو پنهان میکنن حکومتان که مردمو
فریب میدن این سرمایهداران که آگاهی رو
سرکوب میکنن این دشمنان حقیقتن که اجازه
ظهور حقیقتو نمیدن بنابراین جهل
دیگه نادانی نیست بلکه یه نتیجه توتعهست
حالا یه تات آخونداست توطعه حکومته توطعه
سرمایهداراست توطعه دشمنان حقیقت
پوپر نشون میده که این الگوی فکری از قرون
واسطا از الهیات و اصلاح دینی و روشنگری
تا مارکسیسم استمرار پیدا کرده.
فوپر به هیچ وجه منکر وجود فریب یا
پروپاگان یا اینجور چیزا نیست ولی تأکید
میکنه که تداوم خطا بیش از اونکه نتیجه
توطعه باشه ناشی از پیچیدگی حقیقت و
محدودیت شناخت انسانیست
بعد پوپر بین دو نوع گرایش یا نگرش تمایز
میذاره یکی خوشباوری معرفت شناختی
آپتیمیزم یعنی پپست اپیستمولوجیکال
آپتیمیزم و یکی هم بدبینی معرفت شناختی که
اپیستمولوژیکال پسیمیزم در حقیقت به
اصطلاح د تا رویکرد در خوشبینی معرفت
شناختی در حقیقت میگه که انسان حقیقت رو
به راحتی دربه
اما بدبینی به اصطلاح افراطی یعنی مقابلش
میگه حقیقت اصلاً دسترس دسترسپذیر نیست
بنابراین یک طرف به راحتی میگه حقیقت به
دست میاد
یه طرف میگه حقیقت اصلاً به دست نمیاد.
پوپر هیچکدومو نمیپذیره. یعنی پوپر هم
مخالف خوشباوری معرفتشناختیست و هم مخالف
در حقیقت بدبینی معرفت شناختی. پوپر میگه
که یه حقیقت وجود داره اما رسیدن به اون
دشوار هست. انسان خطاپذیره اما میتونه با
نقد به حقیقت نزدیک بشه. این همون چیزیست
که بعداً اسمشو میذارن عقلانیت انتقادی
یعنی کریتیکال رشنالیسم.
و اون نکتهای که من در ابتدای صحبتم عرض
کردم که منطق شناخت و منطق سیاست یکیست
پوپر نشون میده که معرفتشناسی از سیاست
جدا نیست پوپر میگه که نظریههای
معرفتشناختی لزوماً پیامدهای سیاسی دارن
یعنی اگر تصور کنیم که هیچ عینیت حقیقت
عینی وجود نداره
یا اگر حقیقت رو در انحصار یه گروه خاص
ببینیم اونوقت راه برای اقتدارگرایی باز
میشه یعنی شما چه از نظر معرفت شناخت
شناختی
خوشباور باشید که بگید که حقیقت میشه یه
عدهای بهش دست پیدا بکنن یا اینکه بدبین
باشید بگید هیچ حقیقتی وجود نداره این راه
رو به توتالیتریسم فاشیسم و اقتدارگرایی
باز میکنه به همین دلیل پوپ معتقده که
آزادی سیاسی وابسته بسته به پذیرش این اصل
هست که هیچ فردی یا نهادی یا گروهی یا
طبقهای یا حزبی یا حکومتی مالک حقیقت
نیست و همه مدعیات باید در معرض نقد قرار
بگیرن. این ایده بعدها میشه شالوده کتاب
بسیار مهم و تأثیرگذاری با که اون نوشت به
عنوان جامعه باز و دشمنان آن اپن سویتی ان
ا انیز
یکی از بخشهای مهم
کتاب
مربوط به تحلیل جایگاه افلاطون هست که باز
در کتاب به اصطلاح
جامعه باز خب نظریه افلاطونو کاملا نقد
میکنه و معتقده که سغرا نظریه افلاطون
درباره شناخت میانجامه به یک سیاست
توتالیتر که حالا من کاری ندارم به الان
در این جلسه من به نقد نظریات پوپر کاری
ندارم من دارم فقط نظریات پوپر رو نقل
میکنم و گزارش میکنم و بعد به سغرات
برمیگرده بکن و در نهایت
سه تا اصل بنیادین فلسفه پوپر در این مقد
مقدمه بیان میشه. همون طور که گفتم این
مقدمه شاید مهمترین
منیفست پوپر بشه اسمشو گذاشت. س تا اصل
بنیانی بنیادین فلسفه پوپر چیه؟ یکی
فالیبلیزم.
یعنی چی؟ یعنی که انسان همیشه ممکنه خطا
بکنه. همیشه همیشه شما هیچ لحظهای نیست.
هیچ انسانی هیچ لحظهای نیست که مسون از
خطا باشه. پس خطاپذیری یا فالیبیلیزم یک
اصله [صدای خرناس]
د این در مورد همهم صادقه یعنی میخواد
مرجع تقلید بشه آیتالله باشه میخواد
روشنفکر باشه میخواد مهندس باشه میخواد
دکتر همه هیچکس نیست که یک لحظه از خطا
کردن مصوم باشه بنابراین انسان همواره
ممکنه خطا بکنه د عینیت حقیقت آبجکتی یا
آروس حقیقت وجود داره اینطور نیست که
حقیقت وجود نداشته باشه اما ما هیچ موقع
نمی میتونیم به طور کامل بهش دسترسی پیدا
بکنیم و اصل سوم نقد به جای توجیه یعنی
چی؟ یعنی رشد شناخت
نتیجه ابطال و اصلاح مستمر نظریههاست نه
انباشت شواهد تأیید کننده.
پوپر میگه که دانش از حدها و کوششهای
پیگیر برای ابطال اونها رشد میکنه و ما
از راه آشکار شدن خطاهای خودمون به حقیقت
دست پیدا میکنیم یا نزدیک میشیم در حقیقت
به همین دلیل
این مقدمه حدسها و افطالها
صرفاً یه درآمدی بر این کتاب نیست بلکه یک
منیفستیست برای یه نوع فرهنگ فکری
فرهنگی که در اون ارزش اندیشه به منشأ و
سرچشمش نیست. اینکه این اندیشه از پیغمبر
میاد، از خدا میاد، از نمیدونم کافر
میاد، از مسلمون میاد، از یهودی میاد، از
خواب میاد، از نمیدونم خرافات میاد. منشأ
اندیشهها ارزش معیار به اصطلاح ارزش
اندیشهها نیستن بلکه ارزش هر اندیشهای
به اینه که چقدر آماده است برای پذیرش
نقد، چقدر آماده است برای بازنگری و
اصلاح. بنابراین عقلانیت معادل یقین نیست.
ما به اون چیزی که یقینیست نمیگیم عقلانی
بلکه عقلانیت میشه توانایی آموختن از
خطاها و جامعه آزاد جامعهایست که هیچ
حقیقتی رو از نقد مسون نمیدونه یعنی من
اگر رأی دادم به یک رئیسجمهوری این رأی
دادن من به این رئیسجمهور به این معنا
نیست که من معتقدم این آدم چون آدم خوبیه
پس دیگه خطا نمیکنه ابدا این آدم مثل اون
آدمی که من بهش رأی ندادم به همون اندازه
در معرض خطا کردن هست. بنابراین من در
دموکراسیها شما رأی میدید ولی به همون که
رأی دادید از طریق طرق مختلف سعی میکنید
نظارت بکنید از طریق رسانهها از طریق قوه
قضاییه از طریق مجلس از طریق آزادی اندیشه
از طریق دانشگاه بنابراین من اگر به کسی
رأی دادم به این معنی نیست که اونو معصوم
میدونم بلکه به این معناست که من اون رو
و برای اینکه نقد بشه بهتر از دیگران
میدونم اگر من مثلاً فرض کنید به ترامپ
رأی نمیدم بهخاطر اینکه ترامپ نقدپذیر
نیست نه به خاطر اینکه مخالفان او بهتر از
اون هستن بلکه به خاطر اینکه ترامپ هر
کاری میکنه میگه درسته هر اشتباهی که میک
یعنی در دروس او چیزی به نام خطا وجود
نداره این میشه فاشیسم در حقیقت ترامپ
فاشیسته به دلیل اینکه به هیچ به هیچ وجه
آمادگی پذیرش نقد رو نداره و خودشو خطا
پذیر نمیتونه
خب خب
ما الان از نیم ساعت بیشتر گذشته من
طبیعتاً نمیتونم
بخشهای مختلفو بخونم
اجازه بدید که من برم از فصل فصل اول اسمش
هست ساس کجکشن
علم حدها و ابطال ها اپندیکسش هست
و برخی بری مسائل در فلسفه علم فصل دوم
هست
که خیلی فصل مهمه میگه که سرشت اصلا به چه
مسئله میگیم مسئله فلسفی معیار اینکه شما
فلسفی مسئله رو مسئله فلسفی بدونید چیه و
بعد رابطه
مسائل فلسفی با علم و رابطه علم و فلسفه
که بسیار مهمه میگه علم و فلسفه با هم
معنی [گلویش را صاف میکند] دارن بدون هم
معنی ندارن بنابراین یعنی شما در ایران
نمیتونید علم داشته باشید. دانشگاه صنعتی
شریف رو بگید علم تولید میکنه ولی علوم
انسانیتون
در حقیقت عقیم باشه. اگر علوم انسانیتون
عقیمه یعنی علمتونم عقیمه.
فصل سوم
در این فصل سه تا به اصطلاح به اصطلاح
نگرش رو در زمینه شناخت انسانی بیان میکنه
که این هم باز مفصله فصل چهارمش هست توز
رشن تدیشن اینجا سنت رو تعریف میکنه میگه
سنت به چه معناست یک نظریه عقلانی داره
درباره درباره سنت و بر اهمیت سنت به مون
که خودش میگه تأکید میکنه فصل پنجم بک تو
پریسوکرات بازگشت به پیش سقراطیان و این
فصلم خیلی مهمه فصل ششم نوت برکلی
ما
یه یادداشتیست در برکلی ماخ وشتین فصل
هفتم کانت کازمژی درباره
نقد کانت یعنی نقد عقل نقد عقل محض و
کیهانشناسی کانت هست و
یه بخشش هست کانتن
خیلی فصل یه بخش خیلی خوبیه راجع به کانت
و روشنگری خب ما نمیرسیم الان بهش
بپردازیم و بعد
فصل هشتم استس متافیزیکس درباره جایگاه
علم و متافیزیک فصل نهم
فصل دهم
فصل
مرز بین علم و متافیزیک فصل دوازدهم
لنگوجدی ما پم که یکی از مهمترین جاهاییست
که
پپر نظریهش رو درباره فلسفه زبان درباره
زبان و معنا میگه خیلی این بخش بخش مهمیست
بعد فصل دوازدهم سیزدهم
پم یادداشتی درباره مسئله جسم جسم و روح
یا جسم مغز تن مغز جسم و روح
فصل
چهاردهمش سلفرنس
لگ
خودجاعی به معنا در زبان
عادی زبان روزمره
و از دیکتیک اینجا دیالکتیک چی اینجا فصل
مهمیه به خاطر که دیالکتیک به معنای
مارکسیش رو کاملاً نقد میکنه و به معنای
در حقیقت سقراتیش توضیح میده و ازش یعنی
در برابر دیالکتیک هگلی از دیالکتیک
سقراتی در حقیقت دفاع میکنه
و فصل شونزدهم پکشن س
پیشگویی و آینده نگری در علوم اجتماعی که
یا در همون علوم انسانی که خیلی فصل
مهمیست حالا فصلی که من میخوام بهش الان
یه مقدار توضیح بدم و بعد صحبتمو تموم کنم
فصل هفدهم هست پبلک اپ
راجع به افکار عمومی و
اصول لیبرال
این فصل مخصوصاً امروزه که مدام هی مردم
مردم میکنیم ما و اینکه مردم اینو
میخوان و مردم اونو میخوان خیلی خیلی
مهمه که بدونیم که مردم یه خرافهست چیزی
به نام مردم وجود نداره همونطور که افکار
عمومی خرافهست چیزی به نام افکار عمومی
وجود نداره همون طور که قبلاًهم من اشاره
کردم به یک مقاله مهم
پیر بوردیو که میگه افکار عمومی نگزیست
اپیون پبلیک نگست که افکار عمومی وجود
نداره خب
در اینجا در این فصل هفدهم که عنوانش هست
پابلیک اپنین
لیبرال پرسپلز افکار عمومی و اصول لیبرال
یکی از مهمترین نوشتههای سیاسی پوپر هست
که در این فصل اونوقت به راحتی میبینید
که چطور فلسفه علم با فلسفه سیاسی با
همدیگه طلاقی پیدا میکنن.
یعنی نظریه عقلانیت انتقادی پوپر با دفاع
از جامعه باز در حقیقت یک مبنا داره.
پوپرت تو فصل قبلیش نشون میده که آینده
تاریخو نمیشه پیشگویی کرد ولی تو این فصل
میگه در جامعهای که هیچکس مالک حقیقت
نیست اونوقت مشروعیت سیاسی بر چه اساسی
استوار میشه؟ یعنی که شما نمیتونید بگید
جمهوری اسلامی چون دینیه مشروع نیست پس
جمهوری اگر یه حکومتی داشته باشیم که
سکولار باشه پس مشروعه
این همچین چیزای مزخرفی معنا نداره پوپر
میگه مشروعیت نه از ادعای حقیقت نه از
اراده تاریخی و نه از اقتدار سنت و نه از
اقتدار هیچ چیز دیگه نشتی
مشروعیت وابسته است به امکان نقد آزادی
افکار کار عمومی و قابلیت اصلاح نهادها
یعنی که به من یه دونه قانون اساسی نوشتم
که این قانون اساسی نمکولارهم فلان اینا
این مشروعیت نمیده به یک نظام این یک نظام
دموکراتیک نمیکنه بلکه دموکراسی جامعه
دموکراتیک هست که امکان نقد آزادی افکار
عمومی و قابلیت اصلاح نهادها درش وجود
داشته باشه
پوپر در آغاز این مقاله میگه اگر هیچ
انسانی معصوم نیست نیست اگر هیچ نظریهای
مسون از خطا نیست اون وقت سیاست چگونه
باید سازمان پیدا بکنه در
سنت کلاسیک فلسفه سیاسی معمولاً میگفتن
چه کسی باید حکومت کنه ها میگه افلاطون
میگفت که فیلسوفان باید حکومت کنن در
جمهوری اسلامی میگن ولی فقیه باید حکومت
کنه در پادشاهی طلبان میگن که پاد شاهزاده
باید حکومت بکنه ها در خیلیا معتقد بودن
که باید حزب
کمونیسم باید مثلاً حکومت بکنه طبقه پیشرو
طبقه پرولتاریا باید حکومت بکنه نمیدونم
رهبر تاریخی باید حکومت بکنه پوپ میگه که
این سؤال خودش غلطه
پرسش اساسی سیاست این نیست که چه کسی باید
حکومت کنه بلکه پرسش اینه که چگونه
میتوان قدرت رو چنان ان سامان داد که اگر
حاکمان خطا کردن بشود بدون خشونت اونها
رو کنار گذاشت.
این جابهجایی همون نقشی رو در سیاست داره
که اصل ابطالپذیری در علم. چطور
معیار گفتیم که معیار نظریه علمی چیه؟
معیار نظریه علمی اینه که بشود با شاهدی
نقضش کرد. یعنی نظریه نظریه علمیه که شما
اگر یک شاهدی پیدا کردین که مخالف اون بود
اون نظریه رو بتونین کنار بگذارین. من اگر
به شما بگم که فردا یا بارون میاد یا
بارون نمیاد این نظریه علمی نیست بهخاطر
اینکه فردا هر چه بارون بیاد چه بارون
نیاد نظریه من نقض میشه اما اگر به شما
بگم فردا باران خواهد آمد و فردا بارون
نیامد این میشه نظریه نظریه علمی یعنی
قابل ابطاله اگر من به شما گفتم که مثلاً
فرض کنید
فلان چیز اگر با فلان چیز ترکیب بشه به چه
به اصطلاح محصولی میرسه
اگر شما این کارو کردید و به اون محصول
نرسید در نتیجه این نقض میشه بنابراین
نظریه نظریه علمیست که قابلیت نقض داشته
باشه حالا عین همین رو در دموکراسی بیاریم
دموکراسی این نیست که شاهزاده پهلوی برود
با رفراندوم بشود شاه ایران به خاطر اینکه
هیتلرم همین طور شد در حقیقت رهبر به
اصطلاح آلمان
یی ج اینکه جمهوری اسلامی رو به رفراندوم
بگذاریم
این جمهوری اسلامی رو دموکراتیک نمیکنه.
اینکه شاهزاده رفراندوم تشکیل بده و به
اصطلاح حکومت رو برت برسه این رو
دموکراتیک نمیکنه. دموکراسی یعنی اینکه
از طریق انتخابات بشه شما رو کنار گذاشت
بدون اینکه متوصل به خشونت بشین. یعنی
هیتلر با انتخابات اومد شد صدراعظم آلمان.
حالا اگر میشد با انتخابات هیتلر رو کنار
گذاشت اونوقت شما میتونستید بگید که این
دموکراسیست. اما کسانی که از انتخابات
استفاده میکنن به عنوان نردبانی برای
رسیدن به قدرت و وقتی رسیدن به قدرت دیگه
نمیشه نقدشون کرد، نمیشه با انتخابات
کنارشون گذاشت. این میشه فاشیسم در جمهوری
اسلامی شما میتونید جمهوری اسلامی رو با
رفراندوم به اصطلاح بهش رأی بدید ولی
نمیتونید رفراندوم و بگذارید برای اینکه
جمهوری اسلامی تغییر بدید. بنابراین این
میشه فاشیسم. اون انتخابات صرفاً
به خودی خود دموکراتیک بودن یک نظامو
تأیید نمیکنه. بنابراین انتخابات میشه مثل
آزمایش همونطور که نظریه علمیست که با
آزمایش جدید بشه اونو نقض کرد حکومتی
دموکراتیکه که بشود با انتخابات جدید
قدرتو تغییر داد ولی اگر شما انتخابات رو
یه بار برگزار کنید برای رسیدن به قدرت و
بعدم دیگه اجازه ندید که برای تغییر قدرت
انتخابات انجام بشه اون دموکراسی نیست
بلکه میشه چی میشه فاشیسم میشه
توتالیتاریسم میشه اقتدار دارگرایی.
بنابراین همون طور که علم بر امکان نقد
نظریهها استوار هست، سیاست هم باید بر
امکان نقد حکومت استوار باشه. خب در این
چارچوب
افکار عمومی یه جایگاه اساسی پیدا میکنه
اما پوپر افکار عمومی رو حقیقت نمیدونه
به خاطر اینکه اکثریت ممکنه اشتباه کنن.
این مزخرفاتی که امروزه در رسانهها
میبینید که مردم ما اینو میخوان، مردم
ما اونو میخوان اینا مزخرفاتیست که به
مغز ما وارد میکنن. انگار که مردم یک به
اصطلاح خود همونطور که قبلاً میگفتن خدا
اینجور گفته پس حتماً باید انجام بشه. پس
مردم اگه یه حرفی زدن مردم میتونن مزخرف
بگن که اغلبم مزخرف میگن. افکار عمویی
اغلب اشتباه میکنه مگر مردم ۹۸ مردم به
جمهوری اسلامی رأی ندادن؟ بنابراین اکثر
اکثریت اغلب اشتباه میکنه نه اینکه ممکنه
اشتباه بکنه. افکار عمومی اغلب تحت تأثیر
تبلیغات هست. اغلب تحت تأثیر هیجانه. اغلب
تحت تأثیر تعصباته. اما وجود افکار عمومی
آزاد شرط لازم جامعه آزاده. یعنی چی؟ یعنی
شما نباید هیچ به هیچ وجهی صدایی رو خاموش
کنید. تنها در یک فضای آزاد گفتگوست که
امکان اصلاح خطاها به وجود میاد. یعنی
پوپر با برداشت رمنتیک که ما داریم از
اراده عمومی از افکار عمومی کاملاً
مخالفه. برداشت ما ایرانیا از افکار عمومی
از مردم بسیار رمانتیک و خامه. از نظر
پوپر ملت طبقه تاریخ اینا چیزایی نیستن که
یک اراده واحد داشته باشن. و خطاناپذیر
باشن. اگر این مفاهیم
تبدیل بشن به صاحبان حقیقت فاشیسم به وجود
میاد. توتالیتاریسم به وجود میاد. از نظر
پوپر هیچ موجود جمعی مالک حقیقت نیست. نه
قربانیان نه ملت مظلوم نه مستضعفین نه
رنجبران نه کارگران نه روشنفکران. هیچ
طبقهای مالک حقیقت نه مردم مالک حقیقت
نیستن. یکی از بنیادیترین اصول لیبرالی
که پوپر ازش دفاع میکنه آزادی بیانه. اما
توجه داشته باشید که این دفاع از آزادی
بیان صرفاً اخلاقی نیست. آزادی بیان برای
پوپر پیش از هر چیز یک کارکرد معرفتشناختی
داره. میگههاگر نظریههای علمی بدون نقد
رشد نمیکنن جامعه هم بدون آزادی بیان
اصلاح نمیشه و در نتیجه سانسور همون نقشی
رو در سیاستبازی میکنه که مسونیت از
ابتعال در علم حالا توجه کنید وقتی که ما
میگیم نقد منظور ما فقط نقد حکومت نیست
بلکه نقد خود جامعه هم هست یعنی نقد افکار
عمومی شما نباید کسی رو که در علیه جامعه
یا نقد داره به جامعه مثلاً ۹۰ ۹ جامعه
اینجوری فکر میکنن. این داره برخلاف ۹۰
اصلاً ۱۰۰ جامعه یه جور فکر میکنن. صدایی
هست یک صدا هست که داره اونجا ۱۰۰ نقد
میکنه شما حق ندارید اون رو خاموش کنید.
چرا حق ندارید؟ نه حق ندارید اخلاقی بلکه
از نظر دموکراسی. یعنی اگر ۱۰۰ جامعه یک
چیز بگن و یک صدا مخالف باشه اون صدای
مخالف اگر سرکوب بشه دیگه دموکراسی وجود
نداره.
بنابراین پوپر نقد رو صرفاً یک فضیلت فردی
نمیدونه و معتقده که نقد باید در قالب
نهادها تثبیت بشه. یعنی نقد رو به مسابع
نهاد میفهمه. برای مثال انتخابات آزاد،
مطبوعات مستقل، دادگاههای مستقل،
پارلمان، دانشگاه آزاد، همه اینا نهادهایی
هستن که امکان میدن خطاهای حکومت یا
خطاهای کسانی که صاحبان قدرت و ثروت هستند
در جامعه
آشکار بشه.
بنابراین پوپر نظریهشو درباره لیبرالیسم
بر پایه نظریه پالیبیلیزم یا خطاپذیری بنا
میکنه. میگهگر انسانها
ضرورتاً اشتباه میکنن یعنی ما جایزالخطا
نیستیم ما واجبالالخطا ما نمیتونیم
اشتباه نکنیم یعنی ما نمیتونیم حقیقتو
بفهمیم بنابراین هرچی که ما میگیم خطاست
هرچی که ما میگیم خطاست هر فکر ما خطاست
فکر من خطاست فکر
شما خطاست فکر انسان نمیتونه فکری جز خطا
بکنه بنابراین پالیبلیزم یعنی این یعنی ما
ضرورتاً خطا میکنیم ما نمیتونیم حقیقتو
دست پیدا بکنیم به طور مطلق بنابراین اگر
انسانها ضرورتاً خطا میکنن، اگر هیچ
قدرتی نباید مطلق باشه، اگر هیچ نظریهای
نمیتونه مسون از نقد باشه، هیچ حکومتی هم
نباید مسون از نقد باشه. به همین دلیل
لیبرالیسم بر خوشباوری به انسان بنا
نمیشه، بلکه لیبرالیسم استوار هست بر
شناخت محدودیتهای انسان. یعنی چون
محدودیتهای انسان رو ما میشناسیم به
قدرت مطلق اعتقاد نداریم. چون ما میدونیم
انسان محدوده. بنابراین مهم نیست که این
آدم خوبیه شاهزاده نمیدونم آدم خوبیه
خامنهای آدم خوبیه نه مجتبی آدم خوبیه یا
رجوی آدم خوبیه انسانه انسان هم محدوده
هیچ فرقی هم نمیکنه که چه کسی باشه من
باشم یا دشمن من یا مخالف من فرقی نمیکنه
ما انسانیم و بنابراین چون انسانیم
هیچکدوم از ما در هر جایی که هستیم در
اگر دانشمندیم اگر روشنفکریم اگر مربی
هستیم اگر نمیدونم مهندسیم اگر دکتریم و
اگر حکومتیم مسون از نقیستیم. پوپر تأکید
میکنه که دموکراسی صرفاً حکومت اکثریت
نیست. اگر اکثریت بتونه اقلیت رو خاموش
بکنه دیگه دموکراسی و آزادی وجود نداره.
بنابراین حقوق اقلیت، آزادی مخالفان،
امکان اعتراض اینها بخشهای جدایی ناپذیر
یک نظام آزاد و لیبرال هستن. و بعد پوپر
اشاره میکنه به خطر تبلیغات سیاسی و
پروپاگاندا میگه افکار عمومی در ایران
مطلقا و ارزش نداره
یعنی در جایی که یا پروپاگاندای تلویزیون
جمهوری اسلامی هست یا پروپاگاندای ایران
اینترنشنال این افکار عمومی مطلقا ارزش
نداره اون افکار عمومی ارزش داره که در
فضای اطلاعات آزاد شکل بگیره در ایران و
رسانههای فارسیزبان ما رسانه آزاد
نداریم رسانههایی داریم که همه در یک
انحصار یک قدرتی هستن. بنابراین اونچه که
افکار عمومی ما مینامیم در ایران اینها
صرفاً بازتاب تبلیغات جمهوری اسلامی یا
مخالفان جمهوری اسلامیست. به همین دلیل
در یک جامعهای که آزادی رسانهها وجود
داره افکار عمومی معنا داره و آزادی
رسانهها شرط عقلانیت سیاسیست. ما در
ایران و خارج از ایران در فضای رسانهها
ما آزادی رسانه نداریم.
بنابراین پوپر جامعه آزاد رو تشبیه میکنه
به جامعه علمی. میگه در علم فرضیهها مطرح
میشن بعد نقد میشن بعد اصلاح میشن. در
سیاست هم سیاستها اجرا میشن بعد نتایجشون
سنجیده میشه و در صورت شکست و عدم موفقیت
کنار گذاشته میشن. این چیزیست که پوپر در
کارای دیگهش اسمشو گذاشته مهندسی اجتماعی
تدریجی. یعنی ما نمیتونیم یهو بیایم
جامعه رو از اول بسازیم. ما بیایم ب این
مخالفای جمهوری اسلامی میگن ما میخوایم
این جمهوری اسلام بره از اول یه چیز جدید
بسازیم. نمیشه همچین چیزی. شما نمیتونید
از اساس یه چیزی د درست بکنید. شما باید
به تدریج خطاها رو اصلاح بکنید. بنابراین
پوپ تأکید میکنه که لیبرالیسم مثل علم.
دموکراسی مثل علم. صرفاً مجموعهای از
نهادهای نظریهها نیست بلکه یک نوع منش
اخلاقیست. یه نوع فرهنگه.
این منش اخلاقی چند اصل داره. احترام به
مخالف،
آمادگی برای شنیدن نقد، پذیرش امکان خطای
خود و ترجیح استدلال بر زور و خشونت.
بنابراین لیبرالیسم برای پوپر بیش از
اونکه یه نظریه اقتصادی باشه یه فرهنگ
عقلانیست. خب یکی از نکتههای خیلی جالبی
که پوپر میگه اینه که یونانیها اهمیت
یونانیها به این نبود که فلسفه درست کردن
به این نبود که سیاست درست کرد به
هیچکدوم از اینا نبود مهمترین چیزی که
یونانیها در حقیقت یونانیها رو ویژه
میکنه اینه که آزادی انتقاد از استاد
یعنی افلاطون میتونست از سقراط انتقاد
کنه ارسطو میتونست از افلاطون انتقاد کنه
این بود که اونها رو ویژه کرد. بنابراین
آزادی انتقاد از اتوریته از اقتدار این
هست که روح علمه و روح فلسفهست و روح
دموکراسیه. بنابراین
اونچه که مهم هست اینه که شما بتوانید
اندیشهای رو که سکولاره، اندیشهای رو که
دینیه، اندیشهای که خدانباوره، اندیشهای
که خداباوره، اندیشهای که نمیدونم
مال چپه، اندیشهی که مال راسته بتونید
نقد بکنید. اگر بتونید نقد بکنید شما در
یه جامعه آزادین وگرنه در یک جامعه در
حقیقت
استبدادی. بنابراین این فصل افکار عمومی و
اصول لیبرال رو باید یکی از مهمترین
کوششهای پوپر برای انتقال منطق عقلانیت
انتقادی از علم ساینس به سیاست دونست و
نوعآوری اصلی این مقاله اینه که مشروعیت
لیبرالیسم رو نه بر حقوق طبیعی بنا میکنه
نه بر قرارداد اجتماعی نه بر اراده اکثریت
بلکه مشروعیت لیبرالیسم یا دموکراسی رو بر
اصل خطاپذیری انسان بد بنا میکنه بهخاطر
اینکه هیچ فردی، هیچ حزبی، هیچ طبقهای
حقیقت نهایی رو در اختیار نداره. بنابراین
جامعه باید به گونهای سامان پیدا بکنه که
همه مدعیات قدرت در معرض نقد و اصلاح قرار
بگیرن. من اینجا متوقف میشم و حیف که
نمیشه فصلهای دیگه رو صحبت کرد ولی خب
حالا فرصتی پیش آمد حتماً این کارو
میکنیم. فصل بعد فصل هجدهمشم خیلی مهمه
یوتوبیا ان واولنس برای ما مخصوصاً امروزه
خیلی این کتاب مهمه برای ما که در بحران
هستیم و داریم فکر میکنیم چگونه از این
بحران بیایم بیرون این کتاب خیلی خواندنست
حالا چه بسا من بر تنبلی خودم فائق بیام و
در حقیقت
یک جلسه دیگهای بذاریم به بخشهای دیگه این
کتاب بپردازیم دوستان اگر نکتهای دارن من
در خدمتشونم
بله خیلی ممنون آقای خرجی
یکی از دوستان برای من اینجا نوشته که
تفکرات افلاطون عمیقتره یا ارسطو ببینید
فیلسوفان پیغمبر نیستن فیلسوفان ارزششون
اینه که با فیلسوفهای دیگه دیالوگ میکنن
بنابراین افلاطون بدون ارسطو معنی نداره
ارسطو بدون افلاطون معنی نداره
ما فلسفه رو به شکل دین میفهمیم و فکر
میکنیم که باید از یکی از پیغمبران قراره
انتخاب بکنیم نه فلسفه دیالوگه چون
دیالوگه در نتیجه شما معنا نداره که من
بگم هایدگر بدون کاسیرر معنا نداره کاسیرر
بدون هایدگر معنا نداره کانت بدون دکارت
معنا نداره بنابراین فلسفه دیالوگ هست نه
یه سری عقاید درستی که این بهتر از اون
باشه بله بفرمایید
بله آقای احسان بفرمایید
سلام علیکم خیلی ممنون
بابت در واقع خوانش این مقاله خلیج بودن
یه سوالی من داشتم
خب این مقاله در واقع از دهه ۷۰ در واقع
تو ایران آشنا بود
من با اون قسمتی که میگید ما در بحرانیم
همدلم ولی میخوام بدونم که
چطور میشه فکر کرد که
بازخوانی در واقع یه اثر قدیمی خیلی هم
خوانده شده
میتونه ما رو از بحران در واقع به نوعی
حالا راهگشا باشه نمیگم حالا نجات بده که
چون اساساً نجات که یعنی رسیدن به یه دوره
بیبحران که معنا نداره اتفاقاً طبق همین
رأی هوپر هوپر
ولی چگونه میتواند الان دیگه تو این
جامعه پوپ در واقع یا این رأیش راهگشا
باشه برای این
بله ممنونم از شما ببینید خب خود پوپرم
گفت دیگه پوپرم گفت که علم یا سیاست
مجموعه نظریه نیست دیگه شما اینکه ما
خوندیم که میدونیم این چی میگه مهم نیست
مهم اینه که بدونیم که آزادی دموکراسی
حقوق بشر یه فرهنگه
یعنی به حالا من یه جلسه دیگهای صحبت
میکنم راجع به حقوق بشر به مسابع سبک
زندگی. یعنی کهه بله ما خیلی چیزا
میدونیم ولی دونستن الان آقای مصباحوا
یزدی یک مؤسسهای داره که هر سال
متأسبترین و رادیکالترین و بنیادگراترین
آدما رو اونجا پرورش میدن. بعد میفرستن
خارج که میان تو دانشگاههای خارج مثلاً
دکترای فلسفه علم میگیرن. خب ثواب
مسئله دانستن نیست. مسئله که بدونیم
فرهنگه. یعنی ما به نه حقوق بشر به مسابع
سبک زندگی بفهمیم اونچه که اون اشتباهی که
ما کردیم در ایران از ابتدای ورود تجدد
فکر کردیم مدرنیته یه سری نظریهست فکر
کردیم سیاست یه سری نظریهست علم یه سری
نظریهست فلسفه یه سری نظریهست علوم انسانی
یه سری نظریهست و فکر کردیم هی بخونیم و
ترجمه کنیم ما مدرن میشیم در حالی که
اینطور نیست مدرنیته یه سبک زندگیه علوم
انسانی یه سبک زندگیه حقوق بشر یه سبک
زندگیه
نمیدونم علمن یه سبک زندگی یعنی فرهنگه
یعنی همون توی
پوپر میگه منش اخلاقی یعنی چی یعنی کهه
شما باید این شکلی زندگی کنین یعنی کافی
نیست که من بیام در غرب آقای سید حسین نصر
از دانشگاه امآیتی دکترای فیزیک داره ولی
میاد توی سی ان ان از غمه زنی دفاع میکنه
بنابراین اینکه شما بیاید در اینجا فیزیک
بخونید در دانشگاه امآیتی شما رو مدرن
نمیکنه میتونید یه آدم ضد مدرنی باشه
مثل آقای ستسن نصر اگر ما اینا رو نظریه
بدونیم اصلاً فاجعه همین هست که ما اینا
رو فکر کنیم یه سری نظریههاست که بخونیم
صرف خوندنش ما رو تغییر میده خوندن که
چیزی رو عوض نمیکنه که دانستن که چیزی
تغییر نمیکنه اون چیزی که به اصطلاح
تغییر میده اینه که من بفهمم این رو
فهمیدن یعنی که من بدونم که برای به
اصطلاح آزادی من نمیتونم چار تا شعار بدم
من نمیتونم برای دموکراتیک شدن چار تا
انتخابات باید برگزاری بکنم. اگه اونوقت
بفهمم اینو اونوقت ن یه در صورتی حرف
میزنم از حقوق بشر که خودم حقوق بشر به
سبک زندگی خودم بدل شده باشه. نه اینکه من
بگم من مدافع حقوق بشرم. چون با جمهوری
اسلامی مخالفم مثلاً چون با اعدام مخالفم
من مدافع حقوق بشرم. در نتیجه میشه بسیاری
از مدافعان حقوق بشری که با اعدامهای
جمهوری اسلامی مخالفن اما با اعدام جمهوری
اسلامی مخالف نیستن. بله. بفرمایین آقای
پویا.
بله بفرمایین بابک جان صدا
[صدای خرناس]
من سپاسگزارم از اینکه مبادرت کردید به
بازخوانی پر که
خب تا حد قابل قبولی شناخته شده هستش توی
جوامع آنها آدمی که ایرانیها منتها خب
توی این شرایط موجود فکر میکنم که خیلی
انتخاب به جایی بود فقط میخواستم که یک د
تا نکته رو اضافه بکنم به این در واقع
گفتار شناخته شده یکیش عنصر زمان هستش
که یه نقش خیلی پررنگی رو بازی میکنه توی
شکل گرفتن دموکراسی زمانی که بر روی مبانی
لیبرالیسم بخواد تعریف بشه یعنی در عنصر
زمان هستش که خطاپذیریها
معنادار میتونه عمل بکنه و ما میتونه
نهادهایی رو بر اساس پذیری ارزهای
وجودیشون تعریف بکنیم و اونها در گذر
زمان کارکرد خودشونو نشون بدن که یه عبارت
دیگه توی تحلیل رفتارهای جمعی که قبلاًم
من یه چند بار توی گفتگوهای شما دیده بودم
که بهش اشاره میکنید در زمانمندی هستش که
یک توده گسترده، یک کلونی میتونه رفتار
هوشمندانهای از خودش نشون بده که
انتخابهایی با خطای خیلی پایینتر هستش.
هر چقدر بازههای زمانی کوتاهتر میشه
مکانیسمهای عقلگریز قویتر عمل میکنن و
در اینجا هستش که یک سیستم میتونه
تصمیمهای نابهردانهای بگیره و در واقع
از هر ستیز عمل بکنه. یکی از دلایلی هم که
فاررا رشدهای خیلی آنی داره و سعی میکنه
توی پروژههای کوتاه مدت خودش رو از یه
استیج به استیج قدرت بالاتر برسونه در
واقع تک کردنش به رفتار
نابخردانه یا عقلز یک پولده بزرگتر در یک
بازی زمان کوچیک و شرایط ویژه هستش حالا
این فقط یکی از جنبههایی بود که عنصر
زمان خیلی خیلی مهم میشه از دیدگاه کپر و
بهخصوص اون واژه تدریجی
که به درستی شما تو عبارت سه کلمهای ازش
بازیک کردید خیلی به چشم منتها
یک مورد دومی هم که میخواستم بهش اشاره
بکنم در واقع مسئله مشکل
تکه کردن صرف بر
توی ساخت جوامع آینده هست که در اون ما یک
نوعی از کوگزیستنس داریم بین بین عقل حالا
چهجوری بهتون بگم بین نشن رشن که ماها
هستیم آدمها هستیم و هوش مصنوعی که
احتمالا این بادی هم خواهد شد توی دهههای
آرتی و میتونه که یه نقش پررنگی توی جوامع
هیبریدی بازی بکنه چون یه قسمتی از خرد
جنگ شکل گرفته از شناخت حسی میاد ما
متأسفما توی ایآی در حال حاضر معرفت حسی
نداریم و این سوال بزرگ هنوز وجود داره که
چگونه میشود
نگاه رو بست داد برای تعریف کردن یک نوعی
از دموکراسی که در اون هوش مصنایی و
هوش در واقع طبیعی میتونن یک سیستم اخلاقی
بر مبنای خیر عمومی داشته باشن حالا در
این مورد اگر باز هم مقاله شما داشتید یا
نظراتی داشتید که فکر میکنید که میتونه
راهگشا باشه برای افرادی مثل من که خیلی
علاقهمند هستم به جلسات شما ممنون میشم
که جلسه آتی بهش اضافه سپاسگزار
خیلی خیلی ممنونم د تا نکته خیلی خیلی مهم
گفتید و مخصوصا راجع به نکته دوم یعنی
مسئله
دموکراسی و هوش مصنوعی حتماً حتما صحبت
خواهم کرد و خب خیلی هم کار شده خیلی هم
کتاب نوشتن خیلی مقاله هست نظریات مختلف
هست من حالا چون یکی از دوستانم یک
مقالهای فرستاده برای من که بخونم و نظر
بدم راجع به ترجمه و هوش مصنوعی در روزهای
آینده یک جلسهای خواهم گذاشت راجع به
مسئله ترجمه و هوش مصنوعی چون مسئله ترجمه
باز در نهایت برمیگرده به مسئله انسان
برمیگرده به مسئله فهم یعنی ما بعد از
هوش مصنوعی انسانو چهجوری تعریف میکنیم
فهمو چهجوری تعریف میکنیم زبان رو
چهجوری تعریف میکنیم و همین طور جامعه رو
چهجور تعریف میکنیم دموکراسی رو چهجوری
تعریف میکنیم حتماً و حتماً و حتماً به
موضوع به هر خواهم گشت و و راجع بهش صحبت
خواهیم کرد و طبیعتاً انقدر دامنه موضوع
هم گسترده است که قطعاً باید بیش از یک
جلسه بهش پرداخت. الان نگرانی
یعنی بزرگترین نگرانی دموکراسیها یا شاید
بزرگترین تهدید برای دموکراسیها همین
مسئله هوش مصنوعی. در در آمریکا و در
اروپا همیشه در سالهای اخیر در
انتخاباتها مهمترین دغدغه مسئله هوش
مصنوعی بوده. بنابراین مسئله مهم نیست. در
مورد ایرانم خب طبیعتاً خیلی مهمه بهخاطر
اینکه ما در ایرانم باز آموزش درستی
نداریم راجع به اینکه شما چگونه بفهمین
هوش مصنوعی رو چگونه ازش استفاده کنین و
طبیعتاً آینده ما وابسته به این هست که
چگونه هوش مصنوعی رو درک بکنیم بفهمیم و
چگونه بتونیم آزادی خودمون رو استقلال
فکری خودمون رو همزیستی خودمون رو در
حقیقت حفظ بکنیم با در عینی که ما هوش
مسئولی رو نمیتونیم انکار بکنیم کنیم یا
کنار بگذاریم ولی چگونه با او برخورد
بکنیم که آزادی و همزیستی و عقلانیت و
اینها از بین نره حتماً من به این موضوع
خواهم پرداخت و ممنونم از اینکه بهش اشاره
کردید اگر اجازه بدید من صحبتمو تموم کنم
من د حدود ۲ ساعت دیگه کمتر از د ساعت
دیگه یک کتاب دیگری رو معرفی خواهم کرد که
خیلی کتاب مهمیست به نام سنگهای روح
تاریخ مفهومهای فلسفی از دوران باستان تا
عصر حاضر از
اریک لیدمن ترجمه آقای مقدم این کتاب به
نظر من تا جایی که من میدونم در نوع خودش
و در موضوع خودش در فارسی یونیکه یه کتاب
مفصلیست درباره تاریخ فلسفی مفهوم فرم و
اینکه چگونه مفهوم فرم زندگی ما رو دگرگون
کرده یعنی سیاست و نمیدونم اخلاق و جامعه
و هنر و فلسفه و ادبیات همه در این ۲۰۰۰
سال اخیر ب در پی تغییر که در فهم ما از
فرم به وجود آمده دگرگون شدن کتاب خیلی
مهمیه من د ساعت دیگه برمیگردم و این
کتابا رو هم در فرصت خیلی کوتاهی معرفی
میکنم و نکتههایی رو که به نظرم میرسه
که مهمن و ارزش خوندن دارن یعنی کتاب رو
خیلی ارزشمند میکنن بیان خواهم کرد ولی
باز تأکید میکنم که دوستان عزیز اونچه رو
که من گفتم کاملاً فراموش بکنید که این
کتابا رو خودتون بخونید اونچه که من میگم
م ابدا حرفای پوپر نیست فهم من از پوپر
هست و شما به درسته که حالا ما از فهم
همدیگه باید مطلع بشیم ولی اگر میخواین
پوپر رو بفهمین باید خودتون بفهمین یعنی
فهم خودتون رو مستقل از اونچه که من گفتم
به اصطلاح بهش اهمیت بدین امیدوارم که این
معرفیها برای این نیست که شما از خوندن
این کتابا بینیاز بشین بلکه بهعکس برای
این هست که شما کنجکاپ بشین و خود این
کتابها رو بخونین اونوقت میتونین در
حقیقت قضاوت بکنید که آیا فهم من درسته،
فهم من درست نیست و اون موقعست که در
حقیقت ارزش داره. بسیار سپاسگزارم از شما،
از بابک عزیز و تا ساعت دیگه که در
خدمتتون هستم. وقتتون بخیر.