خب رست پروپاگاندا چیزیست که صنعتیست که
ابزار اصلیش
زبانه
زبان برای ما ایرانیها یا برای فرهنگهای
غیر یونانی یه معنی داره برای غربیها و
یونانیها یه معنی کاملاً متفاوته و یکی
از دلایلی که ما انقدر آسیبپذیر هستیم در
عصر جدید در برخورد با مدرنیته مسئله اصلی
زبانه یعنی ما م اینطور نیست که ما
انگلیسی بلد نیستیم یا فرانسه بلد نیستیم
یا ترجمه نمیکنیم بلکه تلقی ما از زبان
درک ما از زبان و نوع
برخورد ما با زبان شیوه که به کار
میگیریم کاملاً یه الگوی متفاوتی داره با
ذهنیت غربی غربیها براش براشون زبانیه
معنی میده یه کارکرد داره برای ما یه معنی
دیگه در نتیجه ما به راحتی نمیتونیم
بفهمیم اینکه اونچه که از اون جهان درک
میکنیم معنیش چیه؟ یک هرچی که میخوایم
هرچی که فکر میکنیم میفهمیم در عمل متوجه
میشیم که نه یک سو تفاش بیش نبوده به دلیل
این کهه اون انتظاری که
ازش داشتیم برآورده نکرده خود مدرنیته
دیگه ۱۵ ساله داریم چهارنل میتازیم به
سمت مدرنیته ولی همش عقبتر میدیم ما یعنی
به اصطلاح بخش سنتگرا و تندرو و ضد مدرن
جامعه هستن که از امکانات تکنولی
و ثروت بیشتر استفاده میکنن تا مدرنها.
خب این اینا باید ما رو یه مقدار نگران
کنه. ما وقتی که
بنابراین برای مواجهه با پروپاگان برای
اینکه شما اولاً چرا ما باید مقاومت کنیم؟
سوال اینه به قول اون دوستمون چه اشکالی
داره که پروپاگاندا وجود داشته باشه؟ یا
من علیه دیگران به کار ببرم یا دیگران
علیه من؟ خب این مب مبنی بر یک اصل
بنیادیست یعنی برای انسان غربی هیچ
تردیدی نیست که باید در برابر پروپاگاندا
بایسته چرا به خاطر اینکه اصل یا ارزش
آرمانی بالاترین
آرمان
انسان غربی آزادیست
یعنی او انسانیت خودش رو بر مدار آزادی
تعریف میکنه
منتها یک آزادی که هیچ ربطی به اون مفهوم
آزادی که ما میدونیم نداره. ما چه آزادی
که قبلاً میگفتیم چه آزادی که الان میگیم
مربوط به خودمونه. هیچ فکر میکنیم که این
همون آزادی غربیه نه نیست و یکم یکی از
مشکلات سوء تقامم همینجاست میت در یعنی
مشکل از اول و از بنیان آغاز میشه برای
غربی آزادی برای ما که روشنه ما میخوایم
تحت سلطه و حکومت دیگری ما میخوایم زور
نشنویم ما میخوایم کاری که دلمون میخواد
بکنیم به قول خیلیا میگن من شغلمو از
اداره اومدم بیرون حالا حالا آزاد کار
میکنم. آقای خودم و سرور خودم باشه برا
خودم کار میکنم. این میشه آزاد. کسی که
تو زندانه میخواد آزاد بشه. کسی که
برخلاف میلش به کاری واداشته میشه. وقتی
که اون فشار بیرونی، زور بیرونی از بین
رفت درهای زندان باز شد، او خودشو آزاد
میبره.
حالا در فرهنگ ما ی ما یک آزادی درونی
داریم یاه آزادی بیرونی. آزادی درونی اون
چیزی که در دین بهش میگن که کشتن نفس
عماره یعنی که شما همه غرائضتون رو همه
خواستههاتونو سرکوب کنید برای اینکه
کاملاً در خدمت طاعت خداوند باشید یعنی
خواهش خودتون رو فنای خواهش او بکنید تا
به رستگاری برسید
در قرآنم اومده که خدا جهان رو نیافریده
مگر برای اینکه او رو بپرست هستن و عبادت
کنن. پس هدف آفرینش انسانم اینه که بنده
خدا باشه. رابطه انسان خدا در اسلام رابطه
بنده و ارواقه. ابله
در واقعیتم مسئله بردگی مربوط میشه به
دوران بردگی و الان دیگه خب گرچه در اسلام
متأسفانه هنوز بردگی رسماً ملغا نشده ولی
دیگه مسئله خاصی نیست مگر در مورد مثلاً
زندان و اینجور چیزا. پس یه مسئلهای
تبدیل میشه به یه مسئله حقوقی خاص که در
زندگی اجتماعی یا در تفکر خیلی نقش مهمی
نداره. در اسلام انسان باید از شر
شیطان و از بندگی همه انسانها و حتی
غرائض و هوا و نفس خودش رها بشه برای
اینکه بندگی خداوند نائل بشه. یعنی انسان
از بردگی همه چیز خودش رو نجات میده تا
آزاد میشه تا به بندگی خداوند
قادر بشه پس هدف زندگی برای انسان بندگیست
آزادی رو برای بندگی خدا میخوایم حافظم
میگه من از آن روز که در بند تو توام
آزادم رابطه عاشقانه ما هم همینه دیگه
رابطه به اصطلاح خاکارانهست معشوق هر غلطی
دلش بخواد میکنه و من عاشقم هر بدبخت
بدبختی باشه میکشه یعنی رابطه یک قدرتمند
با کسیست که تواناییش رو از دست داده
رابطه سلطهگر و
تحت سلطهست
در روابط اجتماعیهم همونه نظام خانوادگی
همینه پدر در نظام سیاسی هم همینه
بنابراین انسان ایرانی و انسانهای غیر
یونانی اساساً نظام زندگیشون و فکریشون رو
بر اساس بر مدار یک نقطه ثقل خاصی
ساختن که تسلیم او هستن بر مدارون کردن ما
هم در فرهنگ زرتشتیمون
یک نیروی خیر داریم یعنی یک نیروی شهر
داریم و هیچ تردیدی نیست که ما باید از
جبهه شر دور بمانیم و در به جبهه خیر
بپیوندیم تنها راه رستگاری اینه در حقیقت
ما باید اهورا مرزا رو بپر بپرستیم
همین این راه نجاته دیگه
گفتوگو چون چرا نداره در غرب و در یونان
برای اولین بار یک نوع انسان آزادی متولد
میشه یا یه نوع آزادی انسان برای خودش
قائل میشه که در تاریخ بیسابقه بوده و هست
یعنی انسانی که خودش رو
آزاد تعریف میکنه نه برای اینکه فشاری
روش بوده ب یعنی آزادی از چیزی نیست بلکه
آزادی ساختن آزادی آفریدن آزادی ایجاد
کردن یک چیز جدیده خب این موجب میشه که
در یونان برای اولین بار مثلاً فرض کنید
در همه جای د جهان در کل کل تاریخ
مهمترین مسئله انسان ساختن یک جامعهست
چون انسان یک جانور قبیلهایست و نمیتونه
به تنهایی زندگی بکنه اما من چگونه
میتونم با دیگر انسانها یک جامعه تشکیل
بدم. بشر غیر یونانی و تا حتی تا امروز
هیچ تصوری از این نداشته که میتونه در
ساختن یک جامعه نقش داشته باشه، بلکه
جامعه رو یک پدیده کاملاً طبیعی و جبری
میدونسته. یعنی خودش رو عضو خانواده
میدونسته. خانواده
روابط بین افراد بر مدار پیوند طبیعی جبری
خونه. یعنی من انتخاب نکردم که پسر فلانی
و برادر فلانی باشم اما این پیوند جبری
موجب میشه که ما آدمای خاص یک جامعه
بسازیم این جام کوچک و حالا ببینید در به
اصطلاح شکل بالاتر میشه مردم یک شهر میشه
قبیله میشه خویشاوند میشه آدمهایی که در
یک سرزمینی به دنیا اومدن میشه آدمای که
به یک زبان صحبت میکنن این افراد یه جامن
اما جامعهایست طبیعی جامعهایست که به
اختیار و اراده این افراد به وجود نیامده
تصورشونم این هست که همین طوری بوده و
همینطورم خواهد بود من نمیتونم با آدمای
دیگه که بر اساس زبان یا چیزای دیگهست
دخالتی بکنم در این رابطه کاملاً همزبانی
ما همشهری بودن ما هم فامیل بودن ما
چیزیست که خارج از اراده ما به وجود اومده
و ما هم در
به اصطلاح شکل دادنش هیچ تأثیری نخواهیم
داشت
پس آدما بر اصل پیوند بین آدمها یک
پیوندی بود جبری و غیر قابل تغییر
و اصلاً آدم بهش فکر نمیکردن چیزی بود
طبیعی دیگه به برآمدن آفریقا انسان یونانی
اولین انسانیست که خودش رو آزاد فهم
میکنه و این آزادی برای ساختن جامعه است
بر اساس پیوندی که کاملاً غیرطبیعیه
یعنی پیوندی که جعل اونه با اراده اوست با
آگاهی اوست به میل اوست و تعریف شده از
اوست و این رابطه رابطه شهروندیه
یعنی من با آدمهایی که اصلاً نمیشناسم
هیچ ربطی به من ندارن از خون من نیستن از
توار من نیستن از با همدین همکیش من نیستن
من اصلاً ندیدمشون من با اونها یک
رابطهای رو ایجاد میکنم که نام
شهروندیست این رابطه بر اساس توافق من و
او بر به اصطلاح ماهیت این رابطه و عمل به
این رابطه تنظیم شده یعنی این توافق
شهروندان هست که معنای شهروندی برای همه
قابل فهم میکنه و انتظارات
همدیگه رو در مورد اینکه چه کاری باید به
عنوان شهروند انجام بدن کاملاً
به اصطلاح هماهنگ میکنه پس توافق
میشه تنها راه
به اصطلاح به وجود آمدن و تداوم چنین
رابطهای چون این رابطه که در خارج نیست
این رابطه که جایی رو سنگ نوشته نشده که
یه رابطهایست تو ذهن ما یه کلمهست یه
مفهومست من با آدمهای دیگه راجع به این
به اصطلاح مفهوم صحبت کردم در ذهنمونم یه
همچین چیزی شکل گرفته و ما چون به اصطلاح
در ذهنمون یک درک مشترک داریم از یه چیزی
اونو بهش میگیم اونو به عنوان یک واقعیت
قبول میکنیم مثلا دولت میسازه در حقیقت
این یونانیها بودن که دولت ساختن دولت در
خارج وجود نداره که چیزی به نام دولت وجود
داره ساختمان دولت که دولت نیست دولت یک
مفهومیست که در ذهن آدمها بر اثر توافق
اجتماعی قرارداد اجتماعی شکل میگیره آدما
فرض میکنن که گویا این یک به اصطلاح
واقعیت ملموسه و چنان با او رفتار میکنن
که انگار با یک واقعیت مرگ.
اینکه انسان بتونه
به اصطلاح رابطهشو با انسانها رابطهشو با
جهان رابطهشو با خودش خودش تعیین کنه در
حقیقت آزادی قانونگذاری
آزادی تفسیر قانون آزادی تغییر قانون
آزادی به اصطلاح
مدام باز بازسازی یا وادخوانی قانونو پیدا
بکنه این برای اولین بار ایجاد میشه و
منجر میشه به جامعه یونانی یا دولتشهر.
دولت شهر پس یک جامعهایست که انسانها در
اون انسانهای آزادی هستن. نه به این معنا
که از زندان بیرونن، بلکه به این معنا که
خودشون برای خودشون قانون میگذارن و
خودشون را متعهد به اون قانون میدونن.
ولا اینکه اون قانونو خودشون گذاشتن ولی
اون قانون رو چنان تلقی میکنن که گویید
قانون خودست. ولی در فرهنگهای مثل فرهنگ
ما قانون همواره از بالا منشأ بالا به
اصطلاح
ماورای طبیعی داشته و اقتدارم همین طور در
فرهنگ ما
اقتدار د تا اقتدار یکی اقتدار پادشاه یکی
هم اقتدار دین و همون طور که انوشیروان
میگه دین و پادشاهی مثل دو برادرن چون که
و از هم جدا نمیشن و پادشاهی با دین هست
که معنی پیدا میکنه و به همین دلیل
پادشاه سایه خداست یا فرهی
پس ما مطلقاً در
تصور خودمون نمیتونیم بگنجونیم که روزی با
این قدرت رو کمش کنیم زیادش کنیم تغییرش
بدیم ما فقط
تسلیم این قانون چه تسلیم قدرت
دینی چه تسلیم قدرت
سیاسی پادشاهی پس اگرم یه روزی پادشاه
ظلم زیاد کرد و ما انقدر
تنگ آمد به ما که زندگی قابل تحمل نشد ما
علیهش شورش میکنیم این شورش یک شورشیست
که باز خیلی به اصطلاح
عاطفیه احساسیه نه عقلی یعنی آدمها
شورشهایی که در فرهنگ ما بوده اینطور
نبوده که آدما دنبال مثلاً یه ایدئولوژی
جدید باشن یا دنبال یه نوع حاکمیت جدید
اون حاکم خاص نمیخواستن بنابراین اون
شاهو میکشیدن پایین یه چاه دیگه میذاشتن
اون شاه در حقیقت شاه جدید همون سیستم
سابقه بود
در در فرهنگ ما
بنابراین اون چیزی که وجود داشت ما برای
حفظ جامعه
به عنوان عضو جامعه م عضو جامعه
ساسانیان یا عضو جامعه اسلامی ما موظف
بودیم که زمانی که حاکم تصمیم بگیره و
فرمان بده برای
حفظ وطن حالا سرزمین یا عقیده به بریم جنگ
کنیم جهاد جهاد یه بخش مهمیست از فرهنگ
اسلام و فرهنگ ما یعنی ما به عنوان کسی که
در یک جامعه مسلمان زندگی میکنه یا جامعه
ایرانی زندگی میکنه در برابر تهدید خارجی
کاملاً گوش به فرمان حاکم میریم به جنگ
منتها برای در برابر حاکم
ما فقط میتونیم در یک موقعیت آشوب کیآس او
رو براندازیم و یه حاکم دیگه بیاریم ما
نمیتونیم علیه او به اصطلاح یک نوع
انقلابی بکنیم که یک نوع نظام جدیدی ایجاد
کنه یا ما نمیتونیم با اون مذاکره کنیم
با اونو قانع کنیم نه او انقدر خودکامگی و
خشونت میورزه که ما دیگه از حد توان ما
خارج بشه یعنی ما به موقعیت واکنش عاطفی و
غیر قابل غیر به مهارناشدنی برسیم پس
مناسبات قدرت این بود اما در یونان
انسان آزاد وقتی انسان هست و آزاده و
رابطهشو با دیگر انسانها بر اساس مفاهیم
و ایدههای ذهنی ایجاد میکنه و و کاملاً
اختیاری. بنابراین
او خودش رو ناگذیر میدونه که مدام با
دیگر عضو اعضای این جامعه با نهادهای اون
جامعه با همه کسانی که به نحوی موقعیت یا
مسئولیتی دارن حتی رئیس دولت چرق با اونها
در گفتگو باشه گفتگو یا دیالوگ
با اون به اصطلاح اون چیزی که ما در فارسی
میگیم گفتگو کاملاً فرق میکنه میکنه. ما
در فارسی گفتگو که میکنیم یا با مخالف
خودمون میکنیم و گفتگو میکنیم که او رو
پوزشو با خاک میمال
کسی حرف میزنیم که موافق ما اصلاً داریم
گپ میزنیم با همدیگه. اما گفتگو به معنای
یونانی یا دیالوگ به معنای گفتگو با کسیست
که با نظر شما موافق نیست ولی شما با او
گفتگو میکنید. مثل درست مثل بازی
فوتباله. د تا تیم هستن با هم دارن رقابت
میکنن و
این رقابت برای اینکه چیز خاصی به دست
بیاری نیست خود این رقابت م خود این
بازیست که مسئلهست فوتبال یعنی بازی
فوتبال بنابراین برای جامعه یونانی جامعه
اساسش بر صحبت کردن مدامه نه بر اری که
همه یه جور فکر بکنن بنابراین همه با هم
اختلاف نظر دارن ولی چون گفتگو میخورن
این اختلاف نظر مایع وقای جامعهست نه مایع
فروپاشی جامعه
حالا اگر بخوان هر کاری بکنن هر کاری هر
کاری از به اصطلاح
شکار کردن تا فلسفه ورزیدن همه چیز فقط و
فقط در ارتباط زبانی در گفتگو و با تفاهم
انجام میشه یعنی با تفاهم تفاهم غیر از
توافقه با تفاهم یعنی این ارتباط موجب
میشه که تفاهم پیدا کنن و این تفاهم موجب
میشه که دنیای خودشون رو چنان که میخوان
مدام بسازن و به صورتی که به صورت عادلانه
در مورد معیارها و قواعدی که برای همه
یکسانه این اختلافات کاملاً در اون
چهارچوب
به اصطلاح تبدیل بشه به یک موتور محرکه نه
یک نیروی ویرانگر
خب پس سخن گفتن
و گفتگو کردن نه تنها اساس سیاست و
جامعهست که میشه اساس همه چیز یعنی معنای
کلمات در جایی مثل قرآن نوشته نشده در
فرهنگها نوشته نشده به اصطلاح یک در نزد
کاهنان و عالمان و شاعران نیست بلکه معنای
کلمات فقط و فقط در جریان ارتباط بین
افراد هست که تولید میشه پس حقیقت
واقعیت قانون حق همه این چیزها فقط و فقط
در جریان ارتباط هست که معنا داره خارج از
این ارتباط نه خدایی به اونها میگه که چه
بکنید و چه نکنید خدایان یونانی قدرت به
اصطلاح به دست گرفتن سرنوشت انسانو نداشتن
برای انسان قانون نمیگذاشتن انسانو فرمان
نمیدادن پس انسان خودش قانون میگذاشت
خودش عمل میکرد و این کارو در به اصطلاح
در ارتباط جمعی انجام میداد و بنابراین
جامعه یونانی یک جامعه
ذهنیه جامعه به اصطلاح جامعه اید مبتنی بر
ایده است یعنی دولت یونانی ایده است یعنی
تصور ذهنی مشترک بین افراده یک چیز خاص
نیست به همین دلیل بر خلاف تمدنهای دیگه
دولت یونانی یا تمدن یونانی تنها تمدنیست
که در تاریخ جهانی شد به دلیل اینکه مربوط
به کله آدمه یعنی من ما میتونیم در
هموطن باشیم ولی در یک جامعه
استبدادی بخوایم تغییرش بدیم میتونیم
تغییر بدیم چرا تو این تغییر تو ذهن ماست
ذهن ما اون تغییر ایجاد من و شما توافق
میکنیم که حکومت دموکراتیک رو جایگزین
حکومت استبدادی کنیم همین کافیست همین
موجب میشه که استبداد تبدیل بشه به
دموکراسی. دموکراسی یه سری آهنآلاد نیست
که با تریلی بیارن یه جا بسازن بلکه
دموکراسی اون ایدههاییست که در ذهن
آدمها و در جریان ارتباط شکل میگیره و
به اصطلاح واقعیت عینیشون رو بر اساس او
در حقیقت
تغی تغییر میده. پس برای یونانیان این
جهان جهان انسانی جهانیست آفریده انسان نه
اینکه انسان بلکه انسانها و جهانیست که
بنیادش بر زبان
به خاطر همینم هست که لوگوس کلمه کلیدی
لوگوس همزمان به معنای عقل و زبانه عقل از
زبان جدا نیست برای یونانیها
عقل عقل و زبان یک پدید. شما وقتی حرف
میزنید دارید
به اصطلاح
همون اندیشههایی که با خودتون حرف زده
بودیدو به بیرون از بدنتون منتقل میکنه
وگرنه اندیشه شماست. شما چه با دیگران حرف
بزنید چه با خودتون حرف بزنید دارید
میاندیشید. خود اندیشیدنم فقط گفتگوست.
یعنی حتی شما وقتی تنهاییید شما اندیشیدن
شما اندیش
یک گفتگوییست بین خودتون و یک خود دیگرتون
یعنی خودتون رو د تا فرض میکنید و شروع
میکنید با همدیگه حرف بزن مثل یه نفر که
میرید در آینه
و به این دلیله که برای یونانیها چیزی به
نام سرنوشت محتوم وجود نداره
جهان جهانیست
که انسان انسان جاودان نیست انسان نیراست
و اینکه انسان نیراست سرشت انسان رو
تراژیک میکنه خیلی غمگیزه پر از تناقضه
اما این مربوط به سرشت این جهانه خدایانی
نیستن که اراده خودشونو بر انسانها تحمیل
کرده باشن پس انسان در عین اینکه در یک به
اصطلاح جهان طبیعی
مقدر به دنیا میاد اما توانایی ساختن
جهان
مطلوب خودشو داره.
جهان انسان یونانی جهانی نیست که در خارج
باشه در ذهنه. به همین دلیل مدام میتونه
تغییر پیدا بکنه. یونانیها اولین مردمی
هستن که قانون اساسی نوشتن و یونان تنها
جاییست که در درش وکیل وکالت دادگستانی
معنی داره.
اساس الگوی فرهنگ غربی بر اساس مفهوم
قانونه و قانون در غرب مفهومش تاریخش و
کارکردش هیچ ربطی به ما نداره ما هیچ موقع
قانون نداشتیم ما چه در دوران اسلام چه
قبل از اون همواره قانون الهی داشتیم
شریعت در زرتشت دیانت زرتشت شریعت داریم
در اسلامم شریعت یعنی قانون رو خوب و بد
رو باید و نبایدو انسان نمیتونه تعیین
کنه به همین میزان زبان ما زبانیست نیست
که اذان ما نیست زبانیست اذان خداوند زبان
مقدس یعنی خداوند وقتی انسان رو میآفرینه
اوست که نامها رو به او یاد میده پس
معنای کلمات دارایی خداوند می چیز ثابتیست
که خداوند تعیین کرده من در تعیین این
معنای این کلمات هیچ نقشی ندارم وگرن حتی
اگر یه زندگی کنم پس من درون جهانی زندگی
میکنم که قوانینش تمام نوشته خداست و من
فقط
چارهای جز تسلیم ندارم.
به همین دلیل وقتی که دچار فاجعه میشم یک
زلزله میاد و تمام شهر دیار منو آب میب
زیر خاک میبره من اون رو تقدیر خداوند
میدونم. میدونم که این کار خداست. خدا
خشمگین شده و این حق اوست و توانایی اوست
و من هیچ جایی اعتراض ندارم. اگرم یه خوشی
به من برسه خدا رو شکر میکنم. هیچکدام
از اینها در اختیار من نیست. بنابراین نه
جای شک به اصطلاح شکایتیست و نه جای
غروری. من در هر حال یک بنده
کاملاً
بیراده در برابر اراده خداوندم.
خب تاریخ ما اینجوری شکل میگیره دیگه.
تاریخ ما اینجوری نوشته میشه. تاریخیست که
تاریخ انسانهای
انسانهاییست که با اراده خودشون جهان
خودشونو نساختن. وقتی عصر جدیدم میشه
درسته که حالا ما خیلی چیزا رو از غربیا
میگیریم با اسلام بد میشیم اسلامو ول
میکنیم نمیدونم با آداب و رسوم سنتی
کاملاً وداع میکنیم ولی این ظاهر
داستانه.
خودآگاه تاریخی هر فرهنگی بسیار بسیار
دشوار و پیچیده است و اینطور نیست که یه
شخصی بتونه تصمیم بگیره که از امروز من
مسلمون نباشم و الگوی جهان ذهنیش کاملاً
تغییر کنه نه ما بیدینامونم مثل مسلمانونم
عمل میکنن کمونیست بودن ما هم مثل شیعه
بودن ما حالا
اگر خواستیم بعداً میشه توضیح میدیم برای
یونانیست که این انسان آزاد در یونان انه
که تمدن مدرن رو به اصطلاح شکل میده ۲۰۰۰
سال بعد پس این تمدن مدرن محصول یک الگوی
فرهنگی خاصیست که در یونان به وجود اومد و
در هیچ جای دیگه به وجود نیومد پس انسانی
که میخواد آزاد باشه یعنی میخواد کنترل
خودشو کاملاً به دست خودش داشته باشه
انسانیست که آزادی براش میشه آرمان مطلق و
بالاترین آرمان و تمام هراسش، تمام کابوسش
اینه که نکنه آزادی من بدون اینکه من
حس کنم از جانب یک نیرویی نادیدنی
سلب بشه. مهمترین وسواس وسواس دیوانه
کننده و بیمارگونه و
خودآزار انسان غربی وسوسش به دو چیزه. یکی
واقعیت و یکی آزادی و اینا د تاشون به هم
ربط دارن چون مدام
در حراس از این هست که نکنه من ارتباطمو
با واقعیت از دست داده باشم چرا برای
اینکه اگر من ارتباطم از واقعیت از دست
داده باشم و دچار توهم شده باشم یعنی که
من آزادی خودمو از دست دادم چون آزادی فقط
در واقعیت ممکنه در وقتی انسان در جهان
واقعی زندگی میکنه میتونه عمل آزاد
داشته باشه
اگر در توهم باشه که نمیتونه عمل آزادان
انجام بده. من در خواب که نمیتونم عمل
آزاد ان انجام بدم. هرچه در خواب میگذره
یک تصاویریست بدون اختیار من. پس کابوس
انسان غربی از تالس تا
فیلسوف امروزی این هست که من در برابر
گسست از واقعیت که میتونه به هزار شکلی
مختلف
به وجود بیاد در برابرش حساس باشم و
مقاومت کنم. فلسفه یعنی اندیشیدن برای
اینکه انسان
در از توهماتش آگاه بشه تا بتونه به آزادی
برسه. آزادی هم چیزی نیست که شما بهش
برسید. آزادی یعنی عمل آزاد. عمل آزاد بر
اساس قانون. پس شما زمانی میتونید عمل
آزاد بکنید که در واقعیت باشین. تمام
فلسفه غرب. فلسفه که میگم یعنی اندیشه
غرب. چون در غرب فلسفه غیر از فلسفه برای
ماست.
جهان غربی جهان فلسفیست یعنی تمام دنیاشون
از آشپزیشون تا خوابشون تا معماریشون تا
تکنولوژیشون تا عروسی و سوگواریشون همه در
یک جهان فلسفیست یعنی چی در جهان فلسفی
یعنی جهانی که خودشون آفریدن بنابراین
میتونن
درباره هر هر چیزی که ساخته شده
خودآگاهانه است و دربارهش اول با همدیگه
گفتگو کردن و مدام گفتگو دارن به همین
دلیله که میتونن از معنای کلمات بپرسنرات
میپرسه عدالت چیست فضیلت چیست این چیه
اون چیه شهر چیه قانون چیه چون قدرت تغییر
رو همه چیز رو در توانایی خودشون میبینن
بنابراین
با آگاهی با همدیگه صحبت میکنن و چیزا رو
تغییر میدن برای ما چنین نیست برای ما
انسان ایرانی به دلیل اینکه خودش رو
کاملاً
بی اراده میدونه
ناتوان میدونه، فاقد اراده میدونه در
تغییر چیزی. بنابراین
برای او معنا نداره که با دیگران حرف
بزنه. ما انتخاب نکردیم که قاجاریه بیاد
سر کار. مردمی که در اون زمان زندگی
میکردن اومدن قاجاریه، رفتن قاجاریه، ظلم
قاجاریه، نمیدونم اینا هیچ کدوم چیزی
نبود که تو بتونی پیش از اون از راه توافق
با دیگران به دست بیاری. چیزی بود بدون
توجه تو بدون خواست تو بی بیاعتنا به سود
و زیان تو میامد و میرفت مثل شب و روز پس
ما شدیم یک به اصطلاح فرزندان یک فنگی که
یک بر اساس تقدیر بنا شده ما اون تقدیر در
ذه ذهنیت ایرانی نقش کلیدی داره همه چیز
رو خداوند میخواد کرد از زمان زرتشت تا
الان
جهان آغازی دارد و پایانی و انسان در
لحظهای میاد و در لحظه دیگری میره اون که
جان داده جان میگیره و از اونجا که آمده
همونجا برمیگرده هم
پس برای ما حرف زدن با همدیگه در در قالب
دیالوگ به معنای یونانی و برای رسید ند و
توافق برای ساختن جامعه نیست ما حرف
میزنیم یا حرف زدنمون بر اساس
نیاز مشترکیست که داریم مثل بازار یا بر
اساس اینه که کی زور داره تو خونه پدر حرف
میزنه در جامعه حاکم حرف میزنه در مسجد
آخوند حرف میزنه پس یه نفر حرف میزنه و
دیگرانهم گوش میدن یعنی زبان یک کارکرد
کاربرد و توانایی
به اصطلاح زورگویانه و اقتدارگرایانه داره
فرمان فتوا اندرس و غیر از این باشه میشه
ارتدا مرگ
این باعث شده که ما در فرهنگمون از
فیلسوفان بگیرید تا شاعران
گرچه زبان رو برخلاف یونان یونانیان ما
میپرستیم اگر شما مسلمون باشید زبان عربی
زبان قرآنه و مقدسه به همین دلم ترجمه
قرآن معتبر نیست در برای عبادت
عربی هم میشه بهترین زبان دنیا اگر ایرانی
هستید ایرانی میشه زبان فارسی برای شما
میشه بهترین زبان
اصلاً میشه شاهنامه میشه برای شما مثل
قرآن برای مسلمانها شیخ بهایی درباره
مثنوی مولوی میگه که مثنوی معنوی مولوی
هست قرآنی به لفظ پهلوی من نمیگویم که
عالی جناب هست پیغمبر ولیت میکن زبان
فارسی تقدیس میشه انقدر کسانی که با او
سخن میگن شیفته این زبان هستن که دیگر
زبانها رو در برابر او گنگ میدارن اگر
شما
به اصطلاح یا کردید، ترکید از هر قوم و
زبان دیگری هستید رابطهتون با زبان رابطه
با یک نیروی رازآمیز جادویی و قدرتمندیست
که سرشت الهی داره و شما در
به اصطلاح نعمتیست که به شما از جانب خدا
داده شده خدا میآموزه و خداست که معنی به
کلمات میده و شما در حقیقت یک
کسی هستید که مثل اعضای بدنتون نعمت
استفاده از اونا رو دارید.
ما زبانو اینجوری میفهمیم و میشناسیم.
بنابراین هیچ ترسی هم نداریم از اینکه
زبان یه چیزی باشه که بخواد ما رو فریب
بده. این آدما هستن که فریب میدن. در
نتیجه اگر کسی به ما دروغ گفت فریب خوردیم
ما میگیم طرف به من دروغ گفت.
اینجوری دروغ گفت و دروغ گفتن یک چیز
پیچیدهای نیست خیلی شما
دروغ رو حتی اگر کشفم نکنید یه یه چیز غیر
قابل تشخیص نمیدونید و و کار شیطانم هست
و کسی که به شما دروغ میگه کسیست که نیت
دروغ گفتن داره یعنی فریب خوردن شما
محصول
اراده خودآگاهانه یه آدم شریده پس تمام
تاریخم اینجوری شما تفسیر میکنید. هرچی
که خوب پیش آمده محصول یک اراده خوب هست و
هرچه که بد بوده محصول اراده بد. در تمام
دعواهای ما با همدیگه از زمان کورش تا
الان تبدیل میشه به دعوای دینی، تبدیل
میشه به دعوای کفر و ایمان. یعنی
اگر کسی با من عقیده مشترک نداشته باشه
آدم خوبی هم نیست و اگر کسی
به اصطلاح از
هم عقیده من باشه هر کاری که بکنه درسته
شیعه در فقه شیعه یه حدیثو اگر شیعه بگه
میشه روایت کنه میشه قبول اگر همون حدیث
که سنی بگه نه قبول نیست پس آدم آدمهایی
که این سخنی رو بیان میکنن. اون آدمها
معیار پذیرش یا پرد یک گفته هستن. نه اون
گفته.
هر سخنی به اعتبار سخنگوش تقدس پیدا
میکنه یا تبدیل میشه به کتب زاله مثل
کسروی باید آتیشش بزنیم
و رابطه ما با حق زبان رابطه ایمان یا
انکاره.
ما حتی زبان رو لازم نمیدونیم که بفهمیم.
فهم زبان برای ما مهمترین نقشه زبان
نیست. ما زبان رو در بسیاری مواقع به شکلی
به کار میبریم که شکل آیینیه مثل نماز
خوندنمون، مثل حافظ خوندنمون، مثل خیلی از
چیزهای دیگه که به اصطلاح نمونههای دیگه
که برای ما مهم نیست که این معناش چیه
بلکه یه رابطه
ورا معنایی داریم با اون. به قول شایگان
ما حافظ میخونیم که حال کنیم. همهم باهاش
حال میکنن بدون اینکه لزوماً اونو بدونن
بهش بفهمن یا قرآن
در غرب در فرهنگ غربی کاملاً متفاوته زبان
به دلیل اینکه یک
پدیده انسانیست که فقط و فقط در جریان
ارتباط با انسانها وجود داره و خارج از
اون وجود نداره زبان در کتابها نیست زبان
فقط و فقط زمانیست که یک سخنویی به اون
زبان وجود داشته باشه و سخن یا بنویسه
بدون سخنگو زبان وجود نداره ولی در اسلام
نه قرآن قبل از تولد قبل از پیدایش آدم در
حقیقت وجود داره چون میگن لوح چی میگن
آدم
از بید این شد در یک لوح محفوظ در عالم
جاودانه الهی وجود داره زبان یه پدیدهای
نیست که برای ارتباط بین انسانها ساخته
شده باشه
پس مسئله اصلی و مسئله دوم انسان غربی از
دیرز تا امروز اینه که چون آزادی آروان
منه و این آزادی وابسته است به ارتباط خاص
من با دیگران از راه زبان یعنی من یه زبان
رو اگر به شکل ارتباطی برای گفتگو با
دیگران به کار ببرم میتونم من خودم رو
آزاد بدونم میتونم معنای حقیقت رو بفهمم
میتونم معنای واقعیت رو بفهمم میتونم به
کلمات معنی بدم همه چیز در ارتباط با
دیگرانه پس
تهدید زبان تهدید آزادیست و تهدید آزادی
یعنی مرد یعنی همچین از هم میپاشه جامعه
دیگه وجود نخواهد داشت پس سلامت زبان برای
انسان غربی یک
اهمیت حیاتی داره انسان زبان اوست و خودش
رو خارج از زبان نمیتونه تصور کنم هرچی
که من حس میکنم
فقط به شکل زبانی حس میکنم حتی عواطف
خودم رو تا اسم نداشته باشم من نمیتونم
درکشون کنم
و جزء اون زبان من هیچ
چیزی به نام واقعیت بیرون این زبان
نمیتونم بهش دسترسی داشته باشم پس هر
زیانی بر این زبان وارد بشه یعنی زیانی بر
انسان وارد شده. حیات و ممات انسان کمال و
نقص انسان تباهی و به اصطلاح والایی انسان
همه مربوط به زبانه و زبان میشه
[موسیقی]
اساس تمام جهان او از جهان از علم فیزیک و
ریاضی و شیمی گرفته تا هنر و ادبیات و
دانش
و این زبان یک زبانیست که بر خلاف زبان
قانونه خود زبان قانونه م یعنی یونانیها
بودن که برای اولین بار گرامر رو ابداع
کردن برای اولین بار منطقو ابداع کردن و
زبان رو به صورت سیستماتیک
به کار بردن و این زبان سیستماتیک جهان
سیستماتیک ساخت یعنی جهانی که با هم
هماهنگ برخلاف ما که جهان ما یک جهانیست
خیلی پر از تناقض پر از ناسازگاری به خاطر
اینکه ساخته ما نیست خاطر ما اینو درست
نکردیم
به همین دلیل ما نسبت به تناقض نسبت به
ناسازگاری اجزای مختلف جهان خودمون
بیتفاوتیم اصلاً برامون مهم نیست ولی
برای یونانیان تناقض یک آفت مرگار هست
تمام علم و فلسفه غرب بر اساس اصل امتناع
تناقض ساخته شده اخلاق و حقوق غرب بر اساس
عدم
سازگاری بر اساس وجوب سازگاری
حکم وجدان با عمل شماست یعنی عملتون باید
با حکم وجدانتون یکی باشه اگر نه شما
غیراخلاقی هستید اخلاق یعنی اونچه رو که
وجدان میگه شما عملم بکنید تضاد بین عمل و
به قلب میشه بیخلاق همون طور که تضاد
تناقض در ریاضیات میتونه به اصطلاح ضد
ریاضی وغیریا
همه اینها نشون میده که چرا غربیها چیزی
به نام پروپاگاندا رو تعریف کردن و چرا از
زمانی که در کلیسا متولد شد تا امروز
یکی از مهمترین قلمروهای
فکری ذهنی و
مهم زندگی اونهاست و پروپاگاندا روز به
روز از نظر تئوریک
و از نظر تحقیقات
دانشگاهی در حال گسترشه و از اون طرف در
عمل هم
مهارتها
به اصطلاح شگردها و سازوکارهای او مدام در
حال پیچیده ترن هست یعنی الان کسانی که
دارن پروپاگاندا رو اداره میکنن علیه
جایی آدمهایی هستن که باید تخصص خیلی
بالایی داشته باشن و یک نفرم نیستن یک
جمعی باید باشن یه گروه به خاطر اینگن یک
نفر نمیتونه بر همه ابعاد قضیه تسلط
داشته باشه به همین دلیل هست که مثلاً
جمهوری اسلامی
حداقل در خیلی از دورهها نیروهای
کارآمد و متخصصی برای اداره پروپاگانداش
نداشته و بیشتر از چین و روسیه در حقیقت
دعوت میکردن و بهشون پول میدادن اینا
براشون کار میکردن خیلی کشوها میتونن این
کارو بکنن صدامم میکرد غذا اضافی هم
میکرد. یعنی شما قشنگ شرکتهایی هستن که
شما میرین اونجا آدما رو استخدام میکنید
و مثل اینکه میخواین خونه بخرین مثل اینکه
میخواین یک کارخونه درست بکنید اونام مثل
مهندسی
استالین میگفت مهندسان روح بشری