داستان روحانیت در زمان رضاشاه و نوجوانی علی خامنه ای

بیش از هر چیز بگم که بعضی از دوستان مثل اینکه خیلی به اصطلاح توقعشون این هست که من یک رازهای ناگفته و هیجان برانگیزی رو از زندگی آقای خامنه‌ای پاش بکنم و گویا منتظر شنیدن چنین چیزهایی هستند و به همین دلیل گاهی برای من می‌نویسن که چرا انقدر من به مسائلی که از نظر اونها به زندگی آقای خامنه‌ای ربط نداره می‌پردازم. ز دوستان عزیز من هیچ چیز خاصی به شما نخواهم گفت که شما ندونید راجع به آقای خامنه‌ای کار به اصطلاح بایوگرافی یا کسی که شرح حال یه شخصیتی رو می‌نویسه این نیست که بره اسرار او رو کشف بکنه بلکه این هست که او رو بفهمه و من سعی می‌کنم اون چیزی رو که فهمیدم ازش یعنی عنوان این جلساتم هست این هست که آقای خامنه‌ای چنان که من شناختم یعنی از نظر داده‌ها من مطلقا از اون چیزی که دیگران نمیدونن هم استفاده نمیکنم در صحبت چون که اون باعث میشه که اصلا امکان تفاهم و ارتباط از بین بره من سعی میکنم اون چیزی که شما میدونید اون آقای خامنه که میبینید از چشم من هم ببینید در حقیقت من فهم خودمو از شخصیت او با شما در میون میگذرم ما رسیدیم به جایی که آقای خامنه‌ای کمکم وارد اجتماع میشه یعنی در حدود سن ۱۳ ۱۴ ساله که گ میده در مدرسه سلیمانیه و در حجره زندگی میکنه دیگه در خونه زندگی نمیکنه و در حقیقت وارد جهان بیرون از خانه میشه برای اینکه من توضیح بدم م این دوره زندگی آقای خامنه‌ای رو باید برای شما تصویر کنم دنیای ایران اون زمان مشهد اون زمان و مخصوصاً روحانیت اون زمان باید بگم که آقای خامنه‌ای به عنوان یک عضو جامنه سنتی جامعه و اون هم به اصطلاح قلب اون بدنه سنتی که روحانیت هست در حقیقت چه احساس و چه درکی از خودش و جهان پیرامونش داشته ببینید تجدد برای روحانیت یک شوک بسیار نابود کننده بود به دلیل اینکه روحانیت برای اولین بار خودش رو به عنوان یک پاره جدا شده از جامعه دید و در حقیقت با شقه شدن جامعه با از میان دنین شدن جامعه و با درد شدید پرت شدن تحقیر شدن و رانده شدن تازه آگاهی پیدا کرد که او روحانیته هیچ موقع روحانیت خودش رو به عنوان روحانیت یعنی به عنوان یک صنف یک صنف واحد و منسجم به هیچ وجه درک نمی‌کرد روحانیت مخلوق مدرنیته است یعنی از زمانی درست میشه دقیقاً که اقتصاد مدرن و تکنولوژی مدرن وارد ایران وارد جهان اسلام میشه روحانیت و مرجعیت با فتوای تنباکوی میرزا میرزای شیرازی بنیانش گذاشته میشه یعنی زمانی که رسانه تکنولوژی ارتباطی مدرن به اصطلاح ظهور پیدا می‌کنه و امکان ایجاد یک نهاد مدرن رو میده به بخشهای مختلف جامعه حالا روحانیت در داستان مشروطه خب تجربه خیلی تلخی بود یعنی با تمام نیرو و اعتماد به نفسی که داشت و فکر می‌کرد که می‌تونه از مردم و بازار و پشتوانه‌های سنتی خودش استفاده بکنه برای مقاومت در برابر اقلیت نخبه تجددگرا ولی در برابر او شکست خورد نه گذاشت اون پیروز بشه و نه خودش پیروز شد ولی هرچی که گذشت باز تاریخ جریان تاریخ به سمت مدرنتر شدن جامعه میرفت به سمت تکسیر و تقویت به اصطلاح نیروی مدرنخواه و مدرنیست جامعه می‌رفت. در نتیجه روحانیت احساس باختن همه چیزی همه چیزشو احساس کرد داره می‌بازه. یعنی هیچگاه در طول تاریخ خب آخوندا علما با قدرت‌های مختلف درگیر شدن یا رقابت کردن کشتن کشته دادن ولی هیچ موقع به این شکل و تا این اندازه احساس ورشکستگی مطلق یعنی ورشکستگی معنوی ورشکستگی فکری و ورشکستگی مادی هرگز همچین احساسی در این موقعیت قرار نگرفته و روند مدرنیته او رو از اونچه که داشت و جهانی که درش قرار داشت و جایگاهی که در اون جایگاه برتری که در اون جهان از آن خود می‌دونست کاملاً بیرون رو راند یعنی نه تنها د تا نهاد مهم دادگ به اصطلاح دادگستری و دانشگاه رو جایگزین در حقیقت نقش اصلی روحانیت و نقش به اصطلاح کلیدی روحانیت کرد بلکه قلمرب عمومی رو کاملاً به شکلی که او هرگز تصوری ازش نداشت و ناشناخته بود و به همین دلیل که ناشناخته بود ترسناک بود درآورد هر چقدر که روند مدرنیزاسیون بیشتر پیش میرانیت خودش رو در یک دنیای کاملاً ناآشنا و بیگانه‌ای احساس میکرد یعنی احساس احساس می‌کرد که بیخانمان شده، آواره شده و نمی‌شناسه این جهان رو مخصوصاً با برآمدن رضا شاه پهلوی که خب سیاست‌هایی داشت که سیاست‌های فرهنگی هیچ موقع دولت‌ها سیاست فرهنگی به اون سرعت نداشتن. برای اولین بار این دولت‌های مدرن هستن که سیاستهای فرهنگی دارن. یعنی مثلاً در دوران ما قبل مدرن دولت‌ها کاری ندارن به مدرسه‌ها، کاری ندارن به آموزش، کاری ندارن به نمیدونم مساجد، کاری ندارن به مردم، کاری ندارن در زندگی مردم دخالت نمیکنن ولی دولت مدرن هست که کاملاً در همه در اون یه قرون پول تیجی به شما تکلیفش رو اون روشن می‌کنه و همین طور که چه در بخوانید، چه بدانید و چه بکنید اونجا بود که روحانیت دید همه چیز داره از دستش خارج میشه یعنی هیچ چیزی دیگه به اختیارش نیست نه تنها به اختیارش نیست که با اون معیارها و با اون نشانه‌هایی که او باهاش زیسته بود و طبیعی می‌دونست و حق و حقیقت و ابدی می‌پنداشت با اونها کاملاً تفاوت داره و بدتر از اون با داستان متحد شکل کردن لباس و یعنی از یک طرف مردم عادی مجبور بودن که لباس همسان بپوشن و از طرف دیگه روحانیت منع شد از اینکه لباس خودش رو بپوشه و از اون طرف مسئله کشف حجاب یعنی اینکه مثل درست مثل این آدم و حوا برهنه شدن در بهشت و احساس شرمندگی کردن شرمساری کردن و اون بهشت رو از دست دادن احساس کرد که به هیچ چیزی به هیچ چیز به اصطلاح خصوصی و نزدیک خودش و مال خودش دیگه تسلط نداره. مهار همه چیز رو از دست داده بود. او که خودش رو مالک معنوی جهان قدیم می‌دونست در حقیقت خودش رو نماینده خداوند می‌دونست روی زمین تبدیل شد به یک موجود کاملاً بیختیار ناتوان سرگردان و پریشان خب دوران رضا شاه روحانیت خیلی پراکنده است وقتی که هم پراکنده است هم به دولت وابسته میشه یعنی رضا شاه سعی می‌کنه که در کنار دولت مدرن دین رو هم مدرن کنه یعنی قانون بذاره قاعده بذاره حوزه‌های علمیه که کاملاً به شیوه خیلی خیلی ابتدایی و سنتی اداره میشدن شروع کرد براشون قانون گذاشتن که شما باید طلبه‌ها رو مجبور کنید که امتحان بدن طلبه‌ها باید تا این حد امتحان بدن که حق داشته باشن لباس بپوشن. طلبه‌ها حق ندارن مثلاً دیگه فلان کارو بکنن. برای طلب‌ها قانون گذاشت و سعی کرد نهادهای مدرن دینی بسازه. از جمله نهاد به اصطلاح دانشگاه معقول و منقول معقول سعی میکرد که روحانیت رو به سمت آموزش مدرن بکشه و اونها رو کاملاً تحت ضوابط دولتی دربیاره کار به اصطلاح خطابه و وعض و به اصطلاح حضور اجتماعی روحانیت هم براش کانون وعض و خطابه ساخت بعد در رادیو برنامه‌های مذهبی ساخت مذهب مدرن شد رضا شاه مذهب رو مدرن کرد مذهب رو با ابزار مدرن با نهاد مدرن و با قوانین مدرن با بوروکراسی مدرن کاملاً متحول کرد یک ترنسفورمیشن و استحاله