دایجان شیفته ناپولون بوناپارت امپراطور
فرانسه بود. او شباهتهای زیادی بین زندگی
خودش و زندگی ناپولون میدید. مثل
ناپولئون هفت برادر و خواهر داشت. مثل
ناپولئون سالهای کودکیش در رویای
کشورگشایی گذشته بود. در سن و سال
ناپولئون جوان او هم وارد نظام شده بود و
بالاخره عین ناپولئون ۱۳
سال بعد ازدواج زنش رو طلاق داده بود
تنها چیزی که در زندگیش از ناپلان
این در روانشناسی توهم بسیار مهم هست وقتی
شما دچار توهم میشین یعنی دیگری رو به جای
خودتون میگیرید شما یک تصویر کاملاً
فیکسی از دیگری دارید و یک تصویر فیکسی از
خودتون دارید و در حالی که زندگی واقعی
عکس نیست زندگی واقعی فیلمه یعنی در حرکت
زندگی من در حرکت زندگی شما در حرکت عکس
ثابت نیست اونوقت کسی که دچار توهم هست
کسیست که فقط و فقط تمرکز داره بر تشابه
یعنی من الان اگه بخوام خودمو با اینشتین
مقایسه بکنم قطعاً میتونم ۱۵ تا بچه
شباهت دربیارم م میدونید یعنی تشابه بین
پیدا کردن تشابهها توهم آفرینه و بهعکس
تنها راه بیرون اومدن از توهم توجه به
تمایزهاست.
اهمیت دادن به تفاوتهاست. هرچقدر که شما
به تفاوتها بیشتر توجه کنید به واقعیت
نزدیکترید. هر چقدر که شما بیشتر دنبال
تشابهها باشید از واقعیت جداترید. واقعیت
یعنی تمایزهای بینهایت، تفاوتهای
بینهایت. شما چه با میکروسکوپ نگاه کنید
چه با تلسکوپ نگاه بکنید شما فقط و فقط در
این جهان تفاوت میبینین ولی اگر بخواین
چشماتونو ببندین میتونین یک جهانی ببینین
همه شکل هم خودتون رو با
چی به قول مولوی میگه که آن خیالاتی که
دام اولیاست عکس محرویان بستان خداست شما
میتونید خودتو تصویر محرویان بستان خود
هم ببینید این میگه که زندگی بین زندگی
خودش و زندگی ناپلئون این شباهتها رو این
آغاز توهمه حالا این توهم فرقی نمیکنه شما
اگر بخواید خودتون رو با گذشته شباهت پیدا
دنبال تشابه باشین اگر خودتونو بخواین با
غرب دن شبیه بدونین هیچ فرقی نمیکنه
شباهتیابی
تشابهیابی
فقط و فقط توهم ایجاد میکنه یعنی کسی که
فکر میکنه الان مثل زمان کوروشه الان مثل
زمان پیغمبره الان مثل صدر اسلامه الان
مثل زمان فلانه الان مثل هر چیزی که شما
مثل اینه این یعنی توف یعنی کهه شما از
درک زمان عاجز هستید شما نمیتونید بین
الان و لحظه قبلش بین اینجا و جای دیگر
بین یک دوره و دوره دیگه بین یه فرهنگ و
فرهنگ دیگه تمایز قائل بشید این شما رو
دچار توهم بکنه
کم داشت دشمنی آشتی ناپذیر انگلیسیها بود
این کمبود رو هم به کمک قوه تخیل خودش
جبران کرد
خب این داستان انگلیس که میاد این خیلی
مهمه به خاطر اینکه شما وقتی که در مورد
هویت خودتون توهم دارین یا هویتهای
ایدئولوژیک درست میکنین در حقیقت
ایدئولوژیها چیکار میکنن؟ ایدئولوژیها
برای شما
حافظ میگه که خرقه پوشی من از غایت
دینداری نیست پردهای بر سر عیب نهان
میپوشم ایدئولوژیها یه پردهای میپوشن
رو ۱۰۰ تا چیزی که شما ندارید به شما میگن
شما دارید ها ایدئولوژی اسلامی چیه جمهوری
اسلامی چیه نه شرقی نه غربی نه این نه
اونه بنابراین چون ایدئولوژیها با هیچی
هیچی رو برای شما چیزی جلوه میدن یعنی
ایده که ایدهست تو ذهن شماست واقعیت جلوه
میده. یک تصویر رو با واقعیت یکی میکنه.
اینها مجبورن فقط روی چیزهای سلبی تکیه
بکنن ها.
ایدئولوژی کمونیستم چیه؟ مبارزه با
سرمایهداری نفی نمیددونم بورژوازی همش
چیزا که نیست. فاشیسم چیه؟ نبودن نژاد
یهودی. نبودن این و نبودن اون.
در در ایدئولوژی اسلامی هم کاملاً هویت
هویت سلبیست. بنابراین وقتی که شما هویت
واقعی ندارید یعنی شما به واقعیت توجه
ندارید و کاملاً میخواید بر اساس توهم یک
هویتی برای خودتون بسازید شما هویت سلبی
میسازید این دشمن انگلیسی یعنی که من کیم
من اونم که دشمن انگلیسی در هرچی حالا
حالا میبینی که این فقط مشکل با انگلیسا
مسئلهش سیاسی نیست اصلاً تمام وجودش خلاصه
میشه در اینکه
انگلیسا باهاش دشمن
ده بود همون نقشه که الان در زبان آقای
خامنهای یا ایدئولوژی اسلامی دشمن یا غرب
بازی میکنه. حالا چهجور میشه که یک نفر
خودش رو چیز میدونه؟ خودش رو در حقیقت
کمکم ناپلئون میبینه.
امکان نداره که یک نفر بتونه خودشو شاه
بدونه، خودشو ولی فقیه بدونه، خودشو حاکم
بدونه، خودشو رئیسجمهور بدونه، هرچی مگر
اینکه کسانی او رو رئیسجمهور بدونن، مگر
اینکه کسانی او رو شاه بدونن؟ مگه کسانی
او رو ولی فقیه بدونن، رهبر بدونن؟ اگر
کسانی شما رو حاکم ندونن، شما حاکم
نیستید. بنابراین چه کسانی بودن که
دایجانو ناپلئون میدیدن و باعث میشدن که
او خودش ناپلئون بشه؟ یعنی
برای دایی جان
اون چیزی که مردم دربارش فکر میکردند
انقدر بهش لذت بهود که میخواست اون دایی
باشه که مردم فکر میکنن به شکل اون
تصویری که مردم در ذهن دارن به شکل اون در
بیاد. حالا نگاه بکنید در همین ادامه
اینجا یه جا دعوا میشه سر اینکه یک گل
نستران یه شاخهیشو کندن این گلی که خیلی
بوته که خیلی دوست داره دای جان بعد شروع
میکنی به کتک زدن مشخص کتک زدن بچهها
میکنی چون
چاقی نسترانو شکسته
بابا خیلی عصبانی میترسم نترس لیلی
چه خبر
من ازاخه اینانشسته
آقا آقا آقا دستم بدم
چی تو گریه میکنی خدا
این شاخه نسترن هیچ اهمیتی نداره هیچ اهم
اینجا باغ بزرگه دیگه هیچ اهمیتی نداره
هیچ ویژگی نداره جز اینکه دایی جان چون
خودش اینو کاشته و مشقاسم میگه از دخترشم
براش عزیزتره یعنی ابزار قوی این چون مال
منه پس بر تمام نه تنها بر تمام گلها و
درختهای این عمارت که بر تمام آدمهای
اون عمارت هم برتری داره و به خاطر این
نوکرشو میزنه بچههاشو میزنه ولی
همینایی که دارن کتک میخورن بهش میگن
دایی جان یعنی قربانیان اینا یعنی قربانی
دایی جانن که دایجانو ق دایجان میکنن اینا
هستن که به او میگن دایی جان هم حالا
بچهها هم نقش مهم مشخاسم حالا بهش اشاره
میکنه مرگم بده هاش
[موسیقی]
کن دای جون
دای جون ناپلو
ببین بچه یه بچه کوچیکیه ۵ ۶ سالشه میگه
منو زد کی دای جان ناپلئون
این تصویر او از
کسی که او رو زده است که او رو تبدیل
میکنه به قربانی یعنی تصویر داره از اون
کسی که کتک خورده یعنی دایجان ناپلئونه
اون دایجان به دایجان ناپلئون حق میده که
این کتک تک بزنه بعد این مادرش بهش میگه
که چی شده میگه که دای جان ناپولون زده من
میگه حقته و میره یعنی این
ق این محکوم هست این بردگان هستن که با
تصویری که از ارباب دارن اربابو خلق
میکنن ارباب مخلوق ذهن بردگان است خب
میرسیم به اون داستان خانم فروغ اگر من
زیاد صحبت کردم لطفاً شما به من تذکر بدین
من نمیدونم چقدر دیگه مونده برا از
وقتمون ولی دو سه نکته دیگه رو میگم و بعد
سعی میکنم که در خلال صحبتی که با همدیگه
میکنیم به نکتههای دیگه اشاره بکنم.
نقش مهم
چیز مش قاسم این مش قاسم نوکره یعنی
پایینترین طبقه اینو ننه بالقص حالا نن
بالقص که خیلی نقش فرعی داره ولی مش قاسم
شخصیت مهم این داستان هست که به به اصطلاح
پایینترین طبقات اجتماعی تعلق داره و
دنیای این هست که در حقیقت اون
داییجان رو خل میکنه داییجان اگر ناپلئون
براش توهمه ما یک استعاره دیگه داریم سن
فرانسیسکو این سن فرانسیسکو سمبل غربه و
لذت جنسی غرب خلاصه میشه در لذت جنسی
میدونید که سن فرانسیسکو غربیترین شهر
آمریکاست یعنی از سن فرانسیسکو بریم اونور
میشه شرق میشه ژاپن بنابراین این سن
فرانسیسکو میشه مظهر غرب و مظهر که خلاصه
میشه در لذت جنسی در تمام این چیز جنسی
هست یعنی اشاره به لذت جنسی هست و از اون
طرف این قیاس آبادی که در حقیقت چیز داره
قیاس آبادی که
مش قاسم به عنوان
محل تولد خودش و میساده میگه تمام مملکت
ایران یه طرف مملکت قیاس آباد یک طرف دقت
کنید ببینید که اینا همه استعاره مکانه
این عمارت سن فرانسیسکو قیاس آباد و
استعاره مکان رو بهش دقت کنید که بسیار
مهم هست در این فیلم حالا اون دعوایی که
پیش میاد در حقیقت دعواییست که بین
داییجانه و آقاجان آقا جان بابای سعیده و
دایجانم که دای سعیده در یک مهمانی که در
منزل
آقا جان بوده این دایی جان داره تعریف
میکنه از فتوحات خودش و داره فتوحات
خودشو میگه و دقت کنید به به اصطلاح
دیالوگی که بین دایی جان هست و بین مش
قاسم یعنی اول داستان گفت که دایجان در
زمان جوونیش مثلاً دو سه تا مأموریت بوده
نمیدونم به عنوان سرباز اینور اونور
رفته این از اون مأموریتهایی که اون موقع
رفته که چیزای معمولی بوده د تا جنگ خیلی
بزرگ ساخته تو ذهنش یکی جنگ کادرون یکیهم
جنگ جنگ ممثنی اینا در حقیقت جنگ بوده با
انگلیسیها یک تو ذهنش تبدیل کرده این رو
به یک د تا رویداد تاریخی بزرگ میگه که
میگه میگه که میگه که حتی اگر من نبودم
مشروطهم اتفاق نمیفتاد
حالا این صحنهست که باعث دعوا میشه
میاد یه دفعه توی بهبوحه جنگ ممثنی
نخیر آقا نخیر جنگ کادرون بود
بله بله
ببینید این نکته جالبه که اون میگه جنگ
موسنی این میگه جنگ کادرون د تاشون دارن
یه کار میکنن د تاشون دارن خودشون رو در
موقعیتی کاملاً توهمیه فرض میکنن اما در
نهایت اینا به هم نیاز دارن چرا به خاطر
اینکه چون د تا دارن یک توهم رو میسازن
به شهادت یکی برای دیگری نیاز دارن. یعنی
این میگه ممثنی اون میگه کاذون ولی در
حقیقت هر کدوم دارن شهادت میدن که این در
گذشته در چه جنگهای افتخارآمیزی مبارزه
کرد. این نیاز دایجان ناپلئون به عنوان
بزرگ این خانواده به شهادت مشخاسم به
عنوان کوچکترین و به اصطلاح پایینترین
شخص از نظر طبقات اجتماعی اینا با هم گره
خوردن. دایی جان نمیتونه دایی جان باشه
اگه مش قاسم نباشه. میدونید مش قاسم شاهد
تمام توهماتیست که آدایی جان دوست داره
برای خودش بفرما
توی جنگ ممثنی بود چرا مزخرف میگی
والا آقا دروغ شرا تا ما خاطر ما میاد جنگ
کاظرو
مرد حسابی یه روز بهبوحه جنگ ممثنی بود
ما تو جنگ وسط یه دره گیر افتاده بودیم
دو طرف کوه و اطرافش رو دزد مسلح گرفته
بودن
یه درهای بود به عرض سه چار برابر این
اتاق
که من بودم و ۴ پ تفنگ
با نوکرتم قاسم
بله این قاسمم به اصطلاح اون روزیا مصدر
من بود
عرض نکردیم آقا جنگ کاظم بود
جنگ ممثنی بود من بودم و ۴۰ پ تا تفنگی
حالا این تفنگیا چه وضع مفلوکی داشتن
بمونه به قول ناپلئون یک سردار با ۱۰
سرباز سیر بهتر میتونه بجنگه تا با هزار
سرباز گرسنه
درسته
در حالی که محاصره شده بودیم یک مرتبه
بارون گلوله شروع شد ته ته ته ته ته ته
من اولین کاری که کردم
خودمو از اس انداختم پایین
بعدش دست انداختم کمر نمیدونم کی بود مثل
اینکه قاسم بود یا یکی دیگه گرفتم کشیدم
پایین
خود ما بودیم آقا اگه جسارت نباشه عرض
میکنیم جنگ کاظرو بود
حالا هر جهنمی بود میذاری حرفمو بزنم یا
نه
خیلی خب آقا ما اصلاً هیچی نمیفهمیم ما
اصلاً لا شدیم اون
این ابلهو که کاشکی دستم شکسته بود و
نجاتش نمیدادم از اسب کشیدم پایین.
حالا وضع چیه؟
خدا میدونه. چند نفر از افراد من تیر
خورده بودن. به بقیه دستور دادن برن پشت
تخت سنگا موضع بگیرن.
از طرز حمله و تیراندازی دشمن بلافاصله
فهمیدم که با دار و دسته خدادادخوان
یاقی طرف هستم.
همون خدا دادخوان یاغی معروف نوکر قدیمی
انگلیسا
عرضه کردیم آقا جنگ کاظون بود.
خفه شو
گفتم باید به هر ترتیبی کلک خدادادخوانو
بکنم
این اشرار تا وقتی رئیسشون زنده است جسورن
همچی که رئیسشون کشته شد فرار میکنن
سینال
سینال
خودمو رسوندم تا اون اون نوک کوه اون بالا
کلاه پوستی سرم بود نه نه نه نه نه
کلاه رو از سرم برداشتم زدم سرنیزه و
تفنگو بردم بالا
عرض نکردیم آقا تو جنگ ممثنی شما کلاه
سرطان نبود تو جنگ کادرون که سوار اس جولا
میدادین کلاهپوستتونو گم کردین نه نی تیر
خورد جنگ ممثنی شما اصلاً کلاهپوستی
نداشتین
مثل اینکه حق با قاسم
بفرما
دقت کردین هر چقدر که آقا جان دایی جان
توهم بیشتری میآفرینه یعنی میگه این دره
سه متر بود ۴ متر بود اون کلاه پشمی بود
فلان نبود اون چند نفر بود یعنی هچه
جزئیات این توهمش بیشتر میشه نیازش به
مشقاسم برای تأیید توهماتش برای شهادت
دادن بر واقعهی که اتفاق نیفتاده بیشتر
میشه و آخر سر میبینه که نمیشه شما
نمیتونی از این جلوتر بری مگر اینکه مش
قاسم شهادت بود و میگه آره میگه مش قاسم
داره درست میگه یعنی توهم حتی توهم خودشو
به شکل کسانی درمیاره که در حقیقت براش
توهم میسازن بنابراین این دایجان ناپلئون
توهمی نیست که در ذهن این شکل گرفته باشه
توهمیست که یک مجری جامعه
در شکل دادنش نقش داره به هیچ وجه مسئله
دایجان نیست مسئله جامعه دایجان پروره و
اینجا
جامعه دایجان پرور به مفهوم اینه که همه
اینها به نحوی درش نقش دارن خود مش قاسم
کاملاً همون توهماتی رو داره که چیز داره
و بعد با یه رندی یعنی ب یه پاش رو واقعیت
یه پاش رو یعنی همیشه نمیدونید که این
واقعاً توهم زده یا اینکه داره از روی خلق
نوکر صفتیشه که داره به همش میگه که آره
همه اینا رو واقعیت میپنداره نقش خودشم
بزرگ میکنه اگر
داییجان ناپلئون سعی میکنه با ناپلئون
پنداری خودش خودشو بسیار بزرگتر از اونچه
که هست نشون بده و این هویت جعلی رو برای
خودش درست بکنه درست مشخاسمهم به این هویت
جعلی نیاز داره و مشخاسم هیچکسی نیست جز
یه نوکر و فقط تو داستانهای دایجان هست
که این تبدیل میشه به یه سردار که در کنار
فرماندهش داره میجنگه صدها انگلیسی
میکشه نمیدونم علم میکنه فتوحات یعنی
اون جامعه که یک نظام خودکامه یک رهبران
خودکامه میسازه رهبران خودکامه رو بهشون
هویتی میده که نداشتن به این دلیل که خودش
به هویتی نیاز داره که نداشتن در جریان
انقلابها این اتفاق میفته دیگه آدمهایی
که از جا کنده شدن این جابهجایی از مهاجرت
از روستاها به شهرها به شهرهای بزرگ این
به اصطلاح حاشیه نشینها این کسانی که
احساس
به اصطلاح
هویت باختگی میکنن نمیدونن کین با
همسایهشون همزبان نیستن با مردم شهرشون در
به اصطلاح یک دنیا زندگی نمیکنن گم میشن
و به اصطلاح دچار تنهایی وجودی میشن اینا
نیاز دارن به یک به یک چیز به یک هویتی
این هویتو کی بهشون میده اون رهبر فرحمند
اون رهبر به اصطلاح مقتدر اون رهبر مقتدر
به این بسیجی و نمیدونم کمیتهایه و
سپاهیه و نمیدونم این آدم آدمایی که
مثلاً تو خونهش از باباش کتک میخورده،
نمیدونم غذا نداشته بخوره، یه اسلحه میده
و این اسلحه با این اسلحه این آدم برای
اینکه هویت پیدا میکنه اونوقت میگه روح
منی خمینی، بتشپ شکنی خمینی یعنی اون این
روح خمینیست در حقیقت این هست که به او
قدرت میده به خاطر اینکه او به این قدرت
داده این ق به اصطلاح تبادل قدرت یا خلق
قدرت برای همدیگه متبادل هست بدون همدیگه
امکان نداره و نکته آخر من بگم چون راجع
به این رمان میشه ساعتها صحبت ک من
نمیخوام خستهتون کنم در ادامه که داره
میگه این اتفاق میفته که همتون یادتون هست
اصلاً همون جنگ کادرون بود
یعنی
اوایل جنگ کادرون بود
محله بفرمایید بفرمایید
من فقط این فکر تو کلم بود که خدا
دادخوانو بزنم
همچی که کلاه پوستو زدم سریزه و تفنگو
بردم بالا خدا دادخوان که تیرانداز تراز
اول بود سرشو از پشت تخت سنگا آورد بالا
حالا منم و اون مولای متقیانو یاد کردم و
نفسم عبض شد
دنبال پیشونی خدا دادخوان میگشتم یه دفعه
صورتشو از دور دیده بودم چشما مثل کاسه
خون ابروهای په وسط د تا ابروشو نشونه
گرفتم و گ
خب اینجا این صدای مشکوکه داستانشو که همه
میدونید دکتر شریعتی میگفت بعضیا
تمام شخصیتشون مثل وضو میمونه با یه صدای
مشکوک باطل میشه
چرا این صدا مشکوک انقدر مهمه؟ به خاطر
اینکه این اسمشو میذاره صدای مشکوک. این
صدای مشکوک خودش مشکوک نیست. صادر کنندهش
مشکوکه. خودش واقعیته
و این واقعیت انقدر یعنی باده. بادیست ولی
بادیست که واقعیت داره. این بادی که
واقعیت داره تمام کاخ توهمات اینو باطل
میکنه.
تمام دنیایی که این از سنگ و چوب و
قهرمانی و سلاح و ارتش و فلان ساخته با یک
وا با بادی که واقعیت داره از بین میره و
شما میدونید که در تمام این داستان اول
آقاجان برای خصومتی که داره با دایی جان
شروع میکنه سرب سرش گذاشتن توهم پروری
اسدالله میرزا یه روشنفکر سینیک کلبی
مسلکی هست که به هیچی اعتقاد نده اونم رو
سربه سر گذاشتن و رو یعنی تفریح میکنه از
این کار و بعد ولی به یه نقطه که خیلی
نگران کننده میرسه و کار چیز میگن داره
به جنون نزدیک میشه اینا برای اینکه
دایجانو از توهم دربیارن
باز میخوان با توهم دربیارن یعنی باز میگن
که ب برای اینکه دیگه دایجان از انگلیسی
نترسه ما بریم یک سرجوخه هندی رو بیاریم
به اسم یک کلون انگلیسی جا بزنیم که
مذاکره کنه و صلح کنه با داییجان که از
این توهم دریاد ولی واقعیت اینه که در
نمیاد داروی توهم توهم بیشتر نیست داروی
توهم در حقیقت از بین بردن توهم هست شما
نمیتونید اسپینوزاتو اول اول اوایل این
رساله اصلاح فاهمهش خیلی چیز تصویر قشنگی
میگه از فهم میگه نفهمیدن در نشناختن
تاریکیه با افزودن تاریکی روی همدیگه شما
چیز جدیدی نمیبینید و و و مرزی نیست
تاریکی تاریکیه حالا حد و مرزم نداشته
باشه باز یک تاریکیه این شناخت و فهم هست
که نوره و بعد تمایز داره با همدیگه
بنابراین شما نمیتونید توهم رو با توهم
از بین ببرید توهم را با دریدن پرده پندار
باید از بین برید این درباره یک
جامعهایست که دچار بحرانه جامعهست که
ارزشها درش کاملاً از بین رفته همه چیز
دروغیه
به اونی که آستونان قیاسها آبادی کسیست که
به اصطلاح یک پاس خیلی ساده است تو نظمیه
ولی میگن که ایشون از مقامات بلند امنیهست
از اون طرف میخواد بیاد ازدواج بکنه
مردانگی ادعا میکنه که مردانگی نداره بعد
ازدواج که میکنه بچهدار میشه میگه ادعا
میکنه که اون چیزی که من گفتم یعنی یک
هزار طویی از دروغ و توهم و فروپاشی
ارزشها یعنی در یک جایی که اسدالله میرزا
با
دوستلی یا به قول اسالله میرضا دوست علی
خره دعوا میکنه میگن که بین وجدان و بین
کار رأی بگیریم ودلاله میرزا میگه من به
کار رأی میدم نه به وجدان
چیز اخلاقی وجود نداره اون اشاره که
دوستمون آقای مهداد کردن راجع به مذهبم
دقیقاً همینطور اون اون شکلی که اون آخوند
بالای مذهب هست بعد اون شکلی که خود دایی
جان اصلاً اون روضه که گرفته میشه برای
مطلب بن عقیل نیست اون روضه گرفته میشه که
به خاطر اینکه برنامه آقاجانو در حقیقت
خنثابه بکنن از اون طرف صدایی که میاد
صلواتی که میفرستن حسین حسینی که شروع
میکنن گفتن تمام اینا هیچ کدوم انگیزهش
انگیزه مذهبی نداره و همه دارن همدیگه رو
فریب میدن همه دارن همدیگه رو فریب میدن و
در حقیقت زوال دایی جان زوال عقل دایی جان
به مفهوم یک انحطاط عقلانیست در کل این
عمارت
اون که ارتشیه سرهنگ که میدونید اصلا هیچ
هیچ کار نظامی نکرده یعنی تمام چیز لباس
دائم با لباس نظامی داره ولی اصلاً کار
نظامی نکرده کاملاً کارش کار دفتری و
اداری بوده تو ارتش پسرش که پوریه
در نظام کار میکنه ولی از توپ و تفنگ
میترسه میخواد ازدواج بکنه یکی از به قول
پزشکات یکی از دوگانههاشو از دست میده
یعنی همه چی خنساست همه چیز اون چیزی که
باید باشه نیست همه قدرتها پوشالیست، همه
ادعاها پوشالیست، هویتها پوشالیست و این
اتفاق میفته که انقلاب رخ میده. یعنی
انقلاب محصول این همریختگی طبقات، محصول
فلت شدن و مسطح شدن جامعه محصول فروپاشی
ارزشهاست. یعنی این رو من چون خودم بچه
انقلابم انقلاب که شد ۵ سالم بود ولی چون
خانواده ما انقلابی بودن اینو میدیدم که
چهجور توی این جریان انقلاب آدمایی که
مثلاً
چقدر باید اغراق میکردن در اینکه
انقلابین اینا من یادم نمیره یه بار تو
مدرسه فیزیه بودیم روز قبلش یا صبحش یادم
نیست آقای خمینی یه پیام داده بود و در
اون پیامش گفته بود که مثلاً راجع به این
بود که نسل قدیمی حوزه باید قدر نسل جدیدو
بدونه مخصوصاً سیلی خوردگان انقلاب من
یادم نمیره داشت تو این از این ورودی مرتس
فیضیه با پدرم که میومدیم یکی رسید به
بابام یکی از این آخوندا از این آخوندای
خیلی
معلوم بود که خیلی به اصطلاح
ساده
ساده دلی بود آره و گفت که آقای خلجی منم
سیلی خوردما منم زمان انقلاب سیلی خوردم
یعنی این سیلی خوردن شده بود یه چیزی که
خب پس ما هم باید بیایم دنبال غنیمت دیگه
ما هم باید فلان و اغراق در اینکه آ ما
اون زمان این کار کردیم ما اون زمان این
کار کردیم همه دارن به همدیگه دروغ میگن
شما نگاه بکنید در همین حکومت کنونی
شخصیتهای این آدمهای جمهوری اسلامی چقدر
دروغه و خود آقای خامنهای این این
شخصیتهایی که د دوست دارن گذشته رو اون
شکلی که خودشون میخوان بسازن و آینده رو
اون چیزی که دلشون میخواد تصویر کنن به
اصطلاح میگن که
پست
ف گذشته رو مدام تخیل میکنن و آینده رم به
یاد میارن انگار که آینده یک خاطره از
حادثه واقعی بوده من اینجا متوقف میشم ولی
نکته که راجع به این فیلم میشه گفت بسیار
زیاده من فقط خواستم مثل همیشه دعوت کنم
به اینکه یه هممون که دیدیم این اثر رو یه
بار دیگه با یه نگاه دیگه ببینیم و ببینیم
بیم که چه چیزایی برای
آموختن برای امروز ما داره. سپاسگزارم از
دوستان. در خدمت دوستان هستم.