خب
ارتباط زبان با واقعیت
ارتباط زبان با حقیقت ارتباط زبان با
زیبایی ارتباط زبان با خیر
موجب میشه که در یونان
علم بلاغت یعنی علم
سخنوری و
علم به فلسفه اخلاق
فلسفه سیاست اینها همه جلوههای یک نوع به
اصطلاح اندیشه باشن یعنی فلسفه
فلسفه اخلاق فلسفه سیاست فلسفه زیبایی و
اونچه که به زندگی شما معنا میده و شکل
میده اینا همه یکین و شما نمیتونید فلسفه
اخلاق داشت داشته باشید بدون فلسفه
سیاست یا
بلاغت داشته باشید سخنوری داشته باشید هنر
سخنوری داشته باشید بدون
سیاست سیاست در حقیقت از نظر یونانیها
یعنی که انسانها به جای اینکه به زور بر
همدیگه قدرتشون رو اعمال کنن میجنگن با
همدیگه دعوا کنن تا هر کسی که قدرتش
بیشتره اون پیروز بشه آدمها سعی کنن از
راه متقاعد کردن همدیگر از راه زبان بتونن
با همدیگه زندگی کنن و اختلافاتشونو
مدیریت کنن در حقیقت پرسوشن یا متقاعد
کردن از راه زبان
تنها
وسیله سیاست ورزش وقتی که سیاست
شما نتونید سیاست بورزید یعنی شما نتوانید
از راه زبان
دیگران رو قانع بکنید و با دیگران به
توافق برسید
اونجاست که سیاست تمام میشه و خشونت آغاز
میشه بنابراین خشونت جاییست که زبان
دیگه نمونه به کار سیاست سیاست ورزی بیاد
خب
از هرچه این زبان سالمتر شادابتر شفافتر
چابکتر و چالاکتر
زندگی همزیستی
به اصطلاح هموارتر و
بالندهتر و همین طور از نظر کمال انسانی
انسانها در مرتبه بالایی قرار میگیرن.
اما در همون دورانی که ازرات عرصه گفتم
یک عده از دانشمندان یا کسانی که حتی
خودشون رو
به اصطلاح دارای
به اصطلاح دانایان و
شناسندگان حقیقت میدونستن بهشون سوفیست
میگفتن اینها خب آدمای دانشمندی بودن در
در همه رشتهها و مخصوصاً در سخنوری و
بلاغت و اینها زبان رو به کار میگرفتن
برای اینکه
یا ازش نفعی ببرن یا اینکه
به قدرتی دست پیدا کنن یا ثروتی به هم
بزنن و در نتیجه زبان در دهان سوفیستها
هیچ ارتباطی با حقیقت نداشت وکیلای
دادگستری میتونستن هم از قاتل دفاع کنن
هم از مخصوص بسته به اینکه به اصطلاح حالا
نفعشون درک باشه و این
به این معنا بود که زبان دیگه با حقیقت
ارتباطی نداره و چون با حقیقت ارتباطی
نداره نمیتونه آدمها رو به هم پیوند بده
اگر شما
به اصطلاح به حقیقت تعهدی نداشته باشید و
زبان رو به شکلی به کار ببرید که حقیقت
براتون مهم نباشه نمیتونید با دیگری
ارتباط برقرار کنید دروغ زبان هست دروغ یک
امر زبانیست ولی چیزیست که مثل یک شمشیر
مثل یک ساتور رابطه شما رو با دیگری
از بین میبره و این فقط راستگویی هست یا
فقط
کاربرد درست زبان هست که میتونه ارتباط
برقرار کنه در نتیجه جامعه دچار بحران شده
بود وقتی که زبان دچار بحران میشه پس
حقیقت دچار بحران میشه پس ارتباط دچار
بحران میشه پس همزیستی دشوار میشه و
اینجاست که در افلاطون در رساله جمهوریش
توضیح میده که فیلسوف کیه و از زبان سغرات
در کتاب ششم توی جمهوری میگه که
در چه کسی باید از قوانین
در حقیقت پاسداری بکنه و رهبری جامعه رو
به عهده بگیره از نظر سقرات کسی باید این
کارو بکنه که دوستدار حقیقت هست و دوستدار
فرزانگی
فیللاسوفی از د تا کلمه فیلا وفیا تشکیل
شده یعنی دوست داشتن حکمت یعنی دوست داشت
سقرات فیلسوف رو کسی میدونه که نه مدعی
رسیدن به حقیقت و داشتن حکمت هست بلکه
دوستدارشه یعنی چی؟ یعنی میدونه که
همواره در تملک حقیقت و در تملک فرزانگی
ناکام میمونه. اما چون عاشقه این عشق به
زندگی او جان میبخشه. مثل بوانیست که او
به حکمت دست پیدا کرده و در یک سکون ابدی
و در یک آرامش
جاودانه به سر میبره و پروایی از جهان و
آنچه در آن هست نداره. نه. فیلسوف بر خلاف
حکیم بودایی یا حکیم ایرانی کسیست که مدام
در جستجو
و کسیست که در حقیقت چون که میاندیشه و
با ایدهها میاندیشه ایدهها در حقیقت
اون چیزهایی هستند که ذهن میبینه برخلاف
اجسام برخلاف واقعیت بیرونی پس فیلسوف کسی
که یک بینایی مضاعف داره نسبت به آدمهای
دیگه چون این بینایی یا مضاعف رو داره
میاندیشه و
با ایدهها میاندیشه و جهان رو از راه
ایدهها میفهمه. بنابراین او نسبت به
کسانی که این بینایی رو ندارن ترجیح.
بعد میگه که خب
اینها از از سقرات میپرسه اینها علاوه
بر آن خاصیت اصلی که شناختن حقیقت هست
تجربه عملی و دیگر صفاتی را که برای
زمانداری لازم است دارن؟ گفت که بله.
بعد میگه که بعد میاد به اینکه فیلسوف
کسیست که چون
حقیقت رو بر هر چیز دیگری ترجیح میده
بنابراین یک انسانیست که در کمال روراستی
و صداقت با خودشه و هرگز دروغ نمیگه دروغ
هم هم دروغ به دیگرانه هم دروغ به خدا
میگه که چه خاصیتی باید داشته باشه
میگه اینکه اولاً عاشق فیلسوفان بر حسب
طبیعت همواره عاشق شناختن آن هستی یگانه
ابدی هستند و بعد دیگه عاشق شناختن تمام
آن هستن یعنی اینطور نیست که یک بخشی از
حقیقتو که به نفعشونه قبول کنن و اونجایی
که به نفعشون نیست
بیعتنا بگذرن و از هیچ جزئی از اجزای آن
به میل و اختیار خود چشم نمیپوشن
بعد می یه خاصیت ت دیگرشون چیه؟ میگه
اینکه نه دیگران را فریب دهند و نه دانسته
فریب بخورند بلکه از دروغ و فریب بیزار
باشند و راستی و حقیقت را دوست بدارن.
میگه که
آیا میگه که آیا چیزی میشناسی که خویشی و
ارتباطش با دانش نزدیکتر از حقیقت باشد؟
میگه نه. میگه پس گفتم آیا ممکن است کسی
هم فیلسوف باشد و هم دوستدار دروغ؟ گفت
هرگز گفتم آنکه به راستی مشتاق دانش است
از کودکی جز در پی راستی به حقیقت نیست
تفاوت فلسفه با دیگر دانش همین هسته فلسفه
هیچ کاربرد عملی نداره جز اینکه شما رو
انسان بکنه به همین دلیلم هست که شما اگر
بخواید از فلسفه و به عنوان وسیلهای برای
رسیدن به هدفی استفاده بکنید مثلاً در در
یونان تعلیم فلسفه آموزش فلسفه
هرگز اجرت نمیگرفتن براش یعنی اجرت گرفتن
حقوق گرفتن برای آموزش فلسفه با روح فلسفه
ناسازگار بود فلسفه چیزی نیست که شما براش
بخواین پاداش مادی بگیرید
بعد که
کسی که ذوق و اشتیاقش در بستر دانایی و
شناسایی جریان میباد لذت روحی را
بزرگترین لذتها میشمارد و به لذات جسمی
بیاعتنا میشود. به شرط آنکه اینجا
میرسیم به اون نکته
و موضوع بحثون میگه به شرط آنکه فیلسوف
راستین باشد نه متظاهر به فیلسوفه یعنی
فلسفه از آغاز پیدایش با یک سری شیاد و
شارلاتان مواجه بوده که نقاب فیلسوفا رو
میزدن و در حقیقت به
کامجویی یا به فریب دیگران و مالندو لزیم
میپرداختن. در حقیقت فیلسوف دروغین،
فیلسوف قلابی جعلی همزاد هست و فیلسوف
حقیقی و یکی از حالا میگه که پس
سومین صفت فیلسوف اعتدال و خویشتنداریست و
دوری از حرص مالدوزی زیرا انگیزههایی که
دیگران را در طلب پول میتواند در او
کارگر نیست. میگه خب ما از کجا بفهمیم که
فیل فیلسوف حقیقیه
و با مدعیان فلسفه و
فلسفه فروشان متفاوته
میگه که فلسفه میگه که فیلسوف از فرومای
به کلی مریض زیرا که زیرا روحی که همواره
به الهیترین چیزها چشمخته و هدفش این است
که کل طبیعت و کل روح را بشه جناز
بزرگترین دشمن کوچک منشکیست.
روحی بزرگ منش که زندگیش وقف نظاره هستی
ابدیست نمیتواند برای زندگی آدمی چندان
اعتباری قائل باشد. بنابراین از مرگ هم
نمیترسند. بنابراین روحی ترسو و فرومایه
را با فلسفه کار.
میگه که خب آیا کسی که درونی چنین آراسته
دارد یعنی فیلسوف بودن فقط حفظ کردن و یاد
گرفتن چند تا نظریه
انتضاعی نیست بلکه یک منش خاصه یک نوع
زندگیست یه سبک زندگی خاصهیه پس فلسفه
یک تجربه زیستنه یک تجربه خاص زیستن است
چون که فیلسوف باید وفاداره و حقیقت باشه
اولاً نباید بره دنبال
رویابافی و چیزایی که دونستنشون هیچ
فایدهای نداره برای زندگی.
هر نوع دانشی
آموختنی نیست. یعنی طرف گفته
اگر گفتید تو کله من چند تا مو هست حالا
اینکه منم تو کله یه نفر چند مو هست به
هیچ درد او یا درد من نمیخوره. پس باید
به چیزی بیاندیشه که در شکل دادن به زندگی
واقعیش میتونه
به کار بیاد. در نتیجه اندیشیدنش برای
زندگیست و زیستنش متاهماهنگ با اندیشهش
و چون زندگی و اندیشهش در حقیقت در
هماهنگی به سر میبرند او فلسفه برای او
یه تجربه
زندگیه نه صرفاً یک سری
اطلاعات و معماتی که یک مثلاً استاد معظم
و محترم از او بسازه
حالا به ویژگیهای دیگهشم میگه.
بنابراین فیلسوف یک الگوی یعنی برای
فیلسوف اونچه که فلسفه رو مهم میکنه اینه
که یک انسان دیگری بشه. بنابراین او فلسفه
در حقیقت یک فلسفه اخلاقه. یعنی در حقیقت
فیلسوف با فلسفه خودش رو ابداع میکنه.
بعد ازش میپرسه که
مردم الان به فیلسوفا خیلی بدبین شدن
به خاطر اینکه اینا
خیلی آدمایی هستن که
با طرز حرف زدن و استدلال دیگران
رو در حقیقت ساکت میکنن و
در حقیقت دیگران رو
اراده دیگران رو به تصاحب خودشون دربیارن
میگه که سرنوشت
هواخواهان فلسفه در جامعه به اندازهای
ناهنجاره است که با سرنوشت هیچ آفریدهای
قابل قیاس نیست. از فیلسوفی که نترسه از
مرگ هم نترسه و فیلسوفی که لحظهای از
وفاداری به حقیقت دست نکشه فیلسوفیست که
خودشو در معرض عظیمترین خطرها قرار داده
دیگه زندگی در حقیقت و زندگی با حقیقت
بوان بسیار سنگین زقرات نمونهشو
میگه که
میگه که اگر فیلسوف یه همچین کسی هست
یعنی ناخدای کشتی
انسانیست چرا آیا عجب خواهد بود که این
ملاحان ناخدای حقیقی را ابله و یاوگو
و بیکاره بشمارن؟ گفت نه حق با توست. بعد
میگه منظور م را درک میکنی و متوجه هستی
که رفتاری که جامعه و دولت با فیلسوفان
واقعی میکنند درست مانند سرنشین رفتار
سرنشینان کشتی با ناخدای واقعیست. پس اگر
کسی تعجب کند از اینکه فیلسوفان در شهرهای
ما محترم نیستن همین مثال را به او بگو تا
دریا که اگر وضع برخلاف او بود جای تعجب
بود. یعنی فیلسوف به هیچ وجه در طی این
نیست که یه موقعیت اجتماعی ویژهای برای
خودش پیدا بکنه. آدمها بهش احترام بذارن.
فیلسوف نه پیامبره که مؤمنانی داشته باشه.
نه پادشاهه که رعیتی داشته باشه نه
سیاستمداره که حزبی داشته باشه نه حتی
دانشمنده که مکتب و مدرسهای داشته باشه.
فیلسوف کسیست که میاندیشد و از این رو
تنهاست و این تنهایی اندیشیدن رو بر تمام
جهان
ترجیح مید.
میگه پس فیلسفان راستین فیلسوفانی نیستن
که جمع به قول مولوی میگه شمع جمعاً و همه
دورورشون هستن و سلبریتین و هر روز تو
تلویزیونن و برای همه نسخه میبندن و اینا
یک باعث اصلی بدنامی فلسفه کسانی هستند که
تظاهر به فلسفه میکنن و اینان سبب شدند
که مخالفان فلسفه بگوند بیشتر فیلسوفان
مردمانی رض و فاسد و حتی بهترین آنان نیز
برای جامعه و دولت بیفائدهاند. اگر به
یادت باشد وقتی که تو این سخن را از زبان
مخالفان فلسفه بازگو کردی من آن را تصدیق
کردم.
میگه
یاد بیاورد که توصیف طبیعت فیلسوف حقیقی
را از کجا آغاز کرد؟ اولین صفتی که بیان
کردیم حقیقتخواهیست و گفتیم فیلسوف باید
همواره و در هر حال دوستار راستی و گویای
حقیقت باشد وگرنه او را یاوگویی خواهیم
شگون که بهرهای از فلسفه ندارد.
یاگو رو
فقرات به کار میبره در به عنوان
چیزی که کاملاً با روح فلسفه
ناسازگاره. پس کسی که
تئوریهای فلسفه رو میگه و نظرات فلسفه رو
میگه و زبان فلسفه رو به کار میبره اما
بدون اینکه با به اصطلاح صادق باشه و بدون
اینکه سودای حقیقت داشته باشه ولو اینکه
داره به ظاهر فلسفه هم درس میده ولی در
حقیقت داره یاوه میگیره
میگه که اینها ها
فایده منشع فایده نیستن و بیشتر آنان رزل
و فرومایند
بعد کویدیم که علت بدنامی فیلسوفان را
بیابیم و اکنون به آنجا رسیدهایم که
میخواهیم بدانیم چرا بیشتر کسانی که وقت
خود را صرف فلسفه میکنند به کلی عاطل و
بیفایده میگردن و شایستگی هر کاری را از
دست میدهند.
میگه که
کسانی که از سجایای طبیعی فلاسفه بیهرند
باید ببینیم چگونه تظاهر به داشتن آنها
میکنن
و بی آنکه قابلیت درونی برای فلسفه داشته
باشند به فلسفه رونا و چون بدین ترتیب
باری به دوش میگیرند که طاقت و استعداد
کشیدن آن را ندارند ناچار در هر گام مرتکب
به خطایی میگردن و سبب میشوند که فلسفه
همان برنامهای را پیدا کند که تو پیشتر
گفتی.
میگه خب چه کسایی هستن که استعداد لازم رو
برای فلسفه ندارن؟ میگه که کسایی که شجاعت
و خویشتنداری رو فاقد شجاعت و
خویشتندارینان و در نتیجه روح اونها دچار
تباهی میشه و با فلسفه بیگانه میشه
و
بنابراین فیلسوف
مهمترین
وظیفهای که داره اینه که لحظهای از
جستجوی حقیقت
باز نیسته.
و گرچه به ظاهر در خدمت هیچ حکومتی نیست و
در عمل هم هیچ کاری برای جامعه نمیکنه
ولی مهمترین نقش اجتماعی رو به عهده
داره. چرا؟ مهمترین نقش اجتماعی او اینه
که فیلسوف باشه یعنی نگهبان حقیقت باشه.
به همین دلیل
فیلسوف رو تشبیه میکنه به سگ نگهبان شهر.
کسیست که وقتی که جامعه که بر اثر
مهمترین چیزی که جامعه رو خط تهدید
میکنه چیه؟ آلودگی و اختلال زبانی این
اختلال زبانی یعنی که بحران حقیقت پس
فیلسوف تا زمانی که فیلسوف در جامعه هست و
او در جستجوی حقیقته میتونه با آموزش در
حقیقت جامعه رو از فروپاشی نجات بده
و به همین دلیل او عشق او به حقیقت و عشق
او به فرزند دانگی
او رو به عنوان
تنها یا به عنوان مهمترین
پاسدار حقیقت در جامعه زنده نگه داره
شمعیست در بیابان تاریخ
فل میگه که وقتی که کسانی که
آدمهای خوبی هستن و آدمهای شریفی هستن
اگر اینها به فلسفه نپردازند و در حقیقت
آموزش فلسفه نبینن اونوقت کسایی به فلسفه
رو میارن که فاقد اون سجاییاهای اخلاقی
هستن میگه طوایع شریف گذشته از اینکه کم
یابن ولی خب میدونیم که آدمایی که از نظر
اخلاقی شریف باشن و
به اصطلاح به
مقامی رسیدن که از خشتنداری و از شجاعت و
از صداقت بالایی برخوردن آدم کامیابین در
قیاس با بقیه که چنین نیستن پس همیشه
فیلسوفای شارلاتان از فیلسوفهای حقیقی
عدهشون بیشتره
و صدای اونها بلندتر و تیزتر به گوش
میرسه میگه هوای شریف گذشته از اینکه
کمیابند چون در معرض خطرهای بیمار قرار
دارند زود تباه میگردن بعضی از آنان
بزرگترین فجایع را نسبت به جوامع و افراد
مرتکب میشوند و برخی دیگر اگر بر حسب
اتفاقی نیکو از تربیت درست برخوردار گردن
منشأین نیکیها برای نوع بشر میشود. در
حالی که طبایع کوچک هرگز منشأ کاری بزرگ
نمیتوانند شد. چون آن طبایع مستعد و شریف
که خیش خویشاوندان فلسفهاند از فلسفه روی
برمیتابند و راهی خلاف فطرت خود در پیش
میگیرند فلسفه تنها و بیاور میکند.
آنگاه گروهی نامحرم که بویی از عشق
نبردهاند به آن نزدیک میشوند و به
منجلاب بدنامیش میکشونند و سبب میشوند
که مخالفان فلسفه همان ایرادی را که اندکی
پیش اشاره کردهای به فیلسوفان بگیرند و
بگویند پارهای از آنان عاطل و
بیفائدهاند و بیشترشان فاسد و ند حق
دارن چنین بگویند و این بیالت نیست چون
فرومایگان نوخواسته که در حرفههای حقیر
خود مهارت کامل دارند میدان فلسفه
خالی مییابند و میبینند که اگر بر جای
فیلسوفان تکیه زنند حرمت و عنوان خواهند
یافت چون تبهکارانی که از زندان بگریزند و
به پرستشگاه پناه آورند حرفه خود را رها
میکنند و به حریم فلسفه روی میآورن هر
کی میاد ادعای فلسفه میاره میکنیم بهخاطر
اینکه تبدیل شده به یک حرفهای که خونه و
آبداره
توجهها رو جلب
زیرا فلسفه در آن حالتکار نیست
شهرت اعتباری را که در برابر همه حرفههای
دیگر دارد از دست نمیدهد. بهخاطر این
حشمت و حرمتی که فلسفه داره در هر شرایطی
هست و اونها از این سو استفاده میکنن.
بدین جهت کسان بسیاری در طلب آن برمیآیند
غافل از اینکه از یک سو از استعداد طبیعی
که لازمی آن است بیهرند و از سوی دیگر
حرفههای بچی که تاکنون داشتند هوانایی
اسم روحی برای آنها نگذاشت
اینان را میتوانیم با آهنگگری کل و کوتاه
قط تشکیل کرد که پولی فراهم آورده است و
همین که از قید بردگی آزاد شده به گرما
برفته شستاشویی کرده جامعهای نو پوشیده و
خود را چون دامادی آرا راسته و بر آن شده
که دختر خاط را که دچار تنگ دستی گردیده و
بیکس تنها مانده زنیده.
بنابراین فلسفه فیلسوف
به قول نیچه
پزشک فرهنگه
و
فرهنگ در معنای نیچهایش به معنای که ما
به کار میبریم نیست که به اصطلاح خیلیهم
بهش مینازیم و خیلی هم افتخار میکنیمش
فرهنگ برای نیچه یعنی هنر
ساختن خود به
خب یعنی چی؟ یعنی اینکه پرورش قوه قضاوت
اخلاقی پرورش ذوق درک زیبایی پرورش
قدرت
داوری و فهم فلسفی و در حقیقت همه اونچه
که انسان میکنه در فر در ایران علوم
انسانی یک چیز کاملاً زینتین دیگه
هر کس که توی
کنکور رو تو پایین میاره و در رشتههای
ریاضی و تجربی نمیتونه ادامه تحصیل بده
میاد سراغ علوم انسانی آقای هنای کاشنی که
استاد دانشگاه
سعید بهشت بودید میگفت که از هر اول هر که
بچههای ورودیهای جدید میان ازشون میپرسم
که برای چی اومدین فلسفه بخونین اکثرشون
به خاطر اینکه نمیتونستن یه رشته دیگهای
بخ
بنابراین
در جامعه ما علم خیلی مهمه علم به اصطلاح
فیزیک و شیمی و نمیدونم پزشکی و تک علوم
فنی و اینها در حالی که از نظر انسان غربی
این انسان خاصی هست که از راه اندیشیدن
خودش و درک خاص خودش توانایی
به اصطلاح
ابداع علم مدرن و تکنولوژی مدرن رو پیدا
کرد. بنابراین همه اون چیزی که چشم ما رو
خیره میکنه از تمدن غربی
زاده علوم انسانیست. علوم انسانی یعنی
علومی که به فهم و درک موقعیت انسان در
جامعه میپردازن و اگر انسان نتونه خودش
رو
به عنوان یک عضو یک جامعه درک بکنه و یه
درک اجتماعی از خودش نداشته باشه یا درک
سیاسی از خودش نداشته باشه نمیتونه
جامعهای بسازه که در اوورین علوم و فنون
و به اصطلاح صنعت و اینا به وجود بیاد
یعنی در حقیقت این علوم انسانی هستن که
اون علوم دیگر رو خلق میکنن در فرهنگ ما
خب کاملاً بارون است واژگون