آقای خامنهای پس با
در فضای علمی
حالا چه سنتی چه دانشگاهی قرار نداره با
کسانی که ارتباط داره کسانین که
به اصطلاح بیشتر همنسلای خودشن و جوان و ک
جوونهای انقلابی اون زمان حالا مخصوصاً
حوزه بعد از انقلابم اینطور بود اینا که
خیلی نمیدونم همه نماز جماعتها رو میرفتن
و همه راهپیماییها رو میرفتن و نمیدونم
تو این تشکیلات
حکومتی کار میکردن، خدمت میکردن اینا
اصلاً حوصله درس خوندن نداشتن. یعنی از
حوزه بیرون نمیومدن ولی چون همش در فضای
خارج از حوزه قرار داشتن وقتی هم که داخل
حوزه بودن اصلاً حوصله نداشتن که دنبال
کنن چون ذهنشون یه جای دیگه بود مسئله
داشتن فراغت و فرصت نبود دیگه به دردشون
نمیخورد این درس به دردشون نمیخورد این
به اصطلاح اون چیزی که در حوزه درک
میکردن و اصلاً زندگی واقعیشون و
حقیقیشون و بخش خوبش در همون دنیای
میگذشت که غیر
حوزوی بود و ازش پولی در میآوردن که در
پلاگی درن نمیآوردن شده بود نونم رئیس
عقیدسی سیاسی نمیدونم
کلانتری مال فلان جان از اینور چیزا اون
مشاغل رو ترجیح میدادن به درس خوندن حالا
قبل از انقلابم که خیلی بدتر وقتی که شما
از حوزه میومدی بیرون برای کار سیاسی
اینطور نبود که مخفی بمونه بهخاطر اینکه
فضا کوچیک بود دیگه کاملاً مشخص میشد و
بعد تو نمیتونستی که خیلی غایب باشی و
پذیرفته نبود که تو در حقیقت یه کاری داری
میکنی که حوزویا خوششون نمیاد. در نتیجه
آقای خامنهای خیلی درس چندانی نخورده من
ولی چون خطیب خیلی خوبیه میتونه همون
چیزای خیلی معمولی که در حوزه هست بگه و
خیلی یه جوری بگه انگار خیلی به اصطلاح
دانش داره.
و حافظه خوبی هم داره البته با آقای اسدی
در زندان یه بار دو نفری در یه سلول بودن
و نوشته و خاطراتشون اونچه که آقای
خامنهای میدونه نوشتههای چپهاست
نوشتههای چپهای اون موقع که هیچ کدوم از
اونها هیچ مایعی
و فلسفی نداره. یعنی جهان بیرون رو به اون
نمیشناسونه. آقای خامنهای از جهان بیرون
یعنی خارج از ایران که نرفته در فضای
دانشگاهی قرار نگرفته یعنی پاش به دانشگاه
باز نشده اگرم مثلاً با در فضای روشنفکری
بوده یعنی محفلی که خونه فلان بوده و قهوه
خونهم که نمیتونسته کافه نادری بره
نمیدونم فرض کنید محفل ادبی فرخ در مشهد
که معروف بود و خیلی حالت سنتی هم داشت تو
خونهش خونه بزرگی بود اونجاها میرفتن نه
اینکه بتونه در مکانهایی که مکان ان مدرن
و شهری اون روز شناخته میشه راهی داشته
باشه
در حوزه هم که خیلی مشخص بود چیز خاصی
نبود بنابراین ایشون بیشتر اون چیزی که
دریافت میکنه یعنی هرچی که میخونه و
میشنوه و در پزش قرار میگیره بیشتر همون
حالت ادبیات انقلابی و فضای انقلابی و
حرفای انقلابیست شما یک بعد از انقلاب
آقای مطهری آقای خامنهای و آقای بهشتی یک
مانیفستی منتشر کردن برای حزب جمهوری
اسلامی اسمش هست مواضع ما دارم من اینجا
وقتی میخونید
کاملاً عین این میمونه که یه نفر از غار
کهف اومده باشه بگه که بله باید تمام
کویرهای آفریقا باید گل لاله کاشته بشه
همون آب آبق مجلی میکنیم براتونی تو همون
فضا و اینها مثلاً با این میخواستن مبارزه
کنن با تودهایا
خیلی دنیای توهمی یعنی آقا کسانی مثل آقای
خامنهای یک نفرت عمیق از غرب یک نفرت
عمیق از مدرنیته یک نفرت عمیق از کسانی که
به هر نحوی جامعه رو به اون سمت دارن
هدایت میکنن حالا حکومتن روشنفکرن یا
نمیدونم نخبگان اداری هستن اینا همشون
نمایندگان شیطانن و دشمن شیطانن باید
باهاشون مبارزه کرد یک کینه عمیق از کسانی
که کارایی کرده کرده بودن که کارای بهشون
نسبت داده میشد که نکرده بودن و این یعنی
چی؟ یعنی کهه شما به خودت حق میدی برای
آرمان مقدست هر کس رو که خواستی نابود کنی
و این کارم کردن
آقای خامنهای انقلاب وقتی انقلاب پیروز
میشه یک جوانیست شهرستانی
یعنی جوانیست که مشهد اون دوره تصور کنید
در یه مشهد خاصی زندگی میکرد وقتی من میگم
مشهد فضاها کاملاً
مرزبندی شده بود دیگه اینا نمیفتن بخش به
اصطلاح اعیان و نمیدونم امروزی مشهد رفت
و آمد کنن کاری نداشتن اونجا تمام
زندگیشون در همون محلههای سنتی میگذشت و
با آدمای سنتی در نتیجه اون چیزی که از
مدرنیته و نمیدونم غرب و آمریکا و شوروی
میدونستن یه مشت به اصطلاح حرفای
کاملاً بیمبنایی بود که به عنوان تبلیغات
ساخته شده بود خودشون میساختن به خورده
دیگران میدادن یا دیگران میساختن به
خورده اینا میدادن
تصویری که از جهان داشتن کاملاً تخیلی
بود. کاملاً غیرواقعی اینکه اینا رفتن
سفارت آمریکا رو اشغال کردن
به خاطر این نبود که خیلی کار شجاعانهای
کردن اینا به خاطر که اصلاً نمیدونستن
سفارت چه اهمیتی داره یعنی حالیشون نبود
که سفارت یعنی چی؟ مثلاً فکر میکردن
سفارتم مثل مثلاً باغ کتخداست. میشه رفت
گرفتش که مثلاً کتخدا رو اذیت کرد و این
اصلاً یکی شرم نداشتن هیچ موقع عذرخواهی
نکردن این مال اون خوی به اصطلاح غیر
امروزی اینها هست که اصلاً تو دنیای
امروز و ارزشهای امروز و معیارهای امروزی
اصلاً نیستن. آقای رجایی
رئیس جمهور که بود دعوتش کردن سازمان ملل
اومد سازمان ملل سخنرانی کرد و همش علیه
شاه همش علیه شاه یعنی هیچ چیزی نداشت خیر
از شاه خب چون زندان رفته بود و گفت بله
در اون زمان منو شکنجه کردن ناخونمو کشیدن
پاشو جورابشو درآورد در سخنرانی نشون داد
یعنی آداب زندگی مدرن و جامعه مدرن
نمیدونستن اون دیوارها با انقلاب ناگهان
فرو ریخت و ناگهان اینها در دل یک
جامعهای قرار گرفته بودن که براشون اصلاً
شناخته شده نبود و از اون طرفم مردم با
روحانیتی مواجه شدن که اصلاً در وضعیت
عادی قرار نبود اینا بیان تو زندگیشون و
الان همه جان یعنی تو خیابونن تو نمیدونم
ادارن توی دانشگاهن تو تلویزیونن اون موقع
میگفتن تلویزیون سیاه سفیده یا عمامه سفید
نشون میده یا عمامه سیاه و بعد طلبهها هم
ا طلبههای جوون خیلی
میرفتن سمت حکومت و حکومت بسیجیا بودن در
حقیقت از این موقعیت به اصطلاح ناشناخته
ولی بادآورده چنان سرمس میشدن که رفتارهای
بسیار بسیار
زنندهای میکردن مثلاً یه طلبهای
وایساده بود کنار خیابون تاکسی بگیره
تاکسی وا میستدن هفتهای روشو کشیده بود
بیرون یعنی یه شکلی یه چیز این شکلی داشت
جامعه ناگهان با یه بخشهایی با هم مواجه
شدن و از بیدار ما هم شوکه شدن، وحشت کردن
و نمیدونستن چیکار کنن که در زمان شاه
اینا کاملاً از همدیگه جدا نگه داشت شده
بودن. احسان عراقی میگفت که مردمی که در
شمال تهران زندگی میکردن اصلاً پاشون
نمیرسید به میدون شوش. کاری نداشتن
اونجا. میگفت یک بار شاه با هلیکوپترش
وقتی تظاهرات بود در تهران با هلیکوپتر
میاد روش تهران نگاه میکنه به جمعیت اینا
از کجا اومدن؟ یعنی در زمان شاه یک بخشی
که
یه بخش بسیار حداقل جامعه داشت از
مزایا از هیجان از غرور
مدرن شدن سرمست زندگی میکرد آینده رو برا
خودش اذان خودش میدونست آینده علم و
مدرنیته مقدره نمیشه که علم شکست بخوره
مدرنیته شکست بخوره آخوندا و خرافات و دین
و مذهب اینا نابود میشن اینا خودش رو
خودبهخود از بین خواهد
بارها و خود شاه توی خاطرات علم بارها
میگن که روحانیت
اینها دورهشون به سر رسیده یا اینکه این
روحانیت زیاد بهشون رو ندیم به همین دلیلم
در زمان ۱۵ خرداد با به اصطلاح
خشونت خیلی زیادی علم قل و غم کرد
روحانیتو و بعد میگه که من شاه نمیخواست
این کارو بکنه ولی من کردم و من مسئله
روحانی روحانیت را تا ابد حل کرد. یعنی
تلقیشون این بود که به روحانیت به چشم یک
درخت پیر فرسوده که داره میکشکه نگاه
میکردن و هم رفتارشون رفتار تحقیرآمیزی
بود. رضا رضا شاه خودش یه قدم سنتی بود
دیگه از دل جامعه سنتی میومد با آخوندا با
آدم سنتی زندگی کرده بود کسی که واسطهای
بین رضا شاه و روحانی علما بود صدرلاشراف
بود. صدر صدرالشرف خودش آخون از علما بود
یعنی آخوند بود اومده بود بیرون یعنی یه
کسی پیامهای رضا شاه رو میبرد به علما
میرسوند به عکس که خودش از جنس اونا بود
زبانشو میفهمیدن باهاش میتونستن ارتباط
برقرار کنن محمدرضا شاه نه خودش
تصوری از جامعه روحانی داشت به خاطر اینکه
از بچگی رفته بود سوئیس و بعدم که اومده
بود جوانی اصلاً ارتباط نداشت با اونا که
ساب ساواک رو به اصطلاح میانجی خودش و
روحانیت کرد یعنی اونچه که روحانیت باید
میشنید از زبان ساواک و با به اصطلاح
ارعاب ساواک بود و این باعث شد که هیچ
امکان گفتگویی بین روحانیت و شاه حکومت
دیگه ممکن نشه یک طرف ساکه یک طرف
روحانیتی بدبینه در نتیجه وقتی که این
ارتباط روز به روز
به اصطلاح تاریکتر و ناممکنتر میشه
انقلاب رخ میده یعنی خود مخالفت با حکومت
تبدیل میشه به یک سرمایه به اصطلاح نمادین
جذابی که از خشم مردم میتونه استفاده کنه
و اونها رو به سمت خودش به اصطلاح بکشونه
اون زمان
انقلاب زمانیست که عقل تعطیل و به اصطلاح
فکر کردن تعطیل و آدمها بر اساس اینکه در
چه محیطی هستن یا انگیزههای شخصی یا صنفی
یا گروهیشون به یک جریان به اصطلاح
انقلابی میپیوندن و کسانی که طرفدار آقای
خمینی بودن اولاً در اون زمان ۸ ه ۷۰
جامعه روستایی بود اون بخشم که تو شهر بود
به این معنا نیست که اون بخشی که در شهر
بود در به اصطلاح
تحصیلات بالایی داشت یه بخش زیادی از
جامعه
با در صنایه کشور کار میکرد، بخش خدمات و
اونها اصلاً نمیدونستن از سیاست به
سیاست علاقه نداشتن از زندگی جدیدشون لذت
میبردن زندگی خودشونو میکردن ولی در
فضای ارتباطی که قرار میگرفتن مثل مسجدها
یا آینههای مذهبی اینا یه چیز جذاب پیدا
میکردن و واقعاً بیشتر مثل یک بازی بود
مثل که شما طرفدار فوتبالی اصلاً تصور
اینا نداشتن که یه همچین چیزی اتفاق میفته
آقای احمد اشرف رفت به من برای من تعریف
میکرد که رفته بودن اون موقع
به اصطلاح کار میدانی کنن در کارخونهها و
کارگرا یه جا اعتصاب کرده بودن اینا تو
این نظرخواهی پرسیده بودن ازشون راجع به
حقوق چیز حقوق بشر که شما حقوق بشرتون
رعایت میشه نمیشه اینا بعد میگه همه نوشته
بودن که حقوق بشرمون خوبه این حقوق اضافه
حقوقشم اگر بدن خیلی خوبه یعنی تصورشون از
حقوق بشر حقوق ماهیانهشون خب خب به خاطر
همینم بود که نمیدونستن که این شعارایی
که میگن چه معنی داره. میرفتن شعار
میدادن، رأی میدادن و بدون اینکه هیچ
تصوری داشت. یعنی در حقیقت در ج به اصطلاح
جنبشهای تودهای و در انقلابها آدمها
چشم و گوش بسته و وچون چرا کاملاً عین یک
ورده از میرن میپیوندن به توده و از
رهبرشون از یک شخصی رهبر میسازن و در
حقیقت اینهایی که نه فکر کردن نه میدونن
چیکار میکنن به یک نفر یا یک گروهی که
اصلاً در شرایط عادی نمیتونه همچین قدرتی
رو پیدا بکنه. قدرتی میدن که اونوقت
نمیتونن از شهرش رها بشن. مثل هیتلر یا
مثلاً خیلی خیلیا صدام نمیدونم قذای
دیگران اینا آدمهای بسیار بسیار
بیسر و بیپایی بودن به اصطلاح از یه طبقه
خیلی خیلی پایین جامعه تعلق داشتن.
آدمهایی که خودشون احساس شر میکردن از
اینکه در
محیطهای دیگه قرار بگیرن. خیلی اصلاً
اینا آدما خیلی خجالتین اول ولی مردم
انقدر بهشون قدرت میدن که یارو میشه مثل
هی فیلمای مستندی اگه دیده باشین راجع به
مثلاً صدام یا قذاافی یا دیگران میبینید
که ابتدا انقدر اینا معصوم به نظر میان
انقدر حجو و حیا دارن و انقدر فداکارن و
اینا ولی به محض اینکه قدرتشون متمرکز
میشه گرگ درنده میشن حتی به نزدیکان
خودشونم رحم میکنن و آقای خامنهای این
اتفاق افتا افتاد براش یعنی اینکه آقای
خامنهای
یکی کینه کسانی رو داشت که
مشهدی بودن یا مذهبی بودن از خانوادههای
مذهبی بودن بعد جذب گروههای چپ شده بودن
مثلا احمدزاده با آقای طاهر احمدزاده رفیق
بودن اینا بچههاش فدا فدایی شده بودن و
خیلیای دیگه و از اون طرف با طلبههایی که
اون و اونها اها هم به اصطلاح به گرا
گرایش چپ اسلامی داشتن حالا یا به شریعتی
نزدیکتر بودن یا به هر حال یه موقعیتی
بود که برای اینها حسادت برانگیز بود رشک
انگیز بود و اینا با اینکه در یک به
اصطلاح راستای فکری قرار داشتن ولی
حسادتهای شخصی باعث میشد که
به اصطلاح آتش خصومت میان اینها شعلهور
بشه یک نمونهشم اون آقای عاشوریه که
متأسفانه کاملاً بر اساس
بدخواهی شخصی
کسانی مثل آقای خامنهای اعدام شد.
داستانشو آقای قابل نوشته اگر گوگل بکنید
یه داستانشو مفصل در بیبی سی نوشته
یعنی وقتی که میرسن به قدرت تصوی حساب
میکنن دیگه یعنی
تا زمانی حاضرن جان بدن برای ملت که به
قدرت نرسیدن وقتی انقلاب پیروز میشه
اینها در حقیقت کسانی هستن که خودشون رو
در جایگاهی میبینن که مردم باید فدایی
اونا بشن
و این شما رو
در یک به اصطلاح دوره زمانی بسیار کم یک
آدم دیگه میکنه. یک آدمی که اصلاً
خودتونم نمیشناسید. مطلقا نمیشناسید اون
آدم. آقای خامنهای وقتی که رهبر شد شما
دیدین دیگه همه ملت ایران دیدن اون
فیلم مجلس خبرگان
که میگم
وای بر ملتی که من بتونم رهبرشون بشم و
اینا. خیلی روز چون من هر روز میدیدم بعد
از زرا دیدار داشت هر روز تلویزیون مستقیم
پخش میکرد من هر روز میبینیدم و بعد
صحبت که میکنه خیلی حالت فروتنی داره و
آره من که ندونم قابل نیستم و خواهش
میکنم و این حرفا ولی تو یکی از سخنرانیش
برای اولین بار وقتی که طلبههای قم رفته
بودن پیشش
گفت که دور شروع کرد از این حرفا که من
نمیخواستم اون اونم خدا تکلیف کرد و از
اینجور چیزا و گفت ولی من فکر کردم که این
تعهد بزرگ این مسئولیت تاریخی بزرگ الان
اگر به دست من داده شده من این رو با قدرت
تمام
انجام خواهم داد و در انجامش هیچ
ملاحظهایی نخواهم کرد و بعد اون آیه قرآنو
خوند که درباره یحیاست و خزل کتاب به قوه
گفت من این
مسئولیتو با قدرت میگیرم و با قدرتم اجرا
میکنم یعنی یه کسی که خجالت میکشید سرشو
بالا کنه پیش مسئول مسئولین کشور علامه
میشه کسی که میتونه به شدت
در حذف دیگران
به اصطلاح بیپروا بشه در هم دوره اول
سالهای اولی که اومد اولین کاری که کرد
چپهایی رو که این سالها خون دل خورده
بود ازشون از مجلس سپون هم صلاحیت
خیلی خشن و حالا تعریف میکنم قمش کرد
دیگه و این شخصیت بسیار شخصیتیست که تحقیق
خیل شده است شخصیتیست که به رسمیت شناخت
نشناخته پدر همواره برا سلطه داشته
میخواسته از دست پدر فرار کنه
ولی نتونسته و از اون طرف در جامعه حوزوی
که یک قدرته در اون جامعه باز پذیرفته
نشده در اونجا هم در حقیقت با پدر یعنی
پدر نمادینش مشکل داره با نخبگان جامعه که
روشنفکراها و دانشگاهیا هستن عضو اونها
هم نیست و در میان اونها هم یک وسله
ناجوره
و همین همه اینها باعث میشه که او مدام
خودش رو در میان یک جامعهای ببینه یا
جمعی ببینه که همه از او با او بدن ولو
اینکه اظهار نمیکنن. یعنی یک بیاعتمادی
مفرت و مزمنی که با این آدم میمونه و
هرچه که مسئولیتش بیشتر میشه و تداوم پیدا
میکنه این بدگمانیش نسبت به آدمها
افزایش پیدا میکنه یعنی محال کسانی که
باهاش زندگی کردن کسانی که باهاش مبارزه
کردن کسانی که باهاش نورمک خوردن خندیدن
سفر رفتن وقتی که رهبر شد اصلاً مطلق راه
نداد و کسانی که راه داد
هیچ کدوم رو لحظهای از اینکه از بدگمانی
او رها باشن مسونی نداشت. یعنی مسئولین رو
که انتخاب میکرد به همون مسئول بسیار
بدگمان بود و ب به شکل بیمارگونهای
مخصوصاً مسئولان ردی اول کشور رو تحت نظر
میگرفت. یعنی حالا تعریف میکنم براتون
آقای خامنهای کسیست که حتی به بچههای
خودشم نتونه نتونسته اعتماد کنه که
مسئولیت رسمی دفترش رو گفته بگیرن از همه
نگران از همه نگران و این شخصیت
تحقیر شدگی ترت شدگی و ترس
اون رو تبدیل میکنه به کسی که تمام
تمرکزش بر روی قدرته روان بحث روانشناسی
شخصیتهای توتالیتر که وقت بحث مفصلیه
قلمرو مفصلیه میگن توتالیترها
چرا انقدر قدرت دارن چرا انقدر قدرت
شیطانی دارن چرا میتونن انقدر به اصطلاح
دست به جنایت بزنن دست به کارهایی بزنن که
هزینه انسانش بالاست
علتش یک علتی که میگن معمولاً این هست که
کسی که رهبر توتالیتر به دلیل اینکه تمرکز
شیطان میگه آدم متفاوتی نیست با دیگران
ولی به دلیل تمرکز به اصطلاح بیوقفهش بر
قدرت هیچ چیزی برای او دیگه مهم نیست. هیچ
چیز یعنی نه ثروت براش مهمه نه خواب براش
مهمه نه بچهش براش مهمه نه غذاش براش
مهمه فقط و فقط اون قدرت براش به هیچ چیز
نمیبینه دیگه چیز دیگه رو اصلاً براش
اهمیت نمیده زندگی آقای خمینی و زندگی
آقای خامنهای یه زندگیست که شما نسبت به
رهبران دیگه اصلاً زندگی به اصطلاح لوکس و
پرخرجی نیست آدمهایی هستن که ساده زندگی
کردن و در مورد مسئولیتشونم در اون دوره
مسئولیتشونم کم و بیش ساده زندگی کردن ولی
حاضر بودن عالمی بکشن و حاضر هست آقای
خامنهای عالمی رو بکشه یعنی برای قدرت از
خون مردم نمیگذرن ولی اگر چیزی مربوط به
قدرت نباشه طلا باشه قبول نمیکنن و این
از اونها یک شخصیت کاملاً یکسویه
سمج
آدم انعطاف ناپذیر لجباز و کینتوز میسازه
آقای خمینی همینطور بود. آقای خمینی
بسیار کینهای بود. بسیار بیرحم.