حس مشترک چیست؟ از سری جلسات خصوصی ادبیات غرب

مشترک یه اصطلاح خیلی پیچیده‌ایست از زمان که ارسطو به کار برده اولین بار تا امروز باید یه توی جلسه جدا صحبت بکنیم راجع بهش یه بخشش مفهوم فلسفیه یعنی مفهوم متافیزیکیه که ارسطو میگه که شما ۵ تا حس دارین و این مال این ۵ تا حس به شما لزوماً برای اینکه شما واقعیتو درک بکنین کافی نیست چون شما ممکنه خواب مثلاً خواب باشین در خواب همه حواس آدم کار می‌کنه دیگه شما می‌ترسین می‌خورین می‌خندین می‌نوشین هر همه حواس شما کار می‌کنه ولی شما تو خوابین کی می‌فهمین تو بیداری هستین زمانی که علاوه بر این پنج تا حس یه حس مشترک داشته باشین یعنی چی یعنی کهه شما چیزی رو که حس می‌کنین دیگرانم حس بکنن به این معنا یعنی اگه شما میگین الان روزه کی می‌فهمین که تو بیداری دارین خورشیدو می‌بینین زمانی که یه کسی کنار شما بگه که آره اینم الان روزه الان من خورشیدو می‌بینم یعنی اگر دیگری هم بر حس من حسش مشترک باشه برا ما با من بگه من این چای اگر داغه اونم داغ حس بکنه ولی اگه من چای داغ حس بکنم اون میگه سرده یعنی اینکه یکی از ما یا خوابیم یا توهم داریم یا مشکل حسی داریم توجه می‌کنید بعد این مسئله حس مشترک میاد توی فلسفه علوم اجتماعی و فلسفه سیاسی در قرن هجدهم مسئله کامن سنس یکی از مهم‌ترین کانسپتهای تو فلسفه سیاسی آمریکاست و تامپین که فیلسوف دوران انقلاب آمریکاست مثلا یه کتاب داره به نام کامن سنس کتاب به فارسی هم ترجمه شده کتاب تامپینو بخونید اونق تئوری تام اون وقت این چیز اصطلاح از اسکاتلند از بعد از هیوم هیوم ساخته میشه و بعد فیلسوفان اسکاتلندی دوران همون قرن هجده و وارد بحث سیاسی میشه و اونوقت کانت خودش اینو به مفهوم کاملاً متفاوتی به کار میبره من حالا میگم یه جلسه باید راجع بهش صحبت کنیم بعد بعد دیگران و دیگران دیگر تا میرسه به چیز تا میرسه به آرنت پس بحث کامن سنسو یه جلسه صحبت میکنیم اما اصل نکته که شما میگین درسته این آخرین کتابیه که آرنت نوشت یعنی کتابی بود که سه تا بخش داشت و بخش د تا بخششو نوشت بخش سومشو جمله اولو که نوشت روی ماشین تحریر سکته کرد و فوت کرد این دغدغه اولش که بخونین این ح من نمیدونم شما به چه زبانی میخونین به زبان فرانسه یا سوئدی می‌خونین این کتاب حتماً ترجمه شده قطعاً اسمش هست زندگی ذهن یا حیات ذهن به فارسی هم ترجمه شده ولی قطعاً شما اگر به یه زبان دیگه‌ای بخونین حتی اگر به زبان یجوج مجوج بهتر از ترجمه باز اسمش هست لایف آف د ماین م اولشم شروع می‌کنیم با همین مسئله آشمن مسئله چیز اینه دیگه مسئله آرنت اینه که چطور میشه که شما بدونی خیر و شرط چیه دقیقاً همین که شما میگین من می‌دونم خیر چیه و شرط چیه ولی در عمل نمی‌کنه یعنی دانستن اینکه یه چیزی خوبه چه چیزی خوبه و چه چیزی بده درست هم که شما میگین اتوماتیک منجر نمیشه بین که من کار خوب بکنم و کار بد نکنم مثل مثلاً یارو پزشک قلب سیگارم می‌کشه اون که بهتر از مردم عادی می‌دونه سیگار برای بدنی ضرر داره ولی دانستن این که موجب نمیشه یا دزدا که نمی‌کنن که دزدی کار خوبیه که دزدی می‌کنن که یا مثلاً خیلیا اصلاً بسیاری از انسان‌ها به سمت شرم میل دارم درست درجه شره جذابیتش ش جذابیت شر خیر که جذابیت نداره که اصلاً شره که جذابیت داره یعنی سیداکشن مال شره دیگه شیطان چیه داستانش وقتی در بهشت به شکل مار در میاد دیگه زیباست دیگه زیباترین خزندهست ما یعنی شر زیباست سیداکشن مال شره وقتی که میگیم طرف یک نگاه شیطانی داره نگاه که شما رو جذب می‌کنه شما رو وسوسه می‌کنه اغواگره در حقیقت شیطان اغواگره دیگه شر اغواگره خب بنابراین دانستنی که حتی شر فاستوس چیکار می‌کنه فاست در گوته اون عمداً میره روحشو به شیطان می‌فروشه دیگه میگه اصلاً میگه که من رفتم فلسفه خوندم طب خوندم حقوق خوندم الهیات خوندم همه علوم عالم آدم ولی اصلاً من جذاب من یه چیزی می‌خوام که عواطف منو بشورونه می‌دونی یه چیزی میخوام هیجان هیجان آور باشه وقتی که طرف نمقوط آزاد می‌کنه نمیدونم کارای خطرناک می‌کنه برای چی جلست به خاطر که خطرناکه این کارو می‌کنه اون به خاطر اینکه اگه خطر نداشته باشه که نمیره اون کارو بکنه اون میخواد به اصطلاح یک هیجان فوقالعاده رو در حقیقت یک به اصطلاح چی میگن یک شور فوقالعاده رو میخواد تجربه کنه شما چرا انقدر اپر داشتن جذابه چرا انقدر خیانت کردن جذاب جذابه ها چرا انقدر گناه کردن جذابه گناه کردم گناهی پر ز لذت که فروغ فرخزاد دیگه گناه جذابه دیگه گناه اگر اگه کسی از گناه لذت نبره آدم نیست در نتیجه شر جذابه پس دونستن شر اینکه شر چیه خرچ چیه مطلقا شما رو وادار نمی‌کنه که به سمت خیر برین و در برابر شر مقاومت کنین مسئله آرنت این بود که چهجونه میشه که انسان اولاً آگاه بشه به خیر شر آگاه باشه یعنی که همواره کانشس باشه نه اینکه آگاه باشه شما می‌دونید قتل بده ولی ممکنه که یه موقع عصبانی بشید خون جلو چشاتونو بگیر که بکشی یعنی اون لحظه دیگه شما این بدیه چیز در ذهنتون حاضر نیست کانشس بودن یعنی کهه شما آگاهی بیاری همیشه حواست باشه که دروغ بده یعنی این وجدان که صدای وجدانو مرتب بشنوید در حقیقت این بازدارنی دور بود چهجوری میشه که شما از انکینگ که آرنت میگه میگه که آشمن مشکلش این بود که نمیاندیشید یعنی نمیتونست بین خوب و باد فرق بگذاره میدونی اندیشیدن به معنی قضاوت کردن توی در کانت و در آرنسکینگ به معنای جاجینگ خب یه سینکینگه و بعد اینکه خب شما چهجوری فکر میکنی بتونی فرق بگذاری دوم اراده کنی و و قضاوت بکنی آرنت بحثینگ و بحث ویل رو منویسه و بحث جاجمنت که میرسه اونجا چیز میشه کوت میکنه بنابراین چهجور شما فکر کنی بعد اراده کنی بعد عمل کنی اصلاً مسئله فلسفه از روز اول تا الان رابطه بین اندیشه و عمل تئوری و پرکتیس ها این موزله بزرگ اندیشه اینه دیگه توی چیز توی ارسطو توی اخلاق نیکوماخوس میگه که انسان د تا حیات داره ویتا اکتیوا ویتا اکتیوا به یونانی یعنی که اون چیز اون زندگی که مربوط به عمله شما حالا کار می‌کنین پول درمیارین یه حرفه‌ای یاد می‌گیرین پزشک میشین نمی‌دونم فلان می‌کنین این ویو اکتیوه این زندگی عملی شماست که حتی سیاست ورزیدن هم یک عمله دیگه شما در سیاست که چیز می‌کنین یه عملی دارین انجام میدین یکی هم ویتا کانتم کانتمپلاتیوا یعنی اندیشه کانتمپلیشن در حقیقت زندگی که مربوط به حیات فکریست حیاتی که شما می‌اندیشین تفکر می‌کنین و بحث اینست که حالا ارسطو میگه که بالاترین حیات حیات ذهنیه ولی از زبان ارسطو تا الان بحث اینه که این فکر با اون عمل چه ربطی داره چ چهجوری میشه شما آشتی بدید مثلاً در چیز در زمان کانتیر رسالت یه جستار کوچیک داره که میگه که خیلی اسمشم این هست که این درباره این حرف شایع که عمل ربطی به تئوری نداره یعنی کهه فلسفه سیاسی ربطی به عمل سیاسی نداره اینو نقد میکنه میگه اینجوری نیست شما نمیتونید عمل سیاسی داشته باشیم بدون اندیشه سیاسی بنابراین مسئله اندیشه و عمل یه پر یک معضل بسیار بسیار حیاتیست تا در فلسفه تا امروز در تا تا الان بحث بر سر اینه که چه رابطه‌ای هست بین فکر ما و عمل ما ها و این یه چیز ساده نیست یک کتابی هستی که این شاگرد چیز اسمش هست ریچارد برنستاین که یک فیلسوف یهودی بود یکی دو سال پیش فوت کرد اینم شاگرد آرنته یه کتابی داره به نام پکس اکشن کپ فسفی اتی پراکسس و اکشن فلسفه های معاصر فعالیت انسان اکتیویتی حالا این کلماتم ترجمه کردنش خیلی سخته دیگه اکت و اکتینگ و اکتیویتی و اکشولایز کرد اکچوال و اکچولایز کردنو می‌دونید که تو فرانسه به نیوز میگن اکتوالیته می‌بینین به نیوز میگن اکتوالیته اکتوالیته یعنی اونچه که وات از پنینگ اون اتفاقی داره میفته اون بودن خودش یعنی اکچولایز شدن خ اینکه ما ما به اصطلاح بودن ما شدن ما ما مدام داریم میشیم ما مدام داریم یه قوه‌ای هستیم یه پتانسیلی هستیم که داریم به فعلیت بدل میشیم ها مدام داریم فکر ماست بدن ماست همه چیز ما در حقیقت یه چیزی دیگه ما سلوونو مرتب داریم سلولا کنهرو از دست میدیم سلولای جدید میاد یعنی یعنی مدام شما از قوه به فعل دارین میرین این یعنی کهه وقت چه رابطه‌ای هست بین خود اون فکر و عمل بحث بسیار پیچیده‌ایست و خود اینکه اندیشیدن از نظر آرنت و خیلیا دیگه خودش یه اکشنه یعنی خودش اندیشیدن یک کاره ها چیزم میگه دیگه دیگه میگه خودش یه نوع عمله خب بنابراین اونوقت بحث این پیش میاد که بین این انواع مثل خواب دیدنم یه نوع کاره تخیلم یه نوع کاره بین این کارای مختلف ما چه ارتباطی هست ه ما چرا به تپیدن قلب نمیگیم کار ما نمیگیم که من دارم یه کاری می‌کنم تپش یه کاریست که انجام میشه تو بدن شما ما به چه کاری میگیم اکشن به چه کاری میگیم به اصطلاح اکت ها به چه کاری میگیم پرکتیس یا پرکسیس اینا همه با همدیگه فرق میکن تو فارسی متسفانه اینا یه جور ترجمه میشه ولی بحث بحث خیلی مهمیه آره ببخشید