در کافه فلور، خیابان سن ژرمن: پاتوق روزانه‌ی ژان پل سارتر. از کتاب‌فروشی‌های دست دوم گفتم

در کلو هستیم در خیابان سنجرم اینجا کافیست که معروفه به اینکه آدم‌های سرشناسی در اینجا میز داشتن یعنی جای مخصوص داشتن که میومدن کار میکردن موشتن از همه معروفتر سارت هست چون خونهش و سیمون دوباروار نزدیک اینجا و اسم خیابونم به نامشون هست سارت صبح میومد اینجا و تا ظهر می‌نوشت و بعد از ظهر با کسانی که میخواستن ببیننش حالا از همه جای دنیا میومدن دیگه چه دانشجوها چه روشنفکرا چه فعالای سیاسی میومدن اینجا و باهاش ملاقات میکردن اینجا همینجاست که در حقیقت جنبش دانشجویی در این سیابان خیلی عکسهای زیادی ازش هست سال ۶۸ و سارت اون موقع مجله روزنامه لیبرسیون رو که در حقیقت زیر نظر ا منتشر شد عکسی که ازش هست که داره تو خیابون روزنامه میفروشه برای به اصطلاح تبلیغ لبراسیون در همین جاست خونه سارت سارت یه آپارتمان داره که داشت که یعنی کنارش آپارتمان سیمان دور بود و جدا بود اینا وقتی کار میکردن در آپارتمانهای خودشون بودن جدا بودن یه کتابی به نام تت نوشته شده نویسنده اون یه خانم آمریکاییست ولی شاگرد سیمون دو بوار بوده و بسیار مفصل داستان سیموند بوار و سارت رو به شکل بسیار متفاوتی روایت کرد یه بار من توی به اصطلاح بخش فرهنگی سفارت فرانسه تو واشنگتن اومده سخنرانی می‌کرد همون اینجا گوش کردم و هم کتابشو خوندم اون خانم خیلی خانم جالبیه را به دن که از رهبران فمینیستی بوده خب و خیلی تحت تأثیر سارت و سیمون دگوار ولی بعد اون روایتی که می‌نویسه خب خیلی از سارت چهره بسیار وحشتناکی به دست میده سارت قیافهشم زشت بود ولی خب روحشم خیلی ترسناک نشون میده این یک یعنی در کنار اینجا یک کتابفش خیلی بزرگ هست که اونجا د تا کتابفش بزرگ هست معمولاً روشنفکرا که اینجا میومدن کتابشونم می‌کردن و اینجا وقتی در کافه نشستن در حقیقت جایی بود که شما با همدیگه راجع به مسائل روز صحبت می‌کنید خیابان و کافه جایی بود که اندیشیدن به واقعیتی که در جریان انه در حقیقت درش صورت می‌گرفت یعنی اندیشیدن زنده و اون مسئله‌ای که واقعاً وجود داشت به اصطلاح در متن جامعه در جریان بود خب روزنامه‌ها دربارش می‌نوشتن مجلات من نوشتن این روشنفکرانم در اینجا جمع میشدن و صحبت می‌کردن پاریسی که من الان می‌بینم خب خیلی متفاوته با پاریس سال‌های پیش و یکی اینکه خلوت‌تره حالا نمی‌دونم چرا انقدر خلوته و ثانیاً خیلی از کتاب فروشی‌های به اصطلاح کوچیک درش بسته شدن و آمازون هیلاار همه رو بلعیده به دلیل که در فرمان در پاریس و اصولاً در اروپا کتاب فروشی‌ها هر کدوم هویت خودشونو داشتن اولاً تاریخی داشتن برای خودشون ثانین معمولاً هر کتاب فروشی و به صورت تخصصی کار می‌کرد مثلاً یک در یک موضوعی کتابای بیشتری داشت و کسی که کتاب نیکرو کتابفروش بود. کتابفروش‌ها اصولاً در اروپا و بهویژه در فرانسه آدم‌های بسیار کتابخونی هستن. بسیار دانشگن و خب بعد که خودشون خاطراتشونو می‌نویسن یا یادداشت‌های روزانهشونو می‌نویسن که خودشون کم از نویسنده‌ها ندارن مثل گالیما رو دیگران ولی بسته شدن و تنها کتابفروشی‌هایی موندن که خب خیلی استخوندارتر و بزرگتر هستن و چه بس موقوفات دارن مثل گالیمار مثل برن و جاهای دیگه و اساساً نسل عوض شده نسلی که نیاز ببینه که راجع به مسائل روز در کافه بنشینه و با همترازان خودش حرف می‌زنه دیگه دورانش سپری شده آدم‌ها این واقعیت رو از پشت تصاویر دیجیتال نگاه میکنن و در حقیقت از این واقعیت این واقعیت رو فکر میکنن که میتونن با جایگزین کردن تصویر دیجیتال ازش نیاز بشن خب این خیلی وحشتناکه بسیار وحشتناکه و علاوه بر اون این حالا در اروپا به اروپا به طور کلی و این کشور به طور خاص و این شهر به طور خاص‌تر شهریست که تار بودش به کلمات ساخته شده یعنی انقدر همه چیز به اصطلاح مکتوب هست و نوشته است و کتاب و قدم به قدم کلمه است و خونه‌ها پر از کتابه و همه جا پر از کتابه کتاب‌هایی که درباره کتاب‌هاست کتاب‌هایی که درباره آدم‌های این شهره و انقدر به اصطلاح جهان هزاروی کلمات وسیع و پاریس در حقیقت بر اساس اون معنا پیدا میکنه خب یا آخرین شاهدانش هم به نظر میرسه که یا فرزود شدن یا دارن در غبار تاریخ گم میشن یعنی آدمایی که با کلمات با کاغذ با خاطرات به هم پیوسته آدم‌های مختلف زندگی میکردن دیگه ظاهراً نیستن یه چیز خیلی جالب که من در اروپا هم در اروپا هم در جاهای دیگه ژاپنم که بودم خیلی سعی میکنم که به کتابفروشهای دست دوم هم سر بزنم اینجا کتابفروشهای دسته دوم من تو ایران ندیدم کتابفروش دسته دوم به اون معم اینجا کتابفروشهای دسته دوم اینطور نیست که کتابای مثلاً ارزون خیلی عادی داشته باشه فقط بلکه یه بخش عمدهش مربوط به کتاب‌هاییست که خیلی با ارزشن و حتی میتونه خیلی گرونم باشه اما کتابفش‌های دسته دوم به دلیل اینکه کتاب‌هایی در اونجا هست که آدم‌هایی قبلاً اونها رو لمس کردن آدم‌هایی قبلاً اونو خریدن آدمای گاهی اول اون کتابا اسمشونو نوشتن گاهی حاشیه اون کتاب‌ها به اصطلاح نظر دادن بله و یکی خواننده پیش از تو اون کتاب رو خوانده یک حس عجیبی داره یعنی اصلا غرق شدن تو کتاب فروشیها به تو خیلی چیزا میگه مثلا من در پراگ که بودم چند تا کتابفشی دسته دوم بزرگ داشت که خب پراگ اون موقع که من بودم جووناشون بیشتر انگلیسی صحبت میکردن و آلمانی و اون نسل قبلتر ترشم روسی اگه میخواستم ب زبان دوم صحبت کنم ولی خب اگه اینطوری بسیار آدمای فرهیخته هم بودن بسیار کتابخان و اهل فرهنگ ولی وقتی به کتابفورشهای دسته دوم می‌رفتیم یعنی که جاهایی که آدم‌هایی به هر دلیلی کتابخونه‌های شخصیشون رو دادن حیرت می‌کردی از به اصطلاح تعداد زبان‌های مختلفی که در اونجا کتاب داشت یعنی نشون دهنده فرهیخته بودن این جامعه بود که مردم اونجا یعنی حالا اهل فرهنگشون به چندین زبان می‌خوندن و من توی همون پراگ بود که یک نسخه از نقد عقل مغز اکانت که در حقیقت اولین چاپش بود به آلمانی بود اونجا خریدم دلار این و یا مثلا توی هلند بود آمستردام بود خیلی اتفاقی یک نسخه از کتاب یادداشت‌های فلسفه فی گبریل مارسلو گرفتم و اینا اون کتاب یک یعنی خود به عنوان یک شی به عنوان یک چیزی که چیز مادی که لمس میکنی پر از حس میکنه تو رو در حقیقت سر زدن به کتابخونه دسته دوم یه جوری تجربه استتیک خیلی غنیتر و به اصطلاح ماندگارتری