امروز عنوان بحث ما هست بهداشت عقل و
سلامت وجدان در عصر ظلمت.
شاید برای بعضیها خیلی عجیب باشه این
عنوان که مگر عقل آدم هم نیاز
بهداشت داره یا عقل انسان
هم
نیازمند مراقبت هست نیازمند این میشه
چگونه میشه از سلامت عقل سخن گفت یا همین
طور وجدان انسان چطور میشه که وجدان انسان
بیمار میشه و چگونه میشه از سلامت این
وجدان مطمئن شد
و در مراقبت از اون
کوشید و بعد عصر ظلمت به چه معناست؟ خب
اجازه بدید که من اول اصطلاح عصر ظلمت رو
براتون توضیح بدم برای کسانی که کمتر با
هانرنت آشنا
هستن میدونید که این اصطلاح رو عصر ظلمت
رو هانرنت به کار میبره.
و مقصود از او خود این که به اصطلاح تعبیر
مال برشته مال یکی از از یکی از شعرهای
برشت گرفته
ولی به عنوان یک مفهوم سیاسی ازش استفاده
میکنه ما همیشه در تاریخ داشتیم
دورانهای سیاه دورانهای تاریک حالا ناشی
از فقر بوده از قهطی بوده از بیماریهای
همهگیر بوده از استبداد بوده از رنجهای
فراگیر بشری بوده. دورانهای سیاه زیاد
بودن در تاریخ و در تاریخ همه ملتها.
ولی وقتی میگیم عصر ظلمت مراد این نیست که
ما در یک دورانی زندگی میکنیم که مثلاً
استبداد خیلی وحشتناکی وجود داره یا فقر
هست یا وردگی هست یا استثمار هست یا
استعمار هست یا حکومت خودکامه است ظلم هست
نه مراد فقط این
نیست بلکه به یک معنی خاصی آرنت این رو به
کار میبره که باید برای شما توضیح
بدم. ما انسانها
آرنت تأکید میکنه بارها و بارها که در
روی زمین چیزی به نام انسان نداریم. یکی
از دلایل مهمی که آرنت از سنت فلسفه سیاسی
فاصله میگیره میگه که در فلسفه سیاسی شما
همیشه صحبت میکنید از انسان. انسان
اینجور است. انسان اونجور است. انسان این
صفتو داره، انسان اون صفتو داره. ولی ما
چیزی به نام انسان نداریم. ما همیشه
انسانها داشتیم. هیچگاه بر روی زمین
چیزی به نام انسان زندگی نکرده، بلکه
همواره انسانها وجود داشتن. انسانها
زندگی کردن. اگر شما به اساطیر،
افسانهها، داستانهای مذهبی و تمام اون
روایتهایی که آفرینش رو بیان میکنند،
داستان آفرینش رو بیان میکنند بنگردید،
خواهید دید که همواره از آغاز انسانها
وجود داشتن نه یک انسان. خب این انسانها
برای اینکه ز با همدیگه زندگی بکنن
نیازمند این هستن که با همزیستی بکنن. این
همزیستی این هنر همزیستی
رو اسمشو رو ارسطو میگذاره سیاست سیاست
یعنی هنر همزیستی انسانها با
همدیگه باید یاد بگیرن که با همدیگه زندگی
کنن برای اینکه با هم یاد بگیرن که با
همدیگه زندگی کنن باید همدیگه رو به رسمیت
بشناسن و تکسر و تفاوت بین خودشون
رو بپ بپذیرند که بتوانند با به رغم تکسر
و تفاوت و تنوعی که دارند در مسائل مشترکی
با
همدیگه مسائل مشترکی که بینشون هست با
همدیگه گفتگو کنن با هم بحث کنن با هم
تصمیم بگیرن و سرنوشت مشترکی رو برای
خودشون بسازن این میشه
یک جامعه انسانی که درش افراد میتونن
سیاست بورزن
خب شما برای اینکه سیاست بورزین کجا سیاست
میورزین در
حقیقت این سیاست کجا ورزیده میشه این
سیاست کجا امکان پیدا
میکنه هانرن میگه که خب ما یک قلمروی
خصوصی داریم قلمروی خصوصی اون قلمروییست
که
شما نه فقط محدوده خونهتون بلکه محدوده
مسائلتون و کارتون مثلاً شغلتون جزء مسائل
خصوصی درآمدتون جزء مسائل خصوصیه. کاری که
میکنید جزء مسائل
خصوصیه. مغازهتون جزء مسائل خصوصی حتی
ادارتون
جز حوزه قلمرو خصوصی محسوب میشه. جاییست
که شما به مسائل خودتون میپردازید و
خانوادهتون. اما قلمرو عمومی اونجاست که
شما با انسانهای دیگه مشترک هستید. یعنی
چیزی که با بقیه افراد جامعه اشتراک دارید
فضایی که مکانی که فضایی که شما با
انسانهای دیگه مشترکین و در اون فضا شما
درباره مسائل مشترک بین خودتون گفتگو
میکنید ارتباط برقرار میکنید و تصمیم
میگیرید و و اون چیزی رو که میگیم سیاست
شما در عمل سیاست
میورزید خب قلم عمومی رو فرض بکنیم مثل
یک میدانه
در
یونان یک جایی بود که به نام آگورا آگورا
یک محلی بود که مردم شهر درش مردم آتن درش
جمع میشدن و راجع به مسائلشون با همدیگه
گفتگو میکردن حالا این رو شما به عنوان
مثل یه استعاره تصور کنید که قلمروی عمومی
یک مکانیست که افراد در اونجا جمع میشن و
در اونجا با همدیگه گفتگو میکنن و سیاست
میورزن مثلاً انتخابات
میکنن قانون میگذارن قانونو تغییر میدن
قانونو اجرا
میکنن در مورد آیندهشون تصمیم
میگیرن به سرنوشت نسلهای بعدشون
میاندیشن خب این قلمرو عمومی باید یک
جایی باشه که افراد آزاد و یک سهم آزاد و
برابری داشته باشن برای استفاده از اون و
مهمترین نکته اینه که این افراد چون
که همدیگه رو
میبینند در در برابر هم پدیدار میشن
میتونن با همدیگه گفتگو کنن به عبارت
دیگه اگر یادتون باشه
کانت تقسیم کرد چیزها رو
به فنومن و نومن گفت که وقتی که ما از این
میز حرف میزنیم این میز
یک ظاهری داره یک مثلاً وزن داره شکل داره
رنگ داره نمیدونم حجم داره طرح داره اینا
ظاهرشه ها این اون چیزیست که برا ما
پدیدار میشه اون چیزیست که ما میبینیم و
یک ذات داره ذاتش اون حقیقت اون گوهر اون
اون چیزی که به
اصطلاح قدیمیها بهش میگفتن اسنس یک چیز
هست گوهر یک چیز جوهر یک
چیز اونو ما نمیبینیم. ما چیزی که
میبینیم همین ظاهرش هست اونچه که برا ما
پدیدار میشه و جهان کانت جهان از نظر کانت
یعنی اون چیزی که شما میبینید اون چیزی
که براتون پدیدار میشه اون چیزی که شما
نمیبینید و ارتباط براش باهاش برقرار
نمیکنید اون دیگه جزء جهان شما نیست ولو
اینکه او وجود داشته
باشه تا زمانی که هرچی که هست بر شما
پدیدار نشه به یک شکلی و در جهان شما قرار
نمیگیره. حالا در جامعه انسانی هم
همینطوره. در قلمروی انسانی هم
همینطوره. آدمها باید برای هم پدیدار
بشن. برای همدیگه ظاهر بشن. اگر آدمها
برای هم پدیدار نشن یعنی در یک جهان
مشترکی وجود
ندارد. پس جهان مشترک جهانیست که آدمها ب
برای همدیگه پدیدار بشن. برای اینکه
انسانها برای همدیگه بتونن پدیدار بشن،
امکان پدیدار شدن وجود داشته باشه، باید
آزادی و برابری
در این قلمرو عمومی وجود داشته باشه. یعنی
حق برابری که آدمها
در بهره برداری از این قلمرو عمومی دارن و
آزادی که برای تعیین
سرنوشت مشترکشون دارن. خب در نظامهای
توتالیترم نظامهایی هستن که این قلمرو
عمومی رو از بین میبرن. چیکار میکنن؟
میان و امکان ارتباط بین آدمها رو از بین
میبرن. کامیونیتی یعنی جامعه با کامیکیشن
یعنی ارتباط میسر میشه. یعنی اگر ارتباط
برقرار نشه جامعه وجود نداره. وقتی که
جامعه افراد از همدیگه جدا میشن و امکان
ارتباط وجود نداره آدمها دیگه همدیگه رو
نمیبینند آدمها بر همدیگه پدیدار نمیشن
این قلمره عمومی تاریک میشه وقتی که هارنت
میگه عصر ظلمت عصر ظلمت یعنی عصری که
قلمرو عمومی تاریکه آدمها همدیگه رو
نمیبینن آدمها امکان ارتباطو با همدیگه
ندارن آدمها ها چنان که هستند بر یکدیگر
پدیدار نمیشن. آدمها نمیتونن همدیگه رو
به رسمیت بشناسن. هر آدمی تبدیل میشه به
جزیره. نظامهای توتالیتر، نظامهای
تمامیتخواه نظامهایی هستند که جامعه رو
اتومیزه میکنن.
یعنی یک جامعه رو که مجموعه از انسانهای
در ارتباط با همدیگهست تبدیل میکنن به
انبوهی از تنهایان.
انبوه میلیونها آدم تنها میلیونها آدمی
که انبوهن ولی تنها هستن امکان ارتباط
آزاد و برابر با همدیگه ندارن این میشه
عصر ظلمت عصر ظلمت عصریست که قلمرو تاریکی
قلمروی عمومی در تاریکی به سر میبره
انسانها همدیگه رو نمیبینن انسانها با
همدیگه ارتباط ندارن انسانها چنان که
هستند بر یکدیگر پدیدار نمیشن انسانها
همدیگه رو به رسمیت نمیشناسن انسانها
نمیتونن با همدیگه دیگه حرف بزنن
نمیتونن با هم تصمیم بگیرن نمیتونن با
همدیگه مسائل مشترکشونو تشخیص بدن
نمیتونن راجع به سرنوشت مشترکشون
هیچگونه تصوری داشته باشن این میشه عصر
ظلمت خب در عصر ظلمت چه اتفاقی
میفته بگذارید من یک اصطلاح فلسفی دیگری
رو توضیح بدم تا ببینیم که در عصر ظلمت چه
اتفاقی میفته در حقیقت یعنی نظامهای
توتالیتر لازم نیست که با توپ و تفنگ و
نمیدونم ارتش و نمیدونم زندان و اینها
آدمها رو از بین بر آدمها سلطه پیدا
بکنن. بلکه همین که بتونن آدمها رو جدا
بکنن همین که ارتباط بین آدمها مخدوش بشه
توتالیتاریسم مستقر شده و مستقر خواهد
موند. بقای توتالیتاریسم به خشونت و قدرت
سرکوبش نیست. بقای توت توتالیتاریزم اینکه
امکان ارتباطو از بین ببره امکان ارتباط
بین آدمها که از بین رفت خودبهخود
توتالیتاریسم دوام خواهد داشت وقتی هم
میگیم ارتباط نه اینکه آدما حرف بزنن فقط
نه شما میتونید حرف بزنید ولی ضد ارتباط
حرف بزنید یعنی مثلا شما دشان بدید به یک
نفر یا شما به یک زبانی حرف بزنید که کسی
نفهمه مثلاً دیدید که روشنفکرا خیلی دوست
دارن به یه زبانی حرف بزنن که کسی نفهمه
این این ضد ارتباطه. شما میتونید مثلاً
میلیونها کتاب چاپ بکنید که این کتابا
هیچ معنی نده. به زبان فارسیه ولی معنی
نده. شما میتونید خیلی از اصطلاحاتو به
کار ببرید در حالی که هیچکس از اون برداشت
خاصی نداره. هر کس در هر کس تعریف خودشو
بده از چیزها اون اصل در اون اصل ارتباط
مخدوش میشه. دیدید که الان زمان ما
اینطوریه دیگه. الان شما با خیلیا که صحبت
میکنید میگه دموکراسی از نظر من حقوق بشر
از نظر من آزادی از نظر من این درست
استفاده ضد ارتباطی از زبان هست یعنی زبان
دیگه معنی نمیده همه چیز به جای اینکه به
یک امر مشترکی ارجاع بده به یه چیزی درون
آدمها ارجاع میده یعنی آدمها در درون
خودشون حبسن خب حالا این اصطلاح فلسفی رو
من باید توضیح بدم که با برمیگردیم به
اینجا ببینید ما انسانها ها ۵ تا حس
داریم درسته حس وساوایی چشایی بینایی
شنوایی
و وساوایی چشایی بینایی شنوایی و اون یکی
چی
بودم لامسه
و گوشمون چشممون لمس میکنیم و بویایی خب
این پ تا حس هر انسانی هر درکی که داره هر
ادراکی ی که داره مبتنی بر این پنج حس هست
پ حس و بساوایی گویایی چشایی شنوایی و
بینایی
خب
اما داشتن این پنج حس کافی نیست برای
اینکه شما واقعیتو بدونید شما به یه حس
دیگری هم
نیازمندید چرا به خاطر اینکه شما مثلاً
وقتی خواب میبینید شما در خواب واقعا
واقعاً این احساسو دارید مثلاً احساس
میبینید شما یه چیزی رو واقعاً میبینید
در خواب واقعاً دارید میبینید اما زم تا
زمانی که در خواب هستید نمیتونید بدونید
که این چیزی که میبینید واقعیته یا
واقعیت نیست یا یه موقعهایی آدم خیالاتی
میشه اشواهی رو میبینه سایههایی رو
میبینه توی تاریکی از ترس ممکنه صداهایی
رو تخیل
بکنه اینها رو واقعاً میشنو نوه واقعاً
میبینه ولی اینا واقعیت نداره. پس لزوماً
داشتن این ۵ تا حس کافی نیست برای اینکه
شما مطمئن بشید یه چیزی واقعیت داره یا یک
چیزی واقعیت
نداره. شما از کجا میفهمید چیزی واقعیت
داره یا نه؟
زمانی که شما یه حس دیگری داشته باشید که
ارسطو بهش میگه حس مشترک کامن سنس یعنی که
شما زمانی میتونید بگید که الان روزه که
انسانهای دیگه هم بگن الان روزه اما اگر
شما گفتید الان روزه انسانهای دیگه گفتن
الان شبه پس احتمالاً شما یک اشکالی در
حستون هست اشکالی در مغزتون هست اشکالی که
در درکتون هست اگر شما گفتید که مثلاً این
آب شیرینه همه گفتن این آب تلخه پس معلومه
که شما از
واقعیت دور
افتادید واقعیت شما در خواب میتونید
پرواز کنید میتونید به عمق دریاها برید
میتونید ثروتمندترین
آدم به اصطلاح قابل تصور بشید میتونید
همین کار همه کار محالو میتونید
بکنید ولی در خواب شما تنهایی شما
خوابهاتونو تنها
میبینید و به همین دلیل شما هیچ موقع در
خوابهاتون نمیتونید بگید که اونچه که
میبینید واقعیته یا واقعیت نیست اصلاً
پرسش از واقعیت براتون مطرح نمیشه واقعیت
اونجا در بیداریست اون چیزی که ما با
دیگران مشترکیم اون چیزی که ما با
دیگران یکسان
حس میکنیم گرما رو سرما رو
نمیدونم بوهار زبری و سختی و نرمی و روشنی
و تاریکی و همه اینها رو زمانی که دیگران
هم حس میکنند واقعیت داره. یعنی من زمانی
که میخوام ببینم که آیا این که من
میبینم واقعیت داره به شما میگم میبینی
اینو یا این صدا رو شنیدی؟ یعنی من با
دیگران باید چک بکنم این میشه کامنت سنس.
اگه کسی کامن سنس نداشته باشه ها اگه کسی
کامنت سنس نداشته باشه یعنی اگر کسی روز
رو شب ببینه دیگران میگن روزه او بگه شبه
اگر دیگران بگن که این آب تلخه او بگه
شیرینه یعنی او واقعیت رو درک نمیکنه ولو
اینکه حون ۵ تا حسو داره ولی با این حال
واقعیتو درک نمیکنه قلمرو
عمومی جاییست که شما امکان کامن سنس درش
پیدا میکنید. چرا؟ بهخاطر اینکه آدمایی
که با همدیگه حرف میزنن این آدمها باید
یه حس مشترکی هم داشته باشن دیگه مثل خب
در وحله اول خود زبان اگر من و شما از
زبان یک چیز نفهمیم یعنی یه زبان مشترک
نداشته باشیم که نمیتونیم ارتباط برقرار
کنیم پس وجود زبان مبتنی بر کامن سنس یعنی
حس مشترکه یعنی من و شما از کلمات یه درک
مشترکی داریم چون از کلمات درک مشترکی
داریم بنابراین میتونیم اون کلمات رو به
کار ببریم و با همدیگه ارتباط برقرار
کنیم. چون میتونیم ارتباط برقرار کنیم
میتونیم جامعه بسازیم. بنابراین
کامیونیتی یعنی جامعه مبتنی بر
کامونیکیشنه. ارتباطه و کامونیکیشن مبتنی
بر کامن سنسه. یعنی این کامن بودن مهمه.
این کامن بودن مهمه. اگر این کام حس مشترک
نباشه اگر این درک مشترک نباشه اگر این
دریافت مشترک از چیزها نباشه مثلاً هرکس
کلماتو به یک معنایی به کار ببره کماون که
الان این اتفاق خیلی زیاد
افتاده و یک خطر بزرگیست که زبان رو تهدید
میکنه هر کس کلماتو به یک معنایی به کار
میبره یعنی حس به اصطلاح کامن سنس وجود
نداره اون وقت کامیکیشن برقرار نمیشه ما
درصری هستیم که بیشترین کلمات رو به کار
میبریم بیشترین استفاده رو از زبان
میکنیم ولی کمترین ارتباطو میتونیم
برقرار بکنیم بیشترین به اصطلاح تکلم با
کمترین تفاهم بیشترین کاربرد زبان با
کمترین
استفاده به اصطلاح اون کار برای مفاهمه خب
این خطر
بزرگیست وقتی که نظامهای توتالیتر موفق
میشن ارتباط بین آدمها
رو کاهش ش بدن یا سست کنن. این به این
معنا نیست که آدما با همدیگه حرف نمیزنن.
این به این معنا نیست که آدمها مثلاً
وجود فیزیکی همدیگه رو نمیدن نمیبینن.
این به این معناست که آدمها امکان ارتباط
با همدیگه رو ندارن. یعنی زبان آدمها
برای همدیگه قابل فهمیست. آدما حرف
میزنن. ولی این زبان در خدمت خشونت، در
خدمت نفرت، در خدمت کینتوزی، در خدمت
فاصلهاندازی و در خدمت تنهاتر شدن
آدمهاست. خب وقتی که آدمها تنهاتر میشن
چه اتفاقی میفته؟ اون کامن سنس رو از دست
میدن. یعنی آدمها تا زمانی که میتونن با
همدیگه ارتباط برقرار کنن حس درک مشترکی
دارن، دریافت مشترکی دارن از چیزها. وقتی
که آدمها تنها میشن، آدمها درک مشترکشون
از چیزها رم از دست میدن. یکی از
ویژگیهایی که دیکتاتورها دارن
اینه. شما نمیدونم آنتیگونه رو خوندید یا
نه.
اونجا خیلی داستان همین هست و این داستان
در مورد همه دیکتاتورها از جمله آقای
خامنهای هم صادق هست. دیکتاتورها کسانی
هستن که به دلیل اینکه فکر میکنن اطلاعات
زیاد دارن خودشون رو بالاتر از جامعه
میدونن. به هیچکس گوش نمیدن. به هیچکس
اعتماد ندارن. خودشون رو سرور و برتر از
دیگران میدونن. خودشون رو در پایگاه
فرماندهی و فرمانروایی مینشونن. از
آدمها فاصله میگیرن. از آدمها جدا
میشن. وقتی از آدمها جدا میشن یعنی این
فقط از کامیونیتی جدا نمیشن. از کامن سنس
هم جدا میشن. یعنی حس مشترک دریافت مشترک
رو از چیزها از دست میدن. وقتی که دریافت
مشترک از چیزها رو از دست میدن یعنی
آدمها به یه چیزایی میگن رنج. که او رنج
نمیدونه. آدمها به یه چیزایی میگن بدی
که او بدی نمیدونه. آدمها به یه چیز از
یه چیزایی خوشحال میشن که او خوشحال
نمیشه. آدمها به چیزای امیدی دارن جامعه
که او امید نداره. یعنی بین او و بین
جامعه فاصله افتاده. این دقیقاً زمانیست.
یعنی از دست دادن کامن سنس از دست دادن
سنس آف ریالیتیه. یعنی از دست دادن قدرت
ادراک واقعیته.
دیکتاتورها کسانی هستن که به دلیل اینکه
فاصله میندازن بین خودشون در ماشینهای
ضد گلوله در قلعههای بسیار برفراشته
دجهای مستحکم نگهبان همیشه فاصله هست بین
اونها و جامعه اینها دچار
فقدان قوه ادراک واقعیت میشن دیگه
نمیتونن واقعیتو بفهمن چون واقعیت بدون
کامن سنس ممکن نیست شما زمانی واقعیتو
میفهمید که بتونید میتونید حس مشترک
داشته باشید به آدمها، درک مشترک داشته
باشید از آدمها. شما زمانی میفهمید که
الان روی زمینیم که آدمهای دیگه هم
خودشونو رو زمین بدونن وگرنه رو زمین
نیستید. زمانی میتونید بگید این آفتابه
که دیگران هم بگن این آفتابه. بنابراین
بدون درک مشترک به آدمها شما بایت هیچ
تماس ندارید. اگر شما بگید این آفتاب
دیگران میگن این ماهه یعنی شما توانایی
درک واقعیت رو از دست دادید واقعیت رو درک
نمیکنید خب وقتی که
جامعه تبدیل میشه به تودهای از تنهایان
یعنی اون چیزی که نظامهای توتالیتر
میخوان ارتباط بین جامعه گسسته بشه اینجا
دو چیز در معرض خطر قرار میگیره یکی عقل
انسان هست و یکی هم وجدان اخلاق هست عقل
ما ما یه چیزی نداریم مثلاً مثل یک موتوری
توی مغز ما که این موتور خود به خود چیزها
رو درک بکنه بدون اینکه شما اونو پرورش
بدید درست مثل زبان میدونه ما درسته که
ما قدر انسانها قدرت سخن گفتن داریم ولی
زبانو باید یاد بگیریم عقلم همین طوره
درسته که ما قدرت خردورزی داریم ولی
خردورزی رو باید یاد بگیریم. شما اگر یه
آدمی رو از بچگی بگذاریدش توی جنگلی تنها
باشه یا در یک فضای ایزوله قرارش بدید به
طور طبیعی او زبان یاد نخواهد گرفت. به
همین میزان او عقل نمیدونه چیه. به همین
میزان اون خوب و بدی رو تشخیص نمیده.
بنابراین شما اگر بخواهید خرد به ور
خردمند باشید باید خرد با دیگران خردورزی
کنید. همونطور که زبان اگر بخواید به یک
زبانی سخن بگید باید با دیگران سخن بگید
کسی نمیتونه برای خودش زبان با خودش حرف
بزنه و یه زبانی داشته باشه همیشه زبان با
دیگران میآموزیم با دیگران در سخن گفتن و
در ارتباط با دیگران عقل و وجدان اخلاقی
هم درست مثل زبان هستن در ارتباط با
دیگران معنی پیدا میکنن در ارتباط با
دیگران ساخته میشن من نمیتونم بگم که این
عقل من اینطوری میگه در حالی که مثلاً
دیگران اون رو عاقلانه نمیدونن. من
نمیتونم بگم که مثلاً فرض بکنید انسان
میتونه پرواز بکنه در حالی که عقل بقیه
بشر بگن پرواز نمیکنه. وظیفه اول عقل
چیه؟ وظیفه اول عقل اینه که واقعیت رو از
توهم تشخیص بده.
قبل از جلسه گفتم به دوستانی که بودن این
داستان پادشاهی که برهنه است و بعد مردم
از ترسشون نمیتونن بگن این برهنه است ولی
یه بچه میاد میگه برهنه است دقیقاً
نظامهای توتالیتر کاری میکنن که شما مرز
بین واقعیت و خطا رو نتونید تشخیص بدید
این دیس اینفورمیشن و میس اینفورمیشن و
ایدئولوژی و اینا همه در خدمت این هستن که
نه اینکه یک باطلی رو حقیقت نشون بدن نه
توانایی تشخیص شما را
برای جدا کردن حقیقت از توهم اونو از بین
ببرن یعنی که چی یعنی که شما دیگه براتون
مهم نباشه حقیقت چیه یعنی اصلا سؤال حقیقت
مطرح
نباشه مثل این پیامهای بازرگانی مثلاً هر
کجا نام اعت هر کجا سخن از اعتماد است نام
بانک ملی میدرخش. یعنی چی؟ این هیچ
معنایی نمیده. این فقط یک تبلیغه. هیچ
حقیقتی پشت سرش نیست. شما یعنی کسی
نمیپرسه آیا این حقیقت داره یا حقیقت
نداره. این تبلیغه برای برانگیختن شماست.
ایدئولوژیها نظامی توتالیتر این کارو
میکنن. ایدئولوژی فقط هدفش برانگیختنه.
پروپاگاندا هدفش برانگیختنه. هدفش حقیقت
نیست. بنابراین حقیقت بیمعنی میشه و عقل
اینجا دچار بحران میشه. عقل زمانی دچار
بحران میشه که به دلیل اینکه ارتباط وجود
نداره و کامن سنس وجود نداره آدمها از
توانایی تشخیص واقعیت از خطا رو از دست
میدن و این دیگه ربطی نداره به اینکه شما
طرفدار رژیم باشین یا مخالف رژیم باشین.
شما میتونید مخالف رژیم باشین و بدون
اینکه بدونین عقل شما دچار این بحران شده
باشه. خودتونو رهبر بدونین. خودتونو
نماینده فلان بدونین. خودتونو متفکر
بدونین، خودتونو فیلسوف بدونین، خودتونو
تئوریسین بدونین، خودتونو متفکر بدونین.
این توهمات درست
ویژگی یک جامعه از هم گسسته است که آدمها
از هم گسسته میشن و در درون خودشون شروع
میکنن به توهمپروری و بعد توانایی تشخیص
توهم از واقعیتو از دست میدن. یا فرد یا
گروه فرق نمیکنه.
موافق رژیم مخالف رژیم موافق اسلام مخالف
اسلام خداباور خدااناباور هیچ فرقی
نمیکنه این وقتی که جامعه از هم گسسته
میشه این آسیبیست که همه جامعه باهاش
مواجه میشه این داستان اصحاب کهف خیلی
داستان جالبیه که در قرآن هم هست در قرآن
میگه یک عدهای بودن یک عده جوانی بودن
چند تا جوان بودن که اینها میخواستن خدا
رو بپرستن ولی در جامعه زندگی میکردن که
نمیتونستن خدا رو بپرستن. اینها از اون
جامعه به یک غار پناه بردن. خیلی نکته
جالبیست این. ولی رفتن در اون غار چیکار
کردن؟ آیا تونستن در غار خدا رو بپرستن؟
نه
خوابیدن. یعنی در حقیقت دیگه مرگ دچار مرگ
شدن. وقتی که برگشتن بعد از ۳۰۰ سال
برگشتن به شهر حتی توانایی تشخیص پول رو
نداشتن. یعنی ارزشها رو درک نمیکنن
دیگه. چیزها رو درک نمیکنن. یعنی کسی که
بخواد به غار پناه ببره ولو حقیقت با او
باشه ولو اینکه او خداپرسته ولی او زندگی
انسانی نخواهد داشت بنابراین ما انسانها
وقتی که جدا میشیم از
جامعه یکی از فاجعه آمیزترین پدیدههای
قرن بیستم و قرن ماه مسئله مهاجرته دیگه
شما آدما رو از جای خودشون بکنید پرتشون
کنید در یک جایی
که قرار ندارن پیوند ندارن، ارتباط ندارن.
چقدر ما ایرانیها الان در خارج از کشور
هستیم که در جاهایی که زندگی میکنیم با
فرهنگش ارتباط نداریم به طور طبیعی. هیچ
موقع کریسمس برای ما عید نوروز نمیشه. هیچ
موقع مثلاً شب یلدا برای یک خارجی یعنی ول
اینکه شما همسرتون
هم خارجی باشه که خیلی علاقهمند باشه به
دونستن فرهنگ ایران. ولی درکی که شما
دارین از یلدا اون درکو نمیتونه یک خارجی
داشته باشه. بنابراین ما اومدیم در یک
فضاهایی
که جز گسسته هستیم هم با فرهنگ اینجا هم
با از فرهنگ خودمون جامعه خودمون و این به
اون آسیبی که گفتم بحران عقل و بحران
وجدان اخلاقی به شدت دامن میزنه وجدان
اخلاقی هم همین طوره خیر و شر همین طوره
حتی زشتی و زیبایی هم همین طوره به خاطر
که به قول
کانت اخلاق و حس زیبایی یکی در حقیقت به
یک قوه برمیگردن، منشأ مشترکی دارن. همون
طور که خیر و شر رو شما نمیتونید به
تنهایی تشخیص بدید و نیاز به کامن سنس
دارید، زیبایی و زشتی هم همین طوره دیگه.
شما نمیتونید بگید این منظره خیلی زیباست
در حالی که همه چندش میشه از این منظره.
منظره زیباست که دیگران هم زیبا ببینن.
چیزی خوبه که دیگران هم خوب بدانن. این به
این معنا نیست که برای زیبایی یا
برای خیر عموم به اصطلاح خیر و شر ما
رفراندوم بگذاریم و نظر اکثریت به هیچ وجه
مطرح نیست
بلکه اگر اونطور باشه اونوقت شما در
زمانهایی
که دیکتاتوری اکثریت هست نمیتونید تشخیص
بدید که دیکتاتوری اکثریت وجود داره نه
شما باید به اون چیزی که انسان انسانها
در حالت سلامت عقلیشون مثل اینمونه که شما
بتونید تشخیص بدید بدنتون بیماره. شما یه
درکی از سلامت انسان، سلامت بدن دارید که
بر اساس اون بیماری رو میتونید تشخیص
بدید. در مورد عقلم همین طوره. در مورد
وجدانم همین طوره. پس وجدان، عقل،
زبان و حتی درک از زیبایی همه اینها
بستگی داره به کامن سنس و درک مشترک. کانت
یک جا در نقد او حکم میگه که اگر من در یک
جای تنها زندگی بکنم برای چی
اصلاً خودم رو بیایم برای چی اصلاً یک گلی
رو پرورش بدم برای چی اصلاً به زیبایی
اهمیت بدم شما وقتی که تنها هستید درک از
زیبایی هم نخواهید داشت همون طور درک
اخلاقی هم نخواهید داشت همون طور که درک
عقلانی هم نخواهید داشت همون طور که درک
حسی هم نخواهید داشت داشت یعنی درک
حسیتونم درست کار نمیکنه از چیزی چیزی رو
میبینید که نیست چیزی رو میشنوید که
وجود نداره چیزی رو احساس میکنید که
واقعیت نداره پس تمام اینها به حس مشترک
و درک مشترک بستگی داره خلاصه
کنم در عصر ظلمت یعنی در عصری که نظامهای
سیاسی توانستند بین آدمها فاصله بندازن
امکان ارتباط رو از بین ببرن ن قلمرو
عمومی در تاریکی به سر میبره. چرا؟ چون
آدمها دیگه همدیگه رو نمیبینن. ممکنه که
از مثلاً مثل این میمونه که شما در
خیابون در نیویورک در پیاده رو که راه
میرید روزانه هزاران نفرو میبینید ولی
کسی نمیبینید. هیچ چهرهای رو به خاطر
نمیسپید. هیچ کسی رو بهش توجه نمیکنید
به خاطر اینکه کاگنیشن فقط کافی نیست.
ریکاگنیشن مهم هست. شما فقط اینکه
میدونید مهم نیست. به رسمیت شناختن مهم
هست. شما علاوه بر اینکه میدونید این
همسایه دارید خب یا همسایه هم دارید ولی
باید همسایهتونو به رسمیت بشناسید تا اون
در جهان شما وجود داشته باشه. همسایه که
من اصلاً میدونم هست. بله من میدونم این
همسایه هست. تو کوچه ما ۱۰ تا خونه زندگی
میکنن. ۱۰ تا خانواده زندگی میکنن ولی
اصلاً برای من مهم نیست که کین و چین.
اینا در جهان من وجود ندارن. کسانی در
جهان من وجود دارن که من اونها رو
ریکوگناز میکنم. من وجود اونها رو به
رسمیت میشناسم. من میبینمشون. من چنانکه
هستن اونها رو میبینم و خودم رو چنانکه
هستم بر اونها مینمایانم. از رنج اونها
رنج میبرم. از درد اونها درد میکشم. از
شادی اونها شاد میشم.
در شور و نشاط اونها شور و نشاط میگیرم.
این میشه یه جهان مشترک انسانی. وقتی که
نظامهای توتالیتر ارتباط رو ناممکن
میکنن، این چراغ قلمرو عمومی خاموش میشه.
چراغ قلمرو عمومی که خاموش میشه انسانها
دیگه همدیگه رو نمیبینن. عصر ظلمت عصری
نیست که حکومتها اس سرکوب میکنن. عصریست
که آدمها همدیگه رو نمیبینن. جامعه
همدیگه رو نمیبینه. افراد همدیگه رو به
رسمیت میشناسن. از کنار هم عبور میکنن
اما انگار که از کنار شما عبور نکردن. شما
رو میبینن اما انگار که شما رو ندیدن،
صدای شما رو میشنون انگار که صدای شما رو
نشنیدن این جامعهایست که درش کامن سنس
اونوقت از بین میبیره. شما دچار بحران
عقلانیت میشید توهم یک چیزیست که آدمها
رو تهدید میکنه یعنی نمیتونه تشخیص بده
واقعیتی که درش قرار داره چی هست نمیتونه
جای خودش رو در واقعیت تشخیص بده. یکی از
ویژگیهای جام جوامع اینچنینی که جامعه ما
اینطور هست مهم نیست شما داخل ایران باشید
یا خارج ایران این توهمهاییست که راجع به
خودمون داریم راجع به ایرانی بودن داریم
راجع به اسلام داریم راجع بهم ایران
باستان داریم راجع به نمیدونم هوشمون
داریم راجع به عقلمون داریم راجع به
تاریخمون داریم خوب یا بد هر هر چیزی
میبینید که شما حجم عظیمی از توهمات حتی
به اسم تئوری علمی و به اسم حرفای
روشنفکری تولید میشه این ویژگی جامعهایست
که درش ارتباط مختل شده بدون ارتباط یعنی
از بین رفتن یا سست شدن کامن سنس و حس
عمومی و درک عمومی جامعه از بین میره وقتی
که جامعه از بین میره امکان
سیاستورزی به شدت سستی میگیره در جامعه
که نشه سیاست ورزید یعنی هنر همزیستی داشت
بدیل سیاست یعنی خشونت بدیل سیاست سیاست
یعنی توحش بدیل سیاست یعنی نابودی انسان
پس ما برای اینکه انسان باقی بمونه برای
اینکه انسانها در روی زمین باقی بمونن ما
نیاز به سیاست داریم یعنی نیاز به هنر هم
یاد گرفتن هنر همزیستی داریم برای هنر
همزیستی نیازمند داشتن قلمرو
عمومی هستیم که در اون افراد آزاد و به
طور برابر بتوانند درباره حقوقشون
مسئولیتها هاشون وظایفشون
و خیر عمومی با همدیگه صحبت کنن تصمیم
بگیرن و اون تصمیمها رو اجرا بکنن اگر
بخوایم قلمروی عمومی داشته باشیم باید
امکان ارتباط وجود داشته باشه نبود ارتباط
یعنی قلمرو عمومی تاریک هست و تاریکی
قلمرو عمومی یعنی اینکه امکان سیاستورزی
وجود نداره و این اون چیزیست که نظامهای
توتالیتر میخوان بنابراین نظامهای
توتالیتر نمیان صرفاً شما رو با عقایدشون
رو بر شما تحمیل کنن، تلقین کنن، بگن
همتون بشید حزباللهی، همتون بشید ذوب در
ولایت. کافیست که شما نتونید با دیگری
ارتباط برقرار کنید. کافیست که شما از
داشتن درک مشترک با دیگران محروم بمونید.
این چیزیست که نظامهای توتالیتر به وجود
میارن و با این روش هست که تداوم پیدا
میکنن تا زمانی که جامعه نتونه از حس
مشترک خودش دفاع بکنه، جامعه برای برقراری
ارتباط نکوشه، همواره نسبت به نظامهای
توتالیتر آسیب پذیر خواهد بود. من
سپاسگزارم از شما
خانم فروخ. چقدر صحبت کردین؟
آقای خرجی خستهتر نباشین. شما تقریباً ۴۰
دقیقه بسیار خب من اینجا صحبت میکن اینجا
صحبتمو به پایان میبرم و
آقای خرجی جان لطفاً این سؤالایی رو که در
چت مطرح شده اونا رو یه نگاهی بکنید بعد
من سؤای کلاب پاس رو براتون میخونم بله در
چت در چت براتون میخواست بخونم گفتن که
این چراغ بین آدمهای تنها رو آیا باید
آیا نباید روشن فکران روشن کنن نهخیر نه
نه روشنفکران ببینید که کلماته که
نمیدونید معنیش چیه رو به کار نبرید.
روشنفکران هیچ معنی نمیده. روشنفکران یعنی
چی؟ معلما یعنی مهندسا یعنی دکترا.
روشنفکر کلمه بیمعناییست. یه دورهای یه
معنای خاصی داشته. امروزه یکی از راههایی
که من و شما رو به هم نزدیک میکنه اینه
که از یک زبانی صحبت کنیم که بدونیم چی
داریم میگیم خودمون و واقعاً منظور داشته
باشیم از اونا. روشنفکرا یعنی کیا؟
کجان طبقه خاصی هستن کسی گفته من روشنفکرم
کسی پروانه صادر میکنن براش مثل مثلاً
دانشگاه براش یک مدرکی میدن همچین چیزی
وجود نداره همه
ما مسئول هستیم در برابر وضعیتی که داریم
مهمترین مسئولیت ما این هست که به یک
چیزای حساس
باشیم
همین حساسیت به اینکه شما زبان رو به صورت
ارتباطی به کار ببرید. یعنی چی؟ یعنی از
زبان استفاده بکنید برای ارتباط. از زبان
استفاده نکنید برای فرمان دادن به دیگری.
برای زور گفتن به دیگری. برای دور کردن
دیگری. برای خشونت علیه دیگری. برای دشنام
دادن، برای فاصله انداختن، برای تحقیر
کردن، برای ترد کردن، برای بریدن، برای
گسستن، برای تاریک کردن از زبان استفاده
بکنیم برای ارتباط. برای ارتباط یعنی چی؟
یعنی برای فهم دیگری. ما باید زبان رو به
شکلی به کار ببریم که هدفمون فهماندن
مقصود خودمون و فهمیدن مقصود دیگری باشه.
ولی کسانی که فرقی نمیکنه چه به قول شما
روشنفکرش، استاد دانشگاهش، رهبر سیاسیش
یا نمیدونم یک فعال سیاسی، حقوق بشری،
رسانه، هر کس که زبان رو به شکلی به کار
ببره که شما رو مرعوب کنه، کلماتی به کار
ببره که شما بگید عجب چقدر حرف مهمی زد در
حالی که نمیدونید دقیقاً چی گفت. ما در
ایران متأسفانه خیلی این چیزو داریم. زبان
یک بخش زیادی از کاربرد زبان کاربرد غیر
ارتباطیه.
مثل درست مثل این اذکار و اوراد مذهبی
دیگه این کلمات رو ما به کار میبریم اینا
رو به کار نمیبریم که بفهمیم مثلاً ما
نماز میخونیم قرآن میخونیم نمیخونیم
اینا رو که بفهمیم که اینا رو میخونیم که
عبادت کرده باشیم حالا همین طور حافظم
میخونیم فردوسی هم میخونیم خیلی از این
به
اصطلاح شعرا یا حکمت مثلاً قدیمم که
میخونیم نمیخونیم بفهمیم میخونیم به
خاطر اینکه مقهور و مبحوت این زبانش ش
هستیم. این متأسفانه یک مشکل بزرگیست در
فرهنگ ما به دلیل که جایگاه خاصی که زبان
داره با این باید مبارزه کرد زبان رو فقط
و فقط برای فهم باید به کار برد. کانت که
خودش یکی از مشکلنویسترین فیلسوفان
دنیاست میگه اگه کسی کتاب بنویسه که شما
دیدید که اون کتابش خیلی چیزی درک
نمیکنید خیلی هم مطمئن نباشید که حرف
گفتنی داشته. یعنی چی؟ یعنی کهه آدمی که
حرف گفتنی داره باید با زبان ساده با زبان
درخور ساده نه اینکه مثلاً فرض
کنید درسی دانشگاه هم بشه مثل درسی کودک
یعنی زبانی که در خور اون مخاطب هست زبانی
که در خور اون مقام هست شما یک زبان رو
عمداً پیچیده عمداً نامفهوم عمداً غیرا
ارتباطی نباید بکنید این وظیفه همست ما
باید به همهمون باید این تلاشو بکنیم ما
اگر سعی کنیم به هم بفهمیم همدیگه رو این
کامنت سنس درک مشترک به وجود میاد اما اگر
بیتفاوت باشیم نسبت به فهمیدن به جای
اینکه همدیگه رو بفهمیم همدیگه رو ترد
کنیم همدیگه رو مسخره کنیم درد همدیگه رو
نادیده بگیریم از رنج همدیگه بگذریم به
جای اینکه مثلاً فرض کنید یک بخشی از
جامعه آسیب میبینه ما آسیب دیدن اون رو
آسیب دیدن خودمون ببینیم یه دیواری بکشیم
بگیم که ما که ربطی نداریم من که یهود
یهودی نیستم من که بهایی نیستم من که زن
نیستم من که همجنسگرا نیستم من که کرد
نیستم من
که بلوچ نیستم من که سنی نیستم من که
ناخود باور نیستم اگر این فاصلهها رو
ببرید طبیعتاً اون کامن سنس یا درک مشترک
از بین خواهد رفت و بعد خودتون توانایی
درک واقعیتو از دست میدید وجدان اخلاقیتون
مخدوش میشه و
حتی هیچگونه تصور وری از زیبایی، حقیقت و
خیر هم نمیتونه در ذهنتون نقش ببنده.
بنابراین این وظیفهیست برای همه. ببینید
سیاست کار یه عده نخبه نیست. سیاست کار یه
عده بوروکرات نیست که کت شلوار بپوشن، کرا
بزنن و برن در مجلس یا برن در دولت کار
بکنن. سیاست کار هر انسانیست. هر انسانی
نیاز داره که با دیگران زندگی بکنه. هیچ
وقتی که میگیم هن سیاست یعنی هنر
همزیزیستی یعنی همه ما باید این هنر رو
یاد بگیریم هیچکس نیست که مستثنا باشه
بهخاطر اینکه هیچکس نیست که نتواند بدون
همزیستی با دیگران زنده بمونه زنده موندن
هر یک از ما به همزیستی با همدیگه بستگی
داره بنابراین سیاست چیزیست که همه باید
بیاموزیم همه باید بورزیم همه باید
بشناسیم همه نسبت بهش حساس باشه
بله کسانی
که نه روشنفکران کسانی نیستن که درک بهتری
از جامد میگم که روشنفکران مثل کلماتی
مثل اپوزیسیون کلماتی که به هیچی اشاره
نداره یه چیزی تو هواست بهتره که به کار
نبریم دیگه من نمیدونم روشنفکران یعنی چی
الان به کیا میگیم
روشنفکرانه بله خانم فروخ
آقای آقای خرجی دوستی پرسیدن این چراغ بین
آدمهای تن نه یه لحظه اجازه بدین گفتن که
چه چیزی ملت کن تنها رو به هم نزدیک
میکنه؟ ام عرض کردم اونچه که آدمها رو
به هم نزدیک میکنه درک اهمیت سیاست هست و
تلاش برای ارتباط برقرار کردن با آدما
تلاش برای فهمیدن همدیگه ببینید جامعه ما
جامعهایست
که همه یه جوری رنج دیدن همه یه جوری آسیب
دیدن نصف مملکت ما خانواده شهیدن نصف
مملکت ما خانواده اعدامی هستن نصف مملکت
ما در جبههها آسیب دیدن. نصف مملکت ما در
زندانها آسیب دیدن. این جامعهایست که با
رنج تکه تکه شده. ما نیازمند این هستیم که
رنج همدیگه رو بفهمیم. رنج همدیگه رو درک
بکنیم. دنیای همدیگه رو درک بکنیم. جمهوری
اسلامی اتفاقی که افتاد با انقلاب این بود
که در درون خانوادهها رو از هم پا شد.
بچهها رو در برابر پدر مادراشون قرار
داد. برادررو با برادر دشمن کرد و این در
درون خانوادهها شکاف انداخت دنیای آدمها
رو از همدیگه جدا کرد ما نیازمند بازسازی
این دنیای مشترک هستیم اونچه که انقلاب
نابود کرده اونچه که جمهوری اسلامی به
صورت سیستماتیک نابود میکنه یعنی امکان
ارتباط با این مبارزه بکنیم اجازه ندیم که
زبان برای اهداف غیرتباطی استفاده بشه با
زبان مثل قلب خودمون رفتار بکنیم. باید
مراقبت کنید از زبان. هرچه که ما داریم
زبانه. ما غیر از زبان هیچی نداریم. ما
بدون زبان جامعه نداریم. بدون زبان حیات
روی زمین برای انسان غیر قابل تصوره.
زندگی ما وابستهست به زبان و نظامهای
توتالیتیتر نظامهایی هستن که پروپاگاندا
چیه؟ پروپاگاندا و ایدئولوژی چیه؟ زبانه
دیگه. زبان و ایدئولو پروپاگاندا و
ایدئولوژی یعنی استفاده ضد انسانی از زبان
یعنی شما زبان رو به شکلی به کار ببرید که
جامعه رو از هم متلاشی
بکنه زبان رو به شکلی به کار ببرید که به
جای زندگی به آدمها مرگ بده خود همین
ایدئولوژیها هستن که به شما اجازه میدن
اعدام کنین اجازه میدن بکشید اجازه میدن
جنگ بکنید پس در زبان هست که این اتفاق
میفته یعنی زبان خاصیت ضد ارتباط و ضد
انسانی پیدا میکنه. از این زبان باید
محافظت کرد. باید اجازه نداد که از زبان
استفاده ضد ارتباطی بشه. از زبان فارسی از
زبان ما ایرانیان باید جمهوری اسلامی
زدایی کنیم. ما باید از زبان امکان
بهرهگیری ایدئولوژیک و و نفرت پراکن کین
توزانه فاصله افکن و خشونت آفرینو بگیریم
تا جای ممکن.
آقای خرجی سؤال دیگها اونجا مطرح نشده اگر
موافقید با
دوستان کنید و بیا کرام بله من با
دوستان
یوتیوب خداحافظی
میکنم بسیار سپاسگزارم و وقت خوشی رو برای
همه آرزو میکنم در کلاب هاس دقایقی در
خدمت دوستان هستم