یوتیوب هم سلام کنم به دوستان هم در
یوتیوب و هم در کلاب هاوس امیدوارم که
دوستان حالشون خوب باشه
امیدوارم که دوستان حالشون خوب باشه در
کلاب هاس و در یوتیوب
اگر در یوتیوب صدای منو میشنوین لطفاً من
بفرمایین که
بدون نگرانی از مشکل فنی بحث رو آغاز
بکنیم
بابشم میشه به من اطلاع بدین که
میکنم اگر مشکلی بود که
بله بسیار
خب
جلسه امروز درباره
رمان پوست انداختن کارس فونتز هست
من همون طور که بابک عزیز اشاره کرد چند
روز پیش درباره رمان نبرد فنتس صحبت کردم
و تکههایی رو خوندم
امروز هم میخوام یکی از مهمترین رمانهای
پونتس با عنوان پوست انداختن رو دربارش
صحبت بکنم
ولی پیش از اینکه وارد رمان بشیم
باید یه نکتههایی رو درباره پوینتس بگم
راجع به شخصیت ادبی و فلسفی پونتس و بعد
درباره جایگاه این رمان در میان آثار
فوتنتس و بعد هم در حقیقت یک چند صفحهای
از این کتاب رو انتخاب کردم که براتون
بخونم
ولی پیش از اون
عرض میکنم که من یک دورهای رو در از
شهریور ماه آغاز خواهم کرد یک دوره درس
گفتار دهگانهایست درباره رمان جستارنویسی
و به عنوان یک فرمی از اندیشیدن که خب هم
جستار هم رمان هر دو مدرنترین فرمهای
اندیشیدن در عصر
ما هستن و ترکیب یب اینها یعنی رمان
جستار خب طبیعتاً یکی از یعنی یه پله
بالاتر در حقیقت فرمیست بسیار مهم برای
اندیشیدن در عصر مدرن و دوستانی که مایل
هستن در این جلسات شرکت بکنن میتونن با
ایمیل من مهدی
ببخشید خلیجکچرز@gmail.com
تماس بگیرن و از شرایط و جزئیات ثبت نام
آگاه بشن
کارسنتس نویسنده مکزیکی و یکی از
نامدارترین نویسندگان
قرن بیستم هست ن دوم قرن بیستم
و یک نویسندهایست که ویژگیهای
کمذیر یا
کم بمانندی داره و بسیار مهمه شناختن اون،
خواندن اون، باز خوندن اون.
کارس فوس
هیچ موقع رمان رو صرفاً هنری برای
داستانگویی نمیدونست،
بلکه به رمان به چشم یک فرمی از شناخت
نگاه میکرد. فرمی که میتونه چیزهایی رو
آشکار بکنه که نه تاریخنگاری قادر به
بیان اونهاست و نه فلسفه.
تاریخ اونطور که مورخ مینویسه از بیرون
به انسان نگاه میکنه. فلسفه مفاهیم رو
صورتبندی میکنه اما رمان تاریخ رو از
درون تجربه زیسته بازسازی میکنه. به همین
دلیل هست که پوئنتس بارها تأکید میکرد که
حقیقت ادبی رقیب حقیقت تاریخی نیست بلکه
بعد دیگری از اون هست.
همون طور که در جلسه
پیشین در مورد که در مورد رمان نبرد بود
اشاره کردم در آثارتس
شخصیتها در برابر تاریخ قرار نمیگیرن
بلکه خودشون یک فرم تاریخی دارن یک صورت
تاریخی دارن گذشته نه در قالب خاطره دور
بلکه در زبان در بدن در میل در روابط
عاشقانه و در شیوه اندیشیدن اونها حضور
داره. از این منظر رمان برای فوس
آزمایشگاهیست که در اون میشه دید چگونه
قدرت، اسطوره، دین، استعمار و حافظه آرام
آرام به سرشت انسان بدل میشن.
به همین دلیل ساختار رمانهای فوست هم
تابع همین بینش هست.
روایت خطی کاملاً از بین میره به خاطر
اینکه تجربه تاریخی خطی نیست. رای ثبات
خودش رو از دست میده به خاطر اینکه هیچ
صدایی مالک حقیقت نیست. اسطوره در کنار
زندگی روزمره مردم قرار میگیره به خاطر
اینکه گذشته هرگز از اکنون جدا نشده. در
جهان فنتس فرم صرفاً آرایش روایت نیست
بلکه خود اندیشه است.
حالا من اشاره این بحث فرم رو که مطرح
کردم امروز من در یک جلسه دیرتری یعنی
حدود ۳ ساعت دیگه راجع به یکی از مهمترین
کتابها درباره فرم و مفهوم فرم صحبت
خواهم کرد. سنگهای روح که بحث فرم رو ما
بهتر بفهمیم.
بله. به همین دلیل هست که خوندن رمانهای
فوست به معنای دنبال کردن سرگذشت چند
شخصیت نیست بلکه ورود به شیوه متفاوتی از
فهم انسان هست. پوینتس تاریخ رو روایت
نمیکنه بلکه نشون میده که تاریخ چگونه در
زبان در حافظه و در وجود انسان به زندگی
خودش ادامه میده. رمان به این معنا
بازنمایی جهان نیست بلکه یکی از راههای
شناخت جهان هست.
و
اگر قرار باشه که ما اندیشه
کارسنتس رو به یک پرسش بنیادی تقلیل بدیم
شاید اون پرسش این باشه که تاریخ چگونه در
انسان ادامه پیدا میکنه برای پونتس تاریخ
رشتهای از رویدادها نیست تاریخ حافظهای
نیست که بشه اون رو در کتابها بایگانی
کرد اونچه که یک جامعه رو میسازه بیش از
اونکه گذشته ثبت شده اون باشه گذشتهایست
که در زبان در تخیل در نهادها و در روابط
انسانی رسوب کرده تاریخ پیش از اون که
دانسته بشه زیسته میشه به همین دلیل هست
که شخصیتهای رمان رمان هایفوس هرگز با
گذشته روبهرو نمیشن اونها در گذشته زندگی
میکنن بیان که همیشه از اون آگاه باشن.
شکستهای سیاسی، اسطورههای کهن، خشونت
استعمار، ایمان دینی و خاطره انقلاب در
جهان فوس به موضوع بدل نمیشه، بلکه تبدیل
میشه به سرشتها.
تاریخ از بیرون در انسان اثر نمیگذاره
بلکه از درون انسان با او سخن میگرده.
در این نگاه هیچ آغازی مطلق نیست. هر
تولدی
ادامه زندگیهای دیگهست. هر انقلابی وارث
انقلابهای پیشینه. هر جامعهای بر روی
لایههایی از معنا بنا شده
که خودش اون رو نیافریده. از این جهت
مسئله اصلی فوئنتس گذشته نیست بلکه تداوم
گذشته است.
مسئلهش خاطره نیست بلکه نیروییست که خاطره
رو به اکنون پیوند میزنه. همین تلقی از
تاریخ شکلهای رمان اون رو هم تعیین
میکنه. زمان خطی جای خودش رو به زمانهای
همپوشان میده. روایت از صدای واحد فاصله
میگیره. اسطوره در کنار زندگی روزمره
قرار میگیره. شخصیتها پیش از اون که بیش
از اونکه کنشگران مستقل باشن محل طلاقی
نیروهای تاریخین و فرم رمان در آثار فوس
ترجمه ادبی همین فلسفه تاریخشه.
به همین دلیل پونتس رو نمیشه صرفاً
نویسنده رمانهای تاریخی قلمداد کرد.
تاریخ در آثار فنتس موضوع روایت نیست.
عنصریست که خود روایت رو ممکن میکنه.
نمیپرسه که در گذشته چه رخ داده، بلکه
میپرسه آنچه رخ داده چگونه هنوز در ما
جریان داره. از این نظر رمان تبدیل میشه
به ابزاری برای شناخت زمان نه زمان تقویمی
بلکه زمانی که در زبان در حافظه و در هویت
انسان رسوخ و رسوب کرده
یکی از مهمترین ویژگیهای جهان
فکری و ادبی فانتس درکش از نسبت اسطوره و
مدرنیته است. بسیاری از نظرها نظریههای
مدرن اسطوره رو به گذشته دور و سپریده
تبعید کردن. گویی که با ظهور علم دولت
مدرن و عقلانیت اسطوره هم از صحنه تاریخ
کنار رفته. فنتس با این تلقی موافق نیست.
از نظر فوتنتس اسطوره نمیمیره بلکه زبان
خودش رو عوض میکنه. به همین دلیل اسطوره
در آثار فوس یادگار یک جهان از دست رفته
نیست بلکه یکی از نیروهای فعال تاریخه
اسطوره از معبد به میدان سیاست منتقل میشه
از آیینهای دینی به روایتهای ملی وارد
میشه از خدایان باستانی به ایدئولوژیهای
مدرن بدل میشه و از افسانهها به تصاویری
که ملتها از خودشون میسازن مدرنیته در
این نگاه پایان اسطوره نیست نیست بلکه
سوره صورت تازهای از حیات اسطورهست
از این چشم انداز پروژه ادبی فنتس تلاشیست
برای کشف این لایه پنهان و فنتس نشون میده
که در زیر
ظاهر زبان حقوق سیاست انقلاب
ملت و پیشرفت روایتهای بسیار کهنتر
همچنان به زندگی خودشون ادامه میدن. انسان
مدرن بی اون که بدونه هنوز با الگوهای
اسطورهای عشق میورزه. دشمنی میکنه.
قدرت رو تصور میکنه و آینده رو میسازه.
به همین دلیل هست که بازگشت اسطوره در
آثار فوست هرگز جنبه نستالژیک نداره.
فونتس خواننده رو به گذشته فرا نمیخونه.
در پی احیای جهان باستان نیست. بلکه
اسطوره برای او موضوع به اصطلاح فهمه نه
موضوع ایمان.
اسطوره یکی از عمیقترین ساختارهای تخیل
تاریخی انسانه. ساختاری که بدون شناخت اون
نه سیاست مدرنرو میشه فهمید نه ملی گرایی
رو نه انقلاب رو و نه حتی عشق رو.
رمانهای فوس به ویژه آورا پوست انداختن و
ترانوسرا بر همین بنیان شکل گرفتن. در این
رمانها اسطوره هرگز در برابر تاریخ قرار
نمیگیره بلکه ژرفترین لایه تاریخ رو
تشکیل میده. گذشته در هیئت نماد، آیین و
روایت به اکنون راه پیدا میکنه و مدرنیته
به جای اون که اسطوره رو نابود کنه اون رو
در قالبهای تازهای باز تولید میکنه.
به همین دلیل اسطوره در جهان فوتنتس زینت
روایت نیست منبع نمادپردازی نیست بلکه
شیوهایست که تاریخ از طریق اون خودش رو
تکرار میکنه و انسان بی اون که آگاه باشه
بار دیگه نقشهای دیرین رو در صحنه تازه
بازی میکنه.
یکی از نکتههای مهم در
تفکر فوتنتس مسئله هویته نگاهش به هویت
که در کانون جهان فکری فنتس قرار داره
هویت در آثار فنتس یک جوهر ثابتی نیست یک
میراثی نیست که یک بار برای همیشه به
انسان یا یک ملت داده شده باشه برای
فوتنتز هویت یک فرایند تاریخیست گفتگوییست
پایان ناپذیر بین گذشته و اکنون بین حافظه
و تجربه میان آنچه به ارث رسیده و آنچه که
آنچه هر نسلی از نوع خلق میکنه فوست با
هر نوع تصور ذاتگرایانه از هویت فاصله
میگیره و باور نداره که ملتها دارای یک
ذات تغییر ناپذیر هستن یا بشه روح یک
فرهنگ رو در یک روایت واحد خلاصه کرد.
اونچه ملتها رو زنده نگه میداره، ناب
بودن و اصیل بودن و خالص بودن اونها
نیست، بلکه توانایی اونها در گفتگو با
تاریخ خودشون و با فرهنگهای دیگهست.
فرهنگی که خودش رو کامل و بسته و ناب تصور
بکنه به تدریج توان آفرینش رو از دست
میده.
خب این اندیشه بیش از هر جای دیگه در تلقی
فنتس از مکزیک آشکار میشه مکزیک برای
فوتنتس نه ادامه تمدن
از تک هست نه امتداد اسپانیا نه محصول
استعمار و نه دستاورد انقلاب مکزیک از
برخورد این جهانهای ناهمگون پدید اومده
هویت مکزیک در حذف یکی از این صداها نیست
بلکه در همزیستی پرتنش همه این صداها شکل
میگیره. به همین دلیل هست که هر روایتی
در
از نظر پوینتس هر روایت یکدستی از هویت
ملی یک نوع ساده سازی تاریخ هست و تقلب و
تحریف.
در جهان فونتس ترجمه، مهاجرت،
آمیزش فرهنگی و حتی تعارضها و تنشها
نشانه نشانههای بحران هویت نیستن، بلکه ش
به اصطلاح شرایط امکان شکلگیری هویتن.
انسان و جامعه تنها در مواجهه با دیگری
خودش رو باز میشناسه. هویت محصول گفتگوی
بیوقفه با دیگریست نه نتیجه انزوا. به
همین دلیله که آثار فوس سرشاره از برخورد
زبانها،
سنتها، حافظهها و جهانبینیهای متفاوت
به خاطر اینکه زندگی تاریخی هم چیزی جز
همین رویاروییهای دائمی نیست. خب این
نگاه پیامد مهمی برای فرم رمان داره.
شخصیتهای فوئنتس هویت یکپارچه و تثبیت
شده ندارند. اونها در مسیر روایت دگرگون
میشن. صداهای متعددی رو در خودشون حمل
میکنن و گاهی بین گذشته و اکنون میان
فردیت و تاریخ میان خواست شخصی و میراث
جمعی سرگردان میمانند. این تزلزل ضعف
شخصیت نیست. بیان ادبی حقیقتیست که فوست
درباره انسان باور داره. انسان موجودیست
که هویت خودش رو نه در تنهایی بلکه در
گفتگو با زمان، تاریخ و دیگری میسازه. از
این منظر پروژه ادبی فنتس رو میشه دفاعی
از کثرت در برابر یکدستی
قلمداد کرد. پوینتز تلاش میکنه نشون بده
که تمدنها با حذف تفاوتها به وجود
نیامدن و نمیتونن تداوم داشته باشن بلکه
تمدنها با توانایی تبدیل تفاوت به گفتگو
تداوم پیدا میکنن. هویت در اندیشه فنتس
مقصد نیست. یک افقیست که هرگز به پایان
نمیرسه و هر نسلی ناگذیره که در هر عصری
اون رو دوباره تفسیر و دوباره زندگی بکنه.
فوس ادبیات رو حافظه گذشته نمیدونه.
حافظه
به تنهایی گذشته رو میتونه حفظ بکنه اما
نمیتونه اون رو لزوماً بفهمه. وظیفه
ادبیات از نظر فوست بازگرداندن گذشته
نیست. بلکه آشکار کردن حضوریست که گذشته
هنوز در اکنون داره.
رمان گذشته رو از موزه بیرون میاره و
دوباره تبدیل میکنه به تجربه زنده انسان.
به همین دلیل فراموشی در جهان فوس صرفاً
از دست دادن خاطره نیست. فراموشی از دست
دادن توانایی تفسیر گذشته است و جامعهای
که گذشته خودش رو فقط به مناسبات رسمی،
بناهای تاریخی، آثار باستانی، اسناد
آرچیوی میسپاره، در حقیقت اون رو از
زندگی روزمره تبعید کرده. گذشته زمانی
واقعاً فراموش میشه که دیگه نتونه در فهم
اکنون نقشی بازی بکنه. رمان درست در برابر
چنین فراموشی میسته.
رمان در پی بازسازی نستالژیک گذشته نیست
در پی ستایش گذشته نیست در پی به اصطلاح
تبدیل کردن او به یک سند افتخارآمیز نیست
بلکه رمان با آشکار کردن رد گذشته در زبان
رد پای گذشته در روابط انسانی در ساختار
قدرت در میل تمنا در خاطره در خشونت و در
رویاهای انسان در حقیقت
مقاومت میکنه در برابر فراموشی. اونچه
ادبیات به یاد میاره صرفاً رویدادهای
گذشته نیست بلکه شیوههایی از زیستن،
ترسیدن، امید بستن و جهان رو فهمیدنه.
چیزهایی که هیچ سند تاریخی به تنهایی قادر
به حفظ اونها نیست. به همین دلیل
شخصیتهای فوست هرگز از گذشته سخن نمیگن.
گذشته رو زندگی میکنن.
اونها اغلب نمیدونن چرا چنین میاندیشن،
چرا چنین دوست دارن، چرا از چیزی هراس
دارن. رمان آرام آرام نشون میده که این
تجربههای به ظاهر شخصی ریشه در
حافظههایی داره که بسیار پیش از تولد
اونها شکل گرفته و ادبیات در این معنا
هنر بازگوی گذشته دیگه نخواهد بود بلکه
هنر آز آشکار کردن مداوم گذشته است.
فوست از این طریق یکی از بنیادیترین
کارکردهای رمان رو بازتعریف میکنه. رمان
نه دادگاهی برای داوری درباره گذشته و نه
آرامگاهی برای بزرگداشت گذشته بلکه رمان
مکانیست که گذشته دوباره امکان سخن گفتن
پیدا میکنه نه با زبان اسناد و مدارک و
وقایع بلکه با زبان تجربه انسانی به همین
دلیل هست که ادبیات در اندیشه فوست شکلی
از مقاومت هست مقاومت در برابر فراموشی که
تاریخ رو تبدیل تبدیل میکنه به اطلاعات و
انسان رو به موجودی بیریشه تقلیل میده.
از این نظر هر رمان بزرگ تلاشیست برای
گسترش حافظه تاریخی انسان. هر رمان بزرگ
با
دگرگون کردن نسبت ما با آنچه گمان
میکردیم سپری شده در حقیقت تلاش میکنه
که حافظه ما رو حافظه تاریخی ما رو گسترش
بده. ادبیات گذشته رو برنمیگردونه بلکه
نشون میده که گذشته هرگز نگذشته و از میان
نرفته.
برای پونتس فرم
هرگز یک مسئله صرفاً استتیک و زیبایی
شناختی نیست بلکه
ساختار رمان رو آرایش بیرونی یک داستان از
پیش موجود نمیدونه. بلکه هر رمان برای
فوتنتس پیش از اونکه درباره چیزی سخن بگه
با شیوه ساخته شدنش میاندیشه. به همین
دلیل در آثار پوینتس نمیشه اندیشه رو از
فرم جدا کرد. هر تغییری در ساختار روایت
تغییری در شیوه فهم جهان هست
و به همین خاطر هست که رمان نمیتونه
جهانی پیچیده رو با یک فرم ساده و خطی
بازنمایی کنه. اگر تاریخ از لایههای
گوناگون
از لایههای گوناگون زمان حافظه اسطوره و
قدرت ساخته شده روایت هم باید همین چند
لایگی رو در خودش منعکس بکنه و در آثار
فوس زمان از مسیر خودش خارج میشه صداهای
مختلف در همدیگه پژواک پیدا میکنن و در
همدیگه در حقیقت باز میتاب
از دست میده و مرز بین واقعیت، خاطره،
رویا و اسطوره پیوسته جابهجا بشه. اینها
بازیهای فرمی نیستن بلکه منطق درونی جهان
رمانن.
فوست به سنتی تعلق داره که از سروانتس و
فلوبر آغاز میشه و در جویس فاکر بروخ و
موزیل به اوج میرسه و رمان رو نه ظرف
اندیشه بلکه شیوهای برای اندیشیدن یک فرم
اندیشیدن میدونید. اونچه رو فلسفه در
قالب مفهوم بیان میکنه رمان با سازماندهی
زمان صدا فضا و روایت خلق میکنه. فرم در
این معنا خودش یک نوع شناخته به همین دلیل
اگر روایت
مرگ آرتمیو
بین زمانهای مختلف حرکت میکنه اگر
ترانوسرا مرز بین قرنها رو در هم میشکنه
یا اگر پوست انداختن پیوسته بین حقیقت و
اسطوره در نوسان هست این ساختارها صرفاً
بازیها یا انتخابهای زیباییشناسانه
نیستند.
هر کدام از اینها پاسخی روایی به پرسشی
فلسفین. فوتنتس با فرم میاندیشه نه با
مضمون. به همین دلیل هست که یکی از
مهمترین درسهای آثار پوینتس اینه که در
رمان چگونگی گفتن از اونچه که گفته میشه
جدا نیست. ساختار روایت خودش بخشی از
معنای روایته. فرم لباس اندیشه نیست بلکه
بدن اندیشه است. همون جاییست که جهانبینی
نویسنده به تجربه ادبی بدل میشه. خب چرا
کارلوس فوینتس برای امروز و برای ما اهمیت
داره؟ فینتس به این دلیل نویسنده معاصر
هست که مسائل او هنوز مسائل ما هستن و
پایان پیدا نکردن. فنتس به رخدادهای زمانه
خودش نمیاندیشید بلکه به ساختارهایی
میاندیشید که در هر عصر خودش رو با چهره
تازهای باز تولید میکنن. به همین دلیل
رمانهای پونتس با گذشت زمان کهنه نشدن به
خاطر اینکه موضوع آنها امروز نبود بلکه
نسبت انسان با زمان بود.
جهان امروز
بیش از هر زمان دیگری درگیر بحران گذشته
است. ملتها پیوسته گذشته خودشون رو
بازسازی بازنویسی میکنن. امپراتوریها
روایتهای تازهای از تاریخ میسازن.
انقلابها میراث خودشون رو از نوع تفسیر
میکنن و حافظه جمعی تبدیل شده به یکی از
میدانهای اصلی قدرت. فوس بسیار زود درک
کرد که نزاعهای بزرگ آینده فقط بر سرزمین
یا ثروت نخواهد بود بر سر
روایتها خواهد بود. اونچه جوامع رو به
حرکت درمیاره فقط منافع مشترک نیست بلکه
داستانهاییست که اونها درباره خودشون
باور کردن. به همین دلیل آثار فوست در فقط
درباره مکزیک نیست. آثار فونتس درباره
وضعیت جهانیست. وضعیتی که در اون هیچ
جامعهای نمیتونه بدون رویارویی انتقادی
با گذشته خودش آینده پایداری رو بسازه.
فراموشی از نظر فوئنتس به اندازه اسارت در
گذشته خطرناکه. جامعهای که گذشته رو
انکار بکنه محکوم به تکرار اون هست.
جامعهای که گذشته رو به اسطوره مقدس
تبدیل کنه توان آفرینش آینده رو از دست
میده و آزادی در فاصله میان این دو قرار
داره. در توانایی بازخوانی مداوم گذشته
اما اهمیت فوئنتس تنها در اندیشه تاریخیش
خلاصه نمیشه فنتس از معدود رماننویسهایی
بود که نشون داد فرم ادبی هم
یک نوع شناخته در روزگاری که پیچیدگی جهان
رو نمیشه با روایتهای ساده توضیح داد
رمانهای فوئنتس به ما یاد میده که ابهام
چند معنایی گشودگی
و و تعلیق قضاوت نشانه ضعف اندیشه نیستند
بلکه فرم راستین اندیشیدن به جهانیست که
حقیقت در اون هرگز در اختیار یک صدا قرار
نمیگیره به تملک درنمیاد و برای یک بار و
یک بار برای همیشه هرگز قابل تصاحب نیست
فنتس ما رو با پرسشی روبهرو میکنه که هر
نسلی باید درباره
باید هر بار خودش رو در برابر او قرار بده
و به اون پاسخ بده که یک جامعه چگونه
میتونه آینده تازهای بسازه بدون اینکه
گذشته خودش رو انکار بکنه یا در زندان
گذشته خودش رو حبس بکنه این همون پرسشیست
که از مرگ آرتمیو تا ترانوسرا و پوست
انداختن در اشکال گوناگون تکرار میشه فوس
صرفاً نویسنده مکزیکی نیست نیست بلکه یکی
از متفکران بزرگ ادبی نسبت بین حافظه هویت
و تاریخ در جهان معاصره. آثار فنتس هنوز
خونده میشن به خاطر اینکه پرسشهایی که
فنتس پیش میکشه پرسشهاییست که جهان ما
هنوز پاسخی نهایی برای اونها پیدا نکرده.
خب بریم به سراغ رمان پوست انداختن یا به
زبان اسپانیالی کمبیو پی
اثر
اثری از فانتس که سال ۱۹۶۷
برای اولین بار منتشر شد و بعد
یکی از
آثار مهم ادبیات امریکای لاتین این بدل شد
و به زبانهای مختلف از جمله به زبان
فارسی ترجمه شد. مترجم این کتاب آقای
عبدالله کوثریست و نسخهای که من دارم
انتشارات
این رو منتشر کرده و
این چاپی که من دارم چاپ اول هست که
زمستان ۱۳۸۰ه
ولی این کتاب اگر اشتباه نکنم بارها بعد
از اون به چاپ رسیده من راجع به ترجمه این
کتاب هم نکتههایی خواهم گفت ولی اول
بپردازیم به محتوای این رمان
پوست انداختن یکی از پیچیدهترین و
سمبولیکترین نمادهای رمانهای پوئنتسه
این رمان ظاهراً در ظاهر داستان یک سفر
کوتاهیست در مکزیک اما در ژرفهای این رمان
شما میبینید که نویسنده در کاگوش هست بر
در یعنی کاوشگر تاریخه کاوشگر هویته
کاوشگر حافظه است کاوشگر اسطوره استعمار
خشونت و بحران انسان مدرن هست اگر قرار
باشه که
پوست انداختنو عمیق بخونیم
بدون آشنایی با اسطوره شناسی
استک
لایه مهمی از رمان پنهان میمونه و به همین
دلیل من یه مقدار توضیح میدم راجع به
اسطوره شناسی استک که بتونیم این رمان رو
بهتر بفهمیم
برخلاف سنت یهودی مسیحی که زمان رو خطی
میبینه یعنی داستان از آفرینش آدم و حوا
آغاز میشه و بعد تاریخو و بعدم یه رستگاری
یک به اصطلاح کاملاً
شکل خطی داره زمان جهان هست
برپایه چرخه استواره یعنی جهان بارها
آفریده شده در اسطورههای استکی بارها
نابود شده و بار دیگه آفریده خواهد شد و
هیچ آغاز مطلقی وجود نداره هیچ پایان
مطلقی هم وجود نداره این تصور از زمان یکی
از بنیادهای رمان پوست انداختن هست برای
آستکها جهان هدیهای رایگان نبود
خورشید تنها زمانی حرکت میکرد که
انسانها اون رو با قربانی دادن تغذیه
کنن. قربانی صرفاً یک آیین دینی نبود بلکه
شرط تداوم جهان بود. به همین دلیل مرگ و
زندگی دو امر متقابل و متضاد نیستن. مرگ
شرط زایشه.
اگر مرگ نباشه زایشی در کار نخواهد بود.
این همون منطقیست که فوس به تاریخ منتقل
میکنه که تمدنها هم با قربانی شکل
میگیرن.
شیپ توتک
مهمترین اسطوره برای فهم زمان است. شیفت
توتک به معنای سرور ما آنکه پوست خود
راکند هست.
در آیین
شیپتوتک قربانی کشته میشد پوستش رو جدا
میکردن و کاهنان اون پوست رو برای چند
روز برن میکردن. امروزه این مراسم بسیار
خشن به نظر میرسه اما برای آستکها معنای
کیهانی داشت. دانه ذرت هم برای روییدن
پوست خودش رو از دست میده. کرم ابریشم
برای پروانه شدن پیله خودش رو میشکافه.
زمین هم برای باروری پوست کهنه رو کنار
میگذاره. پس پوست کندن نماد مرگ نبود.
نماد تولدی دوباره بود. همین عنوان این
کتاب پوست انداختن در حقیقت همینو میگه.
وقت پوست یعنی چی؟ پوست در اندیشه از سکی
مرز بین درون و بیرونه.
اما پوست ثابت نیست. پوست عوض میشه.
هم ما انسانها هم همینطوری مثل این فقط
مار نیست که پوست میندازه. مدام انسانها
هم مدام سلولهای پوستشون میمیره و
سلولهای جدیدی در حقیقت متولد میشن.
بنابراین هویت هم ثابت نیست. این همون
ایدهایست که فوتنتس به انسان مدرن منتقل
میکنه.
کوتزل کوتل خدای مارپرداز
خدای دانش خدای نوشتن خدای زبان و تمدن و
آفرینشه در بسیاری از آثار فنتس نوشتن یه
نوع عمل
کن کوزال کوالی هست یعنی نویسنده جهان
تازهای رو خلق میکنه یا خدای آینه
دودآلود خدای سرنوشت خدای قدرت و فریب که
جهان رو در آینهای نشون میده که هیچ
تصویر ثابتی وجود نداره و شخصیتهای پوست
انداختنم همینطورن. هیچکس تصویر ثابتی
از خودش نداره. تونتیو
خورشید اما خورشیدی که باید با قربانی زن
زن زنده بمونه. این تصور تاریخ رو هم به
چرخهای از خشونت و تجدید و نو شدن تبدیل
میکنه. زمان یکی از مهمترین
به اصطلاح تفاوتهای آستکها با سنت
اروپایی در هم مفهوم زمانه. همون طور که
گفتم در سنت مسیحی زمان رو به آینده حرکت
میکنه ولی در جهان آستکی زمان برمیگرده.
به همین دلیل هست که در پوست انداختن
گذشته هرگز پشت سر شخصیتها قرار نمیگیره
و همین طور مکان مکان
هرم در فرهنگ آستک صرفاً ساختمان نیست هرم
محل طلاقی آسمان و زمین و جهان مردگانه به
همین دلیل ویرانههای مکزیک در رمان
فوئنتس فقط آثار باستانی نیستن اونها
هنوز زندهاند
حالا چرا چرا فونتس به اسطوره آستگی
برمیگرده؟ نه برای ستایش گذشته نه برای
احیای دین باستان بلکه برای نقد مدرنیته.
پوینتس میخواد نشون بده که مدرنیته با
وجود همه ادعاهای عقلگرایانهش هنوز بر
الگوهای کهن قربانی، خشونت، قدرت و بازایی
استواره. انقلابها، جنگها و حتی
دولتهای مدرن از نظر فوست اغلب همون
چرخههای دیرینه رو با زبان تازهای بیان
تکرار میکنن. به همین دلیل اسطوره در
آثار فونتس
گذشته نیست بلکه ساختار پنهان اکنون هست.
خب
رمان پوست انداختن با سفر
چهار شخصیت آغاز میشه خاویر که یک نویسنده
و روشنفکر مکزیکیست الیزابت که زن
آمریکاییست که همسر خابویر هست فرانس
معمار و روشنفکر آلمانی ی که گذشتهش گره
خورده با جنگ جهانی دوم و ایزابل زن جوان
مکزیک معشوقه فرانسه. بین این ۴ار نفر
شبکهای از روابط عاشقانه حسادت خیانت و
کشمکش وجود داره. اونها با اتومبیل در
مکزیک سفر میکنن و در مسیر از مکانهای
تاریخی و باستانی دیدن میکنن. این سفر به
تدریج از یک جابهجایی جغرافیایی به سفری
در حافظه و تاریخ بدل میشه. هرچه داستان
پیشتر میده مرز بین اکنون و گذشته، مرز
بین واقعیت و خیال، مرز بین تاریخ و
اسطوره و حتی زندگی و مرگ مبهمتر و محوتر
میشه. روایت بارها زاویه دید خودش رو
تغییر میده و خواننده رو وادار میکنه که
درباره اعتبار آنچه میخواد آن درباره
اعتبار آنچه میخوانه تردید کنه. خب من
میتونم سه چ ساعت دیگه راجع به این کتاب
حرف بزنم ولی
متأسفانه فرصت نیست و شما رو نمیخوام ملول
بکنم اجازه بدید که چند قطعه از این کتاب
رو من برای شما بخونم و حالا در جلساتی که
در همین به اصطلاح دوره
رمان جستارنویسی خواهم داشت من اونجا به
این رمان و کارای فنتس هم اشاره خواهم کرد
و در حقیقت اونجا نشون میدم که چهجوری
باید این رمانو خوند و چهجوری باید این
رمانو فهمید مفصلتر ولی این بحثو میگذاریم
در اونجا و اجازه بدید که در
دقایقی که باقی مانده من بخشهایی از این
رمان رو براتون بخونم و بیش از این شما رو
نیازارم M.
[گلویش را صاف میکند]
ما اینجا چه میکنیم؟
داریم میرویم کنار دریا
چون هر ازگاهی لازم است که از شهر بزنیم
بیرون. اینجوری حال تو هم بهتر میشود.
نه.
ارتفاع کمتر مگر برایت بهتر نیست؟ خب دیگر
بیا دراز بکش و راحت باش قرص خوابت رو
بخور
اسمش یادم نیست فکر میکنم رنگش زرد است.
کپسول است وای بر من للیگا لیگیا
آن وقتها چه خوب دواهام را میشناختند.
چه بلایی سر من آمده. فکرش را نکن. فرصت
را پیدا کن و کمی بخواب.
خاویر بر درگاه حمام ایستاد و خیره شد به
زنی که وقت یا حوصله این را نداشته بود که
دامن و بلوز پرچروکش را که از مکزیکو سیتی
تا چلولا به تنداش عوض کند.
به تو خیره شد الیزابت
لیز لیزی لیزبت به تو خیره شد بف بت در
دستمال کاغذی فین کرد و زیف شلوارش را
بالا کشید لیگیا یک چیزی را میدانی
با خود گفتی وای باز هم شروع شد چه چیزی
را میدانم
حلزون دوجنسیست
آن دو تا حلزون چه معنی داشت که روی دیوار
از صدفشان بیرون بیایند یعنی اگر هر دوشان
دوجنسی هستن فایده این کارشان چی بود
لیگیا میتوانی به من بگویی
و امروز صبح
دراگونس
من هم از مکزیکو سیتی به چلولا آمدم همان
جور که میراندم روزنامه یکشنبه را هم ورق
میزدم و بعضی نکتههای جالب را زیرشان به
داد قرمز میکشیدن مثلاً لندا دارنل و
لابل اترو دیروز مردن کارولینا اترو حسابی
پیر و پاتال ۹۷ ساله ۹۷ سال آزگار همیشه
توی اتاقی کنار کوره راهی مرد یک
پشیز هم نداشت اجارهاش را سالها عقب
انداخته بود هیچ نداشت مگر مشتی اوراق
غرضه زردرنگ از عهد اعتضار که یک
نجیبزاده روس روزگاری به او داده بود.
ارزش اسمیاش ۱ میلیون روبل بود اما
انقلاب شد. انقلاب همیشه میآید و بعد
باید فاتحه اوراق قرضه را بخوانیم. تازه
این مال سالهایی بود که پیشبینی انقلاب
آسان بود. این روزها هیچکس اوراق قرضه یک
میلیون روبلی را هدیه نمیدهد. خواه
انقلاب یا بعد از آن. لاپ اترو فکرش را
بکن. دراگونس او درست وقتی ما را ترک کرد
که داریم وارد دوران خوش خودمان میشویم.
آن زن زمانه را دید که دارد برای هنر نوین
حلق پاره میکند. برای گودی، اسکار وایل،
برتسلی، فرینک، ریدگه بارونکرو بارونکرو
و تعظیم میکرد و زد به چاک.
در قادس به دنیا آمد. دختر کولی دختری
دختری بود که افسری یونانی که تعطیلاتش را
در اندلس میگذراند فریبش داده بود.
من که هم کولیها را میشناسم و هم
یونانیها را غلط نکنم ماجرا برعکس بوده.
۱۳ ساله بود که از مدرسه فرار کرد و با
عاشقش رفت به پرتغال و آنجا رقاصه کابواره
شد. ماجرا روشن بود. کسب و کار عاشق
حرفهای به دانونانزیو
لطف کرد. بله لطف کرد نگاهی به عکس این
پیردتر بیانداز. چه لطفی ها اینجوری بود
که دانزیو کشف کرد آدم اگر میخواهد خوب
بنویسد باید خوب بتپاند و بعد کارش زار شد
و افتاد به وول خوردن توی دهلیز بوگندوی
لابدرو. اسیر سایهها شد. آبروی هرچی
مرتاز را برد و خودش با بیزههای داغ یک
نریان
اینها همه لااقل فایدهای داشت.
درمانی ناب. نه. بهترینش آن شبی بود که او
با ۵ تا مرد تاجدار شام خورد. ادوارد هفتم
پادشاه انگلیس. نیکولای دوم پادشاه روسیه.
آلفانسو آلفونسو سیزدهم پادشاه اسپانیا.
ویلهم دوم پادشاه آلمان و لئوپولد دوم
پادشاه بلژیک توی کافه پاریس آه آلتهای
شاهانه حالا میفهمم فکرشو بکن که با چه
خونسردی چه فراغ بال و چه هوشی میبایست
خودش را تسلیم آنها کند و باز هم بکارت
ذاتیاش را حفظ کند. آن بکارتی که زایده
بیاعتنایی محض و عفت جنسی محض بود. آدم
باید خیلی خوشبین باشد. که آنجور عشق بازی
کند. نه شتابزده و نه ناامید. لابل اسرو
درست مثل ما باور داشت که دورانش هیچوقت
به سر نمیرسد. فرقش فقط این است که ما
اعتقادمان را با ادای بدبینی جور دیگری
جلوه میدهیم. خودمان میگوییم دنیا نه با
فریاد که با نالهای تمام میشود و دکتر
استرنج لاوها زنجیرشان را پاره کردهاند
و برادر گندهه دارد تماشا میکند. یکسر
تأکید میکنیم آینده تیره وتار است. این
را میپذیریم. خوشبینی حتی ازش لذت هم
میبریم. رواندرمانی محض. بدبینی ما درمان
خوشبینی استوارمون است. از کاندومی
استفاده میکنیم که تامس استرنز اورول
بهمان داده. برعکس لابلترو و دوران خوش
و دوران خوش خوب میدانستند که نمیتوانند
پایدار بمانند. سرزندگیشان در واقع نشانه
نومیدیشان بود. نومیدی به شومی کاغهای
پرزرق و برق بارسلونا و سینههای شلول
سالومه برتلی و بعد کارش به آنجا کشید که
جیرهخوار دولت شد. دیروز صبح مرد. جسدش را
پیدا کردند. بله الیزابت. من داشتم
روزنامههم را میخواندم. همان وقتی که تو
در صندلی جلوی فلوکسواگن کنار آن آلمانی
مبورت نشسته بودی و ایزاب و شوهر تو کنار
هم در عقب اتومبیل بودند. تو پیچه رادیو
رو چرخاندی و لحظه و لحظهای صدای بیتلها
موج زد و بعد محو شد. بعد به جلو نگاه
کردی و خم جاده را دیدی و به تندی گفتی
بپا. و در یک دم بازوی فرانس را گرف گرفتی
و پایت را محکم بر ت ترمز خیالی کوبیدی.
در صندلی پشت فرانس خاویارد دستمالش را به
لب برد و لبخند زد و گفت اشکال جادههای
پرپیچ و خم این است که گفتگو را دشوار
میکنند و فرانس گفت که کمی دیگر از
بدترین پیچ رد میشویم و تو میدانستی که
الیزاب که ایزابل آنجور که تو بازوی فرانس
را گرفتی دست خاوی خاویر را نگرفته و
میدانستی که به تو زل زده وقتی دست از
بازوی فرانس برداشتی و گفتی ۱۰ سال پیش
اینجا یک تکه جنگل بود اما مکزیکیها
نمیدانند چهجوری ثروتها ثروتهایشان را
حفظ کنند. برگشتی و کندههای درختان را که
زمانی جنگلی بود نگاه کردی. آبکندهای عمیق
که جریان سریع آب آب گلالود میفرسودشان.
همان آبی که کوههای مکزیک را میشوید و
پایین میآارد و تپهها را هموار میکند و
چیزی که به ما وا میگذارد زمین
سندهزاریست. خشک خفقان گرفته دشمنخو
چشمهایت را بستی و خود را رها کردی تا
وزوز یکنواخت موتور و پیچ و تاب شاهرا
خوابت کند. کمی بعد صدای خاویر را شنیدی
که از فرانس میخواست رادیو را دوباره
روشن کند. اما فرانس سر تکان داد و گفت که
تو خوابیدهای و باز کمی بعد چشمهایت را
باز کردی و توی حرف فرانس دویدی که داشت
از تندی از تندی پیچها شکا میگفت و
پرسیدی چند وقت پیش یک مسابقه اتومبیلرانی
از این مرز تا آن مرز برگزار نشد؟
چند وقت پیش یک مسابقه اتومانی از این مرز
تا آن مرز برگزار نشد؟
پاسخ داد که چرا؟ اسمش مسابقه پانمریکن
بود و هیچ یک از رانندهها جان سالم به در
نبردند. توجهی به خنده تودماقی خاویر
نکردی چون سرت به کیف دستیت گرم بود.
داشتی دنبال آینه و شانهت میگشتی. گسوی
رنگ شده نقرهای را با ضربههای سریع شانه
کردی و وقتی خودت را در آینه دیدی به
ناخوشنودی اخم کردی. ما تیکت را برداشتی
دهانت را قنچه کردی و لبانت را که درگونس
عزیز به راستی کشیده و پر هستند قرمز کردی
آینه را مقابل صورتت گرداندی و گذاشتی تا
چشمان خاکستریت خودشان را تماشا کنند.
آنگاه متوجه شدی که خاویر دوباره حرف
میزند و به فرا و فرانس بی آنکه چشم از
جاده پیش روی بردارد سرت تکان میدهد.
خاویر داشت میگفتش برای زن محض دانستن
کافی باشد اما مرد وادار میشود چیزی
بیافریند که قرینه آن باشد. به سوی خابیر
برگشتی و به او خیره شدی و فرانس داشت با
لحنی خشک میگفت که گذشته از هر چیز مسئله
لذت هم هست و او به سهم خودش هیچ اصرار
ندارد که زنی اینجور باشد یا جور دیگر.
فقط همانیست که هست. فرانس به سوی دره
اشاره کرد و گفت از اینجا به بعد راه بهتر
میشود. شوهرت گفتاینجور که خیلی
بیمعنیست. بله. چیزی که گفت همین بود. به
او نگاه کردی و دوباره گفتی تا دریا چند
ساعت راه داری؟
خب من یک خطه دیگه میخونم
و
شاید یک جلسه دیگری باز بیشتر من خوندم و
ولی در همین بحثهای رمان جستارنویسی
طبیعتاً به طور جدیتری به این رمان خواهیم
پرداخت یک خطه دیگه میخونم و تمام میکنم
بحثم
[گلویش را صاف میکند]
چیزی که به فکر تو دراگونز رسید این بود
که پرستاران آن آسایشگاه شبیه کشیشها
بودند. کشیشها همیشه هوای دیوانهها را
داشتند. روایتهایی از زندگی و دنیا تعریف
کردند که برای آن دیوانهها فهمیدنی بوده.
نفرت آنها را به عشق تبدیل کردند. براشان
آرامشی دست و پا کردند. شور و شعف و صفایی
که دیوانه به آن احتیاج دارد تا دنباله
خطش را بگیرد و برود. کشیش، نویسنده،
هنرمند، سیاستمدار، هر کسی که دنیا را پر
از تصاویر خود، تصاویر ساختگی، تصاویر
دروغی تفسیرها و مضامین وردگونه میکند
میداند که دارد با دیوانههای خودش بازی
میکند. اما دیوانهها مثلاً رفیق من
تریسرام شندی ا اصلاً گوششان بدهکار این
خطابههای بلیغ نیست.
آنها به ریش این معلمها میخندند. کمکم
تریسرام شندی
اصلاً گوششان بدهکار این خطابههای بلیغ
نیست. آنها به ریش این معلمها میخندن.
کمکم آنها را تغییر میدهند و تبدیل به
دیوانههای دیوانهها میکنند.
این هم البته اصلاً مهم نیست. آن
ترفندبازهای مکار کار خودشان را ادامه
میدهند. دست نمیکشن. ابلهها حاضر نیستن
این را بپذیرن که چیزی که عقل بوده حالا
تبدیل به جنون شده و آن جنون را با
اروتیزم یا کر و فر نظامی یا اصالت دادن
به دولت یا نیاز ما به رستگاری
میپوشانند.
دیوانهها هم با کمال میل همکاری میکنند
چون میدانند که با تقویت و تغذیه جنون
کسانی که پرستاریشان میکنند میتوانند
جنون خودشان را پنهان کنند و دراگونز
مسئله این است توهم عقلانیت باید حفظ شود
تا توهم زندگی بر جا بماند شاهکار این
جمله توهم عقلانیت باید حفظ شود تا توهم
زندگی بر جا بماند
باز هم تالار آینه دیگر بدلر نعش نعش را
بدلر نعش را آزین میبندد با اسطوره ارس و
در همین حال ترامپای نیچه با عنوان قدرت
اداره اراده عبور میکند. مارکس سال خورده
پرچین و چروک
مارکس سالخورده پرچین و چروک پشت وعده
دومین بهشت خاکی پنهان میشود. های رفقا
مواظب باشید بهشت اول واقعاً که خیلی بهشت
بود
و فیدرور میخائلویچ
و فیدور میخ می مخائلویچ بزرگ کمین میکند
زیرا واقعه ظهور رم سوم که به هر دلیلی که
بود به فکر کورتوایل و لوتلنیا نرسید
زیرا واقعه ظهور رم سوم که به هر دلیلی که
بود به فکر کورتوایل و لوت لنیا نرسید.
هموطن تو والتیتمن این امید خوشبینانه را
به ما داد که یک دنیای جدید دموکراتیک
برابریطلب فرا میرسد. ما پیروز خواهیم
شد و دیوارها فرو خواهند ریخت. در حالی که
رفیق خوناشانمون
رمبو به ما اطمینان میدهد که الوهیت فقط
اذان کلمات است. اما ببین به کجا
رسیدهایم.
کندی
لولیتا
شکنجه
کورههای مردهسوزی محاکمات مسکو قتل
تروسکی خلیج خوکها سگهای پلیس که در
منتگمری به جان سیاهان میاندازند بخر و
مصرف کن و هر روز زیباتر از روز پیش بشو
پپسی کواتل من
این هم از همان فلکهاست ببین بین دراگ
دراگون دراگونز
ببین دراگونز آخر در عصر ویکتوریا
و فور فیرو و فور فیرو و فور فریو نه
پرومتوس نه قیصر نه مدا نه السید دو شخص
نبودند حتی دنکشت پیر و آن جنونش آخر کار
پیرمردی درمانده و شکست خورده و خجالت ت
زده به نام
آلونسو
کیخانو میشود هیچ وقت دیگری نیست آنها آن
همزاد پنهانش نیست آن دانمارکی هم بوی گند
را میشنید اما ناچار بود سالها منتظر
بماند سالهایی که سالهایی بیشتر از آنچه
در بهشت بر زمین یا در دوزخ به شمارش
دریآیند و حتی هیچکس در فلسفه خودش خواب
آن را هم ندیده باری
باید منتظر میماند تا فقط فتیله ترقی مثل
ولتر را روشن کند که معتقد بود وقتی وحدت
دنیای مذهبی از هم بپاشد از یک دنیای واحد
غیرمذهبی میتوان حمایت کرد. پس بزن بریم.
فضیلت بدون شاهد و رضیلت بدون شاهد اصلاً
به فکر هم نمیآید. و وقتی که دیگر خدا
ناظر ما نبود ناچار شدیم یک ناظر دیگر خلق
کنیم. و آن خویشتن دیگرمان بود آقای هاید
یا همزادمان بود. پس میبینیم که بلیک
آنقدر هم آنقدرها هم باغوری نبود.
تو انسانی دیگر خدایی در کار نیست. پس
بیاموز که انسانیت خود را پرستش کنی. و
میبینیم که کلایست به بالاترین اوج خودش
رسیده بود. وقتی که برپا شد و گفتنون کنار
من بایست ای خدا. چرا که من د تا هستم. من
شبهم و من میگذرم در شب و مصیبت در
اینجاست که این هم باز از سکه میافتد.
وقتی که پیرندلو و برشت این دایره را
میبند دراز به دراز افتاده مرده نعش هر
شخصیتی شخصیت دیگر است خودش و صورتکش خودش
و قرینهاش خودش و ناظر خودش در آن واهی
در آن واحد قربانی و جلاد راستی آثار
سونبرن را خواندهای همان که همه
شرارتهای انگلیسیها را تقدیس کرده کار
هر روزی عنکبوت این است که پشه را بکشد
آیا آیا این را جنایت مینامن؟ نه. آیا ما
میدانیم؟ آیا ما میتوانیم طبیعت را از
آنچه هست بازداریم تا آنکه جنایت ممکند و
گناه چیزی واقعی؟ آیا تنها یک انسان
میتواند چنین کند؟ آیا میتواند مدار
ستارگان را بپیماید و زمان دریاها را به
عقب برگرداند؟ آیا میتواند احوال جهان را
دیگر کند و خواستگاه حیات را بیابد و به
نابودی کشاند؟ آیا میتواند به بهشت راه
یابد تا به تباهی کشاندش و به دوزخ پای
گذارد تا از انقیاد برهاندش؟ آیا میتواند
خورشید را فرود آورد تا زمین را در کام
کشد و از ماه در خواهد تا زهر با یا آتش
بر خاک افشاند؟ آیا میتواند میوه را در
دانه نابود کند و شیر مادر را زنگار دهان
کودک گرداند تا آنگاه توان گفت که این
انسان گناه کرده و بر طبیعت ستم رانده
است؟ نه حتی آنگاه نیز نه چرا که طبیعت
خود مشتاق است که چنین شود مشتاق آن است
که جهانی تازه بیافریند زیرا از زندگی کهن
خسته است چشمش از دیدن رنجور و گوشش از
شنیدن گرانبار شده است در تمنای آفرینش
میسوزد و در میان دو ضد به دردی جانکاه
از هم میشکافتد تا دگرگونی را بذاید
طبیعت در اشتیاق آفرینشیتازه است و
ناتوانه از آن مگر آنگاه که ویران شود با
همه توانش تشنه آن جرعه مرگآور است و با
همه نیرویش به تمنای مرگ میکشد و به
راستی بدترین گناهی که از ما برمیآید
چیست؟ ما که به روز زندهایم و به شب
مردهیم. بسیار خب من خواستم یه نکتههایی
رو بگم راجع به ترجمه کتاب.
ترجمه کتاب خب
کارهای آقای کوثری از بهترین کارهای
به اصطلاح ترجمهست
فقط نکتههایی که حالا شاید در یه فرصت
دیگه بگم یه نکته مهم اینه که نصر فوئنتس
با نصر آقای کوثری خیلی فاصله پیدا میکنه
نصر آقای کوسری بسیار ادیوانه نصر فاخر و
نصریست خیلی
به اصطلاح پرداخته ولی نصر فوست اینطور
نیست و عمداً اینطور نیست بنابراین
لحن و سبک نصر آقای کوثری درسته که ترجمه
تا اندازه ترجمه به اصطلاح وفادار به
اصطلاح هست ولی لحن و سبک خب چون خیلی
مهمه از این جهت میشه در حقیقت این ویژگی
رو در نظر داشت که فنتس اینطور زبانش نیست
ولی خب در یه فرصت دیگه من باز برمیگردم
به پوتس باز هم عرض کنم که در جلسات که در
شهریور ماه از شهریور ماه برگزار میشه
جلسات رمان جستارنویسی
من به از جمله کسانی که بهشون خواهم
پرداخت فنتس هست دوستان میتونن برنامه اون
۱۰ جلسه رو که برنامه مفصلشو من نوشتم در
صفحههای رسانههای اجتماعی من ببینن و یا
اینکه ایمیل بفرستن به خلیج
لکچرز@gmail.com
و همین طور من حدود ۲ ساعت دیگه کتاب مهم
سنگهای روح که در حقیقت تاریخ مفاهیم
فلسفیست و مخصوصاً مفهوم فرم رو یعنی
تاریخ فلسفی مفهوم فرم هست از افلاطون تا
امروز
من یک گزارشی از اون کتاب رو خدمت شما
خواهم گفت و امیدوارم که وقت همراهی با
شما رو داشته باشم بله آقای بابک خان اگر
دوستی نکتهای ندارن
ما
جلسه رو به پایان برس
بله خیلی ممنون آقای خرجی بله اگه درستم
لاظ بر صحبتهای خرجی نکتهای هست و اگر
پرسشید تشریف بیاریم تا
این رو مطرح بکنیم
بسیار خب اگر دوستی نکتهای نداره من با
دوستان بداع موقتی میکنم و د ساعت دیگه
باز در خدمتشون هستم وقتتون بخیر