من خودم زمانی که وارد حوزه شدم من خیلی
بچه بودم وارد حوزه شدم من ۱۱ سالگی وارد
حوزه شدم
سال من متولد ۵۲ هستم یعنی سال ۶۱ من وارد
حوزه شدم و این
دهه ۶۰ در حقیقت دهه دههایست که حوزه بین
اون دنیای قدیم و دنیای جدیدش در
تردد هست یعنی ما من یه چیزایی از اون
حوزه قدیم رو درک کردم یه رد پایی از
دنیای قدیم حوزه رو من تجربه کردم در دهه
۶۰ ولی با آمدن آقای خامنهای حوزه کاملاً
یک بار فرو ریخت و از نوع ساخته شد و به
شکلی ساخته وقت شد که شما کمترین رد پایی
از اون جهان قدیم رو درش نمیبینید. مثل
خود قم. شما قم وقتی که شهر قم میگن یکی
از قدیمیترین کهنترین شهرهای ایرانه.
میدونید که هیچ ربطی به اسلام هم نداره و
حتی در متون مختلف میگن قم یکی از
پایگاههای
زرتشتیان بوده و سه آتشگاه آتشکده بزرگ
زرتشتی در قم وجود داشته و یک شهر بسیار
مهمی بوده از قدیم منتها این شهر در طول
تاریخ انقدر
تحول پیدا کرده
و زیر زور شده که امروز اگر شما در قم راه
برین به ندرت به یک اثر تاریخی
برمیخوریم. هر چیزی هم که در قم به عنوان
اثر تاریخی بوده و یا محلههای تاریخی
بوده جمهوری اسلامی با مهندسی بس
حساب شدهای همه چیز رو از بین برد. همه
چیزو نابود کرد. شما الان در محلات قدیمی
خم قم رو خراب کردن و باهاش و از توش
بزرگراه ساختن یعنی قم رو از یک شهر قدیمی
تبدیل کردن به یک شهر کاملاً بیهویت
حوزه هم همین طوره حوزهای که الان هست
شبیه خود شهر قمه که هیچ
نسبتی کمترین نسبت رو با گذشته خودش داره
از هر جهتی
ولی در تصور عمومی فکر میکنن که این حوزه
همیشه همین بوده که الان هست
حوزه قم همیشه
تولید کننده همین محصولاتی بوده که امروزه
ما میبینیم و همین تفکری داشته که ما
امروزه میبینیم همین شکلی رو داشته که
امروزه میبینیم خب این خیلی مشکل ایجاد
میکنه برای ما
من خب از در حوزه پدر من روحانی هست من در
یک قم به دنیا آمدم هم در یک محیط
وقتی که میگیم حوزه بعضیا فکر میکنن که
حو شبیه دانشگاهست یعنی دانشگاه چون یک
ساختمانی داره
شما میرید وقتی میرید دانشگاه یعنی اینکه
از خیابان مثلاً خونتون اگر خیابان مثلاً
فرض کنید دماوند هست از خیابان دماوند
سوار تاکسی میشید میرید خیابون انقلاب و
میرید ساختمان دانشگاه شما رفتید دانشگاه
ولی حوزه اینطور نیست اتفاقاً حوزه
اسم مکان خاصی نیست اسم ساختمان خاصی نیست
مثلاً به مدرسه فیضیه نمیگن حوزه حوزه یک
فضاست
من وقتی که رفتم حوزه به این مفهوم نیست
که رفتم در یک ساختمان خاصی درس خوندم نه
من درس خوندن درس حوزوی رو اصولاً خوندنو
نوشتن من قبل از اینکه خوندن نوشتن یاد
بگیرم در مدرسه یعنی مدرسه ابتدایی برم من
خوندن نوشتن از پدر پدرم یاد گرفتم و قبل
از اینکه برم مدرسه پیش پدرم گلستان سعدی
خوندم و بعد
وقتی که ۱۱ سالم شد مقدمات یعنی درسهای
مقدماتی حوزه رو پیش پدرم خوندم به این
شکل وارد حوزه شدم بنابراین حوزه یک فضاست
و درس حوزوی کسایی که درس میدند درس
میخونن لزوماً در مدرسه نیستن میتونن در
حتی تا
مسجد باشن میتونن در حرم باشن میتونن
برن روی کنار خیابون کنار پل و روی زمین
بنشینن درس بخونن میتونن تو حتی توی
قبرستانها
درس بخونن اصلاً جایی جای خاصی نیست که
شما بهش بگید این حوزهست حوزه فضاست
و ولی الان البته نه الان کاملاً فرق الان
تبدیل شده به همون چیزی که دانشگاه میگن
ولی حوزه که میگفتیم حوزه از نظر لغوی به
معنای قلمرو به مفهوم یک
فضاست یک یه محیطه نه یک جای خاص بنابراین
حوزه که میگیم حوزههای علمیه نه اینکه یک
ساختمانهای خاصی که برای تعلیم و تربیت
خاصی ساخته شده باشن بلکه یه فضای خاصی
بود که در اون فضا
حالا علوم دینی دینی توضیح خواهم داد.
علوم دینی در اونجا آموخته میشد و عالمان
دینی پرورده میشدن. من ۱۱ سالگی که رفتم
در حوزه
بنابراین در محیط حوزوی اصلاً به با آمدم.
دوستانه پدرم محیط زندگی ما شکل زندگی ما
فرهنگی که بر ما حاکم بود دوستانی که
داشتیم شهری که ما درش زندگی میکردیم همه
تحت
حکومت فرهنگ حوزوی بود و همه چیز برای ما
آشنا بود و
[موسیقی]
بنابراین من وقتی که راجع به حوزه صحبت من
حوزه رفتم و بعد تقریباً میشه گفت از ۱۶
۱۷ سالگی
شروع کردم به اینکه یه سری سؤالها و
تردیدهایی تو ذهنم به وجود آمد. اولین
سؤالی که تو ذهنم به وجود آمد و پاسخ
نیافت و او منشأ
شکافها و ترکهای بعدی شد که در ذهنم
افتاد مسئله
حسن و قبه عقلی بود. یعنی اینکه شیعیان
میگن که ما معتقد به حسن و قبه عقلی هستیم
برخلاف عشائره که معتقد به حسن و قبه شرعی
هستن یعنی ما معتقدیم بد بده بد بده بدیم
چون عقل ما میگه بده نه اینکه چون خدا
میگه بده
خب من در عمل دیدم که اینطور نیست در عمل
دیدم فقه ما و علوم علومی که ما درس
میخوندیم هیچ کدوم بدی و خوبی رو بر اساس
عقل توضیح نمیدادن. بد اون بود که خدا
میگه و خوب اون بود که خدا میگه. در نتیجه
برای من این مسئله پیش آمد که چرا بر خلاف
ادعای شیعیان که مدعیان حسن و قبح عقلیست
حسن و قبح شرعیه براشون
و اون عقلانیتی که ادعا میکنه تشیع اون
عقلانیت رو نداریم و در حقیقت هرچه آن
خسرو کند شیرین بود اینطور نیست که هرچی
خدا بگه اون خوبه هرچه حدیث باشه اون خوبه
نه اونچه که عقل من میگه خب من این در
همون عالم بچگی خب به هر حال درسی که
میخوندیم استادایی که داشتیم استادای
بزرگی بودن از استادامون میپرسیدیم و
باهاشون بحث میکردیم آخر سر میدیدیم که
نه جوابی ندارن یادمه آخرین باری که این
اتفاق افتاد و من کاملاً معیوس شدم از
اینکه جواب بگیرم رفته بودم روضه
یک
یکی از علما به نام آقا مجتبی تهرانی که
از بزرگترین شاگردان آقای بروجردی بود و
همسایه ما بوده و من روضهشو خیلی دوست
داشتم روضه ایشون رفته بودم و بعد آقای
یادم رفت آقای جناتی که الانم فکر کنم از
مراجع قم باشه آقای جناتی اونجا بود و من
رفتم کنارش نشستم و آقای جناتی هم معروف
بود به اینکه خیلی دیدگاههای جدید داره و
دیدگاههای نوعی داره در فق و اینا و من
با آقای آقای جناتی این مسئله رو مطرح
کردم که چرا با اینکه شیعیان معتقد به حسن
و قبه عقلی هستند چرا عقل معیار تشخیص حسن
قب نیست و آقای جناتی که خب انتظار میرفت
که خیلی بهتر از دیگران و امروزیتر از
دیگران به این سؤال من جواب بده یه چیزایی
گفت که خب برای من قانع کننده نبود متوجه
شدم که دیگه پاسخ خودم رو از این سؤال در
اینجا نخواهم یافت کمکم این به مسئله
امامت رسید و اینکه شیعیان امامتو به نسل
میدونن بحث خلافت
و بعد همین طور کشید به مبانی دیگه و من
تقریباً میشه گفت که ۱۸ ۱۹ سالگی این بود
که دیگه از دنیای سنت کاملاً خودمو بریده
احساس میکردم و فکر کردم که دیگه این
جهان فکری پاسخگوی نیازهای ذهنی من نیست و
خب طبیعتاً یک
فرایند بسیار درد دردناک روحی بود هم
ترسآور
هم دردناک و هم شکننده
و هم در شرایطی که
حوزه کاملاً تحت مخصوصاً آقای خامنه که
اومد حوزه رو کاملاً تحت کنترل اطلاعات
درآورد و کاملاً فضا رو امنیتی کرده بود
بیرون اومدن از حوزه اونم بیرون اومدن کسی
مثل من که یه ذره سر صدا صدا داشتم و
جوونی و جاهلیم زیادتر از دیگران بود
خیلی به دردسرهای عملی مواجه میشد که حالا
به عنوان یک عنصر فقط این نبود که تو از
نظر فکری متفاوت هستی به عنوان یک عنصر
سیاسی نامطلوب هم شناخته میشدی و طبیعتاً
درگیر دادگاه ویژه و وزارت اطلاعات و این
این داستانها
و خیلی دردسرهای دیگه خلاصه اومدن از
بیرون از حوزه اینطور نبود که شما مثلاً
فرض کنید در دانشگاه ترک تحصیل کنید. نه
یک تجربه وجودی بسیار دشوار یک قمار
مهم در زندگی و یک ماجراجویی سیاسی بود که
خب خیلیها ازش به سلامت بیرون نیامدن.
خیلیها آسیب دیدن. خیلیها از بین رفتن.
خیلیها
با شیوههایی که شیوههای خبیثانهای که
جمهوری اسلامی به کار برده بود در حوزه
زندگی خودشون رو از دست دادن، سلامت
خودشون رو از دست دادن و خیلی چیزهای دیگه
به هر حال اونچه که باید
یعنی من نمیدونستم که این کاری که دارم
میکنم چقدر خطرناکه و چقدر
محیب خواهد بود فقط یک جوان
۱۷ ۱۸ ۱۹ ساله که هیچی نمیفهمه میتونه
همچین خطرهایی بکنه
و خب بعدش من که آمدم بیرون یک تضادی بود
دیگه بین من و اون دنیا من میخواستم اون
دنیای قدیمو فراموش کنم و پشت سر بگذارم
ولی همین طور که پیشتر رفتم
تونستم به تدریج هم با فاصله گرفتن من
از او یه شکل دیگه بهش نگاه کنم به اون
دنیا
و اصولاً آدم هر چقدر به سنش بالاتر میره
فهم و درکش هم از چیزها بیشتر میشه دیگه
ها به قول کانت میگه که
بلوغ فکری آدمی یک سیر معکوسی داره نسبت
به زندگی آدم
آدم هر چقدر که به آخر زندگیش نزدیک میشه
بلوغ فکریشم بیشتر میشه. یعنی سنش که
بالاتر میره بلوغ فکریشم بیشتر میشه بعد
به برگ هم نزدیکتر میشه و در نتیجه
اوج بلوغ فکری هر کسی اون لحظه پیش از
مرگش هست. فروغ فرخزاد میگه و در شهادت یک
شمع راز منوریست که آن را که آن را آن
آخرین و آن کشیدهترین شعله خوب میداند.
انگار که اون آخرین و آن کشیدهترین شعله
راز منور انسانی داره و این خب ت تراژیک
بودن زندگی رو نشون میده. حالا هرچه که من
بیشتر احساس میکنم که بر لبره فنا منتظر
نشستم
بهتر میفهمم دوران
گذشته رو و اون جهانی رو که ازش اومدم و
فکر میکنم که
اصولاً بلوغ فکری یا کمال فکری بازگشتن به
جاییست که از او آغاز کردیم فهم یعنی
بازگشتن به اونجایی که از او آغاز کردیم و
من الان تازه دارم میفهمم که چطور باید
فهمید و
یک شکل کاملاً متفاوتی نگاه میکنم به اون
دنیایی که درش به دنیا آمدم و درش پرورش
پیدا کردم و اسمش رو دنیای سنت میگذاریم
و تنها آرزویی که حالا یقین دارم کم و بیش
که بهش دست پیدا نخواهم کرد ولی تنها
آرزوی که الان دارم
مدتهاست تنها آرزوی من این هست که یک
روزی میتونستم برگردم قم و به در قم تنها
کاری که میتونستم بکنم اینکه درس بدم و به
طلبهها کسانی که در حوزه می درس میخونن
چیزهایی رو یاد بدم که یاد گرفتم و نه
اینکه من راه رو یاد گرفتم نه من چاه رو
چاههایی رو شناختم
بهشون بگم چه چاههایی رو من شناختم نه
اینکه چه راهی رو من یاد گرفتم و از این
طریق دین خودم رو به اونچه که از اونها
آموختم و از اونها دارم ادا بکنم ولی خب
این هم از اون آرزوهایست که بر خاک خواهد
شد به هر حال برای من تجربه حوضویه تجربه
خیلی
چند جانبه است تجربه وجودیست تجربه
تجربیست که هم به هویت فردی من برمیگرده و
هم به هویت اجتماعی من برمیگرده و
به خاطر همین هم توضیحش برای من آسان نیست
هم اینکه من گاهی احساس میکنم که شکلی
دارم میفهمم که خیلی متفاوت از سابق خودم
هست و خیلی متفاوت از اون چیزیست که
دیگران تصور میکنن چه حالا روحانی چه
غیرروحانی
خب