آقای خامنهای در خاطراتی که بیان کرده
برای مرکز اسناد انقلاب اسلامی از این به
اصطلاح حالت تحقیر صحبت میکنه و میگه که
خب آقای خامنهای وقتی که طلبه میشه فکر
کنم ۱۱ سالگی ۱۲ سالگی طلبه میشه زمان
قدیم شما وقتی که طلبه میشدین به محض که
طلبه میشدین ولو اینکه ۱۰ سالتونم بود ۹
سالتونم بود ۷ سالتونم بود و به محض که
طلبه میشدین این ابامامی میپوشید
الان خب اینطوری نیست ولی قدیم وقتی وارد
حوزه میشدین شما و طلبه میشدین ابوعما
میپوشید آقای خامنهای فکر کنم در ح در
سن ۱۱ ۱۲ سالگیش لباس روحانی پوشیده خب یه
بچه بوده طبیعتاً حالا میگم که داستانشو
از جهت خانواده و وقتی که خب بچه بوده
اولاً دوست داشته بچگی کنه و با بچههای
دیگه دیگه
هم شکل بچههای دیگه باشه با بچههای دیگه
بازی کنه تصور کنید که این دیگه دوران
قدیم نیست که همه همین شکل باشن بلکه
جامعه عوض شده بچهها همه دارن میرن مدرسه
یعنی میرن مدرسههای جدید بچههایی که سن
آقای خامنهای هستن آقای خامنهای تو
دبستان خونده فکر کنم یکی دو سال راهنمایی
هم خونده باشه ولی
بچهها همه میرن مدرسه و بعد وقتی که یه
بچهای رو جدا میکردن و طلبه میکردن
بچه احساس
عذاب شدید میکرد اینو دکتر شفیع کتکنی در
خاطراتش که در یه بخش یه مصاحبه کوتاهی
داره در اول گزینه اشعارش که انتشار
انتشارات مرواری چاپ کرده توضیح میده این
دقیقاً حالت آقای خامنهای هم هست میگه
پدر من یعنی آقای شفی پدرش هم روحانی بوده
منتها روحانی معروفی بوده روحانی واعزی
بوده
میگه پدر من منو
نگذاشت برم مدرسه منو فرستاد طلبه بشم و
من گریه میکردم و چون میدیدم که همه
بچهها دارن میرن مدرسه و همه
دارن یک سمتی میرن که من از اون سمت باز
داشته باشه منو جدا کرده بودن از بچهها و
بعد میگه پدرم فکر کرده بود که من عاشق
کیفم کیف مدرسه هستم که بچهها دارن به
خاطر همینم برای من یه کیف خرید که من
گریه نکنم مثلاً خب این یعنی روحانیت
متوجه این نکته نبود که این نسل جدید با
اون نسل قبل متفاوت هست حالا کاری هم که
با آقای خامنهای کردن همین طور بود آقای
خامنهای میگه که ما در من در کوچه بازی
میکردم با همون ابا عمامه تصور کنید که
مثلاً توپ بازی میکردم با بچههای دیگه و
این با ابا و عمامه با بچههای دیگه توپ
بازی میکرد یه بچهای تصور کنید ۱۱ ۱۲
ساله رو و بعد میگفت بچهها ما رو مسخره
میکردن بچهها منو مسخره میکردن
این حس تحیر خب خیلی وحشتناک بود این این
روحانیت در اون دوران داشت و فقط محدوده
به آقای خامنهای نبود
[موسیقی]
و در مورد آقای خمینی هم بود در مورد
روحانیت به طور کلی بود به همین دلیلم بود
که مثلاً خیلیها اون زمان اصلا آرشون
میومد که یعنی طلبهها نمیتونستن بگن که
من
چیز هستم طلبه هستم یا تو حوزه هستم. حوزه
رو میگفتن دانشگاه قم. طلبهها رو
میگفتن دانشجوی
علوم دینی. یعنی طلبه رو دانشجو میگفتن.
یعنی شما نگاه کنید به مجله مکتب اسلام یا
خیلی از چیزای دیگه میبینید این تعابیر
خیلی در مدا حوزه و روحانیت و قم به کار
میره. یعنی خود این کلمه روحانیت و حوزه و
اینها همه بیاعتبار شده بود.
آقای خامنهای این حس تحقیقرو خیلی
وحشتناک داشته در دوره بچگیش از جهات
متعددی میگه پدرم منو مجبور کرد که
از اول برم به اصطلاح به روضه خونی و خب
میگه که یادش میاد که وقتی که اولین بار
که روضه خونده یادم نیست الان دقیقاً چقدر
۱۰ تومن اینا بهش دادم معمولاًهم روضههای
زنانه میرفتن این بچهها تا روزهها های
محله طلبههایی که کوچیک بودن و سنشون
کوچیک بوده و بعد آقای خامنهای همون طور
که در شرح اسم خاطراتش آمده میگه که
وقتی که من میرفتم مثلاً مسئله مسائل
شرعی میگفتم برای زنها خب بچه بوده
کاملاً گاهی مسائلی میگفته که مربوط به
عادت ماهیانه خانمهاست و خانمها بهش
میخندیدن و مسخرهش میکردن و دستش
میداخن
خب این از یک طرف و از طرف دیگه
فقر شدید که در
[موسیقی]
خانواده آقای خامنهای بوده بسیار رنجآور
بوده و این فقر شدید هم باعث یک نوع
شرمنگیست. آقای خامنهای میگه که گاهی ما
شب به اصطلاح مختلم میشدیم یا به قول
فرنگیا ودریم داشتیم و صبح باید میرفتیم
حمام پول نداشتم برم حمام
یعنی در این حد فقر شدید داشتم