بزرگترین تهدید علیه بشریت؟

خب من سلام عرض می‌کنم دوباره خدمت دوستان. امروز میخوام به یک نکته‌ای بپردازم که یکی از مصیبت‌های بزرگ در جهان ماست و هر روز با تکنولوژی دیجیتال به عمق این بحران افزوده میشه و خب طبیعتاً مثل هر مشکلی جدی جهانیست اما باز مثل هر مشکل جهانی در کشورهایی مثل کشورهای ما که هم از نظر اقتصادی با کشورهای توسعه یافته فاصله دارن و هم از نظر اقتدارگرایی و غیر دموکراتیک بودن روابط قدرت خب یک سابقه طولانی دارن و همچنان در سایه استبداد زندگی میکنن در کشور ما این مسئله هادتره ولی این مسئلهیست که اکنون عقل انسانی و جوامع انسانی رو تهدید میکنه و شاید بزرگترین تهدید دیدی که بشه تصور کرد برای انسان همین باشه. خب من برای اینکه مسئله افکار عمومی رو توضیح بدم افکار عمومی اصلاً نه مفهوما و نه از نظر تئوریک به هیچ وجه روشن نیست. یعنی هم مفهومش یک مفهوم بسیار قدیمیه حالا راجع به تاریخی هم خواهم گفت و هم نظریه‌های متفاوتی دربارش پرداخته شده. و امروزه یک حوزه بسیار گسترده‌ای از علوم ان علوم سیاسی رو تشکیل میده و خود همین پژوهش افکار عمومی از یک ادبیات بسیار غنی و گسترده‌ای برخوردار هست. پس ما داریم راجع به چیزی صحبت می‌کنیم که طبق معمول بیشتر به صورت برچسب و صرفاً این کلمه به کار میبریم در حالی که یک واژه‌ایست که گرانبار از مفهوم و تاریخ هست و باید بدونیم که وقتی به کار میبریم این رو دقیقا به چه کار به چه معنا به کار میبریم یکی از یعنی یکی مهم‌ترین راه مهم‌ترین قدمی که باید برداریم برای بیرون اومدن از این بنبست بسیار دردناکی که درش قرار داریم اینه که سعی بکنیم عادت کنیم که کلمات رو به معنای روشنی به کار ببریم یعنی وقتی کلمه‌ای رو به کار میبریم مخصوصاً کلماتی که اصطلاحین و کلیدین هم خودمون حساس باشیم که دربارهش بخونیم ببینیم این کلمه به چه معناست و چه دامنه وسیعی داره و همینطور وقتی به کار میبریم سعی کنیم که مطمئن بشیم که مخاطب ما از منظور ما آگاه هست چون الان شما اگر به رسانه‌های فضای عمومی گفتمان فارسی نگاه بکنید همه کلمات مشترکی رو به کار می‌برن اما هر کس به میل خودش اون رو در نظر داره همه از ایران حرف می‌زنن هم از مردم حرف می‌زنن هم از مصلحت عمومی حرف می‌زنن از امنیت حرف می‌زنن از همه چیزایی که میگن در حقیقت واژه‌ها یکیه اما با هم دعوا دارن این نشون دهنده که واژه‌ها به خودی خود هیچ هیچ معنایی رو ندارن مگر اینکه شما بهشون معنا بدید یعنی به صورت معناداری اون رو به کار ببرید و سعی ما اگر نتونیم به صورت معناداری زبان رو به کار ببریم و از این وضعیتی که الان هستیم بیرون بریم هیچ کاری نمی‌تونیم بکنیم به دلیل اینکه جهان ما یعنی زبان ما و زبانی که از معنا توهی باشه زبانی که امکان برقراری ارتباط رو نداشته باشه یعنی کهه جهان ما یک جهان مرده‌ایست و ما روز به روز در موقع‌ها که بدبختی‌های بیشتری فرو خواهیم رفت یعنی خطری که بیمعنایی زبان فرسودگی زبان زندگی بشر رو تهدید می‌کنه از هر خطری بیشتره و از مهم‌ترین سلاح کشتار جمعیست پس قدم اول در کار سیاسی فکر سیاسی زندگی این هست که وقتی حرف می‌زنیم چه با یک نفر چه با ۱۰۰ نفر مرا به معنای که یعنی منظور زورمون رو بگیم و مرادمونو روشن بکنیم تا امکان ارتباط وجود داشته باشه و ف و این رو مسلم بگیریم که ما انسان‌ها همون طور که از نظر جسمی متفاوت هستیم در ذهنمون یک سری افکار و ایده‌ها و چیزهایی تداعی میشه که لزوماً در ذهن دیگران تداعی نمیشه بنابراین فرض نگیریم که یه چیزی روشنه معنیش یه چیزی رو همه می‌دونن معلومه که حالا این‌طوریه نه هیچ معلوم نیست هیچ موقع معلوم نمیشه پس همیشه باید فرض بگیریم که میگه اونچه که در ذهن من هست فقط در ذهن منه و من برای ارتباط باید اون رو به روشنی به دیگران توضیح بدم. افکار عمومی وقتی صحبت می‌کنیم باید در نظر داشته باشیم که این یک پدیده یا مقوله‌ایست که مربوط به تاریخ غرب هست و به همین دلیل باید تاریخ این مفهوم یا این ساز وکار رو در غرب بشناسیم و تا بتونیم از این مفهومی که جهانی شده در حقیقت معنای درستی درک بکنیم برای اینکه بفهمیم افکار عمومی یعنی چی باید مفهوم سیاست رو در غرب بفهمیم. یعنی سیاست به مفهومی که در غرب متولد شد و به کار رفت در هیچ کجای جهان از جمله در ایران سابقه نداشت و سیاستی که ما امروزه میگیم اون رو معادل پالیتیکس به کار می‌بریم در زبان ما هیچ معنایی خاصی نداشته و بلکه خیلی از اوقات در قدیم قبل از مشروطه که به مفهوم تنبیه کردن و مجازات کردن به کار می‌رفته و بعد از مشروطه هم به معنای کلک زدن و زرنگبازی درآوردن و سرچ مالیدن پلیتیک زدن یعنی اینکه یه کسی که بلده چگونه برای به دست آوردن قدرت رقباشو با پنبه سر ببره و این اصطلاحاتی که سیاست پدر مادر نداره باعث شده که کسایی که عافیتجو باشن یا بخوان از خودشون سلب اتهام بکنن با سری بلند بگن من سیاسی نیستم و در یه کشوری که استبداد در حقیقت به سرشت دومش بدل شده آدم‌ها انکار می‌کنن که سیاسی چون سیاسی بودن در ایران به معنای این هست که شما دارین تلاش می‌کنین به قدرت دست پیدا بکنین و این یک چیز خطرناکیه دیگه یعنی شما رو تبدیل می‌کنه به یکی از رقبای بازار سودا سو سوداگران قدرت پس این این معناهایی که ما در فارسی به کار میبریم در مورد سیاست همه رو فراموش کنید و برای اینکه متوجه بشیم که سیاست یا پالیتیکس در غرب چگونه سرنوشت و سرگذشتی داره و اونچه که اونجا به وجود آمده چی هست که از دل اون مفاهیم مختلف از جمله افکار عمومی زاده شده سیاست یا اونچه که در انگلیسی پالیتیکس میگیم تولدش در یونان رخ میده یعنی سیاست در یونان متولد میشه چرا در یونان متولد میشه یونان باستان به دلیل اینکه به دلیل اینکه این انسان یونانیه که برای اولین بار در تاریخ بشر خودش رو آزاد می‌دونه. یعنی خودش رو بنده و پیرو هیچ قدرتی نمی‌دونه و آزاد خودشو تعریف می‌کنه، آزاد خودشو حس می‌کنه و بقیه ملل و اقوام رو هم که خیلی خوب می‌شناخته تا حدودی یعنی بیش از هر کس می‌شناخته اونها رو غیر آزاد و برده می‌دونه و خودش رو با اونها مقایسه می‌کنه و برای او آزادی بسیار فضیلت با ارزشمندیست و بلکه بالاترین فضیلته یعنی غرب غرب تاریخ غرب با فلسفه غرب آغاز میشه و فلسفه غرب با فلسفه سیاسی آغاز میشه و فلسفه سیاسی یعنی کهه به گونه زندگی کردن که به سمت آزادی حرکت بکنیم آزادی غایت زندگی سیاسی انسانه غربیست پس این یک رشته‌ایست که امروز ما رو به یونان باستان پیوند میده اگر در طول این ۲ هزار و خورده سال هر رشته‌ای گسسته شده باشه یک چیز رو میشه در تمام اونچه که از روح غربی به جا مانده سراغ کرد دغدغه آزادیست خب این دغدغه آزادی رو فهمیدنش خیلی سخته به دلیل اینکه اگر کسی تجربه آزادی نداشته باشه مثل اینکه کسی عاشق نشده باشه که نمی‌تونه بفهمه عشق چی هست و در نتیجه این اتفاقی نیست که ملت‌هایی مثل ما در اخ مدرنیته انقدر سرگیجه گرفتن و انقدر ناکامی کشیدن و انقدر دچار عذاب‌های غیر قابل انتظار شدن چون روح اصلی فکر غربی تمدن غربی فرهنگ غربی آزادیست و این آزادی برای ملت‌ها که آزاد نبودن و و از خودشون رو آزاد درک نکردن این براشون خیلی به اصطلاح انتقالش ساده نیست فقط با چند تا ترجمه ممکن نمیشه همونطور که مترجمان مسلمان در قرن اول چیزی از این نفهمیدن امروزم ما همون ما همون مشکلو داریم به خاطر اینکه فرهنگ‌ها هر فرهنگی با ساختارهای بسیار تاریخی و پنهانی شناخته میشه که لزوماً بهش آگاه نیست و این ساختارها باعث میشه که آدم‌ها نظراتشون و دیدگاه‌هاش دیدگاه‌هاشون لزوماً به اون معنای که فکر می‌کنن نباشه بلکه اون ناخودآگاه تاریخی و اون الگوهای فکری هست که به اونا جهت می خب اگر بخوایم توضیح بدیم که آزادی چیه خیلی خلاصه و گذرا برای ما وقتی ما میگیم آزادی در فرهنگ ما میگیم آزادی یا منظورمون آزادی از اسارت هوای نفس و وسوسه‌های شیطانه یعنی آزادی درونیه یا منظورمون اینه که یه نفر که حبس شده جایی گرفتار شده یه جایی اصیل شده او از بند اسارت و زندان بیرون میاد رها بشه از آزادی این اینو می‌فهمیم بیش از این نمی‌فهمیم یا باید آزاد باشی که با آزاد شدن از شر شیطان و هوای نفس و وسوسه‌های بد بتوانید سراپا در خدمت خداوند و در بندگی خداوند سپری کنیم یا اینکه میگی ف فلانست عبد بنده است فلان دیگری آزاده یعنی یکی مالک داره اون مالک نداره این اسیر اون اسیر نیست خب این مفهوم نیست که یونانی‌ها درک می‌کنن از آزادی برای یونانی‌ها آزادی یعنی یعنی فقط آزادی از بند و اسارت کسی و چیزی نیست بلکه آزادی خلق یک جهانیست جهان ایده‌ها جهانی که در خارج نیست بلکه در ذهن اوست و زیستنه در اون جهان ایده‌ها یعنی انسان‌های دیگه وقتی که انسان خب گله‌ای زندگی می‌کنه کنید دیگه انسان‌ها به یا به صورت قبیله زندگی کردن یا به صورت قوم زندگی کردن و هر شکلی که زندگی کردن یک کامیونیتی یا یک اجتماعی ساختن که پیوند بین افراد اون اجتماع پیوند طبیعی جبری و از پیشترین شده است مثلاً وقتی من عضو قبیله فلان هستم یعنی یک رشته‌ای منو به اونها پیوند میده که این رو من تعیین نکردم از خون یک خاندانی هستم من این رابطه رو تعیین نکردم در خاکی به دنیا آمدم به زبانی اگر حرف می‌زنم این‌ها هیچ‌کدوم پیوندهایی نیست که من در تعیینش و درست کردنش نقشی داشته باشم از پیش تعیین شده بنابراین جا جام اجتماع پیش از یونان فقط بر اساس پیوندهای طبیعی ممکن بود ولی یونانی‌ها برای اولین بار در تاریخ بشر با ایده‌هایی رو خلق کردن که این ایده‌ها ها که خودشون خلق کردن و آزادانه می‌تونستن دربارهش گفتگو کنن و بر سرش توافق کنن و در جهان ایده‌ها یک جهان یعنی با ایده‌ها یک جهانی ساختن که در اون جهان زندگی می‌کردن و خودشونو تعریف می‌کردن نه در این جهان واقعی برای مثال وقتی میگم میگیم ما ایرانی یا مثلاً در در زمان کوروش اگر کسی می‌گفت من ایرانیام منظورش این بود که من در این سرزمین به دنیا اومدن و از این نژاد خاص هستن در نتیجه ایرانی بودن معنا اگر خارج از قلمروی سرزمینی ایران بود یا از نژاد و تواره ایرانی نبود ایرانی محسوب نمیشد ان ایرانی بود هیچ کارشم نمیشد کرد هیچ به اصطلاح پارتی بازی هم نمیشد کرد ولی یونان برای یونانی‌ها یونان اسم یک سرزمین نیست بلکه یک ایده است یعنی بر اساس اینکه تعریف کردن که یونان چه باشه و چه نوع اجتماعی رو تشکیل بده خودشونو یونانی می‌دونن و به اصطلاح دولت شهر رو تأسیس کردن پلیس رو و کسانی که عضو اون دولت شهر هستن شهروندان اون دولت شهر هستن اون‌ها رو یونانی تعریف کردن شهروندی یونانی بهشون دادن خب این یعنی چی؟ یعنی اینکه یونان اسم یک منطقه خاصی نیست بلکه یکی ایدهست ایده دولتشهره و این د ایده دولت شهر می‌تونه در هر زمانی در هر مکانی در هر خاکی به دست هر نژادی ساخته بشه چون در جهان ایده‌هاست اگر شما ایده دولت ایده شهروند ایده قانون ایده آزادی ایده عدالت اینا رو بپذیرین بفهمین شما هم میتونید یک به اصطلاح جامعه‌ای رو تشکیل بدین که در جهان ایده‌هاست نه در واقعیت در خارج چیزی ما به نام دولت نداریم در خارج ما چیزی به نام قانون نداریم در چی در خارج چیزی به نام آزادی نداریم اینا همه ایدهست منتها انسان یونانی برخلاف دیگر ملت‌ها قدرت اینو داشت حالا نمی‌خوام وارد بحثش بم طولانی میشه قدرت اینو داشت که انسان رو خودش رو هم خود حقیقیش بدونه و هم خودی که در حقیقت نقاب زده در تئاتر وقتی این بازی می‌کردن بازیگرا شخص حقیقیشون معلوم بود که کی هستن اما یک نقابی می‌زدن که بهش می‌گفتن پرسونا پرسنا نقابی بود که می‌زدن که نقش دیگری رو بازی می‌کردن یعنی تماشاگر در اون لحظه نمایش اونها رو در نقش دیگری میدید نه در نقش حقیقی این پرسونا یعنی که من می‌تونم یک موجود طبیعی به اصطلاح ارتباط یه موجود طبیعی کاملاً فزیولوژیک باشم و هم می‌تونم یک موجودی باشم که صاحب حق هست، صاحب مسئولیت هست یعنی شخصیت اخلاقی و شخصیت حقوقی داره شخص از تمام قانون بر اساس شخصه دیگه شخص یه چیزیست که در مورد همه صادقه یعنی آدم‌ها به صورت طبیعیشون با دو یکدیگر فرق دارن همه چیز شما با هم فرق داره د تا برادر خواهرم که از یک خون هستن با هم متفاوتن اما وقتی این پرسنا رو می‌زنن نقاب می‌زنن یعنی عنوان حقوقی و اخلاقی پیدا می‌کنن. این پرسنا همه جا یکی. در نتیجه می‌تونن در عین تکسر در عین تفاوتی که از میان نرفتنیست با فرض پرسونالیتی تبدیل بشن به کسانی که همه به رغم تفاوت‌هاشون در برابر قانون برابرن در برابر مسئولیت‌هاشون برابرند از نظر تواناییشون برای تعیین سرنوشتشون برابرن خب این امکان برابری و امکان آزادی و امکان تشکیل یک جامعه‌ای رو فراهم می‌کنه که پیوند بین اعضای او به اصطلاح طبیعی و و از پیش تعیین شده نیست بلکه اون پیوند پیوندیست که اون اعضا تصمیم گرفتن توافق کردن اون رو برقرار کنن با این قرارداد با کسانی که غریباً بیگانن و حتی شاید به دنیا نیومدن با اونها میشن عضو یک جامعه یعنی شهروند شهروندی یعنی یک نوع رابطهایی که من با که شمار نامعلومی از آدم‌ها که هستند و خواهند آمد پیوندی رو برقرار می‌کنن بر اساس یک ایده‌ای که می‌سازم و بر اساس توافقی که در جریان زندگی با دیگران دارم و این یه چیزیست که جهانی شد تنها تمدنی که جهانی شد تمدن یونانی بود چرا چون که تمدن ایده بود نه تمدنی که مربوط به زمین و خاک و انسان‌های خاصی باشه خب پس سیاست زمان این در این بستر متولد شد سیاست به مفهوم یونانیش یعنی هنر همزیستی یعنی کهه شما اگر بخوایم که با من و شما من با یک نفر دیگه اگه بخوایم با هم زندگی کنیم طبیعتاً ما اختلاف سلیقه خواهیم داشت اختلاف منافع خواهیم داشت اختلاف فهم خواهیم داشت خب چیکار کنیم الان که اختلاف داریم دو راه بیشتر نداریم یکی اینکه من زورم علم زور بکنم با شما کشتی بگیریم یکی اون یکی زمین بزنه و طبیعتاً اون که زورمند هست عقیدهش و پسندش اجرا بشه و کسی که بر زمین خورده تسلیم بشه این راه یه راهشه که این راه در جهان همه جا تقریباً این تجربه شده در یونان این‌ها یک شیوه دیگری رو خلق کردن برای اینکه انسان‌ها بتونن با همدیگه همزیستی کنن بدون اونکه متوس به خشونت بشن. یعنی گفتن که اگر انسان‌ها بتوانن با یکدیگر سخن بگن و از راه سخن گفتن همدیگه رو قانع کنند این میشه زندگی سیاسی. به محض اینکه تواناییشون رو برای قانع کردن از دست میدن و سخن به پایان می‌رسه خشونت آغاز میشه. پس سیاست از نظر یونانی در برابر خشونت قرار داره. وقتی تو فرهنگ فرهنگیها اینطوره دیگه میگن که دیگه این میگن سیاست دیگه وجود نداره یعنی چی؟ این که الان هر کی زورش برسه حرف خودشو رو کرسی می‌شونه در سیاست اساس سیاست با زبان ساخته میشه یعنی اساس سیاست توانایی انسان برای به کار بردن زبان در جهت اقناع دیگریست پس سیاست یک پدیده زبانیست یعنی سیاست و رتوریک یکی هستش و و شما در جهان ایده‌ها در جهان کاملاً زبانی زندگی می‌کنید همه چیز زبانی اون جهان ایده‌ها با زبان ساخته شده. شما آگاهیتون آگاهی زبانیه. وقتی میگی من با وقتی من می‌تونیم بگیم شما خودآگاه میشید. قبل از اینکه بچه بتونه کلمه منو به کار ببره خودآگاه نیست هنوز. پس جهان برای یونانی‌ها جهانشون جهانی که تار و پودش از زبان ساخته شده. ارسطو د تا تعریف داره برای انسان. یکی اینکه انسان حیوانیست ناطق یی یعنی دارای لوگوس هست. لوگوس هم به مفهوم قدرت سخن گفتن هست هم به مفهوم قدرت اندیشیدن چون برای یونانیا اندیشیدن و سخن گفتن یکی بود پس یکی اینه تعریفش و یکی دیگه این هست که انسان جانور سیاسی جانور سیاسی یعنی چی؟ یعنی که انسان یک موجود گله‌ایست و برای زیستن نیازمند به زندگی با دیگرانه و برای همزیستی نیازمند داشتن به اصطلاح سخن گفتنه و اندیشیدنه و قانع کردن طرف مقابل هست. پس زمانی همزیستی ممکن میشه. زمانی انسان می‌تونه روی این کره زمین و حیات خودش ادامه بده که بتونه از راه زبان اختلافاتشو حل بکنه و مشترکاتی بسازه که به صورت یکسان آزاد در تعیین سرنوشتش نقش داشته باشه. پس زبان میشه گوهر اصلی و همه اون چیزی که سیاست در با اون می‌تونه جریان پیدا بکنه. خارج از زبان ما هیچی نداریم سیاست نیست خب این باعث شد که در غرب در از زمان یونانیان تا امروز مسئله زبان یک مسئله بسیار بسیار مهمه در کانون توجه اندیشمندان غربی هست و از سقرات تا امروز ارتباط انسان با انسان‌های دیگه ارتباط انسان با خودش و ساختن جهان خودش و لحظه لحظه زندگی خودش بسته به زبانیست که به کار می‌بره. اگر این زبان دچار اختلال بشه، اگر این زبان توانایی بیان معنا رو نداشته باشه، اگر این زبان به شکل فریبکارانه‌ای به کار برده بشه، انسان کشته میشه، انسان نابود میشه. پس بقای انسان و فساد انسان تباهی انسان همه بسته به زبانشه و به همین دلیل هست که رتوریک در غرب یک شاخه‌ای از به اصطلاح دانش و خلاقیت فکریست که اهمیت حیاتی داره تمام فلسفه غرب و به یک معنا از به ویژه اصل مدل تمام علم در پی این هست که با زبان یک به اصطلاح انقدر در نسبت بهش حساسه و بدبینه که مدام وسه کشف خطاهاشو داره یعنی شما در وقتی میگید علم فیزیک یعنی زبان علم فیزیک وقتی میگید ریاضی یعنی زبان علم ریاضی اگر این زبان رو درست به کار نبرید دچار مغالطه‌ها میشین این در مورد هر چیزی صادقه پس این این به اصطلاح واقعیت که ما زبان ما هستیم و این زبان چون زبان انسانیست سرشار از خطاها، سرشار از عیب‌ها، سرشار از نقص‌های ذاتیست که ما حتی نمیتونیم به یه بخشی از فهم اون نائل بیایم و خودمونو مسون بدونیم. این سیستم زبانی ما پر از عیب و اشکالاتیست که هرچی پیشتر میدیم و بیشتر می‌شناسیمش بیشتر به عیباش باید میبریم. بیشتر نسبت به خودمون اعتماد به نفسمونو از دست میدیم. پس علم یعنی کاوش و سنجش مدام زبانمونه و به همین دلیل رتوریک در غرب بسیار نقش مهمی داشته برعکس ما یعنی سیاس زندگی در غرب بر اساس زبانه و این زبان در جای خاص به شکل خاص برای منظور خاص به کار برده شده جهان غربو ساخته و در میان ما این زبان به شکل دیگری به کار رفته جهان ما این این شکلی شده