در دوره پهلوی ما دو گرایش متضاد میبینیم
که دوباره رشد پیدا میکنه.
یکی ناسیونالیسمیست که در حقیقت میخواد
تداوم
کاملاً کاذبی رو ادعا بکنه در تاریخ ایران
بگه که ما یک اونچه که در ایران باستان
داشتیم
اون تاریخ به رغم اینکه اسلام آمد و اسلام
ال کرد و بل کرد اون تاریخ تا امروز تداوم
پیدا کرده مخصوصاً هانری کورن که با به
اصطلاح حالا حالا دیگه در یه جلسهای
توضیح میدم که ب بعد خوانده شد کارنورن
کسی بود که یک به چیزی باور داشت به نام
اسلام ایرانی و معتقد بود این اسلام
ایرانی غیر از اسلام عربی و ترکی و
اینهاست و ویژگی این اسلام ایرانی اینه
که
هسته اصلی اون رو اندیشه ایرانشهری و
به اصطلاح حکمای پهلوی تشکیل میده و این
تا امروز هست در نتیجه
وقتی که محمدرضا شاه در اون جل چیز در
جشنی ۲۰۰۰ سالی دز۰ سالی وقتی میگه که
کورش بخواب ما بیداریم یعنی من تداوم
کورشم و به این وسیله در حقیقت این
اینناسیونالیسم در پیرویت
بخشیدن به یک حکومتی بود که به هیچ وجه
هیچ نسبتی با پادشاهی ایلان ماس نداشت و
یک گسست نه تنها تاریخی بلکه یک گسست فکری
و
سیاسی هم اون رو جدا میکرد از ایران
باستان
در دوره در دوره محمدرضا پهلویست که
این ایرانگرایی با اسلام سیاسی که در
ایران داره رشد پیدا میکنه تقابل پیدا
میکنه و اسلام سیاسی جهانوطنه
به قول اقبال میگه این وطن مصر و عراق و
شام نیست و با ایده اتحاد اسلام حالا این
ایده اتحاد اسلامی یا پن اسلامیزم درست
همزاده با تجدد یعنی وقتی تجدد میاد یه یه
عده هستن که معتقدن ما یک دورهای داشتیم
درخشان اون مربوط به دوران اسلامیه یه عده
معتقد بودن که ما یه دوره درخشانی داشتیم
مال مربوط به دوران
ببخشید صدای من قطع شد
بله
بله ببخشید بنابراین
تجدد در ایران به طور تناقض آمیزی همزاد
شد با دو گرایش
به اصطلاح
گذشته گرایانه یکی به ایران باستان
برمیگشت یکی هم به اسلام
عصر ذرین اسلامی
خب
ی و هر دوی اینها در حقیقت میخواستن که
یعنی اگه شما کتاب به صورت دروازه تمدنی
بزرگ مال محمدرضا شاه رو بخونین این از
نظر اینها تمدن غربی فقط در عرصه
تکنولوژی و علم بود که بر ما برتری داشت
وگرنه ما از نظر فرهنگی از نظر ارزشهای
زندگی از نظر هنر و ادبیات و از نظر هر
چیزی که مربوط به جهان به اصطلاح ذهنی و
روحی ما میشه ما از غربیها برتر بودیم
این برتری رو هم اسلامگرایان باور داشتن
و هم ایرانگرایان اگه شما مثلاً به کسروی
به نوشتههای کسروی نگاه بکنید به کش به
نوشتههای حتی ستزن تقیزاده و نمیدونم
علامه قزوینی و خیلیهای دیگه کسانی که در
حقیقت پیشگامان تجدد بودن معتقد بودن که
این غرب و این تمدن اروپایی فقط در زمینه
به اصطلاح علوم
طبیعی و تکنولوژی پیشرفت کرده بنابراین ما
در برابر غرب ما نباید دچار بحر
بحرانهایی بشیم که غرب شده و اون
بحرانهایی که غربش دچار شده به دلیل از
دست دادن معنویتیست یا اون نظام به اصطلاح
جهانبینیست که ما خودمون داشتیم و ما
نیازی نداریم اونو از غرب بگیریم وقتی شما
نوشته محمدرضا شاه رو میخونین بسیار بسیار
قاطعانه تر از جلال احمد و دیگران غرب رو
غرب فرهنگی رو نفی میکنه و معتقده که ما
در در مواجهه با غرب به هیچ وجه
ما متکی به اونها نیستیم بلکه ما از
اصالت فرهنگ قائل هستیم این اصالت فرهنگی
شد یک مسئله مهم و اصالت داشتن اینه که ما
باید هویت خودمونو داشته باشیم و این هویت
خودمون یه چیزی بود که حالا برای
اسلامگراها میشد دوره به اصطلاح اسلام
برای ایرانگرایان میشد ایران باستان یعنی
هویت چیزی بود که بر اساس یک تاریخ بسیار
دور تصور میشد. اما نکته مهم اینه که برای
هیچ کدوم از اینها اون تاریخ و اون تمدن
چیزی نبود که در گذر زمان سپری شده باشه.
یعنی وقتی که اسلامگراها یا ایرانگراها
از ایران باستان یا اسلام دورههای اسلامی
صحبت میکنن نه به عنوان یک دورهای که
گذشته و پایان یافته بلکه به عنوان یک
دوره یک حقیقتی که وجود داره هنوز و ما
اینیم که باید به او اعتقاد داشته باشیم
وگرنه ما دچار انحراف خواهیم شد. بنابراین
شما وقتی که در
کلام ایرانگرایان میبینید که از تمدن
ایرانی صحبت میکنن براشون تمدن ایرانی یا
ایران باستان یک حقیقت هستی شناختیست یعنی
یک چیزیست که هست یک چیز مادی که شما
میتونید برید توی کتابها بگید ببینید
اینجا ایران کلمه ایران اومده اونجا کلمه
ایران اومده اونجا در اونجا به مثلاً فرض
کنید که
فلان کتیبه هست. یعنی اونچه که اونها تمدن
ایران باستان مینامیدن یک حقیقت لایزال و
ثابت
به اصطلاح آرمانی بود که تجسم مادی داشت.
به همین دلیله که تمدن برای این دسته از
به اصطلاح این گونه تفکر یک چیزی بود که
غربیها باید به ارزش او پی ببرن. اگر
غربیها امروزه فکر میکنن که خیلی مهمن
این مشکل اوناست. ما برخلاف بسیاری از
تمدنهای دیگه اصلاً اعتقاد نداشتیم که
نداریم یا هم که اون تمدن دیگه نیست و به
همین دلیله که مدام معتقد هستیم که ما
اونو داریمش. یعنی وقتی که میگی ما داریم
ما تمدن داریم ما فرهنگ داریم ما ادبیات
داریم ما به به اصطلاح نسبت تملک میدیم به
اون شما یک چیز مادی رو میتونین تملک
کنین چیز به اصطلاح معنوی و ذهنی رو که
نمیتونید تملک کنید و بنابراین برای ما
تمدن فرهنگ ادبیات و اون
گذشته شکوهمند یک حقیقت کاملاً
جوهری
مادیست که ما الان دارای اون هستیم. وقتی
میگیم که ما ابن سیناها داشتیم ما
فارابیها داشتیم یعنی چون که ما ایرانی
هستیم ما مالک یک تمدن یعنی خودبهخود وقتی
متولد میشیم مالک یک تمدن بسیار باشکوهی
هستیم که در اون آدمهای بسیار مهمی وجود
دارن. خب میدونیم که ما در عصر جدید ما
ایرانی رو کشف کردیم که هرگز نیاکان ما
حداقل از ورود اسلام به بعد نمیشناختن.
یعنی ایران باستان با و بعد خود تاریخ
ایران بعد از اسلام تماماً
کشف غربیهاست. یعنی الان اگر ما افتخار
میکنیم به سهروردی باید بدونیم که
سهرهوردی هیچگاه در طول تاریخ فلس به
اصطلاح فلسفه و علم در ایران تدریس نشد و
به هیچ توجه نشد. حتی وقتی من قم بودم ما
کسی رو پیدا نکردیم که به ما حکمتشراق درس
بده. ابن سینا رو اگر ما افتخار خودمون
میدونیم خیلی از آفق نمیدونم رازی رو
ابوریحان بیرونی رو نمیدونم بیحقی رو
فردوسی رو ابن خلدون و اینا همه کسانی
بودن که در خاطره
کسانی که در این سرزمین که ما ایران
مینامیم بودن کاملاً غایب بود یا فاق
خاطره ما یک خاطره کاملاً متفاوتی بود و
ما چیزی به نام تاریخ ایران اصلاً
نمیشناختیم شما اگه تاریخ بیحقی رو
بخونین بیحقی مال قرن چهارمه اواخر قرن
چهارم و اول قرن پنجم بهحقی میگیم از
تاریخ شاهان پیش از ایران هیچ نمیدونم و
بیحقی اصلاً نامی از فردوسی هم نمیبره و
شما در طول تاریخ هم بسیار به ندرت به اسم
فردوسی برمیخورین به خاطر همینه که مسکوب
فحش میده به ایرانیا به خاطر جفا کردن بر
به اصطلاح گذشتهشون و افتخاراتشون ولی
همین فردوسی که کاملاً فراموش شده در عصر
جدید میشه کسی که زبان فارسی و هویت فارسی
و اصالت فارسی رو حفظ کرد