و به هر حال در
قرن بیستم ما ایرانیها
با در حقیقت مدرنیته دچار یعنی دو بخش شد
جامعه یک بخش از جامعه که احساس میکرد که
برای مدرن شدن باید یک هویت ملی برای خودش
داشته باشه و در حقیقت بعد از اینکه خب
حکومتهای اسلامی یعنی حکومتهای ثق
و نمیدونم قاجاریه و اینها حکومتهایی
بودن که به اصطلاح با هویت شیعیشون تعریف
میشدن. یعنی سلطان صفوی، سلطان قاجار
سلطان شیعه بود. یعنی وظیفه او بود که از
جامعه شیعی هر کجای دنیا هستن حفظ حفاظت
کنه از مرزهای قلمرو شیعه نشین محافظت
بکنه. بنابراین خودش رو سلطان شیعه
میدونست و از اون طرف هم خلافت عثمانی خ
اونها اون هم خودش رو در حقیقت خلیفه
مسلمین میدونست و این قدرت در هر دو طرف
یعنی هم در قلمروی سنی و در هم در قلمروی
شیعی قدرت سیاسی مشروعیتشو از مذهب
میگرفت وقتی که عصر جدید آغاز میشه ما
برای اینکه در حقیقت مدرن بشیم و این در
این در مورد همه کشورها صاد کشورهای
اسلامی صادق هست برای اینکه مدرن بشیم خب
اولاً اون سیستم سنتی اون نظام
به اصطلاح حکومت سنتی که مشروعیتش به دین
بود در خب در ایران قاجاریه دچار بحران
میشه در عثمانی خلافت عثمانی به شدت ضعیف
و فاسد میشه و سرانجام فرو میپاشه خب
حالا که اون سیستم سنتی
ببخشید
اون سیستم سنتی از بین رفته چه چیزی باید
جایگزینش بشه؟ اینجاست که یک بخش به
اصطلاح پیشرو و تجدواه جامعه میگه ما باید
مدرن بشیم و مدرن شدن در گرا داشتن هویت
ایرانیست به همین دلیله که ناسیونالیسم
همزاد با مدرنیسم هم در ایران هم در
کشورهای عربی هم در ترکیه ظهور پیدا
میکنه اما این باعث نمیشه که بخش سنتی
جامعه
دچار بحران هویت نشه یعنی بخش سنتی جامعه
و روحانیت مخصوصاً تصوری از ملت و ملیت
نداشته. یعنی نمیفهمده که چطور میشه بر
اساس خاک بر اساس نژاد بر اساس فرهنگ شما
یک جامعه بسازید ولی دین توش مهم نباشه و
به همین دلیل بود که از ابتدا یعنی حتی
قبل از مشروطه این ایده اتحاد اسلام یعنی
اینکه در برابر حالا این هجوم قدرت غربی
ما باید مسلمونا باید متحد بشن اگرم
مسلمون تا حالا
شکست خوردن و ضعیف شدن شدن و مغلوب غرب
شدن به دلیل اینکه پراکنده شدن به دلیل
اینکه بر اساس هویت اسلامی
به انسجام و یکپارچگی نرسیدن این گفتمان
اتحاد اسلام از قبل از مشروطه خب کسی مثل
سید جمال اسدآبادی و بعد در ایران
شیخالریس قاجار و دیگران دنبال این ایده
بودن منتها این ایده اتحاد اسلام که
مسلمونا باید بر اساس عقیده اسلامشون
متحد بشن به موازات این گرایش ناسیونال
هم پای هم پیش میرفتن. یکی در حقیقت یک
جریان تجددخواهی که معتقد بود برای ساختن
دولت مدرن شما باید دولت ملی بسازید. یعنی
یک هویت ملی فقط میتونه مبنای یک دولت
مدرن باشه. اما اون طرف اصلاً نه تصوری از
دولت داشت و نه تصوری از ملت. در نتیجه
نمیتونست خودش رو
به عنوان
به اصطلاح در چهارچوب این جور مفاهیمی
تعریف کنه دچار بحران هویت بود خب در
مصر پس از فروپاشی خلافت عثمانی یعنی سال
۱۹۲۴ خلافت عثمانی به پایان میرسه سال
۱۹۲۷
اخوانالمسلمین سازمان اخوانالمسلمین به
دست حسن البنا تأسیس میشه ایده اصلی
اخوانالمسلمین این هست که ما چیزی به نام
ملت نداریم. کسی مثل اقبال لاهوری هم
همینطوره دیگه. میگه این وطن مصر و عراق
و شام نیست. به شدت جریان اسلامگرا
بنیادگرایی اسلامی با مخالفت با ملیگرایی
به وطن تضاد با ملیگرایی
به وجود میاد و خودشو تعریف میکنه. یعنی
بنیادگرایی یکی از مهمترین دشمنانش رو
ناسیونالیستها و ملیگراها میدونسته. از
ابتدا. آقای خمینی هم که در سخنرانیش بعد
از انقلاب رسماً گفت ملیگرایی کفر است و
گفت مصدق مسلم نبود. بنابراین این جریان
ملی در سراسر جهان اسلام و از جمله در
ایران با جریان اسلامیگرایی در تضاد قرار
داشت. حالا در ایران ما شکل جدید
بنیادگرایی رو با ظهور گروه
به اصطلاح نواب صفوی به نام فداییان اسلام
داریم. فدایان اسلام درسته که یه خود
فداییان اسلام یه گروه کوچکی بود و کسانی
که اون رو تشکیل داده بودن هیچکدوم
روحانی نبودن غیر از خود نواب و چار تا
پنج تا جوون خیلی کله شق بودن و اینها
ولی اینها خودشون معتقد بودن که ما یه
جوون به اصطلاح بازاری هستیم یا آمین
هستیم در عملمون باید به فتوایی مجتهد عمل
بکنیم و در حقیقت خودشون رو عامل اجرای یک
سری
به اصطلاح عقاعد میدونستن از جمله آقای
خمینی خیلی رابطه نزدیکی داشت باهاش با
اونها و سر قضیه فداییان اسلام با آقای
بروجردی وارد به اصطلاح مناقشه شد آقای
بروجردی آقای خمینی رو از خونهش بیرون کرد
و تا آخر عمرش حاضر نشد آقای خمینی رو
ببینه و فرمان قتلها هم خب خیلی ابهام
هست در مورد اینکه مثلاً ترورهایی که
میکردن فدایان اسلام با فتوای کی بوده؟
نشانههایی هست که احتمالاً آقای خمینی در
به اصطلاح تشویق و توجیه فتوای قتل کسروی
نقش داشته و هیچ بعید نیست که نواب و
گروهش با فتوای آقای خمینی به ترور کسروی
دست زده باشن ولی خب هنوز خیلی روشن نیست
بنابراین یک جریان انقلابی که در
بدنه حوزوی بدنه سنتی به وجود آدم
این جریان انقلابی یه جریانی بود در برابر
جریان ملی از یک طرف و از طرف دیگه در
برابر جریان
تجددگرا غرب یعنی یه دشمنش تجدد گرایی بود
و یک دشمنشم ملی گرایی بود ایران روحانیت
انقلابی هم با ملیت ایرانی و ملیگرایی
ایرانی مشکل داشت و هم با مدرنیزاسیون
اونچه که مهم هست اینه که توجه کنین که
موج جامعه در یک حالت بسیار عجیب و غریب
بود. این دورههای انتقالی یا دورههای
گذار پر از تناقض هستن. مثلاً در دوره رضا
شاه من اینجا دارم نامههای محمد قزوینی
به سید حسن تقیزاده رو از پاریس میخونم.
یعنی
قزوینی اون موقع که در قزوین در پاریس بود
نامههایی که نوشته به تقیزاده. خب
میدونید که هم تقیزاده هم قزوینی هر
دوشون روحانی بودن یعنی تحصیلات روحانی
داشتن منتها بعد اینها آمدن و تحصیلات
جدید کردن و از بزرگترین
به اصطلاح نمادهای
فرهنگ معاصر ایران هستن و در شناخت علمی و
پیشرفت شناخت علمی ما بسیار تاثیرگذار
بودن حالا ولی هر دوشون کاملاً ذهنیت
سنتی رو با اون ذهنیت رشد کردن و مخصوصاً
علامه قضوینی کسیست که تسلطش به منابع
سنتی و قدیم زبان هست. کسی که وسواسه خیلی
عجیب و غریبو داره میگن حتی حتی وقتی
میخواست بسم الله الرحمن الرحیمو بنویسه
میرفت دوباره چک میکرد به قرآن یعنی
انقدر آدم وسواسی بود و آیتی در تحقیق و
تتبع من براتون یه تیکهشو میخونم اینجا
این نامه که نوشته مال دورهایست که بله
مال
۲۱ فوری ۱۹۲۰
هست یعنی هنوز رضا شاه سال آخریست که رضا
شاه در ایرانه
میگه در دوایر ایرانی اینجا
این میگه در محافل ایرانی
این مواضع کابه منظورش نشریه کابهست و
مخصوصاً آنچه مرقوم داشته بودید که ایرانی
باید قلباً و جسماً و روحاً فرنگی بشود
خیلی موضوع بحث و گفتگو واقع شد یعنی
تقیزاده گفته بود که ایرانیها باید
قلباً و جسماً و روحاً فرنگی بشن و فوراً
مثل همه جای دنیا و در همه مسائل دو فریب
شدن. بعضیها میگفتن حق با آقای
تقیهزادهست و بعضیها میگفتن که اگرچه
در واقع حق با ایشان هست ولی گفتن این
مطلب به این صراحت خلاف احتیاط و خلاف
سیاست است. بعد میگه که من خودم طرفدار
حرف شما بودم. خیلی جالبه این. یعنی شما
اگه بخواین سنتیترین
روشنفکرو در اون دوران پیدا بکنید خب محمد
قزونی همحجره و رفیق و یار گرما و گلستان
محمدعلی فروغی بود. یه همچین آدمی رو که
انقدر سنتیه
نظیرش پیدا نمیشه ولی همچین آدمی این حرفو
میزنه میگه که من چون آدم سیاسی نیستم و
آمبیسیونی جز ایران ندارم میگه من هیچ
جاهطلبی جز ایران ندارم دیگر هیچ
ملاحظهای از خلاف احتیاط یا برخوردن به
کسی نداشتم و بعد از عقیده شما به نحو اشد
دفاع میکردم و فلان یعنی دیگه بخش از
یعنی بخش تجددخواه جامعه یعنی این آدمیایی
بودن که سنت سنت رو داشتن به ما می می
میشناساندن به شیوه مدرن اینها هم طرفدار
این بودن که کاملاً باید غربی شد خب این
در اون فضا
به یک تقابل دوگانهای انجامید بخش مذهبی
رو یا میبرد به سمت یک سنت سنتگرایی
منفعل مثل فرض میکنید خود
آقای بروجدی و دیگران اینا معتقد بودن که
ما باید برگردیم و سنتی باشیم و کاری
نداشته باشیم به کار سیاسی سیاسیون و یک
طرفم انقلابیها
حالا خواهم گفت که همون آقای بروجی هم چه
نقشی داشت در این بحث اتحاد اسلام
اینها هویتشون رو یعنی طلبههای انقلابی
هویتشون رو با اسلام تعریف میکردن و خب
وقتی هویتشونو با اسلام تعریف میکردن
اسلام سنی که اینها رو نمیپذیرفت یعنی
اسلام سنتی
الازهر شیعه رو قبول نداشت حتی شیعه رو به
عنوان یکی از مذاهب اسلامی به رسمیت
نمیشناخت. این بود که اون داستان تقریب
پیش آمد و آقای بروجردی با شیخ شلتوط
ارتباط برقرار کرد و خلاصه باعث یک سری
دیپلماسی دینی بعد از برای اولین بار در
تاریخ اسلام
الازهر قبول کرد که مذهب شیعه هم مذهبی
اسلامیست. به ب به هر حال ولی هنوز هم که
هنوزه این اختلاف بین شیعی و سنی
اختلافیست بسیار جدی در نتیجه وقتی که ما
بحث اتحاد اسلام رو مطرح میکنیم نیازمند
این بود که یک ایدئولوژیی باشه که گرایش
مذهبی درش مهم نباشه اخوانالمسلمین در
چنین گرایشی داشت برای اینکه گسترش پیدا
بکنه به خاطر اینکه خودش رو بین فراملی
تعریف میکرد و در کشورهای مختلف شعبه
داشت گروههای های اسلامگرا رو سازماندهی
میکرد، تجهیز میکرد از جمله در
سرزمینهای فلسطینی حماس شعبه
فلسطینی اخوان المسلمین هست. همین طور
وقتی که با
نقاب صفوی رفت مصر و با اونها ملاقا کرد
خیلی در او رو تحویل گرفتن و امید داشتن
که نواب صفوی در ایران بتونه شعبه ایرانی
اخوانالمسلمین رو حداقل به طور غیررسمی
تأسیس بکنه و وقتی که نواب میاد ایران با
انبوهی از نمیدونم جزوهها و کتابای
حسن البنا و سید قطب و اینها اینور آدما
میاد و شروع میکنن اینها رو به ترجمه
کردن و ترویج دادن. گفتمان اسلامگرایی
دوره محمدرضا شاه پهلوی یعنی از نواب به
بعد به شدت تطع تأثیر اخوانالمسلمین هست.
کارای اخوانالمسلمین کارای رهبرانشون مثل
سید قطب رشید رضا همه اینها در قم خونده
میشد. تفسیر
المیزان که شهرت داره به اینکه مهمترین
تفسیر شیعی از قرآن هست در قرن بیستم در
پاسخ به تفسیر المنار نوشته شده یعنی آقای
طباطبایی به خاطر که تفسیر المنار بسیار
تأثیرگذار بود در زمانی که منتشر شد رشید
رضا یعنی پدر معنوی اخوانالمسلمین
این تفسیر رو در مجلهای که داشت به نام
المنار
به تدریج چاپ کرد منتها تا جزء سیزدهم
قرآن بعد جداگانه چاپ شد آقای خام آقای خم
آقای طباطبایی این تفسیر رو از یکی از
دوستانش به دلیل اینکه مشهور شده بود گرفت
و خوند و در جواب با او و در به اصطلاح
تناظر با او تفسیر المیزانو نوشته میخوام
بگم که انقدر اندیشه اخوان المسلمین
تأثیرگذار بود که شما به اصطلاح
نمیتونستین نادیدهش بگیرین مخصوصاً در
حوزه علمی قم و روحانیت حالا از نجف تا قم
به شدت
در شرایط سختی قرار داشت چرا به خاطر
اینکه از یک طرف این هویت ملی که دولت
مدرن در ایران با رضا شاه در حقیقت این رو
برای
استقلال ایران و برای مدرن شدن ایران
ضروری میدید این یک بحران هویتی بود برای
روحانیت روحانیتی که اگه اگر در نجف بود
اگر در جبل بود اگر هر جا در هند بود در
پاکستان بود خودش روانیت شیعه میدونست و
خودشو متعلق به جامعه شیعی تعریف میکرد
ناگهان با به وجود آمدن دولت ملی دچار
بحران شد اگر قرار باشه که ایرانی فقط کسی
کسی در مسائل ایران دخالت بکنه که
ایرانیست و کسی که ایرانی نیست حق نداره
در مسائل ایران دخالت بکنه این شامل مراجع
تقلید نجف هم میشه یعنی کسانی که مراجع که
فراموش نکنید در جریان مشروطه نقش خیلی
مهمی بازی کردن چه اونهایی که حمایت کردن
از مشروطه چه اونهایی که مخالفت کردن در
روند
مبارزات مشروطه نقش تعیین کنندهای داشتن
و اگر قرار بشه که ایران یه مرزی بکشه دور
خودش و ایران ایرانی مسائل ایران محدود
بشه به ایرانی و ملیت ایرانی اونوقت دیگه
ایران شاه شاه ایران شاه شیعه نخواهد بود،
سلطان شیعه نخواهد بود. هر بلایی سر
مسلمان شیعیان دربیاد او وظیفهای نخواهد
داشت. این یک بحران بسیار شدیدی رو برای
جامعه سنتی و مذهبی نه فقط در ایران بلکه
در سراسر قلمروی اسلامی به وجود میآورد.
این بود که اخوانالمسلمین میومد بر اساس
هویت اسلامی خودشو تعریف میکرد. گفت مهم
اینه که ما مسلمان باشیم و مسلمان بودن به
این نیست که شما مسلمان به دنیا بیای تو
جامعه اسلامی باشی حتی
همه کسانی که صاحبان قدرت هستن مسلمان
باشن نه این وضعی که هست این کشورهایی که
الان هستن اینها همه غیرمسلمانن یعنی
جاهلین میگفتن اینا جاهلی هستن چرا به
خاطر اینکه اینها
شریعت رو معنای
بودن حکومتی حکومت اسلامیست جامعه جامعه
اسلامیست که حکومت اسلامی داشته باشه اگر
جامعه حکومت اسلامی نداشته باشه اصلاً
اسلامی نیست جاهلیست بنابراین این پروژه
اخوانالمسلمین اسلامی کردن جوامع اسلامی
بود یعنی این حکومتها رو باید نابود کرد
این مردم رو هم باید وادار کرد که به
شریعت عمل بکنن آقای خامنهای خودش یک
کتابی رو یه جزء کوچیکی هست از سید قطب
ترجمه کرده که اسم کتاب سید قطب هست
المستقبل لدین یعنی آینده برای دین هست
یعنی دین بر جهان حاکم خواهد شد آقای
خامنهای ترجمه کرده به عنوان آینده در
قلمرو اسلام که این قبل از انقلاب منتشر
شده بعد از انقلابم بارها منتشر شده و
آقای خامنهای یه مقدمهای نوشته بر این
کتاب مقدمه کوتاهی اونجا به صراحت راحت
میگه که جوامعی که الان هستن به عنوان
اسلامی اینا جوامع اسلامی نیستن و باید
حکومتها از بین برن و حکومتهای اسلامی
تشکیل بشه و این حکومت اسلامی قراره که یه
حکومت جهانی باشه یعنی حکومت مسلمانان بر
سراسر جهان آینده در قرا اسلام بنابراین
این تفکر که اسلام اولاً به اسلام سنتی
اصلاً اسلام نیست اسلام فقط اسلام
انقلابیه این که آقای خمینی گفت اسلام ناب
محمدی در مقابل مقابل اسلام آمریکایی
ثانیاً ما در باید بریم به سوی تشکیل دادن
یک حکومت جهانی همونی که الان آقای
خامنهای بهش میگه تمدن اسلامی این تمدن
اسلامی که آقای خامنهای میگه ما باید
تشکیل بدیم همون حکومت جهانی همون
حکومتیست که در حقیقت مسلمونها بر سراسر
جهان حکومت کنن شعارشونم همون آیه قرآن
بود که و نریدم الاسلام نرمنذ
افوفر
ائمه نجل وارث میگه خداوند میگه ما اراده
کردیم که مستضعفین رو زمین رو به برای
مستضعفین به ارث بگذاریم و مست و که اونها
رو بکنیم حاکمان زمین