مسئله روحانیت مسئله خب خیلی
در این مخصوصا در این ۵۰ سالهای اخیر
مسئله خیلی داغی بوده و من فکر میکردم
امروز که شاید روحانیت در هیچ دورهای در
تاریخ ایران انقدر که در زمان روحانیت و
خود روحانیت محمل گفته ما مهمل نشنیدیم
و از اون طرف آنقدر که درباره روحانیت
محمل گفته میشده و
افسانه بافته شده شاید درباره هیچ چیزی
انقدر محمل گفته نشده باشه
مشکل بزرگی ما داریم در شناخت روحانیت که
ما رو با روحانیت در حقیقت شریک میکنه
یعنی مخالفان روحانیت رو با روحانیت به
اصطلاح شریک میکنه وجه مشترک روحانیت و
مخالفانش
در ایران اینه که هر دو فاقد بینش تاریخی
هستن یعنی نه روحانی انیت به خودش نگاه
تاریخی داره و درک تاریخی داره از خودش و
نه مخالفانش
در این خب دین و روحانیت اساساً مهمی
نبوده برای روشنفکران با وجود اینکه م
دشمن اولشون به شمار میرفته ولی معمولاً
تلقی خیلی جبری در ذهن اینها بوده که
مدرنیته علم دانش اینا
حقیقت به اصطلاح وسائلی هستن یا روشهایی
هستن که ما باهاش حقیقتو میفهمیم و دنیای
امروز دنیای علم و به اصطلاح عقلانیته و
دین و روحانیت و اینجور چیزا اینا همه
خرافاتی هستن که شما هر چقدر مردمو بیشتر
آگاه کنید مردم خودبهخود از اینا فاصله
خواهند گرفت و روشنفکرا فکر میکردن که
تنها راه نجات اینه که مردم آگاه بشن اگر
مردم بفهمن قضیه حله
ولی خب خود روشنفکرا تلقیشون این بوده که
میفهمن
و درک درستی دارن ولی انقلاب ایران نشون
داد که چون این نبود و تازه بعد از انقلاب
ایران در نه تنها در ایران در بلکه حتی در
مطالعات
شرقشناسی و دپارتمانهای خاورمیانه در
دانشگاههای غربی تازه توجه به روحانیت
آغاز شد بعد از انقلاب ایران یعنی انقلاب
ایران توجهها رو به تشیع و به روحانیت
برانگیخته گویا پیش از این اصلاً هیچ چیزی
به این عنوان اهمیت نداشتن. تاریخنگاری که
بعد از انقلاب شده من کاری به تصورات
عمومی این حرفا ندارم ولی تاریخنگاری که
بعد از انقلاب ما کردیم راجع به تاریخ
ایران چه تاریخ گذشته چه تاریخ جدیدش از
مشروطه به بعد بخش عمدهش برای فهم تاریخ
نبوده بلکه برای این بوده که ما یک مقصری
پیدا بکنیم که بتونیم این بدبختیهایی که
الان درش هستیمو بهش نسبت بدیم. اصلاً
وقتی مشروطه آغاز شد اولین به اصطلاح حسی
که ایرانیها پیدا کردن احساس حقارت بود
دیگه چرا اون نامه عباس ملزا رو به سفیر
فرانسه که میکنید میبینید دیگه عباس
میزا میگه چرا شما انقدر پیشرفت کردی ما
پیشرفت نکردیم چیه راز این به اصطلاح
پیشرفت تمدن شما چیست ما چه باید میکردیم
که نکردیم چون نمیتونسته به این سؤال
جواب بده بنابراین باید یک تئوری توطعه
میساخته که بتونه جواب تمام این
بدبختیهای
به اصطلاح مزمن و طولانیشو بده خب یه یه
چیزی درست کرد به نام اسلام و این اسلام
شد مقصر تمام بدبختی ایران از ۱۴۰۰ سال
پیش تا الان و بعد روحانیت هم شد به
اصطلاح یک افسانه جدیدی که همه چیز همه
بدبختیها به اون نسبت داده میشد و در عصر
جدید هم باز یه افسانهای درست شد به نام
سنت یه افسانه دیگری به نام مدرنیته و
تمام بدبختهایی ما به این شکل فهمیده شد
که یه عده اصلاً طرفدار سنتن یه عده اصلاً
طرفدار مدرنیته هستن و اینها اون طرف
میخواد ما رو برگردونه به عقب این طرف
میخواد ما رو ببره به جلو و اینا با هم
نمیسازن. تمام این صورتبندیها
صورتبندیهای یک ذهنیت ما قبل تاریخی
ذهنیت ابتداییست و اگر ما بخوایم واقعاً
بفهمیم تاریخ باید تمام این به اصطلاح
روایتهای کلانی که تا الان ساختیم از
تاریخ خودمون همه رو بریزیم همش مال ذهنیت
جادوییه یعنی ذهنیت تاریخ رو ما بدون بینش
تاریخی نوشتیم