خب بذارین که من اول این
چیز رو این سریال رو من میگذارم که شما
بشنوید و
بعد
شروع کنیم اجازه بدید که
من
ابتدای
یعنی
چی سریال مثل خود فیلم دقیقا مثل خود فیلم
با این
مونولوگ سعید پسر نوجوانی که عاشق
دختر دایش هست یعنی دختر
دایجان ناپلئون با این آغاز میشه
خب
[موسیقی]
حدود یک قرن پیش مرحوم آقای بزرگ ۱۰۰
تومان به پول آن موقع گذاشت تو یک سینی
نقره و پیشکش فرستاد به حضور مظفرینسار
در عوض اجازه قصب یک بابغ بزرگ رو گرفت و
با خشت و آجر مردم این عمارت رو بلا داد
پسرش آقا آقای مطلق که سینی نقره رو برده
بود به حضور ولی به خیال اینکه بعد از مرگ
بین بچههاش نفاق و تفرقه نیفته در باغ
هفت عمارت دیگر ساخت و بین اونها قسمت
کرد. دایی جان ناپولئون که فرزند ارشد بود
پس از مرگ آقا هم عمارت او رو به ارث برد
هم خلق و خوی او رو و هم لقب آقا.
خب این کلید این جملات کلید فهم تمام این
داستان یعنی نه داستان انگلیسه نه چیز
دیگه این داستان یک طبقه اجتماعیست که
طبقه اشراف هستن منتها این طبقه اشرافو در
همین چند جمله برای شما توضیح داد چهجوری
به وجود اومده بوده میگه که
آقا یعنی پدر پدر پدربزرگ
دایجان ناپلئون یک سینی سینی نقره ۱۰۰
تومنی میبره پیش مظفرالدین شاه البته یه
اشکالی هست چون یک جایی در همین داستان
میرضا میگه محمد شاه ولی حالا مهم نیست
میبره پیش او و یک لقبی رو میگیره و حق
یک زمینهایی رو یعنی این اشرافیتی که با
قصب زمینهای دیگه و با پول خریده شده
اشرافیتی که کاملاً ساختگیه کاملاً تصنعیه
کاملاً متوهمست
یک هویتی که یک طبقهای برای خودش درست
کرده به نام اشراف ولی اشرافیتی در کار
نیست برخلاف مثلاً اشرافیت حالا در ایران
باستان یا اشرافیتی که در اروپا هست که خب
یه سنتی یه سابقهای یه ن به اصطلاح
ریشهای این کاملاً بیریشهست در این قصبی
بودن زمین به این استعاره مکان توجه کنید
چون بحران انسان مدرن بحران مکانه
انسان با به اصطلاح تئوری خورشید مرکزی
کپرنیک انسان جایگاه خودشی پلیس خودشو جای
خودشو مکان خودشو در جهان از دست میده این
اصطلاح پلیس من
کازمس این یک اصطلاح انتروپولوژیک هست
یعنی انسان با کشف
اینکه زمین ثابت نیست و زمین مسطح نیست و
زمین دور خورشید میگرده در حقیقت جایگاه
خودشو از دست میده بنابراین این پلیس خیلی
مهمه انسان جدید انسان مهاجره انسان
بیخانمانه انسان آواره است
از جا کنده شدن هست انسان حاشیه نشینه
انسان گریخته است انسان تبعیده تمام این
استعارهها
خیلی مهم هستن استعاره
مکان این اول داستان برای شما مکانو میگه
میگه این عمارت این عمارت راجع به چیه این
عمارت راجع به اینه که پدربزرگ این دایجان
ناپلئون در حقیق حقیقت اینطور میشه اینطور
این لقبو میگیره زمین قصبی رو میگیره و
اینجا در حقیقت این عمارت سمبل اشرافیته
که مدتها پیش زوال پیدا کرده ولی کسانی
که در این خانه هستن مخصوصاً اون که بزرگ
این خانه هست نمیخواد بپذیره که این
اشرافیت زوال پیدا کرده انقلاب مشروطه
اتفاقی که در انقلاب مشروطه میفته همینش
اگه شما مثلاً نوشتههای
شخصیتهای مشهوری مثل مهدی قلیخان هدایت و
اینها رو بخونید. اینا دقیقاً همینو به
شما میگن که انقلاب مشروطه باعث شد که این
نظام طبقات اجتماعی به هم بریزه. وقتی شما
قرار شد که رأی بدی وقتی قرار شد که
عدالتخانه باشه وقتی قرار شد همه در
پیشگاه قانون برابر باشن این یعنی چی؟
یعنی که طبقه اجتماعی وجود نداره. همه
برابرن. خود ایده برابری خب ایده مهم
انقلاب فرانسه بود دیگه. برابری برادری و
آزادی و این به این معناست که اون طبقات
همه از بین رفتن طبقات دیگه همه فرو
پاشیدن و ما با یک جامعه مسطح روبهرو
هستیم جامعهای که دیگه برجستگی نداره
سلسله مراتب نداره دیگه شما لازم نیست بچه
خان باشی که بری مدرسه شما میتونی فقیر
باشی دانشگاه بری شما میتونی یک آدمی
باشی که به طبقه تعلق نداشته باشی ولی به
مقامات بالای سیاسی برسی
این داست این فیلم و این رمان درباره این
هست مسئله اصلیش مسئله اصلی این زوال نه
فقط زوال اشرافیت یا طبقه اشراف بلکه توهم
به اصطلاح
توهم که راجع به این طبقه وجود داره کل
این طبقه رو توهم بنا شده و چون رو توهم
بنا شده اون چیزی که از دست داده نمیفهمه
یعنی دایجان ناپلئون
حاضر نیست بپذیره که او با بقیه مردم دیگه
الان فرقی نمیکنه و او دیگه فاقد اون تشخص
و تمایز و به اصطلاح سروری و برتریست که
پیشتر داشته حالا باز در ادامه به
نمونههای دیگهای من اشاره میکنم
دایی جان بهانه حفظ اتحاد مقدس خانواده به
قدری در زندگی برادرها و خواهرها دخالت
کرد که بیشتر اونها یا دور خانههاشون
دیوار کشیدن یا به زور دادگاه فروختند و
رفتن.
ببینید می اتحاد مقدس برای اتحاد مقدس
خانواده خانواده از هم میپاشونه. این
همون برخورد سنت و تجددست. این سنتیها هر
چقدر خواستن مدرن بشن هرچقدر خواستن در
برابر مدرنیته بایستن خودشون مدرن شدن.
یعنی خب روحانیت نمونهشه دیگه. هیچ نهادی
هیچ طبقهای به اندازه روحانیت از مدرنیته
تأثیر نپذیرفت دیگه. الان دیگه روحانیتی
که یه روز میگفت که حموم
حموم به اصطلاح
حموم ممنوع میدونی بلندگور و ممنون
تلگرافو میگفت بوغ شیطانه الان داره بمب
هستهای میسازه
اینکه هر چقدر داره با شما مفاهیمی که
دیگه اعتبار ندارن هر چقدر اونا رو تقدس
بهشون میبخشید به ضد خودش بدل میشه این
اتحاد مقدس خانواده که آرمان دایی جان هست
خانواده رو بیشتر متشتت ضدتر و پراکندهتر
میکنم.
باقیماند خانه ما که ارث مادرم بود نه ملک
پدرم و خانه دایجون سرهنگ که تونسته بود
دور حیات خودش نرده آهنی کوتاهی بکشه.
دایجان ناپولون مثل روح آقای بزرگ در
عمارت اربابی زندگی میکرد و از پنجرههای
بزرگ این عمارت که در واقع حاکمنشین باغ
بود همه جا رو زیر نظر داشت.
دقیقاً این داره از رو پنجرهش دنیا رو
میبینه. این عمارت خب عمارت خیلی
زیباییست عمارت خیلی بزرگیست ولی در واقع
بودن در این عمارت او رو از جامعه کاملاً
جدا کرده یعنی او با جامعه ارتباطی نداره
یعنی نمیفهمه که
او الان با حالا تو داستان در ادامه
داستان میبینید که مش قاسم که نوکر دایجان
هست چقدر نقش مهمی داره در داییجان بودن
داییجان یعنی نمیدونه که در یه جامعه
زندگی میکنه که اون طبقات پایین پایین
نقششون در ساختن جامعه از طبقات بالا
بالاتره و این این یعنی چی؟ یعنی که جامعه
داره تودهای میشه یعنی جامعه داره کاملاً
سر ته میشه و خب البته در نهایتش به
انقلاب میانجامه
یعنی پیش از اینکه انقلاب فرانسه طبقه
فئودال رو یا طبقه کلیسا رو از بین برده
باشه این طبقه مشروعیتشو از دست داده بود
این مشروعیتشو از دست داده بود فئودالیسم
یا کلیسا که انقلاب فرانسه به وجود آمد
انقلاب فرانسه به وجود نیومد تا مشروعیت
اونها رو از بین ببره دیری پیشتر در این
اتفاق افتاده بود ولی نه کلیسا میخواست
بپذیره نه فئودالیسم در ایرانم همین اتفاق
افتاده بود یعنی کهه یه طبقهای مشروعیت
خودشو خیلی در انقلاب مشروطه شما که وقتی
میبینید خب اصلاً اون طبقه اشراف مشروعیت
خودشونو از دست دادن روحانیت مشروعیت
خودشو از دست داده که انقلاب مشروطه اتفاق
میفته یعنی مردم انقدر بدبینن به روحانیت
انقدر یه کسی مثل
چیه اون سید
در در در اصفهان یا ملا علی کنی در تهران
اینا انقدر ظلم کرد نبودی
بله شفتی بله بله بله شفتی حجت الاسلام
شفتی اینا انقدر ظلم کردن انقدر بدی کردن
انقدر مال مردمو خوردن انقدر
زمین خوارگی کردن انقدر به مردم ظلم کردن
که مردم به انقلاب مشروطه در حقیقت دست
میزنن و این ولی روحانیت نمیفهمه
روحانیت هنوز من معتقدم که هنوزم روحانیت
متوجه نیست که چه چیزایی داره از دست داده
یعنی نمیتونه فکر بکنه چون هنوز داره مثل
همین دایجان از داره از توی
ایوان عمارت خودش به جهان بیرون نگاه
میکنه و کاملاً این عمارت با همه زیبایی
با همه بزرگی با همه سرسبزیش در حقیقت
زندان اوست زندان توهمات اوست این زیباست
بهخاطر اینکه این شکل توهمشه اگر شکل
واقعیت بود نمیتونست به این زیبایی باشه