سمت و سوی صحبت احتمالاً به این سمت هم
خواهد رفت یاسورس یکی از
متفکرانی هستش که در زمانه
خودش
با
فیلسوفان برجستهای و دورانسازی مثل
هایدیگر ر
هم حصر بود ولی با تمام بزرگی که
هایدگر داره در نزد فلسفه پژوهان
انگار هایدگر انگار یاسپرس یک سایه سنگینی
روی حتی هایدگرم به نظر من تا اونجایی که
من میفهمم
گسترانیده که خیلی
راحت نمیشه ازش گذشت و هر وقت بحث یاسپرس
پیش کشیده میشه
من به شخص خیلی مشتاق میشم و
یاد مسئولیت میفتم حالا امشب من نمیدونم
از چه جنبهای آقای خلجی میخوان به یاسپرس
نگاه بکنن به هر حال امشب هم
شنیدنیست
آقای خلیجی یک دوره جدیدی رو شما در
ابتدای پاییز
شروع خواهید کرد یه کمی
اگر امکانش هست راجع به اون دوره که
میدونم راجع
پیوند سینما و فلسفه هست. اگر توضیحی هستش
لطفاً بفرمایید.
بله حتماً من از
ابتدای پاییز یه دوره ۱۰ جلسهای دارم. یک
در در واقع کارگاه که ۱۰ تا موضوع رو
انتخاب میکنیم ولی هر موضوع رو هم از با
یه متن فلسفی یه متن ادبی و یه فیلم
سینمایی در حقیقت
راجع بهش صحبت میکنیم حالا فیلمو قبلاً
اعلام میکنیم که دوستان میبینن و متنونم
قبلاً اعلام میکنیم بعد در هر جلسهای
راجع به یک موضوع از سه تا زاویه نگاه
میکن کنه
دوستانی که میخوان شرکت بکنن میتونن به
ایمیل من بیان بفرستن مهدیقه
خلجی@gmail.com
و خوشحال میشم که ببینم دوستان در اینجا
بله آقای خلیجی فیلما انتخاب شدن یا اینکه
نه من یه جلسه نه یه جلسه هست یه جلسه
قبلاً با دوستان میذاریم راجع بهش صحبت
میکنیم کنیم من پیشنهادمو میدم و میخوایم
همه چیز به صورت دموکراتیک برای اولین بار
پیش بره و دوستانم بتونن انتخاب بکنن
ببینین اگر نظری دارن
نظرشونو بدن میتونین
پیشنهاد اونا رو عمل کنین
خب حالا اگر این
دموکراتیک بودنش به نتیجه برسه خب شاید
اولین تجربه باشه ولی
حالا خارج از شوخی این فیلمها
از سینمای غرب هستش یا بله بله از بله بله
ولی سعی میکنم فیلمایی باشه که یا دوبله
شده باشه یا زیرنویس داشته باشه یا یه
جوری باشه که دوستان بتونن ببینن اگر حتی
زبانم ندونن بتونن ببینن
بسیار عالی امیدوارم که
دوستان در این جلسه شرکت کنن و
به هر حال
میدونم که بحثهای
معرفتی خوبی شی خواهد گرفت
و فلسفه و ادبیات و سینمایی که آقای خلجی
همیشه روی اون
تأکید دارن رو در این جلسات
بشه به خوبی
توضیح توضیح داد تفسیر کرد حالا اونایی که
علاقهمند هستن به
نگاه و دید آقای خلجی در فلسفه ادبیات و
هنر
من یک جلسه هم صحبت کردم راجع به رابطه
ادبیات و سینما با همدیگه در همین
کانال یوتیوب هستش دوستانی که بخوان
ببینن که من چهجوری نگاه میکنم به رابطه
میتونن اون برنامه رو ببینن ولی احتمالاً
قبل از اینکه ما شروع بکنیم باز یه جلسه
عمومی دارم راجع به رابطه این سه با
همدیگه و
در حقیقت آماده بشن دوستان برای اون بحثی
که خواهیم کرد.
خب موافقین شروع بکنیم؟
بله حتماً اگر دوستان اون جلسه رو که آقای
خرجی ازش
یاد بردن میخوان دنبال بکنن در یوتیوب و
همچنین در کانال تلگرامی خودشون یک کوچولو
سرچ بکنن ادبیات فلسفه و سینما
حتماً بالا میاد و قابل شنیدن هست
بله من تو اون صحبتهایی که حالا یکی دو
جلسه قبلش خواهیم کرد در حقیقت رابطه بین
استعاره
ایماژ یا تصویر و ایده این سه تا رو توضیح
میدم و اینکه در حقیقت چرا
فرهنگ غربی اساساً فرهنگ تصویریه یعنی این
تکنولوژی
تصویری که امروز هست مثل عکاسی و نمیدونم
سینما و این حرفا اینا
اتفاقی نیست که در اون در این فرهنگ به
وجود میاد در این در تمدن به خاطر اساساً
تمدن غربی یعنی از یونان باستان به این سو
یک تمدن تصویریه یعنی انسانها از راه
دیدنه که میف در حقیقت میفهمن و با دنیا
ارتباط برقرار میکنن برخلاف فرهنگایی مثل
ما که فرهنگ شنیداریه و با گوش و این
تفاوتها خیلی مهمه بهخاطر اینه اونوقت ما
اگر به این تفاوت توجه نکنیم اون وقت درست
نمیفهمیم
مفهوم سینما رو یا فلسفهشون و ادبشون خب
سلام عرض میکنم دوباره خدمت دوستان در
کلاب هاوس و در یوتیوب خیلی خوشحالم که در
خدمت شما هستم
صحبت امشب درباره
تمدن هست تمدنها و تمدن
مدرن تمدن غربی
که به نوعی ادامه اون بحثهاییست که من یکی
که دو جلسه قبل کردم و خب برای بعضیها
پرسشهایی ایجاد شده بود. من فکر کردم که
خوبه در این جلسه یک نگاهی بکنیم به کتاب
مهم کارلیاسپرس
به عنوان خواستگاه و غایت تاریخ که در
فارسی ترجمه شده آغاز و انجام جهان که
ترجمه غلطیست از روی عنوان کتاب به خاطر
درباره انجام جهان صحبت نمیکنه درباره
غایت در حقیقت تاریخ صحبت میکنه و غایت د
تا معنا داره یعنی هند در انگلیسی هم د تا
معنا داره هم به معنای پایان هست هم به
معنای هدف هست و
اینجا بیشتر منظورش هدفه نه به مفهوم
پایان ولی فکر کردم از این جهت که یاسپرسک
یک فیلسوفیست که خب اولا که ساینتیسته
یعنی تحصیلات اول ابتدا در زمینه
روان پزشکی تحصیل کرده و بعد دکتراش در
اون زمینه این است و بعد در این در زمینه
روانذاشتم مدتی ۲ سالی حدوداً پرکسیس کرده
وبا کرده بعد میاد در زمینه فلسفه و اون
یک دکترای فلسفه میگیره و در عین حال
یعنی هم در بین فیلسوفان
متعارف
از این جهت متمایزه و چشمگیره که یک رابطه
خاصی داره با علم یعنی با خودش سایتیست
یعنی خودش
علم خوب میشناسه از طرف دیگه
با دین خیلی آشناست و از سمت دیگه یک تحت
تاثیر کانت در حقیقت از چهارچوبهای
متعارفی که در هم فلسفه هست هم در فلسفه
تاریخ هست بیرون میاد یکی از نخستین
کسانیست که به تاریخ جهانی توجه داره وقتی
هم که اون کتاب فیلسوفان بزرگشو اگر دیده
باشید در
به اصطلاح در نظر گرفتن فیلسوفانی که
تأثیرگذار بودن و نوع تأثیرگذاریشون
به فیلسوفان غیری هم توجه داره و اونها رم
برمیماره بنابراین تاریخ فلسفه رو به
تاریخ فلسفه اروپا محدود نمیکنه خب خودش
یکی از نظریه پردازان تمدن هست و یک نظریه
داره راجع به دوره دوره محوری که این
نظریهش از اون زمانی که این کتاب چاپ شده
تا الان مورد بحثها و
نقدها و شرحهای مفصلی قرار گرفته در بحث
فلسفه تاریخ یکی از نظریات مهم هست و این
کتاب رو یاسپرس سال ۴۹ چاپ کرده سال ۴۹
یعنی در حقیقت ۴ سال از
سقوط نازیسم در آلمان
میگذره در دورانیست که بسیار
دوران تلخ و سیاه و دوران پرتشویشیست به
خاطر اینکه این
نگرانی وجود داره که آیا آلمان میتونه
دوباره خودش رو بازسازی بکنه یا نه و خب
نگرانیهای بسیاری از جنبههای مختلف هست
یاسپرس چندین کتاب و
به اصطلا درس گفتار یا گفتاریهای
تلویزیونی رادیویی داره در این زمینه و
خیلی مهمه که اونا رو بخونیم به خاطر
اینکه دغدغههایی که اون موقع داشتن برای
آلمان و برای اصولاً جهان کم و بیش
دغدغههای امروز ماست فقط به صورت به
اصطلاح
تحول یافته اونها مثلاً یکیش بحث بمبهای
هستهایست که در اون دوران
توجه همه متفکرانو به خودش جلب کرده بود
راجع به اینکه که این برای خطریست برای
جهان و برای انسان منتها یه خطریست متفاوت
و اون اینکه هر لحظه میتونه سراسر زندگی
انسان رو
تهدید کنه و نوع انسان رو از روی زمین
ریشکن کنه. خب کسان زیادی مثل راسل و
دیگران و دیگران راجع به این موضوع فکر
میکردن نوشتن بحث صلح مطرح بود و بحث
تکنولوژی مطرح بود چون اونچه که به وجود
آمده بود در آلمان و بعد در ایتالیا و در
اتحاد جماهیر شوروی یعنی نظامهای
توتالیتر محصول تکنولوژی بودن و ناگهان در
قرن بیستم انسان با یک
استعداد زیادی در این تکنولوژی مواجه شد
که قبلاً از اون خبر نداشت به این شکل و
اون که تکنولوژی میتونه کاملاً در جهت
خلاف حیات انسان عمل بکنه.
بحث اینکه
بحث تودهها و اینکه تودهها به عامل مهمی
در تعیین سیاستها و شکل دادن و روند
جریانات در کشورهای مختلف بدل شدن همه
اینا مسائلیست که امروزه ما هم باهاش
سرکار داریم. بنابراین فکر کردم که شاید
بد نباشه که من این کتاب رو یک گزارش
مختصری بدم از یه تکههاش بخونم که دوستان
ترقیب بشن این کتابو بخونن
کتاب ترجمه فارسیش ترجمه آقای محمد حسن
لطفریست که ترجمهایست که خب اشکالاتش
اشکالات کمی نیست ولی اگر منم انشا از رو
اون میخونم چون نمیتونم ترجمه کنم
براتون
ولی اگر دوستان میخوان جدی بخونن سعی کنن
که به ترجمههای انگلیسی و فرانسه یا اصل
آلمانیش
رجوع بکنن.
در قرن بیستم ابتدای قرن بیستم مسئله
بحران تمدن یک مسئله جدیست. یعنی کهه خب
تمدن غرب در ابتدا در قرن هجدهم وعده
پیشرفت میداد. یعنی علم جدید و تکنولوژی
جدید این توهم رو به وجود آورده بود که
بشر از حالا به بعد دیگه در حال پیشرفت
هست و مشکلاتش دیگه حل خواهد شد. چون
انسان دیگه به خرافات و ادیان و نمیدونم
اساطیر و اینها دیگه باورشو از دست میده
کمکم و با نگاه علمی خودش و جهان رو اداره
میکنه و نگاه علمی انسان رو از همه آفات
و آسیبهایی که پیشتر داشته مسول میداره.
خب در کشورهای مختلفم وقتی تمدن میره
مدرنیته میره این اصطلاح ترقی که ما در
ایرانم داشتیم دقیقاً ترجمه پراگرسه. یعنی
مدرنیته در حقیقت یک
فریبی میداد که با
تقدم علم و تکنولوژی بر فلسفه و دین و
چیزهای دیگه انسان میتونه به سعادتی دست
پیدا بکنه که ادیان به دروغ وعده میدادن
در اون دنیا ولی این بهش روی این زمین
محقق خواهد شد اما از اواخر قرن نوزدهم به
بعد این تدوینی که علم بتونه ما رو به
اصطلاح نجات بده و علم یک خط سیر پیشرفتی
برای تاریخ انسان رقم بزنه.
آقای خرجی ببخشید در یوتیوب صدا ندارید
فقط گفتم بهتون اطلاع بدم. ای بابا
خب من اینو درمیارم الان درست شد صدا
دوستانی که در یوتیوب هستن صدا من میشنون
یه کم صحبت کنید آقای خراج
بله خب در اواخر قرن نوزدهم این
تردید
بسیار بسیار
جدی میشه که اون مدرنیته که
در عصر روشنگری تصور میشد
یه تمدنی بسازه میگن صدا نداری
بله
من نمیدونم
دیگه به هر حال من عذر میخوام از دوستان
در
[موسیقی]
نمیدونم مشکل چی هست
بگذارید
[موسیقی]
صدا باید الان بیاد دیگه اینکه میگه
میکروفون بازه
ولی من نمیفهمم مشکلش چیه
چون که اینجا نشون میده صدا باز هست
من عذر میخوام حالا اگر اینجا صدا درست
نشد در یوتیوب ما فایل صوتی اینو در
یوتیوب خواهیم گذاشت.
پرسشها و تردیدها و سوء زنها به تمدن
تمدن غرب
آغاز شد. کسانی مثل نیچه
مثل فروید مثل مارکس سه به اصطلاح پیغمبر
اینها رو بهشون میگن پیامبران
پیامبران تردید
این پیامبران تردید در حقیقت به اعتبار و
مشروعیت عقل مدرن تردید کردن و گفتن که
اون چیزی که میگفت مدرنیت قرن بهشنگری که
عقل میتونه ما رو به
در حقیقت با از همه خرافات و همه توهمها
رها کنه چنین چیزی نیست چون حالا میشه یه
چیزی گفت مارکس یه چیز دیگه و فروید هم به
یک عامل دیگهای تأکید کرد منتها در اوایل
قرن بیستم
اروپا وضعیتش از هر نظر از نظر اقتصادی از
نظر اجتماعی و فرهنگی به شکلی رسید که
شکلی درآمد که هم
وعدههای پیشرفت اقتصادی همه پوچ بود
مخصوصاً برای کسانی که در جمهوری وایمار
زندگی میکردن هم دموکراسی ناتوان بود از
اینکه به نظم سیاسی سابان بده و هم اینکه
ارزشهای فرهنگی که ارزشهای بجرازی بودن
اونها هم همه فرو پاشیدن دیگه
از اعتبار افتادن خب کسانی مثل اشپنگلر که
خودشم یکی از فیلسوفان مهم تمدن هست بسیار
مهمه که اگه کتاب اشپینرم بخونیم بهخاطر
اینکه فارغ از اینکه اون چهجور نگاه
میکنه به تمدن نکتههایی که راجع به
تفاوت تمدنها و از جمله تمدن ایران با
تمدنهای دیگه میگه خیلی مهمه و حتی کسانی
که با در حقیقت فلسفه تاریخ اشگلر موافق
نیستن ولی با توصیف او از تمدنهای مختلف
خیلی
به اصطلاح راهگشاست براشون و براش تأکید
میکنن از جمله گستینساهای دیگه رو دیگر
و کسانی مثل اشپنگلر معتقد بودن که این
تمدن زوال پیدا کرده اسم کتابش اصلا افول
تمدن غروب تمدن این تمدن غروب کرده یعنی
دیگه تمام شده و امکان
تداومش دیگه وجود نداره
از نظر اشگلر تمدنها فرم های مختلفی هستن
و تفاوت بین تمدنها تفاوتی بین فرمهای
مختلفی از
به اصطلاح
زندگی انسانیست و
خیلی نظریهش مهمه دو جلد کتابش و متأسفانه
در ایران این کتاب ترجمه نشده و توجه نشده
بشه چندان یکی از کسانی که راجع به تمدن
اندیشید
یاسپرس بود یاسپرس یک نظریهای داد که بر
اساس اون نظریه این برتری یا اون این به
اصطلاح
اروپا محوری که تاکنون در فلسفههای تاریخ
وجود داشت مثل فلسفه تاریخ هگل و دیگران
اون درش مورد انتقاد قرار میگرفت از نظر
یاسپرس
تمدن ها یاسپرس در حقیقت به طور کلی سه تا
تمدنو در نظر میگیره که وقتی میگه تمدن
باخ در زمین منظورش از تمدن باخ در زمین
این
فقط اروپا نیست بلکه به نوعی خاورمیانه رم
در نظر میگیره یعنی ما ایرانیها هم به
نحوی
در درون قرار میگیریم حالا این البته
خیلی پیچیدهست هم هستیم هم نیستیم ولی
اشاره میکنه به اینکه بیشتر تقالی که
وجود داره بین تمدن آسیایی و تمدن اروپا
هست حالا این توجههم تمدن غربی این توجههم
داشته باشیم که از نظر یاسپرس تمدن
اروپایی
فرزند آسیاست یعنی جزئی از آسیا بوده و از
اون جدا شده
توضیح میده که روند تمدن چقدر طولانی بوده
و توضیح میده که ما یه دورهای داشتیم
دوره محوری که در اون دوره در
انسان به یک آگاهی جدیدی از خودش میرسه
اما در هر جایی منتها اینها لزوماً به
این معنا نیست که اینها شبیه هم بودن یا
با همدیگه ارتباط داشتن مثلاً ظهور زرتشت
در
ایران قنتوسیوس در چین و
ک به اصطلاح این این اشخاص شاید از نظر
تمدنی در یک زمان تاریخی در یک زمان بودن
ولی تفاوت دارن با همدیگه یعنی کاری که
یاسپرس میکنه اینه که اولاً به وحدت
تاریخ بشر اعتقاد داره یعنی معتده که
انسان در انسانها در همه جا انسانن و
بنابراین
کارایی که میکنن و زندگی اونها
یک اهمیت یکسانی داره. منتها این به این
معنا نیست که این اهمیت یکسان یا این منشأ
انسانی
تمدنها به این معنا نیست که همه شکل هم
هستن. یعنی برخلاف کسانی که مثل هگل که
تاریخ رو در حقیقت وقتی که تاریخ رو
به اصطلاح توضیح میده
نوع کامل و برتر و چیز تاریخو با یونان
میدونه و در نهایت در حقیقت فرهنگ اروپایی
اما یاسپرس میگه که چنین نیست اینطور نیست
که فرهنگ اروپایی برتر از فرهنگهای دیگه
باشه این با فرهنگهای دیگه یعنی فرهنگ
آسیای منشأ انسانی دارن و
تحولاتشون
از خیلی جهاد شبیه همدیگهست به دلیل اینکه
اینا همه برمیاد از آگاهی و اراده انسان
به
شناخت خودش و شناخت جهان خودش اما با این
حال تفاوتهایی وجود داره و این تفاوتها
رو نمیشه نادیده گرفت و این چیزیست که
امروزه یعنی
تمام علوم انسانی
که
به اصطلاح بعد از این دوران یعنی بعد از
جنگ جهان دوم
شکل گرفته یعنی پیشرفته بیشتر مبتنی بر
همین هست یعنی اینکه اون نگاه اروپا
محورانه کنار گذاشته بشه در عین حال ما
تفاوتها رو ببینیم دیگه خود رشته
انتروپولوژی حالا هم فلسفه انتروپولوژی هم
فلسفه هم خود انتروپولوژی و رشتههای دیگه
مطالعات فرهنگها مطالعات تمدنها ها همه
اینها در این ۶۰ ۷ سال گذشته
تلاش کردن که با نگاه کاملاً انسانی ولی
یعنی با در عین یکسان
باور باور یکسان به
انسان در همه جا در عین حال تفاوت رم دیدن
و این تفاوت رم به هیچ وجه علامت برتری
ندونستن اون چیزی که حالا من براتون
میخونم پایین رو از این اون چیزی که مهمه
اینه که بدونیم که اون تمدنی که امروز به
وجود آمده محصول تمام تاریخ بشره یعنی
اساساً ویژگی تمدن یونانی و تمدن غربی این
هست که تا جایی ممکنه از دیگر فرهنگها
اخذ میکنه یعنی
چون که توانسته از تمام فرهنگها بگیره
تون تونسته یه فرهنگ جهانی بشه یه تمدن
جهانی بشه بنابراین
منتها تفاوت این هست که فرهنگ تمدن غربی
یا انسان غربی میل به اخذ از دیگران داره
میل به شناخت دیگران داره ولی تمدنهای
دیگه مثل تمدن تمدن آسیایی ایران و چین و
هند و اینا نه ندارن این تفاوت مهمیست که
باعث میشه اونها ثابت بمونن اونها ثبات
داشته باشن
اونها در حقیقت فقط خودشون رو میبینن
برای اینه که بسیار
دستا به اصطلاح دنیای بسیار شگفتی دارن
دستاوردای خیلی زیادی دارن ولی خودشون رو
میبینن و نه میلی به شناخت دیگری ندارن و
میل به
اخذ از تمدنهای دیگه ندارن ولی تمدن غربی
دارد در نتیجه این تمدنی که هست هم محصول
دیگر تمدنهاست
و شما رد پای همه تمد همه تمدنها رو در
اینجا میبینید و در عین حال این فرهنگ
غربیست که اخذ کرده یعنی این انسان غربیست
که اخذ کرده و اخذ کردن یعنی کهه شما
آگاهانه دارید یه کاری رو انجام میدید در
حالی که تأثیرگذاری
خود چیز
یعنی هنری نیست یعنی کاری نمیکنید شما
برای اینکه تأثیر بگذارید بلکه اون که
تاثیر میپذیره اون نقشه فعال میاره این
خیلی خلاصه من دیدگاه او رو گفتم ولی
اجازه بدید که یه بخشهایی رو بخونم
مخصوصاً اون بخشهایی که شاید برای شما
جالبتر باشه یکی اینکه
بله میگه که ممکن نیست تصادفی و بر حسب
اتفاق باشه که تقریباً همزمان با یکدیگر
در ۶۰۰ سال پیش از میلاد مسیح در ایران
زرتشت در هندوستان گاتنبودا در چین
کنفوسیوس در میان یهودیان
یهودیان پیامبران و در روم نو
در روم نماشاه و در یونان نخستین فیلسوفان
ایونی و دوری ایلیایی به عنوان اصلاح
کنندگان مذهب مردم پیدا شدن
این خیلی مهمه زرتشت بسیار مهمه از
جنبههای گوناگونی به دلیل اینکه زرتشت در
حقیقت
یکتا پرستی رو یعنی با زرتشت ما با یکتا
پرستی به صورت خیلی
واضح و آشکار خودش روبهرو میشیم این
یکتاپرستی در عین حال یک کتاب پرستیست که
دوگانه انگارم هست یعنی به دوگانگی
منشأ خیر و منشأ شرق یا اهورامزدا و
اهریمن باور داره بنابراین یکتا پرستی دو
یعنی خود اون یکتا پرستی اقتضا میکنه که
این دوگانه وجود داشته باشه دوگانه خیر و
شهر عبارت دیگه برای اولین بار در تاریخ
تمدن جهان انسان اخلاقی میشه با زرتشت
انسان اخلاقی در حقیقت متولد میشه و اون
اخلاقی بودن
دیانت زرتشتی و تفکر ایرانی پیش از اسلام
جهانی میشه. یعنی مهمترین چیزی که تث
مهمترین تأثیر که میگذاره زرتشه که همین
یکتا باوری یا باور به خدای واحده و یکی
هم باور به دوگانگی خیر و شره. این چیزیست
که در حقیقت رد پای رد پاشو بعد از در شما
همه جا می در یونان
در حقیقت یونانیها
گرچه از هم از مصر
به اصطلاح تأثیر پذیرفتن هم از ایران و
اساساً تفاوتش با
تفاوت یونانیها با ایرانیها این بود که
اونها به صورت فعالانه
در پیشناخت فرهنگهای دیگه بودن دیگه به
خاطر همینم سفر میکردن میگن هرودوت به
ایران سفر کرده اپلاطون به ایران سفر کرده
ولی ایرانیها به دلیل اینکه امپراتوری
بزرگی بودن خب اصلاً هیچ چیزی نداشتن به
بیرون از این قلمروی امپراتوری و از نظر
جغرافیایی کاملاً قابل فهمه یک سرزمین
بسیار بسیار بزرگ که رابطه بین انسانها
هم خیلی بر اساس تعلق ق به یک چیز واحد
با همدیگه بحث نمیشه یعنی جاهای مختلف
مناطق مختلف هست هر منطقه شاه خودشو داره
منتها این رابطهای که آدمها با خودش با
همدیگه دارن یه رابطه طبیعیه و بر اساس
اینکه خب یا خویشن یا در یک محدوده
سرزمینی به دنیا اومدن ولی یونانیا نه در
یک جغرافیای یونان خیلی متفاوته اولاً
خیلی کوچیکه ثانیه اینکه که آدم همین کوچک
بودنش امکان میده کهه آدمها با همدیگه
مدام امکان ارتباط فیزیکی داشته باشن.
یعنی وقتی ما از دموکراسی در یونان صحبت
میکنیم در یونان میا همه میومدن تو آگورا
آگورا یک جایی بود که آدمها جمع میشدن
برای اینکه با همدیگه حرف بزنن و این ممکن
بود یعنی در آتن همچین چیزی ممکن بود که
آدمها بیان و در آگورا جمع بشن و راجع به
مسائل خودشون حرف بزن ولی در یه جایی مثل
ایران اصلاً ممکن نبود بهخاطر ایران انقدر
پهناور بود که نمیشه تصور کرد آدما بتونن
یک جمع بشن
ولی اونچه که اتفاق افتاد اینه که
یونانیها
خودشون رو یعنی یونانی بودن رو در تقابل
با ایران تعریف کردن اساساً یونان به
مفهوم به اصطلاح تمدنی کلمه در تقابل با
ایران تعریف میشه در
و در حقیقت غرب غرب اونچه که ما میگیم غرب
در یونان متولد میشه و غرب همواره
با آگاهی به شرق و با توجه به شرق معنی
میده یعنی اونها خودشونو یونانی
میدونستن و به خاطر اینکه از راه تمایز
گذاشتن بین خودشون و دیگری اون دیگری در
حقیقت ایرانیها بودن میتونستن بگن ما
یونانی هستیم در حقیقت شکست
خشایار شاه
با اون سپا بسیار پر ساز و برگش از
یونانیها که آخرین باری بود که ایران
حمله کرد به یونان و شکست خورد و دیگه
حمله نکرد در حقیقت اون شکست آغاز غرب هست
هرودوت که تاریخو نوشته و میدونید که همه
فرهنگها تاریخ مینویسن ولی تفاوت
یونانیها با
فرهنگهای دیگه اینه که یونانیها فقط
تاریخ خودشون رو ننوشتن بلکه تاریخ
ملتهای دیگرم نوشتن از جمله ایرانیها رو
ما الان مهمترین منبعمون برای تاریخ
ایران باستان منابع یونانی هستن و این
یعنی که همین به اصطلاح حالت
[موسیقی]
برای مفهوم جهان برای اونها به دنیای
خودشون محدود نمیشد اونها جهانی فکر
میکردن به من و هرودوت در ابتدای تخش در
حقیقت بنیاد تاریخش ب برای این هست که ما
یونانیها هستیم و ایرانیها و تفاوت هم
این هست که ایرانیها
بسیار قدرتمندن بسیار هنرمندن در فن حکومت
داری خب گزنفون کتاب تربیت کوروشو نوشت و
بسیاری از جنبههای
سیاسی در ایران براشون خیلی مهمه و اساساً
به عنوان ارزش تعلیمی داره اما تفاوت
خودشون رو با ایرانیها در عین میدونستن
که در ایران فقط یک نفر آزاده بقیه همه
تابع او هستن بنده او هستن ولی در یونان
اونها به آزادی فرد و آزادی شهروند در
حقیقت باور داشتن و این یعنی چی؟ یعنی کهه
اساساً یونانی بودن چیزی بود که آدمها
دربارش حرف میزدن. یعنی درباره یونانی
بودن با همدیگه صحبت میکردن. بنابراین
یونانی بود یونان برای اونها یک فقط یک
خطه جغرافیایی نبود بلکه یک ایده بود. یک
ایده فلسفی بود و چون آدمها میتونستن با
همدیگه حرف بزنن راجع به همه چیز حرف
میزدن. بنابراین دنیای اونها بر اساس
دیالوگ یا بر اساس ایدهها شکل میگرفت و
برخلاف جاهای دیگه از جمله ایران که نمونه
یک
استعداد فردی بود و
یک نفر بود که حکم میرن بر دیگران حالا
چیز جالبی که توجه آدمو جلب میکنه اینه که
وقتی که شما حالا چه همین کتاب تربیت
کورشو میکنید و چه
بخشهای دیگهی که حالا دیگران نوشتن
سولتار داشتن راجع به ایران میبینید که در
روایت اونها همیشه
چیز میشه آدمهای دیگه غیر از شاه هم هستن
یعنی اونها رم میبینن در حالی که در
تاریخنگاری خود ما چنین نیست شاه هست که
حذف دارن باقی وجود چندانی یا حضور چندانی
ندارن
خب خبسپور
سعی میکنه وجوه مشترک این فرهنگها رو بگه
و همین طور وجوه تفاوتشون
ام
میاد به در حقیقت
تمایز بین
تمدن غرب ش و تمدن شرق
خب خیلی به دوران به اصطلاح دوران پیش
تاریخ هم اشاره میکنه
بعد میاد سراغ تمدنی باستاری
میگه که تمدنهای مصری و بابلی
در وضع بعدیشان برای یونانیان و یهودیان
که در دارای در دایره نفوذ آنها زندگی
میکردند شناخته بوده است و از آن پس به
صورت خاطرهای باختر زمینی مانده و نخست
در زمان ما در نتیجه کاوشهای
باستانشناسی و خواندن نوشتههایشان به
معنی واقعی از خلال هزاران سال قابل ریت
شده است. یعنی اگه توجه بکنید تمدنی بابلی
و تمدنی مصری فقط از طریق تمدن غربی قابل
شناخت هستن وگرنه اونا خودشون از بین
رفتن. تمدن سن تنها در نتیجه کاوشهای نیم
قرن اخیر شناخته شده است. هم تمدن ایرانی
هم همین بود دیگه. یعنی تمدن ایرانی پیش
از اینکه
عصر مدرن سر برسه اصلاً شناخته نبود. کسی
صحبت نمیکد راجع بهش. ولی این در حقیقت
مدرنها بودن و این غربیها بودن که به
شناخت فرهنگهای دیگه به اصطلاح دقت
میکردن و توجه میکردن براشون مهم بود
حالا مهم بود یعنی اهمیت حیاتی داشتن که
فقط یک کنجکاوی فرعی ب میگه که
پیش از آنکه تاریخ آغاز شود شدن و دگرگون
شدنی رخ داد که هم در مورد آدمی صادق است
و هم درباره وقای طبیعی خصوصیاتش
این این جهشی که رخ داد و انسان تاریخی شد
در حقیقت از چه زمان انسان تاریخی میشه
یعنی وارد تاریخ میشه یکی از زمانی که
آگاهی و یادآوری انتقال نسل به نسل
مكتسبات روحی و معنوی در حقیقت قوی میشه
وقتی آدمها میتونن به یاد بیارن اونچه
که نیاکانشون کردن اون سنتی که و وجود
داشته و اینو منتقل کنن دوم خردگرایی از
راه یک تکنولوژی در حد معین و به معنای
معین به این مدار که آدمی از قید
نزدیکترین تصادفها و اتفاقات آزاد
میشود و میتواند پیشبینی کند و به فکر
تأمین شارجویی بیفتد. سوم سرمشق قرار دادن
آدمیان دیگر به صورت فرمانروایان فرزندگان
و
اینم توضیح میده من چون وقت وقتمون کم هست
من میخوام روی
دو سه تا نکته که مهمتر هست برای مقصود
ما اشاره کنم
خب تاریخ
به اصطلاح غرب یا تاریخ باختر زمین
همه عناصرش از شرق میاد در حقیقت عناصر
بسیار زیادیش از شرق میاد از جون خود دین
یهودیت و مسیحیت یعنی یهودیت مسیحیت در
خاورمیانه متولد میشن ولی وقتی که میرن بر
قلمرو امپراتوری روم اونها تبدیل به چیز
دیگری میشن کاملا متفاوت یعنی در یک
معماری جدیدی قرار مبارت دیگه تفاوت بین
فرهنگ غرب و شرقو اینجوری باید فهمید که
همه تمدنها و همه فرهنگها با هم متفاوتن
اما ویژگی تمدن غرب این هست که برای اون
تمدن
مصالح یک معماری خیلی مهم نیست بلکه خود
معماری مهمه ولی برای پرهنگهای دیگه اون
مصالح مهمه به خاطر همینم هست که ما هی
خوشحال میشیم که فلان مثلاً چیز در فرهنگ
ما بوده و اونا از ما گرفتن یعنی برای ما
آجر و سنگ و نمیدونم چوب و اینا که در
معماری به کار میرن خود اونا خیلی اهمیت
دارن و اونها هستن که
اون تمد مردم بهش ازان خودشون میدونن.
اما برای غربیها
مصالح یک عمارت اصلاً اهمیت نداره. اونچه
که غربیش میکنه معماریشه و در نتیجه
اونها این وسواسو که با فرهنگهای دیگه
بیامیزن نداشتن. اصلاً به عکس اونها در
همواره در جستجوی فرهنگهای مختلف بودن تا
به اصطلاح با بتونن معماری تازهای باهاش
خلق بکنن. فرهنگهای دیگه دلوسته بودن به
اون مصالح و در نتیجه نمیتونستن تصور
بکنن که اونها مصالح جدیدی رو از
فرهنگهای دیگه بگیرن یا اینکه اجازه بدن
که به اصطلاح تبادل فرهنگی به صورت
آگاهانه انجام بگیره. بنابراین تأثیرپذیری
تمدنهای دیگه از تمدن از همدیگه یه
تأثیرپذیری ناخودآگاهه ولی تأثیرپذیری
یونانیها و تمدن غربی از فرهنگهای دیگه
یک تأثیر بازی آگاهانهست
میگه ویژگی باخترد زمین چیه میگه که
در قرنهای اخیر چیز یگانهای
که به تمام معنا نوع است. پدیدار گردید عل
که نتیجهش به تکنولوژی منجر شد. این چیز
یگانه جهان را چه از نظر ظاهر و چه از نظر
معنی چنان منغلب کرد که هیچ حادثهای از
نخستین لحظه تاریخ تا امروز قابل قیاس با
آن نیست. علم امکانات و خطرهایی رو با خود
آورده است که تاکنون شنیده نشده بود. عصر
تکنولوژی که تقریباً از ۱۵۰ سال پیش آغاز
شده است تازه طی چند سال گذشته به قدرت
کامل رسیده و اکنون با سرعتی پیشبینی
نشدنی به پایههای قدرت خود استخدام
میبخشد.
اصل علم و تکنولوژی از اقوام ژرمنی
رومیست. این اقوام به واسطه علم و
تکنولوژی نقطه عطی در تاریخ پدید آوردن.
تنها و تاریخ انسانیت این کره خاکی را به
معنای راستین آغاز کردن. تنها اقوام و
ملنیلی که علم و تکنولوژی باختر زمین را
برمیگیرند و بدین سان به خطرهایی که این
دانستن و توانستن باختر زمینی برای
انسانیت در در بردار تن میدهند میتوانند
در این تاریخ فعالانه شرکت بکنن. بعد
البته توضیح میده که تفاوت بین
تکنولوژی مدرن و بین اون تکنیکی که بشر
قبلاً داشته یا ابزارهایی که میساخته چی
هست که اون خیلی مهمه. یک میگم قدیمم
اختراعات انجام میشد ولی این تکنولوژی
جدید یعنی یک فقط مجموعه اختراعات پراکنده
نیست بلکه اختراعاتیست که اولاً از پیش
نقش کشیده میشه از پیش طراحی میشه و
ثانیاً اختلا اختلاعات سیستماتیک برای یک
چارچوب کاملاً سیستماتیکه و تفاوتهای دیگه
میگه که اگر پدیده پدیده آورنده علم و
تکنولوژی باختر زمینه است پس این سؤال پیش
بیاید چرا را علم و تکنولوژی در باختر
زمین پدید آورده شد نه در آن دو منطقه
بزرگ دیگر آیا باختر زمین این سؤالی بود
که همه به اصطلاح متفکران در اون دوره
باهاش مواجه بودن و هنوزم هستن مارکس
شروبرت کتاب اخلاق سرمایهداری و رو
سرمایهداری و اخلاق پروتستانتیسم که کتاب
مهم و مشهورش هست در ابتدا با این سؤال
آغاز میشه که چرا این تمدن تا در غرب به
وجود اومد؟ آیا باخترزمین در همون دوره
محوری ویژگی خاصی داشت که اثرش تازه در
قرنهای اخیر پدیدان پدید پدیدار شد؟ آیا
از آغاز در همان دوره محوری استعدادی در
آن پنهان بود که سرانجام در علم نمایان
گردید؟ آیا چیزی هست که خاص باختر زمین
باشد؟ ماهیت تحول یگانه به تمام معنی تازه
باختر زمین را که خاصیتش دگرگون ساختن
بنیادیست از طریق اصلی فراگیر میتوان
توجیه کرد ولی دریافتن این اصل ممکن نیست
با این همه شاید بتوان با اشارهای به
ویژگی خاص باخ در زمین توجه کرد حالا هفت
ه تا ویژگی میگه برای تمدن
فرق یک از لحاظ جغرافیایی فرق بزرگی میان
آن دو هست یعنی تمدن غرب و تمدن آسیا
در حالی که سرزمینهای چین و هندوستان از
خشکیهای بزرگ و محصول تشکیل میبد، باختر
زمین گوناگونههای فوقالعاده چون شبه
جزیره جزیره مناطق بیابانی و واحهها، آب
و هوای خاص دریای مدیترانه دنیای کوههای
آلب و سواحل نسبتاً طولانی دریاها دارد و
اقوام و ملل متعدد با زبانهای گوناگون که
به نوبت یکی پس از دیگری رهبری بازرگانی و
پ کوشش و تلاش و اثر آفرینی را به عهده
گرفته و بدین انسان در این سرزمین تاریخ
را به وجود آوردند. سرزمینها و اقوام و
ملل باختر زمین تصویری خاص از خودنمایان
میسازند.
د باختر زمین اندیشه آزادی سیاسی را
میشناسد. در یونان هرچند به طور موقت
چنان آزادی پا گرفت و مستقر شد که تا آن
زمان در هیچ جای دیگر جهان پدید نیامده
بود. اتحاد برادرانه همسوگندی از مردان
آزاد و در برابر استبداد سازمانی جهانی که
ادعای خوشبخت ساختن ملتها را داشت پافشرد
و مردانه ایستاد به اینسان شهر آتن آگاهی
آزادی باختر زمین اعم از واقعیت آگاهی یا
اندیشه آزادی را بنیان نهاد یعنی هم ایده
آزادی رو یونانیها ابداع کردن و هم در
عمل نظام سیاسی رو که مبتنی بر این باشه
از اینجا جا درخششی خاص یعنی وقتی در دوره
رونسانس میگن اینا برمیگردن به دوران
باستان به دلیل اینکه برگردن به ارزشهایی
که اون ارزشها بنیادی بود مثل آزادی
بنابراین هر ملتی نمیتونه برگرده دوران
باستانی خودش از اینجا درخششی خاص بر
سراسر تاریخ باختر زمین پرتو افک کرد و
تکلیفی تازه بر عهده ما نهاد نقطه عطری
بزرگ در قرن ششم پیش از میلاد آغاز شد از
آن زمان که آزادی تفکر یونانی انسانها
های یونانی و شهر یونانی پدیدار شد و و
سپس در جنگهایی که میان ایران و یونان
روی داد آن آزادی ارزش و نیروی خود را
ثابت کرد و به مقام شامخ شکوفاری خود رسید
هرچند که دیر نپهید آنچه معنویت یونانی را
پایهگذاری کرد و برای آدمی امکانهای
پیشبینی نشدنی و خطرهایی چند با خود آورد
تشکیل جامعه آزاد بود نه فرهنگ مذهبی
جهانگیر طوری فرهنگای دیگه اونچه که بهت
پیوند میداد د آدما رو با همدیگه مذهب
بود در وحله اول یعنی آدمها با مذهب با
همدیگه احساس پیوند میکردن در یونان چنین
نبود در یونان اون چیزی که آد خودشون
تونستن ابداعا بکنن اینه که یک رابطه
غیرطبیعی برقرار کنن یعنی رابطه انسانی
برقرار کنن بگن که ما بر اساس اینکه آزاد
هستیم چون که آزاد هستیم ما میتونیم
خودمون
با مشارکت برابر یک جامعه برای خودمون
بسازیم یک حکومت برای خودمون بسازیم
بنابراین تفاوتش با جاهای دیگه مثل ایران
این بود که ایرانی بودن چیزی نبود که شما
سابکنان یا کسایی که ایرانی بودن در
تعریفش نقشی داشته باشن و ایران به هیچ
وجه محصول ایدههای ایرانیان نبود ولی در
یونان یونان محصول اون ایده بود به همین
دلیل بود که وقتی یونانیان میگن یونان و
بربر
برای اونها بربر به معنای وحشی نیست
که ما در فارسی فکر میکنیم بلکه به معنای
کسیست که کسانیست که آزاد نیستن مثل
ایرانیها ایرانیها وحشی نبودن تمدن
داشتن ولی آزاد نبودن به همین دلیل هست که
شما زمانی که آزاد باشید شما دیگه برور
نیستید یعنی برور بودن بر اساس نژاد تعریف
نمیشه شما میتونید بربر نباشید آزاد
باشید ولی
زاده یونان نباشید خود ارسطو مطالبه آتن
نبود دیگه خود خارجی محسوب مهاجر محسوب
میشه بنابراین شما به محض اینکه آزاد
میشدید و به محض اینکه در یک جامعه آزاد
زندگی میکردید شما دیگه برور نبودید برور
کسیست که ول اونکه خیلی توانایی تمدنی
بالایی داره مثل ایرانیها ولی از آزادی
خودشو محروم کرده و اینا معتقد بودن که
آزادی چیزیست که شما خودتون به دست میارین
خب سوم خردگرایی
که در هیچجا و در هیچ مورد از ابراز وجود
بازنمیستد. ویژگی سوم غرب تمدن غربی
عقلگراییست. آماده است الزام آوری تفکر
منطقی اصولی و واقعیتهای تجربی را
بپذیرد. توجه کنید که ما تو فرهنگمونم
خیلی از خرد و این حرفا حرف میزنیم. اون
ربطی به عقل یونانی نداره. در خردگرایی
با ایرانیها در حقیقت به معنای این هست
که شما به اخلاق و به عدالت پایون هستید
اما کی اخلاقو تعیین میکنه و کی عدالتو
تعریف میکنه اون خداست یعنی زرتشته یا
پیامبرانن یا خداست شما در تعیین
واسه چیستی خوب و بد تعیین که فضیلت چیه
رضیلت چیه هیچ نقشی ندارید حالا وقتی که
ما از خردگرای یونانیا حرف میزنیم به این
معناست که اونها نه تنها طبیعت رو بر
اساس منطق درونی طبیعت و بدون توسل به
الهیات تبیین میکردن که یعنی قوانین
طبیعتو تعیین میکردن که قوانین زندگی
انسانم خودشون تعیین میکردن. یعنی اونها
درباره که فضیلت چیه؟ فضیلت چیه و انسان
به اصطلاح اخلاقی کیه استناد نمیکردن به
یک سنت یا یک مرجعیتی که بیرون از اونها
قرار داشت بلکه راجع بهش صحبت میکردن
کتاب به همین دلیل فلسفه اخلاق داشتن علم
اخلاق داشتن ما علم اخلاق یا فلسفه اخلاق
نداشتیم اخلاق ما مجموعه از اندرزهاست
بنابراین پس توجه داشته باشین که این
خردگرایی با خردگرایی ما د تا چیز متفاوته
خردگرایی یورانی در مقام مقایسه با شرق
جنبه اتکا به اصول دارن یعنی اول یه سری
مبانی رو برای
به اصطلاح علم بنا میکنه یعنی در حقیقت
بنیادهایی که باید بر اساس اون بنیادها
اون علم بنا بشه از این روست که ریاضیات
را بنیان نهاده و منطقه سوری را تکامل
بخشیده است خب این یونانیها بودن که چون
چون علم اونها و چون زندگی اونها باید بر
مبنای فکر انسانی میبود نه راهنمای بیرونی
اونها بودن که منطق رو ابداع کردن اونها
بودن که گرامه رو ابداع کردن
خط و الفبا ابداع یونانیها نیست ولی
گرامر ابداع یونانیهاست چون که تونستن
گرامر ابداع بکنن منطق و گرامر با همدیگه
پیوستن دیگه یکی گرامر اندیشهست یکی منطق
کلام هست اونها تونستن فلسفی بیانیشن
فلسفی به معنای سیستماتیک بودن و همه
چیزشون سیستم داشت یعنی علم
یونانی فلسفه یونانی اخلاق یونانی اینا نه
تنها هر کدام سیستماتیکن همشون در یک
سیستم معنا میشن برعکس باز ما که اینها
با همدیگه ربطی ندارن
با پایان یافتن قرون وسطی خردگرایی جدیدی
به کلی غیر از آن شده است که در شرق
میتواندید در باختر زمین تحقیق علمی با
نظر انتقادی بر نتایج قطعی در جزئیات در
عین نارسی دائمی در کل راهی بیپایان
مینماید. یعنی در علم مدرن شما همواره
هیچ موقع احساس نمیکنید این پایان علمه
به خاطر چی؟ بهخاطر اینکه مدام شما دارین
نظریاتونو با تجربه میآزمایید و مرتب
نظریاتتونو تغییر میدید و فکر نمیکنید که
این روندیست که پایان بپذیره
و در روابط اجتماعی پوشیده میشود تا از
راه قابل پیشبینی ساختن تصمیمهای قضایی
به یاری دولتی مبتنی بر قانون امکان طرح
نقشه کلی برای زندگی به حد اعلی رسانده
شود در مؤسسات اقتصادی محاسبه دقیق معیار
هر قدم هست یعنی نه تنها شما ریاضی دارین
که تمام زندگی بر اساس به اصطلاح یک
روش استدلال محاسبه کردن و آزمودن
تعیین میشه بنا هم نظام سیاسی یعنی علم
مدرن با نظام سیاسی مدرن و دموکراسی در
حقیق یک منطقو دارن
ولی با این اقدامات باختر زمین در هر حال
مرزهای خردگرایی را با چنون با چنان وضوحی
میشناسد که تاکن در هیچ جای دنیا دیده
نشده است. حالا بعد یه جشم توضیح میده که
این به اصطلاح دستاورد
عقل غربی به این دلیله که مدام به
محدودیتهای خودش واقف هست. یعنی
عقل جغرافیای خودشو میدونه. عقل به
مرزهای خودش آگاه هست برخلاف تمدنهای
دیگه که عقلشون به هر جایی میره ولی او
میدونه که این عقل چه چیزی رو میتونه
بشناسه و چه چیزی رو نمیتونه بشناسه و به
همین دلیله که در اون محدودهای که
میتونه بشناسه اگر فعالیت بکنه میتونه
دستاورده بزرگی به دست بیاره در حالی که
اگه اون محدوده رو نشناسید اونوقت عقل در
حقیقت در واقعیت شما تأثیر نخواهد ویژگی
چهارم خود بودن آگاهانه درونی در پیام
پیامبران یهودی و فیلسوفان یونانی و
دولتممردان رومی به چنان درجهای از
نامشروطی میرسد که برای همیشه معیار
میشود. اما جدایی از قرارگاه طبیعت و
جامعه انسانی و گام نهادن در خلع نیز از
زمان سوپرستیال ممکن شده است. انسان باختر
زمینی در حداکثر آزادی مرزهای آزادی را در
هیچ تجربه کرده است. در هیچ تجربه کرده
است و قطعی یعنی میدونه که آزادیش هیچ
موقع در هیچ جا به یعنی به آزادی کامل دست
پیدا نمیکنه. همیشه در جز جستجوی آزادیست
و این جستجوی آزادی رو نا پایان ناپذیر
میدونه. برخلاف فرهنگ دی مثل فرهنگ ما که
شما در حقیقت هدفتون اینه که به انسان
کامل
بدل بشید بنابراین میشه به نقطه کمال رسید
و اونجا پایان پایان میپذیره یه نکته مهم
اینه که ما وقتیه فلسفه رو ترجمه کردیم
یعنی مسلمانو ترجمه کردن در برابر برای
فلسفه کلمه حکمتو به کار بردن و خب خیلی
هم به کار میرن به جای فیلسوفان میگن حکما
در حالی که فلسفه حکمت نیست عشق به حکمته.
یعنی چی؟ یعنی که شما هیچ موقع به حکمت
نمیرسید و در نتیجه این تکاپو تکاویست
ناتمام و همیشه ناکام.
پنجم برای انسان باختر زمینی همیشه واقعیت
جهان غیر قابل اجتناب است. یعنی فکر غربی
واقعیت رو که اون واقعیت بیرونیست و
واقعیتیست که شما با انسانهای دیگه در
اون شریک هستید براش از همه چیز مهمتره.
خب برای فرهنگهای دیگه مثل فرهنگ ما اون
واقعیت اصیل اون حقیقت اصیل در
ساحتی ورای عالم ماده قرار داره یعنی این
عالم ماده یک عالمیست که
اصالت نداره اصالت از جهان از آن جهان
غیرمادیست
و در حقیقت به خاطر همینه که این جهان
ناپایداره این جهان گذراست این جهان جای
اقامت نیست و نباید براش وقت سخت کرد
نباید براش غصه خورد ولی توی فرهنگی غربی
واقعیت یعنی همین واقعیت بیرونی که مدام
در حال حرکته مدام در حال به اصطلاح شدن و
شدن و شدنه اصلاً برای از یونانیها
بودن به معنای شدن بود یعنی بودن چیزی
نبود که یک بار اتفاق بیفته ما وقتی میگیم
این میز هست این میز هست دیگه یه بار این
میزو درست میکنیم این میز میشه میز ولی
برای او او این هر لحظه در حال میز شدنه و
این شدن شدنیست که
یعنی هیچ چیزی بودنش بودن برای یک بار و
برای همیشه نیست باید مدام این بودش تحقق
پیدا بکنه
باختر زمین باختر زمین نیز مانند
فرهنگهای دیگر شکافی را که در آدمی هست
میشناسد در یک سو زندگی در چهره وحشی آن
و در سوی دیگر گرایش به عرف عرفان در یک
سو ناکسان و در سوی دیگر مقدسان ولی باختر
زمین میکوشد به جای این جدایی عروج را در
شکل دادن به خود دنیا بیابد حقیقت را تنها
در دنیای آرمانی نجوید بلکه در این دنیا
با آن تحقق بخشد و به یاری اندیشه
واقعیتها را بهتر سازد باخترمه این تکلیف
را که باید به دنیا شکل داد با قاطعیت
یگانه و تردید ناپذیر میشناسد و معنی این
واقعیت را احساس میکند. این معنی تکلیف
بینهایت به عهجش میگذارد و ملزمش میکند
که در دیدن و شناختن و همچنین در تحقق
بخشیدن به آن معنا به خود به خود آن متکی
باشد. دنیا را نمیتوان فراموش کرد و نیست
انگاش. انسان باختر زمینی در این دنیا بر
خویشتن آگاهی و اطمینان میآورد نه در
بیرون این دنیا. بدین انسان باختر زمینی
واقعیت دنیا را تجربه میکند. این تجربه
با شناسایی شکست و ناخامی همراه است و این
ناخامی چنان معنی ژرفی دارد که تفسیرش
پایان ناپذیر است. فاجعه و ناکامی هم
واقعیت میشود و هم در عین حال آگاهی. شما
وقتی آگاهی پیدا میکنید آگاهی به چی پیدا
میکنید؟ آگاهی به یک چیز به محدودیت یک
چیز. در حقیقت آگاهی همیشه آگاهی به بحران
هست. آگاهی به شکسته. شما چی چه موقع
میگید من وجدان دارم؟ چه موقع حس میکنید
وجدان دارید؟ زمانی که عذاب وجدان دارید
وقتی عذاب وجدان ندارین که شما احساس
نمیکنید وجدان دارین آگاهی هم همین طوره
در آگاهی غربی یعنی آگاهی به بحران آگاهی
به شکست آ وقتی نا یک ناکامی اتفاق میفته
شما آگاه میشید وگرنه شما نمیتونید
بفهمید که به حقیقت دست پیدا کردید شما
فقط میتونید خطاهاتونو
بشناسید شما نمیتونید حقیقتو بشناسید چون
اگه حقیقتو بشناسین که دیگه تمومه دیگه
خلاص باید در مقدر رو بس اینکه شما خطاها
رو میشناسید باعث میشه که علم پیشرفت
کنه. یعنی اینکه شما
مصمم هستید که هر نظریه رو به محض اینکه
با تجربه
ناسازگار بود نظریه رو بفهمین نظریه خطاست
و کنارش بگذارین اونجا میشه علم پیشرفت
کنه. بنابراین علم پیشرفتش یعنی به اصطلاح
نظریههای خطای بیشتر. تاریخ علم تاریخ
نظریههاییست که کنار گذاشته شده. و علمی
که الان ما داریم حرف میزنیم مجموعهست
از نظریاهای ق خطایی که هنوز خطاش برای ما
روشن نشده ولی به محض اینکه خطاش روشن بشه
کنار میذاریم بنابراین برای ذهن غربی
خطاست که مهمه برای ما نه عکسش ثواب و
درستی مهمه به همین دلیله که ما از خطا
میترسیم به همین دلیل که از نقد میترسیم
به همین دلیل که ما سعی میکنیم که
بدیهای خودمون رو و اون کسانی که دوست
داریم بپوشونیم
و در نتیجه خودمون و دیگران رو به شکلی
میبینیم که خودمون دوست داریم نه اون
شکلی که باید باشیم اون شکل که ما هستیم
پر از زشتی و کاستی و کژی و خطا و
اینهاست و ولی برای غربی مهم شناختن این
خطاهاست نه اینکه
یعنی اون ترجیح میده خطاهاشو بشناسه تا
اینکه آدم خوبی باشه تا اینکه خوب نموده
بشه
چیزه دیگه بهش میگن کارچک ت کتسرف این
کارچارک تتسرف یعنی مدام نه تنها اون وضعی
رو که هست بحرانی میبینه مدام نگران
بحرانهاییست که در راه هستن آینده برای
او یعنی بحرانهای آینده
فا بله خاصه ششم اینکه فرهنگ باختر زمین
مانند همه فرهنگها به شکلهای یک چیز کلی
تحقق میبخشد یعنی میتونه کل میتونه در
در حقیقت ابسترکسیون میکنه میتونه
انتضاعی فکر بکنه یک امر کلی رو تصور بکنه
ولی این امر کلی متهجر نمیشود و خشونت
سختیها سختی نهادها و تصورات جذبی را
نمییابد به دستگاه به دستگاههای طبقاتی
منجر میشود و نه زندگی در نزدم کیهانی
باخ در زمین به هیچ معنا وضع ثابت
نمیآورد یعنی در عین اینکه میتونه کلی
رو تصور بکنه یعنی مثلاً فرض کنید انسانه
ها ولی ولی مدام میتونه درکشو از انسان
عوض کنه. میگیم ما میگیم انسان این انسان
یا حق یا قانون یا هر چیزی که دیگه که
تصور کنید مدام داره این تصور این تصورشو
مدام داره تغییر میده مدام داره نظریههای
جدید یا به اصطلاح ابعاد جدیدی از اون
مفهوم رو کشف میکنه تغییر میده مثل
فرهنگهای دیگه نیست که مفاهیمی که دارن
مفاهیم ثابتی هستن و منجر به اصطلاح در
عمل هم منجر میشن به ساختن نهادهایی که
تغییر ناپذیرن. نیروهای محرکی که تحرک
بینهایت باختر زمین ثواب میشوند از
استثناهایی سرچشمه میگیرن که در باختر
زمین در قاعده عمومی رخه میکنن. باختر
زمین به استثنا امکان ابراز وجود میدهد.
یعنی تفکر غربی تفکری نیست که استثنا رو
نبینه. چون استثنا رو میبینه اونوقت دیدن
اون استثنا تصورشو راجع به قاعده کلی عوض
میکنه.
باختر زمین اجازه میدهد که در هر مورد
زندگی تازه و کوششی تازه به میان آید.
هرچند که این کوشش تازه ممکن است به
نابودی آن بیانجامد. در آنجا انسانیت گاه
بهگاه به علوا یعنی درجه بالا میرسد که
به هیچ وجه در آن شرکت نمیجویند و شاید
به ندرت پیروی برای آن پیروی برای آن پیدا
شود. ولی این الفها راهنماهای روشنی پدید
میآورن و به باختر زمین امکان چند بعدی
برای یافتن راه میبخشن. از اینجاست که
باخت زمین همواره بیآرام است. همیشه
ناراضیست و قادر به کمال و خرسندگی نیست.
بدینسان در احوال و اوضاع و احوالی ظاهراً
اتفاقی امکاناتی پدید آمد به ظاهر که به
ظاهر ناممکن مینمود. مانند پیدایی دین
پیامبران یهودی در حال درماندگی میان
امپراتوریهایی که با هم در نبر بودن یا و
با ناتوانی در برابر قدرتهایی که هرگونه
در افتادن به آنها بیفایده بود و در حال
سقوط و نابودی سیاسی و شکفتن فرهنگ شمالی
آیسلند که در ایسلند که در میان در کنار
میدان قدرتنمایی نیروهای سیاسی جهانی از
رفتن زیر بار مداخله دولت در جزئیات زندگی
مردمان شانه حاله میکرد. هفتم از سوی
دیگر باختر زمین در مقابل آزادی و تساهل و
نرمش بینهایتش از راه اصرار بر در انحصار
حقانیت مذاهب بر مبتنی بر کتاب مقدس و
اسلام به موفقیتهایی فوقالعاده دست
یافتند. این ادعای حقانیت تنها در باختر
زمین به عنوان اصلی ظاهر گردیده است که
بیانقطاع پا به پای تاریخ پیش رفته است.
شما تصور کنید در دوران که
قرون وسطی بوده و در حقیقت کلیسا حاکم
بوده بر قلمروی معرفت در همه حال
اروپاییها یونانیها غربیها امروزه
شناختشون از فرهنگهای دیگه بیش از اون
بوده که فرهنگهای دیگه اینا رو بشناسن و
این باعث میشده که یعنی در عمل باعث شد که
وقتی که جان لاک رساله بنویسه در مورد
تسامح در جان لاک آدم
مذهبی و استدلالش هم استد است استدلالیست
که به هیچ وجه خلاف مسیحیت نیست یعنی
مدارا ایده مدارا از درون مسیحیت بیرون
میاد مسیحیت غربی و در حالی که در
فرهنگهای دیگه خب همچین تصور مدارایی
هنوزم وجود نداره
مگر اون چیزی که الزامات اقتصادی ایجاد
کنه وگرنه به عنوان یک مبنای فلسفی وجود
نداره
میگه که ولی این واقعیت نیز اساسی و ضروری
بود که با آنکه نیروی آن ادعای حقانیت
آدمیان را توان با ادعای آن ادعای حقانیت
آدمیان را تواناتر ساخت در عین حال آن
ادعا چه از راه انشعاب در ادیان و مذاهب
مبتنی بر کتاب مقدس و چه از راه جدایی
دولت کلیسا در محدوده مرزی معین باقی ماند
و از زیادهروی بازداشته شد یعنی این ایده
سکولاریسم
و ایده آزادی ادیان
متأسفانه از غرب هنوز بیرون نرفته یعنی در
غرب هست که آزادی ایده آزادی رو در عمل
نظامهای سکولار نظامهایی نبودن که دین
رو از بین ببرن بلکه اونها به حالا ولو در
سختیترین نسخههاش مثل لایسیه فرانسه دین
براشون مهم بوده و دین قرار نبوده دین
تضعیف بشه اونچه که براشون مهم بوده اینه
که زندگی عمومی قلمروی عمومی از قدرت
انحصاری دین
جدا به اصطلاح رهایی پیدا بکنه اول نه
اینکه خود دین از بین بره ولی شما
میبینید در یک نظامهایی مثل اتحاد
جماهیر شوروی نه اون با دین مبارزه میکنه
اصلاً و دینو از فیزیکی از بین میبره ولی
این ایده آزادی دین که مبن به توی
اعلامی حقوق بشر ازش میگه که فریم کانشس
یعنی که آزادی روان وجدان این آزادی وجدان
یعنی اینکه شما هر وجدان یعنی اینکه شما
هر چیزی میخواین ایمان داشته باشین ایده
غربیست متأسفانه هم در غرب الان با بحران
مواجهه هم که از غرب بیرون نرو
شاید خود همین واقعیت که تنها یک
فرمانروایی واحد به وجود نیامد بلکه دولت
و کلیسا رقیب یکدیگر ماندند در حالی که هر
دو ادعای حق حکومت داشتن و هر بار یکی از
آنها از سر ضرورت سازش سازش از ضرورت
ضرورت سازش از حق خود میگذشت
و خلاصه این تنش و کشمکش معنوی و سیاسی
دائمی سبب شد که باختر زمین از نیروی
معنوی بزرگ و از آزادی بهرمند شود و در
جستجوی خستهناپذیر باشد از توانایی کشف
کردن و وسعت تجربه برخوردار شود در حالی
که همه امپراتوریهای شرقی از ویزانس
گرفته تا چین دارای برای وحدت و نسبتاً
فاقد تنش و کشمکش بودن
در اسلام ما چیزی به نام
به اصطلاح تنش بین دین و دنیا نداریم چیزی
بین تنش بین علما و حاکمان نداریم علما با
حاکمان مشکلی نداشتن یعنی بر اساس مذهب
بود دیگه اگه مذهبشون مذهب حاکمان بود
مشکلی نداشته اگه مشکل اگه مذهبشون نبود
که خب
با اونها اونها رو در حقیقت پر میکردن ولی
این در اروپا این تضاد بین دولت و کلیسا
همواره وجود داشت و خب از نظر حقوقی
همونطور میدونید د تا نظام حقوقی هست که
کنونلا و تاملا و از نظر حقوقی حقوقی هم
دوگانه بود در حالی که در کش فرهنگی مثل
ما یه دونه قانون بیشتر نبود اونم قانون
شریعت
این قاطعیت در تنشهای تاریخی که تقریباً
همه چیزهایی را در بر میگیرد که در باغتر
زمین مؤثر میافتد نمایان میگردد. مثلاً
در تنش و کشمکش مسیحیت و فرهنگ، دولت و
کلیسا، امپراتوری و ملتها، ملتهای رومی
و ژرمنی، مذهب کاتولیک و مذهب پروتستان،
الهیات و فلسفه یعنی همواره در هر
زمینهای تنش هست. یعنی یه تفکر ما تفکر
خیر و شر یکی رو برمیداره یکی ترک میکنه
ولی در این تفکر غربی چون خیر و شرعی نیست
هیچی خیر مطلق نیست. چرا شر مستلق نیست
همیشه د تا چیز با هم در حال تنشن
هیچ هرکس درست در آن لحظه که ادعای مرکز
بودن میکند میبیند که دربارهش تردید
کرده نهم این دنیای پرتنش شاید هم شرط هم
نتیجه این واقعیت است که شخصیتهای راستی
بدن فراوانی و با آن ویژگیها تنها در
باختر زمین پیدا شدن. از پیامبران یهودی و
فیلسوفان یونانی گرفته تا مسیحیان بزرگ و
شخصیتهای قرنهای شانزدهم تا هجدهم و
بالاخره مهمترین ویژگی باختر زمین عشق
آدمیست به آدمی و نیروی بررسی کردن خود
خویشتن است در حرکتی که هرگز به پایان
نمیرسد یعنی اینا این تنها غربیها بودن
که یا یونانیها که نوع تفکرشون با تفکر
ما فرق کرد در مورد همه چیز یعنی نه
نه اندیشههاشون شکل اندیشیدنشون فرق ما
وقتی میاندیشیم ما به چیزی میاندیشیم
ولی ما به چیزی آگاهی پیدا میکنیم ما به
چیزی شناخت پیدا میکنیم ولی اونها به
شناخت شناخت پیدا میکنن به آگاهی آگاهی
پیدا میکنن
به اندیشیدن میاندیشن یعنی چی؟ یعنی که
خودشون رو اندیشه خودشون رو موضوع اندیشه
قرار میدن و اندیشه و اندیشه میاندیشه
یعنی در حقیقت خودآگاهی خودآگاهی یعنی
آگاهی و آگاهی و چون آگاهی و آگاهی دارن
میتونن هر کس وقتی که خودآگاهی پیدا
میکنه یعنی چی؟ یعنی میتونه درباره خودش
همون طوری داوری کنه که در مورد دیگران
خودشو دوپاره میکنه یه طرف میشه شناسنده
و یه طرفم میشه موضوع شناسایی این موضوع
شناسایی باید از یک منطق از یک روش داوری
و قضاوت پیروی کنه که در اونجا همه صادقه
در نتیجه اگر شما یک قدرت داشته باشید که
خودتونو مثل دیگران ببینین اونوقت دیگرانو
دوست خواهید داشت چرا چون اون چیزی که و
در اون معیاری که اون معیارها و اون اون
ارزشهایی که بر اساس اونها در مورد
خودتون قضاوت میکنید در مورد دیگران هم
قضاوت خواهید کرد. اگر در مورد خودتون خطا
رو میپذیرید در مورد دیگرانم خواهید
پذیرفت. اگر در مورد خودتون میدونید رنج
چیه رنج دیگران هم خواهید
ولی فرهنگهای دیگه نه این تفکر به اصطلاح
اصطلاحاً بهش میگن رفلکسیو یعنی تفکر
بازتابسابی مثل که شما در جلوی آینه
تصویرتو تصویر خودتونو ببینین وقتی شما در
جلوی آینه تصویر خودتونو میبینین اونوقت
اگر یه جایی صورتتون اشکال داشته باشه
نمیگید این منم و متفاوته با دیگران هستم
نه همون طور که دیگران اون لکه رو ببینن
اون رو ای عیب میدارن و رفعش میکنن شما
هم بکنید.
خب
مهمترین ویژگی باختر زمین عشق آدمیست و
آدمی و نیروی بررسی کردن خود خویشتن است
در حرکتی که هرگز به پایان نمیرسد. در
این در این و بنابراین
اونا ویژگیشون این نیست که شناخت بیشتری
دارن. چیزای بیشتری میدونن. حقایق بیشتری
میدونن. نه. مهمترین ویژگیش اینه که
قدرت داره خودش رو مدام وارثی کنه خودش رو
تحت سنجش و آزمون قرار بده در اینجا
آمادگی شنیدن و دیدن و پذیرفتن تفکر
بینهایت و درونی بودن بدن پایه رسیده است
که معنی ارتباط آدمیان با یکدیگر و افق
فرد واقعی روشن گردیده باختر زمین از
واقعیت راستین خود آگاه شده است باختر
زمین تنها یک نوع انسان فرمانروا پدید
نیامورده است بلکه انواع بسیار متضاد
اینجا هیچکس همه چیز نیست برای هر کس جا
هست یکی به ضرورت پیوسته به یکی به ضرورت
پیوسته به دیگری نیست بلکه جداست و از این
رو هیچکس نمیتواند همه چیز را بخواهد
بسیار خب من
یه بخش مهم دیگش موند و باید در یه جلسه
دیگری ادامه بدیم بخشی که راجع به بحران
ان تمدن غربی صحبت میکنه و اینکه آینده
چه خواهد شد و اینکه ما چیکار میتونیم
بکنیم و اینکه علم چه نقشی در این بحران
داره و مسائل دیگه که برای امروز ما مهم
هست باید بگذاریم برای جلسه دیگری چون
دیگه فکر میکنم یک ساعتم بیشتر شد بله در
خدمتتون هستم ببخشید باعث
بله خسته شد آقای آقای خالجی
اگر دوستان نکتهای یا سؤالی هست تشریف
بیارید تا
در ادامه باقیونده
اتاق در خدمتتون باشیم.
آقای خجی یه نکته جالبی که
در بیشتر نمایشنامههای قرن بیستمی
به اون نکته معطوف هست. بازیهای
زبانی هست و
بیشتر
نمایشنامه نویسان و متفکران قرن بیستمی
خیلی تأکید دارن بر اون چیزی که زبان
نمیتونه بیان بکنه
و بیشترشونم
همونجور که شما به کرات اشاره میکنید در
پی توضیح دادن
محدودیتهای انسانی هستند
و با استفاده از همون
محدودیتهای زبانی و حالا با
مدد گرفتن از تکنیکهای نمایشنامه نویسی
که میاد توی فضای ابزورد مثلاً میخواد
توضیح بده که یک فضایی رو به وجود میاره
اون پرت و پلا هایی که
حالا مثلاً اشاره میکنم به نمایشنامههای
اوژن یونسکو بکت اینا میان یک فضایی رو
ترسیم میکنن
که گفتگوهایی رو شکل میدن و اون گفتگوها
به نظر میرسه خیلی پرت و پلا هستن و
مفهوم خاصی ندارن ولی جلوتر که میگه در
همون اون
فضای ابزوردی که به وجود میاد یهو با یک
فضای عمیقی مواجه میکنه شنونده خودشو
مخاطب خودشو که
پرده برمیداره از اون
موقعیتها
و به رخ میکشه محدودیتهای انسانی رو
اینا
اتفاقی نیست و بسیار
پررنگ هست اینجور آثار در ادبیات
و
تئاتر غرب
که همچنان هم ادامه داره و حالا به
شکلهای نوین و با استفاده از تکنولوژی
ولی خب اون حالت بکرش
در آثار قرن بیستمی هست و بحث
زبان همچنان
به نظر به نظر میرسه خیلی پربسآمده.
حالا
شاید
در بحث امشب یه مقدار
این هم به یک نوع دیگهای مطرح بود ولی
اگر یه مقدار راجع به این هم توضیح بدید
ممنون میشم.
بله ببینید زبان برای غربیها از یعنی از
موقعی که ما میگیم غرب یعنی از دوران
یونان باستان اهمیت داره دلیلشم اینه که
یعنی اهمیتی داره فوقالس یکی از ویژگیهای
فرهنگ غربی و تمدن غربی همین مرکزیت مسئله
زبان هست به خاطر اینکه اونها
چون معتقدن که
یعنی از زمانی که فلسفه به وجود میاد و
این گسست از اساطید و سنت یعنی انسانها
انسان یونانی به این نتیجه میرسه که خودش
باید فکر بکنه نه اینکه
از سنت پیروی بکنه در نتیجه اگر بخوایم
فکر بکنیم برای او فکر کردن یعنی گفتگو
کردن یعنی با وقتی که یک مرجعی از بالا به
شما حقیقتو نمیگه شما هم یک انسانین و گه
شما نمیتونین حقیقتو پیدا بکن بکنه برای
حقیقت حقیقت که میگیم یعنی همه چیز تعریف
همه چیز از تعریف واقعیت از شناخت واقعیت
از شناخت طرز زندگی از شناخت علم همه
اینها نیازمند این هست که شما با دیگری
حر گفتگو کنید و گفتگو کردن یعنی دیالوگ
کردن یعنی دیالوگ با کسی که با شما متفاوت
فکر میکنه بنابراین برای او همه چیز
جامعه انسانی زبانه پیوندی که انسانها با
همدیگه دارن پیوندیست که از راه زبان
ایجاد میشه یعنی
انسانها با همدیگه گفتگو میکنن و چون
گفتگو میکنن این ارتباط برقرار میکنن.
ارتباطشون با همدیگه از راه خون و از راه
خاک نیست. یعنی ارتباط طبیعی نیست بلکه
ارتباطیست که ساخته میشه. از چرا ساخته
میشه؟ از راه زبان. هر چیزی که انسان
ابداع میکنه محصول زبانه. به همین دلیل
که دولت شهر یا پلیس یونانی چیزیست که خلق
زبان هست. به همین دلیل ریتوریک یا به
اصطلاح بلاغت و سخنوری اساس سیاسته دیگه
برای اونا سیاست یعنی اینکه شما با دیگران
از راه سخن گفتن و اغناع کردن تضادات رو
حل بکنید در برابر خشونت سیاستم خشونته
خشونت زمانیست که شما دیگه از سخن استفاده
نکنین و دیگه نتونید اغناع بکنید از راه
خشونت میخواید در حقیقت اراده خودتون رو
حاکم بکنید خب خب و این بحران هم مسئله
اهمیت زبان و هم بحران زبان رو شما از
مکالمات افلاطون به اینور همیشه میبینید
اونا همیشه آگاهی به زبان دارن چون
خودآگاهی اصلاً آگاهی به زبان در عصر جدید
که حالا در قرن بیستم دیگه مسئله دیگه
خیلی
اهمیتش بیشتر شد مخصوصاً بعد از انقلابی
که سوسور در زبانشناسی کرد و ارتباط ذهن
زبان و واقعیت کاملاً گسسته شد در حقی در
حقیقت انسان چیزی جز زبان دیگه نیست
شناخته شد یعنی به قول استراس میگه که
انسان یعنی زبان هم یعنی جامعه یعنی وقتی
ما میگیم جامعه یعنی انسانهایی که با هم
ارتباط دارن از چه طریق ارتباط دارن از
طریق
ارتباط خویشاوندی و خونی و طبیعی که نیست
این ارتباط ارتباطیست که بر اساس
قراردادهای اجتماعی و شناختن حقوق یکدیگره
همه اینا در زبان اتفاق بیفته بنابراین
تاریخ زبانه سنت زبانه فرهنگ زبانه جامعه
زبانه و بعد اونچه که مشکل ایجاد کرد در
قرن بیستم اینه که تکنولوژی
چه تکنولوژی به اصطلاح ارتباطات به اصطلاح
کامونیکیشن و رسانهها چه تکنولوژیهای
دیگه پیشرفتش موجب شد که زبان به شدت آسیب
ببینه یعنی قدرت ارتباطی خودش و قدرت
معنادهی خودشو از دست بده و قرن بیستم ما
به با بحران معنا مواجه بودیم بحرانی که
با تکنولوژی دیجیتال و رساله دیجیتال به
شدت
وخیمتر شده. یعنی چی؟ یعنی اینکه ما در
عصری هستیم که کلمات تبدیل شدن به کالا و
کلمات مصرف میشن به جای اینکه فهمیده بشن
و به جای اینکه برای ارتباط به کار برده
بشن. در نتیجه ما الان در با تکنولوژی
دیجیتال کلمات رو میتونیم در حد نامحدودی
تکسیر بکنیم. چیزی که در حد نامحدود تکسیر
بشه دیگه معنا نخواهد داشت دیگه. یعنی هر
چیزی معناش به محدودیتشه. شما میخواین
نقاشی بکشین اگه یه تابلویی داشته باشین
که سرتش معلوم نباشه که نقاشی نمیشه کشید.
نقاشی معنی نداره. نقاشی یعنی شما یک
تابلو به اصطلاح بوم
محدودی داشته باشید و بعد خطوط نقشی که
میکشید همه محدود باشه وگرنه اگه یکی از
این خطوط بخواد همه این نقش بومو پر کنه
دیگه نقاشی نخواهد بود. زبانم همین طوره.
زمانی که شما به صورت محدود به کار
میبرید به صورت معنادار به کار بردید وگر
وگرنه اگر قرار شد از در و دیوار این کلمه
گوش برسه یعنی بیمعناست دیگه من یه بار
به شما بگم ماشین شما میفهمی من چی گفتم
ولی هی بگم ماشین ماشین ماشین ماشین دیگه
من دارم نانسنس میگم در نتیجه این تکن
حالا کسانی که از اوایل قرن بیستم توجه
کردن به بحران تمدن ما بحران تمدن ما
بحران معناست و این بحران معنا داره روز
به روز وخیمتر میشه به خاطر اینکه این
تکنولوژی داره برای انسان فائق میاد و
انسانها نسبت به گذشته شکننده ترن یعنی
در این دنیای
معنازیی شده اسیرتر هستیم در عین حال نه
اینکه
توان مقاومت نداریم توجه نداریم به اینکه
اسیر هستیم یعنی این اسارتی که امروزه هست
انقدر پیچیده و نامرعیه که ما متوجه
نیستیم که چقدر در ذهن ما
در اسیر این بیمعناییست و در نتیجه
میبینیم که نظام به حکومتهای فاشیستی،
جریانهای فاشیستی نمیدونم
و
گرایش سوء استفاده از انسانها
در مناسبات اقتصادی داره افزایش پیدا
میکنه. دموکراسیها داره تضعیف میشه.
تضعیف دموکراسیها به تضعیف معناست بهخاطر
اینکه دموکراسیها با زبان ساخته میشن
وقتی که زبان دچار بحران میشه دموکراسی
دچار بحران میشه دموکراسی یعنی جایی که
آدمها با همدیگه حرف میزنن که مت و
تفاوتها و تضادها با حرف زدن در حقیقت
مدیریت میشه ولی اگر حرف دیگه معنا ندی
اون تضادها فقط و فقط با تنشهای سخت
فیزیکی و خشونت آلود
حل خواهند شد. ما میبینیم که هرچی این
تکنولوژی دیجیتالم بیشتر میره
ما با بحرانهای ارتباطی بیشتری مواجه
هستیم. یعنی انسانها تنهاتر میشن. یعنی من
یه تحقیق میکندم وشب که چتریویتی انسانو
تنهاتر میکنه. این آیفون این دستگاه تلفن
دستگاه کامپیوتر انسانها با همدیگه
کانکتد هستن با هم وصل هستن ولی با همدیگه
کامونیکیت نمیکنن یعنی ارتباط ما با
همدیگه از راه
سیمها از راه امواج و از راه ماشین هست
دیگه ما ارتباطمون ارتباط انسانی نیست
اینو به اصطلاحاً میگن که دوران پوست
هیومن دوران پساان انسانی یعنی دورانی که
همه چیز انسانی از راه ماشینه ماشین امکان
ما همه چیزمون الان بدون یعنی یک لحظه
اینترنت قطع بشه ما نمیتونیم زندگی بکنیم
این واسطه شدن
ماشین در رابطه بین انسانها
به بیمعنایی انجام میده به تنهایی به رشد
گرایشهای رادیکال به
نام داراگری به و به میل به مرگ اینکه که
اصلاً اساساً فاشیسم چیزه دیگه میل مرگه
دیگه و و
اینجور یعنی جایی که شما میخواید ج وقتی
که میگید که اسرائیل بیا بمب بزن به ایران
یعنی که شما هیچ راه حلی برای زندگی
نمیبینید جز مرگ و مرگ میشه این راهی
برای زندگی کردن اینا همه حاصل مرگ زبان
هست و مرگ الان
بله خیلی ممنون یکی از مثالها و
مابعضاهای عینی که در این
چند جلسه اخیری که شما راجع به تناقضها و
تضادهایی که ذهن حالا به طور مشخص مثال
شما
ذهن ایرانی و غربی و به طورص یونانی هستش
مثال ماز۰ عینیش که در کسایی که در غرب
زندگی میکنن میبینن که خیلی غربیا
استریت فوروارد
نگاه میکنن و زندگی میکنن
و شاید یه مقدار برای ما یک حالت
خیلی جالبی نرسه و فکر فکر میکنیم که ای
بابا چرا مثلاً
به این شکل و به صورت آچار یکاره مثلاً
حتی به تمسخر هم نگاه میکنیم بهش. من توی
اشعار حسین منزوی میدیدم که به این قضیه
خیلی افتخار هم میکنن و
جمع ازداد رو
تو گویی مثلاً یک شکل افتخارآمیزی
بهش نگاه میکنه. البته خب زیباییه
اشعارش جالبه. مرا با خاک میسنجی
نمیدانی که من بادم و میره تا پایین.
بعد میگه که آره
شگف آورترینم
من چنینم جمع ازدادم
حالا
در این چند جلسه اخیر که صحبتهای شما در
این خصوص بیشتر
معطوف بود
این نکته رو و این بحث منو خیلی
مقابل این د تا نگرش قرار داد و این جمع
ازداد بودن که به صورت افتخارآمیزی مطرح
میشه و استریت فور بودن
غربیا
به هر حال نتایج خاص خودشو داره و به نظر
میرسه که
استریت فور بودن یعنی معطوف بودن به یک
نگاه و خطی حرکت کردن و نتیجه جم ملموس و
عینی تر داشتن و اون جمع ازاد بودن خب
وارد یک پیچیدگیهایی
میکنه آدمو که همیشه عین کلاف سردرگم
هستش و به نتیجه خاصی نمیرسه این نظم
این نظمو چهجوری میشه توضیح داد و چهجوری
میشه اونها رو
بررسی کرد و بالاخره فکر میکنم که
ما فکر میکنم ناراحت هستیم از این وضعیتی
که روان خودمون و اخلاقی که داریم و اون
خلقیتی که داریم
ما رو هدایت میکنه به این فکر میکنم در
نتیجه ناراحتم باشی
بله چون همون تصور مثلا انگاره
دوگانه دوگانه خیر و شر باعث میشه که ما
تفاوت تحمل نکنیم دیگه و ندیم که طرف یعنی
تنش بین خوب و بد نیست بلکه بین د تا چیز
هست که تقدیرشون اینه تقدیر انسان اینه که
در یک جهان پرترش زندگی کنه در نتیجه ما
وقتی هم که به غرب نگاه میکنیم یم
لزوماً مدرنیته رو مطلقاً خوب میدونیم و
معتقدیم که به اصطلاح بی عیب و نقصه و این
طرف رو کاملاً بد میداریم یعنی خودمونو
همواره بین دو راهی میدونیم که باید
انتخاب کنیم ولی در حالی که نه مدرن نه
مدرنها اینجوری فکر میکنن و نه مدرنیته
اینطوری هست یعنی مدرنیته
اصل ویژگیش این هست که با با تنا پرتناقضه
منتها تفاوت این هست که ما تناقضها رو در
یک وحدتی حل میکنیم. یعنی به نفع یک طرف
از بین میره دیگه. حالا به قول مولوی میگه
ما نیست حسن ما این خدا هست نیست ماست.
یعنی یه طرف باید هست باشه یه طرف باید
نیست باشه ولی فکر غربی آگاهی به تضاد
داره ولی مطلقا در پی از بین بردن تضاد
یافتن به اصطلاح راهی برای حل کردن اونها
یعنی منحل کردن اونها به قول منزوی جمع
کردن اونها نه برای او هم جمع تناقض باطله
و هم رفع تناقض یعنی
شا این به اصطلاح دو طرف به اصطلاح تناقض
نیستن دو طرف تضاد دارن یعنی هر دو هستن
هر دو هم یک منشأی دارن که نه خوبه نه بده
در نتیجه همون قدر که این عقل غربی در
تکنولوژی رو خلق میکنه همین عقل غربی به
بحرانهایی که تکنولوژی ایجاد میکنم
آگاهی پیدا میکنه و مدام داره
به اصطلاح از تکنولوژی برای حل تکنولوژی
استفاده میکنه. یعنی معتقد نیست که من
میتونم یه اندیشه درست به وجود بیارم.
اندیشه خطای خودش خطا در اندیشه خودشو
میبینه. از چه راهی؟ از راه اندیشیدن.
یعنی عقل رو هم قاضی میدونه و هم متهم.
اینطور نیست که برای در برابر عقل بره
عشقو بگذاره مثلاً در برابر عقل بره دینو
بذاره مثلاً به همین دلیله که چون
فیلسوفان اینجا نویسندههای اونجا اینجا
ولو اینکه باور به خدا نداشته باشن ولی
خودشون رو پرورده و برآمده از یک فرهنگ
مذهبی میدونن مثلاً خیلی از فیلسوفای
خدانبور میگن که ما من یک خداور مسیحیا
مثلاً چرا؟ چون برای اینها همه چیزها رو
اعتقادی نمیبینن که یا اعتقاد داری یا
نداری. من اینو میگم بارها که من خونه
دوستان زیادی داشتم دیگه از طلبه سنتی قم
خونه خونه سنتی به دنیا آمدیم روحانی تا
همین طور روشنفکرای دینی نمیدونم بعد
اومدیم روشنفکرای سکولار بعدم دینای مختلف
از ایرانیها میگم خونه هر کدوم که میری
مثلاً به کتابخونهشون که نگاه میکنیم فقط
کتابایی دارن که مربوط به اعتقادات
خودشونه اگر به اصطلاح کتابای خلاف اعتقاد
داشته باشن به یه دلیلی خاصیه که مثلاً
میخواستن رد کنن میخواستن
کنجکاو بودن ولی یعنی یا وقتی اعتقاد
نداریم ما ایرانیا دیگه اونو درستم نمی
چیز نمیدونیم هیچ قابل توجه هم نمیدونیم
یعنی بین اعتقاد داشتن و فهمیدن
تمایزی قائل نیستیم یعنی نمیدونیم که میشه
به چیزی اعتقاد نداشت ولی میشه اونو فهمید
و باید فهمید فکر غربی میتونه
از این به اصطلاح زندان
دوگانه اعتقاد داشتن و اعتقاد نداشتن
بیرون بیاد و یه رابطه سومی برقرار کنه با
چیزها اون رابطه فهمه اون رابطه فهم در پی
یافتن معناست و خود این تضادها به او کمک
میکنن که معنی زندگیشو بفهمه به خاطر
اینکه به قول اونامونا سرشت زندگی تراژیکه
یعنی انسان یه موجودیست که در عینی که هست
پناهپذیره و و زندگی خودش رو بدون آگاهی
به مرگ نمیتونه بفهمه. شب رو بدون درک
روز نمیتونه بفهمه. هستی رو بدون درک
نیستی نمیتونه بفهمه. یعنی همه چیز رو از
راه تضاد میتونه بفهمه. بله. دیگه اگر
دوستان نکتهای ندارن من مرخص بشم از خدمت
شما
و یک جلسه دیگری فردا پسفردا خواهیم گذاشت
برای ادامه
گزارشی که تصمیم داشتم از این
کتاب بدن خیلی ممنونم از شما بابک جان
خیلی ممنونم
وقت همه دوستان بخیر
خواهش میکنم ممنون از شما و سپاس از
دوستانی که با ما همراه بودن در
این وقت روز و شب