وقتی میاد تو فضای بیرون فضای بیرون در
احاطه
بعد یعنی در دهه ۲۰ خب رضا شاه از ایران
رفته بیرون قدرت به اصطلاح حکومت ضعیفه و
یک محیطی ایجاد شده که مستعد فعالیت
تندروترین جریانهاییست که قبلاً سرکوب
شدن و در وضعیت عادی سرکوب میشن یکی جریان
حزب تودهست که خب میدونید که بزرگترین
حزب سیاسی در تاریخ ایرانه و بسیار جذاب
یعنی شما اگر تودهای نبودی جرأت نداشته
بگی من تودهای نیستم یعنی اگر نویسنده
بودی اگه روشنفکر بودی مطرود باشی و قدرت
داشت و جذابیت و از اون طرف جریان
بنیادگرای اسلامی که چهره شاخصش آقای
نواب صفوی بود نواب صفوی یک پسر جوانی بود
منتها جاهل به شدت جاهل
خیر از این آدمای که بیخودی تند مزاجن ولی
یک حالت جذابیتی داشت در رفتارش
مثل گان گنگسترا بود یعنی یه آدم کاملاً
به اون اونها تعلق داشت جوانی یه ذره درس
خونده بود و اصلاً شبیه مثلا آدمای گروه
فشار جمهوری اسلامی ولی به اصطلاح علما
ازش استفاده کرده بودن به عنوان کسی که یه
مقدار این فضای ی ضد مذهبی که در جامعه
وجود داشت اینو در حقیقت کنترل کنه مهار
کنه و مخصوصاً کسروی کسروی یه کسی بود که
با بقیه روشنفکرا فرق میکرد اولاً کسروی
کسی بود که روحانیت معتقد بودیم باسواده
آقای خامنه آقای خمینی تو یکی از
سخنرانیاش میگه میگه مثل اون تبریزی که
خیلی هم باسواد بود بنابراین سوادش رو چون
روحانیت همش میگه سواد خیلی حساسیت ت داره
و برای تحقیر طرف مقابل خیلی میگه تو
بیسوادی و بیسوادی ولی اینو نمیتونست
بگه بیسواده. ثانیاً
این آدم به تسلط داشت به به اصطلاح حدیث و
تفسیر و کلام و در استدلال کردن و بعد در
فارسی حرف زدن که پسند روز بود بر روحانیت
سر بود بر این آخوندای نمیدونم اینا که
آخه به اصطلاح مجتهداشون نمیرفتن بحث کنن
که روضهخونه بیسواد میرفتن و این در
حقیقت نمایشی ایجاد میکرد در به اصطلاح
مل قلم عمومی که روحانیت رو با رفتار خودش
با شیوه نقد خودش
تحقیر میکرد، رسوا میکرد بر اون قصدش
این نبود ولی روحانیت خیلی از کسروی بیشتر
رنج میبرد خیلی احساس زخمخوردگی میکرد
به خاطر اینکه این یه نمایشی بود در قلمرو
عمومی یعنی میومد در بین عموم حرف میزد و
در حقیقت جذب میکرد مردم اینطور نبود که
فقط یه کتاب بنویسه مثل خیلیای دیگه و به
همین دلیلم محبوب ک طلبههای جوان بود و
البته
آدمای مذهبی حتی در بازار
و نواب در قم جا نداشت یعنی در در قم آقای
بروجردی اصلاً گفته بود که راش ندید یه
بارم اومد و کتکشون زدن و دیگههم ن نه
نشون ندادن بعدم که اعدام شد آقای بروجردی
کاری ب نکرد برای جلوگیری از اعدامش در
نتیجه یعنی نمیخواست اصلاً به حوزه مربوط
باشه ولی در مشهد یه جایی بود کوچیک بود و
جایی بود که چیز نداشت به اصطلاح یک فضای
تحت
اداره یک نفر نبود یه فضای خیلی محدودی
بود و چند تا مدرسه بود و این در مشهد و
مشهدم شهر کاملاً مذهبی نبود مخصوصاً از
دوره قاجار به بعد یه شهریست که اون به
اصطلاح منطقه یه مهدی دائره دوره حرم امام
رضا که محلات قدیمی بودن
آدمای سنتی و مذهبی مینشستن و بعد در
زمان پهلوی توسعه پیدا کرده بود در اطراف
اون به اصطلاح
منطقه سنتی شهر شروع کرده بودم
ساختمانسازی و بعدم که آقای ولیان رو آقای
په آقای پهلوی گذاشت این توسعه مشهد خب
خیلی مناطق سنتی رو هم خراب کردن که خ خود
اون داستانه بنابراین مشهد یه شهری بود که
شما میتونستی اصلاً مذهبی نباشی خیلی به
اصطلاح آدم متجددی باشی آدمی باشی که
کاملاً به اون بخش به اصطلاح امروزی و
طبقه
متوسط دانشگاهی
اقلیت جامعه تعلق داره میتونستم که آدم
خیلی خیلی سنتی باشه حوزهش که خب خیلی
بسته بود فوقالعاده بسته بود حوزهای بود
که درش اصلاً نمیشد فلسفه و نمیدونم
اینجور چیزا اصلاً راه نداشت و حتی شعر
خوندن و اینها رو هم کراهت
براش قائل بودن معتقد بودن که نباید خونده
بشه ولی خب این طبیعتاً شما رو بیشتر
میرونه بخارید ولی قم نه قم خود شهر
کوچیک بود و حوزه به اندازه شهر بود یعنی
شهر اصلی همون حوزه بود در نتیجه شما اگر
میخواستی از فضای حوزوی خلاص بشی باید
میرفتی تهران کما که آقای بهشتی و آقای
مطهری و آقای
چیز استاد صدر و اینها هم رفتن یعنی قم
جایی نداشت فرار کنی اگه میموندی اونجا
در حقیقت همچنان در چنگشون خب آقای
خامنهای البته که گاهی سفر میکرد میومد
برای مجالس گوناگون شعر یا دوستان
روشنفکرشو روشنفکر که میگم حالا توضیح
میدم که به چه معنا
و به اصطلاح دنیای خار بیرونیش یه دنیای
شلوغ جذاب بود با از طریق یکی از د
طلبههایی که لبنانی بود به دنیای عرب باز
شد اون هم خیلی محدود به خاطر اینکه آقای
خامنهای خودش عربی رو یاد گرفته اون عربی
که در حوزه یاد میدن فقط به درد فتوا
خوردن میخوره اصلاً نمیتونید باهاش حرف
بزنید یا حرف کسی رو عربا رو بفهمید ولی
آقای خامنهای مجذوب قاریان مصر شد و در
حقیقت چیز مذهبی بخش مذهبیش در حالی که
هیچ ارتباط دیگهای با جهان عرب از مثلاً
روشنفکراشون ادبیاتشون پیدا نکرد جان. این
داستان در نجف معکوس بود. در نجف کتابهای
به اصطلاح مصریا مخصوصاً میامد و مصفی
آدمهای بسیار برجسته داشتن مثل طاق حسین
مثل زکی نجیب محمود. زکی نجیب محمود شاگرد
جی آیر اون به اصطلاح پوزیتیویست معروف
انگلیسی بود و خودش
به قطب پوزیتیویسم منطقی در جهان عرب بدل
شد نصر فوقالعاده زیبایی داشت به شدت ضد
دین بود پوزیتیویست بود دیگه ولی نصری
داشت که اصلاً نمیتونید شما در برابرش
مقاومت بکنید یکی از مهمترین کتاباش هست
اسمش هست المعقول ولامقول فی تراثفکری و
بعد آقای ولی کتاباش میومد و آخوند
مثل محمد باق صدر میخوندن و محمد باق صدر
با او مکاتبه داشت ا کتاب فلسفهشو که
نوشته سؤال کرده از او اونم براش کتاب
میفرستاد ولی ولی مشهد اصلاً همچین چیزی
امکان نداشت
قومم حتی ح کتابای عربی نمیومد کتابای
عربی جدید نمیومد هرچی میومد همین به
اصطلاح کتابای مذهبی بود
در حالی که این
مسئله در مورد کسای دیگه فرق میکرد آقای
بهشت آقای مطهری کسی بود که زبان
نمیدونست ولی تا جای ممکن تلاش میکرد که
فلسفه غربی رو بفهمه مثلاً فضای فکری غرب
دستش بیاد هم خیلی مطالعه میکرد هرچی که
به فارسی در میومد هم خوب مطالعه میکرد و
هم با کسانی مثل حمید عنایت منوچر بزرگ و
دیگران مدام در هشر و نشر بود اونا پیشش
درس میخوندن این ازشون خیلی استفاده
میکرد آقای بهشتی زبان بلد بود رفت
دانشگاه این آقای خامنهای به دلیل اینکه
دانشگاه نرفت و به دلیل اینکه زبان
دیگهای بلد نبود و به دلیل اینکه امکان
خروج از کشور رو جز یک بار با خانوادهش
سفر به عراق پیدا نکرد فضاش خیلی محدود
بود خیلی محدود بود آقای مثلاً رفسنجانی
آمریکا آمده بود قبل از انقلاب نمیدونم
ژاپن رفت خیلی خیلی طلبه ها اون موقع حتی
در قمم به اصطلاح چیز بودن دنیاشون خیلی
بازتر بود آقای خامنه این هیچ چنین نبود و
بعد این برای اینکه اون بخش متجدد خودش رو
به اصطلاح
پررنگ کنه یا تقویت کنه و یا به اصطلاح
اون چیزی که میتونه از دنیای تجدد بگیره
با در فارسی که میشد ادبیات در بخش
روشنفکرم باز میشد ادبیات ادبیاتم که
میگیم بیشتر رمان یعنی اصلاً ایشون از
مثلا شعر
مدرن شعر اروپایی و نمیدونم اینجور چیزا
خوشش نمیاد البته حق داره به خاطر اینکه
اون موقعها که درمان خوب نبود بود ولی اون
ذوقش یا فهمش از شعر همون شعر کلاسیک آقای
خامنهای حتی شعر آزاد فارسی رم دوست
نداره نمیپسد بنابراین شروع کرد به رمان
خوندن و حالا اون موقع خیلی سخت بود دیگه
کرایه میگرفتن و اینها هم خودش میخوند هم
گاهی برای دوستاش میخوند و عادت کرد به
رمان خوندن خیلی رمان خوند یعنی راحتترین
کاری که میشه کرد یعنی رمان خوندن ایشون
شبیه مثلاً
قصه
نمیدونم آگهی یا بخش حوادث روزنامه رو
خوندن با این چشم میخوند دیگه برای اینکه
قصه بشنوه و بعدم بیشتر تمایل داشت به
نویسندگان روسی و اصلاً از رمان اروپ
مثلاً ویکتور هوگور رو دوست نداشت چیز در
روزها هم داستیفس رو قبول دوست نداشت پرسو
دوست داشت بیشتر کسانی که یک
گرایش پررنگ مذه مذهبی و معنوی درشون وجود
داره دیگه و مثل تولستوی یا ملی یا به
اصطلاح چپ خلقی مبارز و این حرفا حتی
ویکتور هوگورم که تعریف میکنه میگه به
خاطر اون چیزشه به اصطلاح عرق ملیشه
بنابراین به داستان و قصه و اینا
کاملاً نگاه هم
غیرمتخصانهای داشت هم نگاه کاملاً دینی و
مذهبی
ولی خب میخوند دیگه و خب برای کسانی که
فضای حوزه رو نمیشناختن و تلقیشون این
بوده که در حوزه همه ضرب ضرب ضربا میخورن
خب خیلی میتانه تحت تأثیر قرار بده دیگه
بشست تو یه مجلسی از فلان کتاب حرف میزد
همه چشاشون باز میشد اصلاً نام بردن اسم
فرهنگیا کتابای فرهنگیا در اون زمان بالای
منبر در محیط عمومی یک به اصطلاح ترندی
بود بین آخوندا و مثلاً میرفت بالابر
میگفت بله وونم جرد جرداغ میگوید فلان
کتاب هیچ کتابشو نخونده بود و نمیدونستم
اصلاً چی نوشته ولی همین کلمه
کتاب و نمیدونم عنوان کتاب و اسم کلی
مرعوب میکرد کار ۱۰۰ تا استدلال و فیلم
سینمایی انجام میداد از تبلیغی این یه چیز
رایجی بود اینا که به اصطلاح میخواستن اون
بخش جوان متجدد جامعه رو جذب کنن سعی
میکرد کردن با این شگردها خودشون رو
امروزی و متفاوت از اون نسل قدیم حوزه که
از نظر اونا مرتجع بود نشون بدم Ehm