چگونه دوست داشتن زبان مادری را از فرانسوی ها بیاموزیم؟ (فارسی را پاس نداریم)

آقای خرجی سلام سلام بر شما و بریم خب منم سلام عرض می‌کنم خدمت دوستان حاضر در جلسه. خوشحالم که باز هم خدمت شما رسیدیم در آرندخوانی. با این عنوان عشق به زبان رو از فرانسوی‌ها بیاموزیم و در پرانتز رو پاس نداریم. به هر حال آقای خرجی در سفری هستن در فرانسه و این خودش باعث شده که تو این چند روزی که در اونجا هستن بیشتر با زبان فرانسه درگیر شدن و خاطرات و بحثا براشون این تدایی رو به وجود آورده و موضوعاتی که تحت عنوان‌های مختلف داشتیم در روم‌های مختلف رو امروز با این قضیه و این عنوان دنبال می‌کنیم و امروز فکر می‌کنم بیشتر راجع به آگاهی زبانی آقای خلجی باهاشون گفتگو خواهیم کرد. بسیار خب تا اتاق در هر کلاب‌هاس رفته رفته شکل بگیره و دوستان اضافه بشن می‌تونیم اگر دوستی صحبتی داره یا نکته‌ای داره تشریف بیارن در استیج خدمتشون باشیم تا یوتیوب هم استار کارت بخوره آیای یوتیوب هم داریم و کاراش انجام شده بله تا یه دقیقه دیگه بسیار خب پس اگر دوستان نکته‌ای هست می‌تونیم یم صحبت رو آغاز کنیم. بله آقای حسین بفرمایید. سلام آقای خلجی عزیز درود بر شما عزیز مایین یه نکته فقط می‌خواستم بگم که شاید بی ارتباط باشه واقعاً شایدم ارتباط داشته باشه یکی از دانشمندان روسی به نام لامانوسف میگه که زبان فرانسوی زبان عشقه زبان انگلیسی زبان سیاسته زبان آلمانی زبان جنگه ولی زبان روسی همه این‌هاست. اینم گفتم هم در واقع که یه چیزی گفته باشم درود بر شما آقای خلجی عزیز تو قلب ما این مرسی ممنونم دوست عزیز متشکرم بله ما هم که میگیم که می‌دونه دیگه طبیعتاً بهخاطر اینکه بهتر میدهش خب آقای خرجی صدای شما قطع میشه ابتداش بله ولی در ادامه خیر یعنی میکروفونو قطع کردم قبل از اون میگین نه وقتی میکروفونتون بازه یه مقدار صداتون میاد بعد دوباره قطع شه لحظه اجازه بدید شاید مشکل اینترنت اینجا باشه با بچ صدای من الان خوبه بله بله منتها باید صحبت کنید تا ببینیم این مشکل ترف شد من دوست دیگری نیست که صحبت بکنه جرا آقای علیگما هستم بله بفرمایید سلام عرض می‌کنم خدمت شما استاد آقای احمدی نازنی خسته نباشید میگم باباک جان خوشفر باشید استاد استاد من یه مطلبی رو از هانا آرن یادمه قدیم خوندم میخواستم ببینم این رو با شرایط ایران چهجور چگونه میشه برابری داد خب خان آرن میگه که در حکومت‌های توتالیتر و وضعیت توتالیتر مردم انقدر وراجی می‌کنن که زبان خاصیت خودش رو از دست میده و همه چیزش از بین میره از ساختارش از استراکچرش از درون مایه و از همه چی توهین میشه آیا این وضعیت حالا ۱۰۰ ساله یا ۱۵۰ ساله اخیر که ایران به دوره مدرنیته مثلاً مثلاً وارد شده مدرنیته‌ای که حالا شکل نگرفته ولی یه چیز ظاهری هست و این استبداد شدیدی که تو این ۱۵ سال مثلاً بر مردم ایران و به ویژه تو این ۴۸ سال اخیر حاکم شده آیا این تأثیر داشته از بین در از بین رفتن زبان فارسی یعنی ما انقدر از این زبان استفاده کردیم در هر چیزی کلمات نابهجا فعل‌های نابه کار هر چیزی رو ما وارد این زبان کردیم و تو این چند ساله اخیرم م که انقدر ازش استفاده کردیم که دیگه تمام مفاهیمش رو برای ما از دست داده یعنی دیگه زبان ما نه ساختار داره نه مفهوم داره نه فرم داره نه شکل داره هیچ چیزی نداره دیگه آیا این وضعیت استبدادی ما در از بین رفتن زبان فارسی نقش داشته که حالا مثلاً چون داریم می‌بینیم که داره از بین میره و دیگه معنایی تولید نمی‌کنه اومدیم به پرستش حالا از تبلیغات و شوهای تلویزیونی که در مورد حافظ و مولانا و سعدی میدن تا خود حکومت که یک زمانی می‌گفت زبان رو فارسی رو پاس بداریم مثلاً تو یک جمله مثلاً لحظه درست گفتن جملات رو عنوان می‌کرد این ترس از این نیستش که چون زبان فارسی از بین رفته این نمایشو تقریباً چیزی برای مثلاً مثل مجلس ترحیم هستش تا مثلاً بزرگ داشته زبان فارسی آیا این‌گونه هست یا نیست؟ اگر این صحبتها رو به آقا پیش آقای کزازی بکنی فکر کنم که سه چار تا چهار راه دنبالت میکنه آقای عالی میخوام امروز اونطور که میخوام بگم در حقیقت این هست که بله وضعیت به اصطلاح زبان ما خیلی وخیم هست ولی یعنی این علتش زبان نیست. دقیقاً نکته‌ای که می‌خوام بگم اینه. حالا توضیح خواهم داد. آقای بابک ببخشید من می‌تونم یه نکته‌ای رو اشاره کنم. عذرخواهی می‌کنم اگه اجازه بدین. بله بفرمایید. ببینید همین نکته‌ای که آقای آلیگما گفتن از نقل قب آوردن از هانا آرنت واقعاً همین جا یه سؤال برای آدم پیش میاد واقعاً شما فکر کنید که به حرف خانم آرنت بخواید گوش بدید و یه سری وراجی‌ها نکنید اولاً باید بگید وراجی یعنی چی؟ دوماً که یک حکم کلی کشورهایی که راجی می‌کنن دیکتاتورین پس در دیکتاتوریا زبان فلان میشه بیسار میشه و بخواید اگه به این عمل بکنید باید بگید که یه سری چیزایی رو باید ما به زمان به کار نبریم که میشه عین دیکتاتوری اینم اگه آقای خلجی توضیح بدن خیلی ممنون میشم حرفم تمام سپاسگزارم بله حتماً داستان در دقیقاً نکته همینه که خیلی قضیه پیچیده‌تر از اون چیزی که ما فکر می‌کنیم و حالا توضیح خواهم داد خیلی پیچیده بله حتماً اصلاً موضوع بحث همینه خب من در یوتیوب هم حاضر میشم دوستی هست که بخواد صحبت بکنه نه آقای خرجی میتونیم شروع کنیم دوستان من رو می‌بینن در یوتیوب اگر می‌بینن لطفاً اطلاع بدن که من فکر می‌کنم یک اینترنت اینجا یک مقدار ضعیف باشه. فکر می‌کنم هنوز بازش نکردید یوتیوبو. بله مشکل همین الان حلش میکن خب بعد عجب فکر کنم سرعت اینترنت این هتل پایینه ولی تا الان مشکلی نبود. بذار من خارج بشم یک بار از اینجا نه ظاهراً که فعلاً مشکل داره به هر حال من نمیخوام دوستانو معطل بکنم متأسفانه من اینترنتم خیلی اینجا قوی نیست و چیز دیگری به نظرم نمی‌رسه کار دیگهای به نظرم نمی‌رسه که انجام بدم و دو سه بارم در حقیقت خارج شدم از وب سایت ولی ظاهراً مشکل داره به هر حال ما این صحبتو در اینجا ادامه میدیم و بعد اون وقت میتونیم فایل صوتیش رو در یوتیوب هم بذاریم برای دوستانی که فرصت نمیکنن این برنامه رو از طریق به اصطلاح کلاب هاوس بشنون سلام عرض میکنم خدمت همه دوستان امیدوارم که حالتون خوب باشید من همون طور که بابک عزیز گفت در سفرم و خب طبیعتاً آدم وقتی در محیط هست خیلی توجهش بیشتر جلب میشه به اونچه که در پیرامونش می‌گذره ولی این موضوع که میخوام بهتون بگم یکی از موضوعات اصلیست که سال‌ها به در کانون به اصطلاح توجه و تأمل قرار گرفته و برای من یه معمای بزرگی بود که داره کمکم حل میشه خب مسئله اینکه ما چرا در ترجمه آثار غربی‌ها به زبان فارسی یک زبانی رو خلق کردیم که این نامفهومه. خب خیلی این رنجآوره از جهت اینکه خب کسانی که ترجمه می‌کنن به هر حال آدم‌های کمی نیستن از بر بسیارشون از برجستگان ما هستن ولی در نهایت حاصل کار هیچه یعنی در جامعه ما فلسفه یک کلمه بسیار شیک و جذابیست که تبدیل شده به فتیش حالا یه به یه شکلی فلسفه اسلامی فتیش حکومته و فلسفه غربی فتیش جامعه است و در عمل اساساً اگر شما فلسفه غرب رو بخونید و بدونید و به اصطلاح بشناسید که فلسفه چیه و جایگاه فیلسوف چیه و و نوع تأثیری که فلسفه بر اون جامعه می‌گذاره چیه هیچ نسبتی با وضعیت اعتبار نداره یعنی همون طوری که در طول تاریخ گذشته ما فلسفه اسلامی یک فعالیت حاشیه‌ای و کاملاً جدایی از حتی دیگر قلمروهای علمی بوده و هیچ رد پایی بر بقیه ابعاد زندگی ما نداشته فلسفه هم الان همینه یعنی الان اگر کلاً رشته فلسفه رو تعطیل کنن یا حتی علوم انسانی رو در ایران تعطیل کنن مشکل خاصی پیش نمیاد به عبارت دیگه ما هی مدام فکر میکنیم که مشکل علوم انسانی در ایران حکومت حکومته و حکومت بسیار به اصطلاح این نوع نگاه به مسائل و و فهم مسائل بسیار گمراه کننده است حکومت مسئول گرونیه حکومت مسئول فقره حکومت مسئول آبه حکومت مسئول همه چیزه در نتیجه باعث میشه که ما فکر نکنیم دیگه من در مورد چند تا مترجم خیلی معروف مثل آقای عزیب سلطانی آقای آشوری خب سال‌هاست که کاراشونو براش فکر می‌کنم، براش می‌خونم و برام خیلی عجیبه که چهجوری میشه یک نفر فلسفه خونده باشه و مثلاً کانت خونده باشه و کتاب کانتو اینجوری ترجمه کنه؟ چون این نه تنها حالا کارش از نظر زبانی و ادبی کاملاً غلطه بلکه خود او در اون کتاب به هشدارهای کانت برخورده که میگه مطلقا لغت نسازید مطلقا از زبان عموم مردم منحرف نشید و اتفاقاً کسایی ترجمه کرده مثل ارسطو مثل کانت مثل ویدکنشتن مثل راسل که اساساً مخالف هرگونه دستکاری زبانی هستن چهجور میشه این یا یه کسی مثل آقای کزازی مثلاً برای من یه معماست چطور میشه آدم این همه وقت بگذاره مثلاً ایلیادو ترجمه می‌کنه ادیسه رو ترجمه می‌کنه ویرجیلو ترجمه می‌کنه نمی‌دونم هراسو ترجمه می‌کنه دانت رو ترجمه بکنه ولی ا در مقدمه‌های هر کدوم از این‌ها بنویسه این اثر اثریست بسیار خوبه اما فرزوسی از این بهتره یعنی انگار که ترجمه کرده فقط برای اینکه اثبات کنه کنه که پردوس از اون بهتره و بالاتره و برای من اصلاً قابل فهم نیست این گرایش‌هایی که در بین به اصطلاح نخبگان ما بوده تا از زمان مشروطه تا الان و بعد به هر حال هیچ چیز به اصطلاح اون تأثیری رو که این افکار و اندیشه‌ها در غرب گذاشتن هرگز در ایران نگذاشتن ۱۰۰ سال پیش اون اون رساله مختصر دکارد گفتار در روش عقل حتی به ترجمه خیلی خوب آقای فروغی منتشر شده به فارسی ولی خب اون رساله وقتی منتشر شد یک دورانی رو به اصطلاح بست و یک دوران تازه‌ای رو آغاز کرد ولی در بین ما اگرم ترجمه نمیشد انگار اتفاق خاصی نمیفتاد در نتیجه ما دچار هم یک نوع سرخوردگی شدیم در عین حال نمیخوایمم خودمونو از تک بندازیم و یک نوع فتیش زبانی پیدا کردیم حالا هم فتیش زبانی یعنی به زبان فارسی و هم فتیش به خود فلسفه که به عنوان به اصطلاح مهمترین نماد و سمبل مدرنیته و اینم از کلیشه‌های رایج دیگه حالا این کلیشه‌ها از زمان سه جمال اسد آبادی به راه افتاد که بله اگرم فلسفه در ایران از بین نمی‌رفت ما مثل اروپاییا می‌شدیم. دلیل اینکه تمدن اسلامی منحد شد این بود که غزالی کتاب توافطالفلاسفه رو نوشت. یعنی ساده انگارانه‌ترین حرف‌ها که کاملاً هم رایج داره و کسی هم درحتش شک نمی‌کنه. یا اینکه ما غصه می‌خوریم که چقدر کتاب‌های ایران باستان در کتابخونه‌ها آتش گرفته. چقدر نرسید چقدر مرسیه می‌خونیم و روضه می‌خونیم و اینا که اگر می‌دونسید نمی‌دونم چه می‌شد و فلان میشه. خب من سال‌هاست که دارم درباره زبان مطالعه می‌کنم نه فقط زبان بلکه مجموعه‌ای از رشته‌هایی که به زبان مربوط هستن و مدام در حال گسترش هستن. یک چیزی که برای من خ یعنی وضعیت ایرانو ببینید من دوستم شاگرد آقای ریختگران بود آقای ریختگران مثلاً هایدگر درسی میده میگفت که سر کلاس یک چیزایی میگفت هیچکس نمی‌فهمید بهش گفتیم آقا یه مقدار ساده تر بگین گفت نه هایگر همینجوری گفته یعنی اون ترجمه که ایشون به فارسی می‌خوند اولاً متن اصلی می‌گرفت و فکر می‌کرد که این عین اون چیزی که هایدگر گفته در حالی که چنین نیست وقتی که درس گفتارهای کسی منتشر میشه یعنی اون متن از حالت شفایی به صورت کتبی درراومده و بعد همیشه من اینو گفتم ه تا متفکر فیلسوف دشوارنویس تاریخ جهان یکی کانت یکی هگل و یکی هم هایدریگر قرار بود که این‌ها انقدر فهمشون دشوار باشه که مثل ما کسی نتونه به راحتی اونا رو بفهمه و برای فهمش باید خودشو به در دیواره بزنه امکان نداشت که این‌ها در زمان خودشون بتونن تأثیر جهانی پیدا بکنن. کانت و هگل و هایدگر در زمانی که زنده بودن در زمانی که به اصطلاح حیات داشتن اندیشه‌های اون‌ها گسترش پیدا کرده بود و تأثیرگذار شده بود و بعدم که خب می‌بینید که در عصر مدن این س۳ تا فیلسوف تأثیرگذارترین فیلسوفن. پس چطور میشه که این زبان اونها که همه دیدید که همه نویس مترجمههم برای اینکه ضعف و ناتوانی خودشونو بپوشن اول کتاب بنویسن نصر این نویسنده یا نصر این فیلسوف خیلی مشکل است خ اگه خیلی مشکلست ب ترجمه کردیم چرا اینا به زبان خودشون نوشته خونده میشه چرا فهمیده میشه چرا انقدر تاثیرگذار میشه چرا در زمان خودشون انقدر در در واکنش به اون‌ها در نقد اون‌ها نوشته میشه بحث برمی‌انگیزه یعنی این‌ها می‌فهمن که هایگر چی میگه و می‌فهمن که خودشون چی میگن اما ما نه ما یه کساری داریم مثل آقای عبدالکریمی آقای داوری که چار تا کلمه رو به کار میبرن و هیچ معنایی هم در ذهنشون ندارن فقط برای اینکه تظاهر کنن که ما بلدیم ما هایدگیری هستیم در عملگیری یعنی کسی چیزی چیزی از هاگر نمیدونه مگر اینکه در زبان‌های اصلی بخوره این برای من همیشه مسئله بود بعد من زندگینامه خیلی از فیلسوفا رو خوندم از فیلسوفانی به اصطلاح قدیمیتر مثل ویلیام جیمز و پرست گرفته تا آرنت و نمیدونم بیتکنشتاین و راسل خیلیا خیلی دوست دارم بیوگرافیهای این فیلسوفا رو می‌خونم یک چیزی که برام خیلی جالبه خیلی جالبه اینه که اکثر من غیر از این الان احتیاط میگم وگرنه من ندیدم فیلسوفی که نگه من در ۱۲ ۳۰ سالگی کانتو خوندم یعنی خود آرنت میگه که من در ۱۴ سالگی وقتی پدرشو فوت کرده کانتشو خونده و همه اینا همین طور راسل همین طوره و دیگران چطور میشه در اینجا یک بچه ۱۴ ساله ۱۲ ساله بتونه کانتو برداره بخونه و بفهمه ولی ماها ۵۰ ساله داریم سر کله خودمون می‌زنیم چیزی سر در نمیاریم و بعدم فکر می‌کنیم که آره دیگه در غربم که همه فلسفه نمی‌خونن دیگه یه عده‌ای مثل ما که جزء نوادر و استثناها هستن می‌خونن و هیچ تصوری راجع به اینکه فلسفه با اون جامعه چه می‌کنه و فلسفه در اون جامعه چه جایگاهی داره و چه نقشی داره نداریم فکر می‌کنیم مثلاً مثلا هایدگر در جام آلبان همون نقشه داشته که آقای مثلاً غلام حسین دینانی در ایران داره واعز مثلاً برای خودشه کسی بقیه جامعه بهش کار نداره خب این فقط مسئله زبان اونوقت دیگه نیست اونوقت تمام درک ما از مدریته درک ما از زبان فارسی درک ما از وضعیتی که هستیم و به اصطلاح بحرانی که درش قرار داریم عوض میشه. خب من اینو اشاره بکنم که این کشور یعنی فرانسه خب طبیعتاً هر فرانسوی مثل هر قوم دیگری یا ملت دیگری زبان خودشو دوست داره و این چیز طبیعیست. حتی یکی از نویسندگان فرانسه میگه که اگر کتابی به فرانسه ترجمه بشه خیلی بهتر میشه خب این این طبیعتاً هست این حالت ولی اونچه که میخوام بگم یه چیزیست فراتر از این و در حقیقت اون چیزیست که ما از فرانسه یاد نگرفتیم چون می‌دونید که ما تجدد از فرانسویا گرفتیم ولی کاملاً ما مثل این می‌مونه که تجدد یه تئاتریه که آدمایی که تئاتر بازی می‌کنن سایهشون رو دیوار میفته. ما از بیرون اون سالن تئاتر فقط سایه‌هایی روی دیوارو دیدیم و نفهمیدیم چه اتفاقی در اونجا داره میفته. در نتیجه از اونچه که می‌دیدیم تقلید کردیم. اونچه که می‌دیدیمم همون چیزی بود که خودمون می‌شناختیم. به عبارت دیگه وقتی که مدرنیته میاد ایران اول همه به اصطلاح شوکه میشن. بعد زمان زیادی نمی‌گذره که میان فرق می‌گذارن بین حتی ملکمخان فرق می‌ذارن بین به اصطلاح فرهنگ و بین تکنولوژی و بوروکراسی. میگن ما به هیچ وجه نیازی به فرهنگ و نمی‌دونم ارزش‌های غربی نداریم و حتی قانون اساسی رو کسی مثل سپه سالار قانون یک کلمه رو تمام با ۳۰ تا ماده قانون حقوق بشر رو با آیات و روایات منطبق می‌کنیم میگه اینا همه هست. وقتی که نائینی از مشروطه حمایت می‌کنه در حقیقت می مشروطه همون چیزیست که مسلمونا داشتن و بعد در جنگ‌های صلیبی اروپاییا ازشون یاد گرفتن مسلمونا عمل نکردن اونا عمل کردن بعد امام زمانم خواب می‌بینه که بله این همونه یعنی به عبارت دیگه ما مدرنیته رو به عنوان یک اول ترسیدیم ولی بعد سعی کردیم که معادل اون چیزی رو که میبینیم تو فرهنگ خودمون پیدا کنیم. یعنی اگر تمدن داره ما تمدن داریم. اگر ادبیات داره ما ادبیات داریم. اگه قانون داره ما قانون داریم. اگر هرچی که داره ما پیدا میریم زیر خاک‌ها رو حفاری می‌کنیم پیدا می‌کنیم و یه برچسب روش می‌زنیم. خب این کاررو هم به اصطلاح ناسیونالیست‌های دو آتشه سکولار می‌کنن هم آخوندا و اسلام‌گراهای سرسخت همه در برابر مدرنیته به خاطر اینکه هرچند که مصرف کننده مدرنیته هستن و وابسته به مدرنیته هستن ولی می‌خوان غرور به اصطلاح از نظر خودشون اصیل خودشون رو حفظ بکنن و بگن ما با غربی‌ها ما فرق داریم در فرهنگ ولی خب حالا در تکنولوژی و بروکراسی و این‌ها از اونها عقب‌تریم. در نتیجه یه کسی مثل کسروی میگه که تمام اروپا در آتش فساد و تباهی داره می‌سوزه. یعنی کسروی به شدت ضد فرهنگ غربی هست و دیگران دیگران. خب این حالتی که ما داریم موجب شده که در این ۱۵۰ سال اخیر به جای اینکه ما مدرنیته رو بفهمیم و بدونیم که چیه پیشاپیش پیش از اونکه اصلاً بخوایم زحمتی به خودمون بدیم فوراً یک معادلی براش می‌سازیم در حقیقت فیک می‌کنیم هرچی چیزایی که هرگز قبلاً در ذهن کسی نمی‌گنجیده و که احدی درباره او صحبت نکرده ناگهان میشه حقیقت مسلمه مثلاً همین بحثهایی که من راجع به فردوسی کردم خب در طول تاریخ کسی به فردوسی ن به شاهنامه نگفته این حماسه ملیه هم کلمه حماسه مال ما نیست اصطلاح حماسه مال ما نیست هم ملیت یه چیز جدیدیه زمانی که ۱۹۸۸ نولک در حقیقت خاورشناس معروف کتاب می‌نویسه و عنوان کتابشو می‌ذاره حماسه ملی ایران از اون موقع به بعد که بعد از ترجمه بزرگ این کلمات برا زبان ما میفته ولی الان انقدر مسلم شده که این شاهنامه حماسه ملی ایرانو در طول تاریخ همه عنوان حماسه ملی قبل داشتن که اصلاً اگه شما شک شک بکنین با اشد مجازات روبهرو میشیم نمی‌خوایم بپذیریم که این‌ها جدیدن بنابراین اگه بگیم جدیدن یعنی اینکه اینا اصالتی ندارن در نتیجه هرچی که در غرب هست بعد از اینکه در غرب دیدیم در به اصطلاح کیسه خودمونم پیداش می‌کنیم و احساس می‌کنیم که خب پس ما اینم داریم دیگه حقوق بشرم داریم مال کوروش و فلان به عبارت دیگه ما غرب رو به عنوان یک دیگری کاملاً متفاوت قبول نکردیم ما غرب رو کاملاً به عنوان یک پدیده شبیهه به خودمون و بدون هیچ تمایز جدی دیدیم در نتیجه باهاش رقابت کردیم چون مثل ما بوده. اگه اون تمدن داره پس من می‌تونم تمدن داشته باشیم. هرچی او داره منم می‌تونم داشته باشم. چرا؟ چون من با اون یکیم. هیچ فرقی برای قائل نیستم. یا به عبارت دیگه ما عصر مدرن رو به عنوان عصر مدرن هنوز درک نکردیم. برای ما عصر مدرن مثل به اصطلاح یک دوره عادیست. مثلاً فرض کن دوره قاجاریه تمام میشه دوره پهلوی میاد. حالا یه سری تغییراتی به وجود میاد ولی دیگه این تغییرات چندان بنیادی نیستن یا به اصطلاح حالا علمیش بخوایم بگیم بین پریود و اپوک تأثیر نمی‌ذاریم فرق نمیگذاریم پریود یعنی دوره‌هایی که از دوره‌های قبلش با به اصطلاح تمایز‌های جزئی جدا میشه اما اپوک یعنی همون چیزی که اصطلاحاً میگن تغییر پارادایم و این کلمه پارادایممم از اون کلمه مات مهملیست که انقدر به کار بردن در زبان عامیانه که هیچ معنای دیگه نمیده اما پارادم اصطلاح خیلی مهمیست و اگر بخوایم بدونیم مدرنیته چیه باید بدونیم که تغییر پارادایمه تغییر پارادامیم یعنی چی؟ تغییر پارادوم یعنی اینکه این فقط پرسش‌ها و نیازهای ما نیستن که در یک دوره‌ای مثلاً در دوره قبل مدرن یه جوری پاسخ می‌گرفتن الان ما یه جور دیگه پاسخ بهشون بدیم مثلاً فرض کنید در زمان قاجاریه یک کسانی برای مملکت حکومت می‌کردن در دوره رضا شاه یه یه آدمای دیگه با یه به اصطلاح دفتر دستک دیگه پاراد یعنی اینکه اساساً پرسش‌ها، نیازها، افق نگاه، جهت نگاه و آنچه که کانت میگه اورینتیشن یعنی سوگیری شما کاملاً تغییر می‌کنه. یعنی قبلاً از یه سمتی می‌رفتین از سمت شرق می‌رفتیم از سمت غرب می‌رفتیم و این یعنی که جهان شما عوض میشه. یعنی شما به معنای دقیق کلمه در یک واقعیت متفاوتی قرار داریم. زمان و واقعیت برای شما کاملاً متفاوته. خب ما اینو که درک نکردیم به دلیل اینکه اگر ما درک کرده بودیم که واقعیت متفاوته باید در ایرانم خدا می‌مرد مثل اروپا ولی اینجا خدا نمرد. اینکه خدا نمرد به دلیل اینکه تصور ما از واقعیت همچنان تصور هزاران سال پیشه. ما فکر می‌کنیم که واقعیت یعنی همین اشیاء مادی ملموس به اصطلاح خارج از ذهن ما که شکی نیست در اینکه واقعیت دارن یعنی همون تصور کاملاً عامیانه خب اگر ما مدرنیته رو به عنوان یک دیگری بگیریم نه به معنای یک به اصطلاح رقیب اونوقت کل رفتار ما تغییر خواهد کرد. تمام این مزخرفاتی که در این ۱۰۰ ساله نوشتن مقایسه مولوی با هگل مقایسه این با اون مقایسه اون با تمام میشه مزخرف یعنی شما وقتی که ۲ تا پدیده رو دیگه رقیب نمی‌گیرید اونوقت دیگه لزومی نداره که بینشون انتخاب کنید مثل اگر شما بگید که این به اصطلاح قطب خیر اون قطب شره خب یکیش میشه برتر از دیگری همون که برای ما شده برای ما ما همچنان هم قربین در عمل قربی میشیم شیم ولی هی به روح خودمون نمیاریم میگیم ما ایرانی هستیم با ایرانی بودنمون افتخار می‌کنیم ولی اگر شما از این ذهنیت دوگانه خارج بشین اونوقت شما تمایز‌ها رو منحصر به تقابل‌های دو تایی نمی‌کنید یعنی میشه یک چیز متفاوت مثل رنگ‌ها شما وقتی میگید این آبیه حتی در خود اون آبی هم می‌تونید ده‌ها طیف رو تشخیص بدید این‌ها با هم تقابل ندارن ما رابطهمون با غرب رابطه تقابلیست بهخاطر به خاطر اینکه فکر می‌کنیم که غرب رو می‌شناسیم و فکر می‌کنیم که غرب شبیه ماست و اومدیم در ایران و هرچه که قرب داشت اینجا ساختیم یعنی چیزی به نام روحانیت وجود نداشت رو کسی به به اصطلاح این طبقه خاصی نمی‌شناخت که اسمش روحانیت باشه حتی روحانیت کلمه روحانیتو برای خودش به کار نمی‌برد روحانیت رو طالبه که به به اصطلاح در اون اروپا دید به اصطلاح کلیسا و روحانیت با پادشاهی دست در دست هم دارن و مردم می‌چاپن و مردم انقلاب کردن کلمه کلقجه رو ترجمه کردن و با ترجمه این کلمه یک طبقه خاصی ابداع شد ما چیزی به نام دولت نداشتیم ما کسی این دولت رو ترجمه کرد به از به اصطلاح استیدیا ات دولت ت درست شد یعنی ما با معادل‌گذاری دنیای خودمون رو ساختیم به این توهم که عین دنیای غربیا میشه ولی نشد نه خیابونمون خیابونه نه رانندگیمون رانندگیه نه نه نمیدونم تولیدمون تولیده نه حکومت هیچی نشد همه چیز اسم جدید گرفت و شکل جدیدم گرفت اما اون چیزی که در غرب بود نشد این حالا اتفاق بر سر عرب‌ها هم اف و دیگر ملت‌های دنیا هم افتاده حالا با تفاوتهایی که دارن خب نکته مهم هست اینه که ما فقط تا کنون تون اونچه که دیدیم تشابه خودمون با غربه میشه میگه که چشمی که فقط تشابهو می‌بینه تفاوتو نمی‌بینه معلوم میشه چشم ضعیفیه باید بره دکتر انسان به طور طبیعی و به طور غریضی و بدون آموزش تشابه‌ها رو می‌بینه چیزا رو با هم شبیه می‌بینیم. بچه در دوره اولیه رشد آگاهیش نمی‌تونه بین حتی آدم‌های مختلف تشخیص بده و نمی‌تونه بین مادر خودش و دیگران تشخیص بده. بین رنگ‌ها تشخیص بده. بین اشیا تشخیص بده. پس ما با این حساب ما تعلق داریم به یک دوره نابالغی فرهنگی و تمدنی که فقط دنبال تشابه می‌گردیم. قادر نیستیم تفاوتو بفهمیم. خب اگرم نگاه بکنیم تفاوت در فرهنگ ما و تمایز در فرهنگ ما یک تابوه دیگه. ما با همدیگه بحث می‌کنیم برای چی؟ برای اینکه ببینیم شما موافق من هستی یا نیستی. اگه موافق من هستی خب من سرمو آروم میذارم رو متکا ولی اگر به اصطلاح موافق من نیستی من احساس خطر می‌کنم. این در مورد من تجربه عمر من می‌گیره راجع به همین طیف جامعه صادقه یعنی ما از تفاوت و تمایز می‌ترسیم به سرعت می‌کوشیم به نوعی اون رو بومیش کنیم نوعی اونو ذبح شرعی بکنیم نوعی اونو اذان خودمون بکنیم مثل این پاکستانی که اتوبوسشون رو کاملاً با همون پرده‌ها و این دعاهای خونهشون تزیهین میکنن تا احساس کنن که در یک مکان غریبی قرار ندارن. یعنی ما می‌ترسیم از اینکه خودمون رو در یک سرزمین بیگانه ببینیم و خودمون رو رویاروی دیگری ببینیم که دیگری بودنش به رسمیت شناخته باشه. به همین دلیل که مدام میگیم که این غربیا از ما گرفتن. اینو از ما گرفتن اونو از ما گرفتن اینجاش مال ماست. ما برای اینا تأثیر گذاشتیم برای چی؟ برای اینکه می‌خوایم اون‌ها رو آشنا بکنیم و بومیشون کنیم. اهلیشون کنیم. ما می‌ترسیم از یک تمدنی که هیچی به اصطلاح هیچ عنصری از عناصرش با ما پیوندی نداشته باشه. پس اینکه ما میگیم غربی‌ها از ما آموختن فقط به خاطر این که از وحشت به اصطلاح بیگانگی خودمون رو برهونیم و فکر می‌کنیم که غربی‌ها هم مثل ما هستن. اینه که ما فکر می‌کنیم که غربی‌ها آقای خامنه‌ای یک صحبتی داره یک عده رفتن پیشش برای کنفرانسی آقای خامنه‌ای میگه که شما تشویق کنید آقایون رو که بر کتاب مثلاً ملا فلان نقد بنویسن خب مثلاً ببینید غربی‌ها رو عین حرفشو توی یوتیوب هست ببینید غربی‌ها رو با هیگل چیکار کردن اینا غربیاها روابط عمومشون خوبه یعنی تصورش از هگل و تصورش از به اصطلاح آوازه هگل همون چیزیست که خودش در واقع خودش صادق می‌دونه. هیچ درکی از اینکه اون دنیا ممکنه متفاوت باشه نداره و توجه داشته باشین که من اینم برای من خیلی سؤال بود خیلی وقتا که خیلی از بچه‌های آقای مصباح شاگردش میومدن در غرب میومدن برا ادامه تحصیل رشته‌های دکترا می‌خوندن و می‌رفتن و بدتر از قبلش بودن. یعنی انگار نه انگار. من فکر می‌کردم چطور میشه که آدم بیاد اینجا درس بخونه برگرده باز همون آدمی باشه که در قم بوده بدون اینکه هیچ ذهنش تکون خورده باشه و بعد که حالا یه مقداری با نظریه‌های آگاهی و اینا آشنا میشین می‌بینین که انسان اون چیزی رو که می‌بینه اون چیزی رو که میخواد ببینه یعنی برای دیدن شما نیازمند آگاهی هستید نیازمند توجه هستید هستی کسی که توجه نداره مطلقا واقعیتی رو که شما می‌بینید نمی‌بینه. به همین دلیل مثلاً یه کسی مثل دکتر سید حسین نصر که در هاروارد فیزیک خونده خب این از شاید اولین ایرانی باشه که در هاروارد در رشته فیزیک فراغ و تحصیل شده میره سراغ فلسفه اسلامی نه فلسفه اسلامی مثلاً مثل مطهرینه بسیار بسیار متهجرانه‌تر و بسته‌تر به صورتی که مثلاً آخوندا الان تکنولوژی رو نقل نمی‌کنن سید حسین نصر اون کاملاً تکنولوژی مدرن رو رد میکنه علم مدرن رو رد میکنه یعنی انقدر سنته یک مجموعه هست به نام لیگ ک فلاسوفرز که یه در یک جلدش آقای مربوط به آقای نصره اول هر جلد اون فیلسوف زندگینامهشو منویسه آقای نصر حدود ۸۰ صفحه زندگینامه نوشته پاراگراف آخرش اینه که من در ۲۰ سالگی به حقیقتی دست پیدا کردم که الانم در ۸۰ سالگی به همون حقیقت باورم و از این جهت خدا رو شکر می‌کنم. خب کسی که تمام عمرشو در آکادمیا گذرونده، در غرب گذرونده، حتی با ساینتیسته چطور میشه که هیچ به اصطلاح غواری از این طوفان فکر مدرن بر سر روش ننشینه؟ خب اینا همه برای من مسئله بود و کمکم الان من دارم جواب این سؤال رو برای خودم پیدا می‌کنم و حالا با شما هم در این جلسه و جلسات دیگه صحبت خواهم کرد به خاطر اینکه بسیار مهمه یعنی ما وقتی که یک مسئله‌ای داریم به نام مدرنیته ۱۵۰ ساله حل نمیشه عقل سلیم میگه که پس لابد شما سرعت مسئله رو اشتباه طرح کردین اگر یک معادله‌ای جواب پیدا نمی‌کنه یعنی اون معادله اشتباه طرح شده وقت اونه که ما تصورمونو راجع به اون چیزی که هستیم و اون مشکلی که داریم تغییر بدیم و ببینیم که آیا شکل دیگری میشه بهش نگاه کرد که بتونه برخلاف این تصور موجودمون به نتیجه‌ای بیان انجام بدیم. خب چیزی که شما در غرب در فرانسه من حالا این چند روزی که راه می‌رفتم و حالا همه جا نه فقط کتابفروش جاهای دیگه می‌گشتم یک چیز رو شما می‌بینید اینجا که مثل یک روح تمام ارکان این جامعه رو در بر گرفته یکیش مهم‌ترینش تفاوته یعنی تفاوت و تمایز جزء ارکان اصلی ذهنیت غربیست. یعنی ذهن ایرانی هر چیز جدیدی رو با تشبیه کردنش به اونچه که براش آشناست می‌فهمه و در نتیجه می‌خواد همه کثرت‌ها رو به وحدت برگردونه و چون حقیقت رو یکی می‌دونه در نتیجه باید این کثرت‌ها ظاهری و مصنوعی باشن و امواج دریا باشن و ولی دریا یکیه در نتیجه هر کثرتی رو هر تکسری رو سعی می‌کنیم تا با قدرت تمام به یک وحدتی برگردونه تا اونوقت مطمئن بشه که داره با حرکت زندگی می‌کنه. ذهنیت غربی برعکس اساساً شناختش فرایند شناختش از راه شناخت تمایزه. یعنی وقتی که می‌تونه یک چیزی رو از چیز دیگری جدا ببینه یعنی که اون چیزو شناخته به اصطلاح حالا ارسطو میگه یرف الاشاو ترف الاشا به ازداده‌ها هر چیزی به با ضد بهش شناخته میشه حالا این نکته مهمم همینه که وقتی ما میگیم ضد ما ذهنیت ما ذهنیتویه ذهنت معنوی و زرتشتیه یعنی یه خیر هست این شر یه دوگانه‌ایست که ابدا با همدیگه سر سازگاری ندارن و در نهایت یکی باید دیگری رو از عالم هستی بیرون بکنه. اونچه که پیش میاد اینه که ما در یه جهانی زندگی می‌کنیم که خودمون رو طرف خیر می‌بینیم. غیر خودمونو در شر می‌دونیم. پیکار دائمی اون دور نیروی خیر و شر رو ناگزیر می‌دونیم تا قیامت و اطمینان کاملم داریم که در نهایت ما پیروزیم. حق بر باطل پیروز هست و تئاتر جهان پردهش با پیروزی ما به پایین میدن. این نگاه ماست در نتیجه به همین دلیله که ما نمی‌تونیم با دیگری حرف بزنیم توافق کنیم یعنی الان این جمهوری اسلامی که انقدر مسئله مذاکره و به اصطلاح تعامل داره با غرب این یه بسیار مسئله عمیقیست این فقط با غرب نیست که اینطوره با همه با هر کسی که از با خودش متفاوته اینطوره یعنی آقای خامنه‌ای فقط با آمریکا نیست که نمی‌تونه حرف بزنه بلکه هر کس که باهاش متفاوت باشه یعنی از دستور او گوش اطاعت نکنه کنی راه ارتباط این دو تا با هم قطع میشه یک طرف باید خوب باشه یک طرف اما تمایز به مفهوم غربی به هیچ وجه اینطوری نیست چون غربی‌ها ذهنیت غربی از یونان تاکنون ذهنیتیست که اساساً به دوگانه خیر و شر اعتقاد نداره و نگاهش به جهان تراژیکه تراژیکه یعنی چی؟ یعنی که خواستگاه شر رو همون چیزی می‌دونه که خواستگاه خیر و در نتیجه شما بدون اینکه در تراژدی‌های یونانی بدون اینکه اون قهرمان آدمی باشه که نیت بد داشته باشه یا رسالت خاصی داشته باشه او برای حکم سرنوشت در یک موقعیتی قرار می‌گیره که عاقبت تراژیکی پیدا می‌کنه نه شهیده نه ملعونه نه یزده نه امام حسینه بلکه یک انسانه خب اگر اینجوری ببینین اونوقت شما انواع تمایز‌هایی رو که می‌تونید تصور بکنید نامحدوده. یعنی تمایز اون وقتی دیگه به تمایز تقابل دوگانه محدود نمیشه تا دلتون بخواد شما می‌تونید تمایز ایجاد بکنید. مثلاً من اگر فکر کنم که این میز فقط این شکلی میز فقط این شکلی ساخته میشه خب یعنی که دیگه نمی‌تونم به ساختن میزی به شکل دیگه فکر بکنم اما اگر بگم نه میز یک ک یک مفهومیست کلی که این ویژگی‌ها رو داره در نتیجه این مفهوم می‌تونه بر تمام میزهای ساخته نشده به وجود نیامده که در آینده من تخیل خواهم کردم صادق باشه برای ما پس یک مسئله مسئله تقابله مسئله دوم مسئله ابسترکشنه یعنی ما توانایی به اصطلاح انتضاع نداریم یعنی ما نمیتونیم کلمات رو واژه‌ها رو به صورت مفاهیم انتضاعی به کار ببریم یعنی وقتی میگیم دولت ذهن ما میره به یک به اصطلاح چیزی که عینی و ملموسه وقتی که ما میگیم غرب وقتی میگیم مدرنیته وقتی که در مشروطه می‌گفتن مشروطه وقتی که رضا شاه می‌گفت جمهوری می‌خواد وقتی آخوندا مخالفت می‌کردن همه این‌ها به یک واقعیت عینی جمهوری آتاتور نمی‌دونم لایسیتی آ به یه چیز خاصی که عینی بود و ملموس بود اشاره می‌کرد اسم بود در حقیقت نام بود آدم خاص اما قدرت یونانی‌ها این بود که بتوانن در جهان رو با تصاویر ذهنی یعنی با ایده با ایماژ بشناسن یعنی چی؟ یعنی که مثلاً افلاطون میگه که این جهان خب مدام در حال حرکته و در حال به اصطلاح شدن و فاسد شدنه. اگر قرار باشه که ما بتونیم من تشخیص بدم که این حیوان اسبه من باید در ذهنم یک اسب رو به شکل فرم بتونم تصور کنم که وقتی که به این رسیدم ول اینکه تا حالا ندیدم این رو میگم این اسبه بعد که میرم یه نژاد دیگه اسب کاملاً متفاوته بازم میگم اسبه پس من جهان رو با فرم‌های ذهنی می‌شناسم اون فرم‌های ذهنی تصاویری هستن که انتظار انتضاعین انتضاعین یعنی چی؟ یعنی ویژگی‌های خاصه یک موردو ندارن بلکه از ویژگی‌های خاص خالین ابسترشن یعنی برهنه کردن ویژگی‌ها از ویژگی‌های خاص برهنهن و اسکلتی رو دارن که اون اسکلت بر همه صادقه وقتی که ما میگیم انسان این انسان برا هر انسانی صادقه وقتی که ما میگیم مثلاً درخت این برا هر درختی صادقه این میشه ایماش ما ایرانی‌ها تا امروز این مشکل مشکل رو داریم که شیوه فکر کردنمون انتضاعی نیست در نتیجه وقتی میگیم مثلاً قانون اساسی ذهنمون میره به قانون اساسی بلژیک یعنی وقتی میگیم ما حقوق بشر بیاریم یعنی ما داریم فکر می‌کنیم که یه چیزی که اونجا به عنوان حقوق بشر در فرانسه هست برمی‌داریم عین مثلاً فرمول ساختن ماشین میاریم اینجا می‌سازیم خب این تصور با نمی‌تونه غیر خودشو درک بکنه یعنی چی؟ مثلاً فرض کن آقای مطهری یه جمله‌ای داره میگه که فلسفه مادی اصلاًم فلسفه نیست ه میگه فلسفه مادی اصلاً فلسفه نیست یعنی چی؟ یعنی برای او فلسفه یه چیزه یعنی اون فلسفه که او باور داره اون فلسفه حقیقیه بنابراین هر چیزی که خلاف اون باشه و متفاوت باشه اون دیگه فلسفه نیست نمی‌تونه فلسفه رو به ش به صورت انتضاعی به نوعی به کار ببره که برای همه فلسفه‌ها صادق باشه یا یه عده‌ای که دیدین که از فلسفه سر در نمیارن ولی تا اسم فلسفه اسلامی میاد رگ‌های گردنشون برامسیده میشه که ما فلسفه اسلامی نداریم داریم فلسفه فلان است. یعنی نمی‌تونه تصور کنه که فلسفه می‌تونه یک به اصطلاح مفهومی باشه که بر انواع اقسام فلسفه‌های غیر یونانی هم صادق باشه که هم اینکه امروزه به کار میده و این جالبه. چرا؟ به خاطر اینکه این نتیجهش چی میشه؟ نتیجهش این میشه که وقتی که هانگو قربن به آس جلال آشتیانی که مدرس فلسفه اسلامی بود بهش گفت چرا تو یه تاریخ فلسفه اسلامی نمی‌نویسی؟ گفت من نمی‌تونم بنویسم و راست می‌گفت کسی می‌تونست تاریخ ادبیات ما رو بنویسه که مثل ادوارد براون ذهنیت غربی داشته باشه یعنی چی؟ یعنی بتونه چیزی به نام تاریخ و چیزی به نام ادبیات که انواع و اقسام متفاوت داره و در طول تاریخ وجود داشته این‌ها رو به عنوان کل یک باشه بنویسه. پس این هانری کوربند بود که می‌تونست از چیزی به نام تاریخ فلسفه سخن بگه. برای او فلسفه شیخ اشراق همونقدر فلسفه بود که فلسفه ابن سینا همون قدر که حتی فلسفه غزالی بنابراین چون او فلسفه رو به عنوان اسم یک چیزی به کار نمی‌برد بلکه به صورت مفهوم به کار می‌برد می‌تونست تاریخ فلسفه بنویسه. پس ما نه تنها فاقد توانایی برای به اصطلا ابسترکشن و انتضاعی فکر کردن هستیم که توانایی درک تاریخی هم نداریم یعنی محاله که ۱۰۰ سال پیش یه کسی بتون می‌تونسته قبل از مثلاً ادوارد بران تصور کنه یه چیزی به نام تاریخ ادبیات اصلاً محاله ممکن نیست به خاطر اینکه اون‌ها در زمان خودش شما اگر کتاب مثلاً ملا صدرا رو بخونین ملا صدرا میگه که حرفای من حقیقت مطلق هر کس که جز من حرف زده می‌خواد ابن سیده باشه می‌خواد شیخ اشراق باشه هم چرت خود همین آس جلال آشناانی کتاب داره راجع به توحید اولش میگه من خدا رو شکر می‌کنم که مثل شیخ اشاق گمراه نشدم خب ما با وقتی با همچین فکری شما روبهرو هستید یعنی او نمی‌تونه بینش تاریخی داشته باشه یعنی هر چیزی رو در روند تاریخی و در بستر زمان ببینه هر چیزی ناگهان به وجود میاد یعنی مولا صدرا میگه فکر من مال منه هیچ تصوری از اینکه فکر او ممکنه که به هزاران فکری پیش از او ربط داشته باشه و بنابراین پیوندی داشته باشه که بشه یک کلیت واحدی رو تصور کرد به نام تاریخ مطلقا نداره خب یعنی چی از همه نقطه نتیجه این نتیجه رو می‌گیریم که ما وقتی که از تاریخ ایران حرف می‌زنیم داریم از تاریخ رو به معنای کاملاً غیرتخی به کار می‌بریم. یعنی به معنای سنتیش به کار می‌بریم. در این تلقی تاریخی هرچی من قبول دارم تاریخه. هرچی که من اول من اعتقاد دارم بعد تاریخه. یعنی تاریخ در خدمت اعتقادات من. من همون طور که در مذهب مخصوصاً در اسلام تاریخ بخش از الهیاته. اینکه حضرت علی امام اوله یا امام دوم اینطور شد یا اونطور شد این بخش الهیاته اعتقادیه بنابراین شما نمی‌تونید به اصطلاح درش چون و چهرا بکنید هم داستان این آقای روحانی اسمش چیه یادم رفت که بحث حضرت زهنا رو زیر سؤال برده خب می‌بینید که چهجوری سلیمانی آقای سلیمانی ببینید چهجور واکنش نشون دادن یعنی یک تردید در یک روایت تاریخی یعنی که شما یک به اصطلاح عنصر مهم دینو زیر سؤال بردید در قرآن وقتی داستان یوسفو میگه میگه که وقتی که یوسف آمد پیش زلیخه زلیخا دلش هوای او رو کرد و یوسف هم دلش هوای او رو کرد و هم متبهی و هم مبها لولا ر برهان ربهی تمام مفسرانی که معتقد به عصمت پیامبران هستن یک توجیه‌های عجیب غریب کردن تا مبادا یوسف که میل کرده به زلیخا از عصمت خارج شده باشه. پس اول شما به عصمت اعتقاد دارین اونوقت تاریخو می‌بینین. حالا ما در این ۱۵ سال اخیر همینوری تاریخ نوشتیم. یعنی کسانی که تاریخ نوشتن دیش دیشب من یه کلیپی از خانم جال آموزگار می‌دیدم که راجع به ایران حرف می‌زد و بعد میگفت به ایران کمک کنید بعد گریه می‌کرد. این آدما تخصصی رو که حالا در تاریخ پیدا کردن درسی که خوندن به عنوان ابزاری به کار می‌برن در خدمت اون اعتقادات به اصطلاح مذهبیشون یعنی کسانی مثل مثلاً مجتبی مینوی یه جمله داره که من اگر به اندازه یک ران ملخ به ایران خدمت کرده باشم مثلاً آروم از دنیا میرم کسانی که به اصطلاح از ایران مذهب ساختن و با این به اصطلاح انگیزه و با این اعتقاد ایمانی در قالب‌های آکادمیک و دانشگاهی کار می‌کنن از ودیالزمان فروزانفر بگیرید تا آقای شفیع کتکنی تا آقای زرینکوب تا آقای جلالی جلال خالقی مطلق یعنی انقدر در این به اصطلاح ایمان این‌ها در نوشته‌هاشون آشکاره که این‌ها هیچ نیازی نمی‌دونن به اینکه درباره اونچه که کاملاً نظر شخصیشون هست استدلال کنن کام یا نیازی نمی‌بینن که تردید کنن که این اصطلاحو آیا به درستی به کار میبرن یا نه هرچی دلشون میخواد بگن مثلاً آقای شفیعی کتکنی میگه که عرفان یا شعر عرفانی این درک استتیک از مذهبه خب حالا بگو که این درک استتیک خودش در قرن هجدهم در حقیقت تئوریزه شده در فرهنگ ما اصلاً همچین چیزی معنا نداشته نه این اصلاً نیازی نمی‌بینه بشه یا همین آقای کزازی که دیگه خدای مهملگویی درباره ایران هست و عجب اون که این آقا خودشم میره این کتابای به اصطلاح کلاسیکو ترجمه می‌کنه انقدر حرفای به اصطلاح بیبنیاد و بچگانه‌ای می‌زنه راجع به ایران و به اصطلاح زبان فارسی که نمی‌دونم چرا خجالت نمیکشه یعنی حتماً متوجه نیست و این رسم رای جماست یعنی ما تاریخمون یک بخشی از اعتقادات ماست حالا یا ما به محمد اعتقاد داریم به کورش فرق نمیکنه در حالی که این تاریخ تاریخ به اصطلاح بهش میگن تاریخ قدس یعنی تاریخی که عقیدهست هیچ کاری با واقعیت نداره یعنی اگر هزاران دلیلم که بیاری اون نمیگه که حضرت زهرا شهید نشده اون اعتقاد داره به این مض موضوع اما اونچه که در غرب به وجود آمد و موجب شد که انسان مدرن خودش رو مدرن بدونه این نیست که تاریخ داشت تاریخ که همه دارن او به بینیش تاریخی دست پیدا کرد یعنی چی یعنی او توانست خودش و هر آنچه در جهان خودش هست رو تاریخی ببینه. تاریخی ببینه یعنی چی؟ یعنی لحظه اکنونت رو از لحظه پیش جدا بدونه و بازگشت ناپذیر. در نتیجه او مدام خودش رو در حال جدا یعنی زندگی خودش رو با نفس‌هایی با دم‌هایی که او رو از دم پیشین جدا می‌کنن تعریف می‌کنه و برای او گذشته سرزمینیست. بیگانه و هرگز ناشناختنی و هرگز دسترس ناپذیر گذشته برای او هرگز وجود نداره و نمی‌تونه ما از گذشته به عنوان واقعیت حرف بزنه واقعیتی وجود نداره که در نتیجه تاریخ برای او میشه یک روایتی که ذهن انسان یا ا به اصطلاح جمعی می‌سازه برای اینکه موقعیت اون زمان حالش رو توضیح بده یعنی شما برای اینکه یه پدیدهی رو بشناسیم ناگذیرین از نظر انسان مدرن میرین چیکار می‌کنیم؟ میریم تا به بنیادها به ریشه‌ها. یعنی انسان مدرن انسانیست که آگاهیش تاریخیه. می‌خواد ببینه که مثلاً این درخت چهجوری به وجود اومده میده به سمت ریشه‌ها. رشته‌های باستانشناسی، رشته‌های گوناگونی که در زمینه تاریخ به وجود آمده همه برای این هست که برای شناخت جهان بریم به دورترین نقطه‌های تاریخ. خب این یعنی چی؟ یعنی که انسان مدرن مدام گذشته‌ش داره تغییر می‌کنه. یعنی گذشته او یه چیز ثابتی نیست به عنوان گذشته که برای همیشه گذشته نه. هر لحظه‌ای هر زمانی برای او گذشته چیز دیگریست. حالا ممکنه حس نکنه ولی می‌دونه که امکان نداره که امروز مثل دیروز باشه. امکان نداره که واقعیتی که من الان درش زندگی می‌کنم همون واقعیتی باشه که ۱ ساعت پیش باشه. پس ممکنه که من تغییر و حرکت جهان رو نبینم اما این ندیدن من بهخاطر اینکه دیدنش چشم مسلح می‌خواد وگرنه انسان هزاران سال فکر می‌کرد که زمین دور ثابته و خورشید دور زمین می‌گرده به خاطر که چشمش اینطوری می‌دید ولی وقتی که چشمش مسلح شد به تلسکوپ متوجه شد که او حواس به اصطلاح کاملی برای درک واقعیت نداره پس من همواره می‌دونم که گذشته گذشته و من هرگز بهش دسترسی ندارم. انسان مدرن می‌دونه که واقعیت از او جداست. من نمی‌تونم از پوست خودم برم بیرون و واقعیتو لمش کنم و ببینم که آیا اون سخنی که میگم با واقعیت تطابق داره یا نه. آیا اون به اصطلاح گزاره‌ای که حکم کردم این به واقعیت تطابق داره یا نه؟ نه. من درون این پوست خودم هستم برای ابد من از ذهنم نمی‌تونم بیرون بگم در نتیجه ذهن از واقعیت جداست ذهن زبان از واقعیت جداست و زبان به واقعیتی در خارج اشاره نمی‌کنه و هیچ دسترسی به خارج به دنیای خارج دسترسی مستقیم نداریم یعنی من جهان رو چنان که برا من پدیدار میشه می‌بینم نه چنان که هست خب این که من اینطوری می‌بینم بر خلاف مثل این شکلی که انسان مدرن میبینه درست بر خلاف ماست ما حقیقتو می‌بینیم چرا به خاطر اینکه اساساً معتقدیم که حقیقت با اعلی اون حقیقتی نیست که با چشم سر دیده بشه بلکه حقیقتیست که با چشم درون دیده بشه یعنی شه به صورت شهودی من اون رو تجربه کنم به همین دلیل که من حقیقتو درونم می‌بینم ها از آن به دیر مقانم عزیز می‌دارند که آتشی که نمیرد همیشه در دل ماست. اگر من در دلم حقیقتو می‌بینم یعنی تجربه حقیقت برای من یک تجربیست کاملاً فردی کاملاً فردی نه کسی رو می‌تونم در اون تجربه شریک بکنم نه می‌تونم اون تجربه رو به وسیله دیگری وسیله زبان بیان بکنم. بنابراین زبان به هیچ وجه از نظر ما یعنی فرهنگ ایرانی به هیچ وجه توانایی بیان حقیقت رو نداره هر چقدر که شما به حقیقت بالاتر می‌نویسید زبان ناتوانتر از بیان میشه یکی آفت چیز میگه مولوی میگه که کاش که هستی زبانی داشتی تازه هستن فرده‌ها برداشتی برا چی به خاطر کهه تمام تاریخ ما همیشه ناله از زبان بوده حتی توی گفتگوی معمولی عامیانمون میگی نمی‌دونی که چی شد من نمی‌تونم بهت بگم چی بر سرم آمد یعنی برای بیان احساسات خودمون زبان رو یک ابزار کارآمد نمی‌بینیم بنابراین برای اینکه زندگی روحیمون رو اداره بکنیم به چیزای دیگه پناه میاریم از جمله به آیین‌ها و چیزهای دیگه پس زبان برای ما یعنی تو نوع به اصطلاح زندگی ما سبک زندگی ما شکلیست سبک نگاه ما شکلیست که زبان درش بسیار نقش محدودی داره و من برای دیدن حقیقت اصلاً نیازی به زبان نداره درون خودم اما برای یک انسان یونانی و یا انسان غربی او چون حقیقتو باید بیرون از خودش ببینه و چون به حقیقت خودش دسترسی نداره و می‌دونه که به حقیقت دسترسی نداره او باید حقیقتو در گفتگوی با دیگران که اون‌ها هم این رو تجربه می‌کنند باید بشناسه و در نتیجه همواره زبان برای او راهیست نه فقط برای بیان به اصطلاح اندیشه‌هاش بلکه برای ارتباط با واقعیت بدون زبان او اصلاً ارتباطی نداره بایت بنابراین زندگی او به زبان وابسته است اگر او از زبان یا از گفتگویی با دیگران محروم بشه زندگی و پایان گرفته خب می‌بینید داستان یه چیز دیگه میشه یعنی می یک طرف ما داریم که می‌تونیم به سعادت مطلق به حقیقت مطلق دست پیدا بکنیم در اوج تنهایی گفت چیز جهانیست بنشسته در گوشه‌ای می‌تونیم بریم در هیچ گوشه‌ای بنشینیم مثل بودا و تمامی جهان رو خلاصه در خودمون می‌بینیم بدون هیچ نیازی به یک حرکت پلک این یه جوره که در فرهنگ ما همینه. الانم که می‌بینید حالا صورتهای سکولارشم همینه دیگه. هرکس خودش نظر خودش رو حقیقت می‌بینه و اصلاً نیازی نمیده به گفتگویی و دیگران. ما جدل می‌کنیم. یعنی می‌خوایم ببینیم طرف موافقه یا موافق نیست یا اگر طرف مخالفه بریم حالشو بگیریم که به اصطلاح زیاد دور. ولی در غرب و در به اصطلاح ذهنیت اروپایی گفتوگوی انسانی همه چیز به اون وابسته است یا شما گفتگو می‌کنید یا شما جنگ می‌کنید یکی از این دو تا یعنی یا زندگی یا مرد بنابراین وقتی که غربی‌ها از سیاست حرف می‌زنن با اونچه که ما در فارسی میگیم سیاست همین تا آسمون فرق می‌کنه سیاست یعنی اون فضای گستردهای که یعنی فضای اینترسابجکتیوی که انسان‌ها به صورت مشترک برای خودشون از راه زبان می‌سازن یعنی این سیاست بدون گفتگوی زبانی که هدفش قانع کردن طرف مقابله نه وا به اصطلاح تحمیل کردن نه وادار کردن نه فریب دادن بلکه صادقانه سخن گفتن و برای قارع کردن، تلاش کردن و اگر قانع شدن گردن گذاشتن مثل انتخابات دیگه این جهانش تار و پود جهان او با زبان ساخته شده وقتی یک انسان غربی میگه جهان منظورش این کوه و در وش نیست بلکه اون چیزیست که با تار و پود زبان در جهان او معنا داره و این جهانش می‌تونه مدام گسترده بشه یا می‌تونه زنده باشه ولی از از این جهان هم بیاد بیرون. پس زبان در غرب از یونان تا الان وسیله‌ایست برای ارتباط با دیگری. یعنی چی؟ یعنی برای فهم دیگری، برای فهماندن و به کسی که او با شما متفاوته. یعنی یکی از تفاوتهای مهم وقتی ما میگیم گفتگو کنیم و کلمه گفتگو هم تا به اصطلاح درست به کار نمی‌بریم دیگه. یعنی فکر می‌کنیم که ۲ نفر که با هم موافقن باید گفتگو کنن که خب همه رو قانع کنن یا اگر مخالفن دعوا کنن یک معرکه خروس جنگی را بندازن در حالی که در از در یونان و افلاطون به این فرد وقتی که ما از گفتگو حرف می‌زنیم یعنی از یک گفتگوی دیالوژیکال شما با کسی که متفاوت با شما فکر می‌کنه گفتگو می‌کنی نه برای اینکه باهاش مخالفت کنی نه برای اینکه تحمیل کنی عقیدتو برای اینکه بفهمیش این فهم یه نقطه کور ذهن ایرانیه یعنی ذهن ایرانی به سختی می‌تونه بفهمه فهم یعنی چی یه چیزی یا درسته یا غلطه دیگه اصلاً نمی‌تونه درک کنه که میشه یه چیزی نه درست باشه نه غلط باشه ولی به فهمیدن بیارزه مثلاً فرض کنید افلاطون همه حرفاش از نظر علمی پوچه ولی چرا ما بدون افلاطون نمی‌تونیم زندگی کنیم یا به قول واحد تمام تاریخ فلسفه پانوشت‌هایی بر فلسفه افلاطونن به خاطر اینکه ایده‌های او ارزششون به درست بودن و غلط بودن نیست بلکه به این که ما بتونیم فهمشون کنیم. خب اگر بتونیم فهم کنیم این فهم ترنسفورمیشناله. یعنی فهم از راه زبان صورت می‌گیره و این یک جهان جدیدی می‌آفر. یعنی ما با یعنی انسان غربی جهانش رو به کلمات می‌سازیم و جهان او با جهان ما تفاوت می‌کنه. ما دنیای ما نه به ما وابسته است نه به زبانمون. در نتیجه ما همچنان که در عصر مدرنم آمدیم هم تصورمون از دموکراسی اینه که دموکراسی از بالا میاد یعنی فکر می‌کنیم مثل مثلاً نادرشاه که اومد یه چیزی هم به نام نادرشاه میاد از اون بالا و برای ما دموکراسی میاره هیچ تصوری از این نداریم که دموکراسی یک پدیده زبانی و یک پدیده‌ایست که باید از به اصطلاح زیرین‌ترین و نهانی‌ترین بخش‌های جامعه شکل بگیره. یعنی در قلب جامعه امکان گفتگو و امکان کامیونیتی ساختن کمکم میشه دموکراسی از پایینه ما اینو نمی‌تونیم بفهمیم وقتی من یه مقاله میخونم پریشم توی نیویورکر که می‌گفت که به همسایت با همسایت آشنا شو این به رشد به پیشرفت دموکراسی کمک می‌کنه می‌تونید اینو ما بفهمیم یعنی چون من با همسایمهم حرف بزنم به دموکراسی چه ربطی داره برای ما قابل فهم نیست در حالی که اساساً دموکراسی یعنی همین دموکراسی یعنی که شما با انسان‌هایی که پیرامون خودتون هستن صحبت بکنید تفاهم کنید در فهم وضعیتتون و در ا چارهجویی برای مشکلاتتون همفکری کنید این میشه دموکراسی در آمریکا وقتی یه نفر بخواد نماینده یک ایالتی بشه یکی یکی مدرسه‌ها پلیساها کارخونه‌ها مغازه‌ها آد هر چیزی رو که تصور بکنید میره باهاشون مستقیم صحبت صحبت می‌کنه. چرا؟ به خاطر اینکه اونا قدرت دارن و اون‌ها تونستن یک به اصطلاح جامعه کوچیک رو به وجود بیارن. در نتیجه اون اگه بخواد نماینده این ایالت بشه باید حمایت اون‌ها رو داشته باشه. تمام سیاست از یونان باستان تا امروز با زبان پیوند خورده. بنابراین فلسفه زبان با فلسفه سیاسی همزاد و همدوش هست و رتوریک با سیاست پیوندی جدا ناشدنی داره و به همین دلیل هست که فیلسوف به مسئله زبان حساسه مسئله زبان در غرب حساسیتی نیست که امروزه به وجود آمد دیگه شما نوشته‌های افلاطون رو بخونید مفصل به زبان می‌پردازن چرا به خاطر اینکه زبان همه اون اون چیزیست که جهان اون‌ها رو می‌سازه. همه اون چیزیست که امکان ساختن پلیس یا دولت شهر و رسیدن آدم‌ها به آزادی رو فراهم میاره. بدون زبان نه آزادیست و نه زندگی. پس فیلسوف حساسیت اول و آخرش زبانه. چون خود فلسفه چیزی جز یک واقعیت زبانی نیست. شما در فلسفه چی چیکار می‌کنید؟ جز با زبان و در درون زبان که کاری نمی‌کنید. بنابراین فلسفه کاملاً از این جهت به ادبیات می‌مونه. یعنی همون طور که ادبیات یک پدیده‌ایست سراسر فلسفه هم همین طوره و به همین دلیل هست که فیلسوفان در نوشتن خودشونم صاحب سبکن. یعنی هر فیلسوف به اصطلاح برجسته‌ای صح نویسنده صاحبی هم هست و هر نویسنده برجسته‌ای فیلسوف صاحب فیلسوف عمیق هست یعنی بین فلسفه و ادبیات مرزی وجود نداره یه دو یه کسی یه کسی که می‌نویسه نویسنده است در حقیقت یک ایده‌های فلسفی رو به شکل رمان می‌نویسه یا به شکل شعر و کسی که فیلسوفه از شعر و رمان یا اندیشه‌های به قول هایدگر پوئتیک استفاده می‌کنه برای اینکه به شکل فلسفی حرف بزن. الان که اصلاً خیلی قالب‌ها عوض شده ولی می‌خوام بگم که یک ملت اونق سلامت روحی یک ملت بنیان یک جامعه بستگی داره به زبان و اون زبان در سطح به اصطلاح بالا و سطحی عمیق‌ترین سطحش به دست نویسندگان و به دست فیلسوفان هست که حفظ میشه یعنی فیلسوفان افلاطون می‌گفت که فیلسوف نگهبان شهره به این دلیله فیلسوف با حساسیتی که بر سر زبان داره و نویسنده با حساسیتی که بر سر زبان داره از اینکه زبان معنای خودش رو ببازه از اینکه زبان امکان ارتباطش رو از دست بده جلوگیری می‌کنه در حقیقت تمام رسالت یک نویسنده و یک فیلسوف نبرد با بی‌معناییه. نبرد با پوچی. خب باز می‌دونید که اینا با زندگی ما هیچ ربطی نداره. ما سیاستو همچنان مفهوم که در ۸۰۰۰ سال پیش می‌فهمیدیم می‌فهمیم و برای خود یعنی ما ایرانیا برای خودمون هیچ نقشی برای در تعیین سرنوشتمون قائل نیستیم و فقط منتظریم که حکومت بره نمی‌دونم این نمیره اون بیاد و در نتیجه برای ما چیزی به نام مسئولیت چیزی به نام اخلاق شهروندی و چیزی به نام به اصطلاح عاملیت سیاسی معنا نداره. ابدا فکر نمی‌کنیم که این جهان ما ساخته ذهن ماست. اون انسان یونانی آگاهه که جهان رو ایده‌های او می‌سازن. یعنی من چون ذهنم این قالب‌بندی رو داره من جهان رو این‌جوری می‌بینم. اگر قالب‌بندی رو عوض کنم من جهانو یه شکل دیگه می‌بینم. فرم‌ها، ایده‌ها، تئوری‌ها در حقیقت قالب‌هایی هستند که من برای دیدن متفاوت واقعیت به کار می‌برم. به همین دلیل که من می‌تونم اینا رو عوض کنم. من من مثل به اصطلاح ما نیستن که عقا انسانیشون رو تبدیل کنن به اصول مذهبی. در ایران و در حوزه تمدنی بین‌النهرین نوشتار و اساساً کلام یک هدیه الهیست و یک به اصطلاح پدیده الهیست توی قرآن میگه که و علم آدم الاسما به انسان نام‌ها رو یاد میده این به این معناست که خدا مالک اون نام‌هاست خدا مالک زبانه زبان از آن خداست پس زبان مقدسه وقتی زبان مقدسه یعنی چی؟ یعنی کهه معنای حقیقی این زبان هرگز به ذهن شما نمی‌تونه در ذهن شما بگنجه بهخاطر اینکه این زبان یک معنایی داره الهی و فقط خداست که می‌تونه درک بکنه در نتیجه با تقدیس زبان کارکرد زبان تغییر می‌کنه دیگه زبان دیگه کارکرد اصلیش این نیست که معنایی رو منتقل انتقال بده بلکه کارکردهای دیگه داره مثل مثلاً ما حافظ که می‌خونیم که اغلب ایرانیا در خونهشون دارن شاید از ی میلیون یکیشونم نتونه به درستی اونها رو بفهمه ولی ما نمی‌خونیم بفهمیم می‌خونیم که به قول دا ششایگان حال کنیم قرآن نماز و خیلی چیزهای دیگه و حتی در قلمرو عمومی شکل متفاوتی گوش میدیم حرفا رو چندان گوش نمیدیم برای اینکه فکر کنیم معنا دارن بلکه به کارکردشون توجه داریم خب این بعد از خب می‌دونید که در اسلام معجزه پیامر اسلام قرآنه یعنی یک پدیده زبانیست و مسلمون‌ها انقدر بر تقدس قرآن تأکید داشتن که به سختی تن دادن به ترجمه‌ها و هرگز هم ترجمه‌ها رو در به اصطلاح قرآن ندونستن در نتیجه تا امروز قرآن فقط قرآن عربیه با ترجمه‌های مختلف این‌ها قرآن نیستن علم بلاغت یا رتوریک زمانی که به وجود آمد هدفش فقط و فقط اثبات اعجاز قرآن بود و وث در حالی که رتوریک در یونان به وجود آمده بود برای اینکه انسان‌ها زبان رو برای گفتگو با همدیگه به کار می‌بردن در یونان هرگز هیچ متن مقدس نشد بلکه متن‌ها یک به اصطلاح دارایی انسانی بودن که انسان‌های دیگه می‌تونستن نقد کنن همونطوری که افلاطون سرات رو نقد کرد، ارسطو افلاطونرو نقد کرد و همین طور نقد ادبی و نقد انتقادی در یونان به وجود اومد با زبان برای ما نه به همین دلیل که ما هیچ وقت ما ایرانی‌ها به فکر اینکه دستور زبان بنویسیم نیفتادیم میخواد گفت انقدر زبانمون مقدسه که خدا می‌دونه دیگه حالا جالبه که وقتی که به اصطلاح جریان‌های یعنی عرب‌ها حمله می‌کنن به ایران و ایرانی‌ها دین خودشون رو عوض می‌کنن. بدا پی این بودن که یک جایگزین فارسی برای او پیدا بکنن و از جمله از شاهنامه فردوسی به عنوان قرآن عجم یاد میکردن. یعنی چی؟ یعنی که مهم نیست که قرآنه یا شاهنامهست. نگاه تقدس باور انسان ایرانی همچنان سر جاش هست. این یعنی چی؟ یعنی کهه زبان براش یک پدیده‌ای نیست که شما باهاش ارتباط بین انسان‌ها برقرار کنید بلکه مهم‌ترین کاری که می‌تونه بکنه ارتباط عمودیه. یعنی ارتباط با یک سرچشمه معنوی خیلی متعالی. وقتی که ما میگیم شاهنامه چنان از شاهنامه حرف می‌زنیم که انگار یک به اصطلاح عالم ملکوتیست که در اون سر تاریخ قرار داره به همین دلیل که ما فردوسی رو به هیچ وجه هیچ یه انسان کامل می‌دونیم هیچ عیبی درش نمی‌بینیم یا مثلاً در شعر فردوسی رو عین حقیقت می‌دونیم کلی به اصطلاح حرفایی رو که او زده به اونها استشهاد می‌کنیم و اینکه ببینید ببینید این زن ایرانی اینجوری بوده مرد ایرانی این‌جوری بوده جنگ ایرانی این‌جوری بوده انگار که فردوسی چیزی جز حقیقت نگفته و این گزارشیست از حقیقت که برای ما به وجهه گذاشته در یونان این فاصله‌گیری یعنی فاصله ذهن انسان از واقعیت فاصله زبان از واقعیت موجب بشه که کسی صاحب و مالک واقعیت به حقیقت نباشه به همین دلیل برای یونانی‌ها فکر کردن یعنی فلسفه فلسفه به معنای حکمت که ما در فارسی میگیم نیست بلکه به معنای عشقه عشق به حکمت عشقه که کسی که عاشق میشه عاشق حکمت میشه می‌دونه که این عشق ناخامه و با وجود اینکه می‌دونه ناکامه انقدر برای حقیقت ارزش قائل هست که همچنان از جستجوی حقیقت دست بر نمی داره اونوقت نکته آخر می‌رسیم خیلی حرف زدم که خودش حقیقته ما در فرهنگ ما چیزی به نام حقیقت به معنایی که یونانیا به کار میبرن وجود نداره یعنی حقیقت برای ما در یه چی وا حقیقت یه چیزیست خارج از عالم ماده یعنی وقتی که ما میگیم انسان بعد از مرگ روحش از بدنش جدا میشه یعنی میره در عالمی که اون عالم واقعی‌تر از این عالم هست چون بدن فاسد میشه اما روح فاسد نمیشه پس من ما می‌تونیم تصور کنیم که بدن ما در حقیقت اون بخش فروتر و بخش کم ارزش‌تر وجود ماست و اون روح ماست که جاودان است خب اگر شما معتقد باشید به همچین جهانی که در اون هیچ فساد و تباهی و پناهی درش راه نداره طبیعتاً اینچه که در پیش چشم شماست یک کف‌های روی آبن و هیچ ارزشی ندارن و همه گذران نابود شونده این جهان مادی و ملموس برای شما واقعیت حقیقت حقیقی نیستن بلکه اون چیزی حقیقته که جاودان است و هرچه که به اون جهان جاودانه پیوند بخوره شما می‌تونید اون رو حقیقت بدونید وگرنه اون رو باید یک رویا ببینید گفت که عالم همه عالم چو حباب است ولیکن چه حباب آن هم نه بر سر آب که بر روی سراب آن هم چه سرابی که ببینند به خواب آن خواب چه خواب خواب بدم مست خراب یعنی جهان رو هیچ اندر هیچ می‌بینیم این جهان واقعی مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم قدس یعنی م انسان ایرانی با واقعیت ندانستن واقعیتی که درش زندگی می‌کنه این جهان رو خانه خودش نمی‌دونه. به همین دلیله که برای او ساختن یک جامعه یه امریست کار خداست برای ما جامعه ساختن کار ما نیست جامعه همیشه بوده و همیشه هست و همیشه خواهد بود. ما درش نقشی نداریم در حالی که برای اروپاییا برای غربی‌ها هر آنچه که در جهان اون‌هاست ساخته شده و می‌تونه تغییر کنه. یعنی ایده‌های اون‌ها جهان اون‌ها رو می‌سازه و جهان اون‌ها ساختهست انسانی. از دید اون‌ها حتی طبیعت هم می‌تونه تحت تصرف و تسلط انسان قرار بگیره که گرفته. خب ببینید ما در د تا سوی مختلف داریم حرکت می‌کنیم و من الان متوجه میشم که خب من فلسفه اسلامی رو خوندم قم و تهران ولی الان هرچی فکر می‌کنم که من چی از اینو می‌فهمیدم الان که می‌خونم هیچی معنا نمیده اینا و بعد متوجه میشم که این زبان فلسفه اساساً زبان فلسفه ما و اساساً زبان ما برای اینکه ارتباط با دیگری برقرار بکنه ساخته نشده و به کار آورده نشده ما به هیچ وجه نهاد تعلیم و تربیت نداشتیم که در در اون علمی به علم دیگران منتقل بشه از راه نوشته مثلاً من یه کسی یه کتاب بنویسه منتها کتابی بنویسه که بر اساس قواعد منطقی و دستوری درست باشه که اگر او هم نباشه من می‌تونم اینو بخونم بفهمم تمام کتاب‌های فلسفی یا عرفانی نوشته شدن نه برای اینکه به خودی و خود فهمیده بشن نوشته شدن برای کسانی که با مضامین و مفاهیمون‌ها از طریق ارتباط با استاد آشنان. یعنی اون‌ها در حقیقت از نوشته به عنوان یک کمک حافظه استفاده می‌کنن. مثل ی کسی که قرآنو حفظه و با خط کوفی یه علامت‌هایی می‌زنه فقط برای اینکه به یادش بیاره وگرنه اگه شما بخونید اون خط کوفی رو نمی‌تونید لمونو از تلمون تشخیص بدید. پس ما درسته که الان اومدیم در عصید دیجیتال ولی در واقع ذهنیت ما همچنان ذهنیت فرهنگ شفاهیست اگر این بدونیم که فرهنگ شفاهی چیه و عقل شفاهی چیه و چه تفاوتی می‌کنه با عقل نوشتاری و عقل ویژوال و تصویری اونوقت متوجه میشیم که این به اصطلاح مشت‌هایی که به دیوار می‌کوبیم چرا همچنان ما رو آزارن چه چیزی رو باید ببینیم که ن نمی‌بینیم در فرانسه و در عالم غرب علم معنیش فرق می‌کنه با اونچه که ما در ایران علم میگیم در ایران ما علم به چیزی میگیم که درسته حقیقته حتی میریم دانشگاه یک هر نظریه‌ای رو که آشنا میشیم باش چنان باشه استناد می‌کنیم که انگار داریم به خدا و پیغمبر استناد می‌کنیم به همین دلیل که نظریه‌ها وارد ایران میشن نه برای پاسخ به مشکلی نه برای گشودن گرهی بلکه برای اینکه رسالت یه پیامبری قرار بگیرن یکی میشهم طرفدار فلان حزب یکی میشه طرفدار فلان حزب و رابطه اشخاص با کسانی که در حقیقت این ایده‌ها رو ترویج می‌کنن به هیچ وجه رابطه تفاهمی نیست من خودم بارها بارها تو دانشگاه از جمله یارو انجمن فلسفه با آقای داوری یه ذره که سؤال می‌کنه براش افتاده میشه او می‌خواد شما حرفشو قبول کنید به عنوان یک حقیقتی که او بهش رسیده ابدا در کلاس‌های فلسفی چیزی به نام گفتگو معنی نداره و این وقتش کار روشنفکرو و الگوی روشنفکرو تو جامعه ما می‌کنه الگوی پیامبر یعنی حرف می‌زنه خطابه نمیره در دانشگاه و به صورت به اصطلاح نوشتاری یا گفتگوی دانش میره بالا منبر یعنی از علی شریعتی گرفته تا آقای سروش و باقی به اصطلاح خطابه و وعض الگوی همچنان رایج ارتباط روشنفک با جامعه هستن ارتباط پیامبره خب این چنین نیست در غرب فلسفه در آکادمیست یعنی افلاطون که در حقیقت آغاز فلسفه اگه بدونیمش در آکادمی آکادمی افلاطون به اصطلاح فلسفه می‌ورزید با دیگران یعنی یک فلسفه یا فلسفه که میگیم یعنی فکر یعنی اندیشیدن فلسفه اولاً اینستیتوشناله یعنی نهاد داره از زمان افلاطون تا همین امروزه که ما حرف می‌زنیم و این تاریخ پیوسته است یعنی همواره فلسفه نمیدونم دستور زبان رتوریک همه اینها رشته‌های مشخصی در به اصطلاح برنامه درسی ی بوده چه در دوره یونان چه در دوره روم چه در دوره قرن چه الان همه چیز نوشته می‌شده برای اینکه تعلیم داده بشه و به همین دلیل فیلسوفان یا متفکران خودشون رو معلم می‌دونن یعنی چی معلم می‌دونن یعنی هیچ هدفی رو و هیچ کاری رو مهم‌تر از اینکه شما بتوانید برای دیگران امکان فهم رو به وجود بیارید نمی‌دونن فلسفه تعلیم و تربیت نه فقط فلسفه تعلیم و تربیت که فلسفه پداگوژی یعنی نوع آموزش هم میشه در قلب تمدن و تفکر غربی برای ما نه کتاب‌ها همون طور که در سابق نوشته نشده بودن برای اینکه همه بخونن الان هم ترجمه نمیشن برای اینکه فهمیده بشن این فلسفه‌ای که ما الان داریم ازش حرف می‌زنیم فلسفه‌ای نیست که آدم‌ها دربارش صحبت کرده باشن و در گفتگوی میان آدم‌ها ها یعنی آدما درباره چی صحبت می‌کنن؟ درباره مسائلی که با خودشون مربوطه دیگه هیچ موقع نه امکان این بوده که اون یعنی رغوتی بوده که اون آدما برن بشینن مثلاً راجع به نقد عقل حرف بزنن نه اگرم حرف می‌زدن چیزی ازش می‌فهمیدن در نتیجه این چیزی که ما فلسفه میگیم این یک چیز به اصطلاح شبهیست مسخ شده از اونچه که فکر می‌کنیم فلسفهست فلسفه فقط و فقط در گفتگوست فلسفه فقط و فقط در نظام تعلیم و تربیت یعنی برای آموزشه یعنی هیچ ایده فلسفی نیست که یک فیلسوفی بتونه بگه که نه عاقلان دانن حواس می‌دونن اینو اندیشه اصیل اندیشه‌ایست که برای دیگران قابل فهم باشه این رو تمام فیلسوفان از سقرا تا امروز گفتن مخصوصاً کسانی که ما کاراشونو ترجمه کردیم و هیچی سر در نیاوردیم یعنی نتونستیم یعنی به عبارت دیگه شکلی که ما نگاه می‌کردیم این کتابا قرآن می‌خوندیم اتفاقی که در تاریخ ما افتاد ابن رشدم وقتی که آثار ارسطو رو می‌خوند به چشم قرآن اونا رو می‌خوند و ابن سیلا میگه که تو چرا اینجاش ایراد گرفتی ارسطو هر کی میگه درسته پس ما خلاصه کنم دو نوع یا چندین نوع پترن یا الگوی فرهنگی داریم یعنی شیوه دیدن شیوه فهمیدن چی میشناختن که معمولاً در کالچرال انتروپولوژی یا در پلیتیکال انتروپولوژی یا در هیستوریکال انتروپولوژی انسانشناسی تاریخی یا سیاسی یا فرهنگی بحث میشه یعنی طبقه‌ بندی میشه و میگن که در یک فرهنگایی هستن که این شکلی نگاه می‌کنن این شکل خاصی نگاه اون‌ها موجب میشه که یه شکل خاصی لباس بکشن یه شکل خاصی ازدواج کنن یه شکل خاصی حکومت تشکیل بدن و متفاوت بشن از فرهنگ دیگری که تفاوتش به شیوه اندیشیدن به شیوه دیدن و درک کردن جهانه ما ایرانی‌ها باید بتونیم از تفاوت خودمون با الگوهای دیگه فرهنگی و تمدنی آگاه بشیم. یعنی ما باید بتونیم خودمون رو در تمایز با دیگر فرهنگ‌ها بشناسیم. یعنی فرهنگ چینی، فرهنگ هندی، فرهنگ اروپایی نه برای رقابت با اون‌ها، نه برای قضاوت اخلاقی بر اون‌ها، نه برای تفاخر و به اصطلاح تظاهر به برتری، بلکه برای فهمیدن اونچه که هست. علت ما در به عبارت دیگه از نظر با در جهانی که انسان غربی هست ما وجود نداریم. یعنی در واقعیتی که او هست ما نیستیم. علت اینکه ما کارای اونا رو تقلید می‌کنیم ولی نتیجه نمیده به خاطر اینکه اونا در یک واقعیتی دارن این کارو می‌کنن که با واقعیت ما فرق می‌کنه و این تشخیص بدیم که آدم‌ها به یک صورت و فرهنگ‌ها به یک صورت واقعیت مادی رو لمس نمی‌کنن حس نمی‌کنن و اگر بتونیم این تمایزها و تفاوت‌ها رو تشخیص بدیم و بعد بدونیم که هر آنچه انسانیست چه ایرانی چه غربی چینی همه هرچه که انسانیست تاریخیست یعنی مدام در حال تحوله و این تحول انقدر شتابانه که فکر من و زبان من از یارای همپا شدن با او نداره و حتما حس می‌کنم من و وقتی میام تو اتاق فکر می‌کنم این اتاق همون اتاق دیروزه در حال که نیست هراکلیتوس گفت که انسان یک بار فقط در یک رودخانه پا می‌ذاره بار دومی پا نمی‌ذاره چون رود داره میره و بعد به این معنا اونوقت میگم که خب اگر من می‌خوام در واقعیت باشم باید این واقعیتو از نو لمس کنم این واقعیت با چی ساخته میشد با زبان پس کار من برای درک واقعیت اینه که این زبان رو آنچه که تاکن معنی می‌داده رو دیگه تموم شده ببینم دوباره برای معنا دادن به او او رو به کار ببرم یعنی حرف بزنم یعنی معنا در جریان ارتباط زندگی آدم‌ها با همدیگه تولید میشه و به محض اینکه اون ارتباط پایان می‌پذیره معنا همدیگه وجود نداره معنا توی دیکشنری نیست پس اگر من می‌خوام این کلمه امروز معنادار باشه باید به کارش ببرم من نمی‌تونم این بر اساس معنای دیروز که سپری شده و دیگه دسترسی ناپذیره یا بر اساس چیزی که خودم فکر می‌کنم مثل آقای کردازی آقای ادیب سلطانی میگم این زبانه نه زبانی که در جریان ارتباطات به کار نرفته باشه به هیچ وجه معنا نمیده و در نتیجه اگر معنا نده زبان تبدیل میشه به عاملی برای گسستن روابط برای تنفر برای خشونت برای بدبینی و می‌بره جامعه رو به سمت فروپاشی حالا من معتقدم ما ۱۵۰ ساله گفتیم زبان فارسی آیا شایستگی رو در که مفاهیم این مدرنو بیان بکنن یا نه؟ کاملاً سؤال بچگانه خطا ما باید بین زبان و کامیشن ارتباط فرق بگذاریم زبان یک چیزه کامونیکیشن یه چیز دیگهست شما زبان رو در کامونیکیشن و در ارتباط به کار می‌گیرید و شیوه که شما به کار می‌گیرید معنای اون رو تعیین می‌کنه یعنی من اگر به یه نفر بگم بشین با داد اینی منو میده اگر به یه نفر دیگه با خواهش بگم بشین این یه معنا دیگه میده شیوه‌ای که من کلماتو به کار می‌برم اون شیوه تعیین کننده معناست. پس من می‌تونم این زبان رو به جای اینکه به شیوه درستی به کار ببرم به شیوه غلطی به کار ببرم. یعنی به جای اینکه برای ارتباط به کار ببرم برای به اصطلاح از بین بردن ارتباط به کار ببرم. دشنام بدم فحش بدم. حکم اعدام بدم ترد بکنم به رسمیت نشناسم. یعنی همون زبانه اما چون به صورت غیر ارتباطی به کار برده شده در عمل هم به اصطلاح نتیجه ضد ارتباطی داره پس مشکلی که ما ایرانی‌ها داریم اصلاً از زبان فارسی نیست زبان فارسی یک زبانیست مثل بقیه زبان‌ها اینکه زبان انگلیسی امروزه این توانایی‌ها رو داره به یک خاصیت ذاتی این زبان برنمی‌گرده بلکه به نوع نگاه انگلیسی زبان‌ها و نوع کاربرد اون زبان در میان اون‌ها برمی‌گرده. یعنی چی؟ یعنی ما باید به جای این علاوه بر اینکه زبان باید هنر و دانش ارتباط برقرار بدونیم. این چیزیست که ما هرگز نیاموختیم. هرگز به ما نیاموختن که چگونه با کسی که نمی‌شناسیم با کسی که شاید برای فهم حرف ما توقع ما رو برآورده نکنه و من باید تلاش کنم برای فهماندن اون اصلاً همچین چیزی در مرام ما نیست مطلقا آدم بیگانه که بیگانهست و اصلاً ربطی نداره به ما اونا باید ما رو بشناسن در این ۱۵۰ سال مستشرقها ها غربی‌ها اونایی که از ما تعریف کردن ما حرفاشونو قاب کردیم به دیوار بالا منبرا گفتیم و چقدرم افتخار کردیم هر کی هم که یه خلاف میل ما گفته ۱۰۰ تا اتهامش بسته اصلاً برا ما مهم نیست مطلقاً یعنی ما نتونستیم در این ۱۵۰ سال با یک ایرانی ایرانشناس غربی ارتباط علمی برقرار کنیم یعنی چی؟ یعنی بفهمیم که من با عقاعد او ممکنه مخالف باشم ولی چیزی که کار او رو ممتاز می‌کنه روش‌هاییست که او به کار می‌بره. مسلمون‌ها نتونستن با سنت شرقشناسی ارتباطی به اصطلاح سازنده برقرار کنن. چرا؟ چون اونا رو به شکل دشمن خودشون می‌دیدن. نه به شکل کسانی که دارن از یک طریق علمی پژوهش می‌کنن اسلام رو. یعنی یک سوء تفاهم عمیقی یعنی انواع سوء تفاهم‌ها او رو احاطه کرده. در اصل دیجیتال زبان با رسانه دیجیتال هست که نابود میشه نه فقط در ایران یعنی در حقیقت این رسانه دیجیتال و نابودی زبان هست که حکومت‌هایی مثل حکومت ما رو به وجود میاره. نه اینکه حکومت ما در حقیقت زبان رو از بین می‌بره. همه چیز ساخته زبانه. سنت ساخته زبانه. حکومت ساخته زبانه و بعد این به این معناست که من و شما اگر نتونیم با همدیگه زبان رو به شکل ارتباطی به کار ببریم نتیجه عمل ما نظام‌های خودکامه هستن. در غرب فکر کردن یعنی فکر کردن به اونچه که شما دیروز فکر کردید و این به این معناست که شما فکر کردن رو چیزی جز تعریف دوباره کلمات نداریم همه تمام علم همینه تمام علم اینه که از نوع بپرسیم انسان چیست طبیعت چیست هستی چیست چیست چیست سؤال چیست و چرا به خاطر اینکه من در یک زمان دیگه دیگری هستم و در یک واقعیت دیگری و در اون واقعیت دیگر باید معنا به صورت زنده حضور داشته باشه اونچه که کلمات معنی می‌دادن تا حالا مردن هم و حالا و در نهایت اینو بگم که فرانسه پیشگام و سراآمد فرهنگنویسی دایرة المعارف نویسی واژه نامه نویسی و یه چیزیست که برای شما اگر آشنا نباشید با زبان فرانسه قابل تصور نیست یعنی به شیوه‌های مختلف با یعنی که هم نیازمند هنر خلاق هست و هم نیاز به دانش بسیار مدام سعی می‌کنن همون چیزی رو همون کلمه همون مفهومی رو که کاملاً شما باهاش انس گرفتید به یک قالب دیگه‌ای در یک به اصطلاح چهارچوب دیگری قرارش بدن که شما بتونید به صورت دیگری او رو ببینید یعنی آشنایی زدایی بکنن انواع و اقسام مجموعه‌ها کتاب‌ها نمی‌دونم روزنا مجلات انواع و اقسام به اصطلاح قالب‌هایی وجود داره که به شما کمک می‌کنه که به اونچه که تاکنون اندیشید و الان بدیهی می‌دونید تردید کنید و دوباره بیاندیشید. یعنی ما کاری جز برای اندیشیدن هیچ برای ق به اصطلاح مدرن شدن ما هیچ نیازی به هیچ کاری جز فکر کردن اونچه که فکر کردیم قبلاً نداریم ما باید در آنچه که فکر کردیم فکر کنیم و ببینیم آیا همچنان معنا میدن یا معنا نمیدن ولی ظاهراً که تاکنون اینطور نیست ببخشید که من زیاده سخن گفتم و این یوتیوبم یاری نکرد در خدمتتون بله خیلی ممنون خسته باشید آقای خرجی این مدت خیلی از صحبت‌های شما برداشت‌های مختلفی شده در نزد در واقع چه فضای کلبسی چه در فضاهای دیگر چه در جامعه روشنف فکری چه در پشت پرده در مسج‌ها و داستان‌هایی خودشو داره که خودتونم تا اندازه‌ای از اون اطلاع دارید و بیشتر این بحثها بر این محور می‌گرده که شما در واقع ضد زبان فارسی صحبت می‌کنید و ضد فردوسی و حالا به طور شاخص دارم به فردوسی اشاره می‌کنم که حالا در مباحثی که مثل امروز به صورت طولانی صحبت شد و به تمام زوایا و پیدا و پنهان اونها پرداختید شما مشکلرو متوجه یک چیز دیگها میدونید و اون شیوه اندیشیدن و اون تفکری هستش که در واقع نه فردوسی نه زبان فارسی در سوی پیک شما به صورت به صورت مشخص به سمت خود افرادی هستن که اونها رو به کار می‌گیرن چه در زبان چه یعنی به خود فردوسی و شاهنامه به هر حال کسایی که در جلسه حضور داشتن شاهد بودن که به این ترتیب نبود. در هر صورت این ابهامات بهتره با گفتگو برطرف بشه و من دعوت می‌کنم از منتقدین وارد گفتگوی مستقیم بشن و از پرهیز کنن از اون چیزی که براشون فرستاده میشه در قالب مسیج در قالب ویدیوهای کوتاه در قالب یک آدیوی کوتاه که این‌ها ابهام رو ابهام گذاشته و بیشتر هم خواهد شد خیلی راحت میشه در یک گفتگوی یک ساعته یک ساعت و نیمه اینا رو صحبت کرد و به صورت علمی هم حالا خیلی تمایل بر اینم هست در گوشه کنایه‌ها که علمی صحبت بشه خب به هر حال حاضرینم شاهد خواهند بود دیگه و به هر حال صاحب نظرهایی هم هستن که در این‌ها رو می‌شنون فایلای ساتی اون موقع فکر می‌کنم روشن‌تر بشه و بهتر بشه قضاوت کرد حالا دوستان اگر ناظر به صحبت‌های خلجی گفتگویی هست صحبتی هست حتی انتقادی هم هست می‌تونن صحبت کنن آقای حسین بفرمایید درود بر شما آقای خلجی باز بابک جان یه نکته‌ای رو من میخواستم بگم و اون اینکه من فکر نمیکنم زیاد آقای خلچی شاید بهتر بدونن مطلق بگه که آدم که الان جامعه ایران اینه بعد مثالم چند تا از مثالای قبل از مشروطه که ما اینو اینجوری ترجمه کردیم اونو اونجوری ترجمه کردیم و به یه جایی رسیده که نباید می‌رسیده و غرب اونه و یونان اونه ولی من میگم که برعکسشم میشه فکر کرد برعکسش اینجوری میشه که نه جامعه ایران الان در واقع همینوری که آقای خلجی میگن داره فکر می‌کنه داره انتقاد می‌کنه شما میگید مثالش که من میگم من فردی رو می‌شناسم به نام آقای خلجی ایشون که خارجی نیست ایرانیه و این حرفای های به هر حال خوبم که داره می‌زنه ایرانیه. کسی دیگه‌ای نیست. کسی دیگه آقای سروش آقای سروش شاید آقای خلجی بهش انتقاد وارد بکنه. هیچی اشکالی نداره. حرفشو می‌زنه ایشونم حرف می‌زنه و مثل آقای خرجی و آقای سروش به هر حال تو این چند دهه اخیر ما کم نداریم و این خبر خوبیه. این خبر بدی نیست واقعاً که ما بگیم یعنی جامعه ایران انقدر ایستا نبوده که یه جا وایساده باشه بعد ما بگیم الان ما داریم اینجا اصلاً من با عرض معذرت می‌خوام بگم من مخالفم واقعاً با این جامعه جامعه پویاست و پیشرفتم معنی نداره تغییر خود آقای خلیجیهم من مطمئنم به این باور داره که پیش ما چیزی به نام پیشرفت نداریم تغییره فقط تغییره و این حرف درسته درسته یه صحبت دیگه‌ای هم میخواستم بکنم راجع به اینی که در واقع آقای آلیگما گفتن که از هانارنت آوردن منو یاد یه صحبتی انداخت یکی از دوستان میکرد می‌گفت من رفتم پیش آقای کزدازی گفتم که آقای کزدازی این ادبیاتی که شما دارید در واقع میگید اینو به صورت پدیدارشناسانه هم میشه اینو بررسی کرد بعد میگه که آقای آقای یک عزیز نگاه کرد به منو خندید یعنی این مزخرفا چیه میگی پدیدارشناسی دیگه چیه می‌دونی چی می‌خوام بگم اینا اون به پدیدارشناسی گفته مزخرف شما شاید به یه فیلمی بگید مزخرف که اون فیلم برای من یا برای کس دیگه جالب باشه نمیشه تعریف تعریف چیزی نمیشه کرد بعد از این خانم از این خانم آرنت بپرسیم خب شما منظورید از مزخرف چیه که وراجی چیه که وراجی نکنن؟ بعد اونم برگرده به من بگه که خب مزخرف وراجی خود شمایی که این سؤالو می‌کنی این سؤال اصلاً بیا می‌دونی چی می‌خوام؟ مبهم چیزی رو نمیشه گذاشت نمیشه چیزی رو واقعاً مبهم گذاشت باید یه چیز مشخصی رو چیز کرد گفت فقط همینو می‌خواستم بگم که به هر حال الانم جامعه اتفاقاً الان جامعه خیلی داره چیز جور دیگه‌ای داره فکر می‌کنه نقد می‌کنه همون آقای سلیمانی که تو آخرین ویدئوتون شما گذاشتین آقای خلجی اینا نمونهست واقعاً از این نمونه‌ها ما کم نداریم و اینا خبر بدی نیست سپاسگزارم ازتون آقای خرجی اگه صحبت می‌کنین مایکتون بستهست. بله دوست عزیز ببینید خب دقیقاً مشکل همینجاست دیگه که ما نمیخوایم از خودمون بریم بیرون همون بحث تمای که گفتن شما هم تایید می‌کنید حرف منو یعنی ما اصلاً نمیخوایم بریم بشناسیم خودمونو شما از حرف آرنتو که اصلا شنیدین نخوندین و درستم احتمالاً نظریهشو در ذهن شما نیست خودتون میگین خودتونم رد می‌کنین بعد خیالتون راحت میشه ما همون همین کارا رو کردیم تا الان که همینجیا یعنی غرب اونجور که دلمون می‌خواسته تصور کردیم قوتشم جدا کردیم در همین جا که نشستیمم نشستیم و خودمونم در حال شکوفایی دیدیم خب من تنها چیزی که می‌تونم بهتون بگم اینه که علم در علم مدرن علم اساسا علم مدرن بر اساس روشه بر خلاف علم ما که همین طور که شما میگید کاملاً دلبخواهیه دیگه فقهمونم دلبخواهیه فلسفمونم دلبه‌خواهیه ولی علم غربی بر اساس روشه روشه یعنی چی؟ یعنی حاکمیت قانون یعنی کهه اگر شما بخواهید این حرفتون علمی پذیرفته بشه در جامعه آلمان باید از همون روشی که دیگران استفاده کردن استفاده کنید وگرنه حرف شما علمی نیست یعنی اگر شما می‌خواید بگید مثلاً حرف هانرنت درست نیست شما باید از اون روشی که هاننارنت استفاده کرده از همون روش از همون استدلال از همون شواهد استفاده کنین و بگین این حرفش درست نیست وگرنه نظریه شخصی شما نمی‌تونه علمو رد بکنه. این کاری که ما می‌کنیم در ایران که همهمون راجع به همه چیز نظر شخصی میدیم و خیال خودمون راحت می‌کنیم باعث شده که در چیزی که باید براش دانش بیاموزیم یعنی برای دموکراسی برای جامعه ساختن برای رسیدن به آزادی برای رسید ساختن جامعه همه این‌ها دانش همه این‌ها در غرب دانشن یعنی چی؟ یعنی آدم‌ها از نه تنها دانش که به اصطلاح عملن، تمرینن، تجربه‌ان در علم فقط این نیست که شما برید دانشگاه چار تا کتاب بخونی یه چیزی هست به نام روح علمی اسپیرت ساینتفیک اسپیرت سینتفیک اسپیرت یعنی چی؟ یعنی که انسان به طور طبیعی و غریضی ذهنش با هزاران مانع برای فهم روبهرو هست و اولین کاری که برای به اصطلاح کسب علم باید بکنه از بین بردن اون موانعه یعنی ذهن ما اینطور نیست که یک آینه شفافی باشه و دانش درش باز بتابه نه بلکه یک انوان رسوب کرده تاریک به هم چسبیده‌ایست که شما باید در با یک فرایند پیچیده‌ای اون رو خالی بکنید تا بتونید چیز رو ببینید. یعنی کهه ما برای دیدن جهان خارج باید پنجره‌های ذهنمون رو تمیز کنیم. شیشه عینکمون رو سیغلی سیغل بدیم تا بتونیم چیزی رو ببینیم. این لازمهش اینه که شما لرنینگ رو یعنی آموختن رو آنلرنینگ بدونید. یعنی بدونید که شما کاری که می‌کنید برای آموختن اینه که آنچه رو که در ذهنتون هست و به نظر شما یا دیده نمیشه یا بدیهی به نظر میاد یا شکی درش نیست در او تردید کنید. علم مدرن تمدن مدرن اینه و تمدن مدرن یعنی از خانه بیرون رفتن. تمدن مدرن یعنی اروپاییا حالا کاری به یونانیا ندارم تمدن مدرن با از خانه بیرون رفتن رفتن به سمت ناشناخته‌ها و کشف ابعاد کشف نشده جغرافیای بشر آغاز میشه با رفتن کریستوفون به آمریکا با رفتن مارکوپولو به چین و در حقیقت علم بیرونه برای ما علم همون طور که گفتم درونمونه دیگه ما می‌تونیم خونهمون بمونیم خودمونم خیلی عاقبت بخیر می‌دونیم همه چیزم خوبه. خب تا زمانی که شما در خانه باشید همه چیز خوبه ولی چیزی رم نمی‌بینید جز توهم. پس ما واقعیتشو که بخوایم در عصر جدید تکنولوژی دیجیتال یک امکانات شیطانی‌تری برای خودپریبی ما ساخته. ما فکر می‌کنیم چون به اینترنت دسترسی داریم و از اون استفاده می‌کنیم پس هم آزادیم هم آگاهیم. جمهوری اسلامی ۴۰ سال ۵۰ سال پروپاگاندا کرده روان و روح جامعه رو از بین برده اون وقت ما یه میگیم بله تو مردم ایران خیلی پیشرفت کردن خب این یعنی چی یعنی کهه ما نمی‌دونیم که ما در حقیقت آسیب دیدیم ما دچار تراما شدیم ضربه‌های روحی دیدیم ما ق به اصطلاح از نظر روحی نیازمند ترمیم هستیم تا بتونیم جهان رو ببینیم و بتونیم بر وضعیت کنونیمون فائق بیایم وگرنه یا از ترس یا از سمع یا امیدهای واهی جهان رو شک که شکلی که می‌خوایم می‌بینیم و در نتیجه همینجایی که هستیم می‌مونیم. پس شما برای به قول نیچه برای اندیشیدن نیاز به پتک دارید. نیازمند به این دارید که از جای نرم و گرم خودتون بیرون بیایید. نیازمندی به این دارید که اونچه را که داشتید و دارید رها کنید. اونچه را که شما به دست میارید فقط و فقط زمانی به خواهد بود که شما چیزهای بسیاری رو از دست داده باشید. یعنی اساساً فکر کردن یعنی در تبعید زندگی کردن یعنی در خانه خود نبودن چون در خانه شما همه چیزو براتون آشناست شما تفاوت رو طلب می‌کنید وقتی الان شما میگید که اونام مثل من اینم مثل آن اونام مثل بله شما اگه دنبال گفتم که اگر دنبال تفاوت نباشه نمی‌بینیدش پس اینکه تفاوت رو بخواین این نیازمند یک اراده قاطع برای این هست که شما حقیقت رو با ا غیر از اونچه که تاکونو میدید بدید ببینید و این بسیار سخته جرأت دیدن یک واقعیت تازه ناشناخته ترسناک رو همواره داشته باشید برای چی؟ برای اینکه حقیقت براتون عزیزه و فیلسوف همینه دیگه فیلسوف اساساً چه موقع فلسفه می‌ورزه؟ زمانی که تعجب می‌کنه یعنی چی؟ یعنی در یک موقعیت ناآشنا قرار می‌گیره. اگر در یک موقعیت ناآشنا قرار نگیره همه چیز براش عادی باشه دیگه فلسفه من نمیده. پس فیلسو فلسفه‌ ورزی مدام با خطر کردن و ترک کردن خانهست. اینطور میشه که غربیا ایرانشناسی دارن، خاورشناسی دارن، جهانشناسی دارن، ما هنوز خودمونم نمی‌شناسیم. آقای خالجی ببخشید من فقط عرضم اینه که شما باور دارید که این روند تفکر انتقادی تو ایران شروع شده یا نه و مثالشم خود شما هستید می‌تونید یکی از مثالشم خود شما نه دوست عزیزم این کلماتی که میگی ترجمهست شما باید ببینید تفکر انتقادی در جای خودش که ما ازش تقلید کردیم چیه اونوقت به حرفای من می‌خندید ممنونم مرسی لطف کردین سپاسگزار گذارم از شما بسیار خب آقای خرجی راجع به زبان دیپلماتیک و این گیر و گرفتاریهایی که الان در خصوص آگاهی زبانی صحبت کردید و اون درک و اون اون شیوه تفکری که حالا کاری به نقادش حالا نداریم ولی به هر حال در مجامع بین‌المللی ما احتیاج داریم که یک زبانی رو تجربه کنیم و اونو بفهمیم حالا بیشتر در خصوص غرب دارم صحبت می‌کنم و اون مشکلاتی که و اون نادی ندیدن‌هایی رو که حالا به هر حال به صورت کلی شما ازشون صحبت کردید و این همین مشکلات در وضعیت زبان بین‌المللی و روابط بین‌الملل و همچنین در سیاست‌های خارجی هم خیلی مشهوده و به رسمیت نشناختن دیگری شاید ریشهش همین جاها باشه و اونو نادیده گرفتن و و همین باعث میشه که دچار یک سری خطاهای عجیب غریب بشیم که نتیجهش هم کاملاً مشهوده در این حداقل ۴۰ ۵۰ سال اخیر حالا قبلاً اون به یک شیوه‌ای لااقل پیش از این دوران شناخت یا ح شاید بشه گفت حداقل زب شناخت زبانی وجود داشت و چه به زبان فرانسه صحبت می‌کردن چه به زبان انگلیسی حداقل اینرو گرفت اینچنینی نبود ولی الان ظاهراً دو چندان شده از اون شناخت فرهنگ غربی خیلی فاصله گرفته شده و خیلی دور شدن و توهمات جدیدی نسبت به قبل اضافه‌تر شد و اون استغنای توهمی هم که در نظام جدید روی اون اضافه شد همه و همه اینها باعث میشه که کمتر بتونن ارتباط بین بینالمللی هم برقرار بکنن این هم شما همین طوری میبینید یعنی ریشهش در همون مشکلات همینه ببینید همینه ب ولی ببینید مسئله زبان و ارتباط همونطور که گفتم به یک روح متفاوتی نیازمنده روحی که از نظر اخلاقی از نظر روانی و از نظر معرفت شناختی توانسته باشه خودش رو برای به اصطلاح همچین چیزی یعنی تفاهم با دیگران یا شناخت واقعیت آماده کنه. یکی از مهم‌ترین تصمیم‌هایی که باید بگیره یک همچین کسی اگر در طلب شناخت هست، اگر در طلب توافق هست اینه که تصمیم بگیره که صادق باشه. صداقت شرطه. مثلاً اگر یک ساینتیستی یک آزمایشی انجام بده ولی مثلاً یواشکی اونو قایم بکنه خب می‌دونه که خودشو گول زده. در علم شما هرچقدر که نتایج آزمایش‌ها و تحقیقات جدید خلاف خواسته شما باشه ولی منش علمی اقتضا می‌کنه اونو بپذیرید. در سیاستم همین طوره. اگر شما هدفتون در نهایت توافقه حتی اگر وارد جنگ میشید برای این وارد جنگ میشید که ب بتونید در نهایت بر سر میز مذاکره و صلح بنشینید اونوقت شما دیگه از فریب دادن خودتون و فریب دادن دیگران بسیار هراسان خواهید شد ولی در تفکر جمهوری اسلامی اولاً چیزی به نام در تفکر ما هم همینطور بود نه جمهوری اسلامی کلاً در تفکر ما ایرانی‌ها چیزی به نام صلح هنوز شناخته شده نیست نیست. ما این جنگها رو طبیعی می‌دونیم و در نتیجه وقتی که شما خودت رو درباره دشمن ابدی می‌بینی هیچ راهی برای حفظ خودت جز دست زدن به هر چیزی از جمله دروغ نمی‌بینی و تلاش جدی برا توافق نمی‌کنی بلکه از نشستن با طرف مقابل در نهان امید فردی به اونو میبریم. بسیار خب خیلی ممنون آقای علی با شما نکته‌ای دارید بفرمایید اگر خیر که با دوستان خ من به عنوان نکته آخر برای صحبت آقای حسین فقط میخواستم بگم اخیراً یعنی د تا مورد رو بهتون بگم ما مهمان داشتیم آقای حسین داشتن با آقای خلجی در مورد توتالیتاریست صحبت می‌کردن اصلاً نمی‌دونم ستالیتاریسم چیه؟ من این آدم رو در بیرون دیدم. گفتم وقتی با آقای خلجی بحث می‌کردی توتالیتاریسمه منظورت چی بود؟ گفت یه واژه سیاسیه. حالا من بعداً توضیح میدم همین در همین حد اکتفا می‌کرد این وضعیت ماست و بخش انتشارات فارسی اگر در مورد فلسفه می‌نویسن نمی‌دونم در مورد ادبیات می‌نویسن کتاب‌هایی که از منظر غربی چاپ میشه کرور کرور فروش میره ولی کتاب‌های ایرانی در پس باجه‌ها می‌مونن و خاک می‌خورن علتش همین زبان هست یعنی اون کسی که میخواد چیزی بنویسه من در مورد فاشیسم یه کتابی گرفتم که یک ایرانی نوشته اصلاً نمیشه فهمید چی داره میگه زبانش عمق نداره این نشون میده که این اصلاً فاشیسم رو نفهمیده تاریخ رو نفهمیده بدبختی ما با زبان همین هستش اون مسئله وراجی هم جناب آقای حسین چیزهای زیادی در موردش گفته شده که من یه مسئله اصلاً یه کتابی داریم در مورد وراجی کردن تو حکومت‌های دیکتاتوری وقتی شما زیاد در مورد یک مسئله‌ای صحبت کنی ذهن شما برای دیکتاتوری بعدی آماده میشه یعنی وقتی شما میخوای از اون مسئله خلاص بشی هی حرف می‌زنی هی حرف می‌زنی چون عملی نداری انجام بدی ذهنت برای دیکتاتور بعدی آماده میشه یعنی اتفاقی که در جمهوری اسلامی داره میفته یعنی ذهن‌ها داره برای دیکتاتوری بعدی آماده میشه و این از طریق زبان داره اتفاق میفته اما سؤالم از آقای خلجی این هستش که استاد من این رو برای فهم بهتر خودم می‌پرسم شما خیلی کامل و مبسوط توضیح دادید اینکه مثلاً غرب وقتی وارد دوره مدرن میشه باز مدرن خودش به قول شما پارادایم‌های های مختلف داره یه عصری داره به اسم عصر کلاسیک یک عصری داره مثلاً ناتورالیستی می‌نویسن و هی اینجوری پارادایم عوض میشه آیا فلاسفه و نویسندگان دقیقاً یکی از وظایفشون این بود که زبان رو از اون ورطه تکرار و با یعنی نذارن که در دست حوادث زمان از بین بره یعنی در یک جا استوپ کنه یعنی این پارادایم عوض کردن‌ها به نوعی نجات زبان از تکرار بوده و توان‌بخشی زبان برای انتقال مفاهیم جدید. آیا این اتفاق رو من درست فهمیدم؟ یعنی اگر مثلاً خب در ایران خب خیلی این مسئله هستش بچه‌هایی که سمت کلاس ادبیات میرن یک ترمی دارن مثلاً به اسم همین شناخت مکاتب غربی حالا بهش میگن مکتب حالا به قول شما نمیگم پارادایم این مکاتب غربی که در ایران حالا اینجوری ترجمه شده آیا این پارادایم‌ها برای نجات زبان بوده؟ یعنی فهم مسئله زمان از طریق زبان اتفاق افتاده و نجات زبان از اون تکرار از اون حوادث زمان به شیفت یعنی شیفت می‌کنم به پارادایم جدید. آیا این اتفاق افتاده یا من اشتباه فهمیدم مسئله رو؟ آقای خراجی مایکتون مست می‌شنوید می‌شنوین صدا منو؟ بله بله بفرمایید بله نمی‌دونم منظورتون چیه ولی یه نکته رو توجه کنیم معزل بزرگی که ما داریم تلقیمون از زبانه کلی توهمای بنیادی داریم اصلاً عجیب غریب یکی اینکه فکر میکنیم که در رابطه ما با یونان ما یه موقعی ترجمه کردیم خب غربیا هم ترجمه کردن خلاص رفته پی کارش ما ما اونا یکی هستیم در حال که اصلاً اینطوری نیست رابطه اروپا و غرب با یونان یک رابطه‌ایست که علاوه بر اینکه اینستیتوشناله و نهادین است هرگز قطع نشده و به قولتو اکو زبان اروپا زبان ترجمه است یعنی مردم عادی از مردم عادی گرفته چه برسه به آدمایی که اهل دانشگاه هستن اینا چند زبانن و این چند زبانگی باعث میشه که آگاهی زبانی پیدا بکنه اگر شما با یه زبان حرف بزنی ی و همه چیزم بخوای برگردونی به اون زمان همه چیز یه چیز میشه و حتی نمی‌فهمه که این ترجمهست ولی اگر شما بتونی با زبان خودت بیگانه بشی یعنی چی؟ یعنی در برابر یه زبان دیگه‌ای قرار بگیری که نیازمند کلنجار رفتن باهاش قرار بگیری اونوقته که به زبان خودتم آگاهی پیدا می‌کنی این آگاهی زبانی خیلی داستانش مفصله در ایران ما فقط ترجمه‌های سلیقه‌ای می‌کنیم یعنی اون چیزی که در ایران ترجمه میشه هیچ ربطی نداره به سبکی که اون نویسنده‌ها دارن مثلاً فرض کن تصویر زمان آقای رشیدیان ترجمه کرده هیچ من معنا نمیداد نمیدونم اینا کتابای بی‌معنایین یعنی کسانی که همین حرفی که شما می‌زنی رو هایدگر اول کتابش میگه میگه من اصطلاحاتی که ساختم برای اینکه این اصطلاحات در زبان مردم عادی اینا دیگه فرسوده شده دیگه معنی نمیده به این دلیله که من این کارو کردم و بعد میگه ارسطو هم این کارو کرده ولی اینا رو همه رو توضیح میده اینا اصلاً اساس کار فیلسوف تفاهمه فیلسوف معجزه‌ای نداره فیلسوف قدرتی نداره داره زندانی نداره پرسی نداره فیلسوف هنرش هنر قانع کردن از راه زبانه و در نتیجه تا قیام قیامت با شما گفتگو می‌کنه با هر کسی که باهاش گفتگو کنم گفتگو می‌کنه چیز کادامر در ۱۰۰ سالگیش با یک پسر هت ساله درباره وجود خدا صحبت کرد گفتگو کرد که هستش ویدیوش هم یعنی آدمیست که تا لحظه و این گفتگوش گفتگو جدیه ها یعنی نه که بخواد به او یه چیزی یاد بده نه او خودشو همچنان در یک موقعیت یاد گرفته هم می‌بینه خب این فرق می‌کنه با ما که ترجمه‌هامون اصلاً معنای فلسفی نداره انگیزه سیاسی انگیزه فلسفی نداره نقش فلسفی نداره کاربرد فلسفی نداره کالاست بیشتر یه کالاییست که در جهان سوم مثل خیلی چیزای دیگه در حقیقت مسخ شده یه مثل مجلس پارلمان در غرب حرف که در جمهوری اسلامی شده مجلس شو سرای اسلامی همچین چیزیه آقای وحید بفرمای عرض ادب جناب خلجی آقا بابک خیلی ممنون جناب خلجی بحث بسیار مهم من فقط جهت خط چی میگن حسن اخت [خنده] چی میگن حسن خامن ختام بله حسن خطاب حقیقتش چون سال‌ها بود از ایشون من خیلی برای من ایشون خیلی فرد مهمی بود و امروز با تیت برنامه شما خیلی جالبه عشق به زبان از فرانسوی‌ها بیاموزیم می‌خواستم در مورد آقای آبغام هینسیه آنتیکل دوپغون ایشون قرن ۱۸ در پاکیس متولد شدن و بعداً ۱۸۰۵م فوت کردن ایشون میره در موزه لوغ و صفحه‌ای از اوستا رو می‌بینه سؤال می‌کنه و اونا میگن ما این زبان رو نمی‌دانیم بعداً ایشون جناب خلیجی به خاطر اینکه که دنبال این زبان میده یعنی زبان اوستا برای ترجمه حتی خدمت سربازی می‌طلبه که میره در دهلی و اونجا در دهلی میره سراغ اورجینال اوستا ۱۲ سال اگر زندگی‌نامه این فردو بخونید اصلاً باورتون نمیشه این چه تلاشی کرد که بعد از ۱۲ ۱۲ سال اوستا رو ترجمه کرد به فرانسوی و یک دیکسونر فرانسوی اوستام تهیه کرد و تحویل لوغ داد همین فقط خواستم بگم که یاد خیلی ممنونم بله متچکرم ببینید عشق اینها به عشق فرانسه یا به زبان عشق به زبانه دیگه فرانسه همین دانشگاه سوربون یکی از افتخاراتش اینه که در زمینه تحقیقات زبانی بسیار گسترده است و اساساً این غربی‌ها بودن که زبان‌های دیگه رو شناختن. زبان پهلوی رو ما نشناختیم غربیا شناختن زبان فارسی رم همین طور عربی رم همین طور همین شاهنامه‌ای که داریم حرف می‌زنیم غربیها اینو کشف کردن ما که در حد یک داستان نقالی شنیده یا نشنیده بودیم یعنی [خنده] میخوام بگم که این‌ها عاشق زبانن چرا چون براشون ارتباط مهمه چون براشون زبان یعنی جهان ما در حقیقت به همین دلیله که می‌تونن به صلح هم بیاندیشن ولی ما میگیم که نه مهم نیست دیگه و الان زبان عربی برای ما شده بیگانه نمی‌دونم افغانستانی برا شما ما شده بیگانه نمی‌دونم فقط ماییم و سوئیسیا دیگه بله خیلی ممنونم از دوستان متشکرم بنای خدا شبتون خوش قربان شما وقت خوشی رو برای شما آرزو می‌کنم همین طور شما ببخشید