ببخشید شما به نکته درستی اشاره کردید
درست هم فروپاشی ارزشها یعنی همین دیگه
یعنی اونی که از غیرت داره غیرتیتر از
همه است هویتش با غیرت اون در حقیقت در
خانهش چ یعنی همه چیز
خلاف اون چیزی هست که نشون میده همه چیز
پوشالیست همه چیز فریبندهست همه چیز نقابه
همه چیز دروغه دینش دین نیست اخلاقش اخلاق
نیست غیرتش غیرت نیست ناموسپرستیش
ناموسپرستی نیست اشرافیتش اشرافیت نیست
روشنفکریش روشنفکری نیست هیچ هیچی اونی که
هست نیست و به خاطر همینه که هیچی هم به
سرانجام نمیرسه دیگه همون عشقی که تمام
این داستانو مثل یه رشته به هم میپیونده
اون عشقه ناکار میمونه یعنی این جامعه
نمیتونه به هدفی برسه یعنی وقتی که شما
با توهم دوست دارین زندگی بکنین و بعد
کاملاً سینیک و کلبی مسلک و اونی که فرنگ
رفته و تحصیلات داره و زبان جهانو میفهم
و انگلیسی دور حسنله میرزا درست آدمیه که
هیچ به اخلاق اعتقاد نداره یعنی هرچه که
پیش باید خوشاید و لذت ببر و یک به اصطلاح
لذتپرستی
محض دقیقاً این تضادها همون فروپاشی و
انحطط اخلاقی و عقلانی جامعه
بعد اون دیالوگ آخری که عموئه با
برادرزادهش انجام میده برادرزادهش مشوب
نمیخوره بعد مجبورش میشخ خوره و شروع
میکنه به صحبت کردن میتونیم بگیم اونجا
اعتراف به واقعیت هست یعنی اونجا دیگه در
نهایت مجبور میشه که به واقعیتها اعتراف
بکنه میشه همچین برداشتی داشت
من صدام عم دقیقاً بله بله بله دقیقاً اون
صحنه یادم نیست
ولی کل فیلم هدفش برجسته کردن مسئله توهم
ببینید رمان مدرن عصر مدرن با دنکی شد
میشه خب دونکی شد داستانش چیه داستانش
اینه که فکر میکنه که یعنی آرمانش اینه
که شوالیه بشه در عصری که شوالیهگری
کاملاً سپری شده. شوالیگری به گذشته تعلق
داره. بنابراین در جهانی زندگی میکنه که
کاملاً توهمیست. از واقعیت گسسته. دایجان
ناپلئون دونکیشوت ماست. دونکیش ایرانیه.
یعنی این آدمها در جهانی زندگی میکنن که
از واقعیت جداست. بهخاطر همین بیشتر این
داستان صحنهش توی این عمارته. یعنی از
خارج منفکه. پشت دیوارهای بلنده. میدونین
عمارتی که نمیدونم مال آقاجانه و فلانه و
بزرگ این به معنی اینه که اینها در عطر
زندگی میکنن که وجود نداره و از تمام این
داست این عمارت یعنی یک ویرانی محض این
عمارت نه دوستی میاره نه توش خوشی میشه
کرد نه خانواده توش هرچی که هست تو این یک
جهنم زاینده دروغ و فریب هست و در نهایت
هم به جنون به ناکامی به تلخکامی به به
اصطلاح پراکندگی بیشتر میانجام من از همه
دوستان سپاسگزارم و امیدوارم که باز هم
وقت همصحبتی رو داشته باشیم با هم
یه موضوعی که من خیلی امروز بهش پی بردم
من چون صحبتهای شما رو مدام گوش میدم
میتونم الان بگم خیلی کوچولوئه نمیدونم
خسته اینو
ولی به نظرم
یه چیزی که از شما گرفتم اینه که در اصل
نگرشها و باورهای ما تاریخ انقضا داره و
ما باید حواسمون به این باشه. درست من فقط
خیلی کوتاه میخواستم اینو بپرسم که
نتیجهگیری درستی کردم. ما باید همیشه
توجه داشته باشیم که ما باورهامون همه ما
یعنی همه ما هیچ استثنایی در این وجود
نداره. همه باورهای ما
خطا آلوده هستن. همه باورهای ما محدودن.
همه اونچه که ما درک میکنیم با واقعیت
فاصلهش از فاصله آب در کوزه و آب دریاست.
همه ما دچار خودفریبی هستیم. همه ما به
شکلهای خودمونو فریب میدیم که خودمون
نمیتونیم آگاهانه بهش دست پیدا بکنیم.
همه ما اسیر ناخودآگاهمون هستیم. اسیر
نهادهای اجتماعی هستیم. ساختارای اقتصادی
هستیم. و بنابراین اینکه بپذیریم که همیشه
باید به همه باورهامون مشکوک باشه و هر
چقدر باوری مهمتر، سرنوشتسازتر،
بنیادیتر و تأثیرش روی آدمها بیشتر
باشه، شما باید بیشتر بهش بدگمان باشید.
بیشتر نقدش بکنید، بیشتر اونو بشناسید،
بیشتر
از تکیه کردن برایش هراس پیدا بکنید.
مدرنیته یعنی که انسان اعتمادشو حتی به
حواس خودش از دست میده. وقتی تلسکوپو کش
اختراع میکنه متوجه میشه این آسمانی که
تا حالا فکر میکرده
آسمان واقعی نیست. چشمش نمیتونه واقعیتو
ببینه. میکروسکوپو که درست میکنه متوجه
میشید چقدر چیزا در این جهان هست در یک
نقطه که چشم او قادر نیست. حواس او قادر
نیست. مدرنیته یعنی بیاعتمادی به حواس
انسان. یعنی مدام عقل یافتههای خودش و
ادراکات خودش رو نقد بکنه. عقل هم در مقام
متهم باشه هم در مقام قاضی سپاسگزارم از
دوستان گرامی برای همه آرزوی روزگاری خوش
دارم و به امید اینکه به زودی دوباره در
خدمت شما باشم وقتتونو خوش