سلام بر دوستان گرامی امیدوارم که حالتون
خوب
باشه آقای
صادق بله شما یه بار دیگه هم فرموده بودین
من براتون نوشتم فکر کنم که من درباره فرم
و محتوا صحبت کردم چند جلسه در در اگه
اشتباه نکنم در کلاب هاوس نمیدونم
که فایل صوتیش رو در یوتیوب گذاشتن یا نه
ولی راجع به این موضوع صحبت کردم در نتیجه
ما وقتی جلسه کانت داریم یا هر جلسه دیگه
مجبوریم که به اون موضوع وفادار باشیم من
برای
[موسیقی]
دوستان ترجمه
فارسی مقاله فوکو رو که دفه پیش عرض کردم
گفتم قول دادم این هفته
ما مقاله فوکو رو نقد چیست فوکو رو خواهیم
خوند من الان ترجمه فارسی رو در
گروه تلگرامیمون
گذاشتم و دوستان میتونن از اونجا بردارن
اگر خواستن که وقتی من میخونم اونها هم
متن جلوشون باشه در
نتیجه ممکن بشه این چیز من متن انگلیسی رم
دارم سعی میکنم که بگذارم برای دوستانی
که انگلیسی میخونن
m
خ ن h
para
ne eh
m
حش
من عضر میخوام از
دوستان میخوام گوشتون باشه
متن بله
همینه خب اینم متن
انگلیسی و حالا توضیح میدم که چرا ما این
متن رو
میخونیم در خوندن متن نقد عقل محس به
اینجا رسیدیم که
کانت گفت
که عصر ما عصر نقد هست وقتی که میگه عصر
ما منظورش همون عصر روشنگری اس که در اون
جستار روشنگری
چیست خیلی مشهور هست و تعریفش کرده
بنابراین وقتی که میگه عصر ما یعنی اصل
روشنگری اصلی که الان
اکنون من در اون هستم این عصر ویژگیش چیه
ویژگیش اینه که اصر نقد هست خب پس یک
ارتباطی برقرار میکنه بین نقد و روشنگری
روشنگری چی بود روشنگری خروج آدمی از
نابالغی و تقصیر
خویشتن یعنی اینکه انسان تصمیم بگیره به
جای اینکه از دیگران پیروی کنه از سنت از
نمیدونم استادان بزرگ از کلیس س و از هر
قدرت خارج از وجود خودش تصمیم بگیره که به
با عقل خودش بی اندیشه یعنی با عقل خودش
قضاوت
بکنه پس وقتی که شما روشنی مییابید در
حقیقت وقتی که شما از این
طفولیت خودخواسته بیرون میاید یعنی قبول
میکنید که بزرگ شدین بلوغ خودتونو به
رسمیت میشناسین شما آزاد میشید در حقیقت
یعنی شما اراده شما
و به اصطلاح تصمیم شما میشه اراده و تصمیم
خودتون نه اراده و تصمیم دیگری
بنابراین روشنگری مستقیماً با آزادی انسان
ربط داره و هیچ ارزشی هیچ فضیلتی برای
کانت مخصوصاً و اصولاً در فلسفه مدرن هیچ
فضیلتی بالاتر از آزادی نیست تمام
تئوریهای مختلف و و نظریههای مختلف بر
خلاف
مثلاً مذاهب یا فلسفهای که ما داریم که
مثل مذهب میمونه که اختلاف نظرها بر سر
فقط نظریهها نیست بر سر هدف هم هست و در
فلسفه نه در فلسفه غرب نه یک چیز در حقیقت
هدف هست و
اون امکان پذیر کردن آزادی انسان منتها
همه در این زمینه هر کدوم نظر خودشونو
دارن تعدد نظر ها دلیل این نیست که راهشون
و هدفشون م
متفاوته
بنابراین فلسفه کانت تمام اندیشه کانت
معطوف به آزادیه روشنگری هم عصری اس که
انسان تصمیم گرفته به جای اینکه از مرجعیت
های بیرونی پیروی کنه مثلاً مثل گالیله
دیگه از استاداش پیروی نمیکنه نیوتون
دیگه در اینکه شک بکنه و نظریه جدیدی
بیاره دیگه خودش رو به
اصطلاح مجاز میدونه دکارت در همه چیز شک
میکنه همچین اصه اصلی که آدما تصمیم گرفتن
که با عقل خودشون ب اندیشن پس عقل یعنی
اندیشیدن با عقل خود و
بعد که منتهی میشه به
آزادی این عقل رو با روشنگری در ارتباط
قرار میده حالا نقد عقل چیه نقد عقل
دقیقاً همین کاریست که شما انجام میدی
یعنی اینکه شما وقتی که با عقل خودت
میاندیشی به چه معناست به معناست که دیگه
شما اگر یکی حکمی خواستی بکنی یک قضاوتی
خواستی بکنی برای اینکه ببینی این حکم
درسته یا نادرسته کسی غیر از خودت نیست که
بری به او رجوع بکنی یعنی که کسی نیست که
بری ازش فتوا بگیری او صرفاً با حرف زدنش
با فرمانش با دستورش با نمیدونم الهامش به
تو بگه این حکم تو درسته تو باید بر اساس
یک قواعدی حکم بکنی که اون قواعد در حقیقت
اونها معیار تو باید دوباره وقتی که
میخوای ببینی که این حکمی که تو کردی درست
هست یا نه تو باز میاندیشید یعنی در اون
اندیشه که کردی دوباره میاندیشید اینکه
باز میاندیشید یعنی که عقل تو خودآگاه
میشه فلسفه خودآگاه میشه فلسفه میاندیشد
با اون چیزایی که اندیشیده اونوقت خودش هم
میشه قاضی هم خودش میشه متهم یعنی یک جلسه
دادگاهی تشکیل میشه شما به خود یعنی خ
خودتو فرض میکنی در د تا موقعیت متفاوت
میگی خب شما این حکمو که کردی به من بگو
که مستندات چیه مدارک محکمه پسندی که تو
داری برای صدور چنین حکمی چی هست اونوقت
از متهم میخوای که مدارک لازمو بیاره
اسناد لازم اونو بیاره و اگر نتونست بیاره
یعنی اینکه اون حکمش باطل
هست پس برای اینکه تو قضاوت بکنی نیازمند
این هستی که دادگاه محکمه عقل تشکیل بدی
این محکمه عقل میشه نقد عقل بحث حالا باز
ما باهم به هر سه اینها برمیگردیم
فوکو رساله شو راجع به کانت گذروند و یه
تم ها کانت ذهنش همیشه تمهای اصلی بود چون
مسئله فوکا باز آزادیه و
طبیعتا یک رشته پیوند خیلی محکمی داشت با
کانت از جوانیش م منوس بود با کانت و اون
هرچه که پیشتر رفت تونست به اصطلاح ی
فهم جدیدی از کانت و مخصوصاً مسئله
روشنگری و نقد رو بتونه تقریر بکنه و
تبیین بکنه من برای شما یعنی همراه
شما این مقاله رو
میخونم که یکی از چند مقاله اس که مربوط
به کانته و خیلی مهمه و درباره اینها خیلی
نوشتن
نوشتن که با ک من که کتاب شونو ندارم
آقای ولی اری را اگر به دستم برسه حتما
میخونم ببینم که اگه بتونیم حتما برای من
که فرق نمیکنه من متأسفانه دور و آوارم
خیلی برای من راحت نیست که کتاب به دست
بیارم خب
من خوشبختانه
در یکی از این کتابی که داشتم پیدا کردم
که ترجمه فارسی این مقاله رو آقای حنایی
کاشانی یه بار در مجله ارغنون اینو ترجمه
کرده که منتها ترجمه ایشون قابل استفاده
نیست ولی ترجمه که آقای افشین جهاندیده و
خانمشون
خانم نیکو سرخوش
کردن میش خوند حالا تا جایی که من خوندم
همشو نخوندم ولی نسبتاً
خوبه در یک کنفرانسی دیگه در یک سمیناری و
به فوکو میگن صحبت کنه و فوکو میگه که
پرسشی که امروز میخواهم از آن برایتان
سخن بگویم عنوانی ندادم و میگه در واقع
پرسشی که میخواستم از آن برایتان صحبت کنم
و هنوز میخواهم صحبت کنم این است نقد
چیست
جا دارد چند کلمهای حول این پروژه سخن
بگوییم پروژهای که در سرحدات
فلسفه کاملاً نزدیک به آن کاملاً علیه آن
به بهای آن در جهت فلسفه آینده و شاید به
جای هر فلسفه ممکن بیوقفه شکل میگیرد
تداوم مییابد و از نو متولد میشود یعنی
این پرسش نقد چیست یه پرسشی که شما به محض
اینکه وارد فلسفه میشین این در برابر شما
میایسته و بسته به اینکه چه جوابش بدین
میتونین ادامه بدین فلسفه ورزی تونو یا
اینکه باید کنار
بگذاریم خب من جلسه جلسه قبل عرض کردم که
کانت دلیلی
که رفت به سراغ نقد عقل محض این بود که
دید پرسشهای اساسی در فلسفه قرنهاست که
مطرح میشن ولی پاسخ گرفته نمیشن گفت پس
اگر این
پرسشها قرنها موضوع فلسفه هستند ولی هیچ
موقع فیصله پیدا نکرده نزاع بر سر اونها
دو حالت داره یا اینکه روشی که ما برای پ
به اصطلاح تحقیق راجع به این موضوع یا
فلسفه ورزی در مارد این موضوع به کار
میبریم غلطه یا اینکه اساساً این پرسشها
غلط مثلاً پرسش از خدا پرسش از جاودانگی
روح پرسش از آزادی و پس باید تصمیم بگیریم
اگر عقل ما توانایی فهمش داره اگر عقل در
محدوده فهم عقل ما هست خب پس معلومه که
روشی که تا حالا به کار میبردیم باید
کاملاً عوض بشه اما اگر خارج از محدوده
عقل ما بود یعنی اساساً عقل ما به اون
مسائل توانایی شناخت نداره ناتوانه از
شناختنش مثلا اصلاً با از فلسفه این
موضوعات رو خارج کرد این موضوعات موضوعاتی
نیستن که عقل بشر بتونه شناخت بهش پیدا
کنه منظورش از نظر فلسفیه و فقط باید
ایمان بهش
آورد در نتیجه مثلاً مثل خدا مسئله خدا
مسئله نیست که شما بتونین با دلیل با
برهان اثباتش کنین یا ابطال کنین یه
موضوعی که باید شما ایمان بیارین بهش خب
البته ایمانی هم که کانت میگه ایمان
پیغمبر نیست بلکه ایمان فلسفی اس به این
معنا که هم در نوع نگرش شما تأثیر داره و
هم اینکه این نگرش شما در نوع به اون
ایمان ورزیدن
تأثیر میگه
میان اقدام والای
کانتی و خرده فعالیتهای جدلی حرفهای که
نقد نام دارن به نظرم میرسد که در غرب
مدرن
تقریباً و به طور تجربی و نمدونم چی حال
که تجربی ترجمه کردی از صده پانزدهم
شانزدهم به بعد شیوهای از اندیشیدن
گفتن و نیز عمل
کردن نسبتی با آنچه وجود دارد با آنچه
میدانیم با آنچه انجام میدهیم نسبتی با
جامعه با فرهنگ و نسبتی با دیگران وجود
داشته است که میتوان به قولی رهیافت
انتقادی نامی میگه در قرن شانزدهم و
پونزدهم در غرب یک و به اصطلاح یک وضعیت
فکری رو روحی و به اصطلاح انسانی به وجود
آمد که آدم به یه شیوهای رفتار میکردن
کاملاً متفاوت از قبل اشارش به رنسانس
دیگه متفاوت از قبل و این شیوه متفاوت بهش
میگفتن شیوه
نقدی یعنی تا قبل از رنسانس مثلاً آدمها
در اینکه این عقایدشون درسته حالا چون یا
ارسطو گفته یا چون کلیسای مثلاً کاتولیک
گفته یا به هر دلیلی یک مرجعی رو قبول
داشتن که اون مرجع عقاید اینها رو تأیید
میکنه و اینا بدون اینکه دلیل و مدرک
دیگهای بخوان باور داشتن که نه تنها اینا
نه تنها بهش باور داشتن بلکه باورهای
خودشونم حقیقت میدونستن یعنی وقتی میگفت
خدا من به خدا ایمان دارم یعنی معتقدم خدا
در اون بیرون من هست وجود داره در نتیجه
باور خودش رو یقین میدونست چون میگفت
باور من مقدسه و درسته پس حکایت از واقع
میکنه اما در قرن شونزدهم و پونزدهم و
شونزدهم اتفاقی که افتاد این بود که انسان
تردید کرد و گفت که این چیزی که من بهش
حکم میکنم این گزاره که من
بهش باور دارم و بدیهی میپندارم آیا
واقعاً درسته و همون طور هم که گفتم قبلاً
اون چیزی که باعث شد که
[موسیقی]
کاف شک در سقف و ستون ذهن انسان اروپایی
بیفته بیش از همه اختراع تلسکوپ بود وقتی
که انسان با تلسکوپ آسمانها رو دید متوجه
شد که آسمان جهان جهان واقعی بسی فراتر و
پیچیده تر و بزرگتر از اون هست که با حواس
انسان قابل درک باشه پس اونچه که قرنها
پدرانش با در درش میدیدن که سقف آسمانه و
فکر میکردن آسمان همین قدره فکر میکردن
زمین مسطحه به خاطر اینکه اونها مسطح
میافتن اینها همه اشتباهه و این پی بردن
به خطای حواسش او رو نسبت به حواس خودش
یعنی حواس
جسمیش کاملاً بی اعتماد کرد بعد خب گفت
اگر من چشم من درست نمیتونه
همه جهان رو چنان که هست ببینه دورترین
ستارهها رو ببینه ذهن من از کجا معلومه
که
میتونه ایدهها و عقیده هایی رو که وارد
ذهن من میشن و اونا رو میپذیره از کجا
میدونه درست هستن پس باید من همه عقایدی
که دارم همه افکاری که دارم همه پیش
فرضهای دارم همه رو بریزم دور یعنی فرض
کنم که اینها همه غلط از نو صف بکشن من
یکی یکی اینها رو آزمایش کنم ببینم که با
یک معیار محکمی که مثل مثلاً ریاضی یا
هندسه آیا سازگار هست یا نه خب
بشر قرن پونزدهم و شونزدهم یعنی منتن
اراسموس
نمیدونم بعدش اسپینوزا دکارت اینها شک
کردن اما این شک به دلیل که شک بنیادی بود
هرگز یک پاسخ نهایی هم پیدا نکرد بنابراین
این انسان رو شما نمیتونید راحت بگید که
یعنی در حقیقت اقتدار از بین رفت همون طور
که در عمل حکومتهای پادشاهی از بین رفتن
همونطور که اقتدار کلیسا از بین رفت هر
نوع اقتدار انحصاری از بین رفت در علم هم
اقتدار از بین رفت دیگه شما حرف بزنی ول
اینکه ارسطو هم باشی من نمیتونم قبول کنم
باید یک معیارهایی باشه و با اون معیار
همه عقاید سنجیده بشه نه فقط همه عقاید من
که عقاید همگی خب در چ این روش رو و این
شیوه رو این منش رو منتن یه جمله معروفی
داره دیگه که یعنی من چه میدانم یعنی
از کجا معلومه که من میدونم اینو تا حالا
فکر میکردم میدونم ولی ال اطمینان ندارم
که میدونم در حقیقت فلسفه دکارت در پاسخ
به
مونتین در حقیقت پدید
آمد که مسئله شکاکیت حل بکنه میگه
که این ویژگی تمدن غربه یعنی یکی از
ویژگیهای تمدن غرب اینه که که اساساً
تحولی که در به اصطلاح این تمدن تمدن
کنونی به این دلیل وجود اومده که انسان شک
کرده انسان نظریاتش رها میکنه انسان
نظریاتش با واقعیت میآزماید اگر درست در
نیومد میزارد کنار در حالی که در
فرهنگهای دیگه اون فرهنگها با یک سری
عقائد و اصول فکری ثابت شناخته میشن که به
هیچ وجه با
در موردش تردید نیست یه همچنین تعجب
خواهید کرد که تلاش میکنم وحدتی را در
این نقد بیابم در حالی که یعنی من وقتی
وقتی که بالا
گفت در رفتارشون با خودشون شیوهی از
اندیشیدن گفتن عمل کردن نسبتش با اونچه که
وجود داره با اونچه که میدانیم با آنچه
که انجام میشه نسبتش با جامعه با فرهنگ و
نسبتش با دیگران خب اینا چیزای متعددی
دیگه میگه من دنبال این بودم که یک نقطه
اشتراکی پیدا بکنم حتماً یه اتفاقی افتاده
که همه این به اصطلاح جنبههای زندگی
انسان یکسان دستخوش تغییر قرار گرفته یه
همچنین تعجب خواهید کرد که تلاش میکنم
وحدتی را در این نقد بیابم در حالی که به
نظر میرسد این نقد بنا بر ماهیت و کار
کرد و میتوان گفت بناب حرفهاش محکوم
محتوم است به پراکندگی
وابستگی و دگر سزی اینا یعنی نمی
نمیتونیم این یک دونه معیار یا مهک یا
مبنای مشترکی برای همه اینها تصور
کنیم با این همه نقد فقط با این همه نقد
فقط در نسبت با چیزی غیر از خودش وجود
دارد یعنی اگر چیزی نباشه نقدم معنی نمیده
دیگه درسته نقد زمانی معنی میده که یک به
اصطلاح ایده جدیدی یه نظریه جدیدی یک به
اصطلاح موضوع جدیدی پیدا بشه و این اون
موضوع رو نقد بکنه بنابراین اگر موضوعی
نباشه نقدم وجود
نداره نقد ابزار است وسیلهای برای یک
آینده یا برای حقیقتی که نقد از آن آگاه
نیست و نقد این آینده یا حقیقت هم نیست
نقد نگاهیست بر عرصهای که نقد میخواهد
در آن به منزله پلیس عمل کند اما قادر
نیست فرمان براند میگه
نقد وقتی که ما به مفهوم کانتی یا به
مفهوم مدرن کلمه میگیم نقد نقد به این معی
نیست که ما ایرونیا اینطوری هستیم دیگه
اگر یک آدم که خب او رو در مرطبه بالا
بالاتری از خودمون میدونیم اون به خودش
اجازه میده از ما نقد کن ما رو نقد کنه
نقد کردن تو فرهنگ ما یعنی عیب و ایراد
گرفتن میتونی اون کارو کر چرا فلان کار
کردی چرا اینجوری نوشتی چرا اینجوری خوندی
ولی خب ما نسبت به او نمیتونیم همچین کاری
بکنیم یعنی روابط قدرت درش کاملاً تبعیض
آمیز کار میکنه ولی نقدی که ما میگیم نقد
کانتی به هیچ وجه چنین چیزی نیست درش یعنی
هیچ به هیچ وجه بار عامر انهای نداره چرا
به دلیل اینکه اصلاً وقتی که شما نباشه که
این وجود نداره اصلا چیزی نیست که مثلاً
من مثل پادشاه نیست که اونجا نشسته باشه
تو باشی ویا نباشی و چون
مقتدر حق داشته باشه که تو رو بازخواست
بکنه نه این یک فرمه چون یه فرمه در نتیجه
درش روابط قدرت نیست مثلاً وقتی که
دوستمون که گفت راجع به فرم صحبت کنیم یه
مثال میزنم که روشن
بشه یه موقعست که تمام قوانین در غرب یعنی
قوانین دموکراتیک همه فرمن یعنی چی فرمن
یعنی که فارغ از اینکه چه کسی چه سنی از
چه کشوری چه نژادی چه دینی
نمیدونم هر به اصطلاح خاصیتی که داره
فارغ از اون قانون وظیفه قانون این نیست
که به ا به شهروند یا هر کس دیگه بگه چه
بکن نمیگه به شما نماز بخون روزه بگیر
نمیدونم حج برو صدقه بده اینا
ام فرمان نمیده که چه انجام بده بلکه به
شما میگه که شما مرز آزادیت اینجاست یعنی
شما میتونی فقط در این محدوده خاص که
قانون تعیین میکنه آزاد باشی البته اون
محدوده هر کار میخوای بکنی بکن مثلاً فرض
کنید قوانین راهنمای رانندگی قوانین
راهنمای رانندگی درست شده فقط و فقط برای
اینکه ماشینها با همدیگه تصادف نکنن همین
اما اینکه چند تا ماشین میخواد بره ماشین
چه رنگی باشن ماشینا از چه مدلی باشن چند
تا سرنشین داشته باشن مقصدشون چی باشه شب
باشه یا روز باشه مطلق کار ند فقط یک
محدودهای رو یعنی قانونگذاری هدفش اینه
که محدودهای رو برای آزادی شما تعیین
میکنه که از اون محدوده فراتر نرین و
آزادی دیگران سلب بشه شما اگر هرجور دلتون
خواست رانندگی کنین خب میزنین به دیگران
دیگه یا خودتون رو از بین میبرید دیگران
رو فقط قانون تصبیح میشه برای حفظ حقوق و
آزادیهای همه شهروندان به یکسان در نتیجه
اون قانون همون طوری که برای من محدود رو
محدوده عملم رو تعیین میکنه مرز میکشه
برای رئیس جمهور م همین به خاطر اینکه تو
اون قانون ننوشته که شخص خاصی گفته هرکس
هر کس میشه فرم یعنی دو سال پیش سفیر یکی
از سفیر آمریکا از خاورمیانه اومده بود
اینجا توی مهمونی یه ذره شراب خورده بود
تا اومد بیرون گرفتنش دو هفته هم ماشینش
گرفتن فرق نمیکنه یعنی یه بچه ۱۷ ساله
بشینه پشت ماشین در این حالت همون جور
قانون براش اعمال میشه که یک مسئول مملکتی
گاهی ستارههای سینم آدمهایی که خیلی به
اصطلاح طرفدار دارن خب این میشه فورم یعنی
فارغ از اینکه ویژگیها چیه ابسترکت
میکنه ها ابسترکت کردن م تجرید کردن دیگه
یعنی تج وقتی شما ابسترکت میکنید یک چیزی
رو یعنی ویژگیهای خاصش رو همه رو ازش جدا
میکنید اسکلت شون کهه اون اسکلت در مورد
همه صادق پس نقد هم همین طوره نقد یک
روشه نقد روش هست نقد یک نظریه نیست اگر
نظریه بود اونوقت شما میتونستن در حوزه
علمی قم یک چند نفررو جمع کنن این نظریه
رو به عنوان شبهه بررسی کنن ردش کنن تمامش
ب به کارش ولی چرا رد نمیشه به خاطر نظریه
نیست روشه یعنی چی یعنی اینکه این در مورد
هر چیزی صادقه اگرم چیزی نباشه راجع به
اون اص کاری بهش نداره یعنی کار نقل این
نیست
که همین طوری تا یه نظری به وجود میاد از
بینش ببره نه این نقد زمانی که شما به کار
ببری وجود داره اگر شما نظر خودت رو
نسنجید حکمی که کردی ن سنجی اون نقد وجود
نداره و اون نقد اذان کسی نیست به اصطلاح
بخشی از اقتدار یا روابط قدرت نیست به
همین دلیله که اون نقد برای همه
صادقه اون نقد هر نظریهی رو میتونی با اون
نقد کنی موقوف بهی نظریه خاص نیست و همین
دلیل توی نقد عقل محض گفت که دین
و به اصطلاح حقوق اینها حقوق به اهت خودش
دادگاه و فلان و این حرفا تکیه میکنه و
دین هم به استناد مشروعیت خودش و اینا
میخوان خودشونو از نقد مستثنا کنن در حالی
که هیچ چیزی از نقد مستثنا نیست نقد یعنی
چی یعنی همون سنجیدن اینکه این حکمی که
شما کردین آیا شما در چ از موضوعاتی اس که
در چارچوب شناخت شماست یا اینکه شما
درباره موضوعی حکم کردی که اساساً عقل
انسانی عقل انسان نه فقط عقل شما عقل
انسان نمیتونه
درک
خب این همه موجب میشود که نقد کارکرد
باشد که نسبت به آنچه فلسفه علم سیاست
اخلاقیات حقوق ادبیات و غیره به طور
ایجابی برمی سزن کارکردی تابع است و در
این حال لذتها یا غرامت های همراه با این
فعالیت کنجکاوانه نقد هرچه باشند به نظر
میرسد که نقد نسبتاً به طور مرتب و
تقریباً همواره نه تنها حامل نوعی خشکی
فای مند که ادعایش را دارد است بلکه
همچنین مبتنی اس بر نوعی حکم عمومیتر بسی
عمومیتر از رفع خطاها یعنی به هیچ وجه
چیزی نیست که منفعت یه گروهی رو یا ی
نظریهی رو بر به ضرر نظریههای دیگه تأمین
بکنن یکی شما از اینجا ما وارد دنیای مدرن
میشیم یعنی جایی که دیگه عقاید مهم نیستن
نظریهها مهم نیستن چی مهمه روش روش متولد
میشه یک قرن یا یک قرن خورده قبل از این
با بدن روش در حقوق درست میشه و بعد همین
طوری در فلسفه فه دیگه ما حالا علوم که
روش دارن هیچ در فلسفه هم ما از روش صحبت
میکنیم یعنی اینکه ما نمیپرسم که ش اون
فیلسوف به چه چیزایی عقیده داره یا به چه
نتایجی رسیده میگیم شیوه فلسفه ورزش چیه
وقتی میگیم این پدیدار شناسه یعنی شیوه
فلسفی شیوه فلسفه ورزش پدیدارشناسانه است
اون که مثلاً فرض کنید فلسفه تحلیلی
میخونه شیوه فلسفه ورزیدن ش میونه
بنابراین
تمام اعتبار اهمیت و اون چیزی که برای ما
برای ما انسانها وجود داره فقط و فقط روش
شیوه است در حقیقت فرمه فرم هست که چیزها
رو تغییر میده در وقتی که شما میگید که
این بذر مثلا درخت شده چه اتفاقی افتاده
فرمش عوض شده قانون و قانون گذاری یک فرمه
در نتیجه شما
اصلاً این با آدم خاصی نیست مثل حکومتهای
استبدادی یا مثلاً فرض
کنید چیز خود دموکراسی فرایند دموکراسی
انتخابات انتخابات که نگفته راجع به چه
کسانی انتخابات کنید که انتخابات یک
قانونی داره برای همه به یکسان در نتیجه
شما از ایران باشید او از مهاجر افغانستان
باشه اون یکی از آمریکای لاتین باشه به
محض اینکه شما سیتیزن میشید اینجا
میتونید در این فرایند شرکت بکنید اصلاً
مهم نیست
منتها با همین فرایند م بیرون میرید یعنی
اون فراینده که وجود داره عمل میکنه
آدمها اصلاً براشون مهم نیست این کاخ
سفید چ سال به چ سال یه مهمون داره بعد
اینا میرن اما اون وقتی ما میگیم نهاد
ریاست جمهوری همون فرم رو میگیم همون
سازوکار رو میگیم این در علمم هست وقتی که
یه نفر فیزیک داره به این معنا نیست که به
نظریههای خاصی اعتقاد داره که
که اگر اون نظریهها باطل شد یا نظریهها
رو کنار گذاشت دیگه فیزیکدان نباشه نه
فیزیکدان کسیست که مدام نظریه پردازی
میکنه و مدام هر نظریه شو با آزمون
میگذاره و تا زمانی اون نظریهها رو قبول
میکنه که برای به اصطلاح توضیح اونچه که
اون میخواد به کار بیان اگر نظریه جدیدی
بهش رسید که اون میتونست واقعیتو بهتر
توضیح بده میذاره کنار نظریه هاش مرتب عوض
میشن ولی این همین یعنی به اصطلاح فیزیک
دان بودن فیزیکدانی به روشه فلسفه به روشه
قانون به روشه دولت به روشه همه چیز میشه
روش همه چیز میشه پترن همه چیز میشه
ساختار
استراکچر استایل نمیدونم پارم خود
پارادایم یعنی چی یعنی روش یعنی سرمشک
وقتی میگیم این پارادایم این پارادایم علم
اینه یعنی که سرمشق اینه یعنی روشی که در
این دوران یا در این محیط فلسفه علم
ورزیده میشه از این روشه حالا این روشو که
عوض کنیم یعنی کلان روشو عوض کنیم پاردم
عوض بشه یعنی شما به شیوه دیگری علم
میورزید یا فلسفه میورزید خب پس از نقد
شما توقع نباید داشته باشین که یک فلسفه
جدیدی یا متافیزیک جدیدی مثلاً مثل ارسطو
از توش دربیاد ارسطو منتقد افلاطون بود
منتها نظریههای او رو که کنار گذاشت
نظریههای خودش رو جایگزین اونها کرد این
نقد نظریه نیست بلکه روشه این یک تفاوت
بسیار بسیار
مهم در نقد چیزی هست که به فضیلت شبیه
هست توجه میکنید چیه نکته
رو چرا به فضیلت
شبیهه حالا اصلاً این صحبتو داره میکنه
فوکو برای اینکه بگه که
این نقد داستانش از کجا شروع میشه و دقیقا
به چه معناست اونوقت متوجه میشیم که مسئله
فقط مربوطه به
ی حل قضیه علمی نیست بلکه به شالوده زندگی
انسان برمیگرد میگه من آنچه میخواستم
برایتان ازن صحبت کنم از یک لحاظ همین
رهیافت انتقادی به منزله فضیلت است
راههای بسیاری برای پردازش تاریخ این
رهیافت انتقادی وجود من نمیدونم این
جملهها چرا راههای بسیاری هست برای
اینکه تاریخ این رهیافت و بیان بکنیم فقط
میخواهم این راه را که در میان بسیاری از
راههای دیگر راهی ممکن است به شما
پیشنهاد کنم میگه که ما این نقدو میتونیم
تاریخشو به شکل گوناگونی روایت کنین مثل
شما زندگی خودتونو میتونین
از نقطههای مختلف یا از چشماندازهای
مختلف روایت کنید شما میتونید مثلاً بر
اساس سفرهاتون زندگیتونو تعریف کنید تاریخ
چیزی که شما تصمیم میگیرید که روایتش
بسازید و در مورد نقدم همین طوره میشه
تاریخ نقدو شکلهای گوناگونی نوشته اما من
این روش رو پیشنهاد
میکنم پیشنهاد من این است شبانکارگی
شبانکارگی
مسیحی یعنی شبانی هم توفانی یا کلیسای
مسیحی از آنجا که فعالیتی دقیقاً و مشخصاً
شبانی را گسترانده این ایده را که به
اعتقاد من ایدهای تکین و کاملاً بیگانه
با فرهنگ باستان است توسعه
داد بر هر فردی حال در هر سنی و با هر
منزلتی باید از بدر تولد تا پایان عمر و
در جزئیات اعمالش حکومت شود و باید بگذارد
که بر او حکومت شود یعنی به سمت رستگاری
اش هدایت شود توسط کسی
که فرد رابطه فراگیر و در همان حال
موشکافانه و دقیق
فرمانبرداری با او را دارد واقعا
ج شکنجه کننده است
واقعا بذارید من ببینم چی راست میگه
که
نقد میگه که کلیسا
مسیحیت یک نوع رابطهای با آدمها برقرار
کرد که
آدمها دوران آدمهای دوران باستان منظورش
یونان اونا اصلا همچین رابطهی رو
نمیشناختن و اون رابطه این هست که من اگر
کشیش هستم یعنی اگر خود مسیح هستم و بعد
اگر کشیش هستم کشیش با در حقیقت کلیسا
ازدواج
میکنه و اگر کشیش هستم من در حقیقت شبان
شما هستم من چوپان شما هستن مؤمنان در دین
مسیحیت در اسلام کمابیش این استحاره به
کار رفته ولی توی مسیحیت خیلی مهمه استال
مهمیه مؤمنان کسانی همه گوسفندند یعنی
کسانی هستن که اختیارشون به دست شبان هست
شبان هست که تعیین میکنه از چه مسیری برن
شبان هست که اون ها رو از گزند گرگ مسون
میداره شعبان هم مراقبشون هم جهت جهت رو
بهشون میده یعنی اورینت و شبان بهشون میده
از این جهت موسی شبان بود و اصلا تو بعضی
روایتها هست که همه پیغمبر یه دوره شوانی
کردن
این روشنه که مسئله استعاری خب میگه که یه
همچین رابطهای
که درش گفته میشه که انسان یک موجودیست که
ذاتاً خطاکار و گناهکار بدون دنیا میاد
مسیحیت اینو میگه که شما ذاتاً یعنی متولد
که میشید شما گناهکار هستید یعنی با خطای
یا با گناه ازلی شما متولد میشید خب شما
اگر رستگار نشید یعنی اگر یک فرایندی به
عنوان رستگاری وجود نداشته باشه که شما از
این گناه رها بشید رسته بشید و پاک بشید
شما در عذاب ابدی خواهید بود و به هیچ وجه
روی آرامشو نه در این دنیا نه در اون دنیا
نخواهید دید خب پس چیکار باید کرد باید
رستگار شد رستگاری از چه طریق از طریق
ایمان یا عشق به مسیح اگر بخواین به مسیح
عاشق بشین در به اصطلاح کلیسای کاتولیک
اگر بخواین ایمان بیارین به مسیح مثل دین
اسلام نیست که شما ایمان میارید به محمد
خودتون کاملاً آزادانه یعنی بدون واسطه در
مسیحیت شما باید از طریق یک کلیسایی
به مسیح ایمان بیارید از طریق ایمان به
این کلیسا شما ایمان میارید
به به اصطلاح پاپ که بالاترین مقام
کلیساست و بعد از طریق او به مسیح ارتباط
مستقیم بین مؤمن
و اون سرچشمه رستگاری وجود نداره خب این
در ازاش شما برا اینکه س رستگار بشیم در
ازاش شما میپذیریم که چون گناهکار هستین
و محتاج رستگاری هستین
شما اراده خودتون رو و اختیار خودتون رو
مثل یک گوسفندی میسپاریم به کلیسا یعنی
کلیسا شبان نیست که از
طرف به خاطر همین که رستگاری شما رو تأمین
میکنه شما قبول میکنید که بر شما حکومت
کنه و شما حکومت او رو بهش تن بدی یعنی
رابطه کلیسا و مؤمنان میشه رابطه حکومت
کننده و حکومت
شود
خب و این عمل هدایت به سمت
رستگاری در رابطه فرمانبرداری از کسی باید
در نسبت سه گانه با حقیقت انجام
گیرد یک حقیقت به منزله اصول ایمانی
همچنین حقیقت از این حس که این دایت متضمن
شیوهای از شناخت خاص و فردیت بخش از
افراد است و سرانجام حقیقت از این حیث که
این هدایت گسترش میآورد به منزله تکنیکی
حساب شده و شامل قواعد کلی و شناختهای
خاص احکام و روشهای آزمون اعتراف مصاحبه
و
غیره با این همه نباید فراموش کرد که آنچه
طی قرنها در کلیسای یونانی و در کلیسای
لتین رومی نا
در کلیسای یونانی تخن تخن و در کلیسای
لاتین
رومی ر آرتیوم نامیده میشد دقیقا هدایت
وجدان بود یعنی کلمه که در یونانی به
مفهوم تکنیک دیگه تن یعنی تکنیک و اون
آرتم یعنی همین آرتی که ما میگیم منتها
برای اونها اینها آرت و تکنیک وسیله هدایت
شما بودن چیزی بودن که شما
رو از طریق اونور شما حکومت میکرد هنر
حکومت کردن با انسان به طور قطل این هنر
این هنر حکومت کردن تا مدتهای مدید مرتبط
بود با کردارهای نسبتاً محدود منظورش
آدابی نسبتاً محدود و دسته آخر حتی در
جامعه قرون وستا مرتبط بود با زندگی سومیی
یعنی با کسانی که میرفتن و راهب
میشدن مرتبط بود با گروههای معنوی
نسبتاً محدود و به ویژه در این گروهها به
کار بسته میشد اما فکر میکنم میتوان گفت
که از صده پانزدهم به بعد و پیش از نهضت
اصلاح دین یک انفجار تمامعیار هنر حکومت
کردن بر انسانها وجود داشت به قولی
سکولاریسم دین جداگری نمیدونم یعنی چی
سکولاریسم و اشاعه این درون مایه هنر
حکومت کردن بر انسانها در جامعه مدنی و
روشهایی برای انجام این هنر و
دوم محدود کردن این هنر حکومت
کردن گسترش این هنر حکومت کردن به
عرصههای گوناگون میگه تا اون زمان این
کلیسا بود که به خاطر اینکه تنها مرجع
رستگاری انسان بود خودش
رو حاکم میدونست بر مؤمنان و مؤمنان هم
حکومت او رو میپذیرفتند وقتی که در دوران
به
اصطلاح اصلاح دینی و به چالش گرفتن اقتدار
کلیسا این وضعیت عوض شد چطور شد اون هنر
حکومت کردن که در اختیار کلیسا بود و به
نوعی یک حق و کار الهی و مقدس شمرده میشد
اون کار هنر حکومت کردن به
دست کسانی افتاد که آدمای عادین نهادهای
عرفی
و در حقیقت کلیسا این قدرتش رو از دست داد
و این قدرت رو دولت به دست
گرفت و اشاعه این درون مایه هنر حکومت
کردن و انسانها در جامعه مدنی و روشهایی
برای انجام این هنر و دوم بگان من
نمیفهمم این کلمات واقعاً چه معنی میدن
بگانه کردن این هنر حکومت کردن در
عرصههای گوناگون چگونه حکومت کردن بر
کودکان چگونه حکوم آره یعنی منظورش اینه
که در شاخههای گوناگونی
داره روش حکومت کردن بر کودکان روش حکومت
کردن بر فقیران و گدایان چگونه حکومت
چگونگی حکومت کردن برا یک خانواده یک خانه
چگونه حکومت کردن و ارتشها چگونه حکومت
کردن و گروهها یعنی همین مدیریتی که تخصصی
هست الان دیگه یعنی یه نفر که میتونه یهه
شرکتی رو اداره بکنه که نمیتونه بره یه
لشکری رو اداره بکنه در نتیجه خود این
مدیریت و حکومت به شعبههای گوناگون تقسیم
شد شهرها دولتها چگونه حکومت کردنه بر
بدن خود چگونه حکومت کردنه بر ذهن یعنی من
باید بیاموزم که
چگونه استدلال کنم چگونه قضاوت کنم چون
حکم کنم چگونه مغالطه ها رو تشخیص بدم
یعنی چی یعنی من باید یاد بگیرم که چگونه
بر ذهن خودم حاکم باشم تا ذهنم در اثر
آشفتگی به بیراهه نره منو
نکشه فکر میکنم چگونه حکومت کردن خب
میدونید تا اون زمان وقتی که شما بحث
حکومت پیش میومد همه میپرسیدن چه کسی
حکومت کنن چرا چون حاکم ش باید شاه بود
دیگه یک یک نفر بود یک شخص بود بنابراین
تا اون زمان سؤال این بود که چه کسی باید
حکومت کنه چه کسی شایسته حکومت کردنه یا
اینکه اگر شاهی از دنیا رفت چه کسی
شایستگی نشستن به جای اوست میگه از این
دوره یعنی قرن شونزدهم بود که این پرسش چه
کسی حاکم باشد تغییر کرد به اینکه چگونه
باید حکومت کرد چون اون هنر کلیسا هنر
چگونه حکومت کردن بود و این منتقل شده بود
به دولت سکولار
شد پرسشی بنیادین که بگانه کردن تمامی
هنرهای حکومت کردن هنر تربیتی هنر سیاسی
هنر اقتصادی و بکانی کردن تمام نهادهای
حکومت به آن پاسخ داد و حکومت در معنای
گسترده که این کلمه در آن دوران داشت در
اینو توجه بکنید خیلی نکته مهمیه که و ما
چون که یه شکل دیگهی بودیم اصلاً تصوری
ازش نداریم دولت در غرب و در جهان
مدرن در حقیقت کلیساست و شما اگر رابطه
اینو با کلیسا متوجه نشین کل نظام سیاسی و
کل نظام حقوقی رو متوجه نمیشیم کلیسا ربطی
به مسجد نداره رو روحانیت مسیحیت هم اصلا
ربطی به روحانیت ما نداره روحانیت ما یه
چیز جعلی خیلی جدیدیه ولی روحانیت کلیسا
در حقیقت یک جایگاه فلسفی و الهیاتی بسیار
مهمی داره یعنی شما اگر به اون روحانیت
اعتقاد نداشته باشید اصلا مؤمن شما رو
نمیه در نتیجه داستان اینا فرق میکنه از
علم و دین و فلسفه و نمیدونم دولت وقتی
اینجا حرف میزنیم با
اون همین کلمات در فرهنگ ما تقریباً هیچ
ربطی
ندارم خب من خسته شدم بقیشو بگذاریم برای
نوبت بعد دوستان اگر نکتهی
دارن
بفرماین گفتن
چی گفتن چرا نقد قوه
حکم حالا نقد راجع به چیز گت که
همشهری کانت بود خب اون اهل شعر و ادبیات
و این حرفا بود و خب ن به این معنی نبود
که چیز نیست بسیار آدم فرهیختهی بود از
فرهیخته کان روزگارش بود و دوران منتها
فلسفه ی شر تخصصی کانت بلد نبود هم نقد
عقل مس و نقد عقل عملی رو خونده بود و
شلینگ م بهش کمک کرده بود خیلی چیزی متوجه
نشده بود ولی نقد عقل نقد قوه حکمو خونده
بود و خیلی خیلی ستایش میکنه طول میکشه
دوست عزیز اینها اگه قرار بود که به سادگی
برای همه در لحظه اول قابل فهم باشه که
اونوقت این همه تشکیلات دانشگاه و کتاب و
نمیدونم شرح و اینا ساخته نمیشد عجله
نکنید در فهمیدن عجله نکنید به خاطر اینکه
فهمیدن گفتم رقصیدنه به جای خاصی رفتن
نیست راه رفتن نیست که مقصد داشته باشید
هرچ قدر عجله کنین کمتر یا
میفهمید جایی قرار نیست برسین این کتاب و
اون کتاب و اون کتاب بخونین مطلقا بهتون
کمک نمیکنه سعی بکنین که روی همین
موضوعاتی که ابتدا که صحبت میکنیم آرام
آرام پیش بریم با برمیگردیم شما اگر ۵۰
سال کانت شناس بزرگ دنیا هم بشین باز باید
راجع همین موضوعات صحبت کنیم موضوع عوض
نمیشه یعنی درست
مثل یه کسی میمونه که د دور یه اتاقی هی
میگرده میگرده تا بیشتر جزئیات و ببینه
قرار نیست که از این اتاق بیرون بره
بنابراین مسائل
همینن ما باز برمیگردیم بهش انس میگیریم
چشمامون عادت میکنه به تاریکی یه چیزایی
میبینیم کمکم که قبلاً نمیدیدیم این همش
محتاج زمان
هست چیز نیچه در اول غروب بتان میگه
کتابهای من دیگه برای انسان امروزی اصلاً
مناسب نیست چون انسان امروزی عجله داره
شتاب داره و میخواد از هر کتابی م یه
قسمتی که خودش دوست داره رو قابل استفاده
است براش قابل نقل نقل قول کردنه یا به
کارش میاد اونو انتخاب کنه ورداره بقیه
کتابو بذاره کنار و میگه که نه این این
اصلاً کتاب من انسان مدر نمیفهمه خواننده
من باید که دور از جون شما گاو باشد و و
در حقیقت نوشته منو آرام بخونه و با
نشخوار کنه یعنی فلسفه همینه یک یک کلمه
است یک یک کانسپت و اینها زمان میبره تا
اینکه ذهن آدم مشو عادت کنه توجه داشته
باشین که ابسترکت فکر کردن انتظاری فکر
کردن غیر عادیه یعنی انسان به طور طبیعی
به چیزای ملموس فکر میکنه نه به چیزایی
که انتزاعی هستن و این انتزاعی فکر کردن
یک تمرینه و باید شما انقدر کار بکنید که
اون وقت خودتون متوجه پیشرفت میشید خیلی
ممنونم از
دوستان بله ظاهراً نکته نیست خیلی ممنونم
تا امیدوارم اوایل هفته آینده وقت شما
بخیر