رابطه عواطف و عقلانیت در عالم سیاست

ببینید در سیاست رابطه عقل عقلانیت و عاطفه عواطف بسیار پیچیده است. ما یکی از بهترین کسانی که در این زمینه بحث کرده فیلسوف آمریکایی خانم مارتنوس بام هست و حالا شاید در یک جلسه دیگه من به آرایشون اشاره کردم ولی رابطه عواطف و عقلانیت در عالم سیاست بسیار بسیار مهمه و بسیار پیچیده است اولاً شما در زندگیتون بر اساس سنجش عقلانی به کاری واداشته نمیشید به طور طبیعی یعنی به طور غریضی شما بر اساس عواطفتون عمل میکنید مثلا شما بچتونو که دوست دارید نمیدونم یک شغلی رو یه کاری رو انتخاب میکنید نمیدونم با دیگران ارتباط برقرار میکنید اینا بر اساس عواطف و عشق و نفرت آدم‌هاست نه بر اساس عقلانیت اما اگر شما این عواطف رو رها بکنید یعنی بر اساس غریضتون عمل بکنید خب انسان جانوریست که تنها جانوریست که اگر بخواد فقط بر اساس غریضش عمل بکنه خود ویرانگر میشه یعنی برخلاف جانوران دیگه که غریضه اونها حافظ به اصطلاح مهمترین ترین راهنما و مهم‌ترین ضامن بقای اون‌هاست. در مورد انسان اینطور نیست. انسان برای زندگی کردن نیازمند به همزیستی داره. یعنی انسان یه جانور گله‌ایست و همزیستی اساساً مخالف با غریضهست. یعنی شما دو نفر که کنار هم باشن مثل هایل و قابیل دیگه. هاویل و قابیل دو نف د تا انسان اول بوده. اولین انسان‌هایی که حالا در اساطیر هستن که با همن یکی یکیو از بین می‌بره. یعنی بر اساس غریضه حسد عمل می‌کنن. پس با همزیستی یک امریست که انسان ناگذیره که برای بقای خودش به اون تن از طرف دیگه غرائض انسان علیه همزیستن. به همین دلیل هست که شما نیاز به اخلاق دارید. نیاز به تمدن دارید و اخلاق و تمدن و فرهنگ و به اصطلاح جامعه و سیاست اینا همه خلاف غریضه هستن حالا اون کتاب مهم فروید تمدن و ناخورسندی‌های اون خب به خوبی توضیح میده این مسئله رو که فرایند تمدن فراآیند سرکوب غرائض هست خب شما چرا قرائضتونو مهار میکنید یا به اصطلاح فرود خویشتنداری می‌کنید یعنی کاری رو که می‌تونید انجام بدید انجام نمیدید بر اساس محاسبه عقلی بنابراین یک رابطه بسیار پیچیده‌ای بین عقل و عاطفه ایجاد میشه ما در انگلیسی یک یا در زبانهای اروپایی یک اصطلاحی داریم به نام اموشن و یک اصطلاحی داریم به نام سنتیمنت و این دو تا در فارسی وقتی ترجمه میشن هر دوشون ممکنه به احساس و عاطفه ترجمه بشن ولی این دو تا با همدیگه فرق میکنن در حقیقت هیچ سیاست دموکراتیکی نمیتونه بدون اموشن و عواطف باشه شما باید خانم که خانم مونا خانم فرمودن که ما چه باید بکنیم که بتونیم تکسرو بپذیریم در وحله اول شما باید عاشق آزادی باشید یعنی آزادی رو دوست داشته باشید و این چیزی نیست که به به راحتی شما بتونید از آدما انتظار داشته باشید یعنی حتی درکشو انتظار داشته باشید جامعه ایران بر خلاف جامعه غربی تجربه آزادی نه در تاریخش و نه در تفکرش نداره و مفهوم آزادی برای ما یه مفهوم متفاوتیست یعنی آزادی به مفهوم غربی که خود آزادی میشه کمال خود آزادی میشه غایت زندگی انسان و مهم‌ترین به اصطلاح ویژگی و برجستگی انسان در فرهنگ ما وجود نداره در نتیجه اینکه بگیم ما میخوایم دموکرات بشیم ما از دموکراسی اگر حس فردی و جمعی بسیار قوی نداشته باشیم نسبت به آزادی و بعد خب آزادی به مفهوم غربی فرق می‌کنه با آزادی به مفهوم ایرانی آزادی به مفهوم ایرانی یعنی قانون گریزی و اصولاً فرار کردن رها شدن قید و بندها رو گسستن در فرهنگ غربی آزادی یعنی آزادی قانونگذاری و مسئولیت تعهد و مسئولیت و تعهد به قانون مسئولیت پذیری و تعهد به قانون. قانون قانونی که انسان‌ها وضع می‌کنن. در نتیجه اگر شما عاشق قانون نباشید به این معنا که قانون تنها چیزیست که امکان آزادی شما رو فراهم می‌کنه و این قانون چیزی هم در بیرون نیست بلکه در درون شماست. یعنی مهم‌ترین قانون‌گذار وجدان انسان‌ها هست. و اگر شما کانتو بخونید کانت یه جاهایی یه شکلی از قانون حرف می‌زنه خیلی خیلی احساسی و به اصطلاح اموشنال و از قانون مثل یک معشوق حرف می‌زنه به دلیل اینکه برای او آزادی مهم‌ترین آرمان هست و مهم‌ترین اصله و و قانون و آزادی در حقیقت دو رو یه سکه هستن اگر قانون نباشه ما به وضع طبیعی یا استیت آف نیچر برمی‌گردیم و هرجمه خب شما باید آزادی رو دوست داشته باشید بعد اموشن یا عاطفه در احساس در به اصطلاح سیاست بسیار مهمه بسته به اینکه شما چیو دوست دارید شما دوست دارید که حکومت کنید قدرت اعمال قدرت کنید دوست دارید که آدم‌ها رو مثل بوسفند در حقیقت فرض بکنید و یک توده مطیع از اونها بسازید این شما رو به به سمت یه نوع حکومت و یه نوع زندگی پیش می‌بره. ولی اگر شما عاشق آزادی باشید، عاشق قانون باشید، عاشق همزیستی باشید، عاشق انسان‌ها و انسانیت فارغ از طرز تفکر، فارغ از جنسیت، فارغ از به اصطلاح نژاد، فارغ از رنگ و فارغ از به اصطلاح زادگاهشون باشید. اونوقت شما عاشق تکثرم میشین. تکثر اونوقت میشه برای شما یک اصل. ما در ایران خودمون رو خود رو با نفی دیگری تعریف می‌کنیم. در نتیجه دیگری برای ما همیشه یه مزاحمه. یه دیگری یه کسیه که ما می‌خوایم یا عین اون بشیم مثل غربی‌ها. یعنی می‌خوایم از دیگری خود بسازیم یا خودمونو مثل دیگری کنیم و این دیگری بودن او رو از بین ببریم یا میخوایم نفش کنیم مثل افغانستانیا و اونا رو نابود کنیم اصلا نادیده بگیریم برای غربی ذهن غربی خود یعنی دیگری یعنی اگر دیگری نباشه خود نیست اون چیزی که خود من رو یعنی هویت من رو خودآگاهی من رو امکان میده دیگریه. اگر دیگری نباشه اصلاً سخن گفتن از خود بی‌معنیست. بنابراین دیگری رو به مسابع دیگری دیدن و به مسابع دیگری خواستن به مسابع دیگری پذیرفتن به مسابع دیگری ضروری دیدن این ویژگی تفکر غربیست. ولی در ما نه. ما باید یا عین دیگری بشیم یا باید دیگری رو نابود کنیم. سنت‌گرایان ما میگن دیگری نباشه. غرب نه. تجددگرایان ما میگن ما ما خودمون غربی هستیم و باید غربی بشیم از نوک پا تا فرق سر باید غربی شد خب د تا درک متفاوت منتها فرق هست بین عاطفه یعنی شما باید عشق به حقطلبی داشته باشید عشق به عدالت داشته باشید عشق به به اصطلاح برابر دیدن آدم‌ها داشته باشید تا اونوقت برید سراغ فعالیت سیاسی به اصطلاح بسیج سیاسی تئوری سیاسی اگر شما عشق به اینا نداشته باشید نه هیچ شما لزوما به این سمت نخواهید رفت پیشته یک جمله خیلی معروفی داره که حالا من عین جملهش الان یادم نیست ولی میگه که فلسفه مثل میز و صندلی نیست که هر کس بره به اونو سفارش بده و برای همه یک معنی واحدی داشته باشه. شما بگید دنبال چی هستید؟ فلسفهشم می‌سازید. یعنی انسانی که طرفدار آزادیه فلسفه آزادی رو می‌سازه. کسی که طرفدار استبداده فلسفه استبدادو می‌سازه. کسی که طرفدار نابرابریه فلسفه نابرابری رو می‌سازه. کسی که طرفدار عدالته فلسفه عدالتو می‌سازه. بنابراین در وحله اول مسئله روانی و اخلاقیست. بعد مسئله شناختیست به خاطر همینم کانت گفت که جرأت اندیشیدن با عقل خودرو داشته باش یعنی تو باید اراده کنی باید میچم تو اون فصل شوپنهاور د اجوکیتر شوپنهاور به مساوی مربی میگه که یک سیاحی بود یه جهانگردی بود که همه دنیا رو گشته بود ازش پرسیدن که خب تو در همه این دنیا که گشتی چه ویژگی رو در بین آدم‌ها ها مشترک دیدی گفت تنبلی و درست بعد نیچه میگه که تنبلی و ترس همون د تا عاملی که کانت در رساله روشنگری چیست اشاره میکنه و میگه که چرا آدما با وجدان خودشون قضاوت نمی‌کنن چرا آدمها با عقل خودشون نمیاندیشن میگه دو عامل مهم داره یکی تنولی تناسایی و دیگری ترس یعنی عوامل روانی هستن یعنی شما می‌ترسی از اینکه خودت مسئولیتو به عهده بگیری. بحث گریز از آزادی یه بحثیست که توی فرهنگ غربی از زمان مونتین تا الان براش تأکید شده که آدم‌ها به خودی خود به سمت آزادی نمیرن. آدم‌ها به سمت همیشه بردگی رو ترجیح میدن بر آزادی. بعد این انسان بالغ هست که تصمیم می‌گیره که بردگی رو کنار بگذاره و آزادی رو برگزینه. بنابراین مسئله ارادیه مسئله عواطف اینجا خیلی مهمن اینکه شما چه چیزی رو دوست دارید آزادی رو دوست دارید من فکر نمیکنم که یک خانم هماطق شادروان هماطق یک کلیپی چند وقت پیش من دیدم ازش که میگه که ما من در ایرانیا آدم آزادیخواه نمی‌بینم حرف خیلی بی‌ربطی نمیگه میگه غلام حسین ساعدی میگه که ما با انقلاب ایران استریپتیز کردیم حرف حرف درستیه این و آزادی که ما می‌خوایم در حقیقت ما آزادی می‌خوایم که خودمون هر کار دلمون خواست بکنیم آزادی نمی‌خوایم که در حقیقت آزادی و قانون‌گذاری داشته باشیم مبنی بر حق مبنی بر مشروعیت مبنی بر حقانیت نیت