توماس مان از اوایل دهه ۳۰ که نازیا توی
آلمان گستر قدرت گرفتن و به
اصطلاح تبدیل شدن به یک چیز نیروی اجتماعی
توماس من همیشه تو نوشتههاش و
سخنرانیاش و جا جاهای مختلفی که میرفت
هشدار میداد در مورد
خطر ظهور یک حکومت دیکتاتوری و این حرفا
و وقتی که سال ۳۳ هیتلر صدر اعظم شد توماس
مان زنش توی سوئیس زندگی میکردن پسرشون
چیز کرد که به آلمان دیگه برنگردید براشون
پیام فرستاد که دیگه به آلمان برنگردید به
خاطر اینکه شما رو چیز میکنن به خاطر
همین دیدگاههای سیاسیش نازیها کتاب
آلمان کتابای مان رو میدونید که
کتابسوزان داشتن جشن کتابسوزان سال ۳۳
کتابای مان رو هم در اون جشنش
کتابسوزانشون میسوزوندن و بعد دانشگاه
فلسفه دانشگاه
فلسفه دانشگاه فردیش
ولم به چیز به توماس
مان دکترای افتخاری فلسفه رو اعطا کرده
بود بعد از اینکه نازیا میان دانشگاه براش
نامه میفرسته و میگه که ما دکترای شما رو
پس میگیریم. اونوقت یه نامهای نوشته
آسمان من یه تیکههاشو براتون
میخم جوابی که میده به رئیس دانشگاه بن
رئیس دانشکده فلسفی دانشگاه ب این نامه
سال
۱۹۳۶ نوشته شده یعنی نازیها به قدرت
رسیدن میگه رئیس دانشکده فلسفه دانشگاه بن
نامه غمانگیز مورخ ۱۹ دسامبر شما را خطاب
به خود دریافت کردم
اجا اجازه دهید به شرح زیر مبادرت به جواب
کنم.
دانشگاههای آلمان مسئولیتی سنگین بر عهده
دارند برای درد و رنجی که خود باعث آن
برای خود شدند. هنگامی که بدبختانه رسالت
تاریخی خویش را سوء تعبیر کردند و اجازه
دادند خاکشان نیروهای بیرحم و ستمگری را
تغذیه کند که آلمان را از نظر اخلاقی و
سیاسی و اقتصادی ویران کردهاند.
این مسئولیت آنها لذت افتخار آکادمیکی را
که نصیب من گشته بود مدتها پیش نابود کرد
و مانع من از هرگونه استفاده از آن
شد. به علاوه امروز که دارای دکترای
افتخاری در ادبیات هستم که اخیراً دانشگاه
هاروارد به من اعطا کرده
است اعطای آن به دلایلی صورت گرفته است که
نمیتوانم از توضیح آن برای شما خودداری
کنم.
در مدرک دکترا جملهای آمده است که ترجمه
آن از لاتین چنین است. ما رئیس و هیئت
علمی با تصویب هیئت محترم نزار دانشگاه در
جلسه رسمی خود توماس مان نویسنده نامدار
را دکتر افتخاری ادبیات معرفی و تعیین
میکنیم که معنای زندگی را برای شهروندان
ما باز نموده و به اتفاق عدهای بسیار
اندکشمار از
همروزگاران حافظ شأن و شرف فرهنگ آلمان
بوده است و بدین وسیله کلیه حقوق و
امتیازات متعلق به درجه دانشگاهی مضمور را
به وی اعتام مینماد.
مان میگه انسانهای آزاد و روشنبین در آن
سوی
اقیانوس بدین گونه درباره من میاندیشند
که اینچنین با نظر جاری در آلمان در
تناقض است. هرگز به خاطرم خطور نمیکرد که
از کلماتی که هم اکنون نقل کردم لاف بزنم.
اما امروز و در اینجا نه تنها رواست بلکه
باید آنها را تکرار کنم.
من از رویه معمول بیاطلا ولی اگر شما
آقای رئیس دانشکده رونوشتی از نامه خود را
در تابلوی اعلانات دانشگاه الصاق کردهاید
بسیار خرسند خواهم شد اگر دستور دهید این
پاسخ نیز مشمول همان افتخار شود شاید یکی
از اعضای دانشگاه یکی از دانشجویان یکی از
استادان دستخوش ترسی ناگهانی یا دلشورهای
هراسنگیز شود از خواندن سندی که به او در
عین بیخبری و انزوایی که اینگونه
بیشرمانه بر وی تحمیل گشته است، فرصت
نگاهی کوتاه میدهد به جهان آزاد اندیشه
که هنوز خارج از وطن او وجود دارد.
میتوانستم نامه را همین جا تمام کنم اما
برخی توضیحات بیشتر در این حال به نظر
مطلوب یا لااقل جایز میشستد. هنگامی که
اعلام شد حقوق مدنی از من سلب گشته است به
رغم درخواستهای مکرر هیچ نگفتم ولی اکنون
سلب عنوان دانشگاهی به نظرم فرصتی مناسب
برای بیانیه کوتاه و شخصی از شما آقای
رئیس دانشکده که حتی افتخار دانستن نامتان
را ندارم متمنیام خود را صرفاً بر حسب
تصادف گیرنده نامهای بدانید که غرض از آن
مخاطب قرار دادن شما به معنای شخصی نبوده
است. من از ۴ سال پیش در تبعیدی به سر
میبرم که فقط بر سبیل تعارف و حسن تعبیر
ممکن است خودخواسته نامیده شود. زیرا اگر
در آلمان مانده یا به آنجا بازگشته بودم،
احتمالاً امروز زنده نبودم. در این ۴ سال
وقت خطاکار مرا در وضعی قرار داده که حتی
یک بار هم از آزار من نیاسوده است. هرگز
به خواب هم نمیدیدم و هیچگاه ممکن نبود
طالعام را برگه چنین ببینند که سالهای
پسین عمر را در حالی در مهاجرت بگذرانم که
اموالم ضبط شده خودم یاغی و قانونشکن
اعلام شدم و به ناچار متعهد به اعتراض
سیاسی باشم. من از آغاز حیات فکری خویشتن
را در وفاق و تلائمی خجسته با خوی خلقه و
خوی ملتم و استوار در سنتهای فکری و عقلی
آن احساس کرده بودم. نمایندگی آن سنتها
بیشتر مناسب حال من است تا شهادت در راه
آنها و اندکی افزونتر به نشاط و شادی
جهان به مراتب بیشتر در خور من است تا
دامن زدن به ستیزه و کینه در دنیا.
بنابراین حتماً میبایست اتفاق بسیار غلطی
افتاده باشد تا زندگی مرا به چنین کجراهه
غیرطبیعی و نادرستی بیاندازد. تا جایی که
در توان ناچیزم بود کوشیدم جلوی آن اتفاق
بسیار غلط را بگیرم. ولی با این کار خود
را به سرنوشتی ذاتاً بیگانه با طبع خویشتن
دچار کردم و اکنون باید آن دو را با هم
آشتی دهم. به یقین آنچه خشم آن خودکامگان
را برانگیخته دور ماندن من از وطن و
نشانده دادن انزجار و نفرت مهار نشدنی هم
بوده است. اما من تنها در این ۴ سال اخیر
چنین نکردم. از مدتها پیش چنان احساسی
داشتم زیرا قبل از هممیهنانم که اکنون
مستعصل ماندهاند، حتی در آن زمان هم
میدیدم که از این معرکه چه کس و چه چیز
برخواهد خواست. و ولی وقتی آلمان در دستان
آن کسان فرو افتاد با خود اندیشیدم که
خاموشی گزینم بر این باور بودم که فداکاری
پیشینم به من حق میدهد که خاموش بمانم و
میگذارد آنچه را از صمیم دلعز میداشتم
یعنی تماس با خوانندگانم در داخل آرمان را
حفظ کنم با خود میگفتم کتابهای من برای
آلمانیها و بیش از همه برای ایشان نوشته
شدهاند همدلی جهان بیرون از آلمان همواره
در نظر من فقط حسن تصادف بوده است. اینها
کتابهای من محصول پیوندی میان ملت و
نویسندهاند که در آن هر سو به دیگری توش
و توان میرساند. این پیوند وابسته به
شرطاییست که من خود در ایجادشان در آلمان
دست داشتامام. چنین پیوندها ظریف و بسیار
مهمند و نباید گذاشت سیاست آنها را ناگهان
از هم بکسلد. گرچه ممکن بود ناشکیبایانی
در وطن باشند که چون خود از حق سخن
محرومند سکوت یک انسان آزاده را نپسندند.
اما من همچنان امیدوار بودم که اکثریت
آلمانیها خودداری مرا درک کنن و شاید حتی
به جهت آن سپاسگزار من باشند. چنین بود
آنچه مسلم میانشتم که معلوم شد موجه
نیست.
نمیتوانستم زنده بمانم یا کار کنم و
یقیناً نفس در سینهام میبرید اگر گهگاه
عقده دل نمیگشودم و نفرت عمیقی را که از
آنچه در وطن میگذشت از آن الفاظ انزجار
آور و اعمال انزجار آورتر بیرون
نمیریختم. به حق یا ناحق نام من در چشم
جهانیان با تصوری از آلمان که همه آن را
عزیز و محترم میداشتند برای همیشه گره
خورده بود. ولی میدیدم که آن تصور درباره
آلمان را دروغی کره میآلاید و چالشی
آرامش خاطرم را میربود که من و فقط من
باید با بیانی روشن و رسا نقاضت آن دروغ
را با حقیقت آشکار کنم. همه تخیلات آزاد و
خلاقی که انان به آنها سپردن برای من مایع
خوشلی بود با آن چالش پریشان شد. چالشی
بود ایستادگی در برابر آن سخت دشوار برای
کسی که همیشه میتوانست آنچه را درون داشت
ابراز نماید و از طریق زبان از بار خاطر
بکاهد و تجربه در نزد وی همواره با کلمه
کلمه صفاخش و نگهدارنده یکی
بود در کلمه رازی بزرگ نهفته است مسئولیت
در قبال پاکی کلمه مسئولیتی نمادین و
معنویست کلمه
دارای معنا و اهمیتیست نه تنها هنری بلکه
اخلاقی کلمه مسئولیت است مسئولیتی انسانی
و همچنین مسئولیت در برابر قوم و ملت خویش
ما موظفیم کلمه را در چشم بشریت پاک نگه
داریم در کلمه وحدت بشر و کلیت مشکل
انسانیت سرشته است و از این رو هیچکس
مجاز نیست که امر روشنفکری و هنری را از
امر سیاسی و اجتماعی مجزا کنه کند و
خویشتن را در برج عاج فرهنگ منزوی سازد.
این کلیت راستین مساوی با کل بشریت است و
هر کس در هر مقامی که باشد دست به جنایت
علیه بشریت زده است اگر بخواهد بخشی از
حیات انسان یعنی سیاست یعنی دولت را عرصه
یکتازی خویش قرار دهد. نویسنده آلمانی
نویسندهای خو گرفته به مسئولیت کلمه. فرد
آلمانی که میهنپرستی وی شاید از ساده دلی
در اعتقاد به معنا و اهمیت بیکران
رویدادهای آلمان تجلی میاب، چنین کسی آیا
باید خاموش بماند؟ یکسره خاموش در برابر
بدی و شری که روزانه در کشورش بر تن و جان
و ذهن هممیهنانش و بر راستی و درستی و بر
انسانها و انسانیت میرود؟ آیا باید
خاموش بواند در برابر خر مدهشی که سراسر
قاره اروپا را تهدید میکند و خواستگاه آن
رژیمی ویرانگر روح است که از عصری که
امروز در جهان فراسیده است در جهلی پیمایش
ناپذیر به سر میبرد خاموش ماندن برای من
ممکن نبود. بنابراین برخلاف قصد و نیتی که
داشتم به اظهاراتی مبادرت کردم و به طور
اجتناب ناپذیر به حرکتهایی دست زدم که
اکنون به مسئله پوچ و اسفانگیز تکفیر من
در وطنم انجامیده است. ولی کافی بود کسی
صرفاً بداند که کیستند این صاحبان قدرت
حقیر محرون ساختن من از حق طبیعیم به
عنوان یک آلمانی تا بتلان و پوچی کامل آن
عملها آشکار شود. میگویند من با اعلام
مخالفتم با آنان آبروی راش آلمان را بردم.
باورکردنی نیست این وقاهت که خود را به
جای آلمان میگذارند. ولی لحظه خطیری که
مردم آلمان با اینان اشتباه نشوند چندان
دور نیست. ببینید در ظرف کمتر از ۴ سال
آلمان را به کجا رساندهاند. آلمانی ویران
و ورشکسته که با تسلیحاتی که به قصد تهدید
سراسر جهان تدارک یافته شیره تن و جانش
کشیده شده و دنیا را از وظیفه واقعی خدمت
به صلح باز داشته و محبوب هیچکس نیست و
آماج ترس و انزجار همه است و بر لبه
پرتگاه فاجعه اقتصادی ایستاده در همان حال
که دشمنانش برای نجات او از آن ورطه
دستانشان را به سویش دراز کردند و فقط
منتظرن این عضو عضو گرانخدر خانواده آینده
ملل به خود آید و به جای فرو رفتن در
رویای ضرورتهای مقدس اسطورهای نیازهای
واقعی جهان را در این ساعت دریا. آری
آلمان باید از آنها که مزاحمشان است و
تهدیدشان میکند یاری ببیند تا بقیه اروپا
را نیز با خود به ورطه سقوط نکشاند و آتش
جنگی که چشم آن دوخته است شعلهور نسازد.
دولتهای پخته و فرهیخته یعنی آنها که
این واقعیت بنیادی را دریافتند که دیگر
توجیهی برای جنگ وجود ندارد با این کشور
در مخاطره و خطرناک یا به عبارت بهتر با
رهبران آن که به هیچ صراطی مستقیم نیستن
به سان پزشک با بیمار رفتار میکنن با
نهایت ظرافت و احتیاط با صبری بیپایانی
که همیشه حاکیه از احترام نیست اما بیمار
میپندارد که با پزشکان باید وارد
بازیهای های سیاسی بازی قدرت سیاسی قدرت
و قیادت شود. این بازی بازی نابرابریست.
اگر یک طرف مشغول بازی سیاسی شود در حالی
که طرف دیگر به جای سیاست به صلح
میاندیشد. ممکن است اولی تا مدتی به بعضی
مسیحیتها دست یابد. واپستگی واپسماندگی
از زمان و بیخبری از این واقعیت که جنگ
دیگر جایز نیست. البته چندی به پیروزی بر
کسانی میانجامد که به حقیقت آگاهند. ولی
وای بر مردمی که چون نمیدانند به کدام سو
روی آورند سرانجام بخواهند از راه جنگ که
خداوند و انسان هر دو از آن بیذارند
گریزگاهی بیابند. چنین مردمی بر باد
خواهند رفت. آنچنان شکستی خواهند خورد که
هرگز دیگر از جای برنخیزد.
ادامه