خب بگذارید من عذر میخوام از شما اجازه
بدین که از ابتدا شروع کنم سلام کنم خدمت
دوستان در یوتیوب و کلاب هاوس بحث ما
امروز راجع به
وضع جاری سیاسی ایران هست و مخصوصاً این
انتصابات اخیر و اینکه ما دولت و جمهوری
اسلامی رو و اساساً قدرت رو امروزه در
ایران چگونه باید بفهمیم و عنوان این جلسه
هم معماری قدرت بعد از علی خام خامنهای
هست و اونچه که من سعی میکنم در این جلسه
بگم اینه که جمهوری اسلامی در حال گذار
هست از دولت ایدئولوژیک تحت رهبری شخصی
علی خامنهای به نوعی دولت جنگی دیجیتاله
و دولت جنگی که میگم مرادم وارفر استیت
هست بیشتر یعنی اون مقصود فقط دولتی نیست
که درگیر جنگه بلکه مقصود اون حکومتیست یا
اون نظم سیاسی س که در اون منطق جنگ تبدیل
میشه به اصل سازمان دهنده مناسبات قدرت
اقتصاد تکنولوژی اینفورمیشن اطلاعات امنیت
داخلی و مشروعیت سیاسی و من سعی میکنم در
این بحث در این یک ساعتی که پیش رو هست
توضیح بدم که
در این دولت یعنی ما داریم عبور میکنیم به
یک دولت جنگی دیجیتالی که قدرت بیش از
گذشته از از طریق شبکههای متشکل از دفتر
رهبری، سپاه پاسداران، بسیج، شورای عالی
امنیت ملی، نهادهای اطلاعاتی، زیرساختهای
ارتباطی و اقتصاد تحریم اعمال میشه. این
تحول لزوماً به معنای حکومت مستقیم
نظامیان نیست. برعکس ویژگیش این هست که
نوعی ائتلاف نامتقارن بین رهبر، نهادهای
نظامی امنیتی و دولت غیرنظامیست. که در
اون دولت مسئول اداره جامعه و اقتصاد باقی
میمونه. اما تصمیمگیری
درباره مسائل حیاتی نظام بیش از پیش
امنیتی میشه. از این منظر انتصابهای
نظامی و امنیتی اخیر و بازگشت فرماندهان
قدیمی سپاه و افزایش اهمیت
شورای عالی امنیت ملی و بعد تغییر
فرماندهی بسیج و تغییر زنجیره فرماندهی و
رابطه جدید بین مسعود پزشکی و مجتبی
خامنهای رو باید همه رو اجزای یک فراآیند
واحد دونست یعنی تبدیل وضعیت جنگی از یک
حادثه تاریخی به صورت یک حکومت
مرگ رهبران دیرپای اقتدارگرا مثل آیتالله
خامنهای معمولاً لحظه بسیار ویژهایست
برای مشاهده ساختار واقعی قدرت. مادامی که
رهبر زنده است شخصیتش
بسیاری از تضادهای درونی رژیم رو پنهان
میکنه. نهادهای رقیب همه به داوری و تن.
شبکههای مختلف نخبگان از طریق او با
یکدیگر ارتباط پیدا میکنن. تعارض بین
قانون رسمی و مناسبات غیررسمی قدرت زیر
سایه اقتدار شخصی رهبر قرار میگیره و حتی
معلوم نیست که چه اندازه از انسجام رژیم
ناشی ناشی از انسجام رژیم چه اندازه ناشی
از نهادها و به اصطلاح ساختارهاست و چه
اندازه محصول نفوذ و اقتدار شخص رهبر هست
ولی وقتی که رهبر میمیره این ابهام از
بین میره یعنی در این لحظه رژیم ناگزیر
میشه نشون بده که چطور بدون شخصی که مثل
آقای خامنهای حدود ۳۷ سال حدود ۴ دهه
مرکز شبکه قدرت بوده خودش رو میتونه باز
تولید بکنه به همین دلیل مسئله ایران بعد
از علی خامنهای رو نباید فقط در قالب این
پرسش بررسی کرد که چه کسی رهبر شده پرسش
مهمتر اینه که چه نوع رژیمی بعد از علی
خامنهای در حال شکلگیریه؟
و در حقیقت من وقتی که استفاده میکنم
اصطلاح دولت جنگی رو برای اینکه توضیحی
بدم که چه نوع رژیمی داره شکل میگیره و
به چه سمتی داریم میریم و اصطلاح دولت
جنگی روم باز به معنای خاصی به کار میبرم
به خاطر اینکه مراد این نیست که کشوری که
داره میجنگه به خاطر اینکه کشورا میتونن
بجنگن بدون اینکه ماهیت رژیم سیاسیشون
اساساً تغییر پیدا بکنه دموکراسیها ها و
د و دیکتاتوریها هر دوشون ممکنه وارد جنگ
بشن. بنابراین وجود جنگ برای سخن گفتن از
دولت جنگی کافی نیست. دولت جنگی زمانی
پدید میاد که جنگ دیگه یک اتفاق نیست بلکه
یک اصل سازماندهنده است. یعنی در چنین
وضعیتی در دولت جنگی امنیت داخلی از امنیت
خارجی جدایی ناپذیر میشه. اقتصاد بر اساس
تابآوری،
تحریم، تأمین مالی جنگ و دور زدن
محدودیتهای خارجی سازمان پیدا میکنه.
تکنولوژی ارتباطی به مسئله امنیت ملی بدل
میشه. مخالفت سیاسی میتونه به مسابع
آسیبپذیری امنیتی تعریف بشه و نهادهای
نظامی از حاشیه سیاستگذاری به مرکز
هماهنگی دولت حرکت میکنن. بنابراین من
ادعام این هست در این بحث که ایران پس از
خانهای در معرض چنین تحولی قرار گرفته.
حالا چرا نظریههای کلاسیک اقتدارگرایی به
تنهایی کافی نیستن برای توضیح این وض؟ در
ادبیات کلاسیک آتوریتاریزم یا اقتدارگرایی
معمولاً بر سه مسئله تمرکز میشه. یکی
مسئله چگونگی کنترل جامعه یکی مسئله
چگونگی مدیریت نخبگان و یکی چگونگی
جلوگیری از کودتا یا انقلاب بسیاری از
پژوهشگران گفتن نشون دادن که رژیمهای
اقتدارگرا
که
نشون دادن که رژیمهای اقتدارگرا و
دیکتاتوریها فقط با مسئله مردم مخالف
روبهرو نیستن بلکه اغلب خطر اصلی براشون
از درون
ائتلاف حاکم
به اصطلاح برمیخیزه. این همون چیزیست که
اصطلاحاً بهش میگن مسئله تقسیم قدرت در
اقتدارگرایی. دیکتاتور به نخبگان نیاز
داره اما همین نخبگان میتونن علیه اون
متحد بشن. به ارتش نیاز داره اما ارتش
میتونه کودتا بکنه. به دستگاه اطلاعاتی
نیاز داره اما دستگاه اطلاعاتی ممکنه
اطلاعات رو دستکاری کنه. به حزب نیاز داره
اما حزب میتونه به مرکز مستقل قدرت بدل
بشه. بنابراین اقتدارگراییها همواره با
یک تناقض بنیادین روبهرو هستند که ابزار
قدرت یعنی ابزارهای قدرت حاکم بالقوه
ابزارهای برکناری او از قدرت هم هستن
بنابراین مسئله مجتبی خامنهای رو باید
دقیقاً در این چهارچوب
بررسی کردیم
و مسئله جانشینی رو فقط مسئله انتقال
عنوان نبینیم که مثلاً قبلاً علی خامنهای
رهبر برای انقلاب اسلامی یا جمهوری اسلامی
بوده مقام معظم رهبری بوده الان مجتبی با
خامنهای هست نه مسئله جانشین
ببخشید مسئله انتقال قدرت نیست
مسئله انتقال انتقال عنوان نیست مسئله
انتقال قدرته
در رژیمهای
شخصی شده جانشینی یکی از خطرناک ترین
لحظات حیات رژیم هست. رهبری که برای مدت
زیادی
مجموعهای از روابط شخصی ایجاد کرده که در
قانون اساسی نوشته نشدن و در حقیقت تونسته
یک شبکه بسیار مهمی از قدرت رو بسازه.
یک فرمانده به او اعتماد داره. یه روحانی
از حمایت او برخوردار هست. یه بنیاد
اقتصادی هست که مستقیماً به دفترش متصله.
یه سیاستمدار هست که میدونه اختلافات
خودشو چطور به رهبر منتقل بکنه، از او
استفاده بکنه برای حل این اختلافات. مجموع
این روابط چیزی رو تشکیل میدن که میشه
اسمشو گذاشت قانون اساسی غیرسمی قدرت و در
حقیقت باید توجه کرد که جانشین وقتی میگیم
مجتبی خامنهای جانشینی علی خامنهای شده
جانشینی منصب شده اما جانشینی این شبکه
قدرت یا قانون اساسی غیرسمی قدرت نشده و
این تمایز برای فهم مجتبی خامنهای خیلی
بنیادیست یعنی اون ممکنه تمام اختیارات
حقیقی ولی فقیه رو داشته باشه اما داشتن
اختیار حقیقی با توانایی عملی اعمال اون
یکسان نیست بنابراین نخستین مرحله حکومت
مجتبی خامنهای این هست که شبکه قدرت رو
بسازه ساخت شبکه میشه اولین مرحله حکومتش
در نتیجه انتصاب در چنین شرایطی فقط یه
تصمیم اداری نیست انتصاب کتاب نوعی تولید
وابستگیست. فرماندهای که منصب خودش رو از
رهبر جدید دریافت میکنه وارد یک رابطه
تازهای با او میشه. از این جهت موجبهای
نظامی و امنیتی اخیر رو نباید صرفاً تغییر
افراد دید بلکه نوعی بازنویسی شبکه
وفاداریست.
خب مثلاً نمونهش همین محسن محسن رضایه که
آقای خامنهای اصلاً بهش اعتماد نداشت و
از هم از سپاه برش داشت و هم اصولاً
حاشیهای بود ولی الان شده یعنی منصبی
گرفته که خوابشم نمیدید دبیر شورای امنیت
ملی و نماینده خامنهای در شورای امنیت
ملی
بنابراین ما باید تما یک تمایز مفهومی
قائل بشیم یک تمایز بین
جانشینی به عنوان انتقال مس منصب و یکی
تأسیس در حقیقت اقتدار و ساختن اقتدار
مجتبی خامنه مرحله اول رو پشت سر گذاشته
یعنی اینکه حالا به عنوان رسمی مجلس
خبرگان رأی داده و او رو جانشین به عنوان
جانشین خامنهای منسوب کرده اما مرحله دوم
یعنی ساختن اقتدار هنوز ادامه داره در این
مرحله س مسئله اصلی پیش رو هست یکی تبدیل
مشروعیت حقوقی به فرمانپذیری نهادی یعنی
کهه صرفاً شما از نظر حقوقی مشروعیت داشته
باشید یعنی صرف به طور رسمی رهبر جمهوری
اسلامی باشید این به این معنا نیست که
نهادها از شما فرمان میپذیرن بنابراین
باید تبدیل کنه این مشروعیت حقوقیش رو به
فرمانپذیری نهادی و دوم اینکه باید
ائتلافی که موجب شد این انتقال قدرت صورت
بگیره یعنی به هر حال وقتی آقای خامنهای
کشته شد
یک ائتلافی صورت گرفت برای اینکه چه کسی
رهبر باشه و در حقیقت قدرت منتقل بشه به
جانشینش. این انتقال این به اصطلاح ائتلاف
باید تبدیل بشه به یک سلسله مراتب نسبتاً
پایدار که حالا توضیح خواهم داد و و سوم
جلوگیری از تبدیل شدن نیروهای حامی رهبر
به مراکز مستقل قدرت و همون کاری که
خامنهای میکرد. یعنی خامنهای اجازه
نمیداد که کسانی که مثلاً فرض کن لاری
جانی نمیدونم احمدینژاد کس روحانی
نمیدونم همه این خاتمی کسانی که در حقیقت
حامی او بودن و به هر حال تو سیستم او و
با رضایت او با تأیید او به قدرت رسیده
بودن اینا خودشون تبدیل بشن به
امپراتوریهای مستقل قدرت به اینو اجازه
نمیداد بنابراین مجتبی خامنهای هم باید
این فراآیند رو طی بکنه این دقیقاً همون
نقطهایست که جنگ اهمیت تعیین کنندهای
پیدا میکنه. جنگ میتونه جانشون رو تضعیف
کنه اما در عین حال میتونه به اون امکان
تمرکز قدرت هم بده. تهدید خارجی هزینه
مخالفت داخلی رو افزایش میده. ضرورت
هماهنگی نظامی میتونه تمرکز فرماندهی رو
توجیه بکنه. امنیت ملی میتونه
مقد اولویت پیدا بکنه بر منازعات جناهی.
محدودیت اطلاعات میتونه با ضرورت نظامی
مشروعیت پیدا بکنه و سیاست اقتصادی
میتونه تحت عنوان تابآوری از قواعد عادی
خارج بشه. بنابراین جنگ برای جانشین برای
مجتبی خامنهای فقط تهدید نیست بلکه
میتونه تکنولوژی
سیاسی تأسیس اقتدار هم به شمار بیاد. حالا
من مفهوم دولت جنگی رو یه مقدار بیشتر
توضیح بدم. چون من قبلاً در تحلیلایی که
سالهای گذشته نوشته بودم گفته بودم که
بعد از اینکه خامنهای بمیره احتمالاً ما
به سمت نظامیتر شدن حکومت پیش خواهیم
رفت. حالا میخوام اینو اصلاح بکنم در
حقیقت اون نظری رو که قبلاً داشتم یعنی من
میگفتم که ما به سمت یک
مور میلیتارایز استیت میریم یک حکومتی که
بیشتر نظامی میشه یعنی دولت دولت
نظامیتری خواهیم داشت ولی الان میخوام
این نظرمو اصلاح بکنم و بگم ما داریم
میریم به سمت یک دولت جنگی دولت نظامی رو
شما میتونید بر اساس هویت حاکمانش تعریف
کنید مثلاً فرض کنید اگر غالیبا شده بود
مثلاً رهبر و ژنرالها
فرماندهان نظامی حکومتو اداره میکردن.
این میشه حکومت نظامی مثل یه چیزی مثلاً
شبیه پاکستان که حکومت خیلی نظامی و ارتش
مثلاً دست بالا رو داره. اما دولت جنگی
فرق میکنه با دولت نظامی. دولت جنگی رو
باید بر اساس منطق حکومت تعریف کرد. در
دولت جنگی ممکنه که رئیسجمهور غیرنظامی
باشه. پارلمان، انتخابات، کابینه، دستگاه
اداری اینا همه باقی بمونن. مسئله این
نیست که آیا نظامیها مناصب رو اشغال
میکنن یا نه؟ همه مناصبو دارن. مسئله
اینه که آیا منطق امنیت جنگی به معیار
نهایی سیاست تبدیل شده یا نه؟ در نتیجه از
این منظر میشه بین ۴ تا وضعیت تمایز
گذاشت. یکی دولت در صلح یکی دولت در جنگ
یکی دولت نظامی و دولت جنگی. دولت در جنگ
ممکنه که بعد از پایان جنگ برگرده به
وضعیت عادی. دولت جنگی حتی بدون یک جنگ و
و منا به اصطلاح تنش نظامی فعال هم بر
اساس امکان دائمی جنگ سازمان پیدا میکنه.
در چنین دولتی جنگ تبدیل میشه به افق دائم
حکمرانی و حکومت
و در حقیقت این تمایز ما رو به یک پرسش به
اصطلاح فوکویی نزدیک میکنه که آیا جنگ
فقط چیزیست که دولت انجام میده یا میتونه
به یک شیوهای بدل بشه که دولت از طریق
اون جامعه رو میبینه و جامعه رو اداره
میکنه؟ اگر جامعه از منظر جنگ دیده بشه
اونوقت طبقهبندیهای سیاسی تغییر میکنن.
شهروند تبدیل میشه به یک عنصر آسیبپذیر.
مخالف سیاسی میشه یک عامل بالقوه نفوذ.
نمیدونم رسانه مستقل میتونه تبدیل بشه
به ابزار عملیات روانی. اعتراض میتونه
جنگ ترکیبی خونده بشه. اینترنت میتونه
تبدیل بشه به میدان نبرد شناختی. اقتصاد
میتونه جبهه اقتصادی بشه. فرهنگ میشه
جبهه فرهنگ در چنین دستگاه زبانی مفهوم
جنگ از مرز نیروهای مسلح خارج میشه و
سراسر جامعه رو در میگه در بر میگیره این
تحول فقط یه تحول رتوریک یا بلاقی نیست
وقتی مسئله امنیتی برچسب امنیتی میخوره
نهادهای مسئول اونم تغییر میکنه
حالا توی ادبیات جدید بحث اقتدارگرایی
دیجیتال این این تحولو ما میتونیم بهتر
بفهمیم. تعریفهای جدید این مفهوم بر اساس
استفاده
آمدانه از
استفاده آمدانه حکومتهای سرکوبگر از
تکنولوژی دیجیتال برای نظارت، سرکوب،
دستکاری و کنترل سیاسی تأکید میکنن.
پژوهشهای زیادی از جمله پژوهش جیمز
پیرسون در کتاب فلاسوفی ان تکنولوژی نشون
میده که در تعریفهای گوناگون
که از اقتدارگرایی دیجیتال صورت گرفته یک
عنصر مشترک وجود داره و اون استفاده سیاسی
از تکنولوژی دیجیتال برای اهداف
اقتدارگرایانه اما اهمیت اقتدارگرایی
دیجیتال صرفاً در پیشرفته شدن قدرت سانسور
نیست. تحول عمیقتر در خود مسئله اطلاعات
یعنی اینفورمیشن رخ میده. یکی از
تناقضهای قدیمی حکومتهای اقتدار اینه که
دیکتاتور هرچه بیشتر مردمو بترسونه
کمتر میتونه بفهمه که مردم چی فکر
میکنن. اگر انتقاد هزینه داشته باشه مردم
ترجیحهای واقعی خودشونو پنهان میکنن.
اگر رسانه سانسور بشه گزارشهای ناخوشایند
کمتر منتشر میشن. اگر زیردستا بدونن که
رهبر از خبر بد خشمگ میشه خبر بد به بالا
نمیرسه. در نتیجه دیکتاتور قدرتمند ممکنه
که در عین قدرت از جامعه خودش اطلاعات
بسیار ناقصی به دست بیاره. این معمای
اطلاعاتی اقتدارگراییست که در همه این
نظامها ممکنه اساساً به سقوط حکومت
بیانجامه
و تکنولوژی دیجیتال بخشی از این مسئله رو
در حقیقت تغییر میده یعنی چی؟
یوشنگ شو در یک کتاب مهمی به عنوان امریکن
که در مجله امریکن جورنال آ پولتیکال
ساینس نوشته نشون میده که نظارت دیجیتال
میتونه مسئله اطلاعاتی رژیم اقتدارگرا رو
کاهش بده یعنی چی؟ یعنی حکومت بتونه با
تکنولوژی دیجیتال مخالفان بالقوه رو
شناسایی بکنه و به جای اینکه محتاج باشه
آدمهای وفادار پیدا بکنه یعنی به جای
خرید وفاداری وسیع سرکوب رو هدفمندتر کنه
در این مقاله او نشون میده که گسترش نظارت
با افزایش هزینه امنیت عمومی و بازداشت
فعالان و همزمان کاهش بخشی از اشکال تأمین
عمومی هم همراه بوده. این به اصطلاح یافته
برای تحلیل وضعیت ایران بسیار مهمه. مدل
کلاسیک اقتدارگرایی نفتی تا حد زیادی بر
توزیع رانت متکیست. دولت نفت میفروخت،
درآمد توزی میکرد، گروههای اجتماعی رو
میخرید و دستگاه سرکوب رو تأمین مالی
میکرد. اما اگر درآمد قابل توضیح کاهش
پیدا بکنه و تکنولوژی نظارت دقیقتر بشه
این تعادل ممکنه تغییر کنه. یعنی از خرید
رضایت به جای اینکه حکومت محتاج باشه که
رضایت بخره، رضایت جلب کنه، تبدیل بشه به
مدیریت نارضایتیها
و این تغییر بالقوه یکی از مهمترین
ویژگیهای دولت جنگی دیجیتاله. یعنی حکومت
دیگه نیاز نداره به اینکه آدمها قبولش
داشته باشن. آدمها از اون راضی باشن.
شهروندان ن حلقههای مختلف اجتماعی بلکه
کاری که میکنه یعنی تکنولوژی دیجیتال به
او قدرت میده که نارضایتیها رو مدیریت
بکنه. ایران میشه گفت که تبدیل شده به یک
آزمایشگاه خاموشی دیجیتال. تحقیقات فنی
درباره خاموشیهای اینترنت در ایران در
سال ۲۰۲۶ نشون میده که کنترل ارتباطات
دیگه صرفاً به فیلترینگ چند وب سایت محدود
نیست. یک مطالعه چند روشی درباره
خاموشیهای ژانویه ژانویه و ماه ژانویه و
ماه مارس ۲۰۲۶ سال جاری با استفاده از
دادههای بیجی پی و سنجش دسترسی تی سی پی
اینا نتیجه میگیره که ۹۶.
۹۶
درصد و ۵د
تا ۹۷ پت ۴د
پیشفندهای قابل مشاهده ایران در دوره
بررسی از بیرون عملاً
به اصطلاح نالوت شده بودن یعنی در حقیقت
این تحول از نظر سیاسی بسیار مهمه یعنی
این نشونه سازوکاری بسیار متمرکز برای
اعمال خاموش شیهاست. دولت فقط محتوا رو
سانسور نمیکنه. دولت میتونه معماری
دسترسی رو تغییر بده.
یعنی اون یک چیزهایی رو که شما اون یعنی
اون تعیین میکنه چه چیزی برای شما قابل
دسترسه؟
در نظریه کلاسیک حاکمیت دولت قلمرو
جغرافیایی رو کنترل میکنه. در
اقتدارگرایی دیجیتال دولت تلاش میکنه
قلمروی اطلاعاتی رو هم کنترل بکنه. این یک
نوع تازهای از مرز ایجاد میکنه. مرز بین
شبکه ملی و شبکه جهانی. در این معنا
اینترنت اینترنت ملی دیگه پروژه تکنولوژیک
نیست. یک پروژهایست در باب حاکمیت. حکومت
میخواد تعیین کنه که چه کسی میتونه به
جهان بیرون متصل بشه. چه کسی فقط به خدمات
داخلی دسترسی داره. کدوم نهادها استثنا
هستن و چه زمانی ارتباطات باید قطع بشن.
تحقیقات مربوط به خاموشی ۲۰۲۶ وجود
استثناهای ساختاری برای برخی شبکهها و
زیرساختها رو هم نشون داده. بنابراین
خاموشی کامل الزاماً هدف نهایی نیست. مدل
پیشرفتهتر میتونه اتصال طبقاتی یعنی
کانکشن طبقاتی و گزینشی باشه
که در حقیقت ما از بلک بلک اوت بریم به
وایت لیست. اقتدارگرایی دیجیتال
وقتی پیشرفته میشه لزوماً همه چیزو خاموش
نمیکنه. خاموشی کامل هزینه یعنی قطع کامل
اینترنت هزینه اقتصادی بسیار سنگینی داره.
بانکها، شرکتها، تجارت، دولت و
زیرساختها همه نیازمند ارتباط اینترنتی
هستن. بنابراین راه کارآمدتر برای حکومت
اقتدارگرا این هست که یک شبکهای بسازه که
در اون دسترسی عادی محدوده دسترسی ویژه و
ممتاز مجوز میخواد. نهادهای حساس یک
مسیرای ویژه دارن و ارتباط جهانی به یک
امتیاز
همیشه قابل لغو تبدیل میشه. وقت در این
وضعیت اینترنت از یک حق یا زیرساخت عمومی
تبدیل میشه به یک رانت سیاسی. همون طور که
دولت رانتی درآمد نفت رو توزی میکرد،
دولت دیجیتال میتونه دسترسی به اینترنت
رو توضیح کنه.
بنابراین رابطه جنگ و کنترل دیجیتال به
هیچ وجه تصادفی نیست. جنگ ۴ تا نیاز حکومت
اقتدار رو تشدید میکنه. یکی اطلاعات، یکی
سرعت تصمیمگیری، کنترل روایت و جلوگیری
از هماهنگی، هماهنگی مخالفان و بسیج عمومی
علیه حکومت. تکنولوژی دیجیتال به هر دو به
هر چهار نیاز پاسخ میده. یعنی جنگ میتونه
به تبدیل بشه به یک موتور شتابنده
اقتدارگرایی دیجیتال و از طرف دیگه
اقتدارگرایی دیجیتال هم هزینه جنگ رو
هزینه سیاسی جنگ رو بسیار کاهش میده برای
حکومت یعنی تلفات رو به به سختی میشه
مستندسازی کرد اعتراض رو سریعتر میشه
شناسایی کرد اطلاعات جنگ رو میشه کاملاً
کنترل کرد ارتباط مخالفان با خارج رو میشه
مختل کرد و روایت رسمی رو میشه در یک محیط
کمرقیبتری منتشر کرد. این رابطه دو
سویهست. یعنی جنگ از یک طرف دیجیتالی شدن
اقتدارگرایی رو تشدید میکنه و از طرف
دیگه اقتدارگرایی دیجیتال هم امکان اداره
جنگ طولانی رو افزایش میده. یعنی اینکه
الان جمهوری اسلامی انقدر داره کشش میده
درسته به دلیل اینکه ما وارد یک
اقتدارگیهای دیجیتال شدیم هزینه
تداوم جنگ برای جمهوری اسلامی افوردبل هست
یعنی قابل تحمله
گزارش هفت بینالملل در مه ۲۰۲۶
از یک دوره ۸۸ روزه قطع سراسری دسترسی به
اینترنت جهانی سخن میگه و خاموشی رو یا
قطع اینترنت رو یکی از ارکان راهبرد سرکوب
در اون دوره توصیف میکنه. در گزارش این
سازمان اومده که بازگشت دسترسی از اواخر
ماه می با محدودیتها و مناقشه درون
نهادهای حکومتی همراه بودن. حالا صرف نظر
از ارزیابی به اصطلاح هنجاری این گزارش
نکته تحلیلی مهم اینه که الان زیرساخت
ارتباطی تبدیل شده به موضوع مهم منازعه بر
سر امنیت و اقتدار دولت این دیگه مسئله
سانسور اینترنت نیست این مسئله حکمرانی از
طریق معماری شبکهست
با در عین حال هیچ حکومتی رو هیچ دولت
جنگی رو نمیشه فقط از منظر امنیت بررسی
کرد. جنگ هزینه داره. سلاح، بازسازی،
انرژی، پرداخت حقوق، تأمین کالاهای اساسی،
حمایت از گروههای اجتماعی و حفظ دستگاه
سرکوب همشون نیازمند منابعن. بنابراین
مسئله اساسی
هر دولت جنگی اینه که چه کسی هزینه جنگ رو
میپردازه و چه کسی از اقتصاد جنگ منتفع
میشه. اینجاست که اقتصاد سیاسی اهمیت پیدا
میکنه. جنگ فقط ویران نمیکنه. توزیع
مجدد میکنه. یکی از خطاهای رایج درباره
جنگ اینه که فکر کنیم جنگ نابود کننده
اقتصاده. فقط.
جنگ ثروتو نابود میکنه اما همزمان ثروت
رو باز توضیح هم میکنه. یعنی برخی صنایه
نابود میشن اما برخی هم گسترش پیدا
میکنن. تجارت عادی دشوار میشه اما قاچاق
سودآورتر میشه. سرمایهگذاری خصوصی کاهش
پیدا میکنه اما قراردادهای دولتی افزایش
پیدا میکنه. شفافیت کاهش پیدا میکنه اما
ارزش دسترسی سیاسی بیشتر میشه. تحریم
تجارت
تحریمها تجارت رسمی رو محدود میکنن اما
واسطهگری و دلالی ارزش پیدا میکنه. ریسک
بالا میره اما همین ریسک برای بازیگرانی
که حمایت سیاسی دارن به
مانع ورود رقبا تبدیل میشه. بنابراین جنگ
و تحریم فقط اقتصادو کوچیک نمیکنن.
میتونن ساختار طبقاتی و نهادی اقتصاد رو
تغییر بدن.
در حقیقت من اینجا دارم صحبت میکنم از
تحریم به مسابع تکنولوژی بازتوزیع قدرت.
پژوهشهای اقتصادی درباره تحریمهای ایران
نشون میده که تحریمهای نفتی و مالی آثار
بلند مدت کلان و توزیعی داشتن.
یک تحقیقی هست که آقای مرتضی قمی انجام
داده با روش سنتتیک کنترل که نشون داده
تاثیرات
معنادار و پایدار تحریمهای آغاز شده در
سال ۲۰۱۲ رو بر اقتصاد ایران. اما برای
تحلیل سیاسی یه گام دیگه لازمه. تحریم فقط
درآمد ملی رو کاهش نمیده. تحریم قیمت
دسترسی رو هم افزایش میده. وقتی انتقال
پول دشواره کسی که کانال انتقال داره
قدرتمندتر میشه. وقتی صادرات رسمی دشوار
هست کسی که شبکه صادرات غیررسمی داره مزیت
پیدا میکنه. وقتی بیمه و حمل و نقل عادی
مختل میشه بازیگری که شبکه لوجستیکی داره
سود میبره وقتی واردات نیازمند مجوز
ویژهست نزدیکی به دولت به سرمایه اقتصادی
تبدیل میشه و همین دلیل هست که تحریم
میتونه به طور ناخواسته به مرکز به تمرکز
منابع
در دسترس نهادهایی کمک بکنه که از پیش به
دولت امنیتی نزدیکن
خب خب
برای فهم این مسئله در ایران مفهوم ساب
کانترکتر استیت یا دولت پیمانکار یا دولت
برونسپار به اصطلاح خیلی اهمیت داره.
مطالعات اقتصاد سیاسی جمهوری اسلامی نشون
دادن که بنیادها نهادهای شبه دولتی و سپاه
در یک مرز مبهمی بین دولت و اقتصاد فعالیت
میکنن. یکی از پژوهشهایی که در سال ۲۰۲۵
منتشر شده
از به اصطلاح چهارچوب دولت پیمانکار
کوین کوون هریس یا کیوان اسمش کیوان هست
آقای کیوان هریس استفاده کرده و همین
ساختار تمرکز میکنه نظامی که هم دولت
محوره و هم بسیاری از وظایف و منابع رو از
طریق به اصطلاح نهادهای نیمه عموم عمومی و
امنیتی توضیع میکنه. این ساختار در شرایط
عالی عادی مسئلهسازه. در شرایط جنگ و
تحریم تبدیل میشه به یک مزیت نهادی. چرا؟
به خاطر اینکه سازمانهای ترکیبی نظامی
سازمانهایی که به اصطلاح کامپلکسن یعنی
یه یک سازمانهایی هستن مثل سپاه که این
نظامی فقط نیست. اقتصادی فقط نیست.
لوجستیکی فقط نیست. سیاسی فقط نیست. همه
اینهاست. این سازمانها در محیطهای
غیرشفاف
به اصطلاح بهتر میتونن عمل بکنن یا حتی
مثلاً مثل
این چیه ستاد
فرمان امام یا نمیدونم بنیادههای مختلف.
بنابراین سپاه یک سازمان نظامی نیست بلکه
اکوسیستمه یعنی اشتباه تحلیلی بسیار
بزرگیه اگر سپاه رو صرفاً یه ارتش
ایدئولوژیک ببینیم سپاه یه اکوسیستم
نهاییست نهادیست که وجوه نظامی اطلاعاتی
اقتصادی تکنولوژیک رسانهای و منطقی رو
منطقهای رو به هم پیوند میده این ویژگی
یعنی وجود یه چیزی به به نام سپاه که به
مسابع اکوسیستم عمل میکنه، زیستبوم عمل
میکنه.
این در وضعیت جنگ اهمیت مضاعف پیدا
میکنه. سازمانی که هم لوجستیک داره، هم
اطلاعات داره، هم ارتباط سیاسی داره، هم
شرکتهای وابسته داره، هم امکان فعالیت
فرامزی داره در شرایط تحریم نسبت به
شرکتهای خصوصی عادی مزعیت ساختاری پیدا
میکنه. بنابراین هرچه اقتصاد بیشتر
امنیتی بشه، سازمان امنیتی هم بیشتر
میتونه اقتصادی بشه.
این رابطه یکی از مکانیزمهای اصلی دولت
جنگیست.
بنابراین این فراآیند رو میشه با استعاره
انتخاب طبیعی نهادی توضیح داد. انتخاب
طبیعی که میدونین اصطلاح داروینه و میگه
که طبیعت
انواع با همدیگه میجنگن. اونی که بهتره
به خ خود بهخود قویتره میتونه در حقیقت
بمونه در حقیقت طبیعت داره انتخاب طبیعی
میکنه حالا ما میتونیم از اون اصطلاح به
اصطلاح
در حقیقت اصطلاح داروین استفاده بکنیم و
بگیم که این وضعیت انتخاب طبیعی نهادیه
یعنی تحریم محیط اقتصادی رو تغییر میده
زیستبوم اقتصادی رو تغییر میده شرکتهایی
که برای اقتصاد باز و شفاف طراحی شدن اینا
آسیب میبینن
شرکتهایی که به بانکهای بینالمللی،
بیمه، سرمایه خارجی، تجارت شفاف وابسته،
اینا همشون با مشکل مواجه میشن. اما در
عوض سازمانهایی که به دولت دسترسی دارن،
سازمانهایی که میتونن از مقررات استثنا
بگیرن، مجوزهای به اصطلاح رانتی بگیرن،
شبکه غیررسمی دارن، به عرض ترجیحی دسترسی
دارن و هزینه ریسکو میتونن سیاسی بکنن.
اینا شانس بقاشون بیشتر میشه در نتیجه حتی
بدون تصمیم آگاهانه برای سپاهی کردن
اقتصاد ساختار تحریم میتونه به تدریج
اقتصادی تولید بکنه که در اون نهادهای
نزدیک به دستگاه امنیتی اذیت پیدا میکنن.
از این منظر یک رابطه مهمی آشکار میشه.
تحریم
رقابت خارجی رو کاهش میده. جنگ قراردادهای
دولتی رو افزایش میده.
به اصطلاح سرمایههای خصوصی خارج میشن اما
مجوز اهمیت بیشتری پیدا میکنه. بنابراین
کنترل ارضی خیلی مهمه و با محدودیتهای
بانکی شبکههای غیررسمی اهمیت بیشتری پیدا
میکنن و با کاهش شفافیت اقتصاد امنیتیتر
میشه. در نتیجه تمرکز بیشتر منابع در دست
شبکههایی میافته که به مرکز سیاسی
نزدیکترن. بنابراین اقتصاد جنگ فقط تأمین
مالی موشک و نمیدونم صنای نظامی نیست.
اقتصاد جنگ نظام توزیع فرصتهای
اقتصادیست. حالا چرا این اقتصاد برای
اقتدارگرایی کارکرد سیاسی داره؟ به خاطر
اینکه استقلال اقتصادی یکی از منابع
استقلال سیاسیست. طبقه متوسط مستقل، شرکت
خصوصی مستقل، رسانه مستقل، دانشگاه مستقل
همگی به منابعی نیاز دارن که کاملاً از
دولت نیاد. هرچه اقتصاد به بیشتر نیاز
بیشتری داشته باشه به مجوز نیاز بیشتری
داشته باشه به عرض دولتی به قراردادیدای
عمومی به دسترسی ویژه به شبکههای تحریم
خب به دولت وابستهتر میشه و در حقیقت
استقلال سیاسیشو از دست میده بنابراین در
اینجا اقتصاد جنگ و اقتدارگرایی دیجیتال
به هم میرسن یعنی اقتصاد جنگ دسترسی
اقتصادی رو کنترل میکنه و اقتدارگرایی
دیجیتال
دسترسی اطلاعاتی رو دولت جنگی دیجیتال
همزمان بر گردش پول و گردش اطلاعات مداخله
میکنه یعنی ما الان در ایران داریم میریم
به سمتی که یک دولت جنگی دیجیتال داشته
باشیم که هم بر گردش پول در گردش پول رو
کنترل میکنه و هم گردش اطلاعات یعنی ما
از یک دولت رانتی داریم به یک دولت رانت
دسترسی
عبور میکنیم این این بسیار مهمه در نظریه
کلاسیک
به اصطلاح که در مورد ایران تا حالا به
کار رفته دولت
نفتی رانت خارجی رو دریافت میکنه و اونو
در داخل توضیح میکنه اما در اقتصاد تحریم
شده قرن بیست و یکم رانت فقط نفت نیست
رانت میتونه عبارت باشه از دسترسی به ارض
دسترسی به واردات دسترسی به صادرات دسترسی
به اینترنت جهانی
دسترسی به اطلاعات، دسترسی به قرارداد
دولتی، دسترسی به شبکه بانکی، دسترسی به
کانالهای دور زدن تحریم. بنابراین میشه
از رانت دسترسی سخن گفت. دولت دیگه فقط
پول توزیع نمیکنه. دولت امکان کانکشن و
اتصال توضیع میکنه.
در نگاه نخست اینترنت و نفت د تا موضوع
کاملاً متفاوتن. اما در دولت جنگی یک منطق
مشترک پیدا میکنن. و اون کنترل
گلوگاههاست. در اقتصاد تحریم قدرت در
کنترل گلوگاههای مالی، بندری، ارضی و
تجاریست. در اقتدارگرایی دیجیتال هم قدرت
در کنترل گلوگاههای ارتباطی، مراکز داده،
دروازههای بینالمللی و شبکههای
مخابراتیست. بنابراین دولت جنگی رو میشه
نوعی دولت گلوگاهی هم نامید. یعنی قدرت
اون قدرت حکومت بیش از اونکه از مالکیت
کامل همه چیز ناشی بشه از توانایی باز و
بسته کردن مسیرها در حقیقت ناشی میشه خب
این این مفهوم برای ایران خیلی اهمیت داره
جغرافیای سیاسی ایران خودش گلوگاهیه هم
تنگه هرمز دیگه اقتصاد تحریم هم بر
گلوگاههاست استواره نفت ارض بانکها و
حمل و نقل فضای دیجیتال هم دارای در حقیقت
یلوگاهه یعنی گیت گیتوی های کانکشن جهانی
ساختار سیاسی هم گلوگاه داره شورای امنیت
ملی دفتر رهبری ستاد کل و نهادهای
اطلاعاتی بنابراین شاید ویژگی دولت جدید
تمرکز کامل همه نهادها بلکه تمرکز کنترل
بر نقاط عبور دور میان نهادها باشه. این
نکته برای فهم مجتبی خامنهای بسیار تعیین
کننده است. یعنی مجتبی خامنهای برای
حکومت کردن لازم نیست شخصاً همه دستگاهها
رو اداره بکنه. کافیست بتونه تعیین کنه چه
کسی فرمانده سپاهه، چه کسی دبیر شورای
عالی امنیت ملیه، چه کسی گزارش اطلاعاتی
رو منتقل میکنه، چه کسی به او دسترسی
داره و اختلاف بین دولت و نیروهای مسلح
کجا حل میشه. این مدل با حکومت شخصی بسیار
بسیار حکم اون حکومت شخصی کلاسیک بسیار
بسیار تفاوت داره قدرت رهبر جدید بیش از
اونکه خطابی باشه در حقیقت قدرت شبکهایست
اونوقت از این منظر انتصاب محسن رضایی
خیلی مهم میشه تغییر دبیر شورای امنیت ملی
ایران
از ذوالقدر به محسن رضایی
تو این چهارچوب باید بررسی بشه.
گزارشهایی که در حقیقت این تغییر رو
توصیف کردن بیشتر از تثبیت گفتن سلسله
مراتب جدید داره تثبیت میشه و چهرههای با
سابقه سپاه دارن به موقعیتهای کلیدی
امنیتی
مهمی در حقیقت منتقل میشن. خود شعام شورای
امنیت ملی به یک گلوگاههای به یک گلوگاه
نهادی بدل شده. در شعام سیاست خارجی،
دولت، ارتش، اطلاعات، سپاه و رهبری به
همدیگه میرسن. بنابراین کنترل دبیرخانه
شورای امنیت ملی فقط کنترل یک اداره نیست.
کنترل گردش تصمیم هست. حالا بازگشت
فرماندهان قدیمی رو میشه به دو صورت تفسیر
کرد. یکی اینکه مجتبی ضعیفه و ناچار شده
به پیشکسوتهای سپاه تکیه بکنه. این یه
نوع تفسیر هست. تفسیر دوم اینه که او داره
کاملاً عقلانی عمل میکنه و در مرحله
خطرناک جانشینی به جای اینکه نیروهای تازه
رو وارد بکنه از کسانی داره استفاده
میکنه که دارای شبکه تجربه و توان مدیریت
بحران این دقیقاً اون توصیهایست که
ماکیاولی در شهریارش میکنه در کتاب
شهریار ماکیالی میگه که وقتی که حاکم
شهریار جدید میاد سر قدرت به جای اینکه
بره آدما زمانی جدیدی بیاره و منسوب بکنه
بر در به اصطلاح دستگاه بوروکراسی باید از
آدمای قدیمی استفاده کنه چون اونا آدمای
قدیمی شبکه دارن به اصطلاح تجربه دارن
توان مدیریت دارن و چهرههایی هستن که
جامعه اونها رو میشناسه در نتیجه یک
رهبر این د تا تفسیر میتونن میتونیم بین
این د تا تفسیر جمع بکنیم یعنی این د تا
تفسیر متناقض نیست یعنی اینکه مجتبی
خامنهای داره عقلانی عمل میکنه با اینکه
ضعیفه هیچ تناقض نداره به خاطر اینکه یه
رهبر میتونه هم محدود باشه ضعیف باشه و
هم محدودیتهای خودشو عقلانی به اصطلاح
مدیریت بکنه همون کاری که پدرش کرد پدرشم
وقتی آمد بر سر قدرت ضعیف بود اما بسیار
عقلانی که میگم عقلانی نبین که خوب یا بد
چون بعضیا از عقلانی مفهوم به اصطلاح بار
ارزشی میفهمن عقلانی به این معنا که
میتواند بین سود و هزینه محاسبه کنه و
تصمیم تصمیم به اصطلاح درست رو از که به
نفع خودش هست بگیره این میشه عقلانی
بنابراین پدرشم همین طور بود پدرشم در یه
موقعیت ضعیفی به قدرت رسید ولی کاملاً
تونست محدودیتهای خودش و ضعفهای خودشو
مدیریت بکنه و در حقیقت تصمیمهای عقلانی
بگیره و یک امپراتوری بسیار
بزرگ و قوی رو ایجاد بکنه الان میشه
موقعیت مجتبم چنین تصور کرد در شرایط جنگی
مهارت تنها معیار انتخاب نیست بلکه اعتماد
اهمیت بیشتری پیدا میکنه. فرمانده هم
باید قادر باشه، آدم لایقی باشه و هم باید
قابل اعتماد باشه. این یه مسئلهیست که
اقتصاددانها اون رو اسمشو به اصطلاح میگن
که تریدآفه بین لویالتی و کامپدنس یعنی یک
جور
کامپیدنس یعنی صلاحیت یا توانایی و
لویالتی هم یعنی وفاداری ترید آف میکنید
یعنی در حقیقت شما صلاحیت رو در برابر
وفاداری قرار میدید یعنی رهبر اقتدارگرا
اگر بخواد فقط آدم وفادارو انتخاب بکنه
کیفیت حکومت پایین میاد اگر بخواد متخصص
سسان رو بر اساس مهارتشون تواناییشون
انتخاب بکنه خطر استقلالشون افزایش میکنه
افزایش پیدا میکنه بنابراین باید تریدآف
کنه یعنی یه جوری چی میگن به فارسی
نمیدونم
یه جوری وسط رو بگیره به اصطلاح یعنی یه
بازگشت یه چهرههایی مثل محسن رضایی یا
وحیدی یا طائب
میشه یه تلاشی برای حل این مسئله باشه
یعنی افرادی که هم تجربه دارن هم سابقه
اونها درون نظام شناخته شدن و هم خ به
اصطلاح مجتبی خامنهای میتونه به اونها
اعتماد بکنه و از این منظر انتصاب حسین
طائب به فرمانده بسیج از نظر تئوریک اهمیت
پیدا میکنه. بسیج یه سازمان مرزیست. نه
ارتشه نه پلیسه نه یک نهاد اجتماعیه نه
صرفاً این دستگاه ایدئولوژیکه. همین ابهام
نهادی اون رو برای دولت جنگی بسیار
ارزشمند میکنه. بسیج میتونه منطق جنگ
خارجی رو به فضای داخلی منتقل بکنه.
در دولت جنگی جامعه فقط مجموعه شهروندان
نیست. جامعه پشت جبههست. الان شما
میبینید که مردم میارن تو خیابون در
حقیقت این مردم که تو خیابونن اینا پشت
جبههن دیگه اینا شهروند نیستن. این تغییر
واژگانی پیامدهای سیاسی بسیار مهمی داره
در پشت جبهه.
اعتصاب معنا نداره. اعتصاب میتونه اخلال
در امنیت تلقی بشه. شما وقتی میگیم پشت
جبهه اگه بگیم جامعه یعنی پشت جبههست این
استاره پشت جبهه پیامد داره. یعنی اعتصاب
یعنی اخلالی در امنیت اعتراض میشه تضعیف
روحیه. انتشار خبر میتونه کمک اطلاعاتی
به دشمن تعبیر بشه. اختلاف سیاسی ممکنه
شکست وحدت ملی خونده بشه. الان همین خوا
پزشکی که وقتی مصاحبه کرد با صداسیما گفتن
که تو با مجتبی خامنهای دیدار کردی
مهمترین چیزی که ایشون گفت چی بود؟ ه گفت
ما ۷ ساعت صحبت کردیم از هر دری صحبت
کردیم فلان فلان فلان ولی مهمترین پیام
ایشون چی بود؟ وحدت و انسجام ملی.
خب وقتی که چنین چیزی بی یعنی همچین
ابهامی رو تولید میکنن این ابهام یکی از
خطرناکترین ویژگیهای دولت جنگیست. در
این ساختار
مسعود پزشکی رو نباید صرفاً بازنده جنگ
قدرت دونست. مسعود پزشکی یک کارکرد حیاتی
داره.
دولت باید بودجه تنظیم بکنه برق و آبو
تأمین بکنه با تورم مقابله کنه مذاکره کنه
کالا وارد کنه نارضایتیها رو مدیریت کنه
و هزینه جنگ رو اجتماعی بکنه اگر دقت کرده
باشین توی جلسه هیئت دولت من دیروز دیدم
نمیدونم این مال همون یکی دو روز اخیره
دیگه پزشکیان میگه که نه تنها کسانی که در
خیابان آمدن بلکه اونهایی که در خیابان هم
نیامدن ن اما با دشمن همکاری نکردن اونها
هم در حقیقت پشتوانه این نظام هستن
بنابراین میبینید که هزینه به اصطلاح
جنگ اجتماعی میشه یعنی در حقیقت روی دوش
جامعهست یعنی جامعه به عنوان سرباز به
عنوان در حقیقت
لوجستیک انگار لوجستیک جنگ هست ولی نظام
به اصطلاح نظامیا نمیتونن همه این وظایفو
انجام بدن یعنی این وظایفی که دولت داره
تنظیم بودجه و نمیدونم آقا مسائل هم
صحبتهایی که خود پزشکی کرده با خامنهای
مجتبی خامنهای تقریباً میشه گفت همش راجع
به اقتصاده تمامش راجع به اقتصاد مسکن
نمیدونم گرونی نمیدونم فلان فلان اینا
چیزایی نیست که نظامیا بتونن انجام بدن
بنابراین دولت جنگی به دولت غیرنظامی نیاز
داره ه دولت جنگی به دولت غیرنظامی نیاز
داره یعنی سپاه پاسداران به پزشکان نیاز
دارن. اما این تقسیم کار یک تناقض ایجاد
میکنه. یعنی ممکنه که دولت مسئول
پیامدهای تصمیمهایی باشه که کنترل کامل
بر اونها نداره. اگر تنش خارجی باعث
تحریم بیشتر بشه خب دولت باید تورم مدیریت
کنه. اگر محدودیت
اینترنت اقتصاد دیجیتال رو آسیب بزنه خب
وزارتخونهها باید پاسخگو باشن. اگر بودجه
دفاعی افزایش پیدا بکنه دولت باید کاهش
منابع سایر حوزهها رو مدیریت بکنه. در
نتیجه یه رابطهای به وجود میاد پدید میاد
که در اون مسئولیت بدون حاکمیت هست.
حالا پزشکی گفت که من با مجتبی خامنهای
حدود ۷ ساعت صحبت کردم و رهبرم بر وحدت و
انسجام تأکید کرده و
از نظر جسمی هم خیلی ایشون خوب بوده و
فلان اینها
از منظر نهادی
طولانی بودن دیدار در شرایطی که به اصطلاح
آرایش
فرماندهی نظامی داره تغییر پیدا میکنه
بسیار مهمه. یعنی میشه این پرسشو مطرح کرد
که آیا این جلسه بخشی از تعیین مرزهای
تازه بین دولت اداری و دولت امنیتی بوده
یا نه؟ این خیلی مهمه. یعنی میشه گفت که
چه بحثها در این جلسه مرز بین دولت
غیرنظامی و دولت جنگی در حقیقت داره
به اصطلاح روشن و و سپاه در نیروهای نظامی
داره روشن میشه.
و تأکید بر وحدت در شرایط جنگ یک معنای
متفاوتی داره از مسئله وحدت در سیاست عادی
در سیاست عادی خب اختلاف یک امریست
پذیرفته در منطق جنگ اختلاف بالقوه هزینه
امنیتی داره به همین دلیل هست که وحدت
میتونه از یک فضیلت سیاسی تبدیل بشه به
تکنولوژی انضباط و دیسیپلین این به این
معنا نیست که هر فراخوانی به وحدت لزوماً
سرک
است حداد عادلم توی چیز توی جلسه دولته
فکر کنم که میگه که من به پزشکی رأی ندادم
ولی در خدمت پزشکی و دولتش هستم حالا همه
باید به دولتش کمک کنیم همه باید وحدت
داشته باشیم مسئله این نیست که هر
فراخوانی به وحدت لزوماً سرکوبگرانهست
بلکه مسئله اینه که چه کسی بین اختلاف نظر
مشروع و اخلال در وحدت رو تعیین میکنه در
دولت جنگی این مرزو معمولاً نهادای امنیتی
تعیین میکنن
و
این آرایش جدید فرماندهی نظامی در حقیقت
داره نشون میده که جنگ داره از یک استثنا
یا از یک اتفاق داره تبدیل میشه به یک
سازمان یعنی دستور تازه برای تکمیل ادغام
ستاد کل نیروهای مسلح و قرارگاه مرکزی
خاتمالانبیا از مهمترین دادههای نهادی
این دورهست یعنی این رو در برخی از
گزارشها
بخشی از بازسازی ساختار عالی فرمانده بعد
از جنگ توصیف کردن. اهمیت این تحول از
تغییر افراد خیلی بیشتره. افراد میان و
میرن اما ساختارها باقی میمونن. اگر
ساختار فرماندهی زمان جنگ در ساختار دائمی
نیروهای مسلح جذب بشه یک مرز مهم محو
خواهد شد و اون مرز بین زمان عادی و زمان
جنگ
در
نظریه سیاسی قرن بیستم از کارل شمید گرفته
تا جورج آگمبن درباره نسبت حاکمیت و وضعیت
استثنایی
بحثهای بسیار فراوان انی گرف صورت گرفته
اکسپشنال استیت و اینها بدون اینکه ما
حالا بخوایم همه اون دستگاه نظری رو قبول
کنیم ولی یه یک سؤالی که اون میکنه خیلی
مهمه اینه که چه اتفاقی میفته اگر استثنا
دیگه موقت نباشه
اگر جنگ تحریم نفوذ خرابکاری عملیات
شناختی بحران اقتصادی همگی تبدیل بشن به
تهدید دائمی
و
در حقیقت هیچ افقی بر پایان اونها نباشه
اونوقت ما کی قراره به وضعیت عادی برگردیم
ها این لحظه و چی میگن این دوره لحظه حساس
حساس چی
برهه حساس
برهه حساس این برهه حساس کی قراره تموم
بشه هیچوقت
در این صورت وضعیت اضطراری دیگه یک
وقفهای در حکومت نیست بلکه و وضعیت
اضطراری خودش یه سبک حکوم حکمرانیه یه
شیوه یوه حکومته
حالا من این نکته رم میگم و دیگه فکر کنم
که وقتمم تمومه و بعد حالا اگه نکتههایی
بود با دستان صحبت میکنیم
اقتدارگرایی در قرن بیست و یکم با
اقتدارگرایی در قرن بیستم تفاوتهای بسیار
عمدهای داره دیکتاتوریهای قرن کلاسیک
قرن بیستم اغلب به نمایش قدرت علاقه داشتن
رژه مانوفر خودم خامنهای خامنهای میگفت
گفتن که هر موقع که خیلی از از چیز افسرده
میشه مانوف میذارن و انسان میبینه و
اینا خیلی خیلی براش مهم بود رهبر
کاریزماتیک حزبی که قدرت یارگیری تودهای
داشته باشه سانسور خیلی آشکار پلیس مخفی
تبلیغات یکطرفه اینا رو ما در مخصوصاً در
دوره اولیه قدرت خامنهای هم دیدیم اما
اقتدارگرایی قرن بیست و یکم میتونه بسیار
متفاوت باشه ممکنه انتخابات ب کاملاً مثل
مدل روسیه دیگه مدل روسیه و چین انتخاباتو
برگزار کنه اینترنتو کاملاً نمیبنده بخش
خصوصی داره شهروندانش سفر میکنن شبکههای
اجتماعی تا یه حدودی فعاله و حتی منتقدان
محدودی هم وجود دارن اما در لحظه ضروری
دولت میتونه داده جمعآوری کنه شبکه
ارتباطی رو محدود کنه مخالفان کلیدی رو
شناسایی بکنه جریان پول رو مسدود بکنه و
روایت عمومی رو دستکاری بکنه. این
اقتدارگرایی
کمتر توتالیتره، بیشتر زیرساختیه.
یعنی ببینید اگه بخوایم توضیح بدیم ما از
دولت پلیسی داریم منتقل میشیم به دولت
پلتفرمی.
یعنی دولت پلیسی مخالف رو بعد از عمل به
اصطلاح بعد از اینکه کارش یه کاری رو کرد
شناسایی میکنه. یعنی یک مخالف سیاسی بعد
از اینکه یک عکتی انجام داد شناسایی میشه
ولی دولت دیجیتال سعی میکنه پیش از عمل
الگو رو شناسایی بکنه.
یعنی دولت پلیسی خیابونو کنترل میکنه.
دولت پلتفرمی شبکه رو کنترل میکنه. دولت
پلیسی پروندهسازی میکنه. دولت دیجیتال
داده جمعآوری میکنه. این تفاوت فقط
تکنیکی نیست. یک نوع جدیدی از رابطه دولت
و شهروند تولید میشه و داده تبدیل میشه به
منبع قدرت سیاسی در اقتصاد صنعتی دولت
برای اعمال قدرت نیازمند کارخونهست
نیازمند ارتشه نیازمند مالیاته نیازمند
بوروکراسیه اما در دولت دیجیتال داده
تبدیل میشه به یک منبع تازهای از ظرفیت
دولت داده میتونه نشون بده که چه کسی با
چه کسی ارتباط داره کدوم روایت باید در
حال انتشاره. کجا تجمع شکل میگیره چه کسی
پول داره منتقل میکنه؟ چه کسی داره سفر
میکنه چه شبکههایی از اعتماد اجتماعی
سوشال تراست وجود داره. بنابراین اطلاعات
دیگه صرفاً ابزاری برای شناخت جامعه نیست
بلکه زیرساخت
اجبار و سرکوبه.
خب دولت جنگ دیجیتال حالا این چیزایی که
من گفتم این عناصری که گفتم همه رو کنار
هم قرار میدیم دولت جنگی دیجیتال
رژیمیست که در اون ۵ تا فراآیند همزمان رخ
میده یک دائمی شدن تهدید یعنی مرز بین جنگ
و صلح محو میشه ۲ امنیتی شدن تصمیمگیری
یعنی نهادهای نظامی و امنیتی وزن بیشتری
پیدا میکنن سه اقتصاد بقا یعنی تحریم جنگ
و رانت رانت دسترسی ساختار اقتصاد رو
آرایش جدیدی میدن چهارم زیرساختی شدن
سرکوب یعنی کنترل سیاسی در معماری
ارتباطات داده و شبکه جاسازی میشه و پنجم
دوگانگی دولت
دولت دولت غیرنظامی باقی میمونه اما درون
ساختار فعالیت ت میکنه که مسائل حیاتی
اون در هسته امنیتی تعیین میشن. ایران پس
از خامنهای
واجد نشانههای هر پنج فراآیند هست
و در نتیجه هرچه جنگ و تحریم طولانیتر
بشه احتمال اونکه جانشینی مجتبی خامنهای
به صرفاً تکرار الگوی حکومت پدرش باشه
بسیار احتمالش کمتر میشه و در نتیجه
احتمال شکلگیری یک دولت جنگی دیجیتال
متکی بر ائتلاف رهبری و اون کامپلکس و و
در حقیقت مجموعه نظامی امنیتی بیشتر میشه
بنابراین نظامی شدن الزاماً به معنای
حکومت نظامیان نیست و دوم تمرکز امنیتی هم
به معنای افزایش ظرفیت دولت در همه
حوزهها نیست ممکنه دولت همزمان هم قوی
بشه قویتر بشه و هم ضعیفتر بشه من اینجا
اجا صحبتمو تمام میکنم در خدمت دوستان
هستم اگر نکتهای دارن
بله خیلی ممنون اگر دوستان نکتهای
یا تحلیلی در این خصوص دارید لطفاً زودتر
تشریف بیید رو استج تا بتونیم در باقیونده
وقت اتاق خدمتتون برسیم
بسیار خب آقای خلزیز الان با این عضو رو و
با این تحلیل اوم به نظر میرسه که این
موقعیتی که شما توصیف کردید و این نگاه
شبکهای وصف بهانه دولت جنگی که الان وجود
داره چه آقای مشتبا خامنهای باشن چه
نباشن خیلی مهم نیست انگار یک
عروسک گردانهایی کافیست که همین تصمیماتی
رو که شما گفتید به صورت شورایی یا همون
این تحلیل رو بش مدیریت کرد.
نکته مهم اینه که در نهایت اون تغییر
راهبردی که باید به نفع جامعه
و اون قسمت از مردم بخشی از مردمی که
موافق تغییرات اساسی هستن
اتفاق نمیفته. یعنی از یک ماجراجویی
به سبک آقای علی خامنهای داریم میریم به
سبک به سمت یک نوع ماجراجویی دیگر به سبک
شبکهای از رهبران و قدرتهایی که
در بالای دست حالا سعی میکنن که خودشون
رو مطابق با همین موقعیتها وضیتهای جنگی
که ازشون نام بردید آپدیت بکنن یا تغییر و
تحولی بدن. توی ساختار قدرت خودشون برای
اونم بر اساس منطق بقا
بنابراین این نکته ظاهراً خیلی مشهوده که
اون بحثهای راهبردی لااقل اون چیزی که از
منظر
فهم و منطق بینالمللی قراره یعنی انتظار
میره بعضی وقتا توی خ خوا خوا خوا خواب و
خیالات خودمون فکر میکنیم که این بار
شاید به سر عقل بیاد حالا اون عقلی که شما
ازش صحبت کردید نه اون عقل اخلاقی
به نظر اینطوری میرسه این شما تأیید
میکنی؟
بله من همین طوره من حالا در آینده نزدیک
تصمیم دارم که یک چند جلسهای برگزار کنم
راجع به فلسفه آمادگی سیاسی یعنی ما همش
به حکومت نگاه نکنیم بلکه به جامعه هم
نگاه بکنیم و اینکه جامعه چه باید کرد چه
میتون میتونه بکنه و شهروندان چه میتونن
بکنن رو اونجا در حقیقت حتما بحث خواهیم
کرد اگر اجازه بدید صحبت آقای روزبهم
بشنویم و من از خدمت شما مرخص شم بله بله
آقای روز
با سلام خدمت استاد
خدمتتون عرض کنم میخواستم ببینم آیا
نمونه تاریخی وجود داره که یک حکومتی
مثل ایران به یک همچین
موقعیت رسته باشه و
اصلاً اصوداً واقعاً شما آینده رو چهجوری
میبینید در این مورد؟
توجه داشته باشین که به هیچ وجه ایران یک
نمونه انحصاری و منحصر به فرد نیست بلکه
همون طور که گفتم من در واقع فلسفهم منابع
خیلی زیادی گذاشتم راجع به
به اصطلاح نظامهای اقتدارگرا در قرن بیست
و یکم و حالا مسائل مختلف در قرن بیست
جنبشهای اجتماعی انقلابها در قرن بیست
یکم بله ما وارد یک دورهای شدیم که در در
کشورهای گوناگون در توجه داشته باشید که
در قرن بیست و یکم نظامهای اقتدارگرا یا
استبدادی افزایش پیدا کردن یعنی نه تنها
تکنولوژی دیجیتال یا مثلاً فروپاشی اتحاد
جماهییر شوروی و اینها هیچکدوم باعث
نشدن که نظامهای استبدادی کاهش پیدا بکنن
در قرن بیست یعنی خوشبینی وجود داشت اون
خوشبینی در پایان قرن بیستم خب کاملاً از
بین رفت یا اون کتاب فوکویاما
واپسین انسان
پایان تاریخ همینو میگفت دیگه حالا به
نوعی ولی ما در اصلی هستیم که حکومتهای
نه تنها حکومتهای اقتدار افزایش پیدا
کردن که حکومتهای نظامهای دموکراتیک هم
به سمت اقتدارگرایی رفتن یعنی نمونه
آمریکا یا برخی از کشورها در اروپا این
هست که دموکراسیها بسیار ضعیف شدن و
اقتدارگرایی رشد پیدا کرده بنابراین و و
نظامهای دیگهای مثل روسیه و چین و
اینها که بودن خب اینها خیلی تونستن
شبکههای پنهانی بسازن یعنی اعتلا یعنی ما
الان با جمهوری اسلامی این نکته رو توجه
کنید حالا خوب شد گفتید وقتی که ما میگیم
جمهوری اسلامی دیگه جمهوری اسلامی جمهوری
اسلامی قرن ۲۰ مثلاً ۲۰ سال اول انقلاب
نیست که یه حکومت باشه فقط شما دارین از
همون طور که من و شما الان داریم با
همدیگه شما در یه کشوری هستین من در یه
کشور دیگه شما در یه زمان دیگری هستین من
در زمان دیگه و داریم با همدیگه حرف
میزنیم زیم و صحبت میکنیم. بنابراین یک
در یک شبکهای از ارتباطات قرار داریم.
جمهوری اسلامی و حکومتها اساساً هم در یه
شبکهای از ارتباطات وجود دارن. یعنی
جمهوری اسلامی بدون به اصطلاح حدود ۴۰ اگه
اشتباه نکنم ۴۹ کشور دیگری که فریم هاوس
اونها رو اقتدارگرا میدونه معنا نداره.
بنابراین شما با یه حکومتی مواجه هستین که
قدرتش فقط از قدرت اون چیزی که داره ناشی
نمیشه بلکه قدرتش از ارتباطاتش از
کانکشنهایی که داره و از اون نتورکی که
درش هست ناشی میشه در نتیجه شناخت جمهوری
اسلامی بدون شناخت اون شبکه بینالمللی که
جمهوری اسلامی در او قرار میگیره به هیچ
وجه معنا نداره. سپاسگزارم از همه دوستان
و از بابک عزیز تا نوبت