بفهمم مرز بین خوت
کجاست من با نوشتن هست که به یک انسان
اخلاقی بدل میشم یا به انسان بدل میشم
انسان با زبان متمدن میشه و تمدن مدرن با
نوشتار زمانی که انسان توانست یعنی فرهنگ
نوشتاری با فرهنگ گفتاری زمین تا آسمان
فرق میشده این به این مع نیست که قبل از
گوتنبرگ کتاب نبوده یا نوشتار نبودهها نه
فرهنگ نوشتاری یعنی
فرهنگی که با بر بنیاد نوشتار ساخته میشه
این متفاوته با فرهنگی که بر بنیاد گفتاره
حالا براتون میگم نوشتههای شما اکثراً
نوشتههای فرهنگ گفتاری بودن یعنی
نوشتههایی بودن که من وقتی
میخوندم انگار
که
شما نوشتین اگه من پیش تو بودم همین حرفا
رو میزدین ننوشتید برای اینکه من بخونم
م نوشتید که برای من انگار نوشتید که
شفاهی گفته بشه. قدیم وقتی کتاب مینوشتن
قرآن مثلاً کتابای مقدس شاهنامه اینها
نوشته نمیشدن برای
اینکه خوانده بشن به مفهوم امروزی بلکه
نوشته میشدن که بیان بشن قرائت بشن تلاوت
بشن.
هدف از نوشتن بیان شفاهی بود نه بیان
نوشتری به همین دلیل
هم در اصل شما یک متنی میدیدید که به
اصطلاح تکست نیست بلکه
دیسکورسه و فرق هست بین دیسکورس و متن
حالا میگم فرقش فرق قضیه چیه شما وقتی که
راجع به تکست حرف
میزنین یعنی که شما دارید از یک
نوع ارتباطی حرف میزنیم که تکنولوژیکه
برعکس ارتباط شفاهی زبان شفاهی اصلاً
تکنولوژیک نیست به هیچ چیزی نیاز نداره
هیچ تکنیکی نداره انسانها شروع میکنن با
همین گوشت و پوست و بدن خودشون و غریضهای
که دارن از غریضه به اصطلاح گفتار از
غریضه تکلمشون استفاده میکنن برای ساختن
نشانهها و با هم ارتباط بقر کار میکنن.
اما وقتی که شما تکست
میسازید
مینویسید ساختن نوشتن و چاپ میکنید یعنی
تبدیل کردید زبان رو به یک پدیده
تکنولوژیک. چاپ شد. این اصلاً شما رو
میبرید یه دوران دیگه. دوران مدرن با چاپ
شروع میشه. چاپ به شما
دیگه
شکل معنا رو ارتباطو کاملاً عوض میکنه.
یعنی م دیگه وقتی که ما در فارسی
مینویسیم آب و این آب در کتابی چاپ میشه
این آب معنیش اونچه که در حافظ میگه مثلاً
آب آتش داد کاملاً فرق میکنه چون اون
نوشته حافظ غزله غزل هم شفاهیه غزل نوشته
نمی گفته نمیشد خلق نمیشد برای اینکه کسی
در خلوت خودش بخونه برای اینکه غزل یک
گفتار شفاهیست که کسی برای کسی میخواند
یعنی باید یه چیزی قرائت بشه یک کاریست
اولاً
جمعی هم اون که آنکه
میسراید اون رو خلق خودش نمیدونه یک
محصول جمعی میدونه هم شن خوانندهش
جمعیه ارتباط بین فرد نیست در این ارتباط
فرد قائمه فرد زمانی ایجاد میشه که صنعت
چاپ میاد صنعت چاپ زمانیست که کتاب اثر
چاپ میشه یک نوع شکل ارتباط زبانی خلق
میشه که
شما میخوانید به خاطر اینکه نویسنده خاصی
اینو خلق کرده و این رو میخوانید در خلوت
در تنهایی و در
سکوت یعنی زبان رو که همیشه تا زمان صنعت
چاپ باید در جمع شما خلق میکردید ارتباط
و معنا در جمع حضور دیگران باید خلق میشد
تبدیل میشه به یک نوع ارتباطی که در تنهای
مطلق ایجاد میشه یعنی کهه
شما
امکان به وجود آوردن تنهایی معنا رو ایجاد
میکنید برای اولین بار انسان با صنعت چاپ
قادر به خلق معنا در تنهایی میشه این
انسانه که اونوقت دیگه خدا میمیره براش.
کسی که بتونه معنی رو خلق بکنه کسیست که
میتونه خوب و بد و بدو خلق بکنه. کسیست
که میتونه خیر و شر رو خلق بکنه. کسی که
میتونه تقلید نکنه. کسی که میتونه مستقل
باشه. آتانومی به وجود میاد.
مستقل
بودن ترک تقلید ترک
بندگی
آزادی و در حقیقت خودبنیادی زمانیست که
شما
بتوانید معنا خلق کنید در
تنهایی معنا یعنی همه چیز مدار یعنی شما
یک انقلاب کوپرنگی اتفاق
میفته بنیان خوب و بد بنیان حقیقت همه
چیزی بیرون شما وجود داشت به دلیل اینکه
اساساً امری بود
غیرشخصی و حتماً باید در ز در زبانی خلق
میشد که در جمع بود یعنی حتماً نیاز به
ریچوال
داشت خارج از ریچوال خارج از کامیونیتی
خارج از جمع میتونه در فردیت مطلق شما
ایجاد بشه اینجاست که فرد متولد بشه و
انسان زمانی که میتونه بخونه یعنی بعد از
صنعت شما تبدیل به فرد میشه. وقتی فرد
میشه میتونه خودش رو دیگه به عنوان یک
انسان فیزیولوژیک نبیده بلکه از به اصطلاح
هیومن بینگ بدل میشه به پرسن. یعنی چی؟
پرسن یعنی که
پرسونا در یونانی به چیز میگن نقاب میگن
وقتی میومدن تئاتر بازی میکردن یه نقاب
میزدن که مثلاً این میشد پادشاه اون شد
کسی که نبود ها شخصیتها پیدا میکردن شما
میگن پرسناژ داستان پرسناژ فیلم پرسناژ
فیلم یعنی چی؟ یعنی مثلاً آقای حسن محمدی
که در
نقش نخستوزیر بازی میکنه، پرسناژ
نخستوزیر یعنی نقاب زده. یعنی یک چیز
دیگری رو نشون میده که شما
میدونید این امر اعتباریه. این امر حقیقی
نیست. این رو ما فرض میکنیم. پشت این
نقاب یک انسانیست که این نیست. وقتی که
شما میتونید خودتونو
پرسون پر کنید اونوقت میتونید از اخلاق
حرف بزنید انسان میشه وقتی پرسن میشه میشه
یعنی یک موجودی که در گرچه از نظر
فیزیولوژیک عین جانوران دیگهست ما یه
حیوانی هستیم از نظر بدن مادی کاملاً مثل
دیگران فرقمون با حیوانات دیگه اینه که
میتونیم خودمون
رو برای جنبه فیزیولوژیک یک پرشون تعریف
کنیم یک نقاب بزنیم بگیم انسان آن کسیست
که حق آزادی
داره حق برابر دارد کرامت دارد
کرامت حق آزادی برای بافرض وجود پرسن هست
اینجاست که انسانیت هیومنیتی متولد میشه و
هیومنیتی امکان به وجود آوردن حقوق بشر
رو میاره یعنی شما میگی فارغ از اینکه من
کیم و چیم و اینا من فرض میکنم که این
نقابی که من دارم همه
دارن این نقاب دیگه یه نقابه یه چیز فرضیه
ربطی به واقعیت نداره واقعیت بسیار متکسره
بسیار متفاوته اصلاً من راجع به ک حقوق
کسانی میتونم حرف بزنم که هرگز در زندگیم
ندیدم و نمیشناسم گذشتگان آیندگان مثلاً
کره زمین مهم نیست من میتونم انسان رو به
عنوان پرسن تعریف میکنم. یعنی اون چیزی
که
نیست. شما در حقیقت
مدرنیته ابداع اون چیزیست که نیست. فرض
اون چیزیست که نیست. شما در علم این کارو
میکنید. در هنر این کار میکنید در
تکنولوژی این کارو میکنید و م این میشه
پیشرفت. یعنی شما همواره چون میتونید
چیزی رو که نیست فرض کنید به محض اینکه
فرض کنید باید از اون بگذرید بنابراین سنت
چیه؟ اون چیزی که شما تا الان فکر
میکردید در وجودتون وجود داشته فرض تصور
به محض اینکه شما بخواید یک چیز جدیدی خلق
بکنید یعنی مدرن بشین این تلاش برای خلق
امر جدید میشه مدرنیته اما وقتی بشناسیدید
میشه دیگه سنت سنت مثل مدرنیته در حرکته
سنت یعنی اون لحظه قبل از مدرنیته اونچه
مدرن بوده شما در عصر جدید هست که وقتی
وقتی که یک لباس نوع رو میخرید به محض
اینکه میخرید خریدن چیه؟ خریدن که تغییر
در اون لباس نیست. خریدن فرض رابطه
متفاوتیست که شما با یک شی میکنید. یعنی
شما مالکیت پیدا میکنید. مالکیت که در
خارج نیست. به محض اینکه شما مالکیت یک
چیز نو رو پیدا میکنید اون میشه دست دوم.
اون میشه
کهنه. یعنی رابطش یه فردی
رابطه نوع رو به کهنه بدل میکنه. شما
زمانی میتوانید نوع رو بفهمید که بتوانید
یک رابطه خاصی رو که واقعی نیست فرضیه به
او ایجاد بکنید. تمام نظام جدید برای این
پول اعتبار ارزش م س مراتب اجتماعی همه
انتخابات قانون اینا همه ایناست که زندگی
بشر ساخته دیگه چیزایی که در خارج وجود
نداره اگرشان قانون که ما بهزا نداره که
نمی همین
شکله بنابراین کار
یک
معنا فقط و فقط از با ساختن شکل و فرم
ایجاد
میشه و کشف این نکته یعنی فیلسوفان حالا
در یونان میگم فهمیده بودن این نکته رو
ولی درک نکرده بودن که اونا فکر
میکردن صورت مهمه در برابر محتوا و ماده
ولی مدرنها متوجه شدن اصلاً چیزی جستور