از اون حماقت خودش، نه او شرم میکند و نه اینترنشنال که آنرا را پخش میکند

میگه که تلویزیون یک به اصطلاح سپریست علیه دموکراسی به خاطر اینکه فقدان جدیت در رسانه موجب میشه که نقد جدی درش امکان پیدا نکنه و به جای نقد جدی اساس کار مثل آگهی‌های بازرگانی و تبلیغات سفارشیه در نتیجه قادر نیست به شهروندان و مخاطبان خودش اون حقوق خودشون اون وظایف خودشونو اون مسئولیت‌های خودشون رو مدام یاد بیاره و بهعکس اونها رو از جدیت غافل می‌کنه. در تمام نظام‌های توتالیته صنعت سرگرمی بسیار بسیار پررعون. یعنی زمانی که هیتلر هزار هزار یهودی و آلمانی رو می‌فرستاد در اردوگاه‌های مرگ، مردم در شهرها خیلی راحت به تئاتر می‌رفتن، به کنسرت می‌رفتن، لذت می‌بردن و انگار نه انگار که اتفاقی در این مملکت داره میفته. صنعت سرگرمی کاری رو می‌کنه که شما از یک شهروند آگاه سیاسی تبدیل بشید به یک دلغک نه تنها شما بلکه یعنی نه تنها مخاطبان هنر و فرهنگ بلکه تولیدکنندگانشون نویسندگانشون هنرمندانشون هیچ چیزی جدی نیست همه چیز میگه که میان تو تلویزیون میگن که من خیلی اوضامون خرابه من گفتم بیام تا حال مردم خوب بشه حال دلتونو خوب کنم بخندونمتون یعنی ما داریم در اوج دره سقوط می‌کنیم او میخواد من رو بخنده خب من منابع زیادی رو در نظر دارم یعنی اینجا گذاشتم که در گروه بفرستم و خوشحال میشم اگر دوستان بخونن و در جلسات بعد راجع بهش صحبت کنیم ولی بگذارید من صحبتم رو با خوندن چند تا از کتاب روح پراگ نوشته ایوان کلیما رو که بسیار بسیار خواندنیست به پایان ببرم ایوان کلیما نویسنده چکیست که در زمان کمونیسم مدتی رو هم کمونیست بود بعد در مخالفش شد بعد به زندان افتاد و خب یکی از نویسندگان بسیار بزرگ این کشور هست و علاوه بر رمان‌هاش جستارهاش هم بسیار خواندنیست مخصوصاً اون جستارهایی که در توصیف موقعیت توتالیتاریزم بیان می‌کنه میگه که شهر پراب رو توصیف می‌کنه در اون دوران بعد میگه که مثلاً هر کس که میومد سه فرهنگی که چندین دهه یا حتی قرن‌ها در این شهر در کنار هم می‌زیستند فرهنگ چک فرهنگ آلمانی و فرهنگ یهودی جنا جناس شوخی آمیز یوهان اورزییل آلمانی زبان اهل پراگ بود که در نظر او محیط پراگ یک زیبایی پرمایه داشت دقیقاً به این دلیل که میشد در این شهر فارغ از ملیت زیست چون تضاد ملیت‌ها همدیگر را خنث می‌کردند و از دل آن نوعی جهان غیرمادی اسیری و غیر قابل تعریف ساده میشد مکانی که میشد گفت نه چکیست نه آلمانی نه یهودی و نه حتی اترشی مثل بسیاری از همسرانش تصویر خاص خودش را از پراگ و خیابان‌هایش داشت خیابان‌های پرازدحام با شهروندان گردشگرش اما او در ذهن از پراگی هم تصویربرداری کرده که خیابان‌های خالی دارن با با کلوب‌های شبانه، با نمایش‌های خیابانی، با تئاترها و کاواره‌ها و مغازه‌های کوچک، کافه‌های کوچک و فراتر از همه پیاله‌فروشی و آبج فروشی‌های کوچک، انجمن‌های دانشجویی و سالن‌های ادبی و البته فاحشه خانه‌ها و جهان زیرزمینی پرنقشنگ نگار شهرهای بزرگ. البته این تأثیر تحت تأثیر بسیار شدید تجربه‌های نسل او بود ولی در ضمن تحت تأثیر شدید آدمیان بزرگی هم بود که در مرز میان دوغن در این شهر می‌زیست. بعد میگه تئاترهای چک و آلمانی از که از نسل بزرگ بازیگران و خوانندگان جان می‌گرفتن. چنین گردهمایی انسان‌های خلاق بزرگی را در مکان در چنین گردهمایی خل مردان خلاق بزرگی را البته نمی‌توان صرفاً با شرایط بیرونی توضیح داد چون چنین شرایطی فقط در مکانی فراهم می‌شود که در آن درخشش امکان‌پذیر است. اما امپراتوری اتریش در سال‌های احتضارش فضای کافی برای خلاقیت آزادنا ف فراهم کرد و این روح انگار با اعلام پیشاپیش فاجعه‌ای معلق در هوا به حیات پراک نفوذ کرد. اما به گمان من این آزادی نبود که بیش از هر چیز در شکل و شمایل روح پراک نقش داشت. آنچه چنین نقشی را داشت اختناق بود. زندگی بردوار، شکست‌های رسوای‌آمیز و اشغال‌های نظامی ددمنشانه پراگ آنگونه‌ای که در مرز این دو قرن بود دیگر وجود خارجی نداشت. میگه در طول زمان پراک فقط خسارت دید و چیزها رو از دست داد. کاملاً تأثیر وضیست که ما الان داریم. یعنی در هم چه در ایران چه در خارج از ایران ما با هم زندگی می‌کنیم ولی بدون اینکه خود برای ارتباط با همدیگه برای همزیستی با همدیگه حاضر باشیم از ملاحظاتی که به دلیل ارعاب به دلیل شرایط این ۴۵ ساله در ما شکل گرفته از اونها بگذریم بسیاری از رفتارهای مخالفان جمهوری اسلامی رو جمهوری اسلامی تعیین می‌کنه. ترسهایی که به اونها داده، تصوراتی که به اون‌ها درباره واقعیت داده، اون‌ها رو از ارتباط با آدم‌هایی باز می‌داره که اگر جمهوری اسلامی نبود اون‌ها با همدیگه ارتباط برقرار می‌کردن. یعنی نوع روابط اجتماعی رو کاملاً تعیین می‌کنه. میگه با این همه چیزی شکسته بود. چیزی از آن شکست روح پراگ را برای همیشه آزرده بود آن کر آن شکست آن از دست رفتن آزادی آن کرنش در برابر حاکمان غریبه همواره جراحتی بود که هرگز التیام پیدا نمی‌کرد حالا اگر ما به این توجه داشته باشیم خواهیم فهمید که جمهوری اسلامی به این دلیل مانده که ما به ارعاب او تن دادیم ما او رو چنان که او حیولاوش و قدرتمند و شکست ناپذیر تصویر می‌کرده باور کردیم اصلاً همین جنگ اسرائیل همه ما رو شگفت‌زده کرد چون باورم می‌کردیم که جمهوری اسلامی انقدر به زپرت باشه فکر نمی‌کردیم که تمام این حرفایی که این ۳۵ سال می‌زدن همش لاف و گذاف بوده باشه باور کرده بودیمش و این باور کردن ما ما رو متعجب کرد در برابر این به اصطلاح ناتوانیش از مقاومت در برابر برای اسرائیل پس ما مهم نیست که موافق یا مخالف حکومت باشیم ما وقتی که حکومت رو چنانکه او می‌خواد تصور کنیم یعنی خودمون رو از هرگونه عملی ناتوان کردیم یعنی آزادی خودمون رو از دست دادیم یعنی ما واقعیت رو به شکلی کاملاً غیرواقعی درک می‌کنیم میگه آن جانشینی‌های پدر پی و پرشت توئا با شکست‌های تازه خسارت‌های تازه بودند. اما این بخشی از رازیست که می‌توانست حتی از بدترین سرنوشت‌ها چیزی مثبت برای خود ذخیره کند. یکی از شگفت‌ترین ویژگی‌های کما پراگ فقدان جاه و جلال جلال است. حالا از این بگذرم اما اون بخشی که می‌خواستم بخونم براتون اینه که مردم در یک فضای جدیدی قرار گرفتن که تمام رفتارشون عادت‌هاشون و ادراکاتشونو تغییر کنن برای آنکه شخصی بتواند بار سنگین سرنوشتش را به دوش بکشد برای آنکه ملتی بتواند بار سنگین تاریخش را به دوش بکشد شکیوایی و خویشت خویشنداری اموری و خویشتنداری اموری ضروری هستند. هر شهری هم باید همین صفات را داشته باشد. در زبان چک مثل هر زبان دیگر واژه شکیبایی با واژه رنج و تعصب هم ریشه است. این شهر که داغ‌های جنگ در آن هنوز زنده هستند ناگذیر بوده متحمل رنجی افزون‌تر از بسیاری از شهرها شود که مستقیماً از اعمال ستیزجویانه آسیب دید. و میگه زبانی که مردم باهاش حرف می‌زنن اون هم مثل این شهر جلوه و جلالشو از دست داده و این زبان برخلاف مثلاً زبان روسی از پر از عبارات عاطفی شدید نیست. واتسلاب هاول در نمایشنامه تماشاچیان کشیده است نامی به این موقعیت نویسندگان ممنوعالقدمی بدهد که ناگزیرند در کارخانه‌های آبجوسازی کار کنند. عبارتی که او به کار گرفته است این است وضعشان پارادوکسیکال است. واژه پارادوکس بر روح این شهر هم قابل اطلاق است. زبانی که ما الان حرف می‌زنیم زبانی که مثلاً فرض کنید آدمای چهره‌هایی که صحبتاشونو می‌شنویم حالا دانشگاهین روشنفکرن روحانرمندن هرچی هستن کاملاً زبان کلیشه‌ای بسیار به اصطلاح ساختگیست ما به محض اینکه در یک موقعیت ارتباطی قرار می‌گیریم از یک زبانی که فکر می‌کنیم این زبان خیلی زبان خوبیه و ما رو بهتر از اونچه که هستیم جلو میده از اون زبان استفاده می‌کنیم. بنابراین اون زبان یک زبان بیروح یک زبان کاملاً مرده و افسرده است. کاپ یه بخشی داره در مورد سرکوب میگه که اون چیزی که مایع سرکوب بود توانایی نظام برای تسلط بر زبان و تغییر دادن اون واژه‌ها معناشو عوض کرده بودم میگه که نویسنده‌ها بردییا هم یه بحث خیلی جالبی داره که سانسور فکر نکنید که سانسور در حقیقت شما فقط یک چی اتفاقیست که یه بار برای همیشه میفته سانسور یک رژیم جدیدی از زبان رو خلق می‌کنه می‌سازه و بر سخنویان به اون زبان تحمیل می‌کنه و جهان اون‌ها رو با اون رژیم جدید زبانی تغییر میده. یعنی وقتی شما یک رژیم جدید زبانی رو به کار می‌برید در حقیقت جهان کاملاً متفاوتی رو دارید تجربه می‌کنید. میگه ما حتی برای همبستگی با همدیگه هم ناتوان بودیم. و حتی با جوان‌ها هم نمیشد این همبستگی رو ایجاد کرد. میگه زبان شک رو به انحط دارد. میگه یک روز یکشنبه که در اتوبوس بودم مردی میانسال و رو بهنسالی پشت سر من ایستاده بود و داشت یک داستان بی‌مزه را با صدای بلند تعریف می‌کرد. داستانش از آن دست داستان‌هایی بود که دنبال کردنش سخت است. حتی اگر مخاطب مستقیمش خود آدم باشد. و من گرچه توجهی به موضوع داستان نداشتم، احساس کردم موج از نفرت بر من برمی‌انگیزد. آنچه نفرت من را برمی‌انگیز حرف‌هایی نبود که او می‌زد بلکه صوت و صداهای اون زبان بود. یعنی لحن و تکیه‌های او نحوه ادا کردن واژگان. زبان شکل رو به انحط دارد. هر وجهی از آن روز به روز بدتر می‌شود. گنجینه واژگانش فقیرتر شده است و به استثنای معدود استعارات پلاسیده‌اش ه که حتی آنها را همدیگر کمتر کسی استعار به حساب می‌آورد شادابی‌ش را از دست داده است. زبان محاوره چک بیشتر یادآور زبان مطبوعات است. زبان منحت ژورنالیست‌ها چون منحصراً در برگیرنده اصطلاحات و عبارات پیش ساخت است. آدم‌ها کلمات را می‌جوند و تف می‌کنند. آن عبارات وحشتناک سنگی شده را آن هم با شتابی هرچه بیشتر و با بی‌اعتناعی تمام و در موقعیتی چون ناخودآگاه و حقاً احساس می‌کنند که مخاطبانشان به هر حال حرفشان را می‌فهمند و فرقی هم نمی‌کند چون آنچه می‌گویند به راستی هیچ معنایی ندارد و حرف مفت بعد میگه این زبان چرا اینطور شده بود میگه بهخاطر اینکه این زبان مثل زندگی ما کاملاً مهندسی شده بود مکانیکی همه چیز تحت یک نظم کاملاً ماشینی و غیرانسانی درآمده. میگه اما مهم‌تر از اون ما در دورانی زندگی می‌کنیم که از فرهنگ توهی شده است و این نه تنها از فرهنگ توهی شده که آدم‌ها چیزی به نام فرهنگو دیگه به یاد نمیارن. اساساً ضد فرهنگ بودن، سخیف بودن، بی‌معنی بودن، جلف بودن، حماقت ورزیدن نه تنها هیچ شرمی رو در انسان به وجود نمیاره که اصلاً میشه سبک زندگی. وقتی که شما در تلویزیون ایران اینترنشنال می‌بینید که مدام یک نفر ناشناس داره به یک عده ناشناسی فحش میده داد می‌زنه مرگ بر فلان میگه مرگ بر فیسار میگه و تهدید می‌کنه و بعد میگه مردم ایران تا کی نشستید تو خونهتون بیاید بیرون انقلاب کنید حکومتو عوض کنید دیگه یعنی از این حماقت خودش نه او شرم می‌کنه و نه اون رسانه‌ای که اینو داره ۵ دقیقه به ۵ دقیقه پخش می‌کنه یعنی انقدر این به اصطلاح کلیپ‌ها پخش میشه که اونچه که در وسط اینا پخش میشه معنای خودشو اگر داشته باشه از دست میده. یعنی آدم‌هایی که در او حرف می‌زنن که نمی‌دونیم کین. کسانی رو تهدید می‌کنن که معلوم نیست کین. چند تا جمله دیگه و بعد با کسانی حرف می‌زنن و به کسانی خطاب و عطاب می‌کنن که اونم معلوم نیست کین. مردم ایران. یعنی کاملاً شما دچار از دست دادن عقل و هوشتون میشید. این فرهنگم دیگه از بین رفته. اصلاً اگر کسی فکر کنه که باید فکر بکنه اصلاً بهش برمی‌خوره. در طول تاریخ دراز پرسش و پرسیدن انسان به آن مرتبه‌ای رسیده است که پاسخ‌های متفاوتی بشنود. انسان حتی می‌تواند پاسخی از این دست را معنادار تلقی کند. ابزار تو می‌تواند گرگی را بکشد به شرطی که ۵ سال پیش در اعتدال شب و روز در برابر خورشید کرنش کرده باشی. اما اگر پاسخی که می‌خواهد قان قانعت کند این باشد که ابزار تو اصلاً سنگینیست نمی‌تواند یا اصلاً ابزارت نیست. آدمیان به این دلیل از پرس پرسیدن باز نمی‌ایستن که پاسخ‌هایی که می‌گیرن ناقص یا نادرست است. خب الان وقتی که من میام تو تلویزیون میگم که مردم ایران اغلب اینطوری فکر می‌کنن. اگر قراره که اغلب مردم این‌طوری فکر بکنن یعنی هیچ‌کدومشون فکر نمی‌کنن. این دقیقاً به دلیل نشانه اینه که فکر نمی‌کنن و اگر امروز در همین جوری فکر می‌کنن اگر این حرفو درست باشه و حرفی هم که ۵ سال پیش زدی همین حرفو تکرار کردی درست باشه یعنی مردم ۵ ساله فکر نمی‌کنن ما مدام می‌خوایم در حرف زدنمون اثبات کنیم که اکثر مردم مثل ما فکر می‌کنن ما از نظر تعداد اکثریت داریم یعنی چی؟ یعنی نیازی به استدلال نداریم. این خودبهخود دلیل حقانیت ماست و شما نمی‌تونی در براش مقاومت کنید. ما مدام با ادعای اجماعی که به نف خودمونه از فکر کردن از استدلال کردن از سنجیدن از تلاش برای قانع کردن و بر اساس توافق عمل کردن فرار می‌کنیم. یعنی چی؟ یعنی اینکه ما به محض اینکه توانایی کافی پیدا بکنیم که به طرف مقابل زور بدیم و با زور برای مسلط بشیم این کارو خواهیم کرد یعنی درست مثل جمهوری اسلامی که ازش شکایت داریم بنابراین حوصله اینکه حرفی بزنیم کسی جواب یا واکنش متفاوتی نشون بده اصلاً نداریم حوصله اینکه کسی مقاومت بکنه در برابر ما حوصله نقد نداریم مطلقا چه شما یه روزنامه‌نگار خرد باشید چه استاد عالی مقام باشید اصلاً از نقد خوشتون نمیاد هر آنجا که فرهنگ خاموش می‌شود یا خاموشش میک می‌کنن جامعه انسانی می‌میرد و به همراهش زبان هم به همین رو این پیام تاریخ امروز امروزین خود ماست که سرشار بوده است از سرکوب فرهنگی و احتضار جامعه ملی و زبان اینجا من قبلاً فکر می‌کردم که علوم انسانی به این دلیل در ایران ناتوانن که جمهوری اسلامی به طور سیستماتیک باهاش مبارزه می‌کنه. بعد به یه نتیجه رسیدم که نه اصلاً اینطوری نیست. اگر بدونیم که علوم انسانی هدفشون مطالعه وضعیت واقعی انسان و در نتیجه تشخیص ضعف‌ها عیب‌ها و تلاش برای یافتن راهی برای تغییر هست یعنی چی؟ یعنی که علوم انسانی اساسش بر نقد از خوده. یعنی علوم انسانی نمونه فقط حکومتو نقد کنه که علوم انسانی جامعه رو نقد می‌کنه، خانواده رو نقد می‌کنه، ارتباطاتو نقد می‌کنه، شغل رو نقد می‌کنه، اقتصادو نقد می‌کنه برای اینکه تغییر بده، برای اینکه برای او آزادی انسان و تواناییش برای تغییر وضع موجود یک امریست که شکی نداره درش. ولی در ایران آیا ما می‌تونیم تصور کنیم که چیزی به نام علوم انسانی پیدا بشه و بعد بیا بیفته به جون خودمون و زشتی‌ها و ناتوانی‌ها و کجی‌های ما رو نشونمون بده و ما رو از ما ما رو در موقعیتی قرار بده که مجبور بشیم به تغییر کردن مجبور بشیم به تن دادن به پذیرفتن مسئولیت اصلاً تو این چیزی ممکن نیست به همین دلیل هست که ما در علوم دانشگاههم که کار می‌کنیم هرکس کار خودشو می‌کنه دیگه هیچکس کار هیچکس کار نداره. نویسنده‌های ما، روشن‌فکرهای ما اصلاً به هم کاری ندارن. چرا؟ به خاطر اینکه دنبال دردسر نمی‌گردن. نمی‌خوان که با همدیگه صحبت کنن. مبادا یکی یه چیزی بگه که کار او مثلاً فلان بشه. از نقد همون قدر ما هراسانی که حکومت. هیچ فرقی نمی‌کنه. پس ما هم از علوم انسانی همونقدر بیزاریم و در خشکوندن ریشه‌ش تو این مملکت نقش داریم تو خود حکومت. اجازه بدین من یه تکه دیگه بخونم و دیگه تموم کنم. میگه در تمام تاریخ همیشه نبرد بین دو طرفی بوده که قدرتش نابرابر بودن. ضعیف‌ها و قوی‌ها اما در عصر جدید هم این ادامه داره منتها اون چیزی که کسی یک بخشی رو ضعیف می‌کنه و یه بخشی رو قوی میکنه فرق میکنه دیگه آونچه که یک انسانی رو یا شهروندی رو یا یک بخشی از جامعه رو ناتوان می‌کنه لزوماً فقرش یا کمانشیش نیست نیست بلکه پرسه. ترس مهم‌ترین ابزار برای متقاعد کردن طرف مقابله. یعنی هیچی مثل ترس نمی‌تونه آدما رو به عملی واداره. شما ببینید این چیزی که ما در رسانه‌ها انقدر می‌شنویم که مردم ایران خیلی ال بودن در جریان این جنگ با اسرائیل از خودشون خیلی رشادت و نمی‌دونم فلان نشون دادن. خب می‌دونیم که این از همون مبالغ‌ها و تعارفهای ایرانیه دیگه. ما ترس بود که کاملاً ما رو بدون اینکه با همدیگه حرف بزنیم و بدون اینکه با همدیگه هماهنگ بکنیم همونو به یک سمت حکومت با ترس هست که جامعه رو کنترل می‌کنه و این ترس بیش از اون چیزیست که ما احساس کنیم یا بخوایم به روی خودمون بیایم کافیه که یه نفرو از فامیل ما از نه صنف ما از شهر ما زندان کنن تمام بقیه آدم‌ها سعی می‌کنن که در معرض چنین چیزی قرار نگیرن. ترس همواره یکی از متحدان وفادار قدرت بوده است. پس اگر ما نمی‌تونیم وظیفه تغییر بدیم به خاطر قدرت جمهوری اسلامی نیست. به خاطر ترسیست که در وجود ما ریشه داره و بدون اینکه هیچ بنیانی داشته باشه. ترس یکی از متحدان وفادار قدرت بوده است. چه کسی می‌تواند وحشت شهروندانی محاصره شده در یک شهر را به تصور آورد یا وحشت زنانی را که دشمن از دیوارهای خانهشان بالا می‌رود؟ کسی که حمله می‌کند همیشه می‌داند که پیش از ورود او وحشت مستوری شده است و آن ترس واقعی را که انسان را از انسانیت می‌اندازد هرا هراس می‌افکند و قدرت مقابله را فلج می‌کند می‌شناسد برای همین است که از ترس سود می‌جوید دست به حمله‌های ناگهانی می‌زند. نقاب‌های حولگیز به صورت می‌زند. جیغ می‌کشد نعنه می‌زند. آتش می‌افروزد، تهدید می‌کند بر طبل می‌گوبد، لگد به پیدهای حلبی می‌زند. سربازانش را چنان آرایش می‌دهد که تعدادشان افزون‌تر به نظر آیند. علامت اسکلت مرگ را روی کلاهش می‌دوزد و شک و شکل جغد مرگ را بر بال‌های هواپیماهایش نقش می‌زند. بر روی زمین قدرتی نیست که به این یا آن شک از وحشت اتکا نداشته باشد. انسان فقط در هراس از مهاجمانی که سبعانه از فاصله دور هجوم می‌آورند نه زیسته است بلکه در حراس از خدایان یا خداوند یگانه و نمایندگان آن بر روی زمین زیسته است. انسان در حراس از صاحبان اقتدار، مقامات، واج بهگیران اربابان و در حراس از دست دادن خانه یا آزوقه مورد نیازش برای زنده ماندن یا از دست دادن کارسی است. هر تلاشی برای رانیدن انسان در واقع تلاشیست برای رانیدن او از ترس برای خلق کردن وضعیتی که در آن بتواند استقلالش را چنان تهدیدی برای جانش نبیند قدرت هرچه کشنده‌تر و هرچه تمام‌تر باشد هرچه بیشتر انسان را از آزادی محروم می‌کند و وحشت می‌فرماید. اگر قدرت به چنان تمامیتی برسد، می‌تواند دست به هر عمل خودسرانه‌ای بزند. می‌تواند هر کسی را به دروغ متهم کند، بازداشتش کند، محاکمه‌ش کند و به جنایت‌های خیالی محکومش کند، اموالش را مصادره کند، شغل و آزادیش را از او بگیرد و فراتر از این همه با توهین در منظر عموم کار و خفیفش کند و آنگاه است که ترس هم به جان چنان تمامیتی می‌رسد که تقریباً دیگر نیازی حتی به چنین اعمالی نمی‌ماند تا ترس وحشت برقرار باشد. چنین قدرت‌هایی کافیست فقطگداری نشان دهن که هم می‌خواهند هم می‌توانن خودسرانه عمل کنن و همین کافیست که چنین وحشت و ترسی برقرار بمند و با چنان ابزارهایی که بشریت تاکنون به خود ندیده است آن‌ها می‌توانند بر همه چیز تسلط داشته باشند و افراد و حتی کل یک جمعیت را از صفحه روزگار محو تا زمانی که چنین ابزارهایی وجود دارند جهان ما همواره جهان ان ترس و وحشت است. ترسی که در رخت خواب ترسی که در رخت خواب آدم‌های بی‌قدرت لانه کرده است انگیزه قوی برای رویاهای آن‌ها و اعمال آنهاست. آدم بی‌قدرتی که آرزو دارد خودش را از اضطراب برهاند. معمولاً فقط دو راه پیش روی خود می‌بیند. گریختن به جای دور از دسترس نیروهای خصم یا قدرتمندتر کردن خودش هر سه رویای قدرت را به بار می‌آورد. ما ایرانی‌ها یه بخشمون در دوزخیم یعنی اونایی که در ایرانن یه بخشمونم در برزخیم اونایی که در خارجن به هر حال خودمون رو در یک وضعیتی می‌بینیم که بر ما مستولیست و از در برابرش خودمون رو قادر به رهایی و تغییر نمی‌بینیم میگه این ترس همون قدر در دل پرتاریا بود که در دست در دل روشنفکران و روشنفکرانی که مسئولیت ت بیان حقیقت و مقابله با دروغ و به اصطلاح ریاکاری و حقپوشی رو داشتن همون‌ها چنان دچار ملاحظهگری شده بودن که خودشون عامل همدست حکومت در تولید دروغ و پوشاندن حقیقت و فراهم کردن زمینه سرکوب درآمده بودم یکی از نویسنده های بروتسکی یکی از همون نویسنده‌های چکیست که جایز نوبل گرفته یک بار هاول میگه هاول توی سخنرانی که اومد اینجا در دانشگاه جورج واشینگتن میگه در زمان کمونیسم انقدر آدما از هم جدا شده بودن که من که شناخته شده بودم به خاطر اینکه همیشه دیگران فکر می‌کردن حکومت بیشتر بر من نظارت داره و حتماً یه جا پلیس داره منو و می‌پا اگر منو در خیابان می‌دیدن به سرعت خودشون رو دور می‌کردن و سعی می‌کردن که چشمشون به چشم من نیفته و آدم‌ها بدون اینکه هیچ دلیلی داشته باشن بدون اینکه من در حق اونها جفا و بدی کرده باشم با من مثل یک دشمن و به چشم یک موجود جزامی و جنایتکار عمل به اصطلاح رفتار می‌کرد. در نتیجه این وحشت به رفتارهای جنون آمیز می‌انجامه و آدم‌ها با رفتاری عادت می‌کنن که خودشون هیچ درکی از احمقانه بودن اون و زیانوار بودن اون ندارن. آدم‌ها نه تنها وحشت می‌کنن که از در خلوت خودشونم از فکر کردن قادر میشه ناتوان میشن. یعنی جامعه و تک‌تک آدم‌ها روح خودشون رو به ترس می‌بازن. در نتیجه وقتی که حرف می‌زنن همیشه هم وضعیتو یه جور می‌بینن برای حلم یه راه حل دارن. غیر از اون نمی‌تونن یه چیزی فکر بکنن. اگر به ما ایرانی‌ها در این چند سال بگیم که الان وضع چیه میگه باید حکومت عوض بشه تا وضعیت درست بشه حکومت چهجور باید درست بشه جواب روشنه یا یک ات حکومت خود بهخود بیفته یا آقای رضا پهلوی که بهترین آلترناتیوه بیاد نجات بده یعنی یک دستی از آسمان هیچ به ذهن خودمون راه نمیدیم که اونچه که میگیم اون چیزیست که هیچ اندیشه‌ای پشتش نیست و اگر فکر کنیم هزاران شکل دیگر می‌تونیم واقعیتو بفهمیم و هزاران راه دیگه رو برای تغییر می‌تونیم ببینیم و در حقیقت اون تغییری که باید بکنیم از اون هم غافل میم در نظام توتالیتر به این شکل نخبگان جامعه مثل توده با قربانی با حاکم همدستن در عین اینکه خودشون رو در مقابل اون می‌دونن و آرزوی مرگ همدیگه رو دارن ولی کمک می‌کنن به به اصطلاح مرگ جامعه و ناتوانی جامعه و زبان هم بی‌معناتر و بی‌معناتر. چرا؟ چون همه ما داریم یک حرف می‌زنیم. همه ما میگیم ما به بر حقیم. همه ما میگیم ما ایرانی هستیم. هر کی که مثل ما فکر نکنه ایرانی حقیقی نیست. آقای پهلوی میگه که ما ایرانو پس می‌گیریم یعنی یه عده ایرانو گرفتن که اونا رو می‌ریزیم دور از اونورم جمهوری اسلامی ۸ میلیون آدمو بیرون ریخته میگه کلمات معنای خودشونو از دست دادن و حتی کلمه انقلاب ک اگ می‌بینید که انقلاب نمیشه بهخاطر اینکه کلمه انقلاب در زبان فارسی معنای خودشو کاملاً از دست داده هیچ معنایی نداره کلمه که هیچ معنا نداره امکان نداره شما رو به عمل مورد انتظار بکشونه ما انقلاب رو فقط و فقط از روی تقلید و از روی به اصطلاح یک میل کودکانه به تکرار انقلاب ۵۷ به کار می‌بریم هیچ درکی از این نداریم مطلقا درک نداریم از اون به همین دلیله که رادیکال‌ترین زبان رو زخمگین‌ترین و تیزترین و برنده‌ترین رین زبان رو علیه همدیگه به کار می‌بریم ولی همون جایی که نشستیم نشستیم و فقط چیزی که قدرت پیدا می‌کنه اون حکومتیست که همواره او رو زشت‌تر از قبل توصیف می‌کنه میگه که کلمات جایگزین مستندات شدن غالباً کلمات برای جایگزین کردن واقعیتی ایان با یا آرزوی و عقاعد پیامبران کفایت می‌کردند. فیلسوف چکلوت هارتسکی این مسئله را زبان تجربه‌ای از هم‌گسیخته نامیده بود. برای ما کلمات چیزا رو به یاد میارن که با هم مشترک نیست. وقتی که من میگم ایران این همون ایرانی رو به یاد من نمیاره که به یاد دیگران میاره وقتی میگیم انقلاب برای بعضیا انقلاب خیلی چیز بدیه بعضیا این انقلاب یه کلمه شهوت برانگیزیه برای وقتی که میگیم نمی‌دونم ا توسعه مدرنیته سنت همه چیز برای ما یک تجربه واحدی رو تداعی نمی‌کنه در نتیجه زبانیست که از تکتک ما فراتر نمیره ارتباط برقرار نمیکنه کاملاً مثل گرد و غبار در هوا معلقه و در عوض به جای اینکه حامل معنا باشه حامل عواطفه یا خشم یا عشق یعنی زبان ما به شدت زبانیست گرانبار از عاطفه و احساسات برانگیخته شده و پرجوش و خروش انقدر که ما در صحبت کردن با هم در بحث سیاسی با هم چیز عواطف از خودمون نشون میدیم و احساسات به خرج میدیم و انگار که در میدان جنگ به سر می‌بریم و اصلاً حاضر نیستیم که با آرامش با هم بحث بکنیم که اگر ما مجال داشته باشیم با همدیگه در یک جا زندگی کنیم قطعاً با هم می‌جنگیم. یعنی این زبانی که الان اپوزیسیون به کار می‌بره اون زبانی که جمهوری اسلامی به کار می‌بره زبان جنگه. قطعاً زبان جنگه و زبانیست که فاقد معناست. به همین دلیل شما نمی‌تونی باهاش گفتگو کنی اما تا دلت بخواد از عواطف آتشین پر شده و می‌تونه هر لحظه تبدیل به شمشیری بشه که طرف مقابل رو بکشه. میگه در جا دارد که وارسیم چرا نظام‌های توتالیتر با هر ایدئولوژی که داشتن به نفی هنر مدرن و علوم انسانی مدرن پرداختند و آنها را غیر قابل فهم یا غریبه خواندند؟ توضیح معمول این است که آن‌ها نوعآور نوعآور از نوعآوری هراسان بودند و از تفکرات و بیان‌های نامتداول می‌ترسیدن. در واقع آنها صرفاً حدس زده بودن. آن هم به درستی که اگر هنر و تفکر مزن را محکوم کنن اکثریت با آن‌ها هم‌صدا خواهد شد. میگه اما من نمی‌تونم فقط به این دلیل بدونم. میگه که ما توانایی ارتباط و سخن گفتن با هم از دست داده بودیم در در حالی که در دینامیز فرهنگ ما نوعی توانایی برای تکامل بخشیدن به خود به شکل دائمی مستطر است بگذارید سرراستر بگویم تعلیم و تربیت چیزی نیست مگر گفتگو فرهنگ پیش از هر چیز نماینده هماهنگی همه فعالیت‌های بشریست که تاکنون انجام گرفته فرهنگ نباید این هماهنگی رو از دست بدهدفاع از این هماهنگی همان قدر وظیفه جدیست که تلاش برای شناختن آن موجب طوفان می‌شود و مهار کردن آنها روح انسانی سربازی وظیفه نشناس خواهد بود اگر که احساس کند کارش فقط رژه رفتن بی‌آن که بفهمد قابلیت دفاع از هر آن چیزی را که پیشتر فتح شده در خود دارد. امروزه و در این عصر هیچ‌کس در این گمان نیست که جایی برای روح‌های خلاق نمانده است که بتواند پرده از رازهای پیشتر پیشتر ناگشوده بردارد یا چیزی را تکمیل و تمام کند که به نظر می‌آید ان اندک اندک رو به زوال و انحتاط است. اما ما وظیفه داریم از آن فروپاشی‌های فرهنگی که قرن بیستم با خود به هم راه آورد نتیجهگر نتیجه‌گیری‌هایی بکنیم. اصلی که به فضائلی نظیر پیشرفت سریع، تحول، سبقت‌جویی، نوعآوری و مدرنیته این همه بها می‌داد، آن هم غالباً به بهای فدا کردن ارزش‌های دیگر اکنون به پایان آمده است. این قرن در بسیاری از حوزه‌ها آدم‌های خلاقی را به خود دید که نهایت حدود ممکن پذیرفتنی، قابل استفاده یا دستکم قابل فهم در آن حوزه‌ها به نظر می‌رسیدن. اما این زمانه باید از ارزش‌های پیشین دفاع کند. آن‌ها را حفظ کند و بدین ترتیب آن‌ها را بدل به ارزش‌های مشترک کند. این زمانه نباید روشن‌فکرانی را که صرفاً به دنبال یافتن زبانی هستند که همه بتوانند درکش کنند، تحقیر کند. چرا که چنین روشن‌فکرانی می‌کوشند فاصله خطرناک میان آثار کسانی را که در شاخه‌های مختلف علوم و هنرها کار می‌کنن از میان بردارند زیرا روز به روز بیشتر ما در هر دو نقش ظاهر می‌شویم. درونیان هر رشته که در کار خود مقامی بالا دارن و بیرونیانی که فقط مخاطب هستن. خب همه این نگرانی‌هایی که توی ما داره با این تکنولوژی دیجی دیجیتال ۱د برابر شده یعنی چی؟ یعنی زبان و فرهنگ و ارزش‌ها همه تبدیل به کالا شده. هیچ معنایی نداره. بستگی داره به قیمت روزش. آدمایی که تا دیشب اصلاً با خودشونو قربانی انقلاب می‌دونستن امروزو می‌تونن پاشن خودشون بشن انقلابی. کسایی که چپ بودن راست بشن. کسایی که راست بودن چپ بشن. هیچ معیاری برای توضیح رفتار معقول آدم‌ها نیست. نزدیکی آدم‌ها به همدیگه بر اساس سود و زیان بسیار حساب شده مشخص مادیه. ابدا چیزی به نام آرمان‌های مشترک زمینه مشترک معنوی و انسانی نمی‌تونید پیدا بکنید که آدم‌ها رو وا داره به بهایی از دست دادن راحتی و عافیت خودشون یا تحمل تاوان با همدیگه نزدیک بشن، تفاهم کنن. آدم‌ها ما همهمون همهمون این رو من به معنا به تجربه شخصی میگم دیگه یعنی حرفم مطلق نیست برای خودم مطلقه همهمون وقتی با هم حرف می‌زنیم همان قدر دنبال تسلط بر دیگری و قبولدن حرفمون به طرف مقابل هستیم که حکومت می‌تونه بر ما قدرت بکنه یعنی ما شکل دموکراتیک ارتباط رو نه تجربه کردیم نه چندان برای ما تاکن اهمیت داشته که بیاموزیم. ما نمی‌دونیم که اونچه که ادعا می‌کنیم، اونچه که فخر می‌کنیم بهش، اونچه که فکر می‌کنیم برای ساختن ایران آرمانی داریم، این‌ها بدون آموزش، بدون نقد، بدون فکر کردن، بدونن، بدون توافق کردن پوچ و ویرانگره. یعنی اینکه ۶۰۰ نفر در زمان ما قانون اساسی نوشتن و فکر کردن که قانون اساسی یعنی کهه محتوای خیلی درخشانی داشته باشه و هیچ درکی از این ندارن که دموکراسی یعنی توافق یعنی گفتگو یعنی نقد یعنی آزادی بیان یعنی صداقت داشتن در نتیجه ما جمهوری اسلامی هم بره ما نمیریم ما در همین شرایط باقی خواهیم ممنونم