خب این اسانه برای فیلسوفان یعنی
فیلسوفانی که میگم اینا ک مجموعه کسانی که
اهل اندیشه بودن دیگه از نویسندگان و
هنرمندان و سیاستمدان این شد رسانه شد یک
پدیدهای که در آغاز به نظر میومد که خب
ارتباطاتو تحصیل میکنه کمکم در دوران
فرانسه رسانهها تعریف شدن به عنوان رکن
شهرام دموکراسی و اینجور حرفا ولی دیدن که
نه این یک وسیلهای در دست انسان نیست
بلکه یک وسیلهایست که انسان روپها
عوض میکنه و به شکلی که خودش بخواد
دربیاره یعنی این
انسان در برابر رسانه انقدر هم که فکر
میکنه آزادی عمل نداره و رسانه به شکلی
بر انسان حاکم میشه که انسانها به راحتی
نمیفهمن یعنی به قول مارکس میگه که ما از
دوران قدیم که ما دچار بندگی
به اصطلاح آدمها و اربابا و نمیدونم
پادشاهها و اینا بودیم. یعنی میدونستیم
که برده کی هستیم. میدونستیم که چی بر
دست و پامون زدن. در کدام دامی پای ما رو
بستن. وارد میشیم به اصری که دیگه بردگی
[موسیقی]
کانکریت نیست یعنی ملموس نیست ولی
آبجکتیوه و میگه که دیگه پرسونال نیست
ایمپرسناله. یعنی ما در درون یک به اصطلاح
زنجیرهایی قرار داریم که اون زنجیرها
واقعین ولی دیده نمیشن. و به همین دلیل
تلاش برای آزاد شدن گرچه در قرن هجدهم یک
رویای خیلی شیرین بود به سرعت تبدیل شد به
یک
کابوس که شما
نکن میدونی که اون نیروهایی که اراده شما
و فکر شما رو کنترل میکنن لزوماً برای
شما قابل تشخیص نیستن میشه تمام اون خروشی
که بر سر عصر خودش میکشه و از میگه عصر
ما عصر عوام هست به خاطر همینه اصلیست که
آدمها انتخاب نمیکنن یعنی از یک توضیح
دادنش برای آدمها درست همونطور که
افلاطون وقتی که آدمها رو از غار آورد
بیرون تا مر منشأ اصلی نورو ببینن آدمها
عصبانی شدن گفتن چرا ما اردی بیرون چشمونو
میزنه و برگشتن به غار الان پذیر
انسانها اصلاً نمیخوان قبول کنن که با
این دنیای رسانهای
فکری که میکنن فکر خودشون نیست. ارادهای
که دارن اراده خودشون نیست. شکلی که جهان
رو درک میکنن این شکل مطلقا دست
خودشونست. یعنی خود آگاهی به این اولاً
بسیار دشوار شده پرحمت شده و ثانیه اصلاً
رفتن به سور او اصلاً آد چیز نیست. چیزی
نیست که آدما بخوان. آدما ترجیح میدن که
در به میگه به قول یکی از فیلسوفا ما از
عصر سلف یعنی خود رسیدیم به عصر سلفی یعنی
رسیدیم به یک جهانی که اساساً انسانها با
غرق شدن در دنیای توهم هست که میتونن
تحملش کنن یعنی اگر قبلتر انسان از
کابوسهاش بیدار میشد جهان واقعی قدم
میگذاشت الان از کابوزهای واقعیت میخواد
بره بخوابه و و الان آقای ایلان ماسک داره
بازیهای کامپیوتری درست میکنه که شما
دیگه چیزی به نام
واقعیت و غیر واقعیتو تشخیص ندی اصلاً د
تا چیز ندونی که کجایی اونجا که هستی برات
واقعیته
خب این رو گفتم برای اینکه بدونید که
مسئله دموکراسی مسئله آزادی مسئله حق همه
این چیزایی که ما دوست داریم یا فکر
میکنیم اینا رو دوست داریم
یک معزل بزرگی شده در همه جای دنیا و خب
طبیعتاً تو کشورهای دموکراتیک و پیشرفته
مرتب راجع بهش مینویسن تحقیق میکنن و
آدمها به طور عمومی یک آگاهی دارن ازش و
هرچه که میخوان رو با در نظر گرفتن این
شرایط جدید باید اگر واقعا جد بخوان
ولی در ایران چنین نیست در ایران ما در
جهانی زندگی میکنیم که خیلی متفاوته با
یعنی ما ایرانیها جهان رو انقدر قدر ساده
و زیبا میبینیم و انقدر خودمون رو به
حقیقت متصل و
در مورد اونچه که میاندیشیم کاملاً تضمین
شده حساب میکنیم که خیلی نگرانی نداریم و
مشکل رو با یک سری تغییرات ظاهری قابل حل
میدیم و این یعنی اینکه مسئله اصلاً مسئله
سیاست و رفتن یک حکومت و یه حکومت جدید
نیست این یک شیوهای از اندیش نیشیدن
شیوهی از زندگیست که میتونه
حتی کوچکترین
کارهای روزانه شما رو هم دچار اختلال
بکنه. چرا؟ به دلیل اینکه مهمترین خطری
که این جهان ما رو تهدید میکنه خطر گسست
از واقعیته. وقتی شما از واقعیت گسسته شدی
مهم نیست میخوای بری آب بخوری یا بری
فوتبال بازی کنی میفتی
و این گسسته از واقعیت یک چیزی نیست که به
راحتی هم بتونیم براش عائق بیاد. مدام
باید به شگردهایی که این تکنولوژی ارتباط
شما رو با واقعیت قطع میکنه یا نه از راه
اینکه بگه واقعیت یه چیز دیگهست رسانه به
شما نمیگه واقعیت
یه چیز دیگهست واقعیت وارونه نشون نمیده
نه خودش میشه واقعیت خود رسانه میشه
واقعیت جای واقعیتو میگیره دیگه رسانه به
واقعیتی ارجاع نمیده چیزی جز تصویر نیست
هر چیزی که در این جهان ما اتفاق میفته
فقط در تأثیر اتفاقفته اگر در تصویر اتفاق
نیفته اتفاق نیست در جهان ما
و این یعنی اینکه ما در عصر به اصطلاح
پستروس یا پسا حقیقت در عصر پسا انسانی
زندگی میکنیم که برای اینکه شما خودآگاهی
داشته باشی و برای اینکه شما بر خودت
[موسیقی]
سیتره کامل داشته باشی برای اینکه با خودت
بیگانه نشی دیگری رو به جای خود نگیری
واقعیت رو با توهم اشتباه نگیری شما
نیازمند یک به اصطلاح کار بسیار بسیار
سختتر و در نتیجه مسئولیتی گرانبارتر
زمانی میتونی بگی من اخلاقی دارم زندگی
میکنم که به این مسئولیتهات آگاه باشی
شما نمیتونید اخلاقی زندگی بکنید مگر
اینکه در وحله اول در مورد واقعیت وسواس
داشته باشید و اینور سرسری نگیرید هر چیزی
رو که دیدید واقعیت ندارید این نیازمند یک
انقلاب به اصطلاح روحی و فکری و اخلاقی در
ماست به دلیل اینکه اون روحی که اون اون
ذهنی که مسئله واقعیت براش
دغدغه اولین و آخرین هست و همه تلاش برای
این هست که مطمئن بشه از واقعیت نگسسته
اون یه اخلاق دیگری
باید به اصطلاح در پیش بگیره و یک
حالتهای دیگری به فضیلتهای دیگری باید
آراسته باشه و یه شکل دیگری باید خودش رو
ببینه تا با شکل دیگر دیدن خودش میتونه
اونوقت
کمابیش اطمینان پیدا کنه که اگر واقعیتو
ازش جدا نشده دست کم و توهماتشو میتونه
کشف بکنه حالا این اخلاق به اصطلاح
اپیستمولوژیک این اخلاقی که شما برای
شناخت برای اینکه بگی من این رو من این رو
میشناسم هستم. من این رو میفهمم. من این
رو میدونم اون اخلاقی که بتونه صلاحیت و
مشروعیت گفتن یا اینکه من میدونم و من
میفهممو داشته باشه اون اخلاق یه اخلاق
متفاوتیست بهش میگن ویرچیو اپیستمولوژی.
شما باید در وحله اول
در تمام هدفت این باشه که به جای اینکه
جهان بیرونی رو عوض کنی بدونی که این جهان
بیرونی در حقیقت اون چیزیست که ذهن تو
جهان بیرونی میگه اگر میخوای وضعیتو عوض
کنی وضعیت اون چیزیست که ذهن تو وضعیت
ببینه یعنی کانت اومد اون انقلاب کپرنیکی
رو که انجام داد یعنی همین یعنی جای ذهن
عالم خارج عوض
گفت تمام اونچه که ما تاکنون چیزی بیرون
از خودمون میدونستیم و اون رو واقعیت
میپنداشتیم این چیزیست که ذهن ما اینطوری
میبینه. ما از به اصطلاح زندان پوستمون
نمیتونیم بیرون بریم بیرون بریم. در
نتیجه هرچه که ما میاندیشیم، هرچه که ما
خلق میکنیم همه در ذهن ماست. وقتی ما
اینجوری فکر میکنیم جهان ما اینجوری
خودشو نمایش میده. وگرنه ما به واقعیت
چیزها اصلاً دسترسی نداریم. من که الان
این درختو میبینم من چه میدونم که این
درخت واقعاً چیه قورباقه چهجوری میبینه
شتر چهجوری میبینه من اینجوری میبینم پس
حالا که من اینجوری میبینم من به جای
اینکه از تاکنون علم فلسفه فلسفه ورزی یا
اندیشیدن به چیزی در خارج از من بود از
الان به بعد از کانت به بعد اندیشیدن یعنی
اندیشیدن و اندیشه پیشین یعنی اندیشیدن
فقط و فقط بازاندیشیه به همین دلیل که ما
دیگه با جهان خارج کاری نداریم با
نظریههامون کار داریم. ما نظریههامونو
میسنجیم. ما هی اون چیزایی که فکر کردیم
ایدههای خودمونو دوباره از نوع به آزمون
میگذاریم. ما دیگه به جهان خارج کاری
نداریم. ولی همین کار جهان عوض میکنه.
همین که من به بتلان نظریم پی ببرم علم
پیشرفت میکنه. پیشرفتی علم یعنی کشف
بیشتر نظریههای باطل. و میدونم که همه
نظریهها باطلن و اون چیزایی که الان من
دارم به کار میبرم اینها نظریههای باطل.
هنوز بطلانشون اثبات نشدهست
پس برخلاف اون انسان قدیم که شناخت رو یه
نوع دیگهای شناخت میدونست انسان رو
دارای قدرت قدوهای میدونست به نام عقل
که در نهایت اقتدار معصومم بود و باید
پادشاه بقیه قرائض و احساسات انسان میشد و
اگر رشته وجودشو
دست عقل میداد دیگه مطمئن بود که این
عقلمش به مقصد د موعود اما کانت گفت که
این عقل که ما خیلی انقدر ستایش کردیم
قربونش رفتیم این عقل تواناییش برای فریب
دادن خودش از تواناییش برای راهنمایی کردن
اصلاً کمتر نیست و همین عقل هم ما رو دچار
نابودی میکنه با توهم آفرینی هم میتونه
کمک بکنه که ما از توهماتمون نجات پیدا
کنیم پس این عقل برای این انسان برای زنده
موندن چی چیزی جز این عقل نداره ولی وقتی
که فهمید این عقل فقط منجی نیست بلکه
رهزنم هست گفت پس من این کارو میکنم من
خودم رو از این بعد دو نفر فرض میکنم و و
هر بار که فکر میکنم فکر میکنم که در یک
محکمهای هستم در یک دادگاهی هستم و عقلم
هم در جایگاه متهمشونم هم در جایگاه قاضی
و هر بار ازش در مقامی که انگار شخص
دیگریست او رو به اصطلاح بازخواست میکنم.
اگر دیدم که دلایل محکمه آورد قبول
میکنم. اگر نه همه آن مدعهاشو
رد میکنم. پس انسان مجبوره. انسان مدرن
انسانیست که مطلقا به هیچ کدوم از افکارش
و ایدههاشو عقاعدشو ادراکاتشو باور
نداره. اطمینان نداره. از وقتی که تلسکوپ
اختراع شد انسان فهمید که این حواسش
اندازه یه دونه گربه هم نیست.
حواسش بسیار بسیار محدودتر و ضعیفتر و به
اصطلاح ناتوانتر از اون هستن که چیزی رو
به درستی ببینن و مطمئن بشن که این درسته
به محض اینکه شما تلسکوپ دستت بگیری
میکروسکوپو دستت بگیری دوربین دستت بگیری
ابزارهای مختلف اون جهان یه ش دیگهست پس
همین طور هیچ عقیدهای هیچ باوری برای
انسان نباید یک باوری باشه که امکان
اطمینان دادن پیدا کردن بهش بره این یعنی
اسکپتیزم یعنی شکاکیتی که هرگز از بین
نمیده اون شکی که دکارت کرد و اون شک هرگز
پاسخ نهایی پیدا نکرد یعنی هر اندیشه شما
در هر لحظه
لزوماً خطاست فقط شما به خطا بودنش پ پی
نبردید اینکه اندیشه شما حقیقت و واقعیت
در شارچوبه ذهن شما میگنونجه این یک خطای
مطلقه شما هرچی که بگید فقط و فقط در قالب
ذهن شماست و
مخلوق تمام اون دستگاه ناقص و معیوب ذهنی
و ادراکی شماست و از چیزهایی متأثره که تو
نمیدونی هیون گفت آدم وقتی یه چی یک
عقیدهای رو داره این عقیده رو که لزوماً
از راه استدلال به دست نمیاره که عواطف
انسان تخیل انسان در اینکه انسان رو به
سمت یک عملی بکشن بسیار بیشتر نقش دارن تا
استدلال منطقی کدوم مؤمن هست در این جهان
که با استدلال ایمان بیاره و بعد با
استدلالم عشقش از بین بره همه اینا اون
بخش عاطفی اون بخش به اصطلاح مهارگریز اون
بخش وحشی وجود انسان نقش اصلی رو داده در
راه بردن آدمی و این یعنی که عقل تا حالا
خیلی ادعا داشت دیگه تموم شد عقل رسوا شد
یک بار دیگه انسان هبوط کرد اومد روی زمین
زمین واقعی زمینی که دیگه نه
نقشهای نه به اصطلاح میلاد وصیتی برا
گذاشته بودن و نه هیچ تضمینی پرتاب شد به
قول هایگر در تنهایی که خودش باید هر لحظه
ولو با تردید ولی باید ت تصمیم بگیره و
قضاوت کنه پس شکاکیت میشه اخلاق انسان
مدرن انسانی که در برابر واقعیت همواره
فکر خودش رو کنار میگذاره به نفع واقعیت
لحظهای مقاومت نمیکنه به محض اینکه یک
آزمایش ش نظریه ۱۰۰ ساله رو ابطال کرد
بذاره که مهم نیست تیش اعتقاد داشته
اعتقاد داشته وطلمی اصلاً مهم نیست نظریه
اگر در آزمون سربلند بیرون نیامد اون
نظریه توهم و اون توهم اعتقاد بهش دیگه
اونوقت خنث نیست نگه داشتن یک توهم اصرار
برای یک توهم و مقاومت در برابر واقعیت که
میشه ایدئولوژی و و در قرن بیستم این فجای
که دیدیم به وجود میاره ایدئولوژیها
توهمات تی هستن که انسانها برای خودشون
به صورت بت درمیارن و در برابر واقعیت
مقاومت میکنن. انقدر مقاومت میکنن که به
شکل غیرطبیعی و در ابعاد عظیم ویران
میکنن. هم خودشون ویران میشن و هم شعای
بسیار وسیعی رو از بین میبرن. ایدئولوژی
بلای عصر ما بود و هست. اعتقاداتی که آدما
پیدا میکنن و برای اون اعتقادات حاضرن
آدم بکشن و حاضرن کشته بشن. یعنی اصلاً
نمیشون شما باهاشون گفتگو کنید. اصلاً
نمیتونی بهش بگی این عقیده تو از کجا
وارد شده. تو در ذهنت چرا بهش اطمینان
داری؟ چون که او اعتقاد داره دیگه از دست
نمیده اونا ولی اینکه همه مردم در دنیا
اونو به اصطلاح قبول نداشته باشن
و این شکاکیت همراه میشه با چی؟ با یک
بدبینی با یک پسه یعنی بدبینی به چی؟ به
خودت به اینکه من توانا باشم که راه درستو
پیدا کنم که من توانا باشم در لحظه بعد در
یک موقعیت جدیدی قرار بگیرم که تاکنون
ندید نبودم و بتوانم در اون موقعیت جدید
عمل مناسب به اصطلاح انجام بدم اما هیچ
تضمینی نیست مطلقا تضمینی نیست بشر در عصر
جدید با پیشرفت مدرنیته و تکنولوژی خودش
رو مدام در یک وضعیتهایی قرار داده که
بسیار بسیار پیچیدهتر از وضعیت قبلی هستن
و هرگز کسی پیش از اون فکر نکرده بهش که
به اصطلاح تجربهای پشت سرش باشه. ما
همواره در یک سرزمین ناشناختایم بدون
هیچگونه راهنمایی ولی ناگذیر از یافتن
راه. این یعنی که
هیچ موقع گوشهای خودت رو به روی زنگ خطر
نبند. هیچ موقع این
ناقوس
نابودی رو صداشو خاموش نکن. آزارت میده
ولی بگذار بده. بده این درد رو بکش انسان
مدرن انسان مضطربه انسانیست که هیچ
اطمینانی نداره به یک لحظه و چه خواهد
گذشت اصلاً خواهد بود یا نه حملهت گفت
بودن یا نبودن مسئله اینست این انسان
همواره هر روز این سؤالشه هرگز این سؤالو
پاسخ پیدا نمیکنه
پس اعتقادی به اینکه من به عنوان یک انسان
فقط میتونم خطا کنم ذهن من فقط میتونه
توهم تولید کنه و من نمیتونم حقیقت رو
پیدا بکنم م اما کاری که میتونم بکنم
اینه که در پی کشف توهماتم باشم و به محض
که اونها رو یافتم مثل حباب بزنم به طریق
تموم بشه.
شکاکیت و بدبینی این شما رو تبدیل میکنه
به یک انسانی که عمیقاً و صادقانه فروتنه.
فروتنی که از روی به اصطلاح تعارف و
نمیدونم اینجور چیزا نیست. فروتنیست که
اگر نداشته باشه دچار خطرهای بسیار
وحشتناک خواهد شد. این فروتنی اینه که شما
مطلقا ۱۰۰ سالم عمر بکنی ۵۰ هزار تا کتابم
بخونی بهترین نظریا رم بدی خودش میشه
اینشتن نیوتون و اینا د ماه بعدش یکی میاد
رد میکنه اینها رو یعنی شما در برابر
جهانی قرار داری که این جهان اصلاً تو رو
قر میده یه قطره هست ناپی اینو بدون این
هیچ منافاتی نداره با اینکه تو تکاپکوی
خودتو بکنی چون زندگی تو فقط همون توا
تکاپوس دستاورد و نتیجه نیست فکر کردن
اصلاً به این معنا نیست که شما به نظریه
خاصی فکر کنی فکر کردن یعنی فکر کردن خود
فراآیند مهمه و تا زمانی که فکر میکنی
یعنی که تو داری به اصطلاح به یک فعالیت
خیلی خوب به قول ارسطو خیلی متعالی انسانی
داری میپردازی وقتی که به فکر نکردی و به
عقیدت چسبیدی اونوقت میشه مثل این مراجع
تقلید دیگه ما قم که درس میخونیم یکی از
دوستامون همدرس بود خیلی شوخی میکرد
میگفت کی میشه آیتالله باشه میگه درس
نخون
این آیتالله شدن در درس نخوندن در بین همه
ما شایعه یعنی همونقدر در بین روشنفکراها
و دانشگاهی صادقه که در مورد آخوندا
و یکی از مهمترین جلوههای اون اینه که
به اصطلاح چیز به اصطلاح
معرفت شناختیش
فاقد مسئولیت پذیری
معرفتیست. یعنی چی؟ یعنی میبینی که آقای
فلان کتاب نوشته این کتابه الان کتاب درسی
در دانشگاهها و ۳۰ ساله که این کتاب داره
تجریس چاپ میشه و همچنان عین همون که ۳۰
سال پیش چاپ شده داره به بچههای مردم
داره درس میده. در این ۳۰ سال دنیا
کنفیکون شده. تمام منابعش مال منابع ۳۰
سال پیشه به خودش زحمت نداده که حداقل یک
ویرایش بکنه هر سال با یک به اصطلاح
روزآمد کردن اون مطلب با این با به
دانشجوی خودش بگه که در زمان او جریان
معرفت چگونه میگذره در نتیجه او فاقد
مسئولیت پذیری و در در حقیقت او داره به
کسانی که در درس میده میآموزه داره خیانت
میکنه داره بهشون دروغ میده داره براشون
اون به اصطلاح جریان علم رو به شکل نشون
میده که وجود نداره.
در حقیقت او وظیفهای رو که رسماً به عهده
گرفته و مسئولیتی رو که رسماً به عهده
داره از انجام دادنش شانه خالی میکنه. پس
شما اگر میخواید چیزی رو بشناسید
نمیتونید به بیتفاوت باشین به اینکه
درباره این موضوع چقدر نظریهها و
اندیشههای مهمی وجود داره. بگید نه من
کاری با اونا ندارم. من میخوام فکر خودمو
بکنم کاری که روحانیت میکنه روحانیت در
حقیقت نماینده سنتی ماست دیگه روحانیت
اصلاً براش مهم نیست که در عالم علم چی
میگذره همون عقایدی که داره همون جهانی
که داره ازش بیرون نمیاد آقای خمینی
اعتقاد به چیز نداشت مثل انقلاب کپرنیکی و
کیانشناسی جدید نداشت منتها همچنان باور
داشت که این جهان ما یک جهان در هفت
آسمانه که عین پوست پیاز در هم فرو رفتن و
ما در مرکزشیم و اشرف مخلوقات هستیم و
همین آقا میخواست جهانم بگیره یعنی هیچ
منافعاتی نمیدید بین اون کیهانشناسیش و
بین بقیه
افکار و عقاعد و کارهاش انسانی که مسئوله
انسانی که واقعاً اخلاق معرفتی رو
میشناسه و بهش متعهده انسانیست که مدام
به تناقضهایی که در افکارش ممکنه راه پیدا
بکنه حساسه انسانیست که مدام به اف آنچه
دیگران میاندیشند میاندیشه با دیگران
میاندیشه اندیشیدن رو اصلاً کنشی فردی و
و در خلوت نمیبینه و به همین دلیل هست که
در غرب علم یک به جامعه علمی نیاز داره در
بدون برخلاف فرهنگ ما دیگه یعنی شما
نمیتونید در یک هشته شتهای عالمشین مگر
اینکه در یک نهادی به نام آکادمیک و در
جامعهای به نام جامعه دانشمندان با اونها
با اونها عالم بشید در تنهایی نمیشه
غزالی میگه من میخواستم جواب ابن سینا و
فاراوی رو بدم در نظامیه بغداد درس میدادم
تصمیم گرفتم که د ساعت قبل از اینکه برم
سر درس کتابهای فلسفه رو بخورم چون فلسفه
نمیدونستم ۳ سال اینجوری درس خوندم و
خودم فلسفه رو یاد گرفتم انصافاً بهتر از
بقیه هم یاد گرفته ولی برای
انسان غربی همچین چیزی اصلاً قابل تصور
نیست یعنی به قول پیردیو انسان غربی هومو
اکادمیکوس هست یعنی انسان دانشگاهیه از
زبان یونان باستان تا الان هرچی که علم
هست در نهاده علمی و در جامعه علمی تولید
شده و منتقل شده این یعنی که شما بونی که
اونچه که تو میاندیشی و شیوهی که تو
میاندیشی اگر با معیار معیارهای دیگران
یا معیارهای به اصطلاح معتبر سازگار نباشه
تو داری دروغ میگی چقدر من خودم شنیدم که
آخوندا
انقدر از این جماعت واقعاً نمیخوام زیاد
چیز کنم توصیفشون کنم ولی آدمایی که حالا
اسمشونو میشناسی و به عرفان و تقوا و
اینها مشهورن و
بازاری داشتن برای خودشون من این دقیقاً
از زبان این آقا شنیدم که از عرفای نامی
بود که من تمام کتابهای مقدس دنیا رو من
مطالعه کردم. هیچ کتابی بهتر از کتاب قرآن
نیست. یعنی اینی که میگه در حقیقت این یه
شیوهای از اخلاق و زندگیست که ولا اینکه
با واقعیت مطابق نیست اینو مشروع میدونه
گفتنشو. آقای صبحانی به دکتر سورس گفته
بود که دکتر سوریس ازش پرسیده بود که آیا
خدا هم میشه دروغ بگه؟ آقای صبحانی گفته
بود آره اون موظف نیست که اخلاق عمل بکنه
که یعنی اگر شما معتقد باشی که خدا مجاز
دروغ بگه
معنی نداره دروغ و راست و در نتیجه اون
شیوه که زندگی میکنی مطلقا با صداقت و
واقعیت ربطی نداره اما خودتو رستگار
میکنی در جامعه زندگی میکنیم و در
فرهنگی زندگی میکنیم که انواع و اقسام
شگردها رو به ما یاد داده تا موقعی که
دوست داریم واقعیتو بپوشینیم راست
فتنه انگیز رو نگیم و به جاش دروغ مسحت
آمیز بگیم سیستم فرهنگ ما اینه در حالی که
در
جهان غرب اونچه که شما میبینید همه چیزش
از ریاضیاتش تا ادبیاتش محصول
به اصطلاح ترس دیوانهوار از دست دادن
واقعیت و گرفتار شدن در توهم و به اصطلاح
ناآگاه بودن از اینکه دچار توهمه یعنی
جنون در قرن هجدهم فوکو نوشته دیگه اون
کتاب تاریخ جنونشو قرن هجدهم که عصر
روشنگری هست ترس از جنون ترس از اینکه شما
دچار شیداییها و سوداییهای
سوداهای مذهبی بشی از شور حسینی بگیری و
دچار عواطف شدید بشی و در نتیجه نتونی
درست فکر بکنی نتونی درست قضاوت بکنی درست
مثل کسی که میگه من انقدر بعد عصبانی شدم
خون جلو چشما گرفته حتی عشق همه اینها یک
کابوس بود که نکنه من برای اندیشیدن
اسیر دست طوفانهای دیگه باشم که
نمیبینمشون
متوجه نیستم برای این آدم هیچ چیزی هیچ به
اصطلاح بنیان زندگیش اخلاقه یعنی باید
اخلاق یعنی چی یعنی چه کاری بکن چه کاری
نکن و شما از خواب که بیدار میشین
در برابر به اصطلاح گزینههای بیشماری
قرار دادید که چیکار بکنین. این اون نظام
ارزشی شماست که شما میگه چیکار کنین.
بنابراین اخلاق بنیان فکر مدرنه به خاطر
اینکه قانونه و قانون یعنی شکل دهنده.
وقتی که قانون هست اونوقت شما امکان آزادی
هم داری چون هدفت رسیدن به آزادیست پس
قانون تضمین کننده آزادی شماست. اخلاق
میشه بن قدم اول برای آگاهی و برای شناخت
اگه و بنیان این اخلاق صداقت رو راستیه
یعنی به هر غیبت تا حد مرگ اگر دیدی که
فکرت و تصورت و قضاوتت درست نیست حتی اگه
شده کشته بشی اونو رها کن از توهم رهایی
پیدا بکنی بهتر از اینه که به تن کشته بشی
این یعنی کسای یعنی اندیشیدن مدام یک
انقلاب درونیست مدام ساختن این ایدهها و
خراب کردنشونه و این یک تجربه بسیار
دردناکیست کسی که این تجربه رو داشته باشه
میفهمه که انسان هیچ چیزی براش عزیزتر از
اونچه که خودش فکر میکنه نیست و همون طور
که گفتم آدمایی بودن تو همین جمهوری
اسلامی آخوندایی که بچههاشونو اعدام کردن
یعنی برای عقیدهش بچههای خودشونو اعدام
میکنن به خودشون کشته میشن مولوی میگه
عاشق خویش خیشیدی دو صنعت ازرد خویش دم
ماران را سر مار از خیش یعنی که اون چیزی
که بیشتر از هر چیزی تو رو اسیر میکنه
اون باورها و بتهای ذهنت اگر بتونی
با مثل نیچه با پتک بیاندیشی یعنی اندیشه
اندیشیدن یعنی پت زدن به این بتها تو
انسانی هستی که میتونی صاد به درستی و با
اصالت بگی من میاندیشم وگرنه تو همچین چی
اعترافی همچین ادعایی نمیتونی بکنی
و خب میبینید که ما در چه دنیایی هستیم.
دنیای ما ایرانیها دنیاییست که فقط و فقط
بر اساس منافعمون و بر اساس پسندمون هست
که یک عقیدهای داریم و یه انتخابیی
میکنیم در یک جامعه هستیم که هر کس خودش
یک معیارهایی برای
به اصطلاح انتخاب و سنجش داره و دیگری
بیاعتناست. در فرهنگ ما علم یعنی اون
دریافت کردن یا برخوردار شدن از اون
حقیقتی که واحده و از جهان بالا به درون
یک نفر منتقل میشه علم یک فراآیند فردی و
محصول رابطه عمودی انسان با جهان
غیرانسانیست بنابراین ما در در فرهنگمون
علم محصول گفتگو و بحث نیست علم محصول
جمعی نیست چون حقیقت از پیش تعیین شدهست ا
محض اینکه من دست پیدا کنم دیگه عالم شدم
دیگه به دیگرانم کاری ندارم برعکس
تاریخ غرب که حقیقت اصلاً از پیش تیین شده
نیست و فقط و فقط در دیالوگ حضور میتونه
جلوه بکنه و و هر بارم که در دیالوگ در
گفتگو با مخالف با کسی که مخالف شماست در
گفتگو شما اون رو به اصطلاح بهش نزدیک
میشین دوباره با قطع شدن اون گفتگو دوباره
دور میشین دوباره نیازمند به گفتگو هستین
یعنی حقیقتجویی یعنی تلاشه برای ارتباط
ارتباط داشتن یعنی میشه اساس زندگی غربی
بر اساس این ارتباط هست که میتونید جامعه
رو بسازید جامعه یعنی ارتباطی که انسانها
با همدیگه از راه کلام ساختن از راه سخن
گفتن با همدیگه
چیز
یاسپرس یک
مقالهای داره راجع به عقل و بی عقلی در
روزگار ما بذارید من یه تیکهشو براتون
بخونم که بگی منظور من از عقل چیه؟