خب
در شرایطی که ایدئولوژیهای توتالیتر
اون نیروی حیولاوش
توده فریب خود رو از دست میدن
و
به اصطلاح به صورت یک طفالههای زبانی و
تفالههای
نمادین در میان
مهمترین
راه نجاتشون رو در توس به یک نوع
ناسیونالیسم میبینن. این در همه نظامهای
توتالیتر صادق هست. چرا؟ به خاطر اینکه
ناسیونالیسم
یا میهنپرستی یا میهن ملی گرایی یا حس
تعلق به سرزمین و زادوم
آخرین چیزیست که انسانها میتونن ازش دل
بکنن اولاً و ثانیا ملموسترین چیزیست که
آدمها میتونن
به او تعلق داشته باشن مکان جا بود انسان
موجودیست که در مکان معنی میده و
بدونی مکان معنی نداره. جامعه،
کشور تاریخ، سنت، فرهنگ همه اینها در یک
مکانی رخ میده و اون مکان در حقیقت یک امر
ملموسیست که شما میتوانید رشته درازی از
مفاهیم و ایدهها و نمادها و احساسات
غیرملموس رو بهش پیوند بده.
در نتیجه بسیار کارآمده یعنی از هر
ایدئولوژی دیگری
برای جبران ضعف و بحران ایدئولوژیک
نظامهای توتالیتر بیشتر به کار میاد.
حتماً میدونید آشنا هستید با کتاب مهم
جریانهای اصلی در مارکسیسم نوشته لش
کلاکوسکی فیلسوف لهستانی که آقای عباس
میلانی ترجمه کرده و سه جلد هست
کلاکوسکی در جلد سوم توضیح میده که
چگونه در اتحاد جماهیر شوروی وقتی که
مارکسیسم اون توان
فریبندگی گی و ملربایی خودش رو از دست داد
حزب کمونیست و مخصوصا استلین
نوعی ناسیونالیسم روسی رو در حقیقت
برای جبران این ضعف و افول ایدئولوژیک
ساخت ابداع کرد من برای شما یه چند تا
جمله
از این کتاب رو میخونم
میگه که
مارکسیسم هم یک آیین فلسفی یا نیمه فلسفی
بود و هم یک ایدئولوژی سیاسی و دولتهای
کمونیستی از من به سان منبع اصلی مشروعیت
خود و نیز به عنوان مذهب اجباری مردم بهره
میجستند. مهم نبود که آیا مردم به راستی
به این ایدئولوژی باور داشتند یا نه.
وجودش در هر حال برای این دولتها لازم
بود. در واپسین سالهای حکومت کمونیستی
دیگر عملاً به عنوان یک ایمان زنده وجود
خارجی نداشت. فاصله میان این ایدئولوژی و
واقعیت چنان جرف بود و امید شوربخش به
بهشت معهود کمونیستی چنان کمسومی نمود که
هم طبقه حاکم یعنی دستگاه حزب و هم توده
محکوم میانی بودن آن را نیک دریافته
بودند. با این حال این ایدئولوژی به قوت
خود باقی بود چون ابزار عمده توجیه
مشروعیت نظام نظام قدرت حاکم به شمار
میرفت. هرگاه حکام به راستی میخواستند
با رعایای خود تماسی برقرار کنن، هرگز
آیین کژ و معوج مارکسیسمینیسم را به کار
نمیبستند. در عوض به احساسات ملیگرایانه
مردم یا در مورد شوروی به سودای عظمت
امپراتوری توس میجستن. بالاخره روزی
فراسید که هم ایدئولوژی حاکم از اعتبار
افتاد و هم
امپراتوری از هم پاشید. خب یکی از مهمترین
طرف وقتی که این ایدئولوژیها به قدرت
میرسن به سرعت
ایدئولوژی در عمل
[موسیقی]
به
کیش
شخصیت پرستی بدل میشه یعنی مثلا ایدئولوژی
اسلامی در ایران یعنی تعهد
و به اصطلاح
تعهد عملی به ولایت اتفاقی شما در به
اصطلاح
شرایطی که دارید برای استخدام در خیلی از
سازمانها و نهادها یا برای
شرکت در
به اصطلاح برای شرکت در دورههای فوق
لیسانس دکترا در دانشگاهها از شما میخوان
که شما تعهد عملی داشته باشید به ولایت
فقیه و یعنی به ولایت فقیه یعنی به شخص
ولی فقیه یعنی در عمل ایدئولوژی تبدیل
میشه ه به به اصطلاح شخص رهبر و هر کس که
به رهبر
وفاداره او در از نظر ایدئولوژیک انسان به
اصطلاح شایستهای به شمار میاد یعنی خودی
به شمار میاد اگر به شخص رهبر
پشت بکنه در حقیقت به ایدئولوژی پشت کرده
در همین جا خیلی خوب توضیح میده کلاکوسکی
که
میگه که
میگه که درباره نقش ویژه ایدئولوژی در
دوران استالین و در شرایط کنونی میگه
ایدئولوژی نه برای رژیم نقش کمکی دارد و
نه زایده آن است بلکه شرط اساسی موجودیت
رژیم است و مهم نیست که مردم به این
ایدئولوژی باور دارن یا نه بعد میگه این
بدال معنا نیست که سیاست دولت شوروی را در
هر لحظه ایدئولوژی تعیین میکند. یعنی
نکته جالب و تناقض آمیز اینه که نظامهای
توتالیتر هرگز به ایدئولوژی خودشون وفادار
نیستن. چون اگه بخوان به ایدئولوژی خودشون
وفادار بشن ساقط میشن. اون ایدئولوژی هیچ
ارتباطی با واقعیت نداره. مثل مثلاً فرض
کنید جمهوری اسلامی میگفت نه شرقی نه
غربی جمهوری اسلامی اقتصاد اسلامی
نمیدونم چی اسلامی اگر قرار بود در ایران
چیزی به نام اقتصاد اسلامی یک امر کاملاً
پوچیست یا بانکداری اسلامی که یک چیز
پوچیست تحق پیدا کنه جمهوری اسلامی ساقط
شده بود بنابراین
در وحله ایدئولوژی مهمه ولی حکومت به هیچ
وجه خودش رو هرگز مقید به ایدئولوژی
نمیکنه
ولی ایدئولوژی باید همواره داره این بدان
معنا نیست که سیاست دولتی شوروی را در هر
لحظه ایدئولوژی تعیین میکند ولی
ایدئولوژی باید همواره در دسترس باشد تا
در زمان مناسب سیاستها را توجیه کنن.
همون ایدئولوژی میگه که شما میتونید در
شرایط لازم وقتی که مصلحت نظام اقتضا
میکنه همون ایدئولوژی روم کاملاً نادیده
بگیرید. همه قوانین رو که خودتون خود اون
حکومت ساخته همه اون نهادهایی که خود اون
حکومت به اصطلاح تأسیس کرده همه اونها رو
دور بزنید در شوروی ایدئولوژی جزئی از
ساخت نظام است و۴ نقشی که به عهده دارد
کاملاً متفاوت از نظامهاییست که در آنها
اصل اساسی مشروعیت در انتخابات اصل اساسی
مشروعیت در انتخابات عمومی ریشه دارد.
نظامی از نوع شوروی از این امتیاز
برخوردار است که نیازی به توجیه اقدامات
خود برای مردم ندارد. دولت بنابر تعریف
نماینده منافع و خواستهای مردم است. در
این نظامها وقتی که ایدئولوژی تبدیل میشه
به به اصطلاح کیش شخصیت پرستی یعنی پرستش
رهبر و فرمانبری از رهبر خونی که در رگ
ماست هدیو رهبر ماست
خود رهبر میشه اصل نظام خود رهبر با نظام
یکی میشه یعنی الان که دیدید که تو زبان
اصلاحطلبا اصلاحطلبا وقتی که میخوان
از آقای خامنهای سخن بگن چون که پرهیز
دارن از از اینکه اسمشو به کار بیبرن میگن
حاکمیت. وقتی میگن حاکمیت این کارو بکنه،
حاکمیت اون کارو بکنه منظورشون خامنهایه.
یعنی خامنهای با خود حاکمیت یکی میشه. با
خود نظام یکی میشه. در حقیقت او تجسم
نظامه. هر عملی که منافع رهبر رو تهدید
بکنه اقدام علیه امنیت ملی به شمار میاد و
این نظامها خودشون رو با کشور یکی میکن.
نشون میدن یعنی میگن که جمهوری اسلامی
ایران یعنی جمهوری اسلامی و بنابراین اگر
کسی علیه جمهوری اسلامی
نقد کنه
یا مبارزه بکنه ضد ایرانی خوانده میشه یا
کشورهایی که از تهدیدهای تروریستی جمهوری
اسلامی نگرانند و برای مقابله با او
تدابیری میاندیشن اونها رو در تبلیغات
رسمی
جمهوری اسلامی ایران حراس لقب میدن یعنی
هراس از جمهوری اسلامی با حراس از ایران
یکی تلقی میشه یا
ایران ستیز بودن به معنای هرگونه
عملیست که منافع حکومت رو در با مخاطره
مواجه کنن بنابراین این ناسیونالیزمی که
اونها دارند ناسیونالیسمی نیست که شما
بتونید ذرهای
از اصل حکومت و از
منافع
رهبری جداش کنید. در حقیقت یک ناسیونالیسم
کاملاً تقلبی و جعلیست. یعنی یک ایرانی رو
در این ناسیونالیسم
به اصطلاح
اصل قرار میدن که فقط نقاب ایران رو داره
بلکه یک نقابیست بر روی یک حکومت
خودکامهای که منافع ملی ایران و حقوق
تکتک شهروندانش رو همواره و به صورت
سیستماتیک نقض کرده و
خسارت زده