در غرب در
یونان باستان
از زمانی که
در حقیقت اون چیزی که ما فلسفه مینامیم در
یونان به وجود آمد
مسئله زبان بسیار اهمیت
حالا من قبل از اینکه
قبل از اینکه من صحبت بکنم وارد بحث یونان
بشم اجازه بدید یک کتابی هست به نام زبان
و اندیشه مال نهام چامسکی نوشته ترجمه
زندهیاد
فروش صفوی
و من یک چند تا پاراگراف از این رو از
مقدمهش میخونم فقط برای اینکه اهمیت
مسئله زبان رو در فرهنگ غربی
خاطرشان میکنم و اگر در ایران
قرار بشه یک روزی که من نمیدونم که زنده
هستم یا نه و ببینم انقلابی در نظام
آموزشی ما به وجود بیاد باید در حقیقت
مسئله زبان همین مسئله یاوگویی در حقیقت و
دیگر
آفتها و آسیبهای
زبانی باید
چار تا ۶ تا واحد درسی باشه که در تمام
رشتههای حداقل علوم انسانی از فلسفه
گرفته تا نمیدونم آمار و
ارتباط
باید تدریس بشه یعنی اولین چیزی که ما
باید بشناسیم اون وسیلهایست که برای دانش
و پژوهش به کار میبریم و اون وسیله زبانه
هر کس هر کاری بخواد بکنه در وحله اول
باید از اون ابزاری که به کار میبره آگاه
باشه و بشناسدش ولی متأسفانه ما در ایران
چنین خودآگاهی زبانی و تربیت زبانی نداریم
ولی چامسکی نکتهای که میگه دقیقاً همین
عرض من برمیگرده
میگه علاقه دانشمندان تمام رشتهها
توجه خاص به زبان است. منتها هر یک تنها
در رشته خود و جدا از دیگران. من بر این
اعتقادم که برخی از آشفتگیهای
موجود در مطالعات حاضر ناشی از بیتوجهی
کلی نسبت به زبان به مسابع ابزار تفکر
است. خب البته این حرفو ۴۰ ۵۰ سال پیش
گفته و الان خیلی شرایط
زبان موضوعی به مراتب جالبتر و مهمتر از
آن است که تنها در اختیار عالم کهنه نگر
فکرالغه یا تقلیلگرای معاصر باقی بماند.
زیرا در این میان وحدتی وجود دارد که از
دو فرض نشأت میگیرد. یکی از این دو فرض
را بر این میگذارد که رابطه میان روان
آدمی و گفتار به مراتب ظریفتر و پیچیدتر
از حدیست که بتوان دریا و فرض دوم بر این
پایه است که زبان اگرچه یکی از راههای
ایجاد ارتباط ما با دیگران است ولی نه
تنها بیانگر اندیشه بلکه حاکی از عاطفه و
احساس نیز هست به گونهای که تحلیل صرفاً
عقل عقلایی زبان چیزی بیش از توضیح
شیمیایی گل سرخ برای توصیف این پل به دست
نخواهد داد. یعنی اگر شما برای شناخت زبان
فقط به دیکشنری و به گرامر و به اصطلاح
علوم زبانی محض بخواین تکیه بکنین مثل
اینکه بخوایم در شناخت گل سرخ فقط به
عناصر شیمیایی سازنده اون توجه بکنید و
درکی از
جنبههای دیگر او نداشته باشید. ازان ما
آنانی که شیفته کلماتند و عبارتی زیبا به
وجدشان میآورد میدانند که کلمات تنها
ابزار آدمی برای بیان آلام درون ادای
احترام طرح یافتهها و ابراز توافق با
رخدادهاییست که از درون یا قرون بر ما
میگذرند ما نیز همچون تمامی عاشقان هرقدر
بتوانیم بر آنچه دوست داریمی افزاییم
عاشقی بیهوده نیستیم عشقمان برای زندگیست
یعنی عشق به زبان و پروا زبان داشتن
پروا زندگی داشتن و عشق ورزیدن به
زندگیست.
اندیشه خود باید با فهم نقادانه رابطه
بیان زبانی با شم عمیقتر و پایدارتر
انسان همراه شده باشد. نیروی انگیزنده
زبان است که میگیرد، میلرزاند، گرگون
میسازد و از این بهگذر انسان را انسان
میکند. در حقیقت انسان با زبان هست که
متمدن میشه. ج انسان جهانش رو با زبانش
میسازه و اختلاف انسانها، اختلاف
فرهنگها، اختلاف تمدنها به اختلاف
رویکردیست که به زبان دارن
و زبان چه به گفته درآید و چه خاموش بماند
تنها خسیصه به راستی انسانیست.
بدین لحاظ زبان به مثابع نیروی کلیتها در
ما به ودیعه گذاشته شده است. ببینید وقتی
ما راجع به زبان انسان صحبت میکنیم خب
ممکنه بگید که حیواناتم با به اصطلاح زبان
خاص خودشون با همدیگه حرف میزنن ارتباط
برقرار میکنن. نه زبان انسان متفاوت از
زبان حیوانات هست و
تفاوت انسان با حیوانات درست در در تفاوت
زبانش هست
ما
اگر واژهها از منشأی جز سرچشمی میگرفتند
و خواستگاهی چون مرز و ب و بوم و سرزمین
مادری میداشتند در همان پهنه زاده
میشدند و میمردن و به این ترتیب ما
غریبخورده و گرفتار توهمی باطل میشدیم.
توجه کنید که تفاوت برداشت غربی از زبان و
برداشت ایرانیه. در از نظر از در فرهنگ
ایرانی و در اندیشه ایرانی زبان از خداوند
نشت میگیره نه از ذهن انسان. بنابراین یک
امر مقدسه ولی برای ذهن غربی نه زبان
خواستگاهش و
مکان پرورش و بالایش
بالش او در ذهن است وجود این نعمت سحرآمیز
بر حرص و عاز زمان غالب آمده است نعمتی که
به ما امکان میدهد با دیگران ارتباط
برقرار سازیم از اسرار پنهان وجود خود
پرده برداریم به هنگام استمداد و خصای
روانی ذهن و دل خود متوسط شه آلام
درونیمان را ابراز کنیم در غم و اندوه یا
ناامیدی و به هنگام تمنا از همین ابزار
یگانه یعنی زبان بر سنت مکتوب یا ملفوظش
بهرهگیریم و این همانا مسئله ماست که ذهن
و دلمان را به خود مشغول ساخته است و این
زبان است که پرشکوه و زنده از دهان آدمی
فوران میکند و پرحرارت به بیرون میجهد و
این زبان است که به دور از هر کارایی عملی
و بلاواسطه به ما میآموزد که واژهها
نمادهای نهایی اندیشهاند و نیروی زندگی
یا مرگ در همین زبان است. خب این کاملاً
متفاوته باز با دیدی که ما ایرانیها
داریم و برای زبان بیشترین اهمیتی که قائل
هستیم این هست که واسطه بین ما و جهان غیب
یا جهان به اصطلاح ملطوف هست خدایان در
حقیقت
در فرهنگ ما مهمترین
سخن سخن خداونده که از راه گوش منتقل میشه
به انسانها و انسانها در حقیقت از راه
زبان با
به اصطلاح سرچش امر قدسی ارتباط برقرار
میکنن. زشت گفتن آی اینها. بنابراین
زبان در فرهنگ ما نقش ارتباطیش یه نقش
ثانویه. نقش اصلیش خود زبان هست. یعنی خود
زبان شیعیت داره.
در فرهنگ ما میدونیم که ما
حافظو میخونیم میگن همه مشهوره که همه
ایرانیها درشون یه دیوان حافظ دارن باهاش
فعالم میگیریم ولی
طبیعتاً خیلی معناش برامون مهم نیست یعنی
معنای سخن یک مسئله دیگره خود سخن بدون
اینکه
معنایی رو برسونه خودش کارکرد داره به
اصطلاح اینکه که ما با حافظ حال میکنیم
اینکه ما با حافظ امید میگیریم اینکه با
حافظ به اصطلاح تقل میزنیم اینکه به حافظ
نمیدونم لسان الغیب یا زبان غیب میگیم این
به خاطر این نیست که حافظو میفهمیم بلکه
به خاطر این که او
زبان اسرار الهیست و گوینده اون سخن در
نظر ما یک مقام فراسانی داره خب
ما در فرهنگمون زبان عربی که در آیینهای
مذهبی حالا در اسلام در و حتی در آیین
بهایی هست اصلاً معناش مهم نیست و اساساً
خداوند هیچ صریحاً به انسان میگه که تو
اصلاً نمیتونی به کنه حرف من پی ببری در
که درسته که پیامبر به زبان عموم مردم حرف
بزنه ولی
سخن او لایههای بی بیشماری داره که از
راه آموزش و تعلیم و تعلم نمیشه به اونها
دست پیدا کرد، بلکه از راه سیر و سلوک
معنوی و ریاضت دینی و به اصطلاح آداب
حرمت گذاشتن به آداب مذهبی هست که شما
میتونید به حقایق قرآن یا حقایق کلام
مقدس راه پیدا بکنه.
بنابراین به زندگی و مرگ ما اگر برمیگرده
مربوط به زندگی و مرگ روحی هست. نه زندگی
به مرگ این جهانی ما
شامسکی میگه کلام همانا قدرت است خب
بدونید که در فرهنگ ادیان ابراهیمی خداوند
جهانو با کلام آفریده دیگه یعنی گفته کن
گفته باش جهان شده پس جهان زاده کلمه است
یعنی کلمه قدرت آفرینشگری داره ما در
فارسی کلمه نگارنده رو که به کار میبریم
نگارنده هم به معنای کسی که مینویسه هم
به معنای کسیست که میآفرینه
فردوسی میگه که نگارنده برشده گوهرست در
مورد خداوند به این معناست منتها در فرهنگ
غربی تمام اون نیروی ما بعد طبیعی که ما
در فرهنگمون برای زبان قائلیم به نیروی
زمینی بدل میشه به قدرت انسانی یه کلام
همان قدرت است قدرت است زیرا به نیروهای
نهانی و پررمز و راز پررمز و راز حیات
میبخشد نقش و کار کلام برانگیختن
نیروهاییست که تاکنون پنهان یا ستروند
بودند و تنها در انتظار فرمان کلام بودند
تا بر آنها پرت افکند، آشکارشان سازند و
امکان ورودشان را به قلمرو وجود و زمان
فراهم آوردند. این همان لویست که انسان از
همان بدو پیدایش تمدن به کلام نسبت دادند.
زبان نوعی روند رهایی از خردگرایی
مفهوممدار منطقی یا استدلالیست. زبان نه
تنها برای آن است که بیان کند، ارتباط
برقرار سازد، استدلال کند و نتیجه بگیرد،
بلکه امکان تجسم را نیز میسر بتازد. یعنی
شما تخیلتون
مدیون زبانه. اگر شما نات به اصطلاح زبان
نباشه شما امکان تخیل نخواهید داشت.
و درک شمی زبان نخستین نقش و عمل همان
نیروی واحد و یگانهایست که رد نامیده
میشود. پس نه تنها عقل ما
یک نیروی زبانیست بلکه رویاهای ما تخیل ما
و امیال ما هم یک واقعیت زبانی هست.
زبان نه تنها برای ب بنای عالم فکر بلکه
برای ساخت جهان بینش و در حی پد ناگزیر
مبدل میشود.
زبان نیرو و کنشیست نه تنها برای ایجاد
ارتباط و حدیث نفس بلکه برای درک وضعیت و
جهتیابی در جهان هستی. جهتیابی اصطلاح
جهتیابی اورینتیشن خیلی اصطلاح مهمیه توی
فلسفه و کانت هم به کار میبره توی یکی
ازش خیلی مهمه یعنی شما
برای که در یک
سرزمینی
که فاقد
راهنما هستید و خودتون باید راه خودتون رو
پیدا بکنید به مهمترین چیزی که نیاز
دارید مهمتر از حتی نشانه مقصد جهت یابیه
یعنی بدونید شمال جلومش شرق و غرب کجا
کدوم سمت هست بنابراین این زبان هست که به
ما امکان جهتیابی میده زبان روحیست جسمیت
یافته سکوت و گنگی گنگی کشنده و انزوای
جانکاهی که تجربه میکنیم سرانجام در زبان
درهم شکنه و این آفرینش افقهای هرچه
گستردهر ارتباط میان انسانها که اکنون
تمامی بشریت را در بر گرفته
ما را به ضرورت درونی و اجتناب ناپذیر
فراخند تا بینش ارتباط را به مفهوم پیوند
میان انسانها پرورش دهیم و محترم ببریم.
نیازی به جستجوی کلام نیست.
و سخن رون ما نهفته است
بر خاطر سخن ویل فون هومولد فیلسوف بزرگ
زبان را به یاد میآوریم که چنین گفته است
ما انسانی نه بدان خاطر که زبان داریم بل
از آن بود که خود زبانیم