سلام عرض میکنم خدمت همه دوستان در
یوتیوب و در کلابهاس امیدوارم که حال همگی
خوب باشه
امروز من سه تا جلسه
لایو یوتیوب و کلاب هست خواهم داشت و علت
اینکه این سه جلسه رو در یک روز برگزار
میکنم اینه که به هم مربوط هست و فکر کردم
شاید در سه تا بحث متفاوت مطرح بکنم
سودمندتر باشه منم بیشتر تمرکز داشته
باشه.
از اینجا شروع میکنیم که یکی از
تشبیهات محبوب شاهزاده رضا پهلوی
این تشویه کردن خامنهای به زحک هست و وها
بارها از خامنهای با عنوان زحک زمانه یاد
کرده.
من اول داستان زحک و این تشویح رو میگم و
بعد نتیجهگیری
کلیتری که در نظر دارم خواهم کرد. خب همه
ما به هر حال اسم زحکو شنیدیم به عنوان
یکی از خوناشامترین و مردمکارترین
خودکامگان در افسانههای ایرانی ازش یاد
شده و
جوری که آقای پهلوی
به اصطلاح این خامنه میکنه به زحاک گویا
که زحک یک نماد اهریمن هست و چون ما فکر
ایرانی دوگانه باوره در برابر اهرمند هم
خب به اصطلاح اهورامزداست و نیکی و در
نتیجه مبارزه با زهاک زمانه گویی یک
مشروعیتی به اون شخص میده این اولاً
بنابراین سعی میکنه که از راه از طریق این
شگرد زبانی
مشروعیت برای
[موسیقی]
خودش و اونچه که انجام میده دست و پاک
کنیم از طرف دیگه به گونهای میگه زحک که
گویا
انقلاب ایران در حقیقت یک حادثه خیلی
اهریمنی بوده دستهای
اجنه در کار بودن و یک سلطنت مشروع و موفق
و مقبول رو برانداختن و این زحک در حقیقت
انگار که روی کار آمدن زحک یک تقدیر زیر ش
بوده نه یک
به اصطلاح رویدادی که آدمهای زمینی درش
نقش داشتن و اینطور نبوده که از بهشت
ناگهان ما به جهنم سقوط بکنیم. خب این
یعنی هم از یک طرف میخواد برای خودش
مشروعیت کسب کنه از طرف دیگه میخواد در
حقیقت یه اعاده حیثیتی بکنه از سلطنت
پهلوی پدر و پسر.
خب درباره زحک بسیار نوشتن روایتهای
مختلفی ازش هست اما روایت فردوسی رو من در
نظر دارم که فردوسی
داستان روی کار آمدن زحک رو
به شیوه خاص خودش نقل کرده
میگه که در جمشید ه ۷۰۰ سال پادشاهی کرد و
این پادشاهی او
چیزی بود که بسیار خیر و برکت داشت برای
ایران بسیاری از هنرها رو
به ایرانیان یاد داد و به دلیل اینکه
برخوردار از فره ایزدی ایزدی بود فره
ایزدی بود توانست بسیاری از دانشها و
مهارتها رو به انسانها بیامرزد جهان را
فزوده به دو آبروی فروزان شده تخت شاهی به
دوی منم گفت
با فره ایزدی همم شهریاری همم مو مودی
یعنی
جمشید هم
پادشاه بوده و هم موت یعنی هم رئیس دولت
بوده و هم رئیس دین یک چیزی شبیه انگلستان
بدن را ز بد دست کوت کنم روان را سوی
روشنی ره کنم خب ولی ۳۰۰ سال که از
فرمانروایی
جمشید میگذره. جمشید ناسپاسی پیشه میکنه
و از یزدان روی برمیگردانه و در نتیجه
این شاه کیان پره ایزدی خودش رو از دست
میده.
حالا خیلی جالبه که یعنی میشه اینطور
استنباط کرد از
فردوسی از شاهنامه. اینکه میگه جمشید
زمانی که در سه صده اول
چون که یک پادشاهی بود که به فرمان مردم
نهاد دو گوش یعنی
به زور فرمان نمیراند و مردم رو به بردگی
وا نمیداشت به این سبب که خودشو خدا
نمیدونست و از خودکامگی و خویشتن پرستی
دور بود بنابراین مردم هم او رو به عنوان
انسانی که دارای فرحی ایزدی هست شایسته
اطاعت میدونستن. حالا یه نکته رو که
توضیح خواهم داد در پادشاهی
ایران باستان حالا ما داریم از به اصطلاح
تئوری صحبت میکنیم از افسانهها صحبت
میکنیم نه از واقعیت
حالا اینو هرودوت و دیگران هم یونانیها
هم بهش اشاره کردن که ایرانیها
به میل خودشون به خواست خودشون از پادشاه
اطاعت میکردن و گویا شاید اینطور بوده که
چون پادشاه شاه رو نه بهخاطر اینکه انسانی
مثل خودشون بلکه بهخاطر اینکه دارای
فرهیزدیست از او پیروی میکردن و
بنابراین اونها داشتن از خداوند در حقیقت
از یزدان پیروی میکردن نه از یک انسان به
اصطلاح معمولی مثل دیگران خب نشانه اینکه
یک پادشاه فرهی ایزدی داره و مشروعیت
فرمانروایی رو برخوردار هست چیه؟ نشانهش
اینه که به داد و خرد به حکم داد و خرد
فرمانروایی میکنه تا زمانی که پادشاه
دادگره و خرد خردمندانه تصمیم میگیره و
رفتار میکنه این نشانه اینه که فره ایزدی
یار او هست و او در حقیقت از یک نیروی
آسمانی برخورداره اما اگر دادگری رو کنار
بگذاره و ستم بکنه بر مردم و نابخردی در
روش و منش خودش نشون بده این علامت اینه
که این فره ایزدی از او رخت بروسته و او
تبدیل شده به یک انسان معمولی که دچار در
حقیقت گناه داره میشه گناهانی که خب در
ابعاد خیلی عظیم هست چون برا مردم گناه
میکنن
میگه که ۳۰۰ سال که گذشت گذشت از سلطنت
پادشاهی جمشید
خوی خودبینی بر جمشید چیه شد و درباره
مقام و قدرت خودش به گذاافهگویی افتاد و
خودش رو خدا انگاشت و هر کسی جز خودش رو
نادیده میگرفت بعد میگه میگه که چنین گفت
باخورد میهان که جز خویشتن را ندانم جهان
هنر در جهان از من آمد پدید چ من نامور
تختشاهی ندیدم یعنی دچار دچار خودبینی شد
دچار به اصطلاح خودپسندی شد اون اون
بزرگترین گناه در
انجیل در کتاب مقدس همین ونیتیه دیگه یعنی
همون گناهی که ابلیس باعث شد که نفرین
ابدی رو
به خودش بخره میگه هنر در جهان از من آمد
پدید چون من نامور تخت شاهی ندید جهان را
به خوبی من آرافتم چنان است گیتی کجا
خواستم خور و خواب و آرامتان از من است
همان کوششه شد بامتان از من است بزرگی و
دیهین شاهی مراست که چه گوید که جز من کسی
پادشاهست همه موبدان سرفکنده نگون چرا کس
نرست گفتن نچونی یعنی در حقیقت داشت
به اصطلاح
خلق و خوی فرعون رو گرفته بود و دیگه کسی
جرأت نمیکرد در برابرش حرف بزنه وقتی
اینطور شد چون این گفته شد فر یزدان از او
بگشت و جهان شکر طور پر از گفتگویی
وقتی که رو به خودکامگی و خودپرستی نهاد
فره ایزدی رو از دست داد و وقتی که فره
ایزدی رو از دست داد در حقیقت جهان
پادشاهی شایسته نداشت بنابراین اوضاع جهان
آشوب شد
منی چون بپیوست با کردگار شکستن درآورد و
برگشت خودشو رو به اصطلاح خدا دونست در
نتیجه شکست خورد و وقت از او روی گردان چه
گفتم سخنگوی با فرشخصوی
بندگی را بکش یعنی تو درسته که خسرو هستی
و درسته که دارای فرحه زدی هستی ولی بدون
که تا زمانی که بنده خدایی این فره رو به
طور خداوند میبخش
هر آن اسمشو ناسخاست به دل چندید ز هر سو
هراس به جمشید به جمشید برد پورگون گشروست
همی کاست آن گیتی فرود بنابراین اون فر
کیانی که از جمشید در شد
دنیا اوضاعش هم
زحک و ابلیس و دیوها در این به اصطلاح
دورهان ن میکنن زها هاک بیدادگری و سنگدلی
رو از حد میگذرونه و از مردم کاری سیری
نداره یعنی در حقیقت خودکامگی جمشید کشور
رو به دست تباهی سپرد و ستمگری بر مردمان
رو از حد گذران تا این تا اینکه از آنپس
برآمد ز ایران خروف پدید آمد از حرفی جنگ
و جوش یعنی شروع شد گروههای مختلف اقوام
مختلف با همدیگه شروع کردن به جنگیدن چون
پادشاه هست که وحدت ایران زمین رو با وجود
کثرت اقوام و زبانها و ادیان حفظ میکنه.
وقتی پادشاه یعنی شاهنشاه به این معناست
دیگه. شاهنشاه شاه شاهانه. هر قلمرویی شاه
خودش رو داره، دیر خودش رو داره، زبان
خودشو داره. پادشاه شاهنشاه در حقیقت وحدت
یک
جامعه بسیار متکسر رو حفظ میکنه. وقتی که
پادشاه
شایستگیش رو برای پادشاهی از دست داد پدید
آمد از هر جنگ و جوش سیاه گشت بخشنده روز
سفید گسستند پیوند از جمشید این نکته خیلی
مهمه که نمیگه مردم انقلاب کردن مثلاً
جمشید رو از تخت پایین کشیدن دیگه مردم
دیگه پیوند منظورش منظورش ایمانشون و
اعتمادشون رو به جمشید از دست دادن دیگه
ازش فرمان بری نکرده و در چون بیداد میکرد
و به حکم خرد گردن نمیگذاشت
بررو تیره شد بر تیره شد فره ایزدی به کژی
گرایید و بخوادی و این سست شدن بنیان خاج
به پراکندگی زد و هر کس از هر جا بلند شد
و ادعای پادشاهی میکرد
از هر سو بانگ داعیه داران بلند شده بود.
حدید آمد از هر سوی خسروی یکی نامجویی ز
هر پهلوی سیهح سپه کرده و جنگ را ساخته دل
از مهر جمشید پرداخته اون شاهان که دیگه
به جمشید
اعتنا نمیکردن خودشون رو شایسته نشستن به
جای او میدونستن در این شرایط بود که در
حقیقت ارتش ایران سپاه ایران یعنی بزرگان
سپاه ایران سرداران و سپهسالاران سپاه
ایران به سوی تازیان میرن
و چرا؟ چون شنیده بودن که در میان تازیان
یکی شاه هست که اولاً اژدها پیکره خیلی
پنند و
سبره و سبر اندامه و از طرف دیگه
این چون خیلی قدرت یعنی چون اژدها پیکره
قدرت خیلی بزرگی داره این میتونه بیاد
امنیت برقرار کنه یعنی امنیت وقتی از بین
رفته بود ارتش به این نتیجه رسید که به یک
آدم در حقیقت
چکمه پوش به اصطلاح یک آدمی که قدرتمند
قدرته به یکی قلدر نیاز هست برای اینکه
امنیت رو در کشور برقرار کنه یکایک ز
ایران برآمد سپاه سوی تازیان برگرفتند راه
شنودند که آنجا یکی مهتر است پر از حول
شاه اژدها پیکر است که آدمیست که اصلاً
هوت و حیوتش حولگیزه و باعث میشه که همه
به حکم اون فرن بگن سواران ایران همه
شاهجوی همه این به اصطلاح سپسالاران همه
دنبال یک کسی بودن که به اصطلاح در مقام
شاه مقتدر بتونه اوضاع رو به سامان کنه
سواران ایران همه شاهجوی نهادند یکسر به
زحک رو به شاهی و رو آفرین خواندند و راه
شاه ایرانزمین خواندند
که
اژدهافش آمد تو باد به ایران زمین تاج بر
سر نهاد من درست نمیتونم بخونم از ایران
و از تازیان لشکری گزین کرد گرد از همه
کشوری سوی تخت جمشید بنهاد روی چو انگشتری
کردیتی ب بر بروی چو جمشید را بخش شد
کندرو به تنگندر آمد جهاندار جهاندار نو
برفت و به دوداد ت تخت و کلاه بزرگی و
دهیم و گنج سپاه تمام بزرگی و دههیم و گنج
و سپاه و کلاه و تخت از جمشید به زحک رفت
خب حالا زهاکم چند صد سالی عمر میکنه و
داستانش حالا اون شنیدید ولی نکتهی که
جالبی هست اینجا یکی اینه که
ما در عهد باستان حالا
ما از نظر تئوریک یک طبیعتاً نظریه سیاسی
نداشتیم ولی از خلال این اسطورهها و
افسانهها چیزی که میشه فهمید اینه که
خودکامگی در اون دوران یا تیرانی اونچه که
تیرانی میگن چه در ایران چه در یونان
باستان متفاوت بوده از
به اصطلاح استبداد یعنی کسی که خودکامه
بوده درسته که یه شخص بوده و رأی او
حاکم بوده و
همه از او پیروی میکردن ولی به زور پیروی
نمیکردن بلکه اطاعت از او رو وظیفه خودشو
میدونستن و با کمال
میل و از نهفت جان از او پیروی میکردن چون
او رو دادگر میدانستن و خردمند
بنابراین با مستبد که زور میگه و دیگران
رو به اصطلاح پیروی از خودش وا میذاره و
به با ترس و رعب انداختن در جان مردم
اونها رو تحقیق میکنه و به زنجیر بندگی
میکشه تفاوت داره یعنی یه تفاوتی هست بین
خودکاملی و استبداد اون چیزی که ما بعد از
اسلام داشتیم
حالا ما قبل من میگم ما قبل از اسلام هرچی
که میدونیم بیش از اینکه تاریخ باشه
افسانهست یعنی نظری به اصطلاح ایدههای
سیاسیه
در عمل ما نمیونستیم نمیدونیم اینا که
دقیقاً هر کدوم از پادشاهان در دو سه هزار
سال پیش از اسلام چگونه حکومت میکردن ولی
بعد از اسلام اونچه که اونچه که اتفاق
افتاد در حقیقت حکومت به زور بود حالا در
سرزمینهای اسلامی میگه یعنی چه یعنی بعد
از اینکه چهار تا خلیفه اول
صحنه رو ترک کردن هیچ حکومتی نبوده در
سرزمینهای اسلامی که به این معنا خودکامه
باشه یعنی مردم از روی رغبت
به اون گردن برن
تا میایم تا زمان
انقلاب ایران بنابراین چند تا نکته هست در
اینجا یکی اینکه
زهاک خودش نیومد حاکم بشه اگر جمشید بدینی
میکرد اگر بیداد روانه میداشت اگر
خردمندی رو
عادت و سنت خودش
میکرد هرگز نوبت به زهاک نمیرسید. وقتی
که اون پادشاه که اون همه کارهای خوب بود
اون همه در حقیقت به انسانها به
ایرانیها خدمت کرده بود انواع و اقسام
دانشها و هنرها رو بهشون آموخته بود در
حقیقت رازهای آسمانی رو بر اونها گشوده
بود زندگی اونها رو بهتر کرده بود از مرگ
اونها رو بازداشته بود اون آدم تغییر کرد
و بر خلاف اونچه که در آغاز رفتار میکرد
کرد شروع کرد به ستمگری و
مردم ستیزی در حقیقت و اونچه که زمینه
ظهور زحک رو فراهم کرد در حقیقت همون
پادشاهی بود که مدتی از او به نیکویی نام
میبردن
و زهاک خودش نیامد بلکه این ارتشیها و
این به اصطلاح سپه سالاران ایرانی بودن که
دیدن کشور در آستانه ناامنی و جنگ داخلیست
و در نتیجه نیاز به یه قلدر هست و رفتن و
با علم به اینکه او قلدر هست او رو آوردن
حاکم کردن به این امید که او در حقیقت
با ابوهت و حیوتی که داره بتونه امنیتو
برقرار بکنه و در حقیقت ایرانو نجات بده
خب این اشتباهی که
به اصطلاح در دوره دورههای مختلف
مخصوصاً در زمان رضا رضا شاه این اتفاق
افتاده یعنی کسایی که روشنفکرایی که
خودشون خیلیاشون در جریان مشروطه
مبارزه کرده بودن وقتی آشفتگی و پراکندگی
رو در جامعه ایران دیدن و بعد خب خطر
به اصطلاح مداخلههای خارجی و حتی خطر به
اصطلاح
هجوم خارجی بود در حقیقت تن دادن به یک به
یک قلد اما خب نکته مهم اینه که شما اگه
قلدرو آوردین بر سر کار او
وقتی هم که اوضاع رو آروم کرد و نظم رو
حاکم کرد و به اصطلاح همه رو
هر نطفهای برای فتنه رو خفه کرد او دیگه
از قلداری دست نخواهد داشت اون به قلداری
ادامه میده و حتی زمانی که دیگه نیازی
نیست به اون به اصطلاح
خودکامی گی وحشتناک او به هیچ وجه از
استبداد رأی و به اصطلاح خودی و خیرهسری
دست بر نخواهد داره