حالا اجازه بدید که من
راجع به رابطه
آقای خامنهای با برادراش هم بگم و
بعد دیگه بحثو ببندیم برای جلسه بعد باقی
بحث رو ادامه
محمد خامنه خب شما این فضای مشهد و فضای
خونه رو تصور بکنید که پدر اولاً مخالفه
با اینکه بچههاش
مدرسه برن یعنی باید از نظر ایشون باید
همه برن طلبه بشن. دو اینکه مخالفه که
بچههاش وارد این جریانهای سیاسی بشن و
این حرفا و خب طبیعتاً میدونید که مشهدم
اون زمان خیلی فضای کوچیکی داشت و طبیعیه
که جوونها دوست داشتن که اجتماعی باشن.
دوست جوونها دوست داشتن که علمود باشن
جوونا دوست داشتن که به اصطلاح
با همدیگه به هر حال ارتباط داشته باشن و
اینها یا باید شما در حوزه میرفتین یا
باید میومدین محافل به اصطلاح ادبی یا
میامدید در محافل روشنفکری یا محافل ادبی
همون محافل روشنفکری بود روشنفکری در اون
دوره به معنای ادبیات دونی بود در حقیقت
کسانی که روشنفکر بودن بودن یعنی کسانی که
ادبی اهل ادبیات و
دانشگاهیان آقای محمد خامنهای یک شخصیت
خیلی جالبی داره
به نظر میرسه که خیلی
خوب موفق شده که از دست پدر فرار کنه من
نمیدونم که چه به اصطلاح شگرد
هنرمندانهای به کار برده که یک ذره که
سنش میره
به اصطلاح ۱۷ ۱۸ سالش میشه فرار میکنه و
میاد تهران خب اون موقع یعنی اینکه از
دسترس پدر خارج شده یعنی در از تیررس پدر
خارج شده بعدم میره دنبال اینکه حقوق
بخونه در دانشگاه تهران
کسایی مثل همین آقای احمد سلامتیان اینا
هم کلاسی بودن با او در دانشگاه تهران و
میره پروانه وکالت میگیره و دنبال
به اصطلاح آدمی بوده خیلی راحت طلب به شدت
آدم عافیت طلب و
انسان حالا حالتی که مثلاً شخصیتشم از این
حال خیلی حال کار کردنی نداره نه درس
خوندن داشته حال به اصطلاح فعالیت خاصی
دنبال این بوده که آخوندی کنه در حقیقت یا
از آخوندیش نون دربیاره به عنوان وکیل و
شبی مثلاً آدم مثل محضررا و این حرفا
دنبال زندگی بوده خیلی آدم عافیت طلب و
دنبال رفاه و اینجور داستانها
منتها خب بعد از انقلاب که برای خودش یک
چیز درست میکنه دیگه یک کارنامه همه اینا
بعد از انقلاب میشن انقلابی بعد از انقلاب
میشن آیتالله بعد از انقلاب شروع میکنن
به تألیفات و نمیدونم تصنیفات و این حرف
کرامات بنابراین نه اون زمان محمد چیز
نبوده علی
علی خب از اینکه گذاشت داشتنش به
به اصطلاح حوزه خب خیلی ناراحت بوده و
بچهها اون زمان همه ناراحت بودن من
داستان آقای شفیع کتکنی رو گفتم فضا جوری
بود که
رفتن در روحانیت یعنی که شما باید با فقر
بسازید با یه جور سرشکستگی یه جور به
اصطلاح وجاهت رو شما از دست میدادید یعنی
فضای ضد آخوندی دوره رضا شاه خیلی تاثیر
گذاشته بود و آدمی که مثلاً میرفت دنبال
طلبگی آدمی بود که به قشر مرتجع جامعه
تعلق داشت نه به قشر امروزی و به اصطلاح
متجدد و
به اصطلاح
پسند
عامه
خب شما بعد از همه چیز محروم میشدید دیگه
رادیو گوش نمیکردید تلویزیون گوش نمیکردید
روزنامه خوندن حروم بود نمیدونم
اصلا استایل سبک زندگی طلبگی یه سبک زندگی
خیلی عجیب غریبی بود یعنی در تضاد با
زمانه قرار داشت حالا این قبل از مشروطه
قبل از اینکه حالا رادیو تلویزیون و برق و
اینها بیاد زندگی علما با زندگی بقیه مردم
همشکل بود خیلی فرقی نمیکرد یعنی دنیاش در
یک دنیا زندگی میکردن ولی بعد از مشروطه و
بهویژه در دوره پهلوی جهان
حوزه و دنیای طلبهها و روحانیت کاملاً
جدا شد از دنیای مردم عادی و در یک دیوار
اولاً یک حصار بزرگی دور خودشون کشیدن یه
حالت تدافعی داشتن خیلی نسبت به مردم
بدبین بودن نسبت به قشر جوان بدبین بودن
نسبت به دانشگاه بدبین بودن نسبت به
رسانهها بدبین بودن رادیو تلویزیون
روزنامه و یه حالت مرعوب شدگی داشتن از
شکست مشروطه و بعدم داستان به اصطلاح
سیاستهای رضا شاه پهلوی اینها رو در
حقیقت به درون خودشون فرو برده بود خیلی
ترس خورده بودن خب برای جوان همچین چیزی
خیلی جذابیتی اصلا نداره بعد طلبههای های
مشهدی هم لباسی هم که میپوشیدن باز یه
هوا لباسشون سنتیتر بود از لباسهای
طلبههای مثلاً قم و اصفهان و اینها یعنی
بیشتر طلبههای مشهدی به جای قبا یه کت
بلند خیلیاشون میپوشیدن و عمامه که
میگذاشتن لباسی که داشتن خیلی سنتی تر
بود از لباس
به اصطلاح طلبههای جوان در تهران و در قم
و در اصفهان و این حرفا و حتی در نجف قرار
این خیلی طبیعی بود که علی بخواد
ناخسند باشه از این به اصطلاح سرنوشت و
رفتن در
مدرسه و با حسرت به تا آخر عمرش به مدرسه
و دانشگاه همیشه با حسرت نگاه کرد و خیلی
سعد که با خوندن ادبیات مدرن با رفت و آمد
با آدمهای به اصطلاح به اصطلاح روشنفکر
یا رفت و آمد در محافل ادبی یا شکل متفاوت
لباس پوشیدنش توضیح خواهم داد خیلی سعی
کرد که این حسرت رو
از بین ببره ولی هرگز از بین نرفت و به
اصطلاح به یک به یک معنا خیلی هم دشوار شد
براش به خاطر اینکه شکلی که او رفتار
میکرد یعنی مثلاً در حوزهها شما وقتی که
مخصوصاً وقتی عمامو میگذارید خب اون زمان
حالا که به اصطلاح خیلی
هر کی هر کیه ولی اون زمان شما باید
موهاتون رو کوتاه میکردید یعنی زیر عمامه
مخصوصاً ظلف گذاشتن خیلی در عرف حوزه به
اصطلاح خودشون میگفتن تنزی طلبگی خیلی
پسندیده نبود و بعد مثلاً ساعت مچی بستن
اصلاً متعارف نبود یا کفش به جای نعلین
پوشیدن اصلاً متعارف نبود و مخصوصاً حالا
بودن که خیلی از علما هم طلبهها رو علما
سیگار میکشن سیگار کشیدن یه چیز معمولی
بود
ولی آقای خامنهای پیپ میکشید و پیپ پیپ
کشیدن. پیپ خب یه چیز جدید بود با چپ و
اینجور چیزا فرق میکرد. مثلاً چپ بیشتر
مال روستاییا بود و اصلا سیستمش فرق
میکرد. پیپ خیلی ژست به اصطلاح مدرن داشت.
طبیعتاً آقای خامنه اونوقت تظاهر میکرد به
این یعنی داشت که این تیپ به اصطلاح
خودش رو به رخ بکشه. مثلاً میرم در بازار
در نمیدونم
خیابان و همین طور پیپ میکشید یا در
مجالس عمومی پیپ میکشید و این باعث شد که
هم
[موسیقی]
به اصطلاح خب به دلیل اینکه آخوند بود و
تحصیلاتش تحصیلات آخوندی بود گرچه اهل
ادبیات بود ولی در جامعه روشنفکری خب
پذیرفته نمیشد طبیعتاً یعنی باز او از جنس
روشنفکران نبود از جنس
عدبایی اون دوره نویسندههای اون دوره
نبود مثلاً با شفیعه کتکنی با هم هم
شهریهای خودش هم ولایتیهای خودش و همون
نسل طلبههای اون دوران تفاوت داشت حتی
مثلاً محمدرضا حکیمی که خب او هم آدم از
همین نسل هست خب اون هم در به اصطلاح تا
ستعود خیلی بسیار بسیار ملاتر از آقای
خامنهای بود و دروس حزوی رو خونده بود
ولی
همین که لباس نپوشید خیلی
سرنوشت رو متفاوت کرد یعنی آقای حکیمی در
دوره قبل از انقلاب توی جامعه روشنفکری به
عنوان یک چهره
روشنفکر مذهبی کاملاً پذیرفته بود در
مؤسسه فرانکلین کار میکرد نمیدونم حمید
عنایت با حمید عنایت و دیگران سراس سر
داشت در اون کتاب سیری در
چیه؟ تاریخ معاصر عرب که حمید عنایت نوشته
یک فصلی آخرشو آقای حکیمی نوشته آدمی بود
که با اهل نشر و اهل به اصطلاح رسانه در
اون زمان ارتباط داشت با خانمها خیلی
ارتباط داشت و این چیزایی بود که برای یک
طلبه ممکن نیست و ممکن نبود
و اینم بگم آقای حکیمی قبل از انقلاب خیلی
متفاوته با آقای حکیمی بعد از انقلاب آقای
حکیمی قبل از انقلاب خیلی به اصطلاح ولی
اقتضای زمانه سعی میکردن که خیلی به
اصطلاح
شیوه مدرنتری برای زندگی و ارتباطات
داشته باشن. بعد از انقلاب خب ایشون اصلاً
منزوی شد و خیلی داستان فرق میکنه.
Yeah.