خب
بریم در یونان باستان و ببینیم که
زبان برای یونانیها
چ چه به اصطلاح
نقشی رو در زندگیشون بازی میکرد اولاً
توجه داشته باشیم که یونانیها هم
دیندار بودن و خدایان خودشونو داشتن منتها
یک تفا تفاوت بسیار بنیادی که با فرهنگ
مثلاً ایرانی دارن اینه که اونها چند
خدایی بودن یعنی به خدایان بسیاری باور
داشتن ولی ما از حداقل زرتشت به این طرف
یگانه
یه کتاب باوریم مثل یه کتابپرستیم و این
خب خیلی مهمه دو اینکه اونها اصلاً خدایان
خودشون رو به چشم یک نیرویی که بتونه خلق
بکنه چیزی رو یعنی یک چیزی رو از نیستی به
هستی بکشه بیاره نمیدونستن بنابراین
مفهوم خلق نه تنها
برای خدایانشون معنا نداشت خدایانشون خالق
نبودن که حتی خدایانشون هیچ نقشی در
قانونگذاری برای
انسانها نداشتن نه قانون میگذاشتن نه
شریعتی داشتن نه خلق میکردن نه حتی
سرنوشت مقدرات انسانها رو در دست خودشون
داشتن. بنابراین برعکس فرهنگ ما که
تقدیرگراست.
فرهنگ یونانی تقدیرگرا نیست و به همین
دلیله که
جهانش جهان تراژیک. خب بنابراین زبان یک
خلاف فرهنگ ما یک
توانایی یا یک واقعیت انسانیه. چون واقعیت
انسانیه. بنابراین انسانها
در به کار بردنش
اراده مستقل و آزادی دارن اینو چگونه به
کار ببرن
خب میدونید که در فلسفه به مفهوم خاص کلمه
زمانی آغاز میشه که
افلاطون مینویسه یعنی فلسفه با نوشتار
آغاز میشه و نوشتار برعکس عکس گفتار که
طبیعیه گفتار طبیعیه دیگه شما در کلام
شفاهی یک کلامیست که همه انسانها بنا به
غریضه
دارای اون هستن ولی نوشتار چنین نیست
نوشتار یک
امر کاملاً غیرطبیعی و در حقیقت صنعت یا
تکنیکیست که انسان خلق میکنه ابداع میکنه
حروف رو ابداع میکنه و شکل به کار نوشتن
رو ابداع میکنه. الفا رو ابداع میکنه.
بنابراین امریست سراسر انسانی برخلاف
گفتار که حالا طبیعیه یا الهیه
انسانیه.
خب یونانیها نه حروف الفبا رو ابدا که
اختراع کردن و نه به اصطلاح
نوشتار رو
به اصطلاح ابدا مختر نوشتار نیستن اصلا
ولی کاری که اوها کردن
اگر اشتباه نکنم از فریقها حروف الفا رو
یاد گرفتن اما کاری که یونانیها کردن این
بود که برای زبان دستور زبان یا گرامر خلق
کردن و گرامر در حقیقت
یک رویه دیگر منطق لوژیک هست یعنی
یونانیها منطق و دستور زبان رو ابداع
کردن و در نتیجه
نوشتار به مفهوم
دقیق کلمه در اونجا توانست متولد بشن
نوشتار با گفتار تفاوتهای بسیار بسیار
زیادی داره از جهت نوع پیامی که شما منتقل
میکنید یعنی شما با گفتار یعنی به قول
مکانیان میگه که میدیوم یا ابزار ابزار
ارتباط نوع پیام رو تعیین میکنه یعنی شما
با گفتار یک نوع پیامی رو منتقل میکنید
با نوشتار یک پیام دیگری ولا اینکه همون
جملهای که در گفتار به کار بردید در
نوشتار به کار ببرید و بنابراین یونان
توانستن از عقل شفاهی یا از فرهنگ گفتاری
به فرهنگ نوشتاری یا عقل نوشتاری منتقل
بشن که در حقیقت عبور از فرهنگ به اصطلاح
ذهنیت
غیر تاریخی ذهنیت غیر منطقی و غیرعلمی به
ذهنیت تاریخی و منطقی
خب این زبان بنابراین برای اونا یک چیز
دیگه
زبان برای
یونانیها
وسیله ارتباط با
یکدیگر بود. یعنی چه وسیله ارتباط با
همدیگه بود؟ یعنی از نظر اونا کامونیکیشن
زبانی یعنی ارتباط زبانی
به اونها امکان میداد که کامیونیتی
بسازن در یا جامعه بسازن در فرهنگهای دیگه
جامعهها جامعههای طبیعین یعنی بر اساس
دین بر اساس به اصطلاح نژاد بر اساس زبان
بر اساس سرزمین ساخته میشن مثلاً
ایرانیها ایرانی بودن به خاطر اینکه در
یک
قلم روی سرزمین جغرافیایی به دنیا اومده
بودن
یا قبیله یا این
ولی کامیونیتی به مفهوم یونانیش چیزیست که
انسانها میسازن اونم غیرطبیعیه چون شما
در حقیقت از راه زبان با دیگری که کاملاً
با شما از نظر خون و از نظر خاک و هر نظری
متفاوت هست فقط به خاطر اینکه با او
میتونید حرف بزنید و میتونید با او تفاهم
برقرار کنید میتونید با اون قرارداد
اجتماعی در حقیقت ببندید یعنی بگید که ما
اعضای یک دولت شهر هستیم و ما خودمون رو
شهروند تعریف میکنیم به همین دلیل هست که
جامعه در یونان
جامعه که میگیم جامعه سیاست یکیه دیگه در
حقیقت به مفهوم یونانیش دولت شهر یه پدیده
زبانیه یعنی پدیدهایست که آدمها با سخن
گفتن با همدیگه اون رو ابداع میکنن اسمش
رو میگذارن پلیس یا دولت شهر می اسم
خودشو خودشون رو شهروند تعریف کنن این همه
زبانه دیگه پس
زندگی اجتماعی که برای انسان نابزور هست
برای یونانیها یک زندگی بدیهی و طبیعی و
فریضی نبود بلکه زندگی بود که ساخته میشد
ارسطو د تا تعریف داره از انسان یکی اینکه
که انسان یک جانوریست
سیاسی یا اجتماعی که حالا به یک معنا در
حقیقت به کار میره و یکم انسان جانوریست
که دارای لوگوس هست لوگوس که ما به فارسی
معادلی براش نداریم معانی مختلفی داره
مهمترین معناش
عقل و زبان با همه یعنی
عقل و زبان برای یونانیها د تا چیز
متفاوت نبودن بلکه که لوگوس هم عقل هم
زبانه عقل یعنی اون گفتگوی درونی شما با
خودتون و زبان یعنی اون به اصطلاح گفتگوی
عقلانی که شما با دیگران میتونید داشته
باشید و حالا چه ارتباطی بین این دو تا
تعریف هست وقتی که افلاطون میگه که انسان
وقتی ارسطو میگه انسان جانوریست اجتماعی
یا سیاسی منظورش این نیست که اون که تو
فارسی ترجمه کردن یا تو فرهنگ
مسلمونها ترجمه کردن که انسان مدنیه به
طبعه نه اصلاً انسان به بنا به طبیعت خودش
سیاسی نیست بلکه نیازمند سیاسته یعنی
انسان برای زندگی کردن نیازمند همزیستیه
چون نیازمند همزیستیه باید یاد بگیره
همزیستی رو چهجوری باید یاد بگیره از راه
گفتگو از راه حرف زدن در حقیقت کانورسیشن
یا گفتگو یک راهیست برای ارتباط با دیگران
و از این راه ساختن یک جامعه ساختن یک به
اصطلاح
کامیونیتی که افراد در او خودشون رو آزاد
و برابر میدونن برای خودشون حقوقی قائلن
و مسئولیتهایی و در حقیقت خودشون میتونن
برا خودشون حکومت کنن
یعنی همون طور که شما در فلسفه
فلسفه از اینجا آغاز میشه باشه دیگه فلسفه
زمانی آغاز میشه که
یونانیها به اصطلاح فلاسفه پیش ازرات سعی
میکنن جهان طبیعی رو بر اساس
منطق درونی طبیعت توضیح بدن نه بر اساس
اراده خدایان و توسل به جهان
نادیدری وقتی که خدایان کنار زده میشن از
فهم طبیعی
اونوقت
در به سقراط میرسیم که او تصمیم میگیره
که
برای ساختن زندگی خودش به هیچ وجه از چیزی
یا کسی پیروی نکنه. یعنی نه از سنت نه از
خدایان و نه از دستور کسی در حقیقت وقتی
که انسان یونانیها طبیعت رو کشف میکنن
قادر میشن که انسان رو هم ابداع بکنن و از
نظر
انسان از راه شناخت خودش خودش رو ابداع
میکنه انسان نیست مگر اینکه بتونه بر
خودش حاکم بشه و در حقیقت با حکومت بر
خودش از بندگی و بردگی هرچه بیرون از خودش
هست رها بشه و
حکومت بر خویشتن به معنای آزادی او در
حقیقت هست. خب میبینید که مفهوم آزادی
باز ربط داره به مفهوم فلسفه و در حقیقت
آزادی
و یک ایده آزادی از زمان تا امروز
مهمترین رکن و بنیان فکر و فرهنگ و ذهنیت
غربیست و فلسفه