سؤالو من کردم که پرسیدم که مزعیت زیستن
در جهان مدرن چیست که شما گفتید فضیلتی به
نام آزادی وجود داره در دنیای غرب که اون
فضیلت همچین برای ماها شناخته شده نیست و
در این باب توضیح دادید دیگه با این چیز
تموم شد بسیار
خب نکتهای که امروز میخوام بهش اشاره
کنیم اینه
که
علوم در حقیقت
تحولی که به عنوان مدرنیته به وجود
آمد
محصول د تا در
حقیقت خصلت مهم ذهن غربی یعنی از یونان به
این طرف
یکی نوع درکی که
از تاریخ داشت از زان داشت و این او رو
قادر کرد که برای اولین بار تاریخ
در یونان به وجود یعنی با هر دوت و این
اتفاق مربوط بود به دقیقا اینکه چه یعنی
در تاریخ خود رو یعنی رابطه خاص با تاریخ
داشتن به معنای رابطه خاص با زبان داشتنم
هست رابطه خاصی که یونانیا با زبان داشتن
منجر شد به اینکه فلسفه اونجا متولد بشه و
رابطه خاصی که با زمان داشتن منجر شد که
تاریخ به وجود بیاد ولی این هر دو در
حقیقت دو بعد یک چیز هستن و اون اینه که
به قراتی میخواستم از هگل بخونم
هگل یک مجموعه درس گفتار داره در فلسفه که
خیلی شیرین خوندنش اگر کسایی دوستانی
علاقهمندن حداقل جلد اولش که مربوط به
یورانه خیلی ساده
یعنی از اصطلاحات و اینا
بیرونه. هگل برای اولین بار تاریخ فلسفه
مینویسه. تاریخ فلسفه قبلاً یه چیزایی
نوشته شده بود ولی تاریخ فلسفه نوشتن به
این معناست که شما هم تاریخ رو فلسفی
بفهمید و هم فلسفه رو تاریخی ببینید. یعنی
کهه شما یک مبنای فلسفی داشته باشید
برای نوشتن تاریخ. شما یک درک فلسفهای از
تاریخ داشته باشید و یک درک تاریخی از
فلسفه چون که فلسفه و تاریخ نمیتونه از
تاریخش جدا باشه برخلاف علوم دیگه که شما
میتونید راحت
نظریههای به اصطلاح مقبول زمانه رو درک
بکنید و باشید مثلاً فیزیکدان بدون که
تاریخ فیزیکو بدونید ولی فلسفه اینطوری
نیست شما اگر تاریخ فلسفه رو نه اینکه
بدونید تاریخ فلسفه رو فلسفیده باشید.
یعنی اینکه با فیلسوفان قبل، با فلسفههای
قبل گفتگوی فلسفه فلسفی کرده باشید.
اندیشههای اونها رو نه اینکه اطلاع پیدا
کرده باشید که افلاطون چی میگه، بلکه با
افلاطون گفتگو کرده باشید و اندیشههای او
رو اندیشیده باشید. فلسفه یعنی همین. چون
فلسفه همیشه ان اندیشیدن به چیزی و با کسی
هست و یعنی شما نمیتونید در تنهایی و به
عنوان کسی که خودش تنهاست بشینه فلسفه
ورزی بکنه شما نیازمند حتماً گفتگوی این
به در اصل مدرن خب کانت درسهای فلسفهش
تاریخ فلسفه میگه یعنی در حقیقت اوس پدر
تاریخ فلسفه ولی ولی هگل خب یه فیلسوف
سیستمسازه و فیلسوف تاریخه در حقیقت و
تاریخ فلسفهش و فلسفه تاریخش
مهمه این درسهای
تاریخش فصل اولش بسیار مهمه برای اینکه
بفهمیم مثلاً فلسفه چی هست و همون طور که
خواهید دید توی این کتاب میبینید که هگل
آشنایی فوقالعادهای داشته با فلسفهها و
فرهنگهای متفاوت یعنی فرهنگهای اصلی
فرهنگهای تمدنهای بزرگ ه تمدن هندی تمدن
چینی تمدن
ایرانی و بعد این تاریخنگاری بر
اساس همون طور که گفتم در تمایزها شناخت
ایجاد میشه بر اساس مقایسه است با
فرهنگهای دیگه میگه که مثلاً در فرهنگ
فرهنگ چینی این خصلتها رو داره خیلی از
چینیا بعدش
میاد فرهنگ عقل هندی اینجوری میاندیشه
شعر هندی اینجوریه اصلاً از شعر هندی خوشش
نمیاد از در مورد ایرانیها میگه که از
شعر ایرانی خیلی خوشش میاد نظامی رو
میشناسه مولانا رو میشناسه فردوسی رو
میشناسه هنر ایرانیو میشناسه و
ویژگیهاشو
میگه و معتقده که ایران خب معتقد که از
نظر تاریخی هم ایرانیها اولین امپراتوری
رو درست درست کردن اولین کهنترین
تمدن و تمدنی هست کهنترین تمدن ولی تنها
تمدنی هستن که کاملاً منقرض شده یعنی تمدن
چینی و اینا هنوز هستن در ولو در حالت
ثبات ولی تمدن ایرانی کاملاً منقرض شده
حالا اینها رو صحبت میکنه
یه
ویژگهاش یعنی میخواید بگیم که اینها آیا
میتونستن به شکلی بیاندیشن که دولت درست
کنن
یعنی یک نظام سیاسی درست کنن که در اون
نظام سیاسی آدمها تصمیمگیرنده
باشن. میگه که نه
در این فلسفه اولین بار در یونان به وجود
آمد و چرا؟ به خاطر اینکه در یونان بود که
انسان آزاد به وجود اومد.
انسان آزاد و هست که میتونه راجع به آنچه
هست و آنچه نیست و آنچه باید و آنچه نباید
فکر کنه و با دیگران بحث کنه یعنی با
دیگران گفتگو کنه
و آنچه هست و آنچه نیست و آنچه باید و
آنچه نبایدو از پیش تعیین شده ندونه وقتی
شما خودتون رو آزاد میدونید یعنی اینکه
شما هر چیز رو که هست میتونید دینچرالایز
بکنید غیرطبیعی تصور کنید. اصلاً فکر
نکنید که اونچه که هست طبیعیه. بنابراین
شما آزادید که همه چیزو به بحث بگذارید.
این آزادی که انسان یونانی داشت و هیچکس
هیچ کدوم از تمدنهای دیگه نداشتن این بود
که موجب شد درش فلسفه متولد بشه. تولد
فلسفه با تولد سیاست همزمانه دیگه. یعنی
دو بچه یک چیزن. سیاست به مفهوم یونانیش
یعنی اینکه ش انسانها بتونن یک نظم سیاسی
رو تصور کنن و تحقق ببخشن این لازمش اینه
که این انسانها آزاد باشن و میگه در
ایرانیها ایرانیها آدمای خوبی هستن اونا
هم فلانن
ولی استبداد است غیر از غیر از یونانیها
همه مستبدن ولی میگه ویژگی ایرانیها اینه
که شاهانشون اونها رو مجبور اطاعت
نمیکنن بلکه ایرانیها خودشون
اطاعت اختیاری میکنن که چیز وحشتناکتریه
البته شاید هیگل نمیدونست اینو این اطاعت
اختیاری میگه که اونجا استبداد هست ولی
این
استبداد بر اساس اجبار نیست
مردم رعیت
خودشون دوست دارن
پادشاهانشون خب وقتی که شما
آزادین شما یعنی اونچه رو که رخ میده
اونچه رو که تحقق پیدا میکنه محصول تقدیر
نمیدونید یعنی فکر نمیکنید که این جهان
حوادث تاریخی حوادثی هستن
که یک دست الهی یک مشیت الهی پشت سرشون
هست و شما فقط میتونید روایت کنید همون
کاری که مثلا ما در تاریخنگاری ما یه
تاریخنگاریه که همه چیزو در نهایت میگه که
اتفاقی که افتاد همه مشیت الهیه دیگه
مثلاً فرض کنید عطایا جوینی که تاریخنگار
عصر حمله مغله میگه که اولش میگه که آره
مغل اومد و فلان کرد و فلان کرد و میگه و
باد استغنای الهی وزیر خدا عصبانی شده بود
مغلو فرستاده بود تمام توجیه یعنی توضیحش
برای تاریخ
آخرسر بر روی چیزی مبتنیست که برای انسان
فهم ناپذیره این عقل آزاد هست که میتونه
ه تاریخ رو بفهمه و تبیین کنه و چون که
انسان رو آزاد میدونه میتونه به اصطلاح
تاریخ رو محصول به اصطلاح کنشها و با
کنشهای انسانی ببینه هرودوت اولین
تاریخنگار تاریخ هست و نکته جالب اینه که
در ابتدای تاریخش هرودوت میگه که مسئله من
اینه که این حوادث چگونه به وجود آمد
اومده و میخوام ثبت کنم اینها رو و این
حوادث همه م مجموعهایست از پیکار بین
انسان آزاد که انسان یونانیست و انسان
برده که انسان ایرانیست یعنی تمدن ایرانی
و امپراتوری ایرانی تمدن بردگانه و این
تنشی که بین آزادی و استبداد هست میشه
تاریخ و تاریخ هردوت به اصطلاح قلب تپندهش
بر اساس به اصطلاح این تقابل
تقابل و توضیح این تقابل استوار هست. خب
این به این معناست که شما در وقتی که از
انسان و جامعه انسانی صحبت میکنید از
جامعه صحبت میکنید که همه چیزش تاریخیه.
همه چیزش یعنی حتی وجود فیزیکی انسانها
یک وجود تاریخیست. یعنی چی؟ وجود تاریخیه؟
یعنی وجودیست که در
بستر شرایط عینی و
تاریخی خاصی ساخته میشه. انسانها
افکارشون با محیطشون کاملاً در ارتباطه.
افکارشون محیطشونو میسازه. محیطشون
افکارشونو میسازه. ولی این در هر چارچوب
تاریخی متفاوته. بنابراین هیچ چیز انسانی
نیست که شما بتونید اینو از به اصطلاح
ازلی و ابدی
بدونید. حتی عقاید آدمها، ایمان آدمها،
خدای آدمها، خود آدمها، همه اینها
تاریخی فیزیک بدنشون تغییراتی که در به
اصطلاح جهان عینیشون به وجود میاد همه
تاریخیا.
خب علوم
انسانی علوم علومی هستن که از دل فرهنگی
برمیان که انسان رو آزاد
میدن و انسان چون انسان رو آزاد میدونه
انسان رو تاریخی میدونه و چون تاریخی
میدونه بنابراین شما نمیتونید یه اصولی
از قبل تعیین بکنین برای فهم انسان و برای
توضیح شرایط و اون اصولو همواره تکرار
بکنید هم همون طور که در تاریخنگاری ما
هست. در تاریخنگاری ما یه منطقه. همه
تاریخها یه منطق دارن. ولی این به مع به
این معناست که شما در هر موقعیت تاریخی که
هستید باید از نوع همون موقعیت تاریخیتونو
بفهمین و هم تاریخ گذشتهتون رو از اون
موقعیت دوباره بفهمین. یعنی انسان در به
در به موازات گذر زمان هم خودش در جای
جدیدیه هم گذشتهشو در از یک چشمانداز
جدیدی میبینه. بنابراین انسان گذشته
ثابتی هم نداره. گذشته ثابت وجود نداره.
همون طور که زمان حال اگه شما زمان حال رو
حس بکنین و در زمان حال باشین یعنی مدام
تغییر رو بفهمید این گذشته شماست که تغییر
پیدا میکنه حرکت یعنی جدا شدن از گ قبل و
این جدا شدن از قبل به این معناست که شما
هویت سیالی دارین که مدام شما رو وا
میداره از نو بیاندیشید از نو فکر بکنید و
در حقیقت از نو فکر کردن به این معناست
میتونید بدونید شما در یک شرایطی هستید که
مال خودتونه و
نمیتونید از کسی کمک بگیرید برای
اینکه جای فهم خودتونو بگیره بذارید من
براتون یک چیزی