رمان به مثابه‌‌ی شیوه‌ای برای اندیشیدن به واقعیت از دید هانس بلومنبرگ

هم در یوتیوب و هم در کلاب هاوس و اگر اجازه بدید من بحثو شروع بکنم تا اینکه حالا بعد دوستان اگر نکته‌ای داشتن بفرمایین این جلسه همون طور که بابک عزیز گفت در کنار جلسه‌ای که دو روز پیش داشتیم درباره رمان در حقیقت یک درآمدیست که من به طور عمومی برگزار می‌کنم برای دوره رمان جستارنویسی که از شهریور ماه آغاز میشه و اطلاعات مربوط به این دوره رو شما در رسانه‌های اجتماعی و همینطور در پای این ویدیوی یوتیوب میبینید و اگر مایل بودید که شرکت کنید در اون جلسات لطفاً با ایمیل خجل@gmail.com تماس بگیرین و جزئیات بیشتر برای ثبت نام رو در اونجا دریافت کنیم صحبت امروز من راجع به یک مقالهیست از هانس بلومنبرگ با عنوان کپت رتی مفهوم واقعیت و امکان رمان که در سال ۱۹۶۴ چاپ شده و من حالا پیشتر پیش از اینکه وارد این مقاله بشم و هم راجع به اهمیتش صحبت بکنم هم کهه یه گزارشی بدم راجع به این مقاله که حدود ۲۵ صفحهست هست ولی یکی از مهم‌ترین مقالات نه تنها یکی از مهم‌ترین مقالات و نوشته‌های هانس بلومنبرگ هست که یکی از مهم‌ترین مقالاتیست که اساساً درباره رمان نوشته شده در قرن بیستم در زبان فارسی ما یک کتابی داریم درباره هانس بلومنبرگ که خانم فرنودفر ترجمه کردن و بسیار ترجمه خوبیست و آقای همراه آقای نصری ترجمه خوبیست و نشر چشم چاپ کرده ولی یکی دو تا کتاب دیگه از بلومنبرگ مخصوصاً کتاب مهمش لجیتسی مادرن اج کتاب مشروعیت عصر جدید رو که یک آقایی به نام زانیار ابراهیمی ترجمه کرده که بسیار ترجمه مهملیست و اساساً ترجمه‌های آقای زانیار ابراهیمی تا جایی که من دیدم از کارلویت و دیگران ترجمه‌های مهملیست ایشون کتابهای بسیار مهمی رو ترجمه می‌کنن که به هیچ صلاحیت این ترجمه رو ندارن و کل این کتابا دور ریخت این ترجمه‌ها واقعاً دور ریختنیست ولی حالا من توضیح میدم یعنی پیش از اینکه به نظریه رمان یا به اصطلاح این مقاله بپردازم باید به این نکته توجه کنیم که جایگاه هانس بلومنبرگ در قرن بیستم یک جایگاه یگانه و تا اندازه‌ای استثناییست یعنی بلبنبرگو نمیشه به سادگی در کنار پدیدارشناسان یا هرمنوتیکتان‌ها یا نظریه پردازان به اصطلاح مکتب مثلا فرانکفورت یا فیلسوفان تحلیلی قرار داد یعنی به هیچ کدوم از این اردوگاه‌ها تعلق کامل نداره هرچند با همه اینها گفتگو می‌کنه یعنی بلومنبرگ از هایدگر از هوسرل کاسیرر کانت کزلک وبر و نیچه بهره می‌گیره اما در نهایت یک دستگاه مستقلی می‌سازه که شاید مثلاً بشه اسم اونو گذاشت انسانشناسی تاریخی فرهنگ یا عناوین دیگه و این تأکید بر این هست که بلومنبرگ بسیار متفکر استثناییست و شبیه هیچ کدوم از به اصطلاح متفکران دیگه در قرن بیستم نیست شهرت بلومبرگ خیلی دیر از آلمان به جهان بیرون آلمان و مخصوصا جهان انگلیسی زبان راه پیدا کرد و بیش از هر چیز شهرتش به به خاطر کتاب مشرو مشروعیت عصر جدید هست. لجتیمسی آف د مادرن تایم که متأسفانه گفتم به فارسی ترجمه محملی داره و اثریست که بسیاری از متفکران این این رو یکی از مهم‌ترین کتاب‌های فلسفه تاریخ در نیمه دوم قرن بیستم و یکی از مهم‌ترین کتاب‌ها درباره مدرنیته می‌دونن و اما اگه بخوایم شخصیت فلسفی بلومنبرگ رو در یک جمله خلاصه بکنیم شاید بشه گفت که بلومنبرگ فیلسوف فاصله یعنی از نظر اون انسان تنها موجودیست که نمی‌تونه مستقیماً با جهان زندگی بکنه. واقعیت در خام‌ترین صورت خودش بیش از اندازه عظیم، پیچیده، تهدید کننده و هولناک هست و بنابراین انسان برای بقا نیازمند این هست که بین خودش و جهان فاصله‌ای بیاندازه. فاصله‌ای که از جنس فرار و گریز نیست، بلکه از جنس فرهنگه. اسطوره دین استعاره علم فلسفه هنر ادبیات فرهنگ همه این‌ها ابزارهایی هستند که بین ما و واقعیت یک فاصله‌ای رو ایجاد می‌کنن تا اینکه انسان نه با حذف واقعیت بلکه با تفسیر واقعیت زنده بمونه حالا من در جلسات دیگری درباره کارهای مختلف بلومبرگ صحبت خواهم کرد ولی توجه داشته باشین که بلومنبرگ برای فهم ادبیات بسیار مهمه بلومنبرگ منتقد ادبی به معنای رایج کلمه نیست اما کمتر فیلسوفی میشه پیدا کرد در قرن بیستم که به اندازه بلومبرگ تونسته باشه جایگاه ادبیات رو در تاریخ فرهنگ توضیح بده برای بلوبنبرگ ادبیات یه چیزی افزوده بر زندگی نیست بلکه یکی از شیوه‌های های بنیادی سازمان دادن به تجربه انسانیست. یعنی همونطور که علم به انسان امکان میده طبیعت رو بفهمه، ادبیات هم به انسان امکان میده که زندگی رو تجربه کنه. اگر علم با مفهوم و آزمایش کار می‌کنه، ادبیات با روایت، با استعاره، با شخصیت و زمان می‌اندیشه. اینجا باید من یه نکته‌ای اشاره کنم که شاید کلید ورود به جهان بلومنبرگ باشه. بلومنبرگ هرگز ادبیات رو بازنمایی واقعیت نمی‌دونه. این تعبیر از نظر بلبنبرگ خیلی بیش از اندازه ساده است. مسئله این نیست که رمان یا شعر چگونه واقعیت رو توصیف می‌کنه. مسئله اینه که خود واقعیت چگونه در طول تاریخ دگرگون شده. اگر تجربه انسان از جهان تغییر پیدا بکنه، فرم‌های ادبی هم ناگذیر تغییر پیدا خواهند کرد. به همین دلیل تاریخ ادبیات رو نمیشه از تاریخ مفهوم واقعیت جدا کرد. خب این ایده در مقاله درخشان مفهوم واقعیت و امکان رمان کسپت رتیبت به اوج خودش میرسه. بلومنبرگ در این مقاله یکی از رایج‌ترین پرسش‌های نظریه رمان رو کنار می‌گذاره. در نظریه رمان معمولاً می‌پرسن رمان چیست؟ یا رمان چه ویژگی‌هایی داره ولی بولمنبرگ میگه چه تحولی در تاریخ تجربه واقعیت رخ داد که اساساً رمان ممکن شد این جابهجایی پرسش سهم منحصر به فرد بلومنبرگ در فلسفه ادبیاته خب من سعی می‌کنم که یک مقدار این رمان این مقاله رو توضیح بدم این مقاله بسیار بسیار مهمه به رغم اینکه حجمش بسیار کم هست ولی میشه میشه گفت که یکی از کلیدهای اصلی فهم فلسفه هانس بلومبنبرگ و یکی از مهم‌ترین نظریه‌ها درباره رمان هست. بنابراین یک مقاله‌ایست که دربارش زیاد نوشته شده، بهش زیاد ارجاع داده شده، خیلی زیاد تفسیر شده و مقاله‌ایست که بارها و بارها ارزش خواندن و بازخواندن رو داره. در این رمان در این مقاله یا جستار بلومنبرگ نمی‌پرسه که رمان چیست بلکه میگه چگونه شد که رمان اساساً امکان پیدا کرد یعنی برخی مثل ارسطو ادبیات رو از منظر تقلید یا ممسیس تعریف میکنن برخی مثل گورگلوکاچ رمان رو فرم ادبی جهان مدرن می‌دونن باختین مثلاً میگه رمان عرصه چند آوایی و دیالوگ هست یا کندرا رمان رو کاوش در امکان‌های هستی انسانی نام می‌گذاره. اما بلومنبرگ از همون آغاز مقاله نشون میده که همه این نظریه‌ها با وجود تفاوت‌هاشون یک پیشفرض مشترک دارن و اون اینه که رمان رو موضوع اصلی قرار میدن. اما بلومنبرگ سعی می‌کنه این جهت رو معکوس بکنه و پرسش این نیست که رمان چیست؟ بلکه پرسش این هست که چه تحولی در تاریخ تجربه انسان از جهان روی داد که رمان تونست پدید بیاد. این تغییر پرسش تمام مسیر مقاله رو تعیین می‌کنه و بلوبر معتقده که بیشتر نظریه‌های ادبی اینکه بی آنکه متوجه باشن مفهوم واقعیت رو یک امر بدیهی فرض می‌کنن. همه مثلاً میگن رمان واقعیت رو بازنمایی می‌کنه اما کسی نمی‌پرسه خود واقعیت چیه؟ آیا واقعیت همون چیزیست که یونانی‌ها واقعیت می‌نامن؟ آیا همون چیزیست که قرون وسطی در قرون وسطی واقعیت شناخته میشد؟ آیا به واقعیتی ما نظر داریم که بعد از گالیله و دکارت تجربه میشه؟ پاسخ بلومنبرگ منفیست. از نظر بلیمنبرگ واقعیت یک داده طبیعی یا یک امر بدیهی نیست بلکه یک مفهوم تاریخی‌ست. واقعیت محصول تاریخه. یکی از بنیادی‌ترین ایده‌های مقاله همین هست. بلومنبرگ میگه که انسان همیشه در یک جهان زندگی کرده اما همیشه یک جهان رو به یک معنا و به یک شکل تجربه نکرده. این تمایز بسیار مهمه که جهان یکیست اما تجربه جهان تنوع داره و دگرگون میشه و و انواع و اقسام مختلف داره. به همین دلیل تاریخ ادبیات در نهایت تاریخ دگرگونی تجربه واقعیت هست. خب چرا این مسئله مهمه؟ به خاطر اینکه اگر واقعیت تغییر کنه تمام فرم‌های فرهنگی هم تغییر پیدا می‌کنه یعنی دین، فلسفه، علم، سیاست و البته ادبیات به همین دلیل رمان نتیجه ابداع یک تکنیک ادبی نیست بلکه پاسخیست به نوعی تجربه تازه از جهان. بعد نظریه ممسس یا محاکات ارسطو رو نقد می‌کنه در اینجا و در حقیقت از زمان ارسطو تا عصر جدید بیشتر نظریه‌های ادبی بر محور نظریه ممس اسس ارسطو ساخته شده بودن که می‌گفتن هنر بازنمایی واقعیته. بلومبر میگهین تعریف هرچند پرسش هرچند مهمه این تعریف اما پرسش اصلی رو پنهان می‌کنه بهخاطر اینکه هنوز معلوم نیست که اون واقعیتی که قراره بازنمایی بشه چیه یعنی اگر مفهوم واقعیت عوض بشه اگر تجربه ما از واقعیت عوض بشه بازنمایشم عوض خواهد شد در نتیجه تاریخ ادبیات بدون تاریخ مفهوم واقعیت قابل فهم نیست و یکی از جذاب‌ترین ترین پرسش‌های مقاله اینه که چرا رمان دیر متولد شد؟ یعنی اگر انسان هزاران سال قصه گفته، داستان گفته، چرا رمان فقط در چند قرن اخیر ظهور کرده؟ چرا مثلاً هومر رمان ننوشته چرا سفوکل رمان ننوشته چرا دانته با وجود اینکه نزدیک بوده به جهان مدرن باز هم رمان نمی‌نویسه؟ این پرسش کل مقاله رو پیش می‌بره. پاسخ اولیه بلومبنبرگ اینه که به خاطر اینکه رمان نیازمند یه نوع تجربه یا فهمی از واقعیت بود که هنوز وجود نداشت این جمله مرکز ثقل مقالهست یعنی در جهان حماسی تقریباً همه چیز معلومه خدایان حضور دارن نظم جهان روشنه سرنوشت مشخصه قهرمان جایگاه خودشو می‌شناسه اما رمان در جهانی به وجود میاد که دیگه هیچ‌کدوم از این‌ها بدیهی نیست به همین دلیل رمان فرزند جهان باز هست جهان عدم قطعیت جهان به اصطلاح ابهام جهان باز یعنی چی اپن ورلد یعنی چی بلومنبرگ به طورت مستقیم جهان باز رو تعریف نمیکنه اما در خلال مقاله نشون میده که جهان مدرن جهانیست که هیچ معنای نهایی اون رو به اصطلاح هیچ معنای نهایی در اون از پیش تضمین نشده این همون چیزیست که بعدها در کتاب مهم لجیتسی مادرن اج اونجا توضیح میده در مشروعیت عصر جدید نخستین نتیجه مقاله در به اصطلا بخش آغازین مقاله اینه که سؤال این نیست که رمان چگونه واقعیت را توصیف می‌کند بلکه سؤال اینه که واقعیت چگونه باید باشد تا رمان ممکن شود؟ و همین جابهجایی کوچیک یکی از بزرگ‌ترین دگرگونی‌های نظریه ادبی در قرن دوم در نیمه دوم قرن بیستم رو شکل میده یعنی با این حرکت بلومنبرگ نظریه رمان رو از قلمروی نقد ادبی به قلمروی تاریخ مفاهیم یا به گریفس گششته و انسانشناسی فلسفی منتقل میکنه رمان دیگه صرفاً موضوع زیبایی شناسی نیست بلکه رمان نشانه‌ایست از دگرگونی بنیادی در شیوه زیستن و فهمیدن جهان از نظر بلومنبرگ مفاهیم تاریخ خب این مخصوصا به بحث کاری که راینولد کزلک میکنه بسیار نزدیکه و خیلیهم به عنوان وام داره در حقیقت سعی میکنه که بداحت‌های فلسفی رو نقد کنه میگه انسان به مثابع موجودی که برای زیستن جهان رو از نوع تفسیر می‌کنه و مدرنیته نه به عنوان انحط بلکه به عنوان پاسخی مشروع به پر بحران‌های جهان پیشامدرن و این ایده محوری که فرم‌های فرهنگی ابزارهای بقا و فهم واقعیتن به همین دلیل مف مقاله مفهوم واقعیت و امکان رمان صرفاً یک مقاله‌ای درباره ادبیات نیست، بلکه یکی از فشرده‌ترین بیان‌های فلسفه فرهنگ بلومنبرگه. یعنی رمان در این افق همون جایگاهی رو در تاریخ فرهنگ داره که انقلاب علمی در تاریخ معرفت یا دولت مدرن در تاریخ سیاست. توجه داشته باشید که بلومبنبرگ یک مقاله دیگری داره به عنوان کانسپت رتی ان پبل است یعنی چگونه تجربه ما از واقعیت عوض شد که چیزی به نام استیت و دولت ممکن شد که اون مقالهشم بسیار مهمه بلومنبگ برای فهم رمان تاریخ ادبیات رو کنار می‌گذاره و به تاریخ فلسفه برمی‌گرده از نظر بلومنبرگ هیچ‌کس نمی‌تونه درباره رمان حرف بزنه مگر اینکه نخست بداند که هر عصری واقعیت رو چگونه فهمیده. اینجاست که این مقاله از نظریه ادبی به تاریخ مفاهیم و سپس به انسانشناسی فلسفی تبدیل میشه. برای بلوبر واقعیت نه طبیعت بلکه نسبت انسان و جهان هست. واقعیت مجموعه اشیاء بیرونی نیست. کوه‌ها، دریاها، درختان، ستارگان همیشه وجود داشتن. اونچه که تغییر می‌کنه نسبت انسان با اون‌هاست. بنابراین واقعیت نه یک شیع در خارج بلکه نوعی تجربه است. جهان همیشه همان جهان نیست، بلکه انسان همواره به گونه دیگر در جهان زندگی می‌کنه. بلومنبرگ از جهان یونانی آغاز می‌کنه. برای یونانی‌ها کسموس یا به اصطلاح کیهان فقط جهان نیست. کاسمس یعنی نظم یعنی زیبایی یعنی هماهنگی در برابر کیسه دیگه خاؤوس اول جهان آشوبه بعد که کازمس میاد یعنی نظم ایجاد میشه هماهنگی ایجاد میشه این دیدین که مغاز فروشگاه‌هایی که کارای زیبایی هم می‌کنن میگن کازمتیک دیگه از همون میاد در کازم نظم زیبایی هماهنگی تناسب ضرورت در چنین جهانی واقعیت چیزی نیست که انسان اون رو کشف کنه کنه بلکه جهانیست که خودش از پیش آشکاره و در این جهان انسان بیشتر تماشاگر نظم جهان هست تا اینکه سازنده معنای جهان باشه به همین دلیل ترژدی و حماسه کاملاً طبیعیان به خاطر اینکه جهان به اصطلاح جهان خود داستان رو به خوبی می‌شناسن چرا حماسه ممکن میشه بلومنبرگ میگه حماسه فرم ادبی جهانیست که واقعیت اون از پیش کامله کاملاً مشخصه همه چیز سر جای خودشه آشیل قرار نیست که هویت خودش رو پیدا کنه بلکه اون هویت خودشو داره یا ادیسه جهان رو خلق نمی‌کنه فقط به خانه باز میکرده بنابراین بازگشت یا هو هومک کامینگ مهمترین استعاره حماسه است نه کشف در قرون وسطی در مسیحیت باز واقعیت باز هم ثابته اما اینبار نه به دلیل کازمس بلکه به دلیل خداوند این جهان رو چنان آفریده که یک سیستمی از نشانه‌هاست برگ درختان سبز در نظر هوشیار هر ورقش دفتریست معرفت کردگار هر چیزی به جه چیز دیگری اشاره می‌کنه درخت فقط درخت نیست فقط نماده نور فقط نور نیست اشاره به حقیقت الهی‌ست تاریخ صرفاً رخدادها نیست بلکه طرح رستگاریست. در چنین جهانی ابهام وجود داره اما ابهام در نهایت حل خواهد شد. تا اینکه می‌رسیم به عصر مدرن. حالا چرا در قرون وستی رمان هنوز ممکن نیست؟ بلومنبرگ یه نکته ظریفی رو میگه. میگه که در از قرن وسطی در در حقیقت ممکنه شخصیتو رنج ببرن اما کل جهان دچار بحران نیست. خب می‌دونید که انسان با گناه ازلی آفریده میشه و در این جهان همواره بهخاطر اینکه بنیادش بر شر هست همیشه رنج می‌بره. مسیح بهش به صورت انسان تجسد پیدا می‌کنه تا انسانو رستگار بکنه. انسان‌ها رنج می‌برن اما کل جهان دارای بحران نیست. جهان معناداره. انسان ممکنه گناه بکنه اما جهان هنوز معنا داره. بنابراین هنوز رمان ضرورت نداره. در عصر جدید هست که یکی از بزرگ‌ترین انقلاب‌های تاریخ آغاز میشه که بلوبنبرگ اون رو صرفاً یک انقلاب علمی نمی‌نامه بلکه اون رو انقلاب در خود واقعیت می‌نامه. گالیله، دکارت، کبلر، نیوتون این‌ها تنها علم رو عوض نکردن. اون‌ها جهان رو دگرگون کردن. فهم ما رو از واقعیت عوض کردن. نه به این معنا که جهان عوض شد، بلکه به این معنا که انسان دیگه نمی‌تونست همون جهان قدیمی رو به شکل نیاکان خودش تجربه کنه. واقعیت در این جهان دیگه آشکار نیست. اینجا بلوبرگ یکی از مهم‌ترین جمله‌های مقاله رو صورت‌بندی می‌کنه. میگه در جهان جدید واقعیت دیگه یک چیزی از پیش داده شده نیست بلکه باید کشف بشه، باید آزموده بشه، باید تصحیح بشه، باید تفسیر بشه و در نتیجه به مسئله تبدیل میشه. پیدایش عدم در جهان یونانی نظم بدیهی بود در جهان مسیحی خداوند ضامن معناست اما در جهان مدرن دیگه هیچ تضمینی وجود نداره این همون لحظه‌ایست که به تعبیر بلومنبرگ انسان برای نخستین بار در برابر واقعیت قرار می‌گیره واقعیت دیگه دوست انسان نیست دشمن هم نیست بلکه چیزیست که باید شناخته بشه لومبنبرگ روی واژه‌ای تأکید می‌کنه که تمام فلسفه مدرن بر محور اون می‌گرده و اون تجربه است. دیگه اقتدار گذشته کافی نیست، اقتدار متن کافی نیست، اقتدار سنت کافی نیست، بلکه انسان باید خودش جهانو تجربه کنه اینجاست که رمان به تدریج ممکن میشه. چرا؟ بهخاطر اینکه رمان دقیقاً فرم تجربه است نه فرم دانستن نه فرم قطعیت نه فرم حقیقت رمان روایت کسیست که جهان رو در حال آزمودن داره روایت می‌کنه بلومنبرگ به طور ضمنی دکارت رو یکی از چهره‌های تعیین کننده این تحول می‌کنه شک دکارتی فقط روش فلسفی نیست بلکه نشانه جهانیست که دیگر بداحت خودش رو از دست داده وقتی بداحت از بین میره رمان آغاز میشه و بعد در نسبت باکان کانت همین تحلیل رو انجام میده که میگه جهان دیگه مستقیماً داده نمیشه بر همون طور که کانت میگه بلکه از خلال شرایط امکان تجربه برای ما پدیدار میشه بولومبرگ در این بخش به کانت به طور محدودی می‌پردازه اما تمام استدلال بلوبر کانتیه عمیقاً کانتیه میگه واقعیت دیگه چیزی نیست که انسان صرفاً در برابرش بایسته. واقعیت همیشه در نسبت با سوژه فهمیده میشه. بنابراین رمان نه از تحول ادبی بلکه از تحول تاریخی مفهوم واقعیت زاده میشه. به عبارت دیگه پیش از اونکه سروانتس فیلدینگ فلوبر یا تولستوی رمان بنویسن جهان باید به جهانی تبدیل میشد که بتوان اون رو از خلال تجربه تردید خطا جستجو و امکان فهمید رمان محصول چنین جهانیست جهانی که در اون واقعیت دیگه نظمی حاضر و آماده نیست معنا دیگه تضمین شده نیست بلکه جهانیست که افق گشوده‌ایست و انسان باید در اون راه خودش رو پیدا بکنه این همون نقطه‌ایست که به اصطلاح جستار بلومبنبرگ رو از نظریه‌های کلاسیک رمان جدا می‌کنه. یعنی بلومبنبرگ منشأ رمان رو نه در تحول سبک نه در پیدایش طبقه بورژوا و نه حتی در فردگرایی بلکه در دگرگونی بنیادین نسبت انسان و واقعیت جستجو می‌کنه. بعد بلومنبرگ وارد ادبیات میشه. و منتها نه برای اینکه مثلاً و و می‌پردازه به اول به دن که شد نه از منظر زیباشناسانه بلکه بلومنبرگ سروانتس رو یک متفکر واقعیت می‌دونه بلومنبرگ هرگز نمیگه که دونکی شدت اولین رمانه بهخاطر اینکه از نظر تاریخی این ادعا قابل مناقشست ولی میگه اهمیت سروانتست به خاطر این نیست که اولین رمان نوشته بلکه اهمیت سروانتس در یه جای دیگریست چرا کجا میگه دنکیشد نخستین اثر بزرگیست که خود بحران واقعیت رو موضوع روایت قرار میده این تفاوت بسیار بنیادینه یعنی بلومنبرگ اگر از بلومنبرگ بپرسید که رمان از کجا آغاز میشه بلومب بلومنبرگ یه جواب غیرمنتظری به شما میده میگه رمان از داستان آغاز نمیشه رمان از تعارض دو جهان آغاز میشه نه دو شخصیت نه دو نسل بلکه دو تصور از واقعیت دنکی شد در گذشته زندگی نمی‌کنه معمولاً میگن دنکیش دیوونهست بهخاطر اینکه آسیابادیا رو غول می‌بینه لومبرگین میگهین توصیف کافی نیست دونکی شد صرفاً دچار توهم نیست بلکه او در واقعیتی دیگر زندگی می‌کنه واقعیتی که کتاب‌های شوالیه‌گری ساختن در اون جهان شوالیه وجود داره جادوگر وجود داره افتخار یه معنای روشنی داره ماجراجویی یک وظیفه اخلاقیست اما جهان بیرونی دیگه اون جهان نیست اینجاست که رمان آغاز میشه برخورد دو رژیم واقعیت یعنی دونکی شد میگه که از نظر بلومنبرگ میگه دونکی شد روایت برخورد دو رژیم واقعیته یک رژیم جهان اسطوره‌ای و شوالیه‌ایست ولی رژیم دیگه جهان مدرنه این دو جهان همزمان وجود دارن اما دیگه بر هم منطبق نیستن به همین خاطر هست که هر حادثه رمان در دنکیش در حقیقت آزمونی برای تعیین واقعیت هست. در صحنه معروف آسیابادی رو بلومبنبرگ صرفاً طنز نمی‌دونه و معتقده که این صحنه یکی از عمیق‌ترین صحنه‌های فلسفه ادبیاته. چرا؟ به خاطر اینکه برای نخستین بار دو تفسیر از جهان یا دو تفسیر از واقعیت با هم برخورد می‌کنن. برای سانچو آسیاب آسیابه. برای دونکی شد آسیاب غوله. نکته مهم این نیست که چه کسی درست میگه بلکه اینه که واقعیت دیگه بدیهی نیست واقعیت باید اثبات بشه این همون وضعیت انسان مدرنه شکست به عنوان تجربه حقیقت در حقیقت تلقی میشه در در حماسه شکست معمولاً مرحله‌ای از پیروزیست اما در رمان شکست خودش تولیدکننده شناخته دونکی شد هر بار شکست می‌خوره هر بار که کاری می‌کنه شکست می‌خوره اما هر شکستی موجب میشه که اون واقعیت رو دوباره تعریف کنه دوباره ببینه به همین دلیل رمان بدون شکست ممکن نیست بعد بولومنبرگ تفسیری درخشانی میده از طنز سروانتس میگه که طنز در دن که شد صرفاً برای خنداندن نیست طنز برای نشان دادن شکافیست که بین دو جهان قرار داره ما به دنکیشد نمی‌خندیم ما به فاصله‌ای که بین تصور او از واقعیت یت و تصور ما از واقعیت هست می‌خندیم. ما به فاصله‌ای که میان تصور او و جهان وجود داره می‌خندیم. طنز علامت بحران واقعیته. و اینجا یکی از مشهورترین ایده‌های مقاله شکل می‌گیره که واقعیت چیزی نیست که صرفاً وجود داشته باشه. واقعیت اون چیزیست که در برابر طرح‌ها، امیدها، خیال‌ها، تمناها، رویاها و آرزوهای ما مقاومت می‌کنه. این تعریف بعدها به یکی از مهم‌ترین تعریف‌های بلومنبرگ از واقعیت بدل میشه. دونکیشد دائماً می‌خواد جهان رو به شکل تصورات خودش دربیاره اما جهان مقاومت می‌کنه. همین مقاومت نام واقعیته. بلومنبرگ اینجا تقابل مهمی رو در حقیقت بهش اشاره می‌کنه که بین تراژدی و رمان وجود داره. در تراژدی قهرمان در برابر سرنوشت شکست می‌خوره اما در رمان قهرمان در برابر واقعیت شکست می‌خوره. این دو یکی نیستن. سرنوشت ضرورته زرنوشت تقدیر حتمی‌ست اما واقعیت امکانه. به همین دلیل هست که رمان از فرم آزادیست. سانچوپانزا در به بر از نظر بلومنبرگ فقط همراه دونکی شد نیست. سانچوپانزا نماینده جهان جدید هست. او واقعیت رو از خلال تجربه می‌سنجه ولی دن که شد واقعیت رو از خلال کتاب‌ها. در نتیجه کل رمان گفتگویی‌ست بین دو شیوه شناخت. بلومنبر میگه که رمان آزمایشگاهه نه آزمایشگاه علوم طبیعی بلکه آزمایشگاه امکان‌های زندگی. هر شخصیتی فرضیه‌ایست. هر فصلی آزمایشی تازه است. هر شکستی یک داده جدید هست رمان همان کاری رو درباره زندگی می‌کنه که علم درباره طبیعت. این یکی از این تشوی یکی از درخشان‌ترین بخش‌های مقالهست. بعد بولومنبرگ می‌پرسه که چرا دونکی شد هنوز معاصر ماست؟ میگه به خاطر اینکه ما هم همواره با تصورات خودمون وارد جهان میشیم بعد جهان به اون‌ها پاسخ میده. گاهی اون‌ها رو تأیید می‌کنه ولی اغلب اوقات اونا رد می‌کنه. بنابراین همه انسان‌های مدرن تا حدی شد هستن. بنابراین از نظر بلومبنبرگ اهمیت دنکی شد در این نیست که نخستین رمان بزرگه بلکه در این هست که نخستین رمانیست که خود واقعیت رو به مسئله روایت تبدیل کرده و از این به بعد داستان دیگه صرفاً درباره قهرمان یا ماجرا نیست درباره نسبت انسان با جهانیست که دیگه با انتظارهای او همخوان نیست به همین دلیل رمان مدرن رو باید ادبیات برخورد با واقعیت دونست شخصیت‌های بزرگ رمان‌ها از اما بواری تا یوزف کاه از مارسل پروس تا دیگران همگی وارث دنکی شدن. اون‌ها هم با تصویری از جهان زندگی می‌کنن و روایت میدان آزمون این تصویر در برابر واق مقاومت واقعیت هست. بنابراین رمان از نظر بلومنبرگ بازنمایی واقعیت بلکه صحنه آزمودن نسبت انسان و واقعیت هست و از این به بعد موضوع رمان نه خود جهان بلکه امکان‌های تجربه جهان هست. همین نکتهست که رمان رو به یکی از مهم‌ترین فرم‌های شناخت در دوران مدرن بدل می‌کنه. بعد بلومنبرگ می‌پرسه که خب اگر رمان از بحران واقعیت زاده میشه این بحران چگونه تجربه انسان از زمان رو دگرگون می‌کنه؟ اینجا بومنبرگ یکی از اصیل‌ترین تحلیل‌های خودش رو بیان می‌کنه. تحلیلی که رمان رو نه فقط به واقعیت بلکه به زمان پیوند میده در واقع از نظر بلومنبرگ رمان تنها در جهانی ممکن هست که زمان دیگه تکرار نظم ازلی یا اجرای تقدیر نیست بلکه افق امکانه یعنی جه زمان تاریخی‌ست یعنی زمان ایرورسیبل هست بازگشت ناپذیره هر ثانیه‌ای هر لحظه‌ای یگانه و بازگشت ناپذیره. بنابراین لحظه بعد هرگز هیچ نسبتی با لحظه قبل نداره. این افق امکان رو باز می‌کنه. بولمبرگ برای روشن کردن این تفاوت برمی‌گرده به حماسه. [گلویش را صاف می‌کند] میگه در حماسه زمان وجود داره اما زمان کشف نیست. زمان در ایلیاد یا ادیسه بیشتر به معنای تحقق چیزیست که از پیش در افق جهان قرار داره. آشیل نمی‌پرسه من چه کسی خواهم شد. اون خودش می‌دونه آشیل می‌دونه که کیه. ادیسه نمی‌خواد آینده تازه بسازه. تمام سفر هومکامینگه. یعنی بازگشت به جاییست که از آن همان جا که آمد آنجا می‌رود. به همین دلیل حرکت در حماسه حرکت دایره‌ای. ما ز دریاییم و دریا می‌رویم. ما ز بالاییم و بالا می‌رویم. ما از اینجا و از آنجا نیستیم. از همان جا آمدیم آنجا می‌رویم. میگه حرکت دایره‌ایست اما زمان در رمان کاملاً متفاوت هست در رمان آینده هنوز نوشته نشده هیچ شخصیتی از سرنوشت خودش مطمئن نیست و هر تصمیمی هر حادثه‌ای هرچند اندک و هرچند خرد می‌تونه مسیر زندگی رو تغییر بده هر ملاقاتی هر برخوردی ممکنه همه چیز رو دگرگون کنه و فرو بریزه همه قالب‌ها رو در نتیجه زمان دیگه یه ظرفی برای وقوع حوادث نیست خود زمان به ماده روایت تبدیل میشه در در نتیجه واژه کلیدی مقاله میشه امکان بلومنبرگ میگه که جهان مدرن جهان امکان‌هاست این همون چیزیست که رمان رو از همه فرم‌های پیشین متمایز می‌کنه در حماسه شخصیت‌ها در قلمرو ضرورت حرکت می‌کنن در رمان شخصیت‌ها در قرم‌مر امکان زندگی می‌کنن. به همین دلیل هست که رمان همیشه می‌پرسه اگر این تصمیم گرفته نمیشد چی میشد؟ اگر عشق دیگه‌ای انتخاب میشد چه میشد؟ اگر این نامه هرگز به مقصد نمی‌رسید چیه؟ اگر این سوء تفاهم رخ نمی‌داد چی؟ تمام ساختار رمان بر همین اگرها بنا شده و یکی از درخشان‌ترین تحلیل‌های بلومنبرگ در این مقاله اهمیتیست که به تأخیر میده. و نشون میده که تأخیر ابداع بزرگ رمان هست. نشون میده که رمان حقیقت رو فوراً آشکار نمی‌کنه بلکه همواره اون رو به تعویق می‌ندازه. این تأخیر صرفاً یه تکنیک روایی نیست بلکه بازتاب تجربه مدرن از واقعیته. در جهان مدرن حقیقت یکباره آشکار نمیشه. باید تجربه کرد. باید خطا کرد. باید زمین خورد. باید برگشت. باید اصلاح کرد. باید دوباره آزمود. رمان همین فراآیند رو روایت می‌کنه و یکی از مهم‌ترین تفاوت‌هایی که بین حماسه و رمان هست در شخصیت ایندوست. تفاوتی که بین شخصیت حماسی و شخصیت رمانی هست. آشیل تقریباً از آغاز همون کسیست که در پایان خواهد بود. اما بواری، راسکولینوف، بلوم یا مارسل اینا در طول روایت تغییر می‌کنن. رمان داستان شدنه داستان بودن. شخصیت رمانی هویت ثابتی نداره در مسیر روایت ساخته میشه. بنابراین پایان رمان فقط پایان داستان نیست بلکه پایان یک فرایند شناخت است. بعد بلومنبرگ بر عنصر دیگه‌ای تأکید می‌کنه که بدون اون رمان ممکن نیست. میگه در حماسه خطا معمولاً نقض یک نظم از پیش موجود هست اما در رمان خطا بخشی از راه شناخته انسان مدرن جهان رو فقط و فقط از خلال اشتباهات خودش می‌تونه بیازماید و بفهمد و این همون چیزیست که رمان رو به نزدیک‌ترین فرم ادبی به تجربه واقعی زندگی انسان بدل می‌کنه بهخاطر اینکه زندگی هم با قطعیت که ساخته نمیشه. زندگی ما هم با آزمون خطا پیش میره و بعد به نکته‌ای اشاره می‌کنه که بعدها تو فلسفه هرموتیک اهمیت بسیار زیادی پیدا می‌کنه. میگه رمان برخلاف حماسه در حماسه گفتم هومک کامینگ هست رجعت به خانه. ولی رمان برخلاف حماسه همیشه رو به آینده داره. نه فقط از این جهت که حوادث هنوز رخ ندادن بلکه از این جهت که هنوز معنای زندگی شخصیت‌ها هنوز شکل نگرفته. هنوز بسته نشده. آینده بخشی از ساختار حقیقت در رمان هست. به همین دلیل خواننده تا پایان رمان هنوز نمی‌دونه حقیقت چیست. حقیقت در امتداد زمان ساخته میشه. اگرچه بخش عمده مقاله بر سروانتس متمرکز هست اما تحلیل بلومنبرگ افق‌های رمان‌های بزرگ قرن نوزدهم و بیستم رو هم روشن می‌کنه. در پروست مثلاً زمان دیگه پس زمینه روایت نیست زمان خودش موضوع روایته در جستجوی زمان از دست رفته شخصیت تنها با گذشته زمان هست که می‌تونه معنای گذشته رو در درک کنه این دقیقاً همان منطقیست که بلومنبرگ ازش حرف می‌زنه حقیقت نتیجه حرکت در زمان هست نه نقطه آغاز زمان همین تحلیل در مورد کافکاه هم صادقه یوزف در محاکمه از آقا غاز تا پایان در جستجوی حقیقت هست اما حقیقت هرگز به سود به صورت کامل در اختیار او قرار نمی‌گیره این ناکامی ضعف روایت نیست بلکه ساختار جهان مدرن هست جهانی که حقیقت در اون همواره در افق باقی می‌مونه و بعد بولومنبرگ به یک نتیجه بسیار عمیقی می‌رسه میگهگر آینده گشوده باشه آزادی ممکن میشه اما اگر آزادی ممکن باشه خطا هم ممکن هست و اگر خطا ممکن باشه رمان تبدیل میشه به یک ضرورت به همین دلیله که رمان رو نمیشه از آزادی جدا کرد رمان فرم ادبی جهانیست که در اون انسان دیگر صرفاً مجری تقدیر نیست بلکه عامل انتخاب هست عامل گزینش هست بنابراین رمان از نظر بلوبنبرگ نه فقط از دگرگونی مفهوم واقعیت بلکه از دگرگونی مفهوم زمان همزاده میشه. جهان مدرن جهانیست که در اون آینده هنوز گشوده است. حقیقت در مسیر تجربه پدیدار میشه. شخصیت در طول زندگی ساخته میشه و خطا بخش جدایی ناپذیر از شناخت است. از این منظر رمان رو میشه فرم زمانی مدرنیته نامید. اگر حماسه ادبیات ادبیات نظمی از پیش برقرار هست رمان ادبیات جهانیست که حقیقت اون تنها در گذر زمان از خلال تأخیر شکست امکان و تجربه آشکار میشه خب رمان بعد لومبنبرگ اشاره می‌کنه به اینکه رمان چه نوع شناختی رو تولید می‌کنه. اگر رمان صرفاً بازنمایی واقعیت نیست پس کار رمان چیه؟ بلومبرگ میگه رمان یک دستگاهیست برای آزمودن امکان‌های زندگی. رمان یعنی از ابتدا بلومنبرگ با سنت ارسطویی فاصله می‌گیره. میگه اگر هنر صرفاً تقلید باشه، محاکات باشه، رمان باید یه نسخه‌ای از جهان بیرونی باشه. اما اینطور نیست. آیا کافکا جهان رو توصیف می‌کنه؟ آیا پروست صرفاً خاطرات خودشو می‌نویسه؟ آیا داستایوسکی داره به ما یه گزارشی از سن پدرزبورگ میده؟ البته که نه. کافکاپ، پروس، داستایوسکی این‌ها جهانی رو می‌آفرینن که درون بشه حقیقتی درباره زندگی رو آزمود. بعد اینجا بولنبرگ به نکته‌ای اشاره می‌کنه که بعدها کندرا با یه زبان دیگه بیان می‌کنه. یه شخصیت رومانی یک انسان واقعی نیست بلکه یک امکان. هر شخصیت پاسخیست به این پرسش که اگر انسان با چنین منش، با چنین گذشته، با چنین امیدها، با چنین رویاها، با چنین واهمه‌ها و ترس‌ها و هراس‌ها در چنین جهانی زندگی بکنه، چه اتفاقی خواهد افتاد؟ به همین دلیل هست که شخصیت‌های رومانی رو نباید با معیارهای روانشناسی روزمره سنجید. اونا سمپل نیستن، نمونه نیستن. اون‌ها فرضین. در حقیقت بولنبرگ میگه که رمان برخلاف فلسفه با گزاره فکر نمی‌کنه. فلسفه میگه آزادی چیست؟ ولی رمان نشون میده که آزادی چگونه زیسته می‌شود. فلسفه میگه شر چیست؟ رمان راسکالینوف رو می‌آفرینه. فلسفه درباره حافظه نظریه می‌پردازه ولی پروست حافظه رو روایت می‌کنه. از این جهت رمان نه بدیل فلسفه است و نه شاخه‌ای از فلسفهست. رمان یک شیوه دیگری از اندیشیدن هست. بعد ملومنبرگ به این پرسش می‌پردازه که چرا رمان به شخصیت نیاز داره؟ ولومنبرگ میگه که دلیل اینکه اندیشه در رمان همیشه از خلال شخصیت بیان میشه اینه که واقعیت مدرن دیگه مجموعه‌ای از قواعد کلی نیست بلکه واقعیت همیشه در نسبت با یک زندگی مشخص تجربه میشه شخصیت نقطه تلاقی جهان و انسان هست از خلال شخصیت هست که میشه دید جهان چگونه مقاومت می‌کنه، چگونه امکان می‌آفرینه و چگونه انسان رو دگرگون می‌کنه. یکی از تفاوت‌های بنیادی فلسفه و رمان از نگاه بلومنبرگ اینه که فلسفه می‌خواد اثبات بکنه ولی رمان می‌خواد تجربه بکنه. در فلسفه استدلال به نتیجه می‌رسه. در رمان تجربه به افق‌های تازه‌ای می‌انجامه. به همین دلیل هست که پایان یک رمان بزرگ معمولاً پایان پرسش‌ها نیست بلکه آغاز پرسش‌های تازه‌ایست. بعد یه نکته ظریفی رو بیان می‌کنه در مورد اینکه چرا رمان هرگز تمام نمیشه؟ یعنی حتی وقتی که رمان پایان پیدا می‌کنه جهان شخصیت‌ها همچنان ادامه داره. یعنی ما احساس می‌کنیم اگر چند سال بعد دوباره به سراغ اون‌ها بریم زندگیشون ادامه پیدا کرده. این ویژگیست که در حماسه کمتر دیده میشه میگه بهخاطر اینکه جهان رمان جهانی گشوده است هیچ پایان مطلقی درش وجود نداره بعد می‌پردازه به یه نکته مهم دیگر و اون رمان و امکان اخلاق هست میگه که رمان انسان رو موعزه نمی‌کنه پند و اندرز نمیده بلکه رمان امکان‌های اخلاقی رو می‌آزماید به همین دلیل داستیوسکی از قتل دفاع نمی‌کنه بلکه امکان قتل رو می‌آزماید. فلوبر از خیانت دفاع نمی‌کنه. او امکان خیانت رو آزمایش می‌کنه. کافکا از بی‌عدالتی تمجید نمی‌کنه. اون جهان بی‌عدالتی رو تجربه می‌کنه. بنابراین رمان آزمایشگاه اخلاق هست نه کتاب احکام اخلاقی و مواعض اخلاقی. بعد میگه که چرا خوندن رمان ما رو تغییر میده؟ میگه بهخاطر اینکه ما همراه شخصیت‌ها امکان‌هایی رو زندگی می‌کنیم که در زندگی واقعی خودمون هرگز تجربه نخواهیم کرد. به این معنا رمان افق تجربه انسان رو گسترش میده. انسان تنها یه زندگی داره اما با خوندن رمان‌ها می‌تونه صدها امکان زندگی رو بیازماید. همین ویژگیست که رمان رو تبدیل می‌کنه به یکی از بزرگترین ابزارهای خودشناسی در عصر جدید. بعد نسبت در نسبت رمان و علم میگه علم فرضیه‌ای درباره طبیعت می‌سازه بعد اونو میاره در آزمایشگاه آزمایش می‌کنه. اما رمان فرضیه‌ای درباره زندگی می‌سازه و اون رو در روایت آزمایش می‌کنه. یعنی هر دو با امکان‌ها کار می‌کنن. اما موضوع آزمایشگاه اون‌ها متفاوته. علم جهان طبیعی رو آزمایش می‌کنه ولی رمان جهان انسانی رو. اگر این تحلیل رو در افق کل اندیشه بلومنبرگ بخونیم اونوقت می‌بینیم که چقدر این تحلیل کانتیه. کانت می‌پرسه که شرایط امکان تجربه چیست؟ بلومبر میگه شرایط امکان رمان چیست؟ اما پاسخ بلومنبگ فراتر میده. میگه رمان خودش یکی از شرطای امکان فهم تجربه مدرن هست. به بیان دیگه رمان فقط محصول مدرنیته نیست بلکه یکی از ابزارهای شناخت مدرنیته هم هست. خب من چقدر حرف زدم بابک؟ خب اجازه بدین من فکر کنم یه رب دیگه وقت دارم نه بله بسیار خب در بخش پایانی مقاله بلومنبرگ دیگه صرفاً درباره رمان حرف نمی‌زنه به پرسشی برمی‌گرده که از نخستین سطرهای مقاله در پس زمینه حضور داره و اون اینه که رمان در تاریخ فرهنگ چه جایی جایگاهی داره. در حقیقت این پرسش پرسشی درباره مدرنیتهست. بلومنبرگ می‌خواد نشون بده که رمان پیامد فرعی و اتفاقی جهان مدرن نیست بلکه یکی از مهم‌ترین ابداعهای معرفتی مدرنیته است. رمان پاسخ به بحران هست نه نشانه بحران. در قرن بیستم بسیاری از متفکران از اشپنلر گرفته تا هایدگر رمان رو نشانه‌ای از بحران یا انحطط جهان مدرن دونستن. انگار رمان زمانی پدید میاد که وحدت جهان از بین رفته. بلومنبرگ با این تصویر همدلی چندانی نداره. بحران رو انکار نمی‌کنه اما بر نکته دیگه‌ای تأکید می‌کنه. میگه مدرنیته فقط بحران نیست بلکه توانایی آفریدن فرم‌های تازه‌ای برای فهم این بحران هم هست و رمان یکی از این فرم‌هاست. به همین دلیل رمان صرفاً نشانه فقدان معنا نیست بلکه کوششیست برای زیستن در جهانی که معنا دیگه آماده و از پیش داده شده نیست این نکته رو اگر با در کنار کتاب لجیتمیسی آف د مادرن اج بخونین خیلی روشن‌تر میشه بلومنبرگ در اون کتاب مخالف این ادعاست که مدرنیته صرفاً سکولار شدن الهیات قرون وسطاست از نظر بولومنبرگ مدرنیته یک پاسخ اصیل به مسائل تازه است. همین استدلال تو این مقاله هم وجود داره. میگه رمان صرفاً ادامه حماسه نیست بلکه رمان پاسخی تازه به جهانی تازه است. فرم‌های قدیمی دیگه نمی‌تونستن تجربه انسان مدرن رو بیان بکنن. به همین دلیل هست که رمان ضرورت تاریخیست. بعد بلوبرک اشاره می‌کنه به تفاوت بنیادی که بین حقیقت فلسفی و حقیقت رومانی وجود داره. میگه در فلسفه حقیقت غالباً به صورت گزاره کلی بیان میشه اما در رمان حقیقت هرگز به صورت جمله‌ای نهایی ظاهر نمیشه بلکه در شبکه‌ای از تجربه‌ها، تصمیم‌ها، خطاها، سوء تفاهم‌ها، امیدها و شکست‌ها شکل می‌گیره. حقیقت رمانی یک حقیقت زیستهست. به همین دلیل هست که در پایان رمان معمولاً نتیجه‌ای شما به دست نمیارید، بلکه افق تازه‌ای برای فهم زندگی پیدا می‌کنید. در سراسر آثار بلومنبرگ انسان موجودی توصیف میشه که نمی‌تونه مستقیماً با مط به اصطلاح واقعیت مطلقنان روبهرو بشه. انسان برای زیستن به فاصله نیاز داره. انسان برای زیستن به استعاره نیاز داره. به اسطوره نیاز داره. به نظریه نیاز داره. به روایت نیاز داره. و رمان یکی از پیچیده‌ترین ابزارها برای فاصله‌گذاری بین خود و واقعیت هست. نه برای فرار از واقعیت بلکه برای قابل تحمل کردن و قابل فهم کردن واقعیت. بنابراین رمان در اندیشه بلومنبرگ صرفاً یک هنر نیست بلکه یک تکنیک فرهنگی برای بقاست و به همین دلیل هست که رمان از نظر بلومنبرگ هرگز منسوخ نمیشه اگر رمان صرفاً محصول قرن هجدهم یا نوزدهم بود شاید میشد از مرگ رمان حرف زد اما اگر رمان اینطور که بلومنبرگ میگه پاسخیست به ساختار تجربه مدرن اونوقت تا زمانی که انسان در جهانی زندگی می‌کنه که حقیقت اون از پیش تضمین نشده است، رمان هم یک ضرورت فلسفی خواهد بود. ممکنه شکل اون تغییر کنه، ممکنه رسانه اون دگرگون بشه اما منطق او باقی می‌مونه بهخاطر اینکه مسئله اصلی رمان قصه گفتن نیست، داستان‌گویی نیست، بلکه اندیشیدن در جهانی فاقد قطعیت و گشوده است. خب اگر بخوام یه جمع‌بندی کنم و تمام مقاله رو در چند تا گزاره بنیادی خلاصه بکنم می‌تونم اینطور بیان بکنم که یعنی کل دستگاه فکری بولومنبرگ رو درباره رمان یک واقعیت مفهومی تاریخیست نه امری ثابت و طبیعی و از پیش داده شده و بدیهی ۲ هر دوره تاریخی تجربه خاص خود را از واقعیت دارد. ۳ فرم‌های فرهنگی از جمله رمان پاسخ‌هایی به این تجربه‌های متفاوتن. ۴ رمان تنها در جهانی ممکن شد که واقعیت دیگر نظمی از پیش تعیین شده و تقدیر نبود. ۵ سروانتز نخستین رمان‌نویس نیست بلکه نخستین نویسنده‌ایست که بحران دگرگونی فهم ما از واقعیت رو به موضوع روایت تبدیل کرد. رمان بازنمایی واقعیت نیست بلکه آزمایشگاه امکان‌های واقعیت هست. ه رمان با شخصیت، با زمان، با خطا، با روایت نوعی شناخت تولید می‌کنه که نه فلسفه و نه علم قادر به جایگزینی اون نیستن. و۸ به همین دلیل رمان یکی از بنیادی‌ترین فرم‌های اندیشیدن در مدرنیته است. من اینجا دیگه بحثمو می‌بندم. از همه دوستان خواهش می‌کنم که حرفهایی که من گفتمو همه رو نادیده بگیرن و برن خود مقاله بلومنبرگو بخونن من لینک دوست من لینک این مقاله رو به زبان انگلیسی در گروه باغ فلسفه گذاشته خواهش می‌کنم که به هیچ وجه به حرفهای من و تفسیر من به گزارش من اعتماد نکنید و لطفاً خودتون بخونید و فهم خودتون از اون مقاله رو پیدا بکنید من در خدمت هستم اگر نکته‌ای هست من خواهش می‌کنم دوستانی که مایل هستن در جلسه در دوره رمان جستارنویسی شرکت کنن به ایمیل من خجلکچرز@gmail.com پیام بفرستن پای همین ویدیوی یوتیوب هم اطلاعاتی رو دریافت میکنید در سوشال مدیاهای من هم بیشتر در اینباره در حقیقت اطلاعات رو در دسترس قرار دادم من سپاسگزارم از شما اگر دوستی نکته نداره من از خدمت شما مرخص بشم فردا قرار هست که من رمان پوست انداختن کارس فانتس رو بخونم یه بخشیش رو و توضیح بدم درباره این رمان بسیار مهم فنتس و امیدوارم که وقت همراهی با شما رو هم داشته باشم بابک جان اگر دوستی سخنی نداره من از خدمت شما مرخص بشم بله خیلی ممنونتون قربان شما تا فر یک دیگه لطفاً اسم مقوله بفرمایید کاملشون اسم مقاله هست من این رو توی چیز گذاشتم توی توی واقع فلسفه لینک یعنی پیدیاف مقاله رو گذاشتم خیلی ممنونم از دوستان و تا نوبت دیگر خیلی