هر بحرانی که در سیاست هست، بحران زبان است

در کلاب هاوس و در یوتیوب صحبت امروز من در حقیقت به نکته‌ای برمیگرده که قبلاً هم بهش اشاراتی کردم ولی چون به نظرم یک مسئله نه فقط علمی و فلسفی بلکه یک مسئله حیاتیست و به ریشه بحران‌های ما ایرانی‌ها برمیگرده فکر میکنم که حد بیشتر راجع بهش صحبت بکنیم خیلی سودمندتر خواهد بود من عنوان این جلسه هست تاریخ یاوگویی در فلسفه از یونان باستان تا ایران امروز خب این به عنوان یه مقدار به اصطلاح برای جذابیتش اینطور انتخاب کردم به خاطر اینکه تاریخ فرهنگ و تاریخ فلسفه و اساساً تاریخ ذهن و روح غربی با دیگر ملت‌ها از جمله با ایرانی‌ها تفاوت بسیار ساختاری و بنیادی داره. و باید به این نکته ما توجه بکنیم تا بتونیم بسیاری از موانع بنیادی رو که پیش رو داریم برای حل مشکلات و برون رفت از بحران‌ها میتونیم حل میکنیم وقتی از یاوهگویی صحبت میکنیم منظور بیمعناییست یعنی اینکه شما حرف بزنید ید ولی حرف شما معنای خاصی نده چیز خاصی نگه ممکنه که حتی از نظر نحوی از نظر دستور زبان معنادار باشه ولی از نظر به اصطلاح معناشناختی تو خاصی نگه مثلاً به تبلیغات بازرگانی آگهی‌های بازرگانی معنی میده ولی چیز خواستی نیست مثلاً سایران هر روز بهتر از دیروز یا گام به گام با کفش گام مثلاً بنابراین وقتی که ما از یاوهگویی صحبت میکنیم از مهم‌ترین آفتی که یک زبان میتونه بهش دچار بشه داریم صحبت میکنیم به خاطر اینکه ما زبان رو به کار می‌بریم برای اینکه بتونیم حرف همدیگه رو بفهمیم و زمانی می‌تونیم حرف فهمی بفهمیم که به شکل معناداری صحبت بکنیم ولی اگر به شکل معناداری صحبت نکنیم و نتوانیم از راه ارتباط زبانی و کلامی تفاهم برقرار بکنیم در نتیجه در نتیجه زبان می‌تونه تبدیل به ضد خودش بشه یعنی تبدیل بشه به یک نیروی ویرانگر می‌تونه تبدیل بشه به سلاح خشونت و همون طور که انسان همان زبانش هست و جان و روان و زندگی انسان به زبان وابسته است. زبان بیمار، زبان غیرتباطی و زبان ناتوان از برقراری ارتباط میشه مهم‌ترین خطی که حیات یک جامعه رو تهدید می‌کنه. بنابراین در میان بحران‌های گوناگونی که انسان از آغاز از آغاز تمدن تا امروز پیش روی خودش داشته تنها مهم‌ترین بحران بحران زبان هست بلکه بحران زبان مادر همه بحران‌های دیگهست یعنی هر بحرانی که در سیاست هست هر بحرانی که در اختفاد هست هر بحرانی که در روابط و مناسبات انسان با خودش و با دیگران هست به به اصطلاح بیماری و به ناتوانی زبان برمیگرده. خب این چیزی که من گفتم برای بسیاری از تمدن‌ها به طور خیلی گنگی روشن بوده. یعنی مثلاً فرض کنید در همین فرهنگ ادیان ابراهیمی وقتی خداوند انسان رو میآفرینی اولین کاری که بهش میکنیم باهاش میکنه این کهه نام‌ها رو به او یاد میده زبان رو به او یاد میده ولی در همون به اصطلاح اساطیر این ادیان وقتی که انسان‌ها در به روی زمین میان و تصمیم می‌گیرن که در بابل برجی بسازن و همه از راه زبان بتونن با همدیگه زندگی کنن اون برج ویران میشه و انسان‌ها پراکنده میشن و همه و هر گروهی به زبان خودش سخن میگه و در نتیجه انسان‌ها ناتوان از برقراری یک جامعه واحد میشن چون کهه زبان همدیگه رو نمیفهمن من قبلاً از کنتسیوس نقل کردم که تمام زیانی که آدمی میبره از به کار بردن واژه‌های [موسیقی] مبهم یا کاربرد نادرست واژه‌هاست. اگر زبان رو شما به سامان کنید جهان انسانی هم به سامان خواهد شد. بنابراین این آگاهی کم و بیش وجود داشته که زبان چقدر اهمیت داره. در فرهنگ ما یعنی در فرهنگ ایران باستان زبان یک در حقیقت یک دارایی و یک آفریده و یک دارایی خداییست الهیست زبان مقدسه زبان اذان خداست انسان تا به انسان داده تا لطف کرده در حقیقت تا بتونه زندگی کنه وگرنه خداست که مالک زباله و مقدس زبان حالا توی به اصطلاح در فرهنگ اوستایی و فرهنگ زرتشتی همون طور که خانم جالب آموزگار تو چند تا مقالهش توضیح میده گفتار بر نوشتار ترجیح داره گفتار به اصطلاح زاده یا آفریده خداونده ولی نوشتار مخلوق دیوهاست و در حقیقت یک راهیست که اهریمنیست و گفتار مقدسه به هر حال حالا تو فرهنگ اسلامی هم که همین طور هست دیگه کلام مقدس هست و به دلیل همین تقدس کلام انسان‌ها قادر نبودن و خودشونو قادر نمیدن که بتونن از این زبان برای سخن گفتن درباره مسائل دنیوی شد و و به اصطلاح مسائل مهمی که دارن مثل حکومت کردن استفاده کنن. بنابراین سیاست و حکومت درست مثل دین یک چیزی بود که از جانب مشیت الهی تعیین میشد و زبان در آن نقش چندانی نداشت و در حقیقت در اسلام با اینکه رساله رساله‌های افلاطونو ترجمه کردن و رساله خطابه یا رتوریک از رو هم ترجمه کردن ولی هیچ موقع رتوریک یا علم بلاغت علم سخنوری که دانشیست مربوط به نوع به کار بردن زبان هرگز در اسلام جای خاصی پیدا نکرد یعنی اولاً رابطه بین بلاغت و سیاست نبود رابطه بین بلاغت و دیگر شاخه‌های به اصطلاح علم وجود نداشت و رابطه بین بلاغت و زندگی واقعی وجود نداشت و علم بلاغت تا زمان جورج جانی فقط به این نیت در حقیقت توسعه پیدا کرد و رشد پیدا کرد که اعجاز قرآن رو اثبات بکنه یعنی هدف شناختن زبان و به اصطلاح شیوه‌های کاربرد او نبود بلکه هدفش این بود که اعجاز بلاغی قرآن رو چون قرآن به اصطلاح در نظر مسلمان‌ها یک اعجاز زبانیست این رو اثبات بکنه و بعد از جرجانی اساساً دیگه بلاغت یک به اصطلاح شاخه بسیار محجور و حاشیه‌ای شد و کاربردی